جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- وزارت سحر و جادو
- باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)
جزئیات کاربر

ایگور و زابینی حالا مثل دو تا مگس از گردباد مرگخواران جدا شدن و به طرف هوکی رفتن که روی تخته سنگ بزرگی ایستاده بود و انگار میخواست سخن رانی انجام بده...
هوكي در ميان اين شلوغ بازار صداي ويز ويز بلندي ميشنوه و نگاهي به آسمون ميندازه :
ايگور و بليز خوشحاااال ميرسن به وزير و جفتشون شروع ميكنن به حرف زدن !!
وزير :
همان لحظه در يه جاي قلعه ! نارسيسا در حالي كه داره نيناش نيناش ميخونه و به سالازار ميخند و همينطوري توي ملت ميچرخه يه طناب سفيد ميپيچه دور گلوش و ميكشدش !!! (بعدها وقتي كه اين قصر تبديل به موزه اي شد اين قسمت رو به نام جوب ناخن نارسيسا نام گداري كردند چون جاي ناخنهاي نارسيسا روي زمين بود!)
سالازار بعد از مدتي كه زيادي طولاني بود (از عوارض پيريه ) تونست طلسم رو بشكنه و حالت عادي در بياد
ساحره شما 3204 : ببخشيد شما به رنگ صورتي علاقه داريد ؟؟
سالازار يه نيمچه آسلاميوس ميزنه! ساحره چادر پيچ ميشه!!
در همين ضمن
كريچر فرياد ميكشه جوارب به پيش ملت كيش و كيش و كيش!!
خطوط مرگخوار ها خط خطي ميشه و ملت عينهو برگ خزون ميريزن زمين
اسكاور براي اينكه كم نياره لخت ميشه!!!! ملت :
اسكاور داد ميزنه: من لباسام از بهترين دستمال ها درست شده الان همتون سيفيد ميشين !!!!
ملت :
در يه ذره زمان اون ور تر نارسيسا!
در اين مورد چيز زيادي نميشه گفت فقط تا اين حد كه دوربين رد ناخن هاي نارسيسا رو دنبال ميكنه و به زير ريش مرلين ميرسه !!!!
-=-=-=-=-=-=-=
در تمامي اين زمان ها !
امپراطور كبير تاريكي دعاهايي جديد به دعايش اضاف ميكند !
امپراطور :
: همي اي خداوندگار تاريكي همه را به راه راست هدايت فرما ، اي خداوندگار روشنايي خاموش! اي ممد برقي روشن ! اي كساني كه آسلام آورديد به گوش !
با اين دعاي دوبار مثبت فرا گولاگرخيدگي ملت همه اول پاوز ميشن بعد استاپ دوباهر كه پلي ميشن اينطورين!
ملت ::
در همين ضمن فرشته اي صورتي رنگ! عين آدامس بادكنكي! در حالي كه با بادبزن پر ققنوس مرگخوار ها رو پر پر ميكنه از آسمون مياد پايين!!!
ملت همچنان :
سالازار خودشو به مرلين و امپراطور ميرسونه و سه تاييشون باهم :
:angel: :angel:
. . .
هوكي در ميان اين شلوغ بازار صداي ويز ويز بلندي ميشنوه و نگاهي به آسمون ميندازه :
ايگور و بليز خوشحاااال ميرسن به وزير و جفتشون شروع ميكنن به حرف زدن !!
وزير :
همان لحظه در يه جاي قلعه ! نارسيسا در حالي كه داره نيناش نيناش ميخونه و به سالازار ميخند و همينطوري توي ملت ميچرخه يه طناب سفيد ميپيچه دور گلوش و ميكشدش !!! (بعدها وقتي كه اين قصر تبديل به موزه اي شد اين قسمت رو به نام جوب ناخن نارسيسا نام گداري كردند چون جاي ناخنهاي نارسيسا روي زمين بود!)
سالازار بعد از مدتي كه زيادي طولاني بود (از عوارض پيريه ) تونست طلسم رو بشكنه و حالت عادي در بياد
ساحره شما 3204 : ببخشيد شما به رنگ صورتي علاقه داريد ؟؟
سالازار يه نيمچه آسلاميوس ميزنه! ساحره چادر پيچ ميشه!!
در همين ضمن
كريچر فرياد ميكشه جوارب به پيش ملت كيش و كيش و كيش!!
خطوط مرگخوار ها خط خطي ميشه و ملت عينهو برگ خزون ميريزن زمين
اسكاور براي اينكه كم نياره لخت ميشه!!!! ملت :
اسكاور داد ميزنه: من لباسام از بهترين دستمال ها درست شده الان همتون سيفيد ميشين !!!!
ملت :
در يه ذره زمان اون ور تر نارسيسا!
در اين مورد چيز زيادي نميشه گفت فقط تا اين حد كه دوربين رد ناخن هاي نارسيسا رو دنبال ميكنه و به زير ريش مرلين ميرسه !!!!
-=-=-=-=-=-=-=
در تمامي اين زمان ها !
امپراطور كبير تاريكي دعاهايي جديد به دعايش اضاف ميكند !
امپراطور :
: همي اي خداوندگار تاريكي همه را به راه راست هدايت فرما ، اي خداوندگار روشنايي خاموش! اي ممد برقي روشن ! اي كساني كه آسلام آورديد به گوش ! با اين دعاي دوبار مثبت فرا گولاگرخيدگي ملت همه اول پاوز ميشن بعد استاپ دوباهر كه پلي ميشن اينطورين!
ملت ::
در همين ضمن فرشته اي صورتي رنگ! عين آدامس بادكنكي! در حالي كه با بادبزن پر ققنوس مرگخوار ها رو پر پر ميكنه از آسمون مياد پايين!!!
ملت همچنان :
سالازار خودشو به مرلين و امپراطور ميرسونه و سه تاييشون باهم :
:angel: :angel: . . .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایترین در 1387/10/10 4:06:05
نمایشنا
جزئیات کاربر

اوضاع داشت به نفع وزارتيا تموم ميشد، اما هيچكس نميدونست كه هوكي با كلاه وزارت، داره از پله ها مي ياد بالا تا با نيروي عظيم وزارت، ياور اتحاد خاكستري باشه!!!
در میان بیلیون ها مرگخوار
ایگور چشمانش از ارتفاع چند هزار پایی یک کلاه جادویی وزیر را میبیند که داره از پله ها قلعه( نفهمیدیم این مکان آخر قصر هست دژ یا خانه شایدم کپره) بالا می آید....
کمی تعجب میکنه و به طرف پایین شیرجه میره... ولی اشعه پلک های مرلین به دم جاروش میگره و دود از جاروش بلند میشه ...
در حالی مرگخواران مثل یک گرد باد عظیم(کاترینا) به قطر چند هزار سال نوری دوره قصر پرواز میکرند هوکی خود را به مکان بلند رسانده بود ...
((تصویر ماهواره ای از ازدحام مرگ خواران!))

ایگور که حالا همچنان جاروش دود میکرد نگاهی دوباره به پایین انداخت... و متوجه شد که زیر کلاه جن خونگی (وزیر اعظم جادوگری) است.
ایگور: نمیدونم این جن چطوری وزیر شده وقتی کلاش مثل کیسه افتاده روش...
زابینی که حالا صورتش سوراخ سوراخ شده بود به طرف ایگور آمد...
ایگور: زابینی اینا جایه چیه رو صورتت!؟
زابینی : جایه نیش های این ماره سالارازه...
ایگور:عجب نیشی داشته مطمئنی مثل باسیلیکش کشنده نیست؟!
زابینی: نمیدونم! لابد نبوده!
ایگور : خوب زابینی دیدی بلاخره ویزر سالمه و نجاتش دادیم اونهاش اون پایینه بهتره سریع از اینجا دورش کنیم...
ایگور و زابینی حالا مثل دو تا مگس از گردباد مرگخواران جدا شدن و به طرف هوکی رفتن که روی تخته سنگ بزرگی ایستاده بود و انگار میخواست سخن رانی انجام بده...
در میان بیلیون ها مرگخوار
ایگور چشمانش از ارتفاع چند هزار پایی یک کلاه جادویی وزیر را میبیند که داره از پله ها قلعه( نفهمیدیم این مکان آخر قصر هست دژ یا خانه شایدم کپره) بالا می آید....
کمی تعجب میکنه و به طرف پایین شیرجه میره... ولی اشعه پلک های مرلین به دم جاروش میگره و دود از جاروش بلند میشه ...

در حالی مرگخواران مثل یک گرد باد عظیم(کاترینا) به قطر چند هزار سال نوری دوره قصر پرواز میکرند هوکی خود را به مکان بلند رسانده بود ...
((تصویر ماهواره ای از ازدحام مرگ خواران!))

ایگور که حالا همچنان جاروش دود میکرد نگاهی دوباره به پایین انداخت... و متوجه شد که زیر کلاه جن خونگی (وزیر اعظم جادوگری) است.
ایگور: نمیدونم این جن چطوری وزیر شده وقتی کلاش مثل کیسه افتاده روش...
زابینی که حالا صورتش سوراخ سوراخ شده بود به طرف ایگور آمد...
ایگور: زابینی اینا جایه چیه رو صورتت!؟
زابینی : جایه نیش های این ماره سالارازه...
ایگور:عجب نیشی داشته مطمئنی مثل باسیلیکش کشنده نیست؟!
زابینی: نمیدونم! لابد نبوده!
ایگور : خوب زابینی دیدی بلاخره ویزر سالمه و نجاتش دادیم اونهاش اون پایینه بهتره سریع از اینجا دورش کنیم...
ایگور و زابینی حالا مثل دو تا مگس از گردباد مرگخواران جدا شدن و به طرف هوکی رفتن که روی تخته سنگ بزرگی ایستاده بود و انگار میخواست سخن رانی انجام بده...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1387/10/9 21:52:25
جادوگران
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323

نارسیسا: یا مرلین! اینم که خودش شد جزو نیروهای خاکستری
روي پشت بومب!
_ كسي منو صدا زد؟
_ نه مرلين، چشمكتو بزن!
و مرلين ميره كه به چشمك زدنش ادامه بده كه يك شير خشك خورده اي از مرگخواراي ميلياردي( هر روز بيشتر از ديروز !!!) ، از غفلت مرلين سو استفاده ي خطرناكي ميكنه و با يك طلسم سكتوم سمپراي غليظ، حدود 2 نانومتر!!! از ريشوان پرپشت مرلين رو به ديار عدم مي فرسته!!!
ناگاهان....
_ آآآآآآآآآآآآآآآآآ
مرگخوارِ بي ناموسِ مربوطه:
مرلين:
بقيشو مي تونين خودتون حدس بزنين! فقط همينقد بدونين كه مرگخوار ِ... ولش نميخواد بدونين!
اما خب با اينكه مرگخوار به جزاي عمل زشت و قبيحانه و دور از آسلاميوس خودش رسيده بود، اما بريده شدن اون مقدار از محاسن مرلين، اون رو به شدت ضعيف كرد! به طوريكه پلك زدنهاش از 360 پلك بر ثانيه به 123 پلك در ثانيه تقليل يافت!!!!!
از اون طرف، سروقت امپراطور...
امپراطور دعاي مخوف خودشو ميخونه و داراي يك قدرت خفن و پيچيده اي ميشه كه كلا از درجه ي گولاخيت به فراگولاخي و سپس گرخيدگي از خود ميرسه!!!! ( جان تو!)
شعله هاي آتشي سوزان بود كه ورا احاطه كرده بود، هيچ كس، هيچ سلاحي را فكر در آن نبود تا دفاعي كند جان خويشتن را! وندها با ديدن سرخي چشمان وي، رها شدند، شايد همگان محو اين جادو بودند، شايد هم از ترس بود! كس نداند!
امپراطور، خنديد، خنده اي از سر قدرتي سهمناك! قدمي برداشت و با دستانش به سوي اين خاكيان بي مقدار اشاره اي كرد. و بعد قدم دوم را برداشت ....
و از قضا پايش يه لبه ي ردايش گير كرد و با مخ خورد زمين(
) و كلا همه كه تا اون لحظه داشتن از ترس به ديار باقي صعود مي فرمودند، از خنده به مرز تركيدگي ميرسن!!!!
امپراطور:
اوضاع داشت به نفع وزارتيا تموم ميشد، اما هيچكس نميدونست كه هوكي با كلاه وزارت، داره از پله ها مي ياد بالا تا با نيروي عظيم وزارت، ياور اتحاد خاكستري باشه!!!
روي پشت بومب!
_ كسي منو صدا زد؟
_ نه مرلين، چشمكتو بزن!
و مرلين ميره كه به چشمك زدنش ادامه بده كه يك شير خشك خورده اي از مرگخواراي ميلياردي( هر روز بيشتر از ديروز !!!) ، از غفلت مرلين سو استفاده ي خطرناكي ميكنه و با يك طلسم سكتوم سمپراي غليظ، حدود 2 نانومتر!!! از ريشوان پرپشت مرلين رو به ديار عدم مي فرسته!!!
ناگاهان....
_ آآآآآآآآآآآآآآآآآ
مرگخوارِ بي ناموسِ مربوطه:

مرلين:

بقيشو مي تونين خودتون حدس بزنين! فقط همينقد بدونين كه مرگخوار ِ... ولش نميخواد بدونين!

اما خب با اينكه مرگخوار به جزاي عمل زشت و قبيحانه و دور از آسلاميوس خودش رسيده بود، اما بريده شدن اون مقدار از محاسن مرلين، اون رو به شدت ضعيف كرد! به طوريكه پلك زدنهاش از 360 پلك بر ثانيه به 123 پلك در ثانيه تقليل يافت!!!!!
از اون طرف، سروقت امپراطور...
امپراطور دعاي مخوف خودشو ميخونه و داراي يك قدرت خفن و پيچيده اي ميشه كه كلا از درجه ي گولاخيت به فراگولاخي و سپس گرخيدگي از خود ميرسه!!!! ( جان تو!)
شعله هاي آتشي سوزان بود كه ورا احاطه كرده بود، هيچ كس، هيچ سلاحي را فكر در آن نبود تا دفاعي كند جان خويشتن را! وندها با ديدن سرخي چشمان وي، رها شدند، شايد همگان محو اين جادو بودند، شايد هم از ترس بود! كس نداند!
امپراطور، خنديد، خنده اي از سر قدرتي سهمناك! قدمي برداشت و با دستانش به سوي اين خاكيان بي مقدار اشاره اي كرد. و بعد قدم دوم را برداشت ....
و از قضا پايش يه لبه ي ردايش گير كرد و با مخ خورد زمين(
) و كلا همه كه تا اون لحظه داشتن از ترس به ديار باقي صعود مي فرمودند، از خنده به مرز تركيدگي ميرسن!!!! امپراطور:

اوضاع داشت به نفع وزارتيا تموم ميشد، اما هيچكس نميدونست كه هوكي با كلاه وزارت، داره از پله ها مي ياد بالا تا با نيروي عظيم وزارت، ياور اتحاد خاكستري باشه!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/23
تولد نقش: 1399/10/23
آخرین ورود: سهشنبه 13 بهمن 1388 14:23
از: یه دنیای دیگه !
پستها:
392

در همین هنگام در داخل اون غاره که مشخص نبود جریانات چیه
نارسیسا: میگم که! ما چرا اصلاً اینجاییم؟!
سیریوس: چون فامیلیم؟!
نارسیسا: برو باب! فامیل چیه؟! تو یه خائن به اصل و نسبی و منم اینجا توهم زدم گمونم!
با آوردن کلمۀ توهم، طلسم شکسته میشه و نارسیسا خودش رو توی قصر مالفوی درحال دید زدن تو کمد جادوی سیاهی می بینه که از قرن ها پیش نسل به نسل بین مالفوی ها گشته بوده.
در کمد رو می بنده و یه نفس راحتی می کشه: چه کابوسی بودا!!! توی یه غار داشتم دنبال حکم وزارت واسه پسرم می گشتم. اونم وقتی که وزیر محبوبمون رو داریم و پسرم سرش گرم زندگی خودشه و به وزارت علاقه ای نداره
یهو علامت شوم روی ساعدش علامت میده: ویژژژژژژژژژژژ
ساعدش رو به گوشش نزدیک می کنه و صدای ایگور رو می شنوه که قاچاقی و دور از چشم لرد سیاه داره از داغ شوم سوء استفاده می کنه:
- همهی افراد! در کنار من جمع بشین...
با خوش فکر می کنه: چی شده یعنی؟ مگه میشه یه جایی یه خبری باشه و من نباشم؟
به مقصدِ مبدأ امواجی که از ساعدش بیرون میاد آپارات می کنه.
پشت بوم قلعه، قصر، دژ یا کلاً همون ساختمونه
سالازار همونطور داره با بیک باک بحث می کنه و طلسم ول می کنه که یهو درمورد نوار غزه با باک بیک دچار اختلاف نظر میشه.
باک بیک: ( ترجمه شده!) در نوار غزه مسائل خیلی غیرآسلامیک بودن و ملتو بیخودی کشتن.
سالازار: برو باب! تو که حالیت نیس. این غزه ایا جلوه های ویژه شون خیلی گولاخه. همش فیلمه!
باک بیک: فیلم نیست من خودم اونجا یه روز رمانتیکو سپری می کردم که ضدحال خوردم.
سالازار: خوب اصلا به ما چه باب. تو چی می فهمی از سیاست؟ تو که خیلی خنگی!
سالازار یادش نبوده که به یه هیپوگریف نباید توهین کرد و درنتیجه، باک بیک به طور کاملا ناگهانی تصمیم میگیره سر و ته شه! و بازم در نتیجه سالازار کمی تا قسمتی کله پا میشه وسط همون دو سه میلیون ساحره ای که دور و بر بلیز بودن.
بلیز متوجه میشه یهو آمار طرفداراش به یک دهم رسیده و وقتی عامل این جنایت مخوف رو پیدا می کنه، موهاش سیخ میشه، یه بال و پری (خروس شد بچه مون) هوا میده و درحالی که دستاشو تیریپ بزن بهادرا از دو طرف باز کرده طرف موجود مزاحم حمله می بره:
- سالازااااااااااااااااااااااااااااار... می کشمت!
*****
داخل قصر - اتاق شکنجه
هوکی سرشو انداخته پایین و به سفیدی بیش از اندازه ای که دستمالای اسکاور روش به وجود آوردن نگاه می کنه و به خاطر بدبختی خودش زار می زنه که :
پااااق
- هی نارسی! دمت گرم. تو از کجا پیدات شد؟
- سلام
بچه پررو به چه حقی به من میگی دمت گرم؟
تو چطوری اینقده سفید شدی؟
هوکی با ناراحتی یه نگاه دیگه به خودش میندازه:
- تو دیگه دست رو دلم نذار! کار دستمالای اسکیه
نارسیسا متفکرانه به هوکی خیره میشه. همونطور که داره فکر می کنه که تصمیم بگیره بازش کنه یا درمورد دستمالای اسکی بیشتر تحقیق کنه می پرسه:
- دستمالاش خیلی کلاس دارن؟ همه چی رو اینجوری سفید می کنن؟ من با کریچر خیلی مشکل دارم. از وقتی دیدم تو خونه گریمالد لباسای سیریوسو چه جوری میشوره و آبشو تو چه غذاهایی می ریزه می خوام یه حالی ازش بگیرم. به نظرت تو غذاش از این دستمالا بریزم وسواسی میشه؟
و همزمان دستای هوکی رو باز می کنه.
هوکی دستاشو مالش میده و بلافاصله خودشو پرت می کنه تو شومینه تا با خاکسترای اون تو، از سیفیتی در بیاد ولی بعد از بیرون اومدن از شومینه، طرز حرف زدنش عوض میشه.
هوکی: یوووووهاهاهاها... وزیر که جن باشه هیپو گریفم حرف می زنه
نارسیسا: یا مرلین! اینم که خودش شد جزو نیروهای خاکستری
نارسیسا: میگم که! ما چرا اصلاً اینجاییم؟!
سیریوس: چون فامیلیم؟!
نارسیسا: برو باب! فامیل چیه؟! تو یه خائن به اصل و نسبی و منم اینجا توهم زدم گمونم!
با آوردن کلمۀ توهم، طلسم شکسته میشه و نارسیسا خودش رو توی قصر مالفوی درحال دید زدن تو کمد جادوی سیاهی می بینه که از قرن ها پیش نسل به نسل بین مالفوی ها گشته بوده.
در کمد رو می بنده و یه نفس راحتی می کشه: چه کابوسی بودا!!! توی یه غار داشتم دنبال حکم وزارت واسه پسرم می گشتم. اونم وقتی که وزیر محبوبمون رو داریم و پسرم سرش گرم زندگی خودشه و به وزارت علاقه ای نداره
یهو علامت شوم روی ساعدش علامت میده: ویژژژژژژژژژژژ
ساعدش رو به گوشش نزدیک می کنه و صدای ایگور رو می شنوه که قاچاقی و دور از چشم لرد سیاه داره از داغ شوم سوء استفاده می کنه:
- همهی افراد! در کنار من جمع بشین...
با خوش فکر می کنه: چی شده یعنی؟ مگه میشه یه جایی یه خبری باشه و من نباشم؟
به مقصدِ مبدأ امواجی که از ساعدش بیرون میاد آپارات می کنه.
پشت بوم قلعه، قصر، دژ یا کلاً همون ساختمونه
سالازار همونطور داره با بیک باک بحث می کنه و طلسم ول می کنه که یهو درمورد نوار غزه با باک بیک دچار اختلاف نظر میشه.
باک بیک: ( ترجمه شده!) در نوار غزه مسائل خیلی غیرآسلامیک بودن و ملتو بیخودی کشتن.
سالازار: برو باب! تو که حالیت نیس. این غزه ایا جلوه های ویژه شون خیلی گولاخه. همش فیلمه!
باک بیک: فیلم نیست من خودم اونجا یه روز رمانتیکو سپری می کردم که ضدحال خوردم.
سالازار: خوب اصلا به ما چه باب. تو چی می فهمی از سیاست؟ تو که خیلی خنگی!
سالازار یادش نبوده که به یه هیپوگریف نباید توهین کرد و درنتیجه، باک بیک به طور کاملا ناگهانی تصمیم میگیره سر و ته شه! و بازم در نتیجه سالازار کمی تا قسمتی کله پا میشه وسط همون دو سه میلیون ساحره ای که دور و بر بلیز بودن.
بلیز متوجه میشه یهو آمار طرفداراش به یک دهم رسیده و وقتی عامل این جنایت مخوف رو پیدا می کنه، موهاش سیخ میشه، یه بال و پری (خروس شد بچه مون) هوا میده و درحالی که دستاشو تیریپ بزن بهادرا از دو طرف باز کرده طرف موجود مزاحم حمله می بره:
- سالازااااااااااااااااااااااااااااار... می کشمت!
*****
داخل قصر - اتاق شکنجه
هوکی سرشو انداخته پایین و به سفیدی بیش از اندازه ای که دستمالای اسکاور روش به وجود آوردن نگاه می کنه و به خاطر بدبختی خودش زار می زنه که :
پااااق
- هی نارسی! دمت گرم. تو از کجا پیدات شد؟
- سلام
بچه پررو به چه حقی به من میگی دمت گرم؟
تو چطوری اینقده سفید شدی؟هوکی با ناراحتی یه نگاه دیگه به خودش میندازه:
- تو دیگه دست رو دلم نذار! کار دستمالای اسکیه

نارسیسا متفکرانه به هوکی خیره میشه. همونطور که داره فکر می کنه که تصمیم بگیره بازش کنه یا درمورد دستمالای اسکی بیشتر تحقیق کنه می پرسه:
- دستمالاش خیلی کلاس دارن؟ همه چی رو اینجوری سفید می کنن؟ من با کریچر خیلی مشکل دارم. از وقتی دیدم تو خونه گریمالد لباسای سیریوسو چه جوری میشوره و آبشو تو چه غذاهایی می ریزه می خوام یه حالی ازش بگیرم. به نظرت تو غذاش از این دستمالا بریزم وسواسی میشه؟
و همزمان دستای هوکی رو باز می کنه.
هوکی دستاشو مالش میده و بلافاصله خودشو پرت می کنه تو شومینه تا با خاکسترای اون تو، از سیفیتی در بیاد ولی بعد از بیرون اومدن از شومینه، طرز حرف زدنش عوض میشه.
هوکی: یوووووهاهاهاها... وزیر که جن باشه هیپو گریفم حرف می زنه

نارسیسا: یا مرلین! اینم که خودش شد جزو نیروهای خاکستری
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/9 17:00:21
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/9 17:31:52
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/9 18:14:39
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/9 17:31:52
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/9 18:14:39
جزئیات کاربر

تا این لحظه:
هوکی؛ وزیر سحر و جادو توسط اتحاد خاکستری یا گروه چهار + یک (سالازار اسلایترین - امپراطور تاریکی - سیریوس بلک - کریچر - اسکاور) دزدیده شده. اهداف این گروه مخوف چندان روشن نیست و وزیر سحر و جادو را به قلعهی مخوف تو در توی بسیار خفن و تاریک و وحشتناک و غیرهی خود منتقل کرده و او را زیر شدیدترین شکنجههای ممکن قرار دادهاند تا اسراری که خودشان هم نمیدانند چیست (وگرنه اسرار نمیشد خب!) از زیر زبان وزیر سحر و جادو بیرون بکشند.
در همین هنگام ایگور کارکاروف برای نشان دادن قدرت خود و پز دادن به سایر مرگخواران و شاخبازی به تنهایی عملیاتی حملهای برای نجات دادن وزیر ترتیب است. عملیاتی که لرد ولدمورت از آن بیاطلاع است و در صورت مطلع شدن از این تکروی تبعات بدی برای وی در بر خواهد داشت.
با طعمه قرار دادن بلیز رابینی، کارکاروف و مرگخواران موفق شدند نیروهای موسوم به نوشابهای (یاران وفادار قدیمی امپراطور) را در نوعی دام پارتی بیناموسی گرفتار کنند و سیریوس بلک را هم تحت نوع طلسم فرمان خاص به نام طلسم فرمون پارتی اسیر نمایند و با خود همراه سازند.
سالازار اسلایترین به عنوان آخرین راه حل مرلین کبیر را به کمک طلبیده و این در حالی است که موج عظیمی میلیونی از مرگخواران که آسمان از تعداد آنها به رنگ سیاه درآمده در حال حمله به قلعه برای نجات وزیر سحر و جادو هستند...
آیا اتحاد خاکستری توانایی مقابله با این حمله را خواهند داشت؟ آیا اینیگو ایماگو شدیداً روی اعصاب است...؟ آیا وزیر بالاخره نجات پیدا خواهد کرد...؟ آیا پیژامهی پاتر راهراه آبی دارد...؟
حقیقت به زودی از پشت ابر بیرون خواهد آمد...
*******************
اسکاور: بچهها چه زود شب شد!
سالازار: نه شب نشده! میلیونها مرگخوار هستند که دارن به ما حمله ميکنند!
امپراطور: د همینه دیگه! حالا هی کارتون جاپنی نگا کنین! کریچ! برو درو از پشت نگه دارن نتونن بیان تو!
کریچر: من حرفی ندارم! فقط میلیونها نفرنها! تازه کلی هیرو هم باهاشونه!
امپراطور: خیالی نیس اینجا بِیس ماست! اونا میخوان کَپچِر د ِ هوکی انجام بدن! عوضش چون ما کمیم اونا زیادن امتیاز بازی رو ما ميگیریم!
البته آخرش ميمیریم! منتهی هدف برد و باخت نیس! هدف جایزه نیس! هدف مسابقس!
هوکی: ای موجودات فرومایه! من رو آزاد کنین تا در مجازاتتون تخفیف قایل بشم!
امپراطور: آهاهاهاهاهاها! تو مارو دست کم گرفتی! حالا قدرت ماها رو شاهد باش! سالی آهنگ Mission Impossible رو برو!
سالازار: به چشم!
در همین هنگام؛ در ارتش چند میلیونی مرگخواران!
کارکاروف: دو میلیون از در جلو حمله میکنین! چهار میلیون از بالا! شیش میلیون از پنجرهها، یه ده دوازده میلیونم با من بیان که تنها نباشم. تو و تو و تو... شما سه تا هم با بلیز برین!
بلیز: یه کم زیاد نیس؟ نمیتونم مدیریتشون کنم!
کارکاروف: خیله خب بعدش که به قلعه رسیدین هر کدومتون به یکی از سه گروه دیگه بپیوندید! دیگه نبود؟! راستی نارسیسا اینا کوشن؟!
بلیز: تو همون غارن که نمیدونیم کجاس و معلوم نیس چطوری رفتن توش و اصولاًٌ چرا؟!
کارکاروف: آهان! خب مهم نیس! من و خودت بسیم!
حمــــــــــــــــــــله!
و بدین ترتیب بود که همچون موجهای عظیمی از تاریکی و نیستی، همچون پرندگان ابابیل، همچون یورش ملخان بر دشتی سرسبز! ارتش چند صد میلیونی مرگخواران به سمت قلعه هجوم بردند و آسمان و زمین از تعداد آنها سیاه گشت.
کارکاروف: هی بلیز کجایی؟! بلیز!؟! اَه برین کنار! چقدر زیادین! هی تو سمت چیه؟!
مرگخوار: رَندوم مرگخوار ۴۵۳۷۲۶۸ قربان!
کارکاروف: خوبه برو بلیز رو پیدا کن!
رَندوم مرگخوار ۴۵۳۷۲۶۸ : باشه قربان! فقط صدها میلیون مرگخوار هست اینجا که هی جاشون عوض میشه! یه کم ممکنه طول بکشه!
کارکاروف: اَه بیخاصیتا! دین دین دی دی دین دین (صدای شماره گرفتن): الو بلیز؟ کجایی؟! کجا؟! بقل یه مرگخوار که لباسش بنفشه؟...چی؟ الان رفتش؟ خب تو دیگه دنبالش نرو یه جا وایستا... ها؟! ... الان نزدیک سه تا ساحره که با مایو اومدن هستی؟!؟ چه ارتش خوبی! کجان؟! الو بلیز؟! الو؟! اَه اعتبار ولدسلم تموم شد! تکخورا! حالتون رو بعدن ميگیرم!
در یه هنگامی خلاصه! داخل قلعه، قصر، دژ یا کلاً همون ساختمونه
هر پنج نفر دور هم جمع شده و دستهاشون رو روی هم گذاشتند.
سالازار: امپی به نظرت آهنگ افسانهی سه برادر میذاشتیم بهتر نبود؟
امپراطور: نه خب ما پنج نفریم! بعدش صحنه اکشن و حماسی و احساسیه! ... اهم! نقشه این است برادران من! ما به پشتبام قلعه رفته و تا جان در بدن داریم تا آخرین مرد میجنگیم!
کریچر: ایول! من میگم فرار کنیم!
اسکاور: به نظر منم این نقشهی بهتریه!
مرلین: البته خیلی حماسی نیست منتهی منم موافقم! فوقش دوباره میدزدینش.
امپراطور: نه دیگه این بار صدها میلیون مرگخوار از وزارتخونه دفاع خواهند کرد! چارهای نیست برادرانم! لیوبی تو به برج غربی رفته و پرچم ما را تا آخرین لحظه به احتزاز درخواهی آورد... شانگفی تو باید به سرحدات شمالی بروی تا یادگاری از ما... هاه؟! من دارم چی میگم؟! سالازار اسلایترین؟!
سالازار در حال سوت زدن: خیله خب بابا! بیا همون آهنگ قبلی رو گذاشتم!
کریچر: نــــــــــــــــــــه ما هممون میمیریم!
و بدین ترتیب بود که پنج یار اتحاد خاکستری پذیرفتند که فرار کنند ولی در میان آنها هنوز یک مخالف وجود داشت.
اسکاور: بچهها بدویین! سریعتر! باید برسیم زیرزمین!
کریچر: من دارم میدوئم! ولی خیلی عجیبه ما داریم بالا میریم! امپراطور مطمئنی راه درسته!؟
امپراطور: چـــــــــــــی میــــــــــــــــگی؟! یعنی به من شک دارین؟!
مرلین: نه خب ولی من همیشه به اشتباه فک میکردم زیر زمین باید پایین باشه!
=============
چند لحظه بیرون قلعه
کارکاروف: اَه نه این چه وضعیه؟! بلیـز کجایی بابا؟! بلیــــــــــــــــز! نه اونطوری نه! شما ده میلیون قراره با دژکوب باشین! یه کم نظم داشته باشین! شما چهل میلیونم سعی نکنین همتون با هم از پنجرهها برین تو خب!
صدای آهنگ موبایل کارکاروف (رپ بخونین!)
ولدی تو فک کردی خیلی خفنی؟!
ولی اشتباه کردی تو اگه فک کردی مثل منی!
منم ایگور! خوشتیپ و جسور!
مو داره کلم ده برابرت، قد ِ یه مینتور!
کارکاروف: هوووم باید میکس جدیدم رو رینگتون کنم... الو بلیز؟! چه عجب به عقلت رسید من اعتبارم تموم شده! کجایی؟! هااااا؟! استخر مختلط؟! کجا؟! پس حمله چی میشه؟!.... یعنی چی تو فقط دو میلیون ساحره با خودت بردی؟!... پس من چی کار کنم؟!... اون کی بود بهت گفت بلیز جونم بیا ماساژت بدم...؟!... پنج از پنج؟! نـــــــــــــــــــــــــــه! آواداکداورا!
و به این صورت بود که کارکاروف از فرط خشم گوشی خود را کشت.
کارکاروف: این دیگه غیر قابل تحمله! همهی افراد! در کنار من جمع بشین...
و دوباره به این صورت بود که ناگهان همهی چند صد میلیون مرگخوار مثل برادهی آهنربا به سمت مرکز صفحه که بلیز در اون قرار داشت جذب شدند!
کارکاروف: اوه مای چیز! همتون با هم نه! نــــــــــــــــــــــه!
داخل قصر - روی پشتبام
سالازار: هوووم این جا اصلاً شبیه زیر زمین نیست...
مرلین: من فک میکردم به این میگن پشت بوم!
اسکاور: بچهها آسمون رو نگا کنین! تمام مرگخوارا یه جا جمع شدن!
کریچر: امپراطور! تو مارو گول زدی! تو آوردی پشت بوم مارو!
امپراطور: چـــــــــــــی میــــــــــــــــگی؟! من از این جا به عنوان انباری استفاده میکنم واسه همینم با زیرزمین فرقی نداره!
سالازار: قانع کنندس! خب حالا که اینجا اومدیم فک کنم باید بمیریم! پس آمادهی جنگ میشیم! حـــــــــــــــــمله!
سالازار اسلایترین سوار بر باکبیک (که اونم یه جایی بود همون نزدیکیها) در حالی که با باکبیک دربارهی مسائل اقتصادی و سیاسی روز صحبت ميکرد به سمت موج عظیم مرگخواران زوپیس قهرمانه گویان رویش برد و به قدری سریع از خود طلسم ول ميداد که حرکت دستهایش دیده نمیشد و صف مقدم مرگخواران را متلاشی کرد.
در پشت او کریچ با جادوی سیاه هزار جوراب نشستهی پرنده در حالی که هزار جفت جوراب دورش حلقه زده بودند و او را به پرواز درآورده بودند به صف مرگخواران زد و جمع بزرگی از آنها را دچار خفگی نمود.
اسکاور شجاع نیز سونامی عظیمی از دستمال کاغذیهای ویژهی موبر خود ساخت و تعداد بسیاری از مرگخواران را به کام بیمویی و در پی آن مرگ بر اثر زیاد سیفید بودن کشاند.
در روی پشتبام مرلین جادوگر پیر و نیرومند ایستاده بود و به صورت مرتباً چشمک ميزد و دستههای هزارتایی از مرگخواران را عانا منفجر میکرد.
و در پایان امپراطور تاریکی، این موجود پلید و خیلی بدجنس روی سقف نشسته و سرگرم خواندن دعای بسیار پیچیدهای بود تا قویتر طلسم خود را علیه ارتش بیپایان مرگخواران به کار گیرد.
=========
در همین هنگام در داخل اون غاره که مشخص نبود جریانات چیه
نارسیسا: میگم که! ما چرا اصلاً اینجاییم؟!
سیریوس: چون فامیلیم؟!
هوکی؛ وزیر سحر و جادو توسط اتحاد خاکستری یا گروه چهار + یک (سالازار اسلایترین - امپراطور تاریکی - سیریوس بلک - کریچر - اسکاور) دزدیده شده. اهداف این گروه مخوف چندان روشن نیست و وزیر سحر و جادو را به قلعهی مخوف تو در توی بسیار خفن و تاریک و وحشتناک و غیرهی خود منتقل کرده و او را زیر شدیدترین شکنجههای ممکن قرار دادهاند تا اسراری که خودشان هم نمیدانند چیست (وگرنه اسرار نمیشد خب!) از زیر زبان وزیر سحر و جادو بیرون بکشند.
در همین هنگام ایگور کارکاروف برای نشان دادن قدرت خود و پز دادن به سایر مرگخواران و شاخبازی به تنهایی عملیاتی حملهای برای نجات دادن وزیر ترتیب است. عملیاتی که لرد ولدمورت از آن بیاطلاع است و در صورت مطلع شدن از این تکروی تبعات بدی برای وی در بر خواهد داشت.
با طعمه قرار دادن بلیز رابینی، کارکاروف و مرگخواران موفق شدند نیروهای موسوم به نوشابهای (یاران وفادار قدیمی امپراطور) را در نوعی دام پارتی بیناموسی گرفتار کنند و سیریوس بلک را هم تحت نوع طلسم فرمان خاص به نام طلسم فرمون پارتی اسیر نمایند و با خود همراه سازند.
سالازار اسلایترین به عنوان آخرین راه حل مرلین کبیر را به کمک طلبیده و این در حالی است که موج عظیمی میلیونی از مرگخواران که آسمان از تعداد آنها به رنگ سیاه درآمده در حال حمله به قلعه برای نجات وزیر سحر و جادو هستند...
آیا اتحاد خاکستری توانایی مقابله با این حمله را خواهند داشت؟ آیا اینیگو ایماگو شدیداً روی اعصاب است...؟ آیا وزیر بالاخره نجات پیدا خواهد کرد...؟ آیا پیژامهی پاتر راهراه آبی دارد...؟
حقیقت به زودی از پشت ابر بیرون خواهد آمد...
*******************
اسکاور: بچهها چه زود شب شد!
سالازار: نه شب نشده! میلیونها مرگخوار هستند که دارن به ما حمله ميکنند!
امپراطور: د همینه دیگه! حالا هی کارتون جاپنی نگا کنین! کریچ! برو درو از پشت نگه دارن نتونن بیان تو!
کریچر: من حرفی ندارم! فقط میلیونها نفرنها! تازه کلی هیرو هم باهاشونه!
امپراطور: خیالی نیس اینجا بِیس ماست! اونا میخوان کَپچِر د ِ هوکی انجام بدن! عوضش چون ما کمیم اونا زیادن امتیاز بازی رو ما ميگیریم!
البته آخرش ميمیریم! منتهی هدف برد و باخت نیس! هدف جایزه نیس! هدف مسابقس!
هوکی: ای موجودات فرومایه! من رو آزاد کنین تا در مجازاتتون تخفیف قایل بشم!
امپراطور: آهاهاهاهاهاها! تو مارو دست کم گرفتی! حالا قدرت ماها رو شاهد باش! سالی آهنگ Mission Impossible رو برو!
سالازار: به چشم!
در همین هنگام؛ در ارتش چند میلیونی مرگخواران!
کارکاروف: دو میلیون از در جلو حمله میکنین! چهار میلیون از بالا! شیش میلیون از پنجرهها، یه ده دوازده میلیونم با من بیان که تنها نباشم. تو و تو و تو... شما سه تا هم با بلیز برین!
بلیز: یه کم زیاد نیس؟ نمیتونم مدیریتشون کنم!
کارکاروف: خیله خب بعدش که به قلعه رسیدین هر کدومتون به یکی از سه گروه دیگه بپیوندید! دیگه نبود؟! راستی نارسیسا اینا کوشن؟!
بلیز: تو همون غارن که نمیدونیم کجاس و معلوم نیس چطوری رفتن توش و اصولاًٌ چرا؟!
کارکاروف: آهان! خب مهم نیس! من و خودت بسیم!
حمــــــــــــــــــــله!
و بدین ترتیب بود که همچون موجهای عظیمی از تاریکی و نیستی، همچون پرندگان ابابیل، همچون یورش ملخان بر دشتی سرسبز! ارتش چند صد میلیونی مرگخواران به سمت قلعه هجوم بردند و آسمان و زمین از تعداد آنها سیاه گشت.
کارکاروف: هی بلیز کجایی؟! بلیز!؟! اَه برین کنار! چقدر زیادین! هی تو سمت چیه؟!
مرگخوار: رَندوم مرگخوار ۴۵۳۷۲۶۸ قربان!
کارکاروف: خوبه برو بلیز رو پیدا کن!
رَندوم مرگخوار ۴۵۳۷۲۶۸ : باشه قربان! فقط صدها میلیون مرگخوار هست اینجا که هی جاشون عوض میشه! یه کم ممکنه طول بکشه!
کارکاروف: اَه بیخاصیتا! دین دین دی دی دین دین (صدای شماره گرفتن): الو بلیز؟ کجایی؟! کجا؟! بقل یه مرگخوار که لباسش بنفشه؟...چی؟ الان رفتش؟ خب تو دیگه دنبالش نرو یه جا وایستا... ها؟! ... الان نزدیک سه تا ساحره که با مایو اومدن هستی؟!؟ چه ارتش خوبی! کجان؟! الو بلیز؟! الو؟! اَه اعتبار ولدسلم تموم شد! تکخورا! حالتون رو بعدن ميگیرم!
در یه هنگامی خلاصه! داخل قلعه، قصر، دژ یا کلاً همون ساختمونه
هر پنج نفر دور هم جمع شده و دستهاشون رو روی هم گذاشتند.
سالازار: امپی به نظرت آهنگ افسانهی سه برادر میذاشتیم بهتر نبود؟
امپراطور: نه خب ما پنج نفریم! بعدش صحنه اکشن و حماسی و احساسیه! ... اهم! نقشه این است برادران من! ما به پشتبام قلعه رفته و تا جان در بدن داریم تا آخرین مرد میجنگیم!
کریچر: ایول! من میگم فرار کنیم!
اسکاور: به نظر منم این نقشهی بهتریه!
مرلین: البته خیلی حماسی نیست منتهی منم موافقم! فوقش دوباره میدزدینش.
امپراطور: نه دیگه این بار صدها میلیون مرگخوار از وزارتخونه دفاع خواهند کرد! چارهای نیست برادرانم! لیوبی تو به برج غربی رفته و پرچم ما را تا آخرین لحظه به احتزاز درخواهی آورد... شانگفی تو باید به سرحدات شمالی بروی تا یادگاری از ما... هاه؟! من دارم چی میگم؟! سالازار اسلایترین؟!
سالازار در حال سوت زدن: خیله خب بابا! بیا همون آهنگ قبلی رو گذاشتم!
کریچر: نــــــــــــــــــــه ما هممون میمیریم!
و بدین ترتیب بود که پنج یار اتحاد خاکستری پذیرفتند که فرار کنند ولی در میان آنها هنوز یک مخالف وجود داشت.
اسکاور: بچهها بدویین! سریعتر! باید برسیم زیرزمین!
کریچر: من دارم میدوئم! ولی خیلی عجیبه ما داریم بالا میریم! امپراطور مطمئنی راه درسته!؟
امپراطور: چـــــــــــــی میــــــــــــــــگی؟! یعنی به من شک دارین؟!
مرلین: نه خب ولی من همیشه به اشتباه فک میکردم زیر زمین باید پایین باشه!
=============
چند لحظه بیرون قلعه
کارکاروف: اَه نه این چه وضعیه؟! بلیـز کجایی بابا؟! بلیــــــــــــــــز! نه اونطوری نه! شما ده میلیون قراره با دژکوب باشین! یه کم نظم داشته باشین! شما چهل میلیونم سعی نکنین همتون با هم از پنجرهها برین تو خب!
صدای آهنگ موبایل کارکاروف (رپ بخونین!)
ولدی تو فک کردی خیلی خفنی؟!
ولی اشتباه کردی تو اگه فک کردی مثل منی!
منم ایگور! خوشتیپ و جسور!
مو داره کلم ده برابرت، قد ِ یه مینتور!
کارکاروف: هوووم باید میکس جدیدم رو رینگتون کنم... الو بلیز؟! چه عجب به عقلت رسید من اعتبارم تموم شده! کجایی؟! هااااا؟! استخر مختلط؟! کجا؟! پس حمله چی میشه؟!.... یعنی چی تو فقط دو میلیون ساحره با خودت بردی؟!... پس من چی کار کنم؟!... اون کی بود بهت گفت بلیز جونم بیا ماساژت بدم...؟!... پنج از پنج؟! نـــــــــــــــــــــــــــه! آواداکداورا!
و به این صورت بود که کارکاروف از فرط خشم گوشی خود را کشت.
کارکاروف: این دیگه غیر قابل تحمله! همهی افراد! در کنار من جمع بشین...
و دوباره به این صورت بود که ناگهان همهی چند صد میلیون مرگخوار مثل برادهی آهنربا به سمت مرکز صفحه که بلیز در اون قرار داشت جذب شدند!
کارکاروف: اوه مای چیز! همتون با هم نه! نــــــــــــــــــــــه!
داخل قصر - روی پشتبام
سالازار: هوووم این جا اصلاً شبیه زیر زمین نیست...
مرلین: من فک میکردم به این میگن پشت بوم!
اسکاور: بچهها آسمون رو نگا کنین! تمام مرگخوارا یه جا جمع شدن!
کریچر: امپراطور! تو مارو گول زدی! تو آوردی پشت بوم مارو!
امپراطور: چـــــــــــــی میــــــــــــــــگی؟! من از این جا به عنوان انباری استفاده میکنم واسه همینم با زیرزمین فرقی نداره!
سالازار: قانع کنندس! خب حالا که اینجا اومدیم فک کنم باید بمیریم! پس آمادهی جنگ میشیم! حـــــــــــــــــمله!
سالازار اسلایترین سوار بر باکبیک (که اونم یه جایی بود همون نزدیکیها) در حالی که با باکبیک دربارهی مسائل اقتصادی و سیاسی روز صحبت ميکرد به سمت موج عظیم مرگخواران زوپیس قهرمانه گویان رویش برد و به قدری سریع از خود طلسم ول ميداد که حرکت دستهایش دیده نمیشد و صف مقدم مرگخواران را متلاشی کرد.
در پشت او کریچ با جادوی سیاه هزار جوراب نشستهی پرنده در حالی که هزار جفت جوراب دورش حلقه زده بودند و او را به پرواز درآورده بودند به صف مرگخواران زد و جمع بزرگی از آنها را دچار خفگی نمود.
اسکاور شجاع نیز سونامی عظیمی از دستمال کاغذیهای ویژهی موبر خود ساخت و تعداد بسیاری از مرگخواران را به کام بیمویی و در پی آن مرگ بر اثر زیاد سیفید بودن کشاند.
در روی پشتبام مرلین جادوگر پیر و نیرومند ایستاده بود و به صورت مرتباً چشمک ميزد و دستههای هزارتایی از مرگخواران را عانا منفجر میکرد.
و در پایان امپراطور تاریکی، این موجود پلید و خیلی بدجنس روی سقف نشسته و سرگرم خواندن دعای بسیار پیچیدهای بود تا قویتر طلسم خود را علیه ارتش بیپایان مرگخواران به کار گیرد.
=========
در همین هنگام در داخل اون غاره که مشخص نبود جریانات چیه
نارسیسا: میگم که! ما چرا اصلاً اینجاییم؟!
سیریوس: چون فامیلیم؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در 1387/10/9 15:54:09
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در 1387/10/9 16:22:29
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در 1387/10/9 16:22:29
!ASLAMIOUS Baby!
جزئیات کاربر

بليز:اااا .. اينجا چقدر برا من آشناست احساس ميكنم يه سه چهار رول پيش من اينجا بودم داشتم باباكرم ميرقصيدم .. بعدش نميدونم چي شد يهو اومدم قاطي شما ..
ايگور:تعجب نكن .. هر چي گاد اف روله ريخته توي اين جنگ .. و كلا خدايان قدرت نا محدود دارن و ميتونن هر چيزي رو هر وقت خواستن تغيير بدن ..
همان زمان - دژ امپراطور تاريكي
امپراطور : اصلا هول نكنيد .. من الان يه افكت گردباد ميام همشونو جمع كنه ببره ..
امپراطور بعد از گفتن اين حرف كف دستاشو به هم ميچسبونه و شروع ميكنه فشار اوردن به خودش به طوري كه تمام رگ هاي بدنش متورم ميشه و خلاصه حسابي زور ميزنه !!
در همين هنگام مرلين متوجه سالازار ميشه كه آسوده دل پشت سر امپراطور وايساده .
مرلين:سالازار يالله بيا كنار ، خطرناكه اونجا وايسادي ..
سالازار:نه ممنون من جام راحته !!
مرلين از خود گذشتگي ميكنه و سريع ميره يقه سالازارو ميگيره و از منطقه خطر دور ميكنه .
_پسرم اين خيلي داره زور ميزنه ، ميترسم گردبادش منحرف باشه از يه جاي ديگش بيرون بزنه
كم كم ذرات گرد و غبار موجود در اتاق شكنجه به حركت در ميان و گرد باد كوچكي در كف دستان امپراطور تشكيل ميشه .
امپراطور دستانش رو به طرف پنجره و سپاه مرگخواران ميگيره و فرياد ميزنه :قدرت گرد باد در كف دستان من !!!!!!!
و بعد درست مثال زماني كه ميخواسته توي جشن تولد 1500 سالگيش شمعهاي كيكشو فوت كنه ، يك ابر فوت نثار گردباد ميكنه !!
گرد باد به سمت سپاه مرگخواران يورش ميبره و شروع ميكنه به بزرگ شدن و هعي بزرگ و بزرگ تر ميشه !!
ايگور : ياران من نترسيد من الان همه چيزو درست ميكنم !!
در همين زمان ايگور يه سري عمليات انجام ميده كه كلا هيچ كس نمفهمه چي كار ميكنه ، چون كلا ايگور كاراش قابل فهم براي ادراك عموم نيست (
) و گردباد از درون متلاشي ميشه و تبديل به نسيم خنكي ميشه كه موهاي ايگورو نوازش ميكنه.
به فرمان ايگور سپاه چند صد ميليون نفري مرگخواران اوج ميگيرن ، آسمون در ظلمات فرو ميره و پرتوهاي خورشيد راه گريزي براي رسوندن خودشون به زمين پيدا نميكنن ، ايگور كاركاروف فاتحانه نگاهي به دژ ميندازه ، نوك چوبدستيشو به سمت پايين ميگيره و فرياد ميزنه :
حمـــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــه!!!
ايگور:تعجب نكن .. هر چي گاد اف روله ريخته توي اين جنگ .. و كلا خدايان قدرت نا محدود دارن و ميتونن هر چيزي رو هر وقت خواستن تغيير بدن ..
همان زمان - دژ امپراطور تاريكي
امپراطور : اصلا هول نكنيد .. من الان يه افكت گردباد ميام همشونو جمع كنه ببره ..
امپراطور بعد از گفتن اين حرف كف دستاشو به هم ميچسبونه و شروع ميكنه فشار اوردن به خودش به طوري كه تمام رگ هاي بدنش متورم ميشه و خلاصه حسابي زور ميزنه !!
در همين هنگام مرلين متوجه سالازار ميشه كه آسوده دل پشت سر امپراطور وايساده .
مرلين:سالازار يالله بيا كنار ، خطرناكه اونجا وايسادي ..
سالازار:نه ممنون من جام راحته !!
مرلين از خود گذشتگي ميكنه و سريع ميره يقه سالازارو ميگيره و از منطقه خطر دور ميكنه .
_پسرم اين خيلي داره زور ميزنه ، ميترسم گردبادش منحرف باشه از يه جاي ديگش بيرون بزنه

كم كم ذرات گرد و غبار موجود در اتاق شكنجه به حركت در ميان و گرد باد كوچكي در كف دستان امپراطور تشكيل ميشه .
امپراطور دستانش رو به طرف پنجره و سپاه مرگخواران ميگيره و فرياد ميزنه :قدرت گرد باد در كف دستان من !!!!!!!
و بعد درست مثال زماني كه ميخواسته توي جشن تولد 1500 سالگيش شمعهاي كيكشو فوت كنه ، يك ابر فوت نثار گردباد ميكنه !!
گرد باد به سمت سپاه مرگخواران يورش ميبره و شروع ميكنه به بزرگ شدن و هعي بزرگ و بزرگ تر ميشه !!
ايگور : ياران من نترسيد من الان همه چيزو درست ميكنم !!
در همين زمان ايگور يه سري عمليات انجام ميده كه كلا هيچ كس نمفهمه چي كار ميكنه ، چون كلا ايگور كاراش قابل فهم براي ادراك عموم نيست (
) و گردباد از درون متلاشي ميشه و تبديل به نسيم خنكي ميشه كه موهاي ايگورو نوازش ميكنه.به فرمان ايگور سپاه چند صد ميليون نفري مرگخواران اوج ميگيرن ، آسمون در ظلمات فرو ميره و پرتوهاي خورشيد راه گريزي براي رسوندن خودشون به زمين پيدا نميكنن ، ايگور كاركاروف فاتحانه نگاهي به دژ ميندازه ، نوك چوبدستيشو به سمت پايين ميگيره و فرياد ميزنه :
حمـــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــه!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوکی در 1387/10/9 14:49:00
ویرایش شده توسط هوکی در 1387/10/9 14:52:30
ویرایش شده توسط هوکی در 1387/10/9 14:52:30
آیینه خود بین
-------------------------------------
[url=http://www.jadoogaran.org/edituser.php]انجام اصلا�
-------------------------------------
[url=http://www.jadoogaran.org/edituser.php]انجام اصلا�
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

مقر فرماندهی!
صداهای داد و فریاد هوکی از همه سو شنیده میشه و در همون لحظات سالی و مرلین بی توجه به صداها و در انتظار امپراطور بیکار ننشسته اند و مشغول بازی مار و پله میباشند تا بدین ترتیب اوقات فراغت خودشونو با تفریحات سالم و مفید پر کرده باشند ...
سالی: نیش نیش نیش ... نوبت توئه!
مرلین در حال تاس انداختن: من اعتراض دارم ... این بازی تحریف شدست ... چطور این همه مار تو بازی هست ولی جای ریش پله گذاشتن؟ آخه کی برای آرشاد شدن از پله میره بالا؟ امان از دست این بازی های غرب زده و بی معنی ...
سالی: نیش نیش نیش ... حرف نباشه ... کیشو مات!
مرلین: این بازی که کیشو مات نداشت ... باز تو جر زنی کردی؟! تو عمرت شد یه بار منو بدون جر زنی ببری؟
همون لحظه در باز میشه و امپی با یک لباس ژنده عصبانی تر از همیشه وارد میشه!
مرلین و سالی: امپی!
امپراطور: امان از دست این بازی های جاپونی! باب ما بچگیهامون پلستیشن جی تی ای بازی میکردیم با ماشین میرفتیم تو پیاده رو ملت رو زیر میگرفتیم هیشکی بهمون چیزی نمیگفت ... حالا بخاطر کشتن دو تا بچه مشنگ ما رو از بازی میندازن بیرون!
همون لحظه صدای شکنجه هوکی از ماوراء دیوار ها به گوش میرسه ...
سالی:به نظرم بریم یه سر بزنیم ببینیم کار اعتراف گیری به کجا رسیده ... نیش نیش نیش!
امپی که به نشاط اومده بود: آوووووووهاهاها!
مرلین: موووهاهاها!
(افکت های مختلف خنده)
اتاق شکنجه!
کریچر: ای جن مفلوک ... زودباش اعتراف کن که تو اصلا به درد وزارت نمیخوری و الان باید تو آشپزخونه باشی و ظرفا رو بشوری و زمین و جارو بزنی و خلاصه مثل یک جن رفتار آبرومندانه ای داشته باشی ...
هوکی: نمیــــــــــــــــگم! کلاه وزارت کاملا برازنده منه و منم خیلی خیلی اصیل و خفنم و به زودی مرگخوارا سر میرسن و منو از اینجا نجات میدن ....
اسکی که داره دستمال های تازه ای رو از بسته بندی خارج میکنه:
- پس خودتو برای یک دستمالی جدید آماده کن ....
اسکی اینو میگه و وحشیانه خیز بزرگی رو به سمت هوکی برمیداره ....
هوکی: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ !!!
بیرون اتاق!
مرلین: این صداهای بی ناموسی از کجا میاد؟ فکر میکنم در این اتاق آسلام تا حدودی زیر پا گذاشته شده ...
امپی: چیزی نیست! دارن این جن مفلوک رو شکنجه میکنن ...
مرلین دستی به ریش طویلش میکشه: هوم ... چه مشکوک!
امپی که متوجه شده مرلین مشکوک شده سعی میکنه جمله قبلیشو اصلاح کنه:
امپی: میدونم کار خیلی کثیف و دارکیه ... اما برای کشف برخی از اسرار وزارتی این شدت عمل ها لازمه!
مرلین!!!!!!!!!!
سالی: هممم ...اصلا بهتره نریم تو اتاق و برگردیم بریم همون مار و پلمونو بازی کنیم!
مرلین: ای منحرف ها ... ای ستمگران ... من باید بدونم تو این اتاق چه خبره!
مرلین اینو میگه و با یک پلک در اتاق رو در هم میشکنه و وارد میشه و امپی و سالی هم پشت سرش وارد میشن ...
مرلین: اسکی ... زود دستمالاتو بذار زمین و از اون جن مفلوک فاصله بگیر ... خجالت نمیکشی در شکنجه از دستمالی استفاده میکنی؟
اسکی: بابا من که دستمالیش نکردم ... فقط دستمالیش کردم!
مرلین: !!!!! خب الان کدوم چی شد و منظور تو دقیقا کدومشون بود؟
هوکی: آآآآآییییی داد ... هوار ... نذارین نجابت من زیر سوال بره ... ای مرد آسلام و ای یگانه کسی که برازنده داشتن آفتابه مرلین هستی.. ناموس مردمو از دست این جهانخوار ها و خونخوار ها نجات بده ...
همه!!!!!!!
چند لحظه سکوت برقرار میشه و همه اعضای حاضر در اتاق مشغول اینن که هوکی رو به صورت ناموس مردم فرض کنن که ناگهان صداهای غریبی از بیرون شنیده میشه ...
امپی به پنجره نزدیک میشه و بیرونو نگاه میکنه:
- آآآآآآآهاهاهاها! مرگخواران دارن میان ... مهمون داریم!
در همون لحظه لکه های زیادی در آسمان پدیدار میشن که با سرعت در حال نزدیک شدنن ...
صدای سیریوس که چندین برابر بلند تر از حد معمول فریاد های سرژ شده:
- گاد آو رول و معاون وزیر به همراه لشکر میلیونی در حال نزدیک شدنه .. ما میخوایم لهتون کنیم ... خلاصه احترام بگذارید ...
امپراطور در حالی که متفکرانه دست آهنیشو به زیر چونش زده از پنجره فاصله میگیره:
- هممم ... چه مشکوک ... این پسره سیریشه ابتدای جنگ طرف ما بود ... حالا اینکه چطور الان تو لشکر مقابله از نکاتیه که تا پایان این داستان حتما باید سر در بیارم!
صداهای داد و فریاد هوکی از همه سو شنیده میشه و در همون لحظات سالی و مرلین بی توجه به صداها و در انتظار امپراطور بیکار ننشسته اند و مشغول بازی مار و پله میباشند تا بدین ترتیب اوقات فراغت خودشونو با تفریحات سالم و مفید پر کرده باشند ...
سالی: نیش نیش نیش ... نوبت توئه!
مرلین در حال تاس انداختن: من اعتراض دارم ... این بازی تحریف شدست ... چطور این همه مار تو بازی هست ولی جای ریش پله گذاشتن؟ آخه کی برای آرشاد شدن از پله میره بالا؟ امان از دست این بازی های غرب زده و بی معنی ...
سالی: نیش نیش نیش ... حرف نباشه ... کیشو مات!
مرلین: این بازی که کیشو مات نداشت ... باز تو جر زنی کردی؟! تو عمرت شد یه بار منو بدون جر زنی ببری؟

همون لحظه در باز میشه و امپی با یک لباس ژنده عصبانی تر از همیشه وارد میشه!
مرلین و سالی: امپی!
امپراطور: امان از دست این بازی های جاپونی! باب ما بچگیهامون پلستیشن جی تی ای بازی میکردیم با ماشین میرفتیم تو پیاده رو ملت رو زیر میگرفتیم هیشکی بهمون چیزی نمیگفت ... حالا بخاطر کشتن دو تا بچه مشنگ ما رو از بازی میندازن بیرون!
همون لحظه صدای شکنجه هوکی از ماوراء دیوار ها به گوش میرسه ...
سالی:به نظرم بریم یه سر بزنیم ببینیم کار اعتراف گیری به کجا رسیده ... نیش نیش نیش!
امپی که به نشاط اومده بود: آوووووووهاهاها!
مرلین: موووهاهاها!
(افکت های مختلف خنده)
اتاق شکنجه!
کریچر: ای جن مفلوک ... زودباش اعتراف کن که تو اصلا به درد وزارت نمیخوری و الان باید تو آشپزخونه باشی و ظرفا رو بشوری و زمین و جارو بزنی و خلاصه مثل یک جن رفتار آبرومندانه ای داشته باشی ...
هوکی: نمیــــــــــــــــگم! کلاه وزارت کاملا برازنده منه و منم خیلی خیلی اصیل و خفنم و به زودی مرگخوارا سر میرسن و منو از اینجا نجات میدن ....
اسکی که داره دستمال های تازه ای رو از بسته بندی خارج میکنه:
- پس خودتو برای یک دستمالی جدید آماده کن ....
اسکی اینو میگه و وحشیانه خیز بزرگی رو به سمت هوکی برمیداره ....
هوکی: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ !!!
بیرون اتاق!
مرلین: این صداهای بی ناموسی از کجا میاد؟ فکر میکنم در این اتاق آسلام تا حدودی زیر پا گذاشته شده ...
امپی: چیزی نیست! دارن این جن مفلوک رو شکنجه میکنن ...
مرلین دستی به ریش طویلش میکشه: هوم ... چه مشکوک!
امپی که متوجه شده مرلین مشکوک شده سعی میکنه جمله قبلیشو اصلاح کنه:
امپی: میدونم کار خیلی کثیف و دارکیه ... اما برای کشف برخی از اسرار وزارتی این شدت عمل ها لازمه!
مرلین!!!!!!!!!!

سالی: هممم ...اصلا بهتره نریم تو اتاق و برگردیم بریم همون مار و پلمونو بازی کنیم!
مرلین: ای منحرف ها ... ای ستمگران ... من باید بدونم تو این اتاق چه خبره!
مرلین اینو میگه و با یک پلک در اتاق رو در هم میشکنه و وارد میشه و امپی و سالی هم پشت سرش وارد میشن ...
مرلین: اسکی ... زود دستمالاتو بذار زمین و از اون جن مفلوک فاصله بگیر ... خجالت نمیکشی در شکنجه از دستمالی استفاده میکنی؟
اسکی: بابا من که دستمالیش نکردم ... فقط دستمالیش کردم!
مرلین: !!!!! خب الان کدوم چی شد و منظور تو دقیقا کدومشون بود؟
هوکی: آآآآآییییی داد ... هوار ... نذارین نجابت من زیر سوال بره ... ای مرد آسلام و ای یگانه کسی که برازنده داشتن آفتابه مرلین هستی.. ناموس مردمو از دست این جهانخوار ها و خونخوار ها نجات بده ...
همه!!!!!!!
چند لحظه سکوت برقرار میشه و همه اعضای حاضر در اتاق مشغول اینن که هوکی رو به صورت ناموس مردم فرض کنن که ناگهان صداهای غریبی از بیرون شنیده میشه ...
امپی به پنجره نزدیک میشه و بیرونو نگاه میکنه:
- آآآآآآآهاهاهاها! مرگخواران دارن میان ... مهمون داریم!
در همون لحظه لکه های زیادی در آسمان پدیدار میشن که با سرعت در حال نزدیک شدنن ...
صدای سیریوس که چندین برابر بلند تر از حد معمول فریاد های سرژ شده:
- گاد آو رول و معاون وزیر به همراه لشکر میلیونی در حال نزدیک شدنه .. ما میخوایم لهتون کنیم ... خلاصه احترام بگذارید ...
امپراطور در حالی که متفکرانه دست آهنیشو به زیر چونش زده از پنجره فاصله میگیره:
- هممم ... چه مشکوک ... این پسره سیریشه ابتدای جنگ طرف ما بود ... حالا اینکه چطور الان تو لشکر مقابله از نکاتیه که تا پایان این داستان حتما باید سر در بیارم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/9 14:13:03
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/9 14:30:39
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/9 14:46:55
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/9 14:30:39
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/9 14:46:55
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

امپراطور با غرور به اون دو تا نگاهي ميكنه و نيشخندي ميزنه.به كندي دستانش رو از جيب پالتوش در مياره و كف دستانش رو بر روي هم مي ماله و و با آرامش ميگه:
-مطمئنيد ميخوايد من حال اينا رو بگيرم؟همم شما مثل اينكه قدرت بي كران سياهي منو درك نكرديد هنوز..پس خوب نگاه كن سالي و درس عبرت بگير تا ديگه با امپي شوخي نكني.
سالي و مرلين براي امپي شيشكي كشيده و دست به سينه منتظر ميمونن تا امپي از قدرتش استفاده بكنه.
امپراطور هم در حالي كه كف دستانش رو بر هم مي مالوند،چيزي زير دهن زمزمه ميكرد.كم كم نور آبي رنگي از كف دستانش درخشيد و به طرف بدنش حركت كرد.نور آبي رنگ انرژي زيادي توليد كرده و كم كم فضاي زياد تري از دور و ور امپراطور رو اشغال ميكنه.
ناگهان لايه نازكي از نور به سمت مرلين و سالي ميره و بدن اونها رو كاملا ميسوزونه!
نور آبي رنگ همچنان تلاش ميكرد تمام بدن امپراطور رو فرا بگيره.نور به مغزش رسيد و وارد شد.تصاوير در مقابل ديدگان امپراطور تاريك شد.بدنش به شدت سرخ شده و گرماي زيادي از خود ساطع ميكرد.حالا ديگه نور آبي به طور كلي بدنش رو فرا ميگيره و اونو همچون خورشيد در وسط خود قرار ميده.بدنش به شدت ضعيف شده و پاهايش به لرزه ميفته.
در طرف ديگه ملت از ترس در حال لرزيدن بودن و انگار بدنشون خشك شده و توانايي فرار نداشتن.همه خيره به نور آبي رنگ امپراطور شده و چشمانشون از تعجب هر لحظه باز تر ميشد.
نور آبي رنگ كم كم بدن امپراطور رو به مقصد دستانش ترك ميكردن..نيروي عظيمي درون دستان امپراطور جاري گشت و چشمانش باز شد.دستانش رو بالا برد و با قدرت نيرو رو به طرف ملت فرستاد.پرتو هاي نور با سرعت از يكديگر پيشي ميگرفتن و جاه طلبانه به سمت ملت بيچاره اي كه حالا ديگه شلوارشون خيس شده بود ميرفتن.
!بعد از فقط چند ثانيه نور آبي رنگ به مردم اصابت كرده و تمام اون ها رو ميكشه،نور هم به همون سرعتي كه رفته بود و بر ميگرده به بدن امپراطور و امپراطور دوباره سر حال و سر زنده با خنده به طرف سالي و مرلين كه كيلومتر ها اونطرف تر پرت شدن حركت ميكنه.
به نزديكي مرلين كه ميرسه ناگهان از حركت مي ايسته و به همون صورت خشك شده و به زمين ميفته.مرلين با تعجب با سمتش حركت ميكنه و دستان امپراطور رو ميگيره.ابتدا فكر ميكنه كه اون به خاطر اين حركت و انرژي زيادي كه آزاد كرده جونش رو از دست داده و كلي گريه ميكنه ولي اين ساليه كه با سرعت بالاي سر مرلين مياد و تكونش ميده و ميگه:
-هوووي ريشو..اينجا رو نگاه كن..يه نامه اينجا افتاده!باز كن ببينيم توش چي نوشته!
-شايد جز نامه هاي خصوصي امپراطور باشه،زشته بازش كنيم خو.
-همم...فكر نكنم،اون جز ما كسي ديگه رو نداشت..ها؟يه دختره بود به نام امپراطوره كه باهاش دوست شده بود ولي فكر كنم بهش پا نداد و اونم كشتش!
-خب پس باز ميكنيم ببينيم چه خبره توش.
نقل قول:
مرلين و سالي به شدت به فكر فرو ميرن تا معني و مفهوم اين نامه رو بفهمن.اونها خيلي فكر ميكنن و هي فكر ميكنن و ميكنن و اينا تا بالاخره چراغي بالاي سر مرلين روشن ميشه.
-من فكر كنم منظورش اين باشه كه ما پيروز شديم و ديگه بي ناموسي تو اين سرزمين نيست!
-همم نه ابله..اين منظورش اينه كه با كشته شدن اونا فقط اصيل زادگان تو هاگوارتز موندن و ديگه هيچ مشنگ زاده اي اونجا درس نميخونه!
و اون دو تا همچنان به حدس هاي خودشون ادامه ميدن.
--------------------
كيلومتر ها اونطرف تر،دچندين هزار جادوگر و ساحره سوار بر جارو نيمبوس 2009 به طرف قلعه حركت ميكردن.در راس اونها كاركاروف و پشت سرش بليز در حركت بودن و خشونت از سر و صورت اونها مي باريد.
-به نظر من اينا اينقدر ادعاشون ميشه هيچ بارشون نيست.اين منم كه شاخم،منم كه ميتركونم..فكر نكنم اينا چيزي باشن.
سيريوس از ته سپاه داد ميزنه:
-هممم بله ايگور جان..شما گاد آف واريد..شما شاخيد..ما پشميم..ما حرفي نداريم..شما خيلي توپيد.
و اونها تقريبا نصف راه قلعه رو پيموده بودن!
==============
==============
پ.ن.هممم من خودم از رولم راضي نبودم چون بايد يه چيزايي به نظرم توش درست ميشد.به هر حال اميدوارم راضي بوده باشيد.
-مطمئنيد ميخوايد من حال اينا رو بگيرم؟همم شما مثل اينكه قدرت بي كران سياهي منو درك نكرديد هنوز..پس خوب نگاه كن سالي و درس عبرت بگير تا ديگه با امپي شوخي نكني.
سالي و مرلين براي امپي شيشكي كشيده و دست به سينه منتظر ميمونن تا امپي از قدرتش استفاده بكنه.
امپراطور هم در حالي كه كف دستانش رو بر هم مي مالوند،چيزي زير دهن زمزمه ميكرد.كم كم نور آبي رنگي از كف دستانش درخشيد و به طرف بدنش حركت كرد.نور آبي رنگ انرژي زيادي توليد كرده و كم كم فضاي زياد تري از دور و ور امپراطور رو اشغال ميكنه.
ناگهان لايه نازكي از نور به سمت مرلين و سالي ميره و بدن اونها رو كاملا ميسوزونه!
نور آبي رنگ همچنان تلاش ميكرد تمام بدن امپراطور رو فرا بگيره.نور به مغزش رسيد و وارد شد.تصاوير در مقابل ديدگان امپراطور تاريك شد.بدنش به شدت سرخ شده و گرماي زيادي از خود ساطع ميكرد.حالا ديگه نور آبي به طور كلي بدنش رو فرا ميگيره و اونو همچون خورشيد در وسط خود قرار ميده.بدنش به شدت ضعيف شده و پاهايش به لرزه ميفته.
در طرف ديگه ملت از ترس در حال لرزيدن بودن و انگار بدنشون خشك شده و توانايي فرار نداشتن.همه خيره به نور آبي رنگ امپراطور شده و چشمانشون از تعجب هر لحظه باز تر ميشد.
نور آبي رنگ كم كم بدن امپراطور رو به مقصد دستانش ترك ميكردن..نيروي عظيمي درون دستان امپراطور جاري گشت و چشمانش باز شد.دستانش رو بالا برد و با قدرت نيرو رو به طرف ملت فرستاد.پرتو هاي نور با سرعت از يكديگر پيشي ميگرفتن و جاه طلبانه به سمت ملت بيچاره اي كه حالا ديگه شلوارشون خيس شده بود ميرفتن.
!بعد از فقط چند ثانيه نور آبي رنگ به مردم اصابت كرده و تمام اون ها رو ميكشه،نور هم به همون سرعتي كه رفته بود و بر ميگرده به بدن امپراطور و امپراطور دوباره سر حال و سر زنده با خنده به طرف سالي و مرلين كه كيلومتر ها اونطرف تر پرت شدن حركت ميكنه.به نزديكي مرلين كه ميرسه ناگهان از حركت مي ايسته و به همون صورت خشك شده و به زمين ميفته.مرلين با تعجب با سمتش حركت ميكنه و دستان امپراطور رو ميگيره.ابتدا فكر ميكنه كه اون به خاطر اين حركت و انرژي زيادي كه آزاد كرده جونش رو از دست داده و كلي گريه ميكنه ولي اين ساليه كه با سرعت بالاي سر مرلين مياد و تكونش ميده و ميگه:
-هوووي ريشو..اينجا رو نگاه كن..يه نامه اينجا افتاده!باز كن ببينيم توش چي نوشته!
-شايد جز نامه هاي خصوصي امپراطور باشه،زشته بازش كنيم خو.
-همم...فكر نكنم،اون جز ما كسي ديگه رو نداشت..ها؟يه دختره بود به نام امپراطوره كه باهاش دوست شده بود ولي فكر كنم بهش پا نداد و اونم كشتش!
-خب پس باز ميكنيم ببينيم چه خبره توش.
نقل قول:
Game Over !
امپراطور به دليل كشتن افراد معمولي و عوام گيم اور شد.شما هم دقت كنيد كه جز مرگخواران و وزارتي ها شخصي ديگه نكشيد.البته وي به زودي به بازي بر خواهد گشت.
مرلين و سالي به شدت به فكر فرو ميرن تا معني و مفهوم اين نامه رو بفهمن.اونها خيلي فكر ميكنن و هي فكر ميكنن و ميكنن و اينا تا بالاخره چراغي بالاي سر مرلين روشن ميشه.
-من فكر كنم منظورش اين باشه كه ما پيروز شديم و ديگه بي ناموسي تو اين سرزمين نيست!
-همم نه ابله..اين منظورش اينه كه با كشته شدن اونا فقط اصيل زادگان تو هاگوارتز موندن و ديگه هيچ مشنگ زاده اي اونجا درس نميخونه!
و اون دو تا همچنان به حدس هاي خودشون ادامه ميدن.
--------------------
كيلومتر ها اونطرف تر،دچندين هزار جادوگر و ساحره سوار بر جارو نيمبوس 2009 به طرف قلعه حركت ميكردن.در راس اونها كاركاروف و پشت سرش بليز در حركت بودن و خشونت از سر و صورت اونها مي باريد.
-به نظر من اينا اينقدر ادعاشون ميشه هيچ بارشون نيست.اين منم كه شاخم،منم كه ميتركونم..فكر نكنم اينا چيزي باشن.
سيريوس از ته سپاه داد ميزنه:
-هممم بله ايگور جان..شما گاد آف واريد..شما شاخيد..ما پشميم..ما حرفي نداريم..شما خيلي توپيد.
و اونها تقريبا نصف راه قلعه رو پيموده بودن!
==============
==============
پ.ن.هممم من خودم از رولم راضي نبودم چون بايد يه چيزايي به نظرم توش درست ميشد.به هر حال اميدوارم راضي بوده باشيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران
افتخارات

امپراطور دست میکنه تو دماغش و لباسش یکپارچه سبز میشه. (جلوه های ویژه رنگ) و جرقه هایی طلایی دو طرف فرش قرمز رو فرا میگیره.
قبل از هر چیز، رشته هایی از مو روی زمین دیده میشه. سالازار این رشته موها رو خیلی خوب میشناسه. موهایی خاکستری و نرم و لطیف که هر لحظه به حجمشون افزوده میشه.
و بالاخره در آن سوی این موها، که در حقیقت ریش هستند، موجودی لاغر و تکیده، باریک و کوتاه ظاهر میشود.
سالازار به نشان احترام اول تعظیم میکنه، اما چون نمیتونه جلوی احساساتشو بگیره به سمت ریش مرلین شیرجه میره و شروع میکنه بوسه باران کردن صورت مرلین.
- ووای وای نکن نکن! ملت فکرای بد میکنن! به به تو که سالازاری! سالی جون فدات! نوکرتم... جیگرتم! :bigkiss:
امپراطور اهم اهم میکنه، بعد با حالتی کاملا رسمی دستش رو به سمت مرلین میگیره.
مرلین از همون بالای پله ها شیرجه میزنه تو بغل امپراطور و درحالیکه دو پاشو دور کمر امپراطور حلقه کرده شروع میکنه به ماچ و موچ :
- دارکی جون باورم نمیشه! خودتی؟؟ توو؟؟ تو اینجا بودیو من تو قزوین دنبالت میگشتم؟! وااای اگه بدونی چه خاطراتی همین حالا برام زنده شد! سالی تو هم بیا تا برات بگم. اصلا خبر بدید همه بیان تا تعریف کنم. یادته اون روز تو دستشویی نشسته بودی درو باز کردم اومدم داخ-----
امپراطور جلوی دهن مرلینو میگیره که بیش از این ادامه نده. سالازار هم میاد به کمکش و دو نفره مرلین ِ هیجان زده رو میکشونن و میذارنش رو صندلی و یه سری چایی و شیرینی و اینا هم میریزن تو حلقش که پذیراییشون تکمیل شده باشه.
امپراطور: خوب سالی جون تو براش توضیح بده.
مرلین: چی؟ قضیه چیه؟
سالی: یه سری آدم بی ناموس ِ بی پرستیژ ِ سه تیغه - مرلین جون خواهشا یه لحظه به من نگاه کن - یه سری اراذل اوباش پارتی بی ناموسی راه انداختن - مرلین نخواب دارم با تو حرف میزنم! - آره داشتم میگفتم . یه سری کارای بد بد هم کردن که اگه بگم رگ غیرتت از عصبانیت منفجر میشه!
مرلین: خوب بگو ما گوش میدیم. خیلی وقته داستان مبتذل گوش نداده بودم
امپراطور پوزخند می زنه و در گوش سالی میگه: ببین من به این امیدی ندارم، ردش کن بره.
مرلین با گوش های تیزش این پچ پچ رو میشنوه و اون روی سگش بالا میاد: کییی؟ِ؟؟؟ بی ناموسی تو دنیاییی که من توش نفس میکشم؟؟!! مااااادر ِ ----
سالی و امپراطور هر دو شیرجه میزنن و جلوی دهن مرلینو میگیرن.
مرلین با زور خودشو رها میکنه و میگه: بابا داشتم میگفتم ماااادر ِ------
دوباره جلوی دهنشو میگیرن، اما مرلین یه بار دیگه خودشو جدا میکنه و میگه: بابا میگم مااادرشونو به عذاشون مینشونم. بذارید حرف بزنم خو!
و اینطور شد که هر سه دست به دست هم از قلعه بیرون میان.
یه نفر از فاصله دور فریاد میزنه: هیییی اونجا رو! دارن میان بیرون. سطلای آب آماده!!!
یک دو جین سطل پر از آب همزمان با هم رو سر مرلین و سالی و امپی خالی میشن . اما ریش مرلین به سرعت وارد عمل میشه و کل آب ها رو به خودش جذب میکنه.
-موهاهاها! ما سه شکست ناپذیریم! برا خیس کردن ما به چیزی بیشتر از آب نیاز دارید!
نیروهای دشمن داشتن به این فکر میکردن که کدوم یکی از این سه پیرمرد این حرفو زده، که یهو مرلین پلکی میزنه و بند همه شلوارا باز میشه.
طرفدارای وزیر درحالیکه از خجالت سرخ شدن سعی میکنن شلوارشونو ببندن و در همین حال پا به فرار می ذارن.
مرلین دوباره پلک میزنه و همه شلوارا دوباره بسته میشه. همه لباسا آستین بلند میشن و یقه ها تا آخرین دکمه بسته. همزمان با این اعمال شاق، مرلین یه پلک دیگه میزنه و همه (حتی ساحره ها) ته ریش در میارن و دست به دعا میشن.
امپراطور رو به مرلین: فکر کنم داری زیاده روی میکنی مرلین جون. اینا دشمن ما هستن باید با بولدوزر لهشون کنیم، این کارو بکنی همه ایمان میارن دیگه جذابیت جنگ از بین میره!
سالی هیس هیسی میکنه و میگه: خوب امپراطور از اینجا به بعد تو وارد عمل شو ببینیم چه میکنی!
و ...
قبل از هر چیز، رشته هایی از مو روی زمین دیده میشه. سالازار این رشته موها رو خیلی خوب میشناسه. موهایی خاکستری و نرم و لطیف که هر لحظه به حجمشون افزوده میشه.
و بالاخره در آن سوی این موها، که در حقیقت ریش هستند، موجودی لاغر و تکیده، باریک و کوتاه ظاهر میشود.
سالازار به نشان احترام اول تعظیم میکنه، اما چون نمیتونه جلوی احساساتشو بگیره به سمت ریش مرلین شیرجه میره و شروع میکنه بوسه باران کردن صورت مرلین.
- ووای وای نکن نکن! ملت فکرای بد میکنن! به به تو که سالازاری! سالی جون فدات! نوکرتم... جیگرتم! :bigkiss:
امپراطور اهم اهم میکنه، بعد با حالتی کاملا رسمی دستش رو به سمت مرلین میگیره.
مرلین از همون بالای پله ها شیرجه میزنه تو بغل امپراطور و درحالیکه دو پاشو دور کمر امپراطور حلقه کرده شروع میکنه به ماچ و موچ :
- دارکی جون باورم نمیشه! خودتی؟؟ توو؟؟ تو اینجا بودیو من تو قزوین دنبالت میگشتم؟! وااای اگه بدونی چه خاطراتی همین حالا برام زنده شد! سالی تو هم بیا تا برات بگم. اصلا خبر بدید همه بیان تا تعریف کنم. یادته اون روز تو دستشویی نشسته بودی درو باز کردم اومدم داخ-----
امپراطور جلوی دهن مرلینو میگیره که بیش از این ادامه نده. سالازار هم میاد به کمکش و دو نفره مرلین ِ هیجان زده رو میکشونن و میذارنش رو صندلی و یه سری چایی و شیرینی و اینا هم میریزن تو حلقش که پذیراییشون تکمیل شده باشه.
امپراطور: خوب سالی جون تو براش توضیح بده.
مرلین: چی؟ قضیه چیه؟
سالی: یه سری آدم بی ناموس ِ بی پرستیژ ِ سه تیغه - مرلین جون خواهشا یه لحظه به من نگاه کن - یه سری اراذل اوباش پارتی بی ناموسی راه انداختن - مرلین نخواب دارم با تو حرف میزنم! - آره داشتم میگفتم . یه سری کارای بد بد هم کردن که اگه بگم رگ غیرتت از عصبانیت منفجر میشه!
مرلین: خوب بگو ما گوش میدیم. خیلی وقته داستان مبتذل گوش نداده بودم
امپراطور پوزخند می زنه و در گوش سالی میگه: ببین من به این امیدی ندارم، ردش کن بره.
مرلین با گوش های تیزش این پچ پچ رو میشنوه و اون روی سگش بالا میاد: کییی؟ِ؟؟؟ بی ناموسی تو دنیاییی که من توش نفس میکشم؟؟!! مااااادر ِ ----
سالی و امپراطور هر دو شیرجه میزنن و جلوی دهن مرلینو میگیرن.
مرلین با زور خودشو رها میکنه و میگه: بابا داشتم میگفتم ماااادر ِ------
دوباره جلوی دهنشو میگیرن، اما مرلین یه بار دیگه خودشو جدا میکنه و میگه: بابا میگم مااادرشونو به عذاشون مینشونم. بذارید حرف بزنم خو!
و اینطور شد که هر سه دست به دست هم از قلعه بیرون میان.
یه نفر از فاصله دور فریاد میزنه: هیییی اونجا رو! دارن میان بیرون. سطلای آب آماده!!!
یک دو جین سطل پر از آب همزمان با هم رو سر مرلین و سالی و امپی خالی میشن . اما ریش مرلین به سرعت وارد عمل میشه و کل آب ها رو به خودش جذب میکنه.
-موهاهاها! ما سه شکست ناپذیریم! برا خیس کردن ما به چیزی بیشتر از آب نیاز دارید!
نیروهای دشمن داشتن به این فکر میکردن که کدوم یکی از این سه پیرمرد این حرفو زده، که یهو مرلین پلکی میزنه و بند همه شلوارا باز میشه.
طرفدارای وزیر درحالیکه از خجالت سرخ شدن سعی میکنن شلوارشونو ببندن و در همین حال پا به فرار می ذارن.
مرلین دوباره پلک میزنه و همه شلوارا دوباره بسته میشه. همه لباسا آستین بلند میشن و یقه ها تا آخرین دکمه بسته. همزمان با این اعمال شاق، مرلین یه پلک دیگه میزنه و همه (حتی ساحره ها) ته ریش در میارن و دست به دعا میشن.
امپراطور رو به مرلین: فکر کنم داری زیاده روی میکنی مرلین جون. اینا دشمن ما هستن باید با بولدوزر لهشون کنیم، این کارو بکنی همه ایمان میارن دیگه جذابیت جنگ از بین میره!
سالی هیس هیسی میکنه و میگه: خوب امپراطور از اینجا به بعد تو وارد عمل شو ببینیم چه میکنی!
و ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1387/10/9 2:29:19
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1387/10/9 2:40:05
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1387/10/9 2:48:37
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1387/10/9 2:54:52
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1387/10/9 2:40:05
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1387/10/9 2:48:37
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1387/10/9 2:54:52
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر

سالازار ناگهان دست از خنديدن بر ميداره و با چشمها از حدقه بيرون زده
از جلوي پنجره كنار مياد !
امپراطور نگاه حاجيانه اي به سر تا دم سالازار ( ببخشيد ) سر تا پاي سالازار مينداز ه و ميگه ا
- اين مري چند از پنجه ؟
- هوم زياده ! بالائه اميدي بهش هست!
- ااوكي خوبه ! از ماهيت جادوي پارتي چيزي دستگيرت شد ؟
- آره مرلين كمكمون كنه ! نيرو ها مون تو غار انقدر هلي كوپتري زدن پنچر شدن
امپراطور آهي از سر گرسنگي ميشكه و با جادو يك مرغ سوخاري ظاهر ميكنه! قبل از خوردن نگاهي به مرغه ميندازه و با دو جاي دندون در طرفين مرغ مواجه ميشه !!!
سالازار سر خودش رو به شيشه نوشابه انگشتش گرم ميكنه ! بعد از مدتي موفق ميشه :pint:
امپراطور با ناراحتي ميگه
- يعني به همين زودي بايد شكست رو قبول كنيم ؟ من ده تا آتشفشانو با يه فوت خاموش كردم! اين پارتيه زيادي جادوييه
سالازار عكسي كهنه و رنگ و رو رفته از جيبش در مياره !
امپراطور قيافشو تو هم ميكشه
- اه سالازار ! تو هميشه يك جادوگر قدرتمند تاريكي بودي! واقغا نميدونم چرا هنوز به اون پير مرد ريشو با اون لبخند پهنش دلبستگي داري !!1
سالازار نگاهي عاقل اندر عاقل به امپراطور ميندازه ! براي اولين بار طرز نگاه سالازار امپراطور رو آزار ميده و امپراطور روش رو بر ميگردونه و ميگه
- البته من هم بعضي وقتها دستي به ريش مرلين كشيده ام! ولي نه اينكه عكسشو نگه دارم ! اونم عكسي كه توش مرلين پيژامه پاشه!!!
سالازار آهي ميكشه و ميگه
- مرلين اگر بود با يه اسلاميوس مرليني همه پارتي رو قطع ميكرد همه رو ارشاد ميكرد! مرلين خودش صد تا گشت ارشاد بود!!!
امپراطور كه به فكر فرو رفته بود گفت :
- اگه مرلين بياد چي كار ميكني ؟
سالازار چشمانش برقي از خوشحالي ميزنه و ميگه :
- همچين رعد و برقي رو سر اين پارتي بازا خراب كنم كه همشون سوخاري بشن!!!
امپراطور كه بخاطر گشنگي شديد با شنيدن اسم سوخاري به وجد آمده بود به سالازار گفت :
- اگ ت بخوا ميا!
سالازار گفت چي ؟؟
- اگه تو بخ ي مي د !!
سالازار : - امپراطور خواهمش ميكنم درست بگو باب
امپراطور در حال صلوات فرستادن گفت :
- اگه
تو : haji: بخواي
شايد بياد!!
سالازار :
چي مييييييگيييي ؟؟
امپراطور :
سالازار بلند شد ! دستانش را تكان داد ! چراغ هاي دژ سياه روشن شد با اشاره اي ديگر در و ديوار را آذين بست و با چشمكي فرشي قرمز از طبقه هفتم تا جلوي در دژ پهن كرد !
تمامي نگهبانها را لباس سبز و سفيد پوشانيد و ريششان را از ته زد!!! سپس به امپراطور گفت
- من بايد مراسم احضار رو اجرا كنم پناه بگير
امپراطور :
سالازار اسليترين وسط بالا ترين اتاق دژ ايستاد و چزي زير لب گفت ! نا گهان سقفها به كنار رفتند و نور ماه بر شنل سبز فام او گردي نقره اي پاشيد
سالازار زير لب گفت : تو را ميخوانم اي جادوگر جادوگران ريش ريشان ! اي آلبالو ! هولو! يوهولو يوه ها ها ها ها اهه ها
از جلوي پنجره كنار مياد ! امپراطور نگاه حاجيانه اي به سر تا دم سالازار ( ببخشيد ) سر تا پاي سالازار مينداز ه و ميگه ا
- اين مري چند از پنجه ؟
- هوم زياده ! بالائه اميدي بهش هست!
- ااوكي خوبه ! از ماهيت جادوي پارتي چيزي دستگيرت شد ؟
- آره مرلين كمكمون كنه ! نيرو ها مون تو غار انقدر هلي كوپتري زدن پنچر شدن
امپراطور آهي از سر گرسنگي ميشكه و با جادو يك مرغ سوخاري ظاهر ميكنه! قبل از خوردن نگاهي به مرغه ميندازه و با دو جاي دندون در طرفين مرغ مواجه ميشه !!!
سالازار سر خودش رو به شيشه نوشابه انگشتش گرم ميكنه ! بعد از مدتي موفق ميشه :pint:
امپراطور با ناراحتي ميگه
- يعني به همين زودي بايد شكست رو قبول كنيم ؟ من ده تا آتشفشانو با يه فوت خاموش كردم! اين پارتيه زيادي جادوييه
سالازار عكسي كهنه و رنگ و رو رفته از جيبش در مياره !
امپراطور قيافشو تو هم ميكشه
- اه سالازار ! تو هميشه يك جادوگر قدرتمند تاريكي بودي! واقغا نميدونم چرا هنوز به اون پير مرد ريشو با اون لبخند پهنش دلبستگي داري !!1
سالازار نگاهي عاقل اندر عاقل به امپراطور ميندازه ! براي اولين بار طرز نگاه سالازار امپراطور رو آزار ميده و امپراطور روش رو بر ميگردونه و ميگه
- البته من هم بعضي وقتها دستي به ريش مرلين كشيده ام! ولي نه اينكه عكسشو نگه دارم ! اونم عكسي كه توش مرلين پيژامه پاشه!!!
سالازار آهي ميكشه و ميگه
- مرلين اگر بود با يه اسلاميوس مرليني همه پارتي رو قطع ميكرد همه رو ارشاد ميكرد! مرلين خودش صد تا گشت ارشاد بود!!!
امپراطور كه به فكر فرو رفته بود گفت :
- اگه مرلين بياد چي كار ميكني ؟
سالازار چشمانش برقي از خوشحالي ميزنه و ميگه :
- همچين رعد و برقي رو سر اين پارتي بازا خراب كنم كه همشون سوخاري بشن!!!
امپراطور كه بخاطر گشنگي شديد با شنيدن اسم سوخاري به وجد آمده بود به سالازار گفت :
- اگ ت بخوا ميا!
سالازار گفت چي ؟؟
- اگه تو بخ ي مي د !!
سالازار : - امپراطور خواهمش ميكنم درست بگو باب
امپراطور در حال صلوات فرستادن گفت :
- اگه
تو : haji: بخواي
شايد بياد!! سالازار :
چي مييييييگيييي ؟؟امپراطور :
سالازار بلند شد ! دستانش را تكان داد ! چراغ هاي دژ سياه روشن شد با اشاره اي ديگر در و ديوار را آذين بست و با چشمكي فرشي قرمز از طبقه هفتم تا جلوي در دژ پهن كرد !
تمامي نگهبانها را لباس سبز و سفيد پوشانيد و ريششان را از ته زد!!! سپس به امپراطور گفت
- من بايد مراسم احضار رو اجرا كنم پناه بگير
امپراطور :
سالازار اسليترين وسط بالا ترين اتاق دژ ايستاد و چزي زير لب گفت ! نا گهان سقفها به كنار رفتند و نور ماه بر شنل سبز فام او گردي نقره اي پاشيد
سالازار زير لب گفت : تو را ميخوانم اي جادوگر جادوگران ريش ريشان ! اي آلبالو ! هولو! يوهولو يوه ها ها ها ها اهه ها
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایترین در 1387/10/9 1:38:28
نمایشنا
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج