ای وسیله!چطور جرات میکنی یاران لرد سیاه را اینگونه خطاب کنی؟نفهمیدم چی چی گفتی ولی هر چی گفتی خودتی.
وسیله بشدت عصبانی شد و عصبانیتش را با یک کله که شباهت زیادی به لرد سیاه داشت(
)ابراز کرد.مرگخواران خشمگین چوب دستی هایشان را بطرف وسیله گرفتند.ولی لرد سیاه بلیز را از پشت وسیله بلند کرد و خودش نشست و شروع به نوشتن کرد.
-ای وسیله بی نزاکت.بدان و آگاه باش که من لرد سیاهم.قویترین جادوگر تمام دورانها.خودت را معرفی کن.
وسیله لبخندی زد.
-این شد یه چیزی.بابا چند نفر از یه آیدی استفاده میکنین.حالا ای لرد سیاه ای اس ال پلیز.
سکوت وهم آوری فضای کافه را پر کرد.تا آن لحظه هرگز کسی اینطور علنا به لرد سیاه توهین نکرده بود.لرد آرامشش را از دست نداد.
-ای وسیله.حرف دهنتو بفهم.گفتم من لرد سیاهم.خودتو معرفی کن.
وسیله بسیار تعجب کرد.
-بابا چرا عصبی میشی..خب نده.منم نمیدم.لااقل خصوصیات ظاهریتو بگو.موهاتو،چشماتو،یه عکسی چیزی.
لرد سیاه از جسارت وسیله متعجب شد.
ای وسیله!از من تصویرم را میخواهی؟آیا چشمان تو را یارای نگاه کردن به عمق چشمان آتشین لرد سیاه است؟
وسیله غش غش خندید.
-ایول...گیر عجب آدم توپی افتادیما.ته خندس.صبر کن بچه ها رو خبر کنم.وبکم که میدی؟
لرد سیاه نگاهی به مرگخوارانش کرد و فورا متوجه شد که آنها هم کوچکترین اطلاعی از ورد یا طلسمی به نام وبکم ندارند.
-ای نادونا.هیچکدومتون نمیدونین وبکم چیه؟حالا من چی بگم؟جلو وسیله کم بیارم؟زود برین تحقیق کنین ببینین وبکم چیه و هر چی که هست یکی برای من بیارین.فورا.
سیبل تریلانی که با گویش به کافه برگشته بود مغرورانه جلوی مرگخواران پرید.
-نـــــــه..نرین.لازم نیست.من وبکم دارم ارباب.تازه بعدش میخوام قابلیتهای دیگه دستگاهو بهتون نشون بدم.تازه یاد گرفتم.
لرد سیاه و مرگخواران کنجکاوانه سیبل را که بطرف کیفش میرفت تعقیب کردند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

هوووم...آره خب...معلومه...این چیزه....چیز....هوووووم....این یه نوع گوی جدیده! برا پیشگویی....
یوهاهاهاها ... پارازیت می اندازیم
ویزززززززززززززز
چیز خاصی نبود! حالا چرا به من زل زدین؟ مگه قرار نبود دماغِ بوقیِ این گیلدیِ بوقی رو بکَنین بچسبونین جای دماغ ارباب؟ دِ زود باشین 
این دیگه چه زهرماری بود همه سر تا پامو به گلاب کشید؟
مونده بودند كه براي اين مرگخوارها
گفت از وقتي اين مرگخوارا زياد شدن لوپين رو نتونستم ببينم تو خبري ازش نداري.
كه در دستش كادويي داشت و ان را با روبان قرمز بسته بود از روي جنازه بيهوش شده لوپين گذشت و وارد كافه شد و آرام كنار نارسيسا
نشست و كادوي گران قيمتي كه در دست داشت را به نارسيسا داد و گفت سالگرد ازدواجمون مبارك
كادو رو باز مي كرد و بعد از ديدن كادو كه بزرگترين الماس دنيا بود احساسات خود
را به لوسيوس ابراز كرد
) در آمد و به سوي ارتشيان به اين شكل(
)حمله ور شد.

( نهایت سادگی یک خانواده!)
