شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
چو با نارضایتی از رفتار آن زن وارد خانه شد.در به آرامی پشت سرش بسته شد و خواهر دالاهوف به آرامی از کنار چو گذشت تا او را به داخل اتاق پذیرایی راهنمایی کند. چو به آرامی به دنبال زن راه افتاد.نگاه جستجوگرش همه خانه را می گشت.گویی این خانه برای اون مانند یک جعبه اسرار بود.خانه به طور غریبی برای او مرموز به نظر می رسید.سعی می کرد دلیل وجود جعبه های مرموزی که در اطراف خانه به طورت پراکنده روی زمین قرار داشتند را پیدا کند.ولی چیزی به ذهنش نمی رسید. با صدای خانوم دالاهوف به خودش آمد.روی مبلی که خانوم دالاهوف به آن اشاره کرده بود نشست و دوباره سرگرم بررسی اطراف شد.ولی بعد از شنیدن صدای سرفه خانوم دالاهوف به خودش آمد و شروع به حرف زدن کرد. _خانوم دالاهوف غرض از مزاحمت اینه که وزارت تصمیم گرفته خونه های این منطقه رو تخریب و بازسازی کنه. *بله شنیدم.خوب این چه اشکالی داره؟ _خوب مشکل اینجاست که خنه کوییرل خیلی قدیمیه و اون اصلا مایل نیست که خونش خراب بشه. *خوب بالاخره یه روز باید از اون خونه دل بکنه دیگه. _بله.شما درست می گید ولی ما فکر می کنیم وزارت خونه از این طرح مقصود دیگه داشته باشه و قصدش نوسازی نباشه.بلکه می خواد کنترلشو بی هاگزمید بیشتر کنه. *باید با آنتونون صحبت کنم.شما اینو از کجا فهمیدید؟ _قراره یه جلسه بین همسایه ها بزاریم تا این موضوع رو بررسی کنیم.اونجا همه چیز رو توضیح می دم.امیدوارم شما هم شرکت کنید. *بله حتما. _در ضمن یه خواهش هم دارم. *بفرمایید. _ازتون خواهش دارم تا نظر آقای دالاهوف رو نسبت به این قضیه به طرف ما تغییر بدید.چون واقعا این قضیه خیلی به ضرر اهالی هاگزمیده. *سعیمو می کنم. _خوب خانوم دالاهوف من دیگه مزاحم نمی شم.خیلی خسته ام باید یه استراحت بکنم.پس فعلا رفع زحمت می کنم. *بمونید یه پذیرایی بکنم. _نه.ممنون ، باید برم.فعلا با اجازه. چو از جا بلند شد و مسیری را که تا الان برای رسیدن به پذیرایی پیموده بود برگشت و به سمت در خروجی حرکت کرد.اما با شنیدن صدای خانوم دالاهوف لحظه ای ایستاد و به عقب نگاه کرد. *مثل اینکه فراموش کردید بگید زمان جلسه چه وقتیه و مکانش کجاست. _اوه درسته ، یادم رفته بودم.فردا ساعت 4 بعد از ظهر توی خونه کوییرل.امیدوارم بیاید. *حتما.خوشحال شدم. _منم همینطور.خداحافظ. چو در رو باز کرد و از خانه خارج شد و با شادمانی از تمام شدن کارش به سمت خانه اش به راه افتاد. ادامه دارد...
بعد از چو، آوریل هم به بیرون رفت. آوریل چو را دید که به سرعت خود را به خانه یکی از همسایه ها رساند و زنگ خانه آن را فشار داد. آوریل راهش را به سمت اتوبوش شوالیه در پیش گرفت. وقتی به ایستگاه رسید هیچ کس آنجا نبود، بی اختیار و با بی حوصلگی و خستگی تمام روی نیمکت های ایستگاه نشست. آهی کشید و دستی بر صورتش زد، از شدت خستگی، خمیازه ای کشید، سرش را چرخاند و اتوبوس شوالیه را دید که نزدیک می شود، از جایش بلند شد و حالا اتوبوس کاملا ایستاده بود تا آوریل یکه و تنها در ایستگاه را سوار کند، آوریل سوار شد و با اتوبوش شوالیه راهی وزارتخانه شد.
از آن طرف چو، در حال مطلع کردن همسایه ها بود. زنگ آنها را میزد و به داخل خانه یشان وارد می شد و در مورد جلسه باهاشون کلی حرف می زد. چو همه خانه ها رو رفت به غیر از خانه آخر. قدیمی ترین خانه، خانه آنتونین دالاهوف مشکوک، چو با خستگی تمام در حالی که دیگه تقریبا داشت خودشو رو زمین می کشید و با آستینش عرق های روی پیشانی اش را پاک می کرد و موهایش را عقب می داد، به سمت خانه دالاهوف رفت. جلوی درب آن ایستاد. کمی لباس های خودشو صاف و صوف کرد، چون الان باید با رئیس ژاندارمری هاگزمید روبه رو می شد و احتمال زیاد ژاندارمری هم با وزارت بودش، منجبور بود طوری مخ دالاهوف رو بزنه تا واداراش کنه که طرف کوییرل باشه نه وزارت.
زنگ را فشار داد. دینگ دینگ. کمتر از 5 ثانیه درب خانه باز شد. خانمی با لباس سپید رنگی و کلاه گرد سپیدی در جلوی چو ظاهر شد. چو که انتظار داشت داهوف دم در بیاد، تازه یادش آمد که او این وقت روز در ژاندارمری بودش. خانم با موهای بلوندش که تا کمر می رسید، با نگاه سرد و خشکی به چو گفت: کاری از دست من برمیاید دوشیزه محترم. چو نمی دانست چه بگویید چون فهمید که دالاهوف تو ژاندارمری بوده.
پس گفت: سلام روز به خیر. ببخشید آقای دالاهوف هستند؟ خانم همچنان با نگاه سرد گفت: خیر. سر کارشون هستند. چو بی اختیار پرسید: فضولیه، اما شما خانمشون هستید؟ خانم پاسخ داد: خیر. من خواهرشون هستم. آنتونین همسری نداشته و ندارد و نخواهد داشت. چو با تعجب گفت: اهم. ببخشید یه کاری در مورد مسائل خونه مونه داشتم. می تونم وققتتون رو بگیرم. میشه با شما هم درمیون گذاشت دیگه. خانم کنار رفت و همچنان با نگاه سردش راه را برای چو باز کرد و گفت: بفرمائید تو.
کوییرل از جایش بلند شد و به سمت پنجره نیمه باز رفت، نسیمی که میوزید صورتش را نوازش میداد و کوییرل در مدت کمی از صداهای نگران و وحشت زده همسایگانش دریافت که همه آنها از این خبر اطلاع پیدا کرده اند. پنجره را بست و پرده را کشید. پشت به پنجره کرد، چشمانش را روی هم نهاد و فکر کرد. با خود اندیشید که ایا ممکن است وزارت، خانه اجدادی وی را نابود سازد؟ از این فکر بدنش به لرزه افتاد و فریاد زد : اونا نمیتونن این کارو بکنن! اونا چنین حقی ندارن!! چو با نگرانی از جایش برخاست و به سمت کوییرل رفت، دستش را گرفت و او را روی مبلی نشاند و برایش لیوانی آب آورد. کوییرل چند جرعه نوشید و نگاه ناامیدش را به آن دو انداخت. کوییرل : یعنی واقعا هیچ راهی وجود نداره؟ آوریل سرش را در دستانش گرفت و فکر کرد، برای چند دقیقه صدایی جز برخورد شاخه های درخت با پنجره به گوش نمیرسید. آوریل سرش را تکانی داد و نگاهش به لیوان آب کوییرل که روی میز قرار داشت معطوف شد. آوریل : نمیدونم، واقعا نمیدونم، ولی فکر کنم بهترین کار اینه که یه جلسه بذاریم. با بقیه همسایه ها. شاید اونا فکری داشته باشن. چو : اره، کار خوبیه، ممکنه اونا نظر یا پیشنهادی داشته باشن که واقعا مفید باشه. کوییرل با اضطراب از جایش برخاست و آهسته آهسته به تابلوی پدربزرگش نزدیک شد. میدانست که این خانه برای او و تمام اجدادش چه معنایی دارد. وزارتخانه حق نداشت این خانه را که بعد از این همه سال نسل به نسل گشته و سرانجام به کوییرل رسیده نابود کند. آن هم به خاطر چه؟ فقط یک کنترل بی دلیل!! کوییرل : هرچه سریعتر ترتیب این جلسه رو بدین، من به هیچ قیمتی حاضر نیستم اجازه بدم وزارتخونه، این عمارت رو از بین ببره. تا جایی که بتونم مقاومت میکنم و اجازه نمیدم این کار انجام بشه. مطمئن باشین!! کوییرل با گفتن این حرف نیم نگاه دیگری به عکسهای اجدادش کرد و سر به زیر انداخت. به سرعت از پلکان قرمزرنگ بالا رفت و وارد اتاق خوابش شد. آوریل و چو که در طبقه پایین بودند، نگاهی به یکدیگر انداختند و چو به سمت پلکان رفت تا بلکه با سخنانی کمی کوییرل را ارام کند ولی هنوز پا روی اولین پله نگذاشته بود که صدای چلیک قفل شدن در اتاق به گوشش رسید. چو نگاهی به اتاق کوییرل انداخت و سپس به سمت آوریل برگشت. آوریل : بذار راحت باشه، توی این موقعیت لازمه که همه خوب فکر کنیم. بهتره که تو بری و به بقیه همسایه ها در مورد جلسه بگی، منم برمیگردم وزارتخونه و تاجایی که بتونم سعی میکنم در مورد این قضیه اطلاعات بدست بیارم. چو سری به تصدیق تکان داد و شنلش را به تن کرد و به سمت در رفت، در لحظه خروج بار دیگر به بالای پلکان نگاه کرد، رویش را برگرداند و به سرعت خارج شد. آوریل نیز در پی او به بیرون دوید.
گرمای عذاب آور ماه جولای از راه رسیده بود . در و پنجره های تمام خانه ها برای ورود نسیمی خنک به درون اتاقهای خود لحظه شماری میکردند . طبق معمول تعطیلات آخر هفته ، خانه پروفسور کوييرل پذیرای میهمان تازه ای بود . روی کاناپه ای گرم در نزديکی شومینه ای خاموش کوييرل و چو چانگ به قدری گرم صحبت بودند که هیچ توجهی به گرمای وحشتناکی خارج از خانه نداشتند . - کوييرل تو همیشه سنبل نظم و انضباط بودی ؛ چه طور وقت میکنی این قدر به این خونه کهنه و قديمی برسی ؟ چو چانگ در حالی که نگاهی به دورتادور اتاق میانداخت این جملات رو به زبان میاورد .
اتاقی که به زيبایی هر چه تمامتر تزئين شده بود ؛ موکتهایی قرمز رنگ روی پله های مارپیچی که به دری صیقلی و سبز رنگ میرسید جلوه زيبایی به اتاق داده بود ؛ عکسهای جادويی سرتاسر دیوارهای اتاق را فرا گرفته بود ؛تمام وسایل در آن خانه قدیمی و کهنه دقیقا در جای مناسب خود قرار گرفته بود .
- من به این خونه دلبستگی شديدی دارم چو ! پدربزرگم همیشه ازم میخواست که این خونه رو هرطور که شده سالم و مرتب نگه دارم ؛ فکر میکنم این خصلت رو از اون به ارث برده باشم .
چوچانگ در حالی که به تلوزيون جادويی اتاق خیره شده بود لبخندی زد . آلیشیا سامسون طبق روال هر روز اخبار ساعت ده شب را اعلام میکرد .
- ويلی ويدرشینز به جرم اذيت و ازار ماگولها ظهر امروز توسط کاراگاهان وزارت دستگیر شد و ...
چو : واااای ! باز هم خبرهای تکراری ! این زن یه بار هم نشد خبرهای جدید اعلام کنه ؛ همیشه یک روز از همه چیز عقبتره انگار کوييرل : من دیروز این خبر رو شنیده بودم ؛ نمیدونم چرا هر بار که دستگیر میشه از مجازات شدن خلاصش میکنند .
چو چانگ با پوزخندی جواب داد : « فکر نمیکنم این دفعه دیگه بتونه نجات پیدا کنه ؛ چون در حین فروختن دستگیره های گازگیر به ماگولها ، دستگیرش کردند . »
کوييرل با صدایی آرامتر پاسخ داد :« اون طور که من شنیدم دو نفر ماگول قبلا به خاطر استفاده از این دستگیره ها انگشتانشون رو از دست دادند و مامورای بخش حوادث جادويی برای رشد دوباره استخوانها و پاک کردن حافظه اونها رو به سنت مانگو بردن ... فکرش رو بکن یه ماگول ... چو با بی صبری فرياد زد : هی ....س !!! کوييرل نگاهی به چهره بهت زده چو انداخت .
- ... وزارت سحر و جادو با اعلام این خبر رسما از تمامی اهالی این مناطق خواست تا هر چه سريعتر به این دستور عمل نمایند .
تصوير تمامی خانه های هاگزمید از بالا نشان داده میشد و از زاويه های مختلف بخش صورتی رنگی که در نقشه مشخص شده بود میدرخشید .
- این طرح موقتا تنها در خانه های محله مابین دو کوچه ساکترن و ستوبال انجام خواهد شد و وزارت سحر و جادو درصدد نوسازی تمامی خانه ها در طی شش ماه آینده خواهد بود تا بدين طريق خانه های نوساز و جديد جایگزين خانه های قدیمی و کهنه این مناطق گردد .
هر دو با بهت و حیرت به چشمان یکدیگر زل زدند ؛ ذهن ناآرام و پرجوشش هر دو پر بود از پرسش های بی شمار و وحشت ناک .
- گفتنیست برای تخلیه این مناطق تنها یک هفته به اهالی محل فرصت داده شده است و برای رفاه حال این خانواده ها ، کافه سه دسته جارو و تمامی کلوپهای جادويی به صورت رايگان پذيرای این جادوگران خواهند بود .
کوييرل با خشم فرياد زد : یعنی چی ؟؟ یعنی واقعا ... یعنی ما باید ! چو با بهت همراه تنفر به مجری آلیشیا زل زده بود . - واقعا مسخره است !!
صدای زنگ در به صدا در امد و ثانیه ای بعد آوريل سراسیمه در پشت آن دو ایستاده بود .
- شنیدید ؟؟ نمیتونم باور کنم ! دیروز یکی بهم این خبر رو داده بود اما من باورم نمیشد که میخوان این کار رو انجام بدن . کوييرل نگاهی به چهره پدربزرگ خود در قاب روی ديوار انداخت اما بهت و حیرت در چشمان پیرمرد موج میزد ... خانه ای که 120 سال قدمت در حال نابودی بود . آوريل در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : - یکی از بچه های از وزارتخونه خبر رسونده که هدف اونا یه چیز دیگست ! چو : یعنی چی ؟ آوريل لحظه ای مکث کرد . - وزارتخونه میخواد این خونه ها رو خراب کنه و با جادوهای جدیدی که خودشون به تازگی کشف کردند ، این خونه ها رو بسازند تا از همه اتفاقاتی که میوفته باخبر باشند .
کوييرل هم از صحبتهای آوريل چیزی نفهمیده بود . آوريل : یعنی میخوان برای ساخت خونه های جدید جادوهایی به کار ببرن که از طريق اون تمامی منطقه تحت کنترل خودشون باشه ... میخوان داخل خونه ها جادوهای مخفی استفاده کنند . چو : امکان نداره ... وزير هیچ وقت حاضر نمیشه چنین کاری انجام بده ! من که باورم نمیشه .
آوريل با استرس نگاهی به کوييرل انداخت اما از چهره اون هم میشد فهمید که این حرفها رو قبول نداره . - من خودم اولش باورم نمیشد اما بدون دلیل هیچ وقت چنین کاری رو انجام نمیدند . همون بلایی که سر کوچه دیاگون اوردند رو میخوان اینجا هم اجرا کنند ... تنها جایی که از کنترل وزارتخونه خارج هست هاگزمیده ! چرا نمیفهمید شما ؟؟
قلب کوييرل به سرعت میتپید . هیچ کدام از حرفهایی که شنیده بود ، به نظرش پذیرفتنی نبود . درحالی که با انگشتانش روی لبانش میکشید به چو چانگ زل زده بود . آوريل : فکر میکنم همه اهالی این منطقه این خبر رو شنیدن .
سر و صدای همهمه از پنجره های باز اتاق شنیده میشد ... خانه های اطراف دقیقا در محدوده ای قرار داشتند که در حال تخريب بود و با انتشار رسمی این خبر تمامی مردم از این خبر اگاه شده بودند .
ادامه بديد ... ------- فکر میکنم بد نباشه به جای تک پست بودن ، یه مدت قالب داستانی پیدا کنه ! برای نجات رول از این وضعیت شاید بتونه مفید باشه !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/20 21:46:42 ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/20 22:12:46
باد به شدت بر روي برفهاي يخ زده سرزميني که ماگلها آن را قطب جنوب ميناميدند ميوزديد و آن را به ديوارهاي يخي خانه هاي دهکده اسپولترا*ميکوبيد.هوا هر لحظه بيشتر رو به سردي ميرفت که حتي آتش را نيز منجمد ميکرد. با آنکه باد سرتاسر آن سرزمين را مورد تاخت و تاز قرار داده بود و ميخواست خانه هاي آن غريبان آشنا را خراب کند ولي در آسمان تکه ابري براي پنهان کردن جواهرات شب آسمان،ستارگان،وجود نداشت،ستارگاني بي مانند که تمام پهنه آسمان را در برگرفته بود.لحظه اي بعد،ستاره دنباله داري در گوشه آسمان خطي کشيد و ناپديد شد. ناگهان آتشي که حتي باعث کمرنگ تر شدن نور ستارگان ميشد در دل آسمان پديدار گشت،لحظاتي بعد،به حلقه اي درآمد که در ميانه آن به جز "هيچ" نبود. کمتر از ثانيه اي بعد،موجودي وارد آن سرزمين شد.آن موجود،به گويي که نور را به درون خود ميبلعيد،غير قابل تشخيص بود ولي در سايه روشنهاي نور ستارگان ميتوان بالهاي او را ديد،چيزهايي که انسانها با ديدن آن به "فرشته" بودن او گواهي ميدادند. آن فرشته بالهايش را گشود و بعد نگاهي کوچک در سوراخ پشت سرش انداخت.بايد آن سوراخ را تا زمان بازگشت از ماموريتش باز نگه ميداشت تا بتواند از آن به آبوريور** باز گردد و لحظه اي بعد به سوي زمين يخ زده آنجا سقوط کرد. فرشته به سرعت به سوي زمين نزديک ميشد،از ميان همه خطهاي سفيدي که از گذر چشمهايش ميگذشت و به خط سياهي ميان آن چشم دوخت،لحظه اي ديگر آن خطوط واضح تر گشتند و به جاي آن خط سياه،انساني در حال حمل چيزي در بغلش که سعي در يافتن راهي براي رسيدن به سرپناهي بود ولي بعد،گويي که ديگر رمقي براش نمانده باشد،بر روي زمين افتاد. فرشته مرگ در کنار آن انسان فرود آمد و نگاهي به صورت آن انداخت.زني که نسبت با سرماي آنجا لباس کمي را پوشيده بود و بچه کوچکي و کبود شده از سرمايي را،پيچيده در پوست حيوانات،در بغلش گرفته بود.فرشته مرگ که اطمينان داشت که آن زن او را نخواهد ديد،در مقابل او قرار گرفت و به او نگاه کرد و بعد به دهکده که در فاصله نه چندان دوري از آنها قرار داشت و بار ديگر به ياد ماموريتش افتاد. منيس*** دستش را به سمت کودک دراز کرد و لحظه اي بعد کودک ديگر نفس نميکشيد.منيس دستش را به سمت زن دراز کرد تا او را به همراه پسرش به جهان ديگر راهنمايي کند اما در آن لحظه اتفاقي افتاد که مسير منيس را عوض کرد.آن زن بلافاصله بعد از دراز شدن دست منيس به چشمان او چشم دوخت،و سنگ دل منيس با همان نگاه طلسم شده شکست و جاي خود را چيزي داد که آن را عشق ميناميدند.اشتباهي که خدا کرد،به جاي بيدل گذاشتن فرشته،دلي از سنگ شکستني آفريد ولي شايد اين هم حکمتي از کارهاي خدا بوده است. منيس ديگر از آن سوراخ مراجعت نکرد.فرداهاي آن روز،خبر سوراخ شدن آسمان در جهان پيچيد و هرکس عقيده خودش را براي بوجود آمدن آن داشت،ماگلها ميگفتند که از موادي سوزاننده آسمان بوده است،جادوگران ميگفتند که نيروي جادويي ما که از خداوند به ارث رسيده است را ابتدا از آنجا فرستاده شده است و حتي عده اي معتقد هستند که برادر حميد مدتها به زمين چشم دوخته بود و در آن لحظه تاريخي به خواسته اش رسيده است.تنها چيزي که همگان بر آن يک عقيده بودند اسم آن،"سوراخ لايه اوزون" بود. درود بر منيس...فرشته عاشق که لباس و کلاهي قرمزي را هر زمستان به تن ميکرد و هدايايش را به کودکان دنيا،به نيت بازگشت آن پسر عشقش،عرضه ميکرد...درود بر کسي که انسانها او را به نام بابا نوئل ميشناسند! --------------------------------------------------------------------------- *sepultura=کلمه اي لاتين که در زبان فارسي به معني مرده ميباشد.در اينجا منظور سرزمين مرده بوده است. **aborior=کلمه اي لاتين که در زبان فارسي به معني بهشت ميباشد. ***manes=کلمه لاتيني که به معني فرشته مرگ ميباشد.
اميدوارم که مورد توجه شما قرار بگيره مرسي آرتيکوس دامبلدور
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1385/2/17 10:28:34
اون زمانها رو خوب یادمه وقتی که جون تر بودم.یادمه علاقه خاصی به خون آشامها و موجودات عجیب غریب داشتم.شایدم یه جوری خودم خون آشام بودم و خبر نداشتم.نمیدونم از کی علاقمن به این جور چیزها شدم فقط تا چشام رو باز کردم دیدم وسط یه جنگلم .لباس جادوگری پوشیده بودم و موهام رو به سبک جدید ماگلی کوتاه کرده بودم.
مدتی تو جنگل قدم زدم.به صدا ها خوب گوش میدادم و همه چیز رو زیر نظر گرفتم.هوا تقریبا تاریک بود.نه اینکه شب باشه نه ،درختا اونقدر بلند و افتاده بودند که آسمون اصلا دیده نمیشد.سکوت بود و فقط سکوت.جز صدای پای خودم و کشیدن ردام بر روی برگهای خشک روی زمین، صدای خاصی شنیده نمیشد.
عجیب بود که در این جنگل با اینکه اصلا رودخانه ای وجود نداشت درختان اینقدر با سرعت رشد کرده بودن.یادم بود که پارسال در همین زمان، به اینجا اومده بودم اما اینقدر هوا خشک و خفه نبود.صدای پرندگان و حیوانات به وضوح شنیده میشدند آنقدر واضح که میشد از هم تفکیشون کرد.
بدون توجه به تغییرات به راهم ادامه دادم.زمان زیادی بود که به جلو قدم برمیداشتم اما باعث تعجب بود که به هیچ موجود زنده ای هنوز برخورد نکرده بودم.برای استراحت در زیر درختی نشستم شاید عطر غذا موجودات جنگل رابه سمتم هدایت کند.
مدتی گذشت خبری نشد.فضای جنگل هر لحظه تاریکتر و آرام تر میشد.از دور صدای چیزی را که به سمتم حرکت میکرد شنیدم.خوشحال شدم.بالاخره میتونستم چیزی رو که منتظرش بودم ببینم مهم نبود چیه فقط میخواستم باشه.میخواستم تنها نباشم مطمئن بودم که هر چی هست منو به اونچه که میخوام میرسونه.
نزدیک شد و نزدیکتر.بی حرکت ماند.احساس میکردم که توسط او حس شدم صدایه فش فش عجیبی رو در پشت گردنم میشنیدم.لبخندی زدم و خیلی آروم به عقب برگشتم.مار سبز رنگ بزرگی درست روبه روم قرار داشت.آرم بنظر می رسید و یا شایدم کنجکاو.کمی افسرده شدم چون منتظر موجود عجیب دیگه ای بودم.مار رو که خیلی دیده بودم حالا هرچقدرم که بزرگ و سمی باشه بازم مار بود.
قیافم رو کجو کوله کردم و به این شانس بدم لعنت فرستادم.خواستم بلند شم اما مار روی بدنم خزید.به چشمانم ذل زد و انگار ازم چیزی می خواست اما من نمیفهمیدم.ازش خواستم که اجازه بده برم اما تکون نخورد.یک لحظه گمان کردم باهام داره صحبت میکنه اما اشتباه میکردم چون واقعا داشت باهام حرف میزد.
تازه فهمیدم که تو چه دامی گیر افتادم.اون موجود مار نبود بلکه انسانی تقربا مرده بود که از من کمک میخواست.البته کمک که نمیشد گفت یه جور دستور. یا اطاعت کن یا بمیر.اگه دوستش باشم بعدها که به قدرت برسه به همه چی خواهم رسید به قدرت مطلق به چیزی فراتر از تصویر،اما با ردش و با گفتن فقط یک کلمه "نه" گذشته حال و آینده ام توسط او بلعیده میشد.
با خودم گفتم مجبورم قبول کنم و گرنه خواهم مرد.پس گفتم باشه من در خدمت شمام و فقط همین یک کلمه منو تبدیل به موجودی کرد که هم باعث نابودی خودش شد و هم دیگران.شاید تقصیر من بود که لرد ولدرمورت به اینی که الان میبینید تبدیل شده شاید اگه ترس رو کنار میزاشتم و به قدرت فکر نمیکردم الان وضعیت بهتر از این بود.درسته که باعث مرگ خودم میشدم اما با اینکار باعث نجات انسانهای زیادی میتونستم باشم.
حالا که مُردم فکر میکنم کوییرل شجاع بود.درسته که قدرت رو پذیرفت اما اونقدر شجاعت داشت که موجودی رو با خودش حمل کنه که حتی یه عده از نام بردن اسمش وحشت دارن.یه عده میگن کوییرل احمق بود که لرد رو در بدن خودش جای داد اما من فکر میکنم ولدرمورت خیلی احمق تر بود که به کوییرل اعتماد کرد.
ابرهای فشرده و بارانی جلوی نور گرمابخش خورشید را گرفته بودند و سعی در فرستادن نعمت دیگری به نام باران،تضمین کننده حیات موجودات زمین بودند. دهکده همیشه زنده هاگزمید نیز دست رد به سینه آسمان نزد و با تمام اشتیاق خواهان طراوت دوباره به خود شد...و قطراتی روشن و سرشار از موهبت الهی،به عنوان هدیه خداوند از آسمان باریدن گرفت. در این میان،در یکی از خانه های هاگزمید،پدر و مادری پس از سالها انتظار و صبر به سوی داشتن فرزندی میرفتند و گدایی ژنده پوش که در آن عصر بارانی،به امید یافتن تکه نانی برای سیر نگه داشتن خود برای چند روزی،از مقابل آن خانه رد عبور میکرد. ناگهان صدای گریه کودکی که مژده تولد انسانی دیگر را به اهالی شهر هاگزمید میداد،به گوش رسید و صدای خنده حاضران آن خانه و تبریکشان به پدر و مادر فرزند تازه متولد شده با آن همراه شد و گدا نیز آن را شنید و با خود اندیشید که اعتراضی دیگر در جامه گریه بچه ای دیگر،به خاطر هستی یافتنی که خود نمیخواست!به خاطر هدیه ای که شاید خداوند از میان هزاران هزار به او اعطا کرده باشد...و دیگران میخندند از این اعتراض کودکانه،گویی که خود از این هستی به طور کامل خوشحال و راضی هستند...کودک همچنان از این ظلم میگرید. و خاموش،بدون آنکه کسی از اهالی خانه متوجه وجود او و افکارش در بیرون خانه شود،به آرامی از کنار آن خانه عبور کرد. فردای آن عصر بارانی،پیکر بیجان آن گدا را در کوچه ای نزدیک به آن خانه پیدا کردند...کسان زیادی او را نمیشناختند ولی کسانی که او را قبل از مرگ دیده بودند،به تکرار به اهالی هاگزمید گفتند که صدایش را شنیده اند که به فریاد گفت: -اگر کسی علت گریه اعتراض آمیز کودکان تازه تولد یافته را بیاید،به راستی دنیا دگرگون خواهد شد...دگرگون... و بعد از آن هستی را به هستی آفرین بازگرداند. --------------------------------------------------------------------------- هووم...فکر کنم کمی بد شد!!اون چیزی که توی فکرم بود به طور دقیق نتونستم به حالت نوشتار در بیارم و امیداوارم که زیاد گیج کننده نبوده باشه! خوشحال میشم که نظرتون رو در موردش برای من با پیام شخصی بفرستید.
ویرایش از نوع آرتیکوسی:ها!!از بعضی از دوستان خواستم که نظرشون رو در مورد پستم بگویند!!که مریدانوس عزیز که تشکر ویژه دارم ازش کلمه به کلمه نظرش رو گفت و نسبت به نظرشون جملاتم رو اصلاح کردم!!مرسی مری جان!! نظری داشتید لطفا بگید تا خودم رو بهتر کنم!! مرسی آرتیکوس دامبلدور
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1385/1/23 21:09:16 ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1385/1/23 21:11:11
خسته تر از همیشه بنظر می رسید.دوست داشت هر چه زودتر به خانه اش در هاگزمید برسد و بر روی مبل راحتیش در کنار شومینه دراز بکشد و با یک فنجان قهوه به تماشای آسمان بنشیند. هوا تقریبا تاریک بود.چند ساعتی بیشتر نبود که از آزکابان آزاد شده بود.باورش برایش سخت بود که چطور توانسته بود این مدت نه چندان کوتاه را به این راحتی تحمل کند.دیگر نمیخواست به آنجا باز گردد.فکر کردن به سرمای آنجا آزارش می داد.تمام فکرش را برروی خانه کوچکش در انتهای هاگزمید متمرکز کرد تا با امید به رسیدن به آنجا گذشته را از یاد ببرد.
آرام آرام در جاده ی خاکی که به سمت دهکده هاگزمید هدایت میشد قدم بر میداشت.آسمان صاف بود و ستارگان پر نور تر از همیشه در آن تجلی می کردند.فقط وجود چند تکه ابر این خلوت را برهم میزد.زمانیکه که ابرها در جلوی ماه قرار می گرفتند زمین تاریکتر از هر زمان دیگر در ظلمت فرو میرفت.برای آنکه سیاهی شب را نبیند چشمانش را بست تا در ظلمت وجود خودش،بر ترسش غلبه کند. نمی دانست که چه مدت است که در این مسیر رودخانه مانند در حرکت است.پاهاش دیگر توان رفتن نداشتند.می ترسید در این تاریکی و تنهایی شب را به صبح برساند.پس برای لحظه ای استراحت بر روی تکه سنگی در کنار جاده نشست شاید این مدت کوتاه آرامشی هر چند اندک را به او باز گرداند. گرسنه بود اما چیزی برای خوردن و یا آشامیدن به همراه نداشت حتی چوبدستیش را از او گرفته بودند.به اطراف نگاهی انداخت هیچ کس نبود.نه صدایی نه زوزه حیوانی و نه حتی صدای باد به گوش نمی رسید.انگار سکوت،سیاهی را در خود جای داده است.هوا کمی سرد شده بود.ردایش را محکم به دور خودش پیچید، بینیش را بالا کشید و آماده رفتن شد.
تقریبا به دهکده نزدیک شده بود.روشنایی خانه ها و دود سفید رنگی را که از دود کش خانه ها به آسمان میرفت را می توانست بیند.قدمهایش را بلند تر برداشت تا زودتر به مقصد برسد.با نزدیک شدنش به هاگزمید حس تازه ای در وجودش لبریز شد.تا کنون سابقه نداشت که این همه مدت از محل زندگیش دور افتاده باشد. ایستاد.می خواست برای مدتی از دور نمای آنجا را ببیند.صدای جریان آب، صدای بال زدن جغدها و یا حتی صدای شب را در دهکده بشنود.نفس عمیقی کشید.سر و وضعش را مرتب کرد.دستارش را محکمتر بر روی سرش پیچید و به راه خود ادامه داد.
وارد هاگزمید شده بود.با ورودش اولین نور در دهکده خاموش شد.مردمی که در نزدیکی او بودند به او پشت کردند گویی اصلا او را ندیده بودند. از این رفتار مردم در حیرت بود.او انتظار استقبال گرمی از جانب آنان داشت. به اطراف نگاهی انداخت.جمعیت به سرعت محو می شدند و او دلیل این را نمیدانست.با خود اندیشید شاید سرمای وجودش بخاطر بودن در آزکابان باعث دوری مردم از وی شده است و یا شاید بودند در جوار دیوانه سازها.مطمئن بود که فردا با طلوع خورشید این ترس و سرما از بین خواهد رفت پس به سمت کلبه اش در انتهای دهکده قدم برداشت.
دیری نپایید که در مقابل خانه اش قرار گرفت.دستانش را بر دیواراش کشید تا لذتی را که مدتها در انتظارش بود بیشتر احساس کند.بدنبال دسته کلیدش گشت تا بالاخره آن را یافت.در را باز کرد و سپس داخل شد. فضای خانه مه آلود بنظر میرسید.لایه ای از خاک بر روی تمام وسایل خانه نشسته بود.بدون توجه به اطراف یک راست به سراغ مبل راحتیبش در کنار شومینه حرکت کرد.رویش دراز کشید و آرام چشمانش را بست.حالا که بعد از مدتها به خانه بازگشته بود فرصت بیشتری برای فکر کردن داشت.از همه چیز راضی بود فقط دلیل نادیده گرفته شدنش را توسط مردم نمیتوانست بفهمد. بیشتر فکر کرد.او فقط مدتی را در آزکابان سر کرده بود و اون هم بدلیل اینکه گفته بودند در توطئه ای برای وزیر دست داشته...درسته وزیر.چرا زودتر به فکرش نرسیده بود.او علاقه مردم را به وزیر فراموش کرده بود.او کاری کرده بود که باعث بی حرمتی به دراکو شده بود.اما او بارها از خود دفاع کرده بود بارها گفته بود که کار او نبوده اما فایده ای نداشت.او ناعادلانه محاکمه شده بود.
با خود اندیشید آیا با وجود این همه ناعدالتی این همه بی احترامی باز هم قادر خواد بود در این دهکده در میان مردمی که او را اصلا نمیدیدند زندگی کند.می دانست که مفید خواهد بود اما قادر به درک این نکته نبود که آیا مردم هم او را بدرد بخور میدانند. سالها بود که در کنار آنان زیسته بود سالها بود که در ساخت آنجا و همچنین آباد کردن هاگزمید در کنارشان تلاش کرده بود.اما الان فقط سیاهی دیده میشد و ترس، سفیدی معنایی نداشت حتی نوری برای روشنایی نمی دید.همه در اثر سرمای دیوانه سازها به خواب رفته بودند و او امیدی برای بیداری آنان نداشت.
چشمانش را باز کرد و از روی صندلیش برخاست.تصمیمش را گرفته بود.او مردم را حتی اگر از او متنفر بودند دوست داشت و اجازه نمیداد که در گرداب سیاهی ها دست و پا بزنند.میخواست حتی بدون کمک آنان شهر را از دود و غبار پاک کند.با اینکه خسته بود اما عزمش را جزم کرد می ترسید که دیگر خورشید در دهکدهشان طلوع نکند.
چوب های درون شومینه با سر و صدا میسوختند.فضا بیش از حد تاریک شده.انگار نه انگار که فصل زمستان تمام شده بود.آسمان در بیرون خانه وحشیانه می غرید.شون جلوی شومینه نشسته بود و آلبوم عکس بزرگی را روی پاهایش گذاشته بود.خانه تقریباً خالی بود.یادمش آمد چند وقت پیش وسایلش را جمع کرده بود که از ان خانه برود ولی همه چیز ناگهان عوض شده بود. او به سیاهی پیوسته بود و آن خانه قدیمی دیگر کم کم فراموش شده بود.مامورین وزارت خانه تقریباً همه چیز را برای بازرسی برده بودند. شون میدانست که همین الان چند مامور بی آنکه بدانند شون دورن خانه است،خانه را تحت نظر گرفته اند. شون آلبوم قدیمی و بزرگ را ورق زد.عکس های سیاه و سفیدی که از تمامشان خاطره داشت.عکس های تولد یک سالگی اش، عکس های تنها پیک نیک عمرش و عکس های خانوادگی دیگر. جلد چرمی البوم کپک زده بود و بعضی از جاهایش نیز خورده شده بود. به یاد وقتی افتاد که برای اولین بار به این خانه آمده بود.آن موقع ها که شاد و شنگول بود و بیخیال.آن روزها که عادی بود.عادی و خسته کننده.قبل از آنکه سیاهی او را در بربگیرد و آن را با تمام وجودش احساس کند. به خودش نگاه کرد.مردی که مامورین وزارت خانه دنبالش بودند اما حتی او را نمیدیدند!شون اختفا را از پدرش یاد گرفته بود.پدرش زمانی معاون وزیر سحر و جادو بود و قبل از آن مسئول آموزش کاراگاه های وزارت خانه. صدایی شون را به خود آورد.انگار چند نفر قصد وارد شدن به خانه را داشتند.اما این امکان نداشت.آنها چطور فهمیده بودند شون درون خانه است؟شون سریع آلبوم را غیب کرد و آتش درون شومینه را خاموش کرد. صدای پای مهاجمان را میشنید.داشتند از پله های طبقه اول بالا میامدند.شون چون دستی اش را بیرون آورد و جلوی صورتش گرفت. با اینکه ماموران او را نمیدیدند ولی باید شرایط را تحت کنترل قرار میداد. مامورین از پله ها بالا آمدند و خودشان را به اتاق رساندند.برای شون باور کردنی نبود.آنها از کجا فهمیده بودند که او درون این اتاق است.به خاطر نور شومینه نبوده چون شون آن را قبل از روشن کردن طلسم کرده بود .دو مامور در حالی که چوب دستی هایشان را آماده کرده بودند به طرف شومینه رفتند.خاکستر شومینه هنوز گرم بود... شون خواست بدون اینکه سر و صدایی ایجاد کند از اتاق بیرون برود اما پایش به میز فکسنی اتاق گیر کرد و به زمین افتاد. ماموران دیوانه وار طلسم هایشان را به طرفی که شون افتاده بود روانه کردند.شون در یک لحظه از روی زمین جست زد و با با صدای تق بلندی ناپدید شد. با ناپدید شدن شون طلسم ها هم ناپدید شدند.... روز بعد ماموران وزارت خانه جسد دو همکارشان را که به طرز فجیعی سلاخی شده بودند را از درون خانه متروک متعلق به شون پن پیدا کردند.
خواندن این پست به افراد کاملا بیکار توصیه میشود.در ضمن این بار داستان از زاویه دید آنیاس...آتی هم آنی نیست٬ یه ساحره معلوم الحال دیگه س. --------------------------------------------------------------------------- آنی دلتنگه گمونم!
دیشب با خودم عهد کردم که دیگه هرگز نبینمش.ولی نمی تونم سر عهد و پیمان خودم بمونم. امروز می بینم که میل دارم ببینمش تا اگه می تونه موضوعی رو برام روشن کنه کما اینکه می دونم چنین کاری تقریبا محاله .هر بهانه ای رو هم که بتراشه به خودم گفتم. شاید هم نه! شاید قدرت عذر انگیزیش بیشتر از این حرفا باشه. دیشب براش نامه نوشتم گفتم: ((...پیگویجنو فرستادم ! به محض دریافت نامه پیش من بیا . این چهارمین نامه ایه که دارم برات می نویسم. سه تای قبلی رو سوزوندم...خیلی دلم می خواد این یکی رو هم....بدون معطلی به هاگزمید بیا .. بیا به عمارت آنیا!))
جوابمو نداد!...خودمو حبس کردم تو قصری که دیگه نمی تونم تحملش کنم . حالم داره از این خونه کوفتی به هم می خوره! از همه چیش! کنار تختم میشینمو چشامو می بندم . بیشتر از هر وقت دیگه ای دنبال فراموشی میگردم. دلم می خواد فراموشش کنم و هیچی رو به یاد نیارم.اما می دونم که نمی تونم فراموشش کنم.چون فراموشی در دنیای جادویی معنایی نداره همچنانکه هیچ چیزی وجود نداره حتی گریستن هم!
سرمو تکیه می دم به دیوار و چشمهای مشکیشو به یاد میارم. وقتی که دستشو رو قلبم گذاشت و هر لحظه بهم نزدیکتر میشد.... یکی از روزهایی که دیگه دوست ندارم به تقویم نگاه کنم 25 اردیبهشته همون وقت که خیره شده بود به جایی در میان جملات داستانش ...همون وقتی که گرمای دستاشو برای اولین بار تجربه کردم.
روزام در کسلی بی پایانی شب میشه.شبا خودمو روی تخت ولو میکنم و در تاریکی اتاق به سقف خیره میشم. این روزها ذهنم از چیزی به نام تمرکز خالی خالیه.روحم مرتب درد میکشه.هر روز بیشتر از اطرافیانم از دنیای جادویی فاصله میگیرم و این برای من سخته ٬خیلی سخت!
آتی رفته و دیگه برنمیگرده Ati se n'è andato e non ritorna più مدتیه قلبش آهنیه بدون هیچ روحی! È un cuore di metallo senza l'anima آتی درون منه Ati è dentro me تنفس اون تو افکارم برام شیرینه È dolce il suo respiro fra i pensieri miei به نظر می رسه فاصله بعیدی ما رو از همدیگه جدا کرده Distanze enormi sembrano dividerci اما قلبم در سینه به شدت میتپه Ma il cuore batte forte dentro me
بالاخره تصمیمو گرفتم. این دفعه نوبت منه! همیشه که نمیشه اون خونه من بیاد . این بار نوبت آنیاس!نوبت منه که قانون شکنی کنمو بهش سر بزنم.قبلاخونه شو نشون کردم!خوب یادمه که پنجره اتاقش رو به کوچه س! خوشحالم که تو راه هیچکی حواسش بهم نبود که دارم چیکار میکنم..اینجوری راحت تره.این مشنگها همه تو عالم خودشونن...ولی آتی با همه شون فرق میکنه!
انگار همین کوچه س. چراغای خونه هم روشنه .کوچه هم که کاملا خلوته...چقدر خوب شد باغچه نزدیک دیواره . حالا اگه تو باغچه بپرم سر و صدا هم نمیشه .وقتی مثل گربه ها بالای دیوار باشم هیچ کی نیست بهم بگه دختره پررو بالای دیوار چیکار میکنی؟!...هر چند میگن این کار برای ساحره ها خوب نیست ولی اصلا برام مهم نیست،هر چی می خوان بگن!
وای خدای من چه اتاق شلوغی! اگه من تو این اتاق بودم دیگه حوصله م سر نمی رفت. چه خوب خودش تو اتاقه .... داره میاد نزدیک پنجره . شاید اگه منو ببینه که مثل گربه جلوی پنجره خونه ش هستم سورپریز بشه و قیافه ش دیدنی تر ...اما نه انگار اصلا حواسش نیست!...
بذار ببینم .. خدای من داره داستان می نویسه ! اما چی داره می نویسه؟! اگه یه کم تغییر جا بده می فهمم. الان حدود یک ساعته که مشغوله ... دختره بدجنس برو کنار ببینم چی نوشتی!!......
پس منتظر چی هستی؟ ساعت چهار صبحه.. الان میگیره می خوابه ها! در حالیکه خودمم از کاری که کردم متعجب بودم جلو رفتم. از دیدنم متعجب شد.دستاشو گرفتم . دستاش داغ داغ بود.حتی از دست منم داغتر! لبخندی زدو منو به خونه ش دعوت کرد. داخل رفتم.... قد بلند ٬ ابروی هشتی و چشمهای مشکی!...آنقدرها هم که فکر میکردم بد به نظر نمیرسه!!...چهره آرامی داره ... آرامش لطیفی بهم میبخشه... حس میکنم دلم می خواد تمام اسرار زندگیمو واسهش فاش کنم.ولی کدوم اسرار نهان؟...همه رو که می دونه! بی معطلی بهم گفت چشماتو ببند و یه آرزو کن !....گفتم چه فایده! آرزوهای آنیا به همین راحتیا بر آورده نمیشه!... فکرشم نکن. تو فقط چشاتو ببند و آرزو کن. کوتا بیا دختر .. خب آرزو کردم. حالا بگو کدوم طرفه؟ راست ! اشتباهه آنیا خانوم. بر آورده نمیشه! دلم ناگهان پرید!مثل پرنده ای که در قفس به روش باز شده باشه... از بچگی همینطور بودم. وقتی غصه به سراغم میومد یا ترس از آینده و افسوس گذشته آزارم میداد. یه گوشه مینشستمو تو لاک خودم فرو می رفتم.کمی گریه میکردمو بعد آروم میشدم.بعدش به رویاهای شیرین فرو می رفتم . این رویاهای طلایی پشیمونی و یاسم رو به خوش باوری نسبت به آینده مبدل میساخت.تو رویاهام هیچ وقت کم نمی آوردم. قوی بودم و استوار مثل بقیه پرنسسها ... همیشه به نظرم میومد یه روز یه پری مهربون مثل همون پری که آرزوهای سیندرلا رو بر آورده میکرد.یا زیبای خفته رو به پرنس جوون رسوند میاد و منو به آرزوهام میرسونه. ولی انگار زندگی بر خلاف همه اونا ساز غمگینشو فقط با آنیا می نواخت!
بغضم گرفت . بغضی که نمیدونم چرا صورتمو خیس نکرد.سرمو گذاشتم رو شونه ش. بهش گفتم اگه بدونی با تو بودن چقدر برام ارزشمنده...گفت :امشب چرا اینقدر فلسفی حرف می زنی... گفتم نه اینو جدی میگم. اگه تو نبودی معلوم نبود تا حالا چه بلایی سر من اومده بود. حواسش بهم نبود. گفت: امروز میای بریم دیاگون٬ مغازه پروفسور کوییرل؟ چشاش پر از شیطنت بود. می خواستم بهش بگم حواست کجاست! من دارم از یه چیز دیگه حرف می زنم.... گفت: چه فرقی میکنه مهم رفتنه! جمله هاش همیشه گنگه و این منو اذیت میکنه. حس میکردم پشت تک تک کلمه هاش رازی نهفته ٬منم باید کشفشون کنم. بهم گفت می خوای آخرین داستانی رو که نوشتم با هم بخونیم؟ بهش گفتم: بی خیال بابا!چند ساعتی رو که با هم هستیم بذار با هم حرف بزنیم. بازهم ساکت شد.گفتم خب یه چیزی بگو! گفت: چی بگم؟ خب تو بودی که دلت می خواست حرف بزنی . خب یه چیزی بگو. هر چی که دلت می خواد! گفت : دلم هیچی نمی خواد٬ یعنی زمانی می خواست.ولی دیگه همه چی تموم شد.
پشت سکوتش حائلی از سکوت بود. شایدم نه اینطور نبود.شاید منم براش مثل بقیه بودم و تنها تفاوت من با همه این بود که در یه لحظه خاص باهاش بودم و هیچ وقت نمی تونست در اون زمان با بقیه باشه!
چشامو بستمو و همه چیزو براش تعریف کردم.همه چیزو ! شاید طولانی ترین اعتراف زندگیم شده باشه. چشامو باز میکنم. این همه چیزای عجیب غریب تعریف کردم. اما همچنان آرام و متین گوش میده و هیچ نمیگه! هیچ !...ازش می خوام که چیزی بگه . چیزی که مثل چهره مهربونش آرامش بخش باشه. لبخند کمرنگی رو لباش میشینه. از من برای من میگه. تمام حقایقو تمام نا گفته ها رو . تمام آنچه باید می بود رو . خیلی رک حرف میزنه.گاهی فراموش میکنم که کیه وچرا امشب به دیدنش اومدم...
خوب به حرفهاش گوش کردم. حس میکردم با تمام دل و جانم حرفاشو قبول دارم. از صندلیم بلند شدم. بهش خیره شدم حس کردم حرفاشو میشنوم.می خواست تصویر پیچیده ای رو به من بفهمونه. منم در گیر و دار فهموندن جمله ای ساده تر از اونی که میگفت به کسی بودم که حالا می دونم خیلی بیشتر از من می فهمه.
من نمیتونم شاید هم نمی خوام باور کنم که آتی شکست در زندگی رو پذیرفته... تصمیم گرفتم تنهاش بذارم... خودمم تنهای تنها تا هاگزمید پیاده رفتم تا خیابانها احساس تنهایی نکنن!
تنهایی بین ما La solitudine fra noi درون منو ساکت میکنه Questo silenzio dentro me زندگی بدون تو La vita senza te زندگی بی رحمیه È l'inquietudine di vivere مثل من مخفی میشی Se ti nascondi come me از همه فرار میکنی و دور میشی Sfuggi gli sguardi e te ne stai تو اتاق حبس میشی Rinchiuso in camera و محکم به بالش چسبیدی Stringi forte al te il cuscino گریه میکنی و نمیدونی چه کسی تو رو از تنهایی نجات میده Piangi non lo sai quanto altro male ti farà la solitudine اما بدون٬ امکان نداره زندگی ما دو تا از هم جدا شه Non è possibile dividere la vita di noi due غیر ممکنه سرنوشت ما دوتا از هم جدا شه! Non è possibile dividere la storia di noi due! چون بدون تو دیگه نمیتونم زندگی کنم Non posso stare senza te .......................................................................... وقتی آنیا دلتنگ یا ناراحت میشه سعی میکنه زبان اصلی حرف بزنه... بچه توسکانیه دیگه. شهر عشاق!... بعضی وقتها منم حرفاشو نمی فهمم چه برسه به شما!...ببخشید اگه ناراحتتون کردم. قول می دم دیگه هیچ وقت اینطوری به این سبک ننویسم٬فقط یکی دیگه مونده… اونوقت همه چی بین ما دو تا تموم میشه. یکیمون باید کوتاه بیاد!