سیبل نگاهی به ملت سردرگم انداخت:
- قبول کنم یا نه؟
لرد سیاه نگاهی چپکی به سیبل انداخت:
- این یعنی ازت خواستگاری کرده؟
- اوا نه!
دعوت شدین به کنف!لرد سیاه مشکوک به نظر می رسید:
- آخرین باری که زورکی منو بردن کنف، می خواستن نیروگاه اتمی مو بچاپن و هپلی هپو کنن! فورا لغوش کن!
- آخه ارباب! این که از اون کنفرانسا نیس! این یه کنفرانس آنلاینه واسه ملت که میرن با یه عده آدم که تا حالا نمیشناختن، آشنا بشن یا با اونایی که از قبلم همدیگه رو میشناختن حرف بزنن، سوت بزنن، آهنگ بذارن، ... چه میدونم، خلاصه بوق بزنن!
- بوق؟
لرد با شنیدن این کلمه به فکر فرو رفت. تمام حرف های سیبل به کنار، این واژه به طور عجیبی توجهش را جلب کرد:
- حالا این بوق چی هست؟
- هممم... شما فکر خودتونو ناراحت نکنین. این چیزیه که معمولا محفلیا می زنن

با شنیدن کلمۀ « می زنن » مورفین که در گوشه ای از کافه چرت می زد، هشیار شد:
- شی؟ محفلیا شی می ژنن؟ ژنشش مرغوفه؟
سیبل آهی از سر بی حوصلگی کشید و وارد کنف شد.
همزمان - خانۀ گریمالد
دامبلدور به پیام مشکوکی که ناگهان ظاهر شد زل زد:
- این چیه؟ بی ناموسیه؟
آنیتا از کنار PC چشم غره ای به پدرش رفت:
- بابایی جلو من از این حرفا نداشتیما!
- هین؟
باوشه! حالا این چی چی هس؟- این یه کنفه. اون زمونا که دراکو... بی خیال! هممم... ملت میرن توش با هم حرف می زنن، سوت می زنن، آهنگ میذارن... چه میدونم، بوق می زنن!
- بوق؟

- شما فکر خودتو مشغول نکن. این یکی مخصوص مرگخواراس!
دامبل از اینکه نکته ای درمورد مرگخواران وجود دارد که او را در آن راه نمی دهند (به خیال خودش
) هیچ خوشش نیامد و بیشتر کنجکاو شد که حتما از قضایا سر دربیاورد:- حالا چی جوری میرن توی این... کنف؟
آنیتا مفتخرانه نگاهی به سایر محفلی ها که با کنجکاوی به او زل زده بودند، انداخت و پاسخ داد:
- اینجوری

و روی دکمۀ Join کلیک کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



از جلو دوربین برو کنار کچل بدقواره ی بی دماغ! حالم بهم خورد!

)ابراز کرد.
هوووم...آره خب...معلومه...این چیزه....چیز....هوووووم....این یه نوع گوی جدیده! برا پیشگویی....
یوهاهاهاها ... پارازیت می اندازیم
چیز خاصی نبود! حالا چرا به من زل زدین؟ مگه قرار نبود دماغِ بوقیِ این گیلدیِ بوقی رو بکَنین بچسبونین جای دماغ ارباب؟ دِ زود باشین 

مونده بودند كه براي اين مرگخوارها
گفت از وقتي اين مرگخوارا زياد شدن لوپين رو نتونستم ببينم تو خبري ازش نداري.
كه در دستش كادويي داشت و ان را با روبان قرمز بسته بود از روي جنازه بيهوش شده لوپين گذشت و وارد كافه شد و آرام كنار نارسيسا
نشست و كادوي گران قيمتي كه در دست داشت را به نارسيسا داد و گفت سالگرد ازدواجمون مبارك
كادو رو باز مي كرد و بعد از ديدن كادو كه بزرگترين الماس دنيا بود احساسات خود
را به لوسيوس ابراز كرد
) در آمد و به سوي ارتشيان به اين شكل(
)حمله ور شد.