پاتیل درزدار — جایی برای بچههایی که زود بزرگ شدهاند
مارکوس در را هل داد. چوب پوسیده زیر دستش نالهای کرد، مثل نفس پیرمردی که خواب دیده باشد زنده است.
پا گذاشت تو. سرد بود، نه از جنس هوا، بلکه از آن سرماهایی که از درون آدم را میجوند.
هیچکس برنگشت نگاهش کند. مردها، زنها، موجوداتِ کجوکولهی پشت میزها... همه انگار بخشی از نقاشی بودند، گیر افتاده در لحظهای که هرگز تمام نمیشود.
مارکوس هنوز بچه بود. حتی قدش به لبهی پیشخان نمیرسید. اما در چشمانش چیزی بود سنگینی کسی که زودتر از وقتش فهمیده دنیا، جای قشنگی نیست.
قدمبهقدم رفت جلو، تا رسید به میز گوشهی تاریک. روی صندلی، مردی نشسته بود که نور روی صورتش نمیافتاد. فقط صدایش شنیده شد. آرام. صاف. مثل قطرهای جوهر توی لیوان شیر:
– تو دنبال قدرتی، مارکوس. اما چرا؟ بچهها باید دنبال بازی باشند.
مارکوس جواب نداد. توی گلویش چیزی ساکن بود. کلمهای، یا شاید درد گفتن.
مرد، که حالا کمکم میشد خطوط صورتش را دید، ادامه داد:
– قدرتی که تو میخواهی، از بازی نمیآید. از یاد گرفتن میآید. اما نه از کتابهای مدرسه... از یاد گرفتن تاریکی.
مارکوس نفسش را بیرون داد. انگار حرفی که مدتها حبس شده بود، بالاخره راه خودش را پیدا کرد:
– پس یادم بده.
مرد لبخندی زد. صورتش، با آن چشمهای خستهی سبز، حالا کامل دیده میشد.
سالازار اسلیترین. نه مثل تصویر کتابها. بلکه واقعی، خاکی، و ترسناک... چون آرام بود.
– اول، باید انتخاب کنی که چی میخوای از خودت بسازی.
او دستش را بلند کرد. ناگهان، پاتیل درزدار انگار فرو رفت. دیوارها محو شدند. فقط مارکوس بود، سالازار، و مهی غلیظ که دورشان حلقه زده بود.
– یکی از ویژگیهات رو انتخاب کن، مارکوس. نه چیزی که دوست داری باشه. چیزی که هستی.
پسرک، بعد از لحظهای فکر، زمزمه کرد:
– آموزش.
سالازار آهی کشید. نه از ناامیدی، بلکه از فهم.
– پس بگذار این تاریکی، کلاس تو باشه.
او دستش را باز کرد، و از دل مه، کتابی بینام بیرون آمد. با صفحاتی که به جای نوشته، نفس میکشیدند.
– وقتی برگشتی به دیاگون، بگذار این ویژگی رو به دنیا نشون بدی. نه با حرف. با ساختن. با شکل دادن کوچه به چیزی که توی ذهنت هست.
سپس آرام زمزمه کرد:
– قدرت، وقتی واقعیه... که به دیگران منتقل بشه. حتی اگه اونها تحملش رو نداشته باشن.
پا گذاشت تو. سرد بود، نه از جنس هوا، بلکه از آن سرماهایی که از درون آدم را میجوند.
هیچکس برنگشت نگاهش کند. مردها، زنها، موجوداتِ کجوکولهی پشت میزها... همه انگار بخشی از نقاشی بودند، گیر افتاده در لحظهای که هرگز تمام نمیشود.
مارکوس هنوز بچه بود. حتی قدش به لبهی پیشخان نمیرسید. اما در چشمانش چیزی بود سنگینی کسی که زودتر از وقتش فهمیده دنیا، جای قشنگی نیست.
قدمبهقدم رفت جلو، تا رسید به میز گوشهی تاریک. روی صندلی، مردی نشسته بود که نور روی صورتش نمیافتاد. فقط صدایش شنیده شد. آرام. صاف. مثل قطرهای جوهر توی لیوان شیر:
– تو دنبال قدرتی، مارکوس. اما چرا؟ بچهها باید دنبال بازی باشند.
مارکوس جواب نداد. توی گلویش چیزی ساکن بود. کلمهای، یا شاید درد گفتن.
مرد، که حالا کمکم میشد خطوط صورتش را دید، ادامه داد:
– قدرتی که تو میخواهی، از بازی نمیآید. از یاد گرفتن میآید. اما نه از کتابهای مدرسه... از یاد گرفتن تاریکی.
مارکوس نفسش را بیرون داد. انگار حرفی که مدتها حبس شده بود، بالاخره راه خودش را پیدا کرد:
– پس یادم بده.
مرد لبخندی زد. صورتش، با آن چشمهای خستهی سبز، حالا کامل دیده میشد.
سالازار اسلیترین. نه مثل تصویر کتابها. بلکه واقعی، خاکی، و ترسناک... چون آرام بود.
– اول، باید انتخاب کنی که چی میخوای از خودت بسازی.
او دستش را بلند کرد. ناگهان، پاتیل درزدار انگار فرو رفت. دیوارها محو شدند. فقط مارکوس بود، سالازار، و مهی غلیظ که دورشان حلقه زده بود.
– یکی از ویژگیهات رو انتخاب کن، مارکوس. نه چیزی که دوست داری باشه. چیزی که هستی.
پسرک، بعد از لحظهای فکر، زمزمه کرد:
– آموزش.
سالازار آهی کشید. نه از ناامیدی، بلکه از فهم.
– پس بگذار این تاریکی، کلاس تو باشه.
او دستش را باز کرد، و از دل مه، کتابی بینام بیرون آمد. با صفحاتی که به جای نوشته، نفس میکشیدند.
– وقتی برگشتی به دیاگون، بگذار این ویژگی رو به دنیا نشون بدی. نه با حرف. با ساختن. با شکل دادن کوچه به چیزی که توی ذهنت هست.
سپس آرام زمزمه کرد:
– قدرت، وقتی واقعیه... که به دیگران منتقل بشه. حتی اگه اونها تحملش رو نداشته باشن.
---
توصیفات و دیالوگات همگی خوب بودن و پیشبرد داستان هم همینطور. با این که تو این مرحله باید راه کوچه دیاگون رو پیدا میکردی، ولی چون هدف اصلی تاپیک یعنی آشنایی و برخورد با یکی از شخصیتهای حاضر در سایت رو برآورده کرده بودی، مرحله بعد در انتظار توست!
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


