هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ دوشنبه ۹ دی ۱۳۸۷

مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۷:۴۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۳
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
مقر فرماندهی!

صداهای داد و فریاد هوکی از همه سو شنیده میشه و در همون لحظات سالی و مرلین بی توجه به صداها و در انتظار امپراطور بیکار ننشسته اند و مشغول بازی مار و پله میباشند تا بدین ترتیب اوقات فراغت خودشونو با تفریحات سالم و مفید پر کرده باشند ...

سالی: نیش نیش نیش ... نوبت توئه!
مرلین در حال تاس انداختن: من اعتراض دارم ... این بازی تحریف شدست ... چطور این همه مار تو بازی هست ولی جای ریش پله گذاشتن؟ آخه کی برای آرشاد شدن از پله میره بالا؟ امان از دست این بازی های غرب زده و بی معنی ...
سالی: نیش نیش نیش ... حرف نباشه ... کیشو مات!
مرلین: این بازی که کیشو مات نداشت ... باز تو جر زنی کردی؟! تو عمرت شد یه بار منو بدون جر زنی ببری؟

همون لحظه در باز میشه و امپی با یک لباس ژنده عصبانی تر از همیشه وارد میشه!

مرلین و سالی: امپی!
امپراطور: امان از دست این بازی های جاپونی! باب ما بچگیهامون پلستیشن جی تی ای بازی میکردیم با ماشین میرفتیم تو پیاده رو ملت رو زیر میگرفتیم هیشکی بهمون چیزی نمیگفت ... حالا بخاطر کشتن دو تا بچه مشنگ ما رو از بازی میندازن بیرون!

همون لحظه صدای شکنجه هوکی از ماوراء دیوار ها به گوش میرسه ...

سالی:به نظرم بریم یه سر بزنیم ببینیم کار اعتراف گیری به کجا رسیده ... نیش نیش نیش!
امپی که به نشاط اومده بود: آوووووووهاهاها!
مرلین: موووهاهاها!
(افکت های مختلف خنده)

اتاق شکنجه!

کریچر: ای جن مفلوک ... زودباش اعتراف کن که تو اصلا به درد وزارت نمیخوری و الان باید تو آشپزخونه باشی و ظرفا رو بشوری و زمین و جارو بزنی و خلاصه مثل یک جن رفتار آبرومندانه ای داشته باشی ...
هوکی: نمیــــــــــــــــگم! کلاه وزارت کاملا برازنده منه و منم خیلی خیلی اصیل و خفنم و به زودی مرگخوارا سر میرسن و منو از اینجا نجات میدن ....

اسکی که داره دستمال های تازه ای رو از بسته بندی خارج میکنه:
- پس خودتو برای یک دستمالی جدید آماده کن ....

اسکی اینو میگه و وحشیانه خیز بزرگی رو به سمت هوکی برمیداره ....
هوکی: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ !!!

بیرون اتاق!

مرلین: این صداهای بی ناموسی از کجا میاد؟ فکر میکنم در این اتاق آسلام تا حدودی زیر پا گذاشته شده ...
امپی: چیزی نیست! دارن این جن مفلوک رو شکنجه میکنن ...
مرلین دستی به ریش طویلش میکشه: هوم ... چه مشکوک!
امپی که متوجه شده مرلین مشکوک شده سعی میکنه جمله قبلیشو اصلاح کنه:
امپی: میدونم کار خیلی کثیف و دارکیه ... اما برای کشف برخی از اسرار وزارتی این شدت عمل ها لازمه!
مرلین!!!!!!!!!!
سالی: هممم ...اصلا بهتره نریم تو اتاق و برگردیم بریم همون مار و پلمونو بازی کنیم!
مرلین: ای منحرف ها ... ای ستمگران ... من باید بدونم تو این اتاق چه خبره!

مرلین اینو میگه و با یک پلک در اتاق رو در هم میشکنه و وارد میشه و امپی و سالی هم پشت سرش وارد میشن ...

مرلین: اسکی ... زود دستمالاتو بذار زمین و از اون جن مفلوک فاصله بگیر ... خجالت نمیکشی در شکنجه از دستمالی استفاده میکنی؟
اسکی: بابا من که دستمالیش نکردم ... فقط دستمالیش کردم!
مرلین: !!!!! خب الان کدوم چی شد و منظور تو دقیقا کدومشون بود؟

هوکی: آآآآآییییی داد ... هوار ... نذارین نجابت من زیر سوال بره ... ای مرد آسلام و ای یگانه کسی که برازنده داشتن آفتابه مرلین هستی.. ناموس مردمو از دست این جهانخوار ها و خونخوار ها نجات بده ...

همه!!!!!!!
چند لحظه سکوت برقرار میشه و همه اعضای حاضر در اتاق مشغول اینن که هوکی رو به صورت ناموس مردم فرض کنن که ناگهان صداهای غریبی از بیرون شنیده میشه ...

امپی به پنجره نزدیک میشه و بیرونو نگاه میکنه:
- آآآآآآآهاهاهاها! مرگخواران دارن میان ... مهمون داریم!

در همون لحظه لکه های زیادی در آسمان پدیدار میشن که با سرعت در حال نزدیک شدنن ...

صدای سیریوس که چندین برابر بلند تر از حد معمول فریاد های سرژ شده:
- گاد آو رول و معاون وزیر به همراه لشکر میلیونی در حال نزدیک شدنه .. ما میخوایم لهتون کنیم ... خلاصه احترام بگذارید ...

امپراطور در حالی که متفکرانه دست آهنیشو به زیر چونش زده از پنجره فاصله میگیره:
- هممم ... چه مشکوک ... این پسره سیریشه ابتدای جنگ طرف ما بود ... حالا اینکه چطور الان تو لشکر مقابله از نکاتیه که تا پایان این داستان حتما باید سر در بیارم!


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۹ ۱۴:۱۳:۰۳
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۹ ۱۴:۳۰:۳۹
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۹ ۱۴:۴۶:۵۵



Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴ دوشنبه ۹ دی ۱۳۸۷

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3113
آفلاین
امپراطور با غرور به اون دو تا نگاهي ميكنه و نيشخندي ميزنه.به كندي دستانش رو از جيب پالتوش در مياره و كف دستانش رو بر روي هم مي ماله و و با آرامش ميگه:

-مطمئنيد ميخوايد من حال اينا رو بگيرم؟همم شما مثل اينكه قدرت بي كران سياهي منو درك نكرديد هنوز..پس خوب نگاه كن سالي و درس عبرت بگير تا ديگه با امپي شوخي نكني.

سالي و مرلين براي امپي شيشكي كشيده و دست به سينه منتظر ميمونن تا امپي از قدرتش استفاده بكنه.
امپراطور هم در حالي كه كف دستانش رو بر هم مي مالوند،چيزي زير دهن زمزمه ميكرد.كم كم نور آبي رنگي از كف دستانش درخشيد و به طرف بدنش حركت كرد.نور آبي رنگ انرژي زيادي توليد كرده و كم كم فضاي زياد تري از دور و ور امپراطور رو اشغال ميكنه.
ناگهان لايه نازكي از نور به سمت مرلين و سالي ميره و بدن اونها رو كاملا ميسوزونه!

نور آبي رنگ همچنان تلاش ميكرد تمام بدن امپراطور رو فرا بگيره.نور به مغزش رسيد و وارد شد.تصاوير در مقابل ديدگان امپراطور تاريك شد.بدنش به شدت سرخ شده و گرماي زيادي از خود ساطع ميكرد.حالا ديگه نور آبي به طور كلي بدنش رو فرا ميگيره و اونو همچون خورشيد در وسط خود قرار ميده.بدنش به شدت ضعيف شده و پاهايش به لرزه ميفته.

در طرف ديگه ملت از ترس در حال لرزيدن بودن و انگار بدنشون خشك شده و توانايي فرار نداشتن.همه خيره به نور آبي رنگ امپراطور شده و چشمانشون از تعجب هر لحظه باز تر ميشد.

نور آبي رنگ كم كم بدن امپراطور رو به مقصد دستانش ترك ميكردن..نيروي عظيمي درون دستان امپراطور جاري گشت و چشمانش باز شد.دستانش رو بالا برد و با قدرت نيرو رو به طرف ملت فرستاد.پرتو هاي نور با سرعت از يكديگر پيشي ميگرفتن و جاه طلبانه به سمت ملت بيچاره اي كه حالا ديگه شلوارشون خيس شده بود ميرفتن. !بعد از فقط چند ثانيه نور آبي رنگ به مردم اصابت كرده و تمام اون ها رو ميكشه،نور هم به همون سرعتي كه رفته بود و بر ميگرده به بدن امپراطور و امپراطور دوباره سر حال و سر زنده با خنده به طرف سالي و مرلين كه كيلومتر ها اونطرف تر پرت شدن حركت ميكنه.

به نزديكي مرلين كه ميرسه ناگهان از حركت مي ايسته و به همون صورت خشك شده و به زمين ميفته.مرلين با تعجب با سمتش حركت ميكنه و دستان امپراطور رو ميگيره.ابتدا فكر ميكنه كه اون به خاطر اين حركت و انرژي زيادي كه آزاد كرده جونش رو از دست داده و كلي گريه ميكنه ولي اين ساليه كه با سرعت بالاي سر مرلين مياد و تكونش ميده و ميگه:

-هوووي ريشو..اينجا رو نگاه كن..يه نامه اينجا افتاده!باز كن ببينيم توش چي نوشته!
-شايد جز نامه هاي خصوصي امپراطور باشه،زشته بازش كنيم خو.
-همم...فكر نكنم،اون جز ما كسي ديگه رو نداشت..ها؟يه دختره بود به نام امپراطوره كه باهاش دوست شده بود ولي فكر كنم بهش پا نداد و اونم كشتش!
-خب پس باز ميكنيم ببينيم چه خبره توش.

نقل قول:
Game Over !

امپراطور به دليل كشتن افراد معمولي و عوام گيم اور شد.شما هم دقت كنيد كه جز مرگخواران و وزارتي ها شخصي ديگه نكشيد.البته وي به زودي به بازي بر خواهد گشت.


مرلين و سالي به شدت به فكر فرو ميرن تا معني و مفهوم اين نامه رو بفهمن.اونها خيلي فكر ميكنن و هي فكر ميكنن و ميكنن و اينا تا بالاخره چراغي بالاي سر مرلين روشن ميشه.

-من فكر كنم منظورش اين باشه كه ما پيروز شديم و ديگه بي ناموسي تو اين سرزمين نيست!
-همم نه ابله..اين منظورش اينه كه با كشته شدن اونا فقط اصيل زادگان تو هاگوارتز موندن و ديگه هيچ مشنگ زاده اي اونجا درس نميخونه!

و اون دو تا همچنان به حدس هاي خودشون ادامه ميدن.

--------------------
كيلومتر ها اونطرف تر،دچندين هزار جادوگر و ساحره سوار بر جارو نيمبوس 2009 به طرف قلعه حركت ميكردن.در راس اونها كاركاروف و پشت سرش بليز در حركت بودن و خشونت از سر و صورت اونها مي باريد.

-به نظر من اينا اينقدر ادعاشون ميشه هيچ بارشون نيست.اين منم كه شاخم،منم كه ميتركونم..فكر نكنم اينا چيزي باشن.

سيريوس از ته سپاه داد ميزنه:
-هممم بله ايگور جان..شما گاد آف واريد..شما شاخيد..ما پشميم..ما حرفي نداريم..شما خيلي توپيد.

و اونها تقريبا نصف راه قلعه رو پيموده بودن!
==============
==============

پ.ن.هممم من خودم از رولم راضي نبودم چون بايد يه چيزايي به نظرم توش درست ميشد.به هر حال اميدوارم راضي بوده باشيد.


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۲:۱۵ دوشنبه ۹ دی ۱۳۸۷

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۱:۴۵
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
امپراطور دست میکنه تو دماغش و لباسش یکپارچه سبز میشه. (جلوه های ویژه رنگ) و جرقه هایی طلایی دو طرف فرش قرمز رو فرا میگیره.

قبل از هر چیز، رشته هایی از مو روی زمین دیده میشه. سالازار این رشته موها رو خیلی خوب میشناسه. موهایی خاکستری و نرم و لطیف که هر لحظه به حجمشون افزوده میشه.

و بالاخره در آن سوی این موها، که در حقیقت ریش هستند، موجودی لاغر و تکیده، باریک و کوتاه ظاهر میشود.

سالازار به نشان احترام اول تعظیم میکنه، اما چون نمیتونه جلوی احساساتشو بگیره به سمت ریش مرلین شیرجه میره و شروع میکنه بوسه باران کردن صورت مرلین.

- ووای وای نکن نکن! ملت فکرای بد میکنن! به به تو که سالازاری! سالی جون فدات! نوکرتم... جیگرتم! :bigkiss:

امپراطور اهم اهم میکنه، بعد با حالتی کاملا رسمی دستش رو به سمت مرلین میگیره.

مرلین از همون بالای پله ها شیرجه میزنه تو بغل امپراطور و درحالیکه دو پاشو دور کمر امپراطور حلقه کرده شروع میکنه به ماچ و موچ :

- دارکی جون باورم نمیشه! خودتی؟؟ توو؟؟ تو اینجا بودیو من تو قزوین دنبالت میگشتم؟! وااای اگه بدونی چه خاطراتی همین حالا برام زنده شد! سالی تو هم بیا تا برات بگم. اصلا خبر بدید همه بیان تا تعریف کنم. یادته اون روز تو دستشویی نشسته بودی درو باز کردم اومدم داخ-----

امپراطور جلوی دهن مرلینو میگیره که بیش از این ادامه نده. سالازار هم میاد به کمکش و دو نفره مرلین ِ هیجان زده رو میکشونن و میذارنش رو صندلی و یه سری چایی و شیرینی و اینا هم میریزن تو حلقش که پذیراییشون تکمیل شده باشه.

امپراطور: خوب سالی جون تو براش توضیح بده.

مرلین: چی؟ قضیه چیه؟

سالی: یه سری آدم بی ناموس ِ بی پرستیژ ِ سه تیغه - مرلین جون خواهشا یه لحظه به من نگاه کن - یه سری اراذل اوباش پارتی بی ناموسی راه انداختن - مرلین نخواب دارم با تو حرف میزنم! - آره داشتم میگفتم . یه سری کارای بد بد هم کردن که اگه بگم رگ غیرتت از عصبانیت منفجر میشه!

مرلین: خوب بگو ما گوش میدیم. خیلی وقته داستان مبتذل گوش نداده بودم

امپراطور پوزخند می زنه و در گوش سالی میگه: ببین من به این امیدی ندارم، ردش کن بره.

مرلین با گوش های تیزش این پچ پچ رو میشنوه و اون روی سگش بالا میاد: کییی؟ِ؟؟؟ بی ناموسی تو دنیاییی که من توش نفس میکشم؟؟!! مااااادر ِ ----

سالی و امپراطور هر دو شیرجه میزنن و جلوی دهن مرلینو میگیرن.

مرلین با زور خودشو رها میکنه و میگه: بابا داشتم میگفتم ماااادر ِ------

دوباره جلوی دهنشو میگیرن، اما مرلین یه بار دیگه خودشو جدا میکنه و میگه: بابا میگم مااادرشونو به عذاشون مینشونم. بذارید حرف بزنم خو!


و اینطور شد که هر سه دست به دست هم از قلعه بیرون میان.

یه نفر از فاصله دور فریاد میزنه: هیییی اونجا رو! دارن میان بیرون. سطلای آب آماده!!!

یک دو جین سطل پر از آب همزمان با هم رو سر مرلین و سالی و امپی خالی میشن . اما ریش مرلین به سرعت وارد عمل میشه و کل آب ها رو به خودش جذب میکنه.

-موهاهاها! ما سه شکست ناپذیریم! برا خیس کردن ما به چیزی بیشتر از آب نیاز دارید!

نیروهای دشمن داشتن به این فکر میکردن که کدوم یکی از این سه پیرمرد این حرفو زده، که یهو مرلین پلکی میزنه و بند همه شلوارا باز میشه.

طرفدارای وزیر درحالیکه از خجالت سرخ شدن سعی میکنن شلوارشونو ببندن و در همین حال پا به فرار می ذارن.

مرلین دوباره پلک میزنه و همه شلوارا دوباره بسته میشه. همه لباسا آستین بلند میشن و یقه ها تا آخرین دکمه بسته. همزمان با این اعمال شاق، مرلین یه پلک دیگه میزنه و همه (حتی ساحره ها) ته ریش در میارن و دست به دعا میشن.

امپراطور رو به مرلین: فکر کنم داری زیاده روی میکنی مرلین جون. اینا دشمن ما هستن باید با بولدوزر لهشون کنیم، این کارو بکنی همه ایمان میارن دیگه جذابیت جنگ از بین میره!

سالی هیس هیسی میکنه و میگه: خوب امپراطور از اینجا به بعد تو وارد عمل شو ببینیم چه میکنی!

و ...


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۹ ۲:۲۹:۱۹
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۹ ۲:۴۰:۰۵
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۹ ۲:۴۸:۳۷
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۹ ۲:۵۴:۵۲

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!


Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۱:۳۲ دوشنبه ۹ دی ۱۳۸۷

سالازار اسلیترینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۵۴ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۷
از تالار اسرار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 272
آفلاین
سالازار ناگهان دست از خنديدن بر ميداره و با چشمها از حدقه بيرون زده از جلوي پنجره كنار مياد !
امپراطور نگاه حاجيانه اي به سر تا دم سالازار ( ببخشيد ) سر تا پاي سالازار مينداز ه و ميگه ا
- اين مري چند از پنجه ؟
- هوم زياده ! بالائه اميدي بهش هست!
- ااوكي خوبه ! از ماهيت جادوي پارتي چيزي دستگيرت شد ؟
- آره مرلين كمكمون كنه ! نيرو ها مون تو غار انقدر هلي كوپتري زدن پنچر شدن
امپراطور آهي از سر گرسنگي ميشكه و با جادو يك مرغ سوخاري ظاهر ميكنه! قبل از خوردن نگاهي به مرغه ميندازه و با دو جاي دندون در طرفين مرغ مواجه ميشه !!!
سالازار سر خودش رو به شيشه نوشابه انگشتش گرم ميكنه ! بعد از مدتي موفق ميشه :pint:
امپراطور با ناراحتي ميگه
- يعني به همين زودي بايد شكست رو قبول كنيم ؟ من ده تا آتشفشانو با يه فوت خاموش كردم! اين پارتيه زيادي جادوييه
سالازار عكسي كهنه و رنگ و رو رفته از جيبش در مياره !
امپراطور قيافشو تو هم ميكشه
- اه سالازار ! تو هميشه يك جادوگر قدرتمند تاريكي بودي! واقغا نميدونم چرا هنوز به اون پير مرد ريشو با اون لبخند پهنش دلبستگي داري !!1

سالازار نگاهي عاقل اندر عاقل به امپراطور ميندازه ! براي اولين بار طرز نگاه سالازار امپراطور رو آزار ميده و امپراطور روش رو بر ميگردونه و ميگه
- البته من هم بعضي وقتها دستي به ريش مرلين كشيده ام! ولي نه اينكه عكسشو نگه دارم ! اونم عكسي كه توش مرلين پيژامه پاشه!!!
سالازار آهي ميكشه و ميگه
- مرلين اگر بود با يه اسلاميوس مرليني همه پارتي رو قطع ميكرد همه رو ارشاد ميكرد! مرلين خودش صد تا گشت ارشاد بود!!!
امپراطور كه به فكر فرو رفته بود گفت :
- اگه مرلين بياد چي كار ميكني ؟

سالازار چشمانش برقي از خوشحالي ميزنه و ميگه :
- همچين رعد و برقي رو سر اين پارتي بازا خراب كنم كه همشون سوخاري بشن!!!
امپراطور كه بخاطر گشنگي شديد با شنيدن اسم سوخاري به وجد آمده بود به سالازار گفت :
- اگ ت بخوا ميا!
سالازار گفت چي ؟؟
- اگه تو بخ ي مي د !!
سالازار : - امپراطور خواهمش ميكنم درست بگو باب

امپراطور در حال صلوات فرستادن گفت :

- اگه تو : haji: بخواي شايد بياد!!

سالازار : چي م‍ييييييگيييي ؟؟
امپراطور :

سالازار بلند شد ! دستانش را تكان داد ! چراغ هاي دژ سياه روشن شد با اشاره اي ديگر در و ديوار را آذين بست و با چشمكي فرشي قرمز از طبقه هفتم تا جلوي در دژ پهن كرد !
تمامي نگهبانها را لباس سبز و سفيد پوشانيد و ريششان را از ته زد!!! سپس به امپراطور گفت
- من بايد مراسم احضار رو اجرا كنم پناه بگير
امپراطور :

سالازار اسليترين وسط بالا ترين اتاق دژ ايستاد و چزي زير لب گفت ! نا گهان سقفها به كنار رفتند و نور ماه بر شنل سبز فام او گردي نقره اي پاشيد
سالازار زير لب گفت : تو را ميخوانم اي جادوگر جادوگران ريش ريشان ! اي آلبالو ! هولو! يوهولو يوه ها ها ها ها اهه ها



ویرایش شده توسط سالازار اسلایترین در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۹ ۱:۳۸:۲۸

نمایشنا


Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۰:۳۲ دوشنبه ۹ دی ۱۳۸۷

مری فریز باود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۴ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۲۹ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵
از زیر عذاب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1014
آفلاین
- صدا
- دوربین
حرکت !


در همین لحظه حدود دویست مرگخوار درحالی که دست در دستان نیروهای مختلف بودند به روی صخره ای رفته و شروع به انجام حرکات موزون میکردند !

در طرفی دیگر امپراطور و سالازار قرار داشتند که دستی را بر روی شکم خود قرار داده و از فیها خالدون ، در نزدیکیهای دنبالچه قهقهه ای را سر می‌دادند !

کمی ریزتر در نیروهای نوشابه ای

ایگور : میبخشید شما چند سالتونه ؟ ... شصت و پنج ؟ ... چه خوب موندی ماشالا !
بلیز : بوقی حواستو جمع کن ، الان شما باید ...
ایگور : اتفاقاً حواسم جمعه جمعه ، برای همینه با سن زیادش این انتخاب کردم .

بلیز که از حرکتهای ایگور به ستوه آمده بود چوبی را از نزدیکیهای ران خود بیرون آورده و بر فرق سر ایگو می‌کوفد ، در همین زمان حبابهای مختلفی از گوش و دهان و بینی و دیگر نقاطی خارج شونده بیرون آمده و ایگو همچون پلنگ دست دیگر مرگخواران را گرفته و به داخل غار تاریکی و پلیدی روانه می‌شود ، در حالی که بلیز در چنگال نیروها اسیر مانده است !

غار بسیار تاریک !


ایگور : این چیه الان تو دست ؟
سیریوس : مطمئنم از اینی که توی دست منه بدتر نیست ایگور !
ایگور : نه آخه .... همه مرگخواران با شماره سه از هم فاصله بگیرند ...

در همین لحظه مرگخواران با قدمهایی آهسته و خرامان خرامان از یکدیگر دور می‌شوند که ناگهان ...

- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخ
ایگور : چی شد ؟ نارسیسا ؟ تو خوبی ؟ بازم همونا ؟ اومدن ؟
نارسی : نه ولی فکر میکنم سیریوس باید دستشو باز کنه
سیریوس : ها ؟ چی ... آها
نارسی :
ایگور : خب فکر میکن مشکل تو حل شد ، اما این چیزی که توی دستای منه هنوز مونده !
سیریوس : ایگور اگر یکم فکر کنی من حتی نتونستم یه قدم ازت دور شم


بدین ترتیب با باز شدن دستان ایگور سیریوس و دیگر مرگخواران با کمی فاصله درغار مخووف و تاریک به راه خود ادامه می‌دادند در حالی که هیچ یک از حال دیگری خبر نداشت ، برای آنکه به جز دو حدقه‍‌ی چشم که بسیار سفید می‌بود نور دیگری ساطع نمی‌شد !

امپراطور: سالی اگر نزاری منم نگاه کنم عمرا دیگه با خودم نمیارمت ، یانگومو میارم !
سالی : باب آخه ... هاهاها ... هاهاها ... عجب نیروییه این پپسی مشکی دارن توی سیاهی همدیگه رو ...هاهاها


شکنجه گاه !


اسکاور : بگو من وزیر نیستم ؟
هوکی : باب پس وزیر کیه ؟
اسکاور : من این حرفا رو نمیفهمم ... بگو من وزیر نیستم ...
هوکی: خب من وزیر نیستم !
اسکاور : کی با تو کار داشت ؟ میگم بگو من وزیر نیستم ... کیریچ جوراب !

اسکاور همچنان به همراه کریچر به شکنجه هوکی ادامه‌ می‌دادند که ناگهان صدای قدمهایی از دور شنیده شد ! که توجه دو شکنجه گر را به خود جلب کرد !

- من کلی شما رو با خودم همراه نکردم که اینطوری من رو علاف کنین ! ... الان آنطرف قصر من یک عده مرگخوار دارن از سر و کول هم بالا میرن و شما اینطرف ...
کریچر : نه ! ما ... ما کارمونو خوب انجام دادیم ... گومب ... بوکس ( سر کوبیده شدن کریچ به در و دیوار )
- بله دارم میبینم ...
اسکاور : شرایط برای وزیر شدنتون آماده است !
- بوقیا چند بار بگم من وزارت رو نمیخوام

گومب ، بالاکی !
کریچر همچنان سرش را به دیوار میکوبید !

- من هیچ وقت دنبال چنین کار پر رفت و آمدی نبودم !

دریمپ ، دوشت !
...

- به به لذت میبرم وقتی مبینم جنی وجود داره که هیچ جنی به پاش ، دستاش ، چشماش ، **** توسط ناظر سانسور شد ****



***********************************



پ.ن : اگر میبینین که اندکی تغییرات صورت گرفت برای این بود که دوستانی اعتراض کردند که میخوان همراه بشن اما چیزی سر در نمیارن ، اندکی جدیدتر !


ویرایش شده توسط مری باود در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۹ ۰:۴۵:۰۲
ویرایش شده توسط مری باود در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۹ ۰:۴۵:۴۵
ویرایش شده توسط مری باود در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۹ ۰:۴۹:۰۵
ویرایش شده توسط مری باود در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۹ ۹:۴۶:۴۵

خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!


Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۱:۴۶ یکشنبه ۸ دی ۱۳۸۷

دارک لرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
قلعه‌ی لابیرنتیِ اتحاد خاکستری --- نکته: یک محل بسیار خوف و خفن...

داخل اتاق سالازار به سختی در تلاش برای درآوردن انگشتش از توی شیشه‌ی نوشابه هستش و اسکاور در حال پاک کردن دوده‌های لباس امپراطور. سیریوس هم در حال مذاکره با کریچر هست تا دوباره به خانه‌ی آبا و اجدادی بلک برگرده!

صدا از بیرون: دوگیلو دیشیلو! دوگیلو دشیلو! تیس تیس تیس!

امپراطور: هاااا؟ اسکارو یه دیقه دستمال نزن! صدای چی بود؟
اسکاور: فقط ۲۰۰۰۰ هزار گالیون شد! واست دستمال چرب پوست با روغن کله‌ی سوروس استفاده کردم. می‌زنم به حساب. توصیه مي‌کنم از سایر محصولات ما هم...

ادامه‌ی صدا از بیرون: آهان! ایول! آره بیا! آ آ آ آ! فدای اون پبسیی‌تم!چه جوری؟! چه جوری؟!

امپراطور: سالازار این صدای نیروهای نوشابه‌ای نیست؟!
سالازار: نه هنوز درنیومده!

صدای بلیز از دوردست‌ها: این‌جوری! این‌جوری!

امپراطور: به نظر نوع مراسم پیچیده‌ی جادوی گروهی می‌رسه!
سالازار: به نظر من که شبیه صدای پارتیه...

همه خیلی خشن و ناجور به سالازار نگاه مي‌کنند.

سیریوس: قطعاً همین‌طوره امپراطور عزیز! من می‌رم بیرون چک کنم! شما به شکنجه‌ی هوکی ادامه بدید.

هوکی با وحشت به چهره‌ی خبیث حاضرین در اتاق نگاهی می‌اندازه.

اسکاور: من فقط یه سوالی برام پیش اومده... ما اصلاً برای چی داریم هوکی رو شکنجه می‌دیم؟!
کریچر: چون خیلی فاز می‌ده!
اسکاور: قانع شدم!
امپراطور: اسکاور! شکنجه رو شروع می‌کنیم! آهاهاهاهاها!

امپراطور کف دست آهنی خودش رو به طرف زمین می‌گیره و بلافاصله جرقه‌های برق کمی پایین تر از دست امپراطور ایجاد میشه!

هوکی: نــــــــــــه! با برق نه!
امپراطور: آهاهاها! این شکنجه‌ی تو نیست! این فقط جلوه‌های ویژه هستش! اسکاور شروع کن!

صورت اسکاور به سیاه می‌زد و فقط در بین جرقه‌هایی که اتاق رو روشن می‌کردند چشم‌های خبیثش به رنگ قرمز می‌درخشید. در کنار دیوار سالازار جفت پا سعی می‌کرد شیشه را از انگشتان خود به بیرون کشد!

امپراطور: دستمالیش کن اسکاور!
اسکاور: با کمال میل! یوهاهاهاهاهاهاها!
هوکی: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه


صدای فریادها و رعد و برق‌ها با هم قاطی می‌شن.



*******************************

ورودی قلعه

سیرویس: یا دامبلدور! این‌جا چه خبره؟!

بلیز در حال هلی کوپتری زدن هستش و نیروهای نوشابه‌ای دورش یه حلقه تشکیل دادن مشغول انجام دادن حرکات موزون هستن! سیریوس به سرعت یکی از برادرا رو از دایره بیرون می‌کشه!

سیرویس:‌ این‌جا چه خبره؟! این یکی از نیروهای دشمنه! چرا این‌جا داره حرکت مي‌زنه؟!

یهو حلقه از هم باز میشه و بلیز حرکات موزون کنان به سمت سیریوس می‌یاد!

بلیز: سیریوس فقط تو رو دارم! سیـــــــــــریــــــــــــــــــــوس!
سیریوس: هاااااا؟!

در همین لحظه چندتا ساحره‌ی رنک بالا از پشت بلیز ظاهر می‌شن و به همراه بلیز حرکات موزون یه کم مورددار اجرا می‌کنند!

سیرویس: نــــــــــــــــــــــــــــه!
بلیز: آره! آره! دوسش داره!

بلیز دست سیریوس رو در یک حرکت می‌گیره و پرت می‌کنه وسط جمع و سیریوس چوب جادوش رو پرت می‌کنه کنار و رداش رو درمیاره می‌اندازه رو دوشش!

بلیز: ایول اون آهنگ بابا‌سیریش دوست دارم رو بذارین! بزنین به افتخارش!


داخل قلعه:

هوکی: نه بسه! هر چی بخوایین می‌گم! نـــــــــه! دیگه دستمال معطر عطر کلاسیک دامبل نه! نـــــــــــــــــــــــــــه!

امپراطور: بس کن اسکاور... بذار حرف بزنه! مردش به دردمون نمی‌خوره!
کریچر: فرقیم راستش نمی‌کنه ولی خب بذار یه چیزی بگه!
هوکی: آخه من باید به چی اعتراف کنم؟!
امپراطور: چی اعتراف نمی‌کنی؟! کریچر نوبت توست! از جورابات استفاده کن! منم افکت آتیش میام واست!
هوکی: نـــــــــــــــــــــــه!


در بیرون صدای موسیقی بیشتر شده و صدای سیریوس هم که با بلیز دارن دوئت می‌خونن به گوش می‌رسه!


سالازار: ایول پارتی بیرون داره تازه داره گرم میشه!
امپراطور: پارتی؟! ساده نباش سالازار اسلایترین! این یه مراسم پیچیده‌ی سحر گروهی مرکبه! احتمالاً سیریوس رو هم گرفتن و به سختی دارن شکنجش می‌دن! این بار باید دو نفره بریم!

*******************************


جادوگر لاغر اندام دوربین چشمی را از مقابل صورتش پایین آورد و لبخندی موذیانه زد: قسمت اول عملیات نجات با موفقیت همراه بود! همه در دام جادوی آهنگ شیش و هشت ما گرفتار شدند!

سپس دوربین چشمی را به جادوگر کناریش داد.

- به ارباب لازم نیست فعلاً چیزی بگید! نقشه‌ی نجات توسط خود من همین حالا هم داره خوب پیش میره!
- ولی جناب کارکاروف، بلیز از خودمون...
- ساکت! نمی‌خوام مخالفتی بشونم! فدا کردن نیروهای خودی برای رسیدن به هدف بزرگ‌تر! دلم نمی‌خواد ارباب ولدمورت از این موضوع با خبر بشه! بدون کمک اون هم خودمون از پس نجات اون جن بوداده...اهم.. یعنی جناب وزیر برمیاییم! نیروها رو مستقر کنید!
- چشم جناب فرمانده!
- این بار اتحاد خاکستری با ما مرگ‌خواران طرف هستند! نه اون آرورهای پزرتی! نشونشون مي‌دیم جادوی سیاه یعنی چی!
فاز دوم رو شروع کنید!


ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۸ ۱:۵۱:۰۹

!ASLAMIOUS Baby!


Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ شنبه ۷ دی ۱۳۸۷

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3113
آفلاین
هوكي به شدت خسته به نظر ميرسيد.با چشماش كه ديگه اونم داشت از كار ميفتاد به تك پنجره اتاق خيره شده بود و منتظر كمك بود ولي حتي نور هم براي ديدن او وارد اتاق نميشد و تاريكي حتي در بيرون از قلعه هم پادشاهي ميكرد.هر از گاهي سر و صداي رعد و برق به همراه صداهاي عجيبي كه تا به اون روز هيچ جا نشنيده بود به گوشش ميرسيد و هر لحظه لرزش تنش بيشتر ميشد.

لايه باريكي از نور از اتاقك كناري به سمت اتاق(كه هوكي توش بود)روي زمين افتاده بود و انگار فقط اون نور شجاعت ورود به اتاق رو داشت.5 نفر با شنل هاي سياه درون اتاقك دور ميزي نشسته بودن و به شدت فكر ميكردن.بطري هاي نوشيدني هاي غير مجاز كه حالا خالي شده بود بر روي ميز قرار داشت و خشونت در چهره 5 نفر موج ميزد.

-----------
كمي اونطرف تر بليز در حالي كه به علت سرعت زياد اشك درون چشمانش جمع شده بود،اطرافش رو نميديد ولي همچنان به راهش ادامه ميداد و به اميد اين بود كه شايد شانس بياره و بيفته تو اتاق هوكي و بتونه نجاتش بده.با وجود هزاران اتاقي كه تو قلعه وجود داشت،پيدا كردن هوكي كه باربي مي نمود(منظور اينه كه شبيه باربيه! ) كار بسيار سختي به نظر ميرسيد.

بليز با همون سرعت و به صورت كاملا شانسي(!!)به پنجره اتاقي كه هوكي در اون بود نزديك شد و با چشمان بسته داشت با سر درون پنجره ميرف... .

-----------
-هووووي بوقي،اين قلعه ميتونه كلي سوژه داشته باشه اين سريع برسه به هوكي كه سوژه تموم ميشه..بييييييييييب..بييييييب(فحش هاي آبداري كه خواننده هاي پست به نويسنده كشيدن)
-باشه باشه!درستش ميكنم.

-----------
بليز همچنان با سرعت حركت ميكرد..در همين حال به علت وزش باد شديد جاروش به شدت تكون ميخورد و همين باعث شده بود كه ملتي كه از روي زمين نگاه ميكردن خيال كنن كه وي در حال انجام حركات موزون هست..پس اونها هم به رسم جواتيت آهنگ بندري پلي كرده و به شدت بابا كرم رقصيدن.صداي آهنگ بندري،بليز رو كه جواتي اصيل بود از خود بيهوش كرد و به صورت اتوماتيك و بدون هيچ گونه اراده،جارو رو تكون داد و به طرف زمين حركت كرد.

در همين حال هوكي كه داشت از شدت ذوق رسما ميمرد تمام اميد هايش از بين رفت و اشكهايي از روي صورتش جاري گشت.امپراطور كه فكر ميكرد هوكي حالا حاضر به اعتراف هست به سمتش اومد و با خوشحالي كف دستانش رو بر هم كوبيد.

كيلومتر ها پايين تر،جلوي در قلعه ملت در حال نواختن بودن و بليز به شدت وسط اونها ميرقصيد.عده اي به شدت تنفس مصنوعي ميدادن و ميگرفتن و معدود افرادي بودن كه فقط به اونها نگاه ميكردن و ميخنديدن.

و بليز ميخوند:من ميخوام كه با تو فاز بگيرم و اگر بخواي بري پااااتو گاز ميگييرم!هممم شماره بدم؟چي گفتم؟ميخوام دوباره بگم؟

و همچنان به رقصيدن ادامه ميداد غافل از اينكه هوكي كيلومتر ها بالاتر در حال شكنجه بود و فاصله كمي تا مرگ داشت!

------------------
حسش نيست دوباره بخونمش،اگر غلطي چيزي توش بود به بزرگي خودتون ببخشيد!


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲ شنبه ۷ دی ۱۳۸۷

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1323
آفلاین
امپراطور كه داشت دومرتبه از دست آهنين خودش براي كشتن 20 تا ممد ديگه استفاده ميكرد، با ديدن سيريش داد زد:


_ باز انتحاري كار كرد!


و لحظاتي بعد، امپراطور يه اسپشال ول ميده و نتيجه ي اون هم اينه:


رعد و برقي در تاريكي آسمان شكل ميگيرد، امپراطور دست آهنينش را به سمت آن ميگيرد و برق از دستش عبور ميكند و همه ي اسكلت آمپراطور رو در يك عمليات اسلوموشن، ميبينن! و بعدش امپراطور غيب ميشه!


سالي هم فيش فيشي ميكنه به اين معنا:

_ نيروهاي نوشابه اي عزيز، با تشكر از استقبال شما، وزير مربوطه گرفته شد! توي پايگاه ميبينمتون!


ملت: !!!!!!!!


خلاصه اسكي هم كريچ رو بغل ميزنه( اسكيه ديگه!!!) و در حالي كه دستمالائي رو كه n قرنه رو دستش باد كرده، رو توي دستاي ممدها مي چپاند!!!( دامبوليسم!) يك اپاراتي هم محض هري پاتري بودن ميكنه و ميره پيش ساير رفقا!!!



چندي بعد + - * / (!) مقر نيروهاش نوشابه اي! ( نوشابه ضرر داره !)



_ من چن بار به اين عله بگم سيستم اينجا بوقيده شده! بيا، اسپشال ول دادم، جزغاله شدم!


تصوير ميره عقب و همه متوجه ميشن كه امپراطور ديگه خيلي دارك شده و داره ازش دود بلند ميشه!!!


هوكي به يك صندلي بسته شده بود و تقريبا از حالت بنفش به كبود متمايل شده بود و يه چيزي در حد چاق سلامتي با عزرائيل بود!!!


سالي مي ياد جلو! شنلشو از روي سرش ميزنه كنار! سعي ميكنه خيلي خفن بشه و اونوقت ميگه:

_ خب جن مفلوك! منظورت از اين اعمال چيه؟؟


هوكي جواب نميده!


_ حرف بزن بوقي! اعتراف كن!

بازم هوكي جواب نميده!


_ امپراطور، شما يه چيزي بگين بهش!


_ بيا اينجا كمكم كن سالي! اين جن بي ارزشو ول كن! بيا تو انگشتامو جا بنداز، من پماد سوختگي ميزنم! بجنب!


هوكي همچنان در حال سياه شدنه و داره با عزرائيل، سخنان مكش مرگ ما و جان تو و برو و بگير و نرو و بيا ! رد و بدل ميكنه!!!!




از طرفي....


بليز سوار بر جاروي" ربع بوس 1700 " داره به صورت هنّ و هن ، رد قوطي هاي نوشابه ي نيروهاي مبارز رو دنبال ميكنه و همينجور كه دنبال ميكنه، حس ميكنه كه يك ساختمان بس مخووووف! و يك چيزي در حد گوانتامانو(!!!!) و ايناها داره رو بروش ظاهر ميشه!

گويا داشت به مقر نزديك ميشد!!!


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ شنبه ۷ دی ۱۳۸۷

سر سیریوس بلـک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۲ جمعه ۶ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۷ یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰
از Graveyard
گروه:
کاربران عضو
پیام: 582
آفلاین
من نفهمیدم کریچ چه جور اومد پایین که درخت ببره !!! چون ظواهرا دفتر وزیر بود داشت خودزنی می کرد ولی به هر حال
_____________________________________

درختزار نزدیک وزارت خونه

کریچر داره بدو بدو درخت ها رو با زور آسلامیوسی که در اثر تهییج شدن و دیدن نیروهای نوشابه ای به دست اورده میکنه و میبره

سالی: اه اه کریچ زود باش دیگه اخه این 4تا برگ !! که کندی رو نمیشه دژکوب کرد که
کریچ: من فقط از ارباب سیریوس یا ارباب امپراطور اطاعت میکنم صد دفعه تا حالا بهت گفتم نیش نیش ..نمیدونم چرا هی جو میدی
و پشتش رو به سالازار میکنه و همچنان به برگ کندن ادامه میده

.............

در دفتر وزارت خونه
همان زمان

هوکی و بلیز دارن همچنان به عملیاتی که پایین وزارت خونه در جریانه نگاه میکنن ..اینطور به نظر میاد که گرد و غبار سفیدی کل صفحه رو گرفته

هوکی : بلیز چندمین باره بهت میگم این جغد رو نذار بیاد رو آنتن ماهواره بشینه تصویر برفک دار بشه
بلیز : اهمممم قربان این بیرونه تلویزیون نیست ...خودشه ولی نمیدونم چرا برفکی شده بذارین من برم نزدیک تر ..هممم یعنی چند طبقه پایین تر که تشخیص بدم چه خبره
هوکی: ای خائن بی ذات و بی اصل و نسب..میخوای وزیر رو در چنین شرایط بحرانی تنها بذاری ؟؟؟

بلیز در تعجب اینکه الان کیه که بی اصل و نسبه یعنی خودشو میگن به وزیر معظم دوباره نگاه میکنه ..ناگاه احساسی در چاه !!! دل بلیز به وجود میاد که این موجود که بهش داره خدمت میکنه کیه آخه ..یک جن خونگی ؟؟

بلیز: قربان من معذرت میخوام ولی برای آسایش و راحتی شما لازمه که برم پایین تا نیروهای نوشابه ای کالین از کل دارایی ما عکس نگرفتن توقیفشون کنم ..آخه قربان خودتون میدونین دیگه عکس های دوران کودکی شما نباید دست کسی بیوفته

هوکی در حالت انفجاری : مگه اون عکسای مهاجرتم دم دسته؟ بدو برو جمعشون کن تا دست کسی نیوفتاده

بلیز به حالت پرپرزنان چون میخواد شنلش موج بیوفته و ابهت پیدا کنه از دفتر وزیر میره بیرون

در همون هنگام صدایی از پس پشت دیوار به گوش وزیر میرسه : هووووووووووووی حیوووون زودباش...باک بیک !!!!
باک بیک: بله قربان ارباب سیریش؟
سیریوس : زودباش این موجود رو اگه به بهداشت دندونات آسیبی نمی رسونه بردار بریم که کار داریم...4تا مرگخوار ما روعلاف کردن که ولدی میخواد بیاد یا نه ..نمیدونن خونه ماس داره ناهار درست میکنه

باک بیک نگاهی حاکی از انزجار به جن خشک شده از تعجب روبروش میندازه ...اه اه اینو؟؟؟؟ ولی به خاطر ارباب جلو میره...هوکی جیغ بنفشی میکشه ولی سیریوس که لب پنجره نشسته سریع یک دستمال همه کاره اسکاور میچپونه تو دهن جن....جن بنفش میشه

سیریوس: ای بابا هی به این اسکاور گفتم از الیاف نرم تر استفاده کن مردم نمیرن ..باکی یادت باشه بهش بگم دوباره
باک بیک با دهن بسته ای که جن رو نگه داشته سر تکون میده

سیریوس سوار باک بیک میشه و در افق به پرواز در میاد !!!


ما به آن سید و این میر اردادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/


Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۱۹:۰۴ شنبه ۷ دی ۱۳۸۷

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
کیلومترها آنطرفتر

لرد ولدمورت:آخ آخ نکن حیوون...اینکه میگن مار تو آستونت پروروندی حکایت تو ئه ها!
نجینی:فیشششش،ایشششش!(بازی اشکنت داره سرشکستنک داره)

لرد:حالا بت میگم الان یه شیش میارم یه کروشیو آبدار بت میزنم!
نجینی:فششششفشششه!(شیشکی)

لرد تاس رو میندازه و عدد 3 میاد که در نتیجه باید مهره شو دوباره ببره روی مار!

لرد داره فرار میکنه و نجینی دنبالش کرده و میگه:فیششش،فش،فش،فشفشه،غیژژژژژژژ(وایسو باید نیش بخوری،جنبه مار پله بازی کردن نداری)

در حین این دنبال بازی از علامت شوم روی دست لرد صدای زنگ بلند میشه:

دینگ،دینگ!

نجینی:اوشان فشششم!(اس ام اس داری)

لرد که به نفس نفس افتاده وای میسه و علامت شوم روی دستشو نگاه میکنه و پیام بلیز رو میخونه:

"لرد عزیزم سلام.اگز از حال ما خواسته باشید اصلا خوب نیست!در وزارتخانه دچار مشکل شدیم...شدیدا به کمک شما نیازمندیم...آخ...اوخ...

کیلومترها اینطرفتر

جنگ عظیمی در پشت در قلعه وزارتخانه در گرفته...

امپراطور:حالا چیکار کنیم؟منکه دست آهنیم از کار افتاده،چه جوری درخت بشکنیم و جمع کنیم تا ازش قلعه کوب بسازیم؟...

...قلعه کوب هم که نداشته باشیم نمیتونیم در قلعه رو بشکنیم و بریم تو!

سالازار:خب کاری نداره که،کریچر بیا اینجا!
کریچ:چیه؟
سالازار:کف دستتو نشون بده!
کریچ:کف دست من مو نداره

اسکاور:خوشمزه گی نکن!کف دستتو نشون بده

...کریچر کف دستشو نشون میده...

و سالازار میگه:آهان دیدید؟عین دست کارگراس!کریچر زود برو چند تا درخت قطع کن بیار کار داریم...بیا این تبر!

کیلومترها اونطرفتر

لرد لباس رزم پوشیده و در برابر لشکر مرگخواران در حال رجز خواندن است تا آنها را برای ملحق شدن به لشکر وزارتخانه و دفاع از هوکی و بلیز آماده کند!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.