جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 18 خرداد 1385 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
کافه سه دسته جارو طبق معمول پر از افراد مختلفی بود که از جاهای دور و نزدیک به آنجا آمده بودند.در آنسوی رستوران عده ای از مرگخواران در حال صحبت با همدیگر بودند و به دلیل پوشیدن شنل هایِ یکدست به همراه کلاه، قابل تشخیص نبودند.
کمی آنطرف تر پیرمردی خسته در حالی که با دسته سیاه و سوخته اش پرنده سرخ رنگش را نوازش میکرد نشسته بود.ریش بلند و نقره ایش را دو دور، دور گردن خود پیچیده بود تا در اثر کشیده شدن روی زمین کثیف نشود.
فقط گه گاهی صدای خنده ساحرگان و جادوگران جوانی شنیده میشد که در اطراف رستوران سه دسته جارو دور میزهای گرد و کوچک دو نفره ای نشسته بودند و آرام آرام با هم سخن میگفتند.

صاجب رستوران مادام رزمرتا،در پشت سکوی مخصوص سفارش ایستاده بود و بطرز مشکوکی همه را زیر نظر داشت شاید میترسید اتفاق خاصی بیافتد.
یکی از ساحرگان جوان با لبخندی تصنعی به سمت مادام رزمرتا به راه افتاد و لیوان خالیش را بسمتش هل داد.
ساحره:یکی دیگه
رزمرتا در حالیکه داشت لیوانی را تمیز میکرد سرش را به سمت ساحره چرخاند تا صورتش را ببیند:بله حتما
ساحره:تو اون پیرمرده رو که اونجاست میشناسی؟چقدر بنظر آشنا میاد
رزمرتا در حال ریختن مایع غلیط و سبز رنگی به داخل لیوان بود.سعی میکرد به حرف دختر توجهی نکند اما اصرار بیش از حدش او را کلافه کرد
رزمرتا:خب اون آلبوس دامبلدور مدیر مدرسه هاگوارتزِ
چند تن از مرگخواران با شنیدن این حرف به سمت پیرمرد نگاه کردند اما دامبلدور متوجه نگاه آنان نشد.ققنوس بالاهایش را تکان داد تا زیباییش را به تماشا بگزارد اما تمام نگاهها متوجه آلبوس شده بود.

یکی از مرگخوران که مشکوک شده بود با تعجب پرسید:این همون آلبوسِ معروفه؟همونی که رئیسه محفلم هست؟این که اگه باد بهش بخوره پخش زمین میشه.ما قرارِ با این بجنگیم؟بَهَع ...بابا منکه تنهاییم حریف این پیری میشم
مرگخوار:اینطوری نگاش نکن شعار مدرسه رو یادت رفته،هرگز اژدهای خفته رو قلقلک نده.اینم دقیقا همینطورِ، فعلا بزار تو حال خودش باشه بعدا خود لرد خدمتش میرسه هم این هم اون پسره پاتر

قیــــــــــــــــــــــــــــــــژ
در رستوران با صدای زجر آوری باز شد.در چهار چوب در، مردی ایستاده بود که کلاه عجیبی بر سر داشت. قبل از وارد شدن داخل رستوران رو از نظر گذارند و با چشمانش به نقطه ای در آنسوی میز جاییکه آلبوس نشسته بود متمرکز شد.کمی چشمانش را تنگ کرد و بعد از اطمینان از چیزی که دیده بود وارد رستوران شد.
به سمت میزی خالی در انتهای رستوران حرکت کرد و بر روی صندلی خاک گرفته ای درست در مقابل آلبوس نشست.
مادام رزمرتا در حالیکه لبخند میزد و دستانش را با پیشبند گلداری که به تن داشت پاک میکرد به سمتش حرکت کرد.
رزمرتا:سلام پروفسور ...چی میل دارید؟
کوییرل با چشمانش که از خستگی به سختی باز میشد به رزمرتا نگاه کرد.از سر تا نوک پایش رو خوب ورانداز کرد و در حالیکه سعی میکرد خودش رو فرد مهمی نشون بده گفت:سلام رز...انگار کاروکاسبی خیلی خوبه،بنظرم از دفعه پیش تا حالا یکم چاق تر شدی
رزمرتا با دستانش جلوی صورتش را گرفت تا سرخی گونه هایش دیده نشود:راست میگی پروفسور...بخاطر اینه که مشتری ندارم همش دارم میخورم.خب نگفتید چی میل دارید؟
کوییرل:یه بطری نوشیدنی کره ای
مادام رزمرتا با تکان سر به سمت پیشخوان براه افتاد تا سفارش کوییرل را آماده کند.
دامبلدور:نباید اون حرف رو میزدی.خانوما رو وزنشون خیلی حساسن
کوییرل که سعی می کرد طوری رفتار کند که انگار تازه متوجه حضور او شده به آرامی گردنش را چرخاند و گفت:چی؟با من بودید؟
دامبلدور به آرامی پاسخ داد:بله
کوییرل:آها بله درسته.این حرف یادم میمونه حالتون چطوره پروفسور؟
دامبلدور:هی بد نیستم چرا نمیای اینجا بشیی تا یکم با هم اختلاط کنیم
کوییرل نگاهی به آنطرف رستوران جایی که مرگخوران در حال گفتگو هستند میندازه.بدون جلب توجه به سمت میز آلبوس حرکت میکنه و روی یکی از صندلیها میشنه.
کوییرل:خیلی قشنگه...فوکس رو میگم
دامبلدور:آها بله خیلی زیباست و آرامش بخش
کوییرل:از خونت خیلی دور شدی منظورم هاگوارتزِ.فکر نمیکنی تو این موقعیت کار درستی نباشه مخصوصا الان که لرد سیاه...
دامبلدور با دست سالمش لیوان بزرگی را که روی میز قرداشت برداشت و چند جرعه از آن را نوشید سپس گفت:هاگزمید جایه آرامیه فعلا هم که خبری از جنگ نیست فکر کردم که اگه مردم منو تو دهکده ببنن کمتر نگران بشن.راستی شنیدم که به ولدمورت پیوستی.درسته؟

مادام رزمرتا در کنار میز ایستاد و بطری خاک گرفته ای رو، روبه روی کوییرل قرار داد.
رزمرتا:بفرمایید پروفسور یکی از بهترینهاست.چیزه دیگه ای...
کوییرل:نه ممنون همین عالیه
رزمرتا:قربان شما چطور؟
دامبلدور دستش را به نشانه نه، بالا میاره و رزمرتا بعد از تعظیم کوتاهی از اونها دور میشه.
دامبلدور:خب؟
کوییرل:خب راستش مجبور شدم.بعد از جریان وزارت که خودتونم در جریان بودید زندگی خیلی برام سخت شده بود فکر میکنم یکم تغییر برام لازم باشه حالا رو حساب اینکه سابقه خوبی ندارم بهتر دونستم که یکی از خدمتگزاران لر باشم تا یه ...
دامبلدور:درسته این تویی که سرنوشتت رو تعیین میکنی حالا چه خوب چه بد
دامبلدور بعد از گفتن این حرف از جایش بلند شد و فوکس را در آغوش گرفت:من بهتره دیگه برم از مصاحبت باهات لذت بردم.نمیخوام نصحیت کنم ولی فکر میکنم لازم باشه که بیشتر فکر کنی در مورد تصمیمت. تو یه بار اشتباه کردی پس دیگه تکرارش نکن.من برای تصمیمت ارزش قائلم اما یادت نره که همیشه این نوره که تاریکی رو از بین میبره حالا هر چقدرم که طول بکشه.

دامبلدور به سمت در خروجی به راه افتاد و کوییرل رفتنش را تماشا میکرد.رفتار دامبلدور آنروز بسیار عجیب بنظر میرسید خستگی دامبلدور از روی فعالیت زیاد نبود بنظر میرسید که فکرش خسته باشد شاید دامبلدور در پی راهی برای موفقیت هر دو طرف بود.مطمئنا او نمیخواست جنگی صورت بگیرد یا شخص دیگری کشته شود مخصوصا اگه این شخص هری پاتر باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 18 خرداد 1385 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- که اینطور...پس اینو مطمئن باشی چو که من حاضرم که هرچی دارایی در خارج این خونه دارم بدم و نزارم وزارت خونه این کارو انجام بده.
کوییرل در حالی که از خشم سرخ شده بود و دستهایش را به طرز وحشتناکی در هوا تکان میداد این حرف را فریاد زد تا چو که در آشپرخانه دم کرده از بوی اود بود بشنود.آشپزخانه با پارکت های کهنه و ساییده شده فرش شده بود و گلیم کوچک اما زیبایی زیر میز بود.سه پنجره نیمه کوچک کنار هم قرار داشت و از شیشه های رنگی آن نور زیبای میتابید که با دود اود جلوه بسیار زیبایی به آشپزخانه میداد.کابینت های چوب گردو که روی بعضی از آنهای نیم سوخته شده بود و دایره بودنشان خبر از سوخته شدن آن بوسیله قابلمه میداد.یک یخدان جادویی در گوشه آشپرخانه بود.
چو در حالی که یک ظرف چوبی پر از میوه در دستانش بود و دو پیشدستی با چاقوی میوه خوری جلویش در هوا معلق بود از آَشپزخانه که زیر پله بود بیرون آمد و ظرف را جلوی کوییرل گذاشت و گفت:« کم کم دیگه باید پیداشون بشه...فکر میکنم اول از همه آوریل بیاد...امیوارم فقط به جای همسایه های ضد شورشی های وزارت نیان..»
کوییرل به نشانه موافقت سر تکان داد.

.....

صدای زنگ ناقوسی خانه به صدا در آمد و کوییرل چوبدستیش را به سمت در گرفت و در باز شد.پشت در آوریل که به سختی میشد از بین انبوه پاکتهای معلق در هوا چهره اش را تشخیص داد.پاکتها خود به خود و با سزعت به سمت آشپرخانه رفتند و آوریل وارد خانه شد و ردای سیاهش را که بر روی آن طرخ های فانتزی گلدوزی شده بود در آورد و در حین سلام و احوالپرسی آن را در کمد جلوی در آویزان کرد.
- هنوز کسی نیومده؟
کوییرل و چو هر دو با هم گفتند:نه...
- میترسم یه وقت مامورای وزارت زنگو بزنن!
چو که دوباره از آشپزخانه بیرون آمده بود گفت: مگه من نگفتم نون نداریم؟؟پس کو؟!
- اووه...متاسفم یادم رفت!!اشکال نداره الان غیب و ظاهر میشم...
- نمیشه
کوییرل که روزنامه را پایین می آورد و چهره سرخ خود را نشان میداد این را با عصبانیت و در حالی که دندانهایش را بر روی هم فشار میداد گفت.
- چرا؟
- امکان غیب و ظاهر شدن رو مثل هاگوارتز کردن!
- ببینم این کارا رو کی انجام میدن؟یا کِی انجام میدن که ما نمی فهمیم؟ما کسیو نمیبینم که در سطح شهر در حال انجام کار خاصی باشه.فکر کنم ژاندارمری قدرت این کارا رو داشته باشه ها.
این را چو گفت که در حال پوشیدن ردایش بود.(البته در همان هنگان نگاه خشم آلودی هم به آوریل انداخت)
- این کارا رو ژاندارمری نمیکنه!زیر سر شهرداریه!میدونم...همه اینا زیر سر اون جانسون موذیه!!!از وقتی اومده داره خرابکاری میکنه!
- خودم میرم...پیاده!
چو آوریل را کنار زد و از در خارج شد.

....

همه مهمانها در یک ساعت به خانه رسیدند...البته به جای دالاهوف خواهرش آمده بود.همه دور میز بزرگ کوییرل نشسته بودند و بحث زیادی در گرفته بود.
- بهتره جانسون رو تهدید به اسموت کردن کنیم یا نه جانسون رو میکشیم...وزیرو اسموت میکنیم.
کوییرل با تعجب به اندکی روی صندلی چرخشید و با چشمان گشاد شده به رزمارتا که بقل دستش نشسته بود نگاه کرد و بعد دوباره راست نشست و و در حالی که دستهایش را تکان میداد گفت:«اوووف...سه ساعته اینجا داریم حرف میزنیم و به هیچ نتیجه ای نرسیدیم...چطوره بریم جانسون و...ببینم کاترین...برادرت چرا نیومده؟
- خوب راستش رو بخواین من طرف شمام اما آنتونین الان توی شهرداری نشسته و خوب...چجوری بگم داره برای جانسون خبرکشی میکنه.
کوییرل در حالی که با هر کلمه کاترین قرمز تر و دستهایش مشت میشد با خشم فریاد زد:«خودم دالاهوف رو میارم اینجا...همینطور جانسون....»
اما فریادش با صدای آرامی در پشت سرش متوقف شد.
- پرفسور کوییرل...لازم نیست زحمت بکشید...خودم اومدم
کوییرل که هنوز پشتش به توماس بود با تعجب نگاهی به روبه رو انداخت و سپس از جایش بلند و شد و رو در رو با توماس فریاد زد:
- برو بیرون بی نزاکت...این خلاف قانونه...تو اجازه نداری در خونه ها ظاهر شی...(حتی اگه وبمستر سایت زوپیس باشی!!!!!!!!!)
صدای همهمه بین همسایه ها بلند شده بود.
کوییرل هنوز با خشمو دستهای مشت شده همانطور که به سختی نفس میکشید به چشمان خاکستری توماس نگاه میکرد و توماس با چهره ای بی اهمیت و چشمان خمار به کوییرل پاسخ میداد.
دالاهوف هم در پشت توماس با نگاهی حاکی از تعجب به خواهرش نگاه میکرد و خواهرش هم با اخم و چهره ای وحشتناک به او نگاه میکرد.از قرار معلوم دالاهوف قدرت مقاومت نداشت و هم اینکه متوجه شد خواهرش در حال ذهن جویی است نگاهش را برگرفت و پشت سیخ سیخی موهای توماس نگاه کرد.
لبخندی بر روی لبهای کاترین ظاهر شد و با سیخونکی به چو که کنار او ایستاده بود موضوعی را در گوش او نجوا کرد.چو که هر لحظه چشمانش گشادتر و لبخند روی لبش وسیع تر میشد دهانش را باز کرد تا چیزی را با صدای بلند بگوید اما کاترین جلوی دهانش را گرفت و او را به سکوت دعوت کرد.
توماس که متوجه حرکات آن دو شده بود به آن ها نگاه کرد و سرش را به نشانه موافقت و احترام کمی پایین آورد.کوییرل با تعجب برگشت و با حالت پرسش گونه ای به چو و کاترین نگاه کرد و در عوض فقط یک لبخند تحویل گرفت.کوییرل که کمی گیج شده بود به توماس نگاه کرد اما این بار با چهره ای معمولی.
توماس صدایش را صاف کرد و گفت:اجازه هست؟
کوییرل با اخم به او نگاه کرد و دست به سینه به او زل زد.
- در جلسه شماره 1243 هیات شورای شهر هاگزمید و ارتباط راه دوری که با جناب آقای وزیر انجام شد موجب به تصویب قانونی مبنی بر این گشت که هیچ گونه شرکت یا موسسه ای چه وابسته و چه غیر وابسته به وزارت خانه سازمانهای مربوطه تاجازه هیچ گونه تغییرات مستقیم و یا غیر مستقیم در ساختمانهای قدیمی دهکده های جادویی بلا اجازه از صاحب خود خانه و یا ساختمان نداشته و رعایت نکردن این مهم مشمول قانون گشته و پیگرد قانونی دارد.
سکوتی برقرار شد و فقط صدای خنده آرام دالاهوف به گوش میرسد که با همین خنده گفت:البته شهردارها هم کم زحمت نکشیدن تا این اتفاق بیفته مخصوصا آقا دیگوری و همین آقا جانسون که رزمارتای عزیز پیشنهاد قتلشو داد.و سرش را به سوی رزمارتا تکان داد.
و ناگهان غیر از صدای سوت و تشویق همسایه های کمتر صدایی به گوش میرسید.
کوییرل هنوز با ناباوری به توماس نگاه میکرد که لبخند میزد و به دالاهوف اشاره کرد که باید بروند.

=======================================

خوب بر طبق دستور مدیر محترم کوییرل عزیز باید این موضوع تموم شه و بر طبق روال سابق هرکی هر چی میخواد بنویسه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�
خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 18 خرداد 1385 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
چو وقتی از خانه دالاهوف خارج شد در حال رفتن بود که صدای سرفه ای را از پشت سرش شنید، سر جایش بی حرکت ایستاد، فوری به عقب چرخید و آنتونین دالاهوف را با قامت بلندش در مقابل خویش نظاره کرد. دالاهوف با شنل سیاه رنگش و موهای هم رنگ با شنلش با حالت سرد و بی روح به او نگاه می کرد. چو چانگ نمی دانست چه بگوید. کلمه اش را گم کرده بود، که به خودش آمد، سرفه ای مثل دالاهوف کرد و بعد لبخندی بر روی لب هایش نقش بست و با آرامش خاطر گفت: سلام جناب دالاهوف.

دالاهوف نگاهی چپ چپ به او کرد و سرش را تکان داد و به نوع خودش مثلا به چو سلام کرد. سپس نگاهی به درب خانه اش کرد و به طرف چو رفت، جلویش ایستاد، ابروهایش را بالا انداخت و با تعجب پرسید: اهم..ببخشید شما در خانه من بودید؟ چو که دیگه فکر کرده بود که کارش تمام است و یه چند سالی براش زندون بریدن آهی کشید و گفت: بله..بله..آقای دالاهوف اما دزدی نکردم..من کاری نکردم... باور کنید.. و دیگه کم کم داشت از گونه اش اشک می ریخت. دالاهوف با حالت چندش از چو گفت: مگر من تهمت دزدی زدم، حالا چه کار داشتید؟ چو در یک لحظه از این رو به آن رو شد و با خیالت راحت از اینکه فکر دالاهوف منحرف نشده گفت: بله، من اومدم داخل خانه، با خواهرتون صحبت کردم، صحبت مهمی بود در جریان هستند. راستی خونه قشنگی دارید آقای دالاهوف، بزرگ به نظر می رسه.

دالاهوف بدون توجه به صحبت های چانگ، به طور مشکوکی نزدیک تر شد و پرسید: چه جریان مهمی؟ میشه من رو هم مطلع کنید که درباره چی بود؟ چو در دلش یا مرلین گفت. می ترسید که اگر به دالاهوف بگوید، دالاهوف طرف وزارت باشد و او فرمانده و رئیس ژاندارمری هم بود و ممکن بود به ضررشان باشد. چو نگاهش را به سمت چند ساحره پیرزن عابر چرخاند و آنها را نگاه می کرد که با عصا در حال پیاده روی بودند. سرفه دالاهوف توجه چانگ را به دالاهوف معطوف کرد. چو با دستپاچگی گفت: هان..خب..طولانیه..به خواهرتون گفتم..از ایشون بپرسید...من کار دارم..منو ببخشید...

و فوری چرخید و به سمت خانه کوییرل به راه افتاد. دیگر کم کم داشت مطمئن می شد که دالاهوف طرف وزارت خواهد بود و کار خانه های هاگزمید با این حالت تمام بود... چاره چه بود؟


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 18 خرداد 1385 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
چو با نارضایتی از رفتار آن زن وارد خانه شد.در به آرامی پشت سرش بسته شد و خواهر دالاهوف به آرامی از کنار چو گذشت تا او را به داخل اتاق پذیرایی راهنمایی کند.
چو به آرامی به دنبال زن راه افتاد.نگاه جستجوگرش همه خانه را می گشت.گویی این خانه برای اون مانند یک جعبه اسرار بود.خانه به طور غریبی برای او مرموز به نظر می رسید.سعی می کرد دلیل وجود جعبه های مرموزی که در اطراف خانه به طورت پراکنده روی زمین قرار داشتند را پیدا کند.ولی چیزی به ذهنش نمی رسید.
با صدای خانوم دالاهوف به خودش آمد.روی مبلی که خانوم دالاهوف به آن اشاره کرده بود نشست و دوباره سرگرم بررسی اطراف شد.ولی بعد از شنیدن صدای سرفه خانوم دالاهوف به خودش آمد و شروع به حرف زدن کرد.
_خانوم دالاهوف غرض از مزاحمت اینه که وزارت تصمیم گرفته خونه های این منطقه رو تخریب و بازسازی کنه.
*بله شنیدم.خوب این چه اشکالی داره؟
_خوب مشکل اینجاست که خنه کوییرل خیلی قدیمیه و اون اصلا مایل نیست که خونش خراب بشه.
*خوب بالاخره یه روز باید از اون خونه دل بکنه دیگه.
_بله.شما درست می گید ولی ما فکر می کنیم وزارت خونه از این طرح مقصود دیگه داشته باشه و قصدش نوسازی نباشه.بلکه می خواد کنترلشو بی هاگزمید بیشتر کنه.
*باید با آنتونون صحبت کنم.شما اینو از کجا فهمیدید؟
_قراره یه جلسه بین همسایه ها بزاریم تا این موضوع رو بررسی کنیم.اونجا همه چیز رو توضیح می دم.امیدوارم شما هم شرکت کنید.
*بله حتما.
_در ضمن یه خواهش هم دارم.
*بفرمایید.
_ازتون خواهش دارم تا نظر آقای دالاهوف رو نسبت به این قضیه به طرف ما تغییر بدید.چون واقعا این قضیه خیلی به ضرر اهالی هاگزمیده.
*سعیمو می کنم.
_خوب خانوم دالاهوف من دیگه مزاحم نمی شم.خیلی خسته ام باید یه استراحت بکنم.پس فعلا رفع زحمت می کنم.
*بمونید یه پذیرایی بکنم.
_نه.ممنون ، باید برم.فعلا با اجازه.
چو از جا بلند شد و مسیری را که تا الان برای رسیدن به پذیرایی پیموده بود برگشت و به سمت در خروجی حرکت کرد.اما با شنیدن صدای خانوم دالاهوف لحظه ای ایستاد و به عقب نگاه کرد.
*مثل اینکه فراموش کردید بگید زمان جلسه چه وقتیه و مکانش کجاست.
_اوه درسته ، یادم رفته بودم.فردا ساعت 4 بعد از ظهر توی خونه کوییرل.امیدوارم بیاید.
*حتما.خوشحال شدم.
_منم همینطور.خداحافظ.
چو در رو باز کرد و از خانه خارج شد و با شادمانی از تمام شدن کارش به سمت خانه اش به راه افتاد.
ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 6 خرداد 1385 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از چو، آوریل هم به بیرون رفت. آوریل چو را دید که به سرعت خود را به خانه یکی از همسایه ها رساند و زنگ خانه آن را فشار داد. آوریل راهش را به سمت اتوبوش شوالیه در پیش گرفت. وقتی به ایستگاه رسید هیچ کس آنجا نبود، بی اختیار و با بی حوصلگی و خستگی تمام روی نیمکت های ایستگاه نشست. آهی کشید و دستی بر صورتش زد، از شدت خستگی، خمیازه ای کشید، سرش را چرخاند و اتوبوس شوالیه را دید که نزدیک می شود، از جایش بلند شد و حالا اتوبوس کاملا ایستاده بود تا آوریل یکه و تنها در ایستگاه را سوار کند، آوریل سوار شد و با اتوبوش شوالیه راهی وزارتخانه شد.

از آن طرف چو، در حال مطلع کردن همسایه ها بود. زنگ آنها را میزد و به داخل خانه یشان وارد می شد و در مورد جلسه باهاشون کلی حرف می زد. چو همه خانه ها رو رفت به غیر از خانه آخر. قدیمی ترین خانه، خانه آنتونین دالاهوف مشکوک، چو با خستگی تمام در حالی که دیگه تقریبا داشت خودشو رو زمین می کشید و با آستینش عرق های روی پیشانی اش را پاک می کرد و موهایش را عقب می داد، به سمت خانه دالاهوف رفت. جلوی درب آن ایستاد. کمی لباس های خودشو صاف و صوف کرد، چون الان باید با رئیس ژاندارمری هاگزمید روبه رو می شد و احتمال زیاد ژاندارمری هم با وزارت بودش، منجبور بود طوری مخ دالاهوف رو بزنه تا واداراش کنه که طرف کوییرل باشه نه وزارت.

زنگ را فشار داد. دینگ دینگ. کمتر از 5 ثانیه درب خانه باز شد. خانمی با لباس سپید رنگی و کلاه گرد سپیدی در جلوی چو ظاهر شد. چو که انتظار داشت داهوف دم در بیاد، تازه یادش آمد که او این وقت روز در ژاندارمری بودش. خانم با موهای بلوندش که تا کمر می رسید، با نگاه سرد و خشکی به چو گفت: کاری از دست من برمیاید دوشیزه محترم. چو نمی دانست چه بگویید چون فهمید که دالاهوف تو ژاندارمری بوده.

پس گفت: سلام روز به خیر. ببخشید آقای دالاهوف هستند؟ خانم همچنان با نگاه سرد گفت: خیر. سر کارشون هستند. چو بی اختیار پرسید: فضولیه، اما شما خانمشون هستید؟ خانم پاسخ داد: خیر. من خواهرشون هستم. آنتونین همسری نداشته و ندارد و نخواهد داشت. چو با تعجب گفت: اهم. ببخشید یه کاری در مورد مسائل خونه مونه داشتم. می تونم وققتتون رو بگیرم. میشه با شما هم درمیون گذاشت دیگه. خانم کنار رفت و همچنان با نگاه سردش راه را برای چو باز کرد و گفت: بفرمائید تو.

چو داخل خانه مشکوک دالاهوف شد.

ادامه دارد.



تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 20 اردیبهشت 1385 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
کوییرل از جایش بلند شد و به سمت پنجره نیمه باز رفت، نسیمی که میوزید صورتش را نوازش میداد و کوییرل در مدت کمی از صداهای نگران و وحشت زده همسایگانش دریافت که همه آنها از این خبر اطلاع پیدا کرده اند. پنجره را بست و پرده را کشید. پشت به پنجره کرد، چشمانش را روی هم نهاد و فکر کرد. با خود اندیشید که ایا ممکن است وزارت، خانه اجدادی وی را نابود سازد؟ از این فکر بدنش به لرزه افتاد و فریاد زد : اونا نمیتونن این کارو بکنن! اونا چنین حقی ندارن!!
چو با نگرانی از جایش برخاست و به سمت کوییرل رفت، دستش را گرفت و او را روی مبلی نشاند و برایش لیوانی آب آورد. کوییرل چند جرعه نوشید و نگاه ناامیدش را به آن دو انداخت.
کوییرل : یعنی واقعا هیچ راهی وجود نداره؟
آوریل سرش را در دستانش گرفت و فکر کرد، برای چند دقیقه صدایی جز برخورد شاخه های درخت با پنجره به گوش نمیرسید. آوریل سرش را تکانی داد و نگاهش به لیوان آب کوییرل که روی میز قرار داشت معطوف شد.
آوریل : نمیدونم، واقعا نمیدونم، ولی فکر کنم بهترین کار اینه که یه جلسه بذاریم. با بقیه همسایه ها. شاید اونا فکری داشته باشن.
چو : اره، کار خوبیه، ممکنه اونا نظر یا پیشنهادی داشته باشن که واقعا مفید باشه.
کوییرل با اضطراب از جایش برخاست و آهسته آهسته به تابلوی پدربزرگش نزدیک شد. میدانست که این خانه برای او و تمام اجدادش چه معنایی دارد. وزارتخانه حق نداشت این خانه را که بعد از این همه سال نسل به نسل گشته و سرانجام به کوییرل رسیده نابود کند. آن هم به خاطر چه؟ فقط یک کنترل بی دلیل!!
کوییرل : هرچه سریعتر ترتیب این جلسه رو بدین، من به هیچ قیمتی حاضر نیستم اجازه بدم وزارتخونه، این عمارت رو از بین ببره. تا جایی که بتونم مقاومت میکنم و اجازه نمیدم این کار انجام بشه. مطمئن باشین!!
کوییرل با گفتن این حرف نیم نگاه دیگری به عکسهای اجدادش کرد و سر به زیر انداخت. به سرعت از پلکان قرمزرنگ بالا رفت و وارد اتاق خوابش شد.
آوریل و چو که در طبقه پایین بودند، نگاهی به یکدیگر انداختند و چو به سمت پلکان رفت تا بلکه با سخنانی کمی کوییرل را ارام کند ولی هنوز پا روی اولین پله نگذاشته بود که صدای چلیک قفل شدن در اتاق به گوشش رسید. چو نگاهی به اتاق کوییرل انداخت و سپس به سمت آوریل برگشت.
آوریل : بذار راحت باشه، توی این موقعیت لازمه که همه خوب فکر کنیم. بهتره که تو بری و به بقیه همسایه ها در مورد جلسه بگی، منم برمیگردم وزارتخونه و تاجایی که بتونم سعی میکنم در مورد این قضیه اطلاعات بدست بیارم.
چو سری به تصدیق تکان داد و شنلش را به تن کرد و به سمت در رفت، در لحظه خروج بار دیگر به بالای پلکان نگاه کرد، رویش را برگرداند و به سرعت خارج شد. آوریل نیز در پی او به بیرون دوید.

________________________
پ.ن : اولین پست جدی من!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 20 اردیبهشت 1385 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
التهاب در خانه های هاگزمید !

گرمای عذاب آور ماه جولای از راه رسیده بود .
در و پنجره های تمام خانه ها برای ورود نسیمی خنک به درون اتاقهای خود لحظه شماری میکردند .
طبق معمول تعطیلات آخر هفته ، خانه پروفسور کوييرل پذیرای میهمان تازه ای بود .
روی کاناپه ای گرم در نزديکی شومینه ای خاموش کوييرل و چو چانگ به قدری گرم صحبت بودند که هیچ توجهی به گرمای وحشتناکی خارج از خانه نداشتند .
- کوييرل تو همیشه سنبل نظم و انضباط بودی ؛ چه طور وقت میکنی این قدر به این خونه کهنه و قديمی برسی ؟
چو چانگ در حالی که نگاهی به دورتادور اتاق میانداخت این جملات رو به زبان میاورد .

اتاقی که به زيبایی هر چه تمامتر تزئين شده بود ؛ موکتهایی قرمز رنگ روی پله های مارپیچی که به دری صیقلی و سبز رنگ میرسید جلوه زيبایی به اتاق داده بود ؛ عکسهای جادويی سرتاسر دیوارهای اتاق را فرا گرفته بود ؛تمام وسایل در آن خانه قدیمی و کهنه دقیقا در جای مناسب خود قرار گرفته بود .

- من به این خونه دلبستگی شديدی دارم چو ! پدربزرگم همیشه ازم میخواست که این خونه رو هرطور که شده سالم و مرتب نگه دارم ؛ فکر میکنم این خصلت رو از اون به ارث برده باشم .

چوچانگ در حالی که به تلوزيون جادويی اتاق خیره شده بود لبخندی زد .
آلیشیا سامسون طبق روال هر روز اخبار ساعت ده شب را اعلام میکرد .

- ويلی ويدرشینز به جرم اذيت و ازار ماگولها ظهر امروز توسط کاراگاهان وزارت دستگیر شد و ...

چو : واااای ! باز هم خبرهای تکراری ! این زن یه بار هم نشد خبرهای جدید اعلام کنه ؛ همیشه یک روز از همه چیز عقبتره انگار
کوييرل : من دیروز این خبر رو شنیده بودم ؛ نمیدونم چرا هر بار که دستگیر میشه از مجازات شدن خلاصش میکنند .

چو چانگ با پوزخندی جواب داد : « فکر نمیکنم این دفعه دیگه بتونه نجات پیدا کنه ؛ چون در حین فروختن دستگیره های گازگیر به ماگولها ، دستگیرش کردند . »

کوييرل با صدایی آرامتر پاسخ داد :« اون طور که من شنیدم دو نفر ماگول قبلا به خاطر استفاده از این دستگیره ها انگشتانشون رو از دست دادند و مامورای بخش حوادث جادويی برای رشد دوباره استخوانها و پاک کردن حافظه اونها رو به سنت مانگو بردن ... فکرش رو بکن یه ماگول ...
چو با بی صبری فرياد زد : هی ....س !!!
کوييرل نگاهی به چهره بهت زده چو انداخت .

- ... وزارت سحر و جادو با اعلام این خبر رسما از تمامی اهالی این مناطق خواست تا هر چه سريعتر به این دستور عمل نمایند .

تصوير تمامی خانه های هاگزمید از بالا نشان داده میشد و از زاويه های مختلف بخش صورتی رنگی که در نقشه مشخص شده بود میدرخشید .

- این طرح موقتا تنها در خانه های محله مابین دو کوچه ساکترن و ستوبال انجام خواهد شد و وزارت سحر و جادو درصدد نوسازی تمامی خانه ها در طی شش ماه آینده خواهد بود تا بدين طريق خانه های نوساز و جديد جایگزين خانه های قدیمی و کهنه این مناطق گردد .

هر دو با بهت و حیرت به چشمان یکدیگر زل زدند ؛ ذهن ناآرام و پرجوشش هر دو پر بود از پرسش های بی شمار و وحشت ناک .

- گفتنیست برای تخلیه این مناطق تنها یک هفته به اهالی محل فرصت داده شده است و برای رفاه حال این خانواده ها ، کافه سه دسته جارو و تمامی کلوپهای جادويی به صورت رايگان پذيرای این جادوگران خواهند بود .

کوييرل با خشم فرياد زد : یعنی چی ؟؟ یعنی واقعا ... یعنی ما باید !
چو با بهت همراه تنفر به مجری آلیشیا زل زده بود .
- واقعا مسخره است !!

صدای زنگ در به صدا در امد و ثانیه ای بعد آوريل سراسیمه در پشت آن دو ایستاده بود .

- شنیدید ؟؟ نمیتونم باور کنم ! دیروز یکی بهم این خبر رو داده بود اما من باورم نمیشد که میخوان این کار رو انجام بدن .
کوييرل نگاهی به چهره پدربزرگ خود در قاب روی ديوار انداخت اما بهت و حیرت در چشمان پیرمرد موج میزد ... خانه ای که 120 سال قدمت در حال نابودی بود .
آوريل در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد :
- یکی از بچه های از وزارتخونه خبر رسونده که هدف اونا یه چیز دیگست !
چو : یعنی چی ؟
آوريل لحظه ای مکث کرد .
- وزارتخونه میخواد این خونه ها رو خراب کنه و با جادوهای جدیدی که خودشون به تازگی کشف کردند ، این خونه ها رو بسازند تا از همه اتفاقاتی که میوفته باخبر باشند .

کوييرل هم از صحبتهای آوريل چیزی نفهمیده بود .
آوريل : یعنی میخوان برای ساخت خونه های جدید جادوهایی به کار ببرن که از طريق اون تمامی منطقه تحت کنترل خودشون باشه ... میخوان داخل خونه ها جادوهای مخفی استفاده کنند .
چو : امکان نداره ... وزير هیچ وقت حاضر نمیشه چنین کاری انجام بده ! من که باورم نمیشه .

آوريل با استرس نگاهی به کوييرل انداخت اما از چهره اون هم میشد فهمید که این حرفها رو قبول نداره .
- من خودم اولش باورم نمیشد اما بدون دلیل هیچ وقت چنین کاری رو انجام نمیدند . همون بلایی که سر کوچه دیاگون اوردند رو میخوان اینجا هم اجرا کنند ... تنها جایی که از کنترل وزارتخونه خارج هست هاگزمیده ! چرا نمیفهمید شما ؟؟

قلب کوييرل به سرعت میتپید . هیچ کدام از حرفهایی که شنیده بود ، به نظرش پذیرفتنی نبود . درحالی که با انگشتانش روی لبانش میکشید به چو چانگ زل زده بود .
آوريل : فکر میکنم همه اهالی این منطقه این خبر رو شنیدن .

سر و صدای همهمه از پنجره های باز اتاق شنیده میشد ... خانه های اطراف دقیقا در محدوده ای قرار داشتند که در حال تخريب بود و با انتشار رسمی این خبر تمامی مردم از این خبر اگاه شده بودند .

ادامه بديد ...
-------
فکر میکنم بد نباشه به جای تک پست بودن ، یه مدت قالب داستانی پیدا کنه ! برای نجات رول از این وضعیت شاید بتونه مفید باشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/20 21:46:42
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/20 22:12:46

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 16 اردیبهشت 1385 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
باد به شدت بر روي برفهاي يخ زده سرزميني که ماگلها آن را قطب جنوب ميناميدند ميوزديد و آن را به ديوارهاي يخي خانه هاي دهکده اسپولترا*ميکوبيد.هوا هر لحظه بيشتر رو به سردي ميرفت که حتي آتش را نيز منجمد ميکرد.
با آنکه باد سرتاسر آن سرزمين را مورد تاخت و تاز قرار داده بود و ميخواست خانه هاي آن غريبان آشنا را خراب کند ولي در آسمان تکه ابري براي پنهان کردن جواهرات شب آسمان،ستارگان،وجود نداشت،ستارگاني بي مانند که تمام پهنه آسمان را در برگرفته بود.لحظه اي بعد،ستاره دنباله داري در گوشه آسمان خطي کشيد و ناپديد شد.
ناگهان آتشي که حتي باعث کمرنگ تر شدن نور ستارگان ميشد در دل آسمان پديدار گشت،لحظاتي بعد،به حلقه اي درآمد که در ميانه آن به جز "هيچ" نبود.
کمتر از ثانيه اي بعد،موجودي وارد آن سرزمين شد.آن موجود،به گويي که نور را به درون خود ميبلعيد،غير قابل تشخيص بود ولي در سايه روشنهاي نور ستارگان ميتوان بالهاي او را ديد،چيزهايي که انسانها با ديدن آن به "فرشته" بودن او گواهي ميدادند.
آن فرشته بالهايش را گشود و بعد نگاهي کوچک در سوراخ پشت سرش انداخت.بايد آن سوراخ را تا زمان بازگشت از ماموريتش باز نگه ميداشت تا بتواند از آن به آبوريور** باز گردد و لحظه اي بعد به سوي زمين يخ زده آنجا سقوط کرد.
فرشته به سرعت به سوي زمين نزديک ميشد،از ميان همه خطهاي سفيدي که از گذر چشمهايش ميگذشت و به خط سياهي ميان آن چشم دوخت،لحظه اي ديگر آن خطوط واضح تر گشتند و به جاي آن خط سياه،انساني در حال حمل چيزي در بغلش که سعي در يافتن راهي براي رسيدن به سرپناهي بود ولي بعد،گويي که ديگر رمقي براش نمانده باشد،بر روي زمين افتاد.
فرشته مرگ در کنار آن انسان فرود آمد و نگاهي به صورت آن انداخت.زني که نسبت با سرماي آنجا لباس کمي را پوشيده بود و بچه کوچکي و کبود شده از سرمايي را،پيچيده در پوست حيوانات،در بغلش گرفته بود.فرشته مرگ که اطمينان داشت که آن زن او را نخواهد ديد،در مقابل او قرار گرفت و به او نگاه کرد و بعد به دهکده که در فاصله نه چندان دوري از آنها قرار داشت و بار ديگر به ياد ماموريتش افتاد.
منيس*** دستش را به سمت کودک دراز کرد و لحظه اي بعد کودک ديگر نفس نميکشيد.منيس دستش را به سمت زن دراز کرد تا او را به همراه پسرش به جهان ديگر راهنمايي کند اما در آن لحظه اتفاقي افتاد که مسير منيس را عوض کرد.آن زن بلافاصله بعد از دراز شدن دست منيس به چشمان او چشم دوخت،و سنگ دل منيس با همان نگاه طلسم شده شکست و جاي خود را چيزي داد که آن را عشق ميناميدند.اشتباهي که خدا کرد،به جاي بيدل گذاشتن فرشته،دلي از سنگ شکستني آفريد ولي شايد اين هم حکمتي از کارهاي خدا بوده است.
منيس ديگر از آن سوراخ مراجعت نکرد.فرداهاي آن روز،خبر سوراخ شدن آسمان در جهان پيچيد و هرکس عقيده خودش را براي بوجود آمدن آن داشت،ماگلها ميگفتند که از موادي سوزاننده آسمان بوده است،جادوگران ميگفتند که نيروي جادويي ما که از خداوند به ارث رسيده است را ابتدا از آنجا فرستاده شده است و حتي عده اي معتقد هستند که برادر حميد مدتها به زمين چشم دوخته بود و در آن لحظه تاريخي به خواسته اش رسيده است.تنها چيزي که همگان بر آن يک عقيده بودند اسم آن،"سوراخ لايه اوزون" بود.
درود بر منيس...فرشته عاشق که لباس و کلاهي قرمزي را هر زمستان به تن ميکرد و هدايايش را به کودکان دنيا،به نيت بازگشت آن پسر عشقش،عرضه ميکرد...درود بر کسي که انسانها او را به نام بابا نوئل ميشناسند!
---------------------------------------------------------------------------
*sepultura=کلمه اي لاتين که در زبان فارسي به معني مرده ميباشد.در اينجا منظور سرزمين مرده بوده است.
**aborior=کلمه اي لاتين که در زبان فارسي به معني بهشت ميباشد.
***manes=کلمه لاتيني که به معني فرشته مرگ ميباشد.

اميدوارم که مورد توجه شما قرار بگيره
مرسي
آرتيکوس دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1385/2/17 10:28:34
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1385 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
اون زمانها رو خوب یادمه وقتی که جون تر بودم.یادمه علاقه خاصی به خون آشامها و موجودات عجیب غریب داشتم.شایدم یه جوری خودم خون آشام بودم و خبر نداشتم.نمیدونم از کی علاقمن به این جور چیزها شدم فقط تا چشام رو باز کردم دیدم وسط یه جنگلم .لباس جادوگری پوشیده بودم و موهام رو به سبک جدید ماگلی کوتاه کرده بودم.

مدتی تو جنگل قدم زدم.به صدا ها خوب گوش میدادم و همه چیز رو زیر نظر گرفتم.هوا تقریبا تاریک بود.نه اینکه شب باشه نه ،درختا اونقدر بلند و افتاده بودند که آسمون اصلا دیده نمیشد.سکوت بود و فقط سکوت.جز صدای پای خودم و کشیدن ردام بر روی برگهای خشک روی زمین، صدای خاصی شنیده نمیشد.

عجیب بود که در این جنگل با اینکه اصلا رودخانه ای وجود نداشت درختان اینقدر با سرعت رشد کرده بودن.یادم بود که پارسال در همین زمان، به اینجا اومده بودم اما اینقدر هوا خشک و خفه نبود.صدای پرندگان و حیوانات به وضوح شنیده میشدند آنقدر واضح که میشد از هم تفکیشون کرد.

بدون توجه به تغییرات به راهم ادامه دادم.زمان زیادی بود که به جلو قدم برمیداشتم اما باعث تعجب بود که به هیچ موجود زنده ای هنوز برخورد نکرده بودم.برای استراحت در زیر درختی نشستم شاید عطر غذا موجودات جنگل رابه سمتم هدایت کند.

مدتی گذشت خبری نشد.فضای جنگل هر لحظه تاریکتر و آرام تر میشد.از دور صدای چیزی را که به سمتم حرکت میکرد شنیدم.خوشحال شدم.بالاخره میتونستم چیزی رو که منتظرش بودم ببینم مهم نبود چیه فقط میخواستم باشه.میخواستم تنها نباشم مطمئن بودم که هر چی هست منو به اونچه که میخوام میرسونه.

نزدیک شد و نزدیکتر.بی حرکت ماند.احساس میکردم که توسط او حس شدم صدایه فش فش عجیبی رو در پشت گردنم میشنیدم.لبخندی زدم و خیلی آروم به عقب برگشتم.مار سبز رنگ بزرگی درست روبه روم قرار داشت.آرم بنظر می رسید و یا شایدم کنجکاو.کمی افسرده شدم چون منتظر موجود عجیب دیگه ای بودم.مار رو که خیلی دیده بودم حالا هرچقدرم که بزرگ و سمی باشه بازم مار بود.

قیافم رو کجو کوله کردم و به این شانس بدم لعنت فرستادم.خواستم بلند شم اما مار روی بدنم خزید.به چشمانم ذل زد و انگار ازم چیزی می خواست اما من نمیفهمیدم.ازش خواستم که اجازه بده برم اما تکون نخورد.یک لحظه گمان کردم باهام داره صحبت میکنه اما اشتباه میکردم چون واقعا داشت باهام حرف میزد.

تازه فهمیدم که تو چه دامی گیر افتادم.اون موجود مار نبود بلکه انسانی تقربا مرده بود که از من کمک میخواست.البته کمک که نمیشد گفت یه جور دستور. یا اطاعت کن یا بمیر.اگه دوستش باشم بعدها که به قدرت برسه به همه چی خواهم رسید به قدرت مطلق به چیزی فراتر از تصویر،اما با ردش و با گفتن فقط یک کلمه "نه" گذشته حال و آینده ام توسط او بلعیده میشد.

با خودم گفتم مجبورم قبول کنم و گرنه خواهم مرد.پس گفتم باشه من در خدمت شمام و فقط همین یک کلمه منو تبدیل به موجودی کرد که هم باعث نابودی خودش شد و هم دیگران.شاید تقصیر من بود که لرد ولدرمورت به اینی که الان میبینید تبدیل شده شاید اگه ترس رو کنار میزاشتم و به قدرت فکر نمیکردم الان وضعیت بهتر از این بود.درسته که باعث مرگ خودم میشدم اما با اینکار باعث نجات انسانهای زیادی میتونستم باشم.

حالا که مُردم فکر میکنم کوییرل شجاع بود.درسته که قدرت رو پذیرفت اما اونقدر شجاعت داشت که موجودی رو با خودش حمل کنه که حتی یه عده از نام بردن اسمش وحشت دارن.یه عده میگن کوییرل احمق بود که لرد رو در بدن خودش جای داد اما من فکر میکنم ولدرمورت خیلی احمق تر بود که به کوییرل اعتماد کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1385 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ابرهای فشرده و بارانی جلوی نور گرمابخش خورشید را گرفته بودند و سعی در فرستادن نعمت دیگری به نام باران،تضمین کننده حیات موجودات زمین بودند.
دهکده همیشه زنده هاگزمید نیز دست رد به سینه آسمان نزد و با تمام اشتیاق خواهان طراوت دوباره به خود شد...و قطراتی روشن و سرشار از موهبت الهی،به عنوان هدیه خداوند از آسمان باریدن گرفت.
در این میان،در یکی از خانه های هاگزمید،پدر و مادری پس از سالها انتظار و صبر به سوی داشتن فرزندی میرفتند و گدایی ژنده پوش که در آن عصر بارانی،به امید یافتن تکه نانی برای سیر نگه داشتن خود برای چند روزی،از مقابل آن خانه رد عبور میکرد.
ناگهان صدای گریه کودکی که مژده تولد انسانی دیگر را به اهالی شهر هاگزمید میداد،به گوش رسید و صدای خنده حاضران آن خانه و تبریکشان به پدر و مادر فرزند تازه متولد شده با آن همراه شد و گدا نیز آن را شنید و با خود اندیشید که اعتراضی دیگر در جامه گریه بچه ای دیگر،به خاطر هستی یافتنی که خود نمیخواست!به خاطر هدیه ای که شاید خداوند از میان هزاران هزار به او اعطا کرده باشد...و دیگران میخندند از این اعتراض کودکانه،گویی که خود از این هستی به طور کامل خوشحال و راضی هستند...کودک همچنان از این ظلم میگرید.
و خاموش،بدون آنکه کسی از اهالی خانه متوجه وجود او و افکارش در بیرون خانه شود،به آرامی از کنار آن خانه عبور کرد.
فردای آن عصر بارانی،پیکر بیجان آن گدا را در کوچه ای نزدیک به آن خانه پیدا کردند...کسان زیادی او را نمیشناختند ولی کسانی که او را قبل از مرگ دیده بودند،به تکرار به اهالی هاگزمید گفتند که صدایش را شنیده اند که به فریاد گفت:
-اگر کسی علت گریه اعتراض آمیز کودکان تازه تولد یافته را بیاید،به راستی دنیا دگرگون خواهد شد...دگرگون...
و بعد از آن هستی را به هستی آفرین بازگرداند.
---------------------------------------------------------------------------
هووم...فکر کنم کمی بد شد!!اون چیزی که توی فکرم بود به طور دقیق نتونستم به حالت نوشتار در بیارم و امیداوارم که زیاد گیج کننده نبوده باشه!
خوشحال میشم که نظرتون رو در موردش برای من با پیام شخصی بفرستید.

ویرایش از نوع آرتیکوسی:ها!!از بعضی از دوستان خواستم که نظرشون رو در مورد پستم بگویند!!که مریدانوس عزیز که تشکر ویژه دارم ازش کلمه به کلمه نظرش رو گفت و نسبت به نظرشون جملاتم رو اصلاح کردم!!مرسی مری جان!!
نظری داشتید لطفا بگید تا خودم رو بهتر کنم!!

مرسی
آرتیکوس دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1385/1/23 21:09:16
ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1385/1/23 21:11:11
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..