جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

356 کاربر(ها) آنلاین هستند (61 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
356 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

کافه تفريحات سياه!

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1387 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
کافه تفریحات سیاه

سیبل نگاهی به ملت سردرگم انداخت:
- قبول کنم یا نه؟

لرد سیاه نگاهی چپکی به سیبل انداخت:
- این یعنی ازت خواستگاری کرده؟

- اوا نه! دعوت شدین به کنف!

لرد سیاه مشکوک به نظر می رسید:
- آخرین باری که زورکی منو بردن کنف، می خواستن نیروگاه اتمی مو بچاپن و هپلی هپو کنن! فورا لغوش کن!

- آخه ارباب! این که از اون کنفرانسا نیس! این یه کنفرانس آنلاینه واسه ملت که میرن با یه عده آدم که تا حالا نمیشناختن، آشنا بشن یا با اونایی که از قبلم همدیگه رو میشناختن حرف بزنن، سوت بزنن، آهنگ بذارن، ... چه میدونم، خلاصه بوق بزنن!

- بوق؟

لرد با شنیدن این کلمه به فکر فرو رفت. تمام حرف های سیبل به کنار، این واژه به طور عجیبی توجهش را جلب کرد:

- حالا این بوق چی هست؟

- هممم... شما فکر خودتونو ناراحت نکنین. این چیزیه که معمولا محفلیا می زنن

با شنیدن کلمۀ « می زنن » مورفین که در گوشه ای از کافه چرت می زد، هشیار شد:
- شی؟ محفلیا شی می ژنن؟ ژنشش مرغوفه؟

سیبل آهی از سر بی حوصلگی کشید و وارد کنف شد.

همزمان - خانۀ گریمالد

دامبلدور به پیام مشکوکی که ناگهان ظاهر شد زل زد:
- این چیه؟ بی ناموسیه؟

آنیتا از کنار PC چشم غره ای به پدرش رفت:
- بابایی جلو من از این حرفا نداشتیما!

- هین؟ باوشه! حالا این چی چی هس؟

- این یه کنفه. اون زمونا که دراکو... بی خیال! هممم... ملت میرن توش با هم حرف می زنن، سوت می زنن، آهنگ میذارن... چه میدونم، بوق می زنن!

- بوق؟

- شما فکر خودتو مشغول نکن. این یکی مخصوص مرگخواراس!

دامبل از اینکه نکته ای درمورد مرگخواران وجود دارد که او را در آن راه نمی دهند (به خیال خودش ) هیچ خوشش نیامد و بیشتر کنجکاو شد که حتما از قضایا سر دربیاورد:
- حالا چی جوری میرن توی این... کنف؟

آنیتا مفتخرانه نگاهی به سایر محفلی ها که با کنجکاوی به او زل زده بودند، انداخت و پاسخ داد:
- اینجوری

و روی دکمۀ Join کلیک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/25 16:04:57
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1387 10:27
نمایش جزئیات
آفلاین
وسیله ی عجیبی که عدسی دوربینی از آن بیرون زده بود در دستان سیبل بود.
سیبل با خونسردی "وبکم" را به سمت آنها برده و سیمش را در کنار سیم دیگر در دهان جغد جای داد.

مسنجر:

- ماااااامااااان!!!!! این دیگه چه جونوریه ! از جلو دوربین برو کنار کچل بدقواره ی بی دماغ! حالم بهم خورد!

بلافاصله انگشت های مرگخواران در یک لحظه بر روی کیبورد دوید و ثانیه ای بعد انواع و اقسام طلسم های شوم در صفحه ی مسنجر تایپ شد.

- این دیگه چه زبونیه؟

سیبل با زحمت بسیار خود را از بین مرگخواران عبور داده و پشت صندلی نشست:

- اممم، چیزی نیس... خب، ای اس ال پلیز؟
[i]- عجب...نه دیگه تو کچلی من به تو ای اس ال نمیدم! وبکمت رو هم ببند لطفا...! امروز همش آدمای عجیب به تورمون افتادن... اون از اون یارو ریش درازه... اینم از تو کچل![/i]
ملت مرگخوار : ریش دراز!؟

همان لحظه - خانه گریمالد:


- امروز همش آدمای عجیب به تورمون افتادن... اون از اون یارو کچله...اینم از تو ریش دراز!

دامبلدور با دیدن کلمه ی کچل دچار تشنج و سوختگی شماره ی یک و دو شد و دو سکته ی ناقص را به سلامتی رد کرد.

- شیطونه میگه آیدی هاتونو بدم به همدیگه...نه یه کار دیگه میکنیم!

دستگاه! ساکت شد و لحظه ای بعد برای هر دو طرف پیام یکسانی آمد.

ملت :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/9/25 10:37:53
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/9/25 10:40:53
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1387 02:50
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز با آرامش کامل بقیه مرگخواران را به آرامش دعوت کرد.با اعتماد به نفسی فوق العاده پشت وسیله نشست و نوشت.
ای وسیله!چطور جرات میکنی یاران لرد سیاه را اینگونه خطاب کنی؟نفهمیدم چی چی گفتی ولی هر چی گفتی خودتی.

وسیله بشدت عصبانی شد و عصبانیتش را با یک کله که شباهت زیادی به لرد سیاه داشت( )ابراز کرد.

مرگخواران خشمگین چوب دستی هایشان را بطرف وسیله گرفتند.ولی لرد سیاه بلیز را از پشت وسیله بلند کرد و خودش نشست و شروع به نوشتن کرد.
-ای وسیله بی نزاکت.بدان و آگاه باش که من لرد سیاهم.قویترین جادوگر تمام دورانها.خودت را معرفی کن.

وسیله لبخندی زد.
-این شد یه چیزی.بابا چند نفر از یه آیدی استفاده میکنین.حالا ای لرد سیاه ای اس ال پلیز.

سکوت وهم آوری فضای کافه را پر کرد.تا آن لحظه هرگز کسی اینطور علنا به لرد سیاه توهین نکرده بود.لرد آرامشش را از دست نداد.
-ای وسیله.حرف دهنتو بفهم.گفتم من لرد سیاهم.خودتو معرفی کن.

وسیله بسیار تعجب کرد.
-بابا چرا عصبی میشی..خب نده.منم نمیدم.لااقل خصوصیات ظاهریتو بگو.موهاتو،چشماتو،یه عکسی چیزی.

لرد سیاه از جسارت وسیله متعجب شد.
ای وسیله!از من تصویرم را میخواهی؟آیا چشمان تو را یارای نگاه کردن به عمق چشمان آتشین لرد سیاه است؟

وسیله غش غش خندید.
-ایول...گیر عجب آدم توپی افتادیما.ته خندس.صبر کن بچه ها رو خبر کنم.وبکم که میدی؟

لرد سیاه نگاهی به مرگخوارانش کرد و فورا متوجه شد که آنها هم کوچکترین اطلاعی از ورد یا طلسمی به نام وبکم ندارند.
-ای نادونا.هیچکدومتون نمیدونین وبکم چیه؟حالا من چی بگم؟جلو وسیله کم بیارم؟زود برین تحقیق کنین ببینین وبکم چیه و هر چی که هست یکی برای من بیارین.فورا.

سیبل تریلانی که با گویش به کافه برگشته بود مغرورانه جلوی مرگخواران پرید.
-نـــــــه..نرین.لازم نیست.من وبکم دارم ارباب.تازه بعدش میخوام قابلیتهای دیگه دستگاهو بهتون نشون بدم.تازه یاد گرفتم.

لرد سیاه و مرگخواران کنجکاوانه سیبل را که بطرف کیفش میرفت تعقیب کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 24 آذر 1387 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

کافه تفریحات سیاه مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا و پر از سیاهه. بلاتریکس روی یکی از صندلی ها لم داده و زل زده به لرد که فقط چند صندلی اونورتر، تو آینه داره با دماغ نداشته اش ورمیره. بارتی زیر پای لرد نشسته و سعی میکنه بند کفش لرد رو به زیباترین شکل ممکن ببنده. بلیز با چوب جادوش سعی میکنه نقشه یه کودتای جدید رو تو هوا بکشه. آنی مونی با عشق به کاهو و کلم های روی پیشخون که نارسیسا میخواد باهاشون سالاد درست کنه نگاه میکنه. مونتگومری و بیلش به این فکر میکنن که آیا میشه در آینده کافه رو خراب کرد و به جاش گورستان ساخت یا نه.

در همین حال و احوال سیبل تریلانی با یه کیف روی پشتش وارد میشه. کیف رو به سرعت روی میز میذاره و زیپشو باز میکنه و یه وسیله بسیار ماگلی که شبیه کتابه از تو کیف بیرون میاره و بازش میکنه و میذارتش روی میز. البته میذارتش روی میز بعد بازش میکنه. به سرعت انگشتهاشو روی وسیله ماگلی میزنه و یه کارایی میکنه. بعدش یه جغد از کیف بیرون میاره و با یه طناب اون رو به صندلی مبنده و بعد یه سیم وصل میکنه به وسیله ماگلی و طرف دیگه سیم رو میکنه تو حلق جغده. بعد با لبخند به صندلی تکیه میده و میگه: خووووب...درست شد...اینم از جغدتِرنِت ام.

بلا که خیلی کنجکاو شه بود زیر لب به نارسیسا میگه: چی چی ترنت؟ جغد ترنت؟ این وسیله ماگلی دیگه برا چیه؟

لرد که از آینه زیر چشمی به سیبل نگاه میکرد و نمیخواست ملت بفهمن که اون نمیدونه این وسیله چیه، بلند به سیبل میگه: هوووی...تریلانی...گوی ات کجاس؟ میخوام برام یه پیشگویی بکنی.

سیبل که تازه متوجه حضور لرد شده بود با عجله بیرون میره تا گوی اش رو بیاره. بلافاصله همه دور میز جمع میشن و به وسیله زل میزنن.

بلا: لرد عزیزم...شما میدونید این وسیله چیه؟

لرد: هوووم...آره خب...معلومه...این چیزه....چیز....هوووووم....این یه نوع گوی جدیده! برا پیشگویی....

بلیز: نگاه کنین این گوی حرف میزنه...

همه به گوی کتاب مانند خیره میشن و چیزی رو که میبینن باور نمیکنن

اون چیزی که میبینن و باور نمیکنن!( کلیک کنید)ا

بلا: چی چی میگه این؟ ای اس ال یعنی چی؟ لرد عزیز...میشه ترجمه کنید؟

لرد:هوووم....اون یعنی چیز...یعنی...ای اسلی های الندگ! چرا به وسایل مردم نگاه میکنین! برگردین بشینین سر جاتون!

نارسیسا: میگم جناب لرد جغدترنت یعنی چی؟

همینکه لرد میخواد دهنش رو باز کنه بلیز زابینی با استفاده از حروف روی اون وسیله ماگلی مینویسه: "تو کی هستی که ما را الدنگ خطاب میکنی؟"

بلافاصله این جمله روی صفحه ظاهر میشه: بچتیم؟

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1387/9/25 0:45:55
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1387/9/25 0:45:59
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1387/9/25 1:04:14
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 22 آذر 1387 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار جماعت به هم نگاه می کردند و سعی می کردند تله پاتی برقرار کنند و بدون حرف زدن، مشاوره انجام بدهند که صدایی قویتر از هر صدای دیگری در ذهنشان پیچید:
- هیچ کدومتون نتونستین مث من چفت شدگی یاد بگیرین یوهاهاهاها ... پارازیت می اندازیم ویزززززززززززززز

مرگخوارن گوشهایشان را گرفتند و چون فایده ای نداشت (صدا از ذهنشان بیرون می ریخت!) بلیز با صدای بلند فریاد زد:
- باب، بلا! وقتی میگیم دماغشو می خوایم، یعنی می خوایم! حرف نباشه!

بلا با شنیدن صدای بلند بلیز، که برای اولین بار جرات کرده بود سرش داد بکشد، دچار شوک شد و از جنون موقتی که بر اثر عوامل سایکولوژیک ناشی از دوری از همسر عزیزش بدان دچار شده بود، خارج گردید و عقل خود به دست آورد.

بنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ!

بلیز بعد از اصابت صندلیی که بلا با یک حرکت چوبدستی به فرق سرش کوبیده بود، و با چشمانی که بر اثر درد پر از اشک شده بود، لبخند زد:
- بچه ها بلا دوباره خودش شده!

- خوب معلومه که خودمم معاونِ بوقیِ دست راستِ بوقیِ لردِ...

مرگخواران با تعجب به بلا زل زدند:
- می خواستی درمورد لرد چی بگی؟

- چیز خاصی نبود! حالا چرا به من زل زدین؟ مگه قرار نبود دماغِ بوقیِ این گیلدیِ بوقی رو بکَنین بچسبونین جای دماغ ارباب؟ دِ زود باشین

کمی بعد، گیلدی بر اثر افراط در مصرف آب آناناس، در مرلینگاه بست نشسته بود. مرگخواران به نوبت در مرلینگاه را محکم می کوبیدند بلکه گیلدی از آنجا خارج شود، ولی تاثیری نداشت. سرانجام اسنیپ ناچار شد ایثار کند:
- اکسیو روغن مو! (و وقتی روغن مویش به دستش رسید) الوهومورا!

شیشه روغن مو کم کم ارتفاع گرفت و با حرکت چوبدستی بالای مرلینگاه محتوی گیلدی وارونه شد:
- این دیگه چه زهرماری بود همه سر تا پامو به گلاب کشید؟

به محض فرار گیلدی از مرلینگاه، دستگیر و به میز وسط کافه بسته شد.

- ببینین دوستان، می تونم تو تنظیم خونواده کمکتون کنم. می تونم لبخندای جذاب یادتون بدم که تنظیم خونواده رو فراموش کنین. جامعه جادوگری به من و لبخندها و دماغم نیاز داره! نذارین یه جامعه منو از دست بده!

با وردی از هوش رفت و کمی بعد بینیش در دست بلاتریکس خودنمایی می کرد. نارسیسا که پشت میز کافه چی سنگر گرفته و پنهان شده بود، با چندش به بلا نگاه کرد:
- اونو طرف من نیاری ها! ما اینجا غذا سرو می کنیم. آب بینیش ممکنه بچکه تو ظرفای غذا!

بارتی به سراغ لرد رفته بود و او را به سالن دعوت کرده بود. لرد وارد سالن کافه شد:
- این چیه دستت گرفتی بلاتریکس؟

- ارباب این یه هدیه س به شما که بتونین زیباتر نفس بکشین

- کدوم ابلهی فکر کرده من به تنفس زیبا نیاز دارم؟؟؟

- ولی ارباب! شما به شدت افسرده بودین و همه می دونیم که آنیتا...

- چی؟ آنیتا؟ آنیتا چی؟ اگه منظورتون اون یکی دو روز پیشه که باید بگم افسردگیم بابت این بود که شنیده بودم تو مسابقه سیاه ترین جادوگر قرن، دارن گلرت گریندلوالد رو انتخاب می کنن. یه حضور کوچیک تو روزنامه پیام امروز حالیشون کرد کی از همه سیاهتره!

لرد سیاه، نسخه ای از روزنامه پیام امروز را به سمت مرگخواران پرت کرد و از سالن بیرون رفت.

مرگخواران به عکس لرد در صفحه اول نگاه کردند و بعد به بینی گیلدی که در دستان بلا همچنان چکه می کرد.

با اجازۀ مای لرد: پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/23 0:12:05
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1387 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد در را باز میکند با بارتی روبرو میشود که صورتش نصف در را به این شکل پر کرده است:
بارتی شروع به حرف زدن کرد و بدون اینکه تغییری در لبخند بزرگش ایجاد شود گفت:سلام بابایی.خوبی؟خوشی؟الهی کروشیوهات بخوره تو فرق سر من.چه خبرا.
لرد که هیچ وقت احساسات پروانه ای پست قبل را تجربه نکرده بود با حالتی خشانت بار گفت:باز این بچه پیداش شد.برو بچه جون صد بار گفتم من بابات نیستم.اینقدر خودتو نچسبون به من!
بارتی:
لرد که دلش میخواست همین الان سر بارتی را از بدن جدا کند گفت:جالا چیکار داری؟زودتر بگو تا برشته ات نکردم!

لبخند بارتی دوباره به جای اولش برگشت و گفت:بابای من براتون یه هدیه غیر منتظره دارم.میخواستم هدیه ام رو به شما تقدیم کنم.
لرد سر تا پای بارتی را نگاه کرد و گفت:هدیه دیگه چیه؟باز از این لوس بازی ها در اوردی بوقی؟بزنم نصفت کنم؟
بارتی اینبار چشم هایش را تنگ کرد و گفت:ولی بابایی جونم،من پیشنهادی براتون دارم که نمیتونین رد کنین!
لرد که حوصله بوق بازی های بارتی را نداشت راهش را کشید و بدون توجه به التماس های بارتی به طرف اتاقش رفت تا از شرش راحت شود.

بارتی چند لحظه منتظر ماند،وقتی که مطمئن شد لرد وارد اتاقش شده دست هایش را به آرامی تکان داد و سیلی از مرگخوارهایی که رو نوک پا راه میرفتن وارد کافه شدن!
بلیز به ارامی نیشخندی زد و گفت:آفرین بارتی.کارت خوب بود.حالا برو دم در اتاق لرد وایسا تا اگه خواست بیاد بیرون بپری جلوش و منصرفش کنی.ما هم تا اون موقع گیلدی رو میبریم تو سالن و ترتیب دماغش رو میدیم!

بارتی سرش را به علامت مثبت تکان داد و شلنگ تخته اندازان به سمت اتاق لرد رفت.مرگخواران هم به همراه بلا گیلدی را به سمت سالن کافه بردند.
در سالن:
بلا بالای سر گیلدی ایستاده بود و گیلدی که روی صندلی نشسته بود مشغول نوشیدن آب آناناس سفارشی اش بود.
بلیز از آنی مونی پرسید:حالا مطمئنی باید قبل از اینکه دماغش رو بکنیم بهش ده لیتر آب اناناس بدیم؟
آنی مونی گفت:آره خودم دیدم این مشنگ ها که دماغشون رو عمل میکنن اب آناناس میخورن.ما هم میخوایم دماغ این بوقی رو بکنیم دیگه!

بلا با شنیدن صدای آنی مونی قیافه خشانت امیزی به خود گرفت و گفت:چی شد؟نشنیدم؟کسی میخواست به دماغ گیلدی من دست بزنه؟
بلیز با دست به پیشانی اش کوبید و گفت:بلااااا!خب ما از اول قرار بود دماغش رو بکنیم بدیم لرد دیگه!پس چرا این همه سختی تحمل کردیم؟
بلا با گیلدی که با ترس به وی نگاه میکرد نگاهی انداخت و گفت:عمرا بذارم به دماغ گیلدی جونم دست بزنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آبان 1387 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
همه از ترس مرگخواراني كه اين روزها زياد شده بودند و بخصوص خانواده مالفوي ها نگران و ترسان شده بودند. و كسي اصلا جرات بيرون از خانه اومدن رو نمي كرد و كسي به كافه رفت و امد نداشت.

.....

در كافه كسي جز نارسيسا نبود انگار منتظر كسي بود به ساعت نگاه مي كرد و خيلي بي قرار بود.


.....
همه محفلي ها مونده بودند كه براي اين مرگخوارها چه كاري انجام بدن ديگه هيچ كس جلو دار آنها نبود. نيمفودورا تانكي خيلي كلافه به نظر مي رسيد.

.......
آنيت گفت:
چيه تانكي عصابت بهم ريخته باز نارسيسا اذيتت كرده چرا آروم و قرار نداري.

تانكي با ناراحتي گفت از وقتي اين مرگخوارا زياد شدن لوپين رو نتونستم ببينم تو خبري ازش نداري.

آنيت گفت: ديدم كه نارسيس جلوي كافه اونو بيهوش كرد.
تانكي: واي با اينا چيكار كنيم خيلي زياد شدن.

.......
محفليها دنبال راه حل مي گشتن و در آن سو در كافه

......
لوسيوس كه در دستش كادويي داشت و ان را با روبان قرمز بسته بود از روي جنازه بيهوش شده لوپين گذشت و وارد كافه شد و آرام كنار نارسيسا نشست و كادوي گران قيمتي كه در دست داشت را به نارسيسا داد و گفت سالگرد ازدواجمون مبارك

نارسيسا با علاقه خاصي كادو رو باز مي كرد و بعد از ديدن كادو كه بزرگترين الماس دنيا بود احساسات خود را به لوسيوس ابراز كرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسيوس مالفوي در 1387/8/22 20:12:45
ویرایش شده توسط لوسيوس مالفوي در 1387/8/23 8:56:49
من برگشتم
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 20 آبان 1387 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
دیگر فرصتی برای تلف کردن نبود . همه جلوتر آمده بودند و به جاروهای پرنده ای که در میانه ی کوهها در حرکت بودند و از جلویشان عبور می کردند نزدیکتر می شدند ...

بلا با ديدن گيلدي در قفس زنگ زده اي كه براي حمل او استفاده ميكردند به اين شكل() در آمد و به سوي ارتشيان به اين شكل()حمله ور شد.

كروشيو كنان همه ي انها را از جاروهايشان را به زمين مي انداخت و ملت مرگخوار به اين شكل() به او مي نگريستند .

بلا انقدر جو گير شده بود كه يك كروشيو هم نثار گيلدي كرد و پس از واكنش گيلدي () متوجه حضور او در معركه شد. سريع به سمت قفس زنگ زده ي او رفت و گيلدي را به پشت جاروي خود سورا كرد.و
ملت مرگخوار همچنان اينجوري () به او نگاه ميكردند .

بلاتريكس پس از لبخند مليحي كه به گيلدي زد مرگخواراني را كه هنوز اينجوري () به او نگاه ميكردند صدا كرد و از انها خواست تا همراهش به سمت خانه ريدل بروند.

مكان : خانه ريدل.
زمان : مرگخواران هنوز به خانه نرسيده اند.

لرد ولدمورت در آيينه ي اتاقش صورتش را بر انداز كرد و پس از بغض كوتاهي اشك ازچشمانش جاري شد .
دوربين تصوير را تار كرد و صحنه اي ديگري را نشان داد .

فلش بك

ولدمورت با مايوي صورتي رنگش در ساحل، كنار آنيت قدم ميزد.

-ولدي من تو رو خيلي دوست دارم. تو خيلي گولاخي. بارتي رم ميتونم مثل پسر خودم بزرگش كنم ولي .... .

ولدمورت در پوست خود نميگنجيد ولي سعي ميكرد چهره ي خشن و هميشگي خود را از دست ندهد و روبه آنيت گفت :

ولي نداره آنيت. فردا ميريم و تو رو به عقد خودم درميارم.تا كي ميخواي با قلب من بازي كني.اگه درخواست منو رد كني بهت قول ميدم همه ي محفلي ها رو همراه خودم به گور ببرم.

آنيت با عصبانيت به لرد نگاه كرد و به او گفت :

گوش كن ببين چي ميگم ولدي. من با دماغ صافكاري شدت و كله ي كچلت مشكل دارم. هر وقت اونارو درست كردي ميتوني بياي و منو از محفليا خواستگاري كني.

پايان فلش بك

ولدمورت با آرنجش اشك صورتش را پاك كرد و با صداي زنگ خانه ي ريدل به سمت در اتاقش رفت تا ببيند چه كسي براي ديدن او آمده است .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/20 17:24:53
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 20 آبان 1387 11:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بله همه در کافه نشسته بودند و سرگرم خوردن معجون جدید بودند همه چی امن و امان بود. کافه چی خیلی خوشحال بود که کسی کاری به کارش نداره و کاسبی امروزش به هم نریخته بود. آخه خیلی وقت بود که کسی کافشو زیر رو نکرده بود. و اون خیلی خوشحال بود.

چند دقیقه گذشت و یه جادوگر با مورهای زرد و بلند وارد شد و خیلی متکبرانه در لژ کافه نشست.

یکم اینور اونور رو نگاه کرد و به نوازنده گفت بزن؛

نوازنده شروع به زدن زد.
و مرده بلند شد و شروع کرد به خواندن
توی روزگاری که
دل واسه شکستنه
قیمت طلای دل
قد سنگ و آهنه
بین این همه غریبه
یه نفر مثل تو میشه
آشنایی که تو قلبم
میمونه واسه همیشه
تو نباشی چه کسی
منو نوازش میکنه
با صبوری با من
دلخسته سازش میکنه

ملت: قر قر

همه یه دفعه شادی کردند و شروع به رقصیدن کردن
خواننده
تو نباشی نمیخوام لحظه ای رو سر بکنم
نمیدونم بعد تو من چی رو باور بکنم
نمیتونم نمیتونم که تورو رها کنم
بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم
تو نباشی چه کسی
منو نوازش میکنه
با صبوری با من
دلخسته سازش میکنه

بعد که اهنگ تموم شد یهو بنگ
همه در جا خشکشون زد
بله کسی وارد کافه شد که همه ترسیدند و او کسی نبود جز ..........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 19 آبان 1387 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
صورت مردی خشن به تصویر کشیده شده و داره دیده می شه . تصویر عقب و عقب تر میاد و بلیز زابینی رو در حالیکه چوبدستیشو در دست راستش گرفته نشون می ده و در بک گراوندش هم یک منطقه ی کوهستانی و تپه ای رو به نمایش گذاشته .
بلیز کمی اونور تر می ره و چند سیاه پوش دیگر با صورت های خشن دیده می شن که در جای جای کوهها پناه گرفتن و طوری خودشونو قرار دادن که کسی اونا رو نبینه .

تصویر کمی می چرخه و جاده ی زیگ زاگی ای رو نشون می ده که در فضای خالی بین دو رشته کوه قرار گرفته و خالی از هر گونه جنبنده ی هوایی و زمینیه .


... ناگهان صدای بلندی به گوش می رسه . با کمی تأمل مرگخواران در صحنه حاضر متوجه حضور چندین جاروی پرنده و یک جاروی پرنده ی بزرگ که مخصوص حمل و نقل زندانیان آزکابان بود ، شدند و همگی چوبدستی های خود را بیرون کشیدند .

گروه عظیم جاروهای پرنده به میانه ی راه آمدند . افرادی که هر کدام روی یکی از جاروی های پرنده نشسته بودند دائما به اطراف نگاه می کردند و مراقبت همه چیز بودند .


بلیز به مورفین و مورگان که در دو سویش منتظر فرمان او بودند نگریست و سپس حواس خود را به مأمورین آزکابان معطوف ساخت ... لحظاتی بعد پس از آنکه از حضور تمامی مرگخواران اطمینان یافت ، دستش را بالا برد و با خشم پایین آورد .
مورفین و مورگان به سرعت به دو سمت مخالف رفتند و به دیگر مرگخواران خبر حمله را رساندند .

همه آماده ی حمله بودند و از جاهای خود بلند می شدند ... در آن سمت جاده نیز مرگخواران به سرکردگی یه نفری که هنوز مشخص نشده کیه () مشغول آماده شدن بودند و از جاهای خود به قصد حمله بلند می شدند .


دیگر فرصتی برای تلف کردن نبود . همه جلوتر آمده بودند و به جارهای پرنده ای که در میانه ی کوهها در حرکت بودند و از جلویشان عبور می کردند نزدیکتر می شدند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيلدروی لاكهارت در 1387/8/19 20:53:23

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.