جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

هافلپاف هافلپاف
گریفیندور گریفیندور
اسلیترین اسلیترین

[[continious]] ايستگاه كينگزكراس

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 20 بهمن 1400 10:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- دنبالم بیاین.

نارلک لبخندزنان شروع به حرکت کرد و ده قدم آن طرف‌تر ایستاد. دانش‌آموزان نیز که به دنبالش راه افتاده بودند، هشت قدم آن طرف‌تر توقف کردند.

- خب، مبحث دوم...
- ببخشید پروفسور؟ میشه بپرسم اینجایی که وایسادیم با جای قبلیمون چه فرقی می‌کنه؟

حقیقتا هیچ فرقی نداشت. نارلک فقط می‌خواست به مباحث درسی و فضای خانه ریدل مسلط‌تر بنظر برسد و فکر کرده بود این جابه‌جایی می‌تواند مفید باشد. اما خب نبود.
- چون که...این قسمت تیرگی بیشتری داره و برای آموزش مبحث دوم که اتفاقا بحث سنگینی هم هست، مناسب‌تره. و همچنین یادتون نره که هیچکدوم از کارای من بی‌دلیل نیست. پس فضولی بیخود ممنوع و حواستون به درس باشه.

دانش‌آموز که می‌خواست فرق بین تیرگی بیشتر و تیرگی کمتر را بپرسد، بیخیال شد و تصمیم گرفت به درس گوش دهد. یا حداقل اینطور وانمود کند.

- داشتم می‌گفتم. مبحث بعدی، درمورد تیرگی فطری وجودتونه. می‌خوایم ببینیم شما بطور ذاتی چقد تاریکین و چقدر نیاز به آموزش دارین. شروع کنین یکی یکی پلیدترین کارایی که از بچگی تاحالا انجام دادین رو نام ببرین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 20 بهمن 1400 09:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخ!
- اوخ!
- وای!
- اه!
- اوه!

در همون لحظه یکی از تخم‌ مرغ‌های گندیده با صورت یکی از جادوآموزان برخورد کرده بود و چنان قدرت پخشی داشت که از هر طرف، دو نفر بغلی رو هم مورد عنایت قرار می‌ده و بنابراین پنج جادوآموز با یک حرکت ناک اوت می‌شن.

- این چه حرکتی بود؟
- کجاش سیاه بود؟
- اصلا چرا ما رو زدی؟

نارلک راضی از کرده‌ی خویش، تخم‌ مرغ دوم رو تهدید کنان بالا میاره که همین موجب می‌شه جادوآموزان شاکی با احتیاط عقب بکشن. حتی شنیده شده بعضیا دست‌هاشون رو هم به صورت دفاعی جلوی صورتشون می‌گیرن.

نارلک بعد از اطمینان از این که شوخی‌ای در کار نیست و همه با جدیت گوش به فرمانش هستن جواب می‌ده:
- تخم مرغ سیاه بود و پرتابش حرکتی سیاه از جانب لک‌لکی که مرگخواری سیاهه.

جمله کمی سخت بیان شده بود و چندان قانع‌کننده نبود. اما هرکسی که تخم مرغ به دست آدن هم با قابلیت پخش بالا در دست داشت، هرچی می‌گفت در نظر همه قانع‌کننده به نظر می‌رسید.
پس جادوآموزان که باهوش بودن، یا حداقل وانمود می‌کردن باهوش هستن، سریعا ازش نت‌برداری می‌کنن تا هرچه زودتر درساشون با نارلک به انتها برسه و آزاد بشن!

- جادوی سیاه بعدی چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه می‌خواد مثل دامبلدور مدیر مدرسه باشه. به دستور لرد، مرگخوارا تعداد زیادی جادوآموز جمع می‌کنن و براش میارن. مراسم گروهبندی انجام شده و حالا هر مرگخواری چندتا جادوآموز برداشته و یه گوشه از خانه ریدل برده تا بهشون اصول جادوی سیاه یاد بده.
اوضاع نارلک با جادوآموزا زیاد خوب پیش نمی‌ره و اونا به حرفش گوش نمی‌دن، پس تصمیم می‌گیره از تخم‌های گندیده‌ش بعنوان سلاح استفاده کنه.
____________________________

- یا همین الان مثل بچه‌های خوب برمی‌گردین اینجا، یا همین تخما رو فرو می‌کنم تو تخم چشماتون!

تهدید نارلک تا حدودی جواب داد. زیرا جادوآموزان که تا آن لحظه نارلک را اصلا بعنوان استاد به حساب نمی‌آوردند، اندکی ترسیده و تصمیم گرفتند کمی به حرفش گوش دهند. بنابراین آرام و درحالی که سعی می‌کردند فاصله‌شان را با او و تخم‌ لک‌لک‌های در دستش حفظ کنند، سر جایشان برگشتند.

- خوبه. امیدوارم متوجه شده باشین که من با کسی شوخی ندارم!

جدی گرفتنِ لک‌لکی که دقایقی طولانی به دنبال جادوآموزان دویده و به همین خاطر پرهایش به شدت آشفته و در برخی جاها کنده شده و صدایش در اثر فریاد زدن گرفته و خش‌دار شده بود، چندان آسان بنظر نمی‌رسید.
اما به هر حال تخم‌های گندیده که هنوز هم تهدیدآمیز در دستان نارلک بالا و پایین می‌شدند، جادوآموزان را مجبور به اطاعت می‌کردند.

- آفرین که اینقدر ساکتین و شلوغ نمی‌کنین. حالا می‌ریم سراغ اولین مبحثی که می‌خوام از جادوی سیاه یادتون بدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
هر مرگخوار به سمتی رفت. سویی را برگزید و عده ای را به همراه خود به آن سمت می برد. نوع بردن نیز بستگی داشت، اگر مرگخوار درجه قسی القلبی اش بالا بود، جادوآموزان را از ماهیچه های عنبیه می گرفت و اگر درجه قسی القلبی اش پایین بود، از مو می گرفت و می برد. اما این وضعیت برای برخی از مرگخواران فرق داشت؛ بخصوص مرگخوارانی مانند نالک.
- وایــــســــیـــن! در نـــریــــن! کـــلـــاسمون رو باید شروع کنـــــیـــــم!

او به صورتی کاملا جنون آمیز در طول سرسرا می دوید. اما خب به دلیل اینکه پاهای چندان عادی نبودند، سرعتش به حد یک لاکپشت به نظر می آمد. وگرنه حقیقتی جز اینکه نارلک یک لک لک بی نظیر و سریع است نبود.
نارلک دیگر طاقتش طاق شده بود. بال هایش خسته و گرفته شده بود. پر هایش در حال ریختن بود، حتی پر های سرش. بخاطر همین دستانش دائم به سرش بود. بالاخره او نگران خوشتیپی اش بود. هر چند که بدون پر هم او بسیار خوشتیپ بود.

- منو دیگه مجبور کردین از پلن بی استفاده کنم.
نارلک عصبی شده بود. در حقیقت پلن بی معلوم نبود که چه است. البته اگر که خود نارلک می دانست که اصلا پلن بی به چه معنا است.
- اَاااااااااااااا! بگیرین که اومد!

او چند تخم را از زیر پوستش درآورد. البته همه این تخم مرغ ها خراب و فاسد بودند. به نظر می آمد که او قصد پرتاب آنها را به سمت جادوآموزان دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 14:26
نمایش جزئیات
آفلاین
ابتدا مرگخواران، با سردرگمی به یکدیگر خیره شدند، و سپس همگی چشمشان را به بلاتریکسی دوختند که مانند خودشان سردرگم بود. اما میخواست بروز ندهد. چند دقیقه به همین منوال گذشت.

- بلا؟
- جانم ارباب؟
- نمیخوای کاری کنی؟

بلاتریکس، حجمی بزرگی از سردرگمی اش را تبدیل به فریادی کرد و بر سر مرگخوران بخت برگشته فرود آورد.
- مگه ارباب دستور ندادن؟ اگه میخواین زنده بمونین، سریع کار کنین!

مرگخواران، مثل سربازان، سلامی نظامی دادند و همگی به ترتیب، رو به دانش آموزان ایستادند. لحظه ای، لرزه ای بر تن لرد سیاه افتاد و یاد سیلی که خورده بود افتاد.
- بهشون بگو، اینقدر هماهنگ نباشن.

بلاتریکس، بلافاصله اطاعت کرد و به چند تن از مرگخوران بسیار هماهنگ، کروشیو هدیه داد.
- ارباب، میفرمایند که اینقدر هماهنگ نباشین. اگه میخواین زنده بمونین، کارتون رو درست انجام بدین... اما، بسیار پراکنده و نا منظم. همین الان!

صف مرگخوران به هم خورد و هر کدام، گله ای دانش آموز را، به جایی از خانه ریدل ها بردند تا اسرار سیاه را بشان آموزش دهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد اصلا از وضعیت راضی نبود. کار کردن با مرگخواران ساده بود. مرگخوارا هرچقدر هم کله‌شق بودن، باز هم لرد رو می‌پرستیدن و گوش به فرمانش بودن. اما جادوآموزان؟

این جادوآموزان نه تنها چندان حرف‌گوش کن نبودن که حتی آینده‌شون هم مشخص نبود. شاید لرد روزها و شب‌ها اون‌ها رو آموزش می‌داد، ادب می‌کرد و تربیت یادشون می‌داد اما در نهایت رهسپار جبهه‌ی روشنایی با آن ققنوس دامبلدورش می‌شدن.

ولی لرد بیدی نبود که با این بادها بلرزه. اون شیوه‌های نوین خودش رو داشت که مطمئن بود در جذب این جادوآموزان به جبهه تاریکی و مرگخواران آینده‌ی قدر قدرت کارساز بود. او مایل بود این شیوه‌هاش رو هرچه بیشتر و سریع‌تر بین دانش‌آموزان به اشتراک بذاره. پس نگاهی به مرگخواراش می‌ندازه.

مرگخوارا در جواب به لرد زل می‌زنن و وقتی می‌بینن نگاه لرد کش‌داره و پایانی براش تعریف نشده، کمی نگاهشون رو بین لرد و سایر مرگخوارا در یه چرخه‌ی بی‌نهایت جا به جا می‌کنن.

لرد بالاخره صبرش لبریز می‌شه.
- مرگخواران ما منتظر چه هستید پس؟

مرگخواری به خود جرات داده و می‌پرسه:
- اربابا منتظرین ما چه کنیم؟

لرد ابرویی بالا می‌ندازه.
- شیوه‌های نوین آموزش! اونچه که در سر ماست رو مطرح کرده و روی جادوآموزان پیاده کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 13:52
نمایش جزئیات
آفلاین
کتاب‌ های صوتی.. آه کتاب های صوتی!
دقایق بی شماری از چیز هایی که نه آدم دوست دارد بشود و نه نیاز دارد بشنود را در قالبی به خورد آدم می دهند که حتی آن را هم دوست ندارد. آخر کدام انسان عاقلی می رود بنشیند تا یکی برایش بی وقفه صحبت کند؟ هر کسی باشد بالاخره جلوی چرت و پرت گویی ها کم می آورد و خاموش می کند می رود می خوابد دیگر. نه؟

نه!
برای آن جادوآموز مقصر و دوستان فسقلی اش این گونه نبود. انگار که شرکت کنندگان المپیاد ریاضی بودند پدر‌‌‌ تسترال ها! با هیجان کامل چشم دوخته بودند به روبروی شان و انگار که در حالت خلسه فرو رفته باشند داشتند به تعریف مشتق و دیفرانسیل و فیثاغورث و کسینوس و این ها گوش می دادند. نقشه ولدمورت شکست خورده بود.

- قدر قدرتا... من جسارت نمی کنم توی کارتون ها. روم سیاه اصلاً. ولی اینا چرا هیچ واکنشی نشون نمیدن؟

ولدمورت بسی بر افروخته و متعجب بود. اگر مویی در سرش مانده بود احتمالا الان در حال خاراندن آن ها بود؛ اما خب نداشت بنده ی خدا.

نقشه دیگری باید می کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
همه منتظر بودند تا هیولا هایی ترسناک و گزنده، با رخسار هایی جان از تن جدا کننده و کالبد تهی کن از میان کتاب‌ ها ظاهر شوند و با نفس‌ هایی آتشین و رعب‌ آور همه جا را به لرزه در آورند و همه را بترسانند و خلاصه از این دست کارها که از یک شخصیت شرور و ترسناک و هیولا صفت انتظار می‌ رود.

اما هیولاهای لرد ولدمورت، از این هم ترسناک تر بودند!
کتاب‌هایی که بالای سرشان قرار گرفته بود، ناگهان باز شد. برای ثانیه‌هایی، همه شاد و خرم و بدون ترس به آن ها خیره شده بودند، اما لحظه‌ ای بعد، همه چیز به یک باره ورق خورد.
کتاب‌ ها زبان باز کردند.
- مشتق ایده اصلی حساب دیفرانسیل، بخش اول آنالیز ریاضی است که نرخ تغییرات تابع را نشان می‌دهد. مشتق نیز، نظیر انتگرال...


می‌دانید، همیشه هم لازم نیست از در خشونت وارد شوید. مخصوصاً اگر لرد ولدمورتی باشید که سالیان سال به شرارت مشغول بوده است، نقاط ضعف انسان‌های مختلف را خوب پیدا خواهید کرد. این شد که تصمیم گرفته بود مجازات و تنبیهی بدتر برای آن‌ها در نظر بگیرد.

کتب درسی صوتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد بلند شد. دنیا در مقابل چشمانش تار شده بود، اما تشخیص بلاتریکس از پشت آن مو های بلند و پر پشت فرفری اش، چندان سخت نبود. لرد بسیار عصبی شده بود.
- بلا، چه بلایی به سر ما آمده؟ کدوم ملعون از ما بی خبری چنین بلایی را به سر ما آورد؟

بلاتریکس پس از این حرف لرد، نگاهی به جمعیت عظیمی از کودکان قد و نیم قد حاضر در سالن انداخت. بخصوص به آن سری که به همراه بچه متشنج پرده را بر روی خود لولیده بودند.
اگر هر کس دیگری بود، دلش برای جادوآموزان می سوخت. اما خب، بلاتریکس هم هر کسی نبود.
- این ملعون ها ارباب!

لرد ولدمورت تعادلش را بدست آورده بود. بلند شد و چندین قدم با ابهت برداشت. از آن قدم ها که صدای خوردن پاشنه کفش بر زمین، لرزه بر اندام آدم و جن و پری می انداخت.
چوبدستی اش را برداشت. این بار گردبادی بوجود نیامد. وسیله ای جمع نشد. بلکه کتبی بر روی سر جادوآموزان پدید آمد. البته سر چندان مکان مناسبی نبود برای فرود کتب، اما او لرد ولدمورت بود. ارباب تاریکی، اربابی که فقط نامش مرگ را می ترساند؛ پس کتاب را می توانست هر جا که می خواهد فرود آورد.

بلاتریکس وقتی دید که بجای "آوداکداوارا"، فقط تعدادی کتاب بر روی سر جادوآموز مقصر و همدستان فسقلی اش پدید آمده است، به سمت لرد رفت و گفت:
- ارباب، احیانا نمی خواستین مقصر رو بکشین؟

لرد در درونش ولوله ای بود. گذشت؟ آن هم از او؟ بهانه تراشی برای کار سفید؟ اصلا از او امکان نداشتند. پس لرد باید دلیل دیگری را بیان می کرد:
- ما آن ها را داریم تنبیه می کنیم، بلا. اما نه به روش آن پیر خرفت. ما نوینیم و نوین رفتار می کنیم.

خدا می دانست که چه چیز هایی در آن کتب در انتظار جادوآموزان است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/11/19 8:23:23
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/11/19 8:24:54

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "