مدافع برابری
همزمان که لیسا داد زد :
مدافع جادوگر رسیدم به سرسرا که ساحره ها رو پله ها بودن و لیسا بغل استریکس روی صحنه ای که موقع ورود به سرسرا از اونور سالن دراکو بعد از در اوردن دستاش از توی موهای بلوندش ساخت واستاده بود.استریکس دست لیسا رو مثل قهرمان ها بالا برده بود و لیسا کیسه گالیون هاش رو بالا پایین مینداخت.
نفس نفس میزدم.دهنم مزه خون گرفته بود و فکر میکردم که اگه الان تف کنم خونیه
بابام اومد کنارم واستاد و گفت:جیمز، چیزی شده؟
نفس نفس زنان درحالی که خودمو خم کرده بودم و زانوهامو گرفته بودم گفتم:زا..خار..یاس
-زاخاریاس چی؟
-با..هام خدا..فظی..کرد.
دیگه نفسم داشت جا میومد، بابام پرسید:
-چیزی نگفت قبل رفتن؟
-نه بجز اینکه یک شمشیر بهم داد و گفت:برابری برای همیشه، اون و گروگان استامپ به من فهموندن که ما جادوگرا و ساحره ها برابر بودیم و برای همین جبهه برابری معنی ای نداره.
به خودم اومدم دیدم همه دارن به من و بابام نگاه میکنن و منم که عاشق توجه همونجا داد زدم:
-
مدافع جادوگران تا ابدصدای دست و سوت همه ی جادوگران بلند شد و همه ساحره ها حتی مامانم، خواهرم و گادفری شروع کردن به هو کردنم.
هو کردن در اون لحظه برام مهم نبود چون فقط به تشویق ها گوش میدادم.
لیسا گفت: بیا پسر، بیا اینجا.
به سمت صحنه رفتم.
رفتم بالا که دیدم استریکس چوبدستیش رو که زاخاریاس قبل از نجات دادن من از نگهبان ها به زور شمشیر (که الان متعلق به من بود) گرفت؛گذاشت روی سیبک گلوش و با صدایی چند برابر بلندتر گفت:
دوستان، این بچه کابوی که میبینن بغل من واستاده

امروز شجاعت و کاردانی ای در حد یک گریفیندوری واقعی از خودش نشون داد. اون به تنهایی ایستاد و سعی کرد جلوی عضلانی ترین دمنتورهای ازکابان پاترونوس درست کنه.
به من گفت میخواسته تمرین کنه اونم چرا تو ازکابان؟چون پدرش هم مثل اون با تمرین جلوی دمنتورهای واقعی یادگرفت چطوری پاترونوس درست کنه و جون خودش و دوستانش رو نجات داد.
این پسر هیچ چیز از گودریک گریفندور کم نداره.
دوباره صدای تشویق ها بلند شد.
من خم شدم برای تعظیم که شانس اوردم چون همون لحظه از سمت ساحره ها داشتن بهمون گوجه و تخم مرغ پرت میکردن و یک گوجه افتاد تو یکی از شش شیشه خون گوزن لیسا و یک تخم مرغ خورد به ماسک استریکس که صحنه ای رو برام خلق کرد کنترل خندم داشت از دست میرفت.
و در همین حین دیدم که هیچ کدوم از جادوگرها نه تنها چیزی پرت نمیکنن بلکه یک صحنه تاریخی داشتن میساختن.
همه دور هم جمع شده بودن و دست به دست همدیگه دادن و نمیذاشتن که هیچکدوم از تخم مرغ یا گوجه ها به لیسا بخوره.
به استریکس نگاهی کردم و صداش تو ذهنم پخش شد:برو جیمز، به حلقه بپیوند.
رفتم جلو شمشیر زاخاریاس عزیز رو گذاشتم پشتم و دست راستمو در دستای پدرم حلق زدم و دست چپمو در دستای پدر بهترین دوست برادرم دراکو مالفوی.
به این فکر میکردم که شاید این خاطره برای ساخت پاترونوس مناسب باشه.