يك روز مانده به مسابقه،در ورزشگاه
-لونا...لونا جون من قلقلكم نده!

-ها؟
-ههههه هاه هوووو هيييي! (
) قلقلك نده جون من و خودت و خودش!لونا با تعجب سرش رو به طرف ليسا برگردون به طور مسخره اي،در حال خنديدن و وول خوردن بود. يكي از ابروهاش رو بالا ميندازه و مي گه:
-ليسا؟ديوونه شدي تو؟چرا اين كارا رو مي كني؟

ليسا كه حالا روي زمين افتاده و در حال قِل خوردن بود، خنديد و گفت:
-چند بار بببگم... لو... لو... ناااي بوقي!
لونا دست به سينه وايستاد و با عصبانيت گفت:
-هوي ليسا!سرتو بالا بيار ببين من اين جا وايستادم!و تو روبرومي.آخه من كجا دارم تو رو قلقلك مي دم؟!

ليسا به اطاعت از لونا سرش رو بالا آورد ، به لونا نگاه كرد و با شرم زدگي از جاش بلند شد.سپس از پشتِ لونا،ليني و گابريل رو ديد كه در حال نزديك شدن به اونا بودن.لونا هم كه صداي قدم هاشون رو شنيده،به طرفشون برگشت و به ليسا اشاره كرد و گفت:
- اههه ...بچه ها اين ليساي بوقي،توهم فانتزي داره!دو ساعت داره رو زمين قل مي خوره از خنده!

گابر و ليني ،از حرفِ لونا تعجب كردن.اما پس از چند لحظه،متوجه صحت حرف لونا شدن؛چون ليسا رو ديدن كه حركاتِ عجيب و غريبي از خودش در مياره و خودش رو مي خارونه و مي خنده.
ليني با ترس و لرز ، رو به بقيه كرد و گفت:
-نكنه...نكنه شپش داره؟
لونا پس از شنيدن ِ حرف ليني،با تعجب و البته ناراحتي، گفت:
-واييي...شپش!ايييي!

گابر به لونا و ليني اخم كرد و گفت:
-بوقيا!شپش كه تو موئه!

ليني پشت گردنش رو خاروند و گفت:
- خوب شايد...
-سووووووووووووووووووووووووووووووســــــــــــــــــــــــــــــك!ايييييي!

ليني و لونا و گابر با شنيدن واژه ي "سوسك!" دو متر به عقب پرتاب شدن.ليسا رو ديدن كه توي زمين بازي، با تمام سرعتش مي دوئيد و با دستاش لباس و سر و كلش رو مي تكوند و پشت سر هم جيغ مي زد.با شنيدن جيغ هاي مكرر ليسا،آلفرد و بادراد و بقيه ي پسرا كه سوار بر جاروهاشون مشغول تمرين بودن، كنجكاو شدن و تمرينشون رو ديگه ادامه ندادن و به طرف دخترا اومدن.
لونا و ليني و گابر هم به دنبال ليسا كه در حال جيغ كشيدن بود،مي دوئيدن.چهره ي ليسا هنگام جيغ كشيدن،خيلي ديدني بود!
پسرا به دخترا رسيدن.آلفرد با تعجب ازشون پرسيد:
-چرا ليسا اينقدر جيغ مي زنه؟

گابر در حالي كه نفس نفس مي زنه،مي گه:
-هيچي...مث اينكه يه سوسك رفته تو لباسش!
-هه... چه خوف!

-

بالاخره ليسا از دويدن وايستاد و به زمين نگاه كرد و با پاهاش يه چيزي رو له كرد.سپس با خستگي به طرف بقيه اومد.
وقتي بهشون رسيد،عرقِ روي پيشونيش رو با پشت دستش پاك كرد و گفت:
-اوففف...ساري ديگه!سوسكش پروازي بود!
لونا با تعجب پرسيد:
-پروازي؟منظورت بالداره ديه؟

-همون !
تو هم هِي گير بده.پس از اين فاجعه ي خشنگ(!)، همه سر تمرينشون برگشتن.ليسا هم مطمئن بود كه سوسكه رو با پاهاي خودش له كرده و ديگه سوسكي تو لباسش نيست.اما...
روز مسابقه،در زمين بازي
آسمان صاف و هوا عالي به نظر مي رسيد. صداي سوت و تشويق از هر گوشه ي ورزشگاه به گوش مي رسيد.حدوداً نيم ساعت از شروع بازي گذشته بود.سرخگون در دست اسليتريني ها بود و مرتباً بين بازيكنانش جابجا مي شد.
- ايگور كاركاروف سرخگون رو به مورگانا پرتاب مي كنه،مورگانا برق خاصي تو چشماش ديده مي شه(گزارشگر برقه رو هم مي بينه مثلا!) و با سرعت به طرف دروازه ي ريونكلايي ها مي ره.و توپ رو با مهارت خاصي تو دستاش مي چرخونه و نمي ذاره مدافعين سرخگون رو از دستش بگيرن.تمركز مي كنه و آماده ي پرتاب سرخگون به طرف دروازه مي شه ...
-جيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ !سوووووووووووووووسك!

صدا از طرف ليسا مي اومد.اعضاي ريونكلا با آه و ناله،به ياد روز قبلشون يعني روز تمرين،افتادن...ياد ِ وول خوردن هاي خنده دار ليسا... اما حالا...
-گـــــــــــــــــــــــل!
صداي گزارشگر بود كه گل ِ تيم اسليترين رو اعلام مي كرد. با جيغ كشيدن ليسا همه ي ريوني ها حواسشون پرت شده بود و مورگانا موقعيت خوبي براي گل زدن پيدا كرده بود.آلفرد از اينكه نتونسته بود سرخگون رو بگيره،شديداً عصباني شد و به مدافعا يعني بادراد و كاساندرا گفت:
-هوي بوقيا چرا خوب دفاع نكردين؟

بادراد با ناراحتي فرياد زد:
-همش تقصير ِ اون سوسك لعنتيه...!اه ...به ما چه!

-40 بر 20 به نفع اسليتريني ها!
صداي تشويق ِ اسليتريني ها ،ورزشگاه رو فراگرفت و نا اميدي ريوني ها رو افزايش داد.زنوفيليوس خودش رو به سختي و در حالي كه مواظب بود خطايي نكنه، به تره ور و زنوف رسوند.
-اه...حالا چيكار كنيم؟
-اوه ماي مرلين!

-خوب "حالا" چي كار كنيم؟!
-چميدونم...بايد قبول كنيم كه باختيم ديه!

-چــــــــي ميـــــــــــگي!
بازيكنان ريون ،حين بازي با هم زياد حرف مي زدن و سعي مي كردن نقشه اي بكشن و بتونن ليسا رو نجات بدن.در اين ميان ليسا هم، دقيقا كارهاي روز قبلي رو تكرار مي كرد.جيغ و خاروندن و خنده و ...!
تمام ورزشگاه از خنده ي تماشاچيان و شعاراي مسخره كننده ي اسليتريني ها پر شده بود و اين موجب برافروخته تر(!) شدن ِ چهره ي خشانت بار راونكلايي ها مي شد.همه تو دلشون ليسا و اون سوسك ِ لعنتي، رو لعن و نفرين مي كردن!
ليني هم كه مي ديد ريون داره هر لحظه به باخت نزديك تر مي شه، با عجله به طرف مادام هوچ رفت،تا بتونه ازش اجازه بگيره كه به جاي ليسا بازي كنه و يا اجازه بده ليسا براي 5 دقيقه پايين بياد و سوسك رو از بدنش بيرون بياره.
-مادام هوچ!مادام...
مادام هوچ كه به حركت هاي ليسا روي جاروش مي خنديد،با بي حوصلگي جواب داد:
-چيه؟
ليني با اضطراب پرسيد:
-ام..ميشه من برم الان به جاي ليسا بازي كنم ؟
مادام هوچ سرش رو برگردوند و گفت:
-نچ!نكنه مي خواي اين نمايش جالب رو خراب كني؟ اجازه نمي دم.
-اما...

-اما نداره!

ليني با ناراحتي و تاسف سر جايش نشست.بازيكنان اسليتريني هم با استفاده از حواس پرتي و نگراني بازيكناي ريوني،مدام بهشون گل مي زدن.
-100-60 به نفع اسليترين!مثل اينكه ليسا تورپين حواس خيلي ها رو...
نيم ساعت بعد!
ليسا نمي دونست چي كار كنه.متنفر بود از اينكه يك سوسكِ چندش آور،اون هم تو موقعيت خيلي خطرناكي ،تو لباسش باشه و مدام از بدنش بالا و پايين بره و مايه ي آبروريزي ِ گروهش باشه. واقعا در برابر نگاه هاي خشمگين ريونكلايي ها خجالت زده شده بود.مطمئناً بعد از اين بازي،ديگه تو بقيه ي بازيها راش نمي دادن...با اين گندكاري هاش ...
البته ريوني ها از اين خوشحال بودن كه دراكو هنوز اسنيچ رو پيدا نكرده. ليسا هم تو دلش خدا خدا ميكرد كه هر چه زودتر سوسك رو بتونه از لباسش خارج كنه.براي همين با وجود قلقلك شديد ،سعي كرد كه بياد روي زمين ورزشگاه تا كار سوسك رو خلاص كنه.
بنابراين سريع فرود اومد و مقابل چشمان صدها تماشاچي،شروع به گشتن سوسكي كرد كه تو بدنش رفته بود...
-عجيبه...ليسا تورپين بالاخره تونست كنترلشو به دست بياره و حالا هم ...!مالفوي هنوز اسنيچ رو پيدا نكرده و اين موضوع يكم به ريوني ها اميد مي ده...
ليسا احساس كرد كه سوسكي كه تو بدنش وجود داره،خيلي بزرگه و خيلي هم سرعتش بالاست.در ضمن بايد بالدار هم باشه.چون يه بار بالش تو دستش اومده بود.اما خيلي زود از دستش فرار كرد...
نكنه...نكنه اين سوسك نباشه؟سرعت بالا...بالدار بودنش...گردي و كروي بودنش...و پوسته ي سفت داشتن...
ليسا بلافاصله فهميد چيزي كه امروز تو مسابقه داشت اذيتش مي كرد،سوسك يا هر جونور ديگه اي نبوده...بله...اون...اون اسنيچه كه هر كاري مي كرد،نمي تونست جايي براي خارج شدن از بدن و لباس ليسا پيدا كنه!
ليسا هم با اميد و هيجان بيشتري اين دفعه تلاشش رو بيشتر كرد و با يه حركت جانانه، اسنيچ رو گير انداخت و با افتخار بيرون آورد و به همه نشونش داد..تمام تماشاچيان از صندلي هاشون بلند شدن و با تعجب به ليسا و اسنيچي كه تو دستش بود نگاه مي كردن.
-بله!تورپين تونست اسنيچ رو بگيره!تيم ريونكلاو برنده ي اين مسابقه ست.به افتخار ريوني ها!

با شنيدن اين جمله ،تمام آبي پوشان راونكلايي به تشويق و هورا كشيدن پرداختن.بازيكنان هم با شادي فراوان ،به طرف ليسا رفتن و همديگه رو با خوشحالي بغل كردن و به هم تبريك گفتن.
دقايقي بعد،در رختكن
-جيـــــــــــــــــــــــغ!سوسك!
ملت:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

~~~~~ 








) از همان جا می توانستم بازیکنان تیم گریفیندور را ببینم. همه ی بازیکنان آنها پشت سر استرجس پادمور حرکت می کردند.غوغای عجیبی در ورزشگاه شکل گرفته بود.



... خب دیگه ، میتونی بری ، اگه مادرت رو زنده میخوای ما باید برنده شیم .

