جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

53 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
52 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 21 تیر 1404 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ۶ ساعت تو اتوبوس بودن حس میکردم بدنم جزی از اتوبوس شده و نمیتونم از صندلی بلند شم ، بعد از ترمز اتوبوس در ترمینال از خواب بلند شدم ، دستی به صورتم کشیدم و عرق های صورتمو پاک کردم

- ناشناس: آقا لطفاً یه جوراب میخرید؟

سرم رو چرخوندم و به سمت خانوم مسن نگاه کردم

من : ببخشید نفهمیدم چی گفتین ...

پیر زن : پسر جان ! ... جوراب نمی‌خری؟

به چشماش نگاه کردم و با خودم گفتم اگر نخرم مطمئنم حتی به نزدیکی هاگوارتس هم نمیرسم ، چون مشخصه که دعا هاش بشدت گیراس

من : بله بله حتما ... این یکی رو میرم

بعد از اینکه از کیفم چند پوند در اوردم و به پیرزنه دادم کیفو انداختم رو کولم و اروم از اتوبوس خارج شدم

امروز یکی از گرم ترین روزای تابستون بود و حس می‌کردم که ۲-۳ کیلو کم کردم از شدت عرق

به طرف دکه رفتم و از اونجا یه بطری اب برداشتم و شروع کردم به اب خوردن

نزدیک جاده شدم و منتظر تاکسی وایسادم

داشتم اروم با خودم میگفتم
- خیلی گرممهه

و این بار شانس بهم رو کرد و یه تاکسی نو رسید و من و سوار کرد ، از قضا این تاکسی کولر هم داشت و روشن کرده بود

بعد از گذشت ۳۰ دقیقه از میدان راسل رسیدم به اطراف پاتیل درزدار

سه پوند از جیبم در اوردم و به راننده تاکسی دادم
- بفرمایید ...

اروم در رو باز کردم و باز هم من موندم گرمای جهنمی

وارد یکی از کوچه ها شدم که طبق نقشه باید یک جور میانبر می بود ، بعد از گذشتن از سه کوچه نهایتاً رسیدم به پاتیل درزدار وارد میشم و انگار همه ی چشم ها به من خیره میشه ، از خجالت سریع همونو با کوله میرم تو دستشویی ببینم مشکل چیه ، تو آینه میبینم که کفتر های نازنین به موهای من رحم نکردن و منم انقدر سرگرم پیدا کردن مسیر بودم که اصلا نفهمیده بودم که تقریبا جایی از موهام از دست کبوتر ها در امون نبوده .

سرم رو میتکونم و یه ابی به سر و روم میکشم

وقتی میخواستم از دستشویی بیام بیرون یهو انگار به یه دیوار برخورد کردم

سرم رو رو به بالا کردم و نگاهی انداختم فردی قد بلند با موهایی مشکی داشت نگاهم میکرد و قبل از اینکه من چیزی بگم گفت

- بلاخره پیدات کردمم ...
من رو بلند کرد و گفت

- من سیریوس بلک هستم ، دامبلدور من رو فرستاد تا راهنماییت کنم

ابرو هام از تعجب بالا رفت

- از دیدن شما خوشحالم اقای بلک ، من سیریوس هستم .... چیز یعنی من مایکم ... مایک چمبرز

سیریوس بلک لبخندی زد و خطاب به من گفت

- بیا بریم ... امروز کار های زیادی داریم که انجام بدیم

از در پشتی خارج شدیم و رسیدیم به یه دیوار

- مایک ، خیلی دقت کن و سعی کن ترتیب اجر هارو یاد بگیری

نزدیک تر شدم و تمام تمرکز رو صرف حفظ کردن ترتیب لمس اجر ها کردم

- امیدوارم یادم بمونه آقای بلک ...


---
کلیت پستت و توصیفاتی که داشتی خیلی خوب بودن. فقط کاش یکم بیشتر در مورد خواسته‌ی اصلی این تاپیک، یعنی تعامل و ارتباطت با سیریوس می‌نوشتی. با ارفاق می‌ذارم از این مرحله عبور کنی اما یه توصیه برات دارم که امیدوارم بهش توجه کنی. اونم اینه که وقتی جمله‌ای به پایان می‌رسه حتما آخرش علائم نگارشی پایان‌دهنده مثل علامت تعجب، علامت سوال، ویرگول نقطه یه سه نقطه بذار. درست نیست که جملات بدون علائم نگارشی رها بشن. مثلا:
نقل قول:
سیریوس بلک لبخندی زد و خطاب به من گفت

- بیا بریم ... امروز کار های زیادی داریم که انجام بدیم

از در پشتی خارج شدیم و رسیدیم به یه دیوار

- مایک ، خیلی دقت کن و سعی کن ترتیب اجر هارو یاد بگیری

سیریوس بلک لبخندی زد و خطاب به من گفت:
- بیا بریم ... امروز کار های زیادی داریم که انجام بدیم!

از در پشتی خارج شدیم و رسیدیم به یه دیوار.
- مایک، خیلی دقت کن و سعی کن ترتیب اجرها رو یاد بگیری.


می‌بینی؟ همه‌ی جملات رو با علائم نگارشی تموم کردم.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/21 14:32:09
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1404 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
صبحی سرد، بسیار سرد. نه فقط چون زمستون بود – بلکه چون یک آدم‌برفی اسکاندیناویایی با شال‌گردن صورتی (نشانه‌ی خجالت‌زدگی) وسط خیابون‌های لندن ایستاده بود و با صدای یخ‌زده‌اش فریاد می‌زد:

«به نام اِلسا و تمام خدایان یخ‌زده، کوچه‌ی دیاگون کجاست؟!»

رهگذران با وحشت از کنارش رد می‌شدن، بعضی با زمزمه‌هایی مثل: «اون... حرف زد؟!»، و بعضیا فکر میکردن این فقط یه آدمه که لباس آدم برفی پوشیده... نمی‌دونم چطوری

بم که تمام شب رو روی نقشه‌ی جادویی دنبال یه «نشون کوچیک به اسم ورودی کوچه» گشته بود، سرانجام تصمیم گرفت از تنها کسی کمک بخواد که خودش یه‌بار تو فرار از زندان با سگ شدن موفق شده بود: سیریوس بلک.
~~~
خانه‌ی شماره ۱۲ میدان گریمولد – چند لحظه بعد

بم دم در بود، البته نه دم به معنی دم، چون دم نداره، ولی بگذریم. چند بار زنگ زد، چند بار دکمه‌ی یخ‌پرت‌کنشو اشتباهی فشار داد و قفل در رو تبدیل به مجسمه‌ی یخی کرد.

ناگهان در باز شد. مردی با موهای مشکی در هم‌ریخته، چشمان خاکستری، و قیافه‌ای که انگار همین الان از مهمونی با گریم «راک استارِ شکنجه‌شده» برگشته، جلو اومد:

«تو دیگه چی هستی؟»

بم با صدای لرزون: «آدم‌برفی‌ام، بهم میگن بم. دنبال دیاگونم. راه رو گم کردم. لطفاً راهو نشونم بده، قبل از اینکه یخ بزنم. یعنی بیشتر.»

سیریوس ابرو بالا انداخت: «تو... یه آدم‌برفی‌ای که دنبال خرید وسایل مدرسه‌ست؟ مگه هاگوارتز به وسایل یخ‌زده نیاز پیدا کرده؟»

بم اخم کرد: «نه، فقط به آدم‌های باحال. و پرقند. و نیمه‌منجمد.»

سیریوس لبخند زد، یکی از اون لبخندهای معروف بلکی: «خب. سوار شو.»

بم گیج شد: «کجا؟»

و درست همون لحظه، سیریوس با یک سوت، موتورسیکلت پرنده‌ی مشهورش از آسمون فرود اومد. بم جیغ‌کشان با دمپایی (بله، بم دمپایی داره، نپرس چطوری!) سوار شد.
~~~
پنج دقیقه بعد، بالای بار خیابان چک‌کن

بم: «این روش ورود به کوچه‌ست؟ با موتور بکوبیم تو دیوار؟!»

سیریوس: «نه نه... فقط یه شیرجه‌ی آوانگارد.»

و بعد، بدون هشدار، سیریوس با موتور شیرجه زد به سمت دیوار آجری بین مغازه‌های خیابون چک‌کن.

بم جیغ زد: «اِلسااااااااااااااااااااا!»

اما به جای برخورد، دیوار به آرامی چرخید، باز شد، و آن‌ها درست وسط مغازه‌ی چوب‌دستی‌فروشی اولیوندر فرود اومدن. صاحب مغازه، که داشت چای می‌خورد، فنجون از دستش افتاد.

اولیوندر: «سیریوس! دوباره با موتور؟! دفعه‌ی قبل سقف منو ترکوندی!»

بم از موتور افتاد، روی زمین پخش شد، ولی سریع خودشو دوباره ساخت، مثل لگو. بعد برگشت سمت سیریوس و گفت:

«ممنونم. حالا می‌تونم وسیله‌هامو بخرم.»

سیریوس خم شد، بینی هویجی بم رو صاف کرد و گفت: «هر وقت خواستی، فقط صدای یه سگ گوگولی بزن. من میام.»

بم: «واقعاً صدا بزنم؟»

سیریوس: «آره، مثل: "اووووووووووف اوف!"»

بم نفس عمیقی کشید، صدای یخی بیرون داد: «اووووووووووووف اوف!»

مغازه منفجر نشد. ولی یکی از چوب‌دستی‌ها به صورت کاملاً تصادفی، خودش روشن شد و یک جغد رو توی مغازه به گوزن تبدیل کرد.

سیریوس با افتخار برگشت سمت بم: «تبریک می‌گم. تو رسماً وارد دنیای جادویی شدی.»
~
پایان – یا شاید فقط شروع یک زمستون خنده‌دار دیگه


---
جالب بود! اما از کجا سیریوس رو می‌شناختی و خانه شماره 12 گریمولد که نمودارناپذیره رو می‌تونستی ببینی، ولی نمی‌دونستی چطوری دیاگون بری؟

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/18 14:08:39
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1404 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
"چه کوچه‌های تو در تویی! از بس دور خودم چرخیدم، سرگیجه گرفتم! قطعا تک تک این سنگ‌فرش‌ها مرا می‌شناسند! دیگر نمی‌توانم!"
همان‌طور که کاسیوپا برای خودش غرغر می‌کرد و دور خودش می‌چرخید، چیزی را روی شانه‌ی خود حس کرد.
چیزی مانند یک دست، یک دست خیلی خیلی سرد.
"کسی آنجاست؟"
کسی دیده نمی‌شد. کاسیوپا از چیزی که حس کرده بود مطمئن بود. سعی کرد خود را نیشگون بگیرد که:

"به‌به، سلام برادرزاده‌ی خودم! چطوری به توی کله پوک دعوت‌نامه دادن؟ حتی فکرشم نمی‌کردم که اینجا ببینمت!"
"سیریوس، خودتم میدونی که من خیلی بهتر و باهوش‌تر و شجاع‌تر از توئم! نمیدونی؟"
"خیلی‌خب، دیگه کافیه. نظرت چیه کمکت کنم خانم جوان؟ به نظر میاد گم شدی، دخترک!"
کاسیوپا اما نمی‌خواست غرور خود را زیر پا بگذارد، اما مطمئنا نمی‌خواست 21 بار دیگر هم دور خود بچرخد!
"قبوله. ولی باید برام شکلات هم بخری!"
"باشه، باشه. یه شکلاتی برات بخرم که کیف کنی! (نقشه‌ی شیطانی سیریوس، خریدن لوبیاهای برتی‌باتز بود.امیدوار بود که طعم لجن دربیاید.)

*****
کاسیوپا به سنگ‌فرش‌های خیابان نگاه کرد. سعی کرد زیاد پایش را روی آن‌ها فشار ندهد، چون به احتمال زیاد می‌شکستند! برای خرید در دیاگون خیلی ذوق‌زده بود! اما فعلا وقتش نبود.
باید خودش را هرجور شده به پاتیل درزدار می‌رساند.

او از بد و بی‌راه گفتن خوشش نمیامد، ولی چه میشد کرد!؟
زانوی هردویشان خرد شده بود، و کم‌کم کاسیوپا داشت به این نتیجه می‌رسید که خود سیریوس هم نمی‌داند دارد کجا می‌رود!
"می‌دانی داری مارو کجا می‌کشانی؟"
"راستش رو بخوای، نه!"
کاسیوپا چشم‌غره‌ای به سیریوس بلک تحویل داد.
"خیلی‌خب، باشه، معلومه که میدونم دارم کجا میرم!"

*****

بعد مدتی طولانی از راه رفتن، بالاخره به پاتیل درزدار رسیدند.
انگار که آنجا بمب اتم زده‌اند! همه‌جا شلوغ بود و در آن روز گرم تابستانی، کاسیوپا حس می‌کرد می‌تواند روی کله‌ی خودش یک نیمروی خوشمزه بپزد!
"من که دیگر نای راه رفتن ندارم، صندلی پیدا کن بشینیم!"
کاسیوپا دو صندلی‌خالی‌ای را که به‌زور پیدا کرده بود عقب کشید و روی یکی از آن‌ها نشست.
"جدا از شوخی، ورودت رو به هاگوارتز تبریک می‌گم! امیدوارم مثل من یک جادوگر بزرگ بشوی! البته من که این‌طور فکر نمی‌کنم!"
"ممنون سیریوس. فکر نمی‌کردم بتوانم بدون تو به پاتیل درزدار برسم! و من هم در حد خودم ساحره‌ی درست و حسابی‌ای می‌شم، ولی نه به اندازه‌ی تو!"
سعی کردم با سیریوس مهربان باشم و کل‌کل نکنم، ولی انگار او نمی‌خواست!
"متعجبم که چطوری حتی به سر کوچه خودت را رسانده بودی!"
"سیریوس، اگه الان یه چوب‌دستی داشتم، نه‌تنها طلسمت میکردم، بلکه چوب‌دستی رو تا ته توی حلق مبارکت جا می‌دادم."

*****
صدای کشیده شدن چوب دستی سیریوس روی آجرهای دیوار برای کاسیوپا خیلی آرامش‌بخش بود، این تنها بخشی از ماجراجویی‌های بزرگ در انتظار کاسیوپا در هاگوارتز بود!
(و راستی اگر می‌خواهید درباره‌ی لوبیاهای برتی‌باتز بدانید...فقط بدانید که نتیجه‌اش زیاد جالب نبود.)

پ.ن.: سر نوشتن این داستان کلی دردسر داشتم، نوشته بودمش ولی کلا پاک شد.
بعد مجبور شدم 506 کلمه رو از اول بنویسم.
و مطمئن نیستم کاسیوپا چه نسبتی با سیریوس داره، هرجا یه چیزی نوشته بود، منم معتبر ترینش رو توی داستانم گنجوندم!
(مرسی که خوندین!)


---
مرسی از تو که نوشتی! اونم برای دومین‌بار. واقعا سخته بخوای داستانی که پریده رو از نو بنویسی. بهت خسته نباشید می‌گم!
توصیفات و دیالوگای خوبی داشتی، ولی در 99 درصد مواقع دیالوگا رو به زبان عامیانه می‌نویسیم نه کتابی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/9 16:11:06
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/9 18:24:33
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/9 18:35:23
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/3/9 19:33:54
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 22:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عالی بود! نه، واقعا عالی بود! از ساعت 4 عصر تا 9 شب بالای 97 بار اشتباه پیچیده بود!! و چون حوصله نداشت دیگه بقیه این اشتباهات رو نشمرد! کاملا پشیمون بود که تصمیم گرفته تنها بیاد تا اینکه بلأخره به پاتیل‌درزدار رسید! احساس می‌کرد کره زمین رو دور زده، و امیدوار بود کسی توی پاتیل‌درزدار باشه تا این همه راه رفتن بذای هیچ و پوچ نباشه. خوشبختانه شلوغ که نه ولی خلوت هم نبود.

اولین کاری که کرد، بدون نگاه کردن به اینکه کسی کنارشه یا اصلا صندلی که می‌خواد روش بشینه خالیه یا داره یکی رو زیر می‌گیره، این بود که خودش رو روی یه صندلی پرت کنه. تا نشست تا دم انفارکتوس میوکارد (همون سکته دیگه!)(نه رو کسی ننشسته بود) رفت رو برگشت!! مردی که اون ور میز نشسته بود با آرامش بهش گفته بود "سلام" ولی چون اینقدر سرگرم بدوبیراه گفتن به خودش بود نگاه نکرد که اونجا نشسته. مرد با لبخند گفت:
_ اوه! مثل اینکه ترسوندمت!
_ نه فقط‌... مهم نیست‌... اممم‌... سلام؟
_ سلام!(با لبخند) من ریموس لوپینم، استاد هگوارتس و‌... شکلات می‌خوری؟
و از جیب رداش یه بسته شکلات درمیاره. کریدنس هم که به مدت 5 ساعت جز فشار و ناسزا چیزی نخورده بود می‌گه:
_ ممنون منم هم‌... خب کریدنس بربون ام
_ خوشوقتم.
_ همچنین پروفسور.
کریدنس داشت تلاش می‌کرد مثل آدم شکلات رو بخوره نه مثل یه فراری از تیمارستان!
_ به سن و سالت نمی‌خوره اینجا پاتوقت باشه! احتملا واسه کوچه دیاگون اومدی. دانش‌آموز جدید هگوارتزی؟
_ آره، و به این نتیجه رسیدم اگه بخوام با این حافظم برم هاگوارتس احتمالا باید یه گشت واسه پیدا کردنم بزنن!
پروفسور لوپین آروم خندید و گفت:
_ چطور مگه؟
کریدنس هم از افتخار 97 بار مسیر اشتباه رو انتخاب کردنش گفت.
_ لاقل آخر مسیر درست رو پیدا کردی!
کریدنس در ظاهر خندید ولی توی ذهنش گفت:(شانسی پیچیدم!)
کریدنس که تازه نفسش تازه شده بود و یادش اومده بود واسه چی اینجاست از پروفسور لوپین پرسید:
_ ببخشید پروفسور، می‌شه کمک کنید برام کوچه‌ی دیاگون؟ می خوام وسایل هاگوارتس رو بخرم.
_ البته!

همراه پروفسور لوپین از در پشتی که کریدنس متوجه وجودش نشده بود وارد یه حیاط کوچیک و پر وسیل عجیب و غریب شد. حیاط به شکل یه مکعب کوچیک بدون سقف بود و دو نفری بزور اونجا جا می شدن. دور تا دور حیاط دیوارای آجری بود و ارتفاع نسبتا زیادی با سطح زمین داشت. پروفسور چوبدستیش رو از جیب رداش بیرون کشید و با یه نگاه به دیواره رو به روی در گفت:
_اممم‌... آره خودشه!
و با چوب دستیش به یه آجر عادی مثل بقیه آجر ها سه بار ضربه زد. دیوار با صدا تَرق تَرق بلندی مثل آسانسور رفت پایین و کوچه دیاگون در مقابلشون باز شد. کریدنس گفت:
_ ممنون پروفسور. خداحافظ
_ خداحافظ!
و کریدنس وارد کوچه‌ی پر نسبتاً پر تلاطم(تلاتم؟ طلاتم؟! طلاطم؟؟ نمی‌دونم!) شد.

تامام:))



---
داستان قشنگی بود و توصیفات و دیالوگای خوبی هم داشت. ماشالا پشتکارِ کریدنس با 97 بار شکست.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/8 0:31:29
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1404 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتیل درزدار — جایی برای بچه‌هایی که زود بزرگ شده‌اند


مارکوس در را هل داد. چوب پوسیده زیر دستش ناله‌ای کرد، مثل نفس پیرمردی که خواب دیده باشد زنده است.
پا گذاشت تو. سرد بود، نه از جنس هوا، بلکه از آن سرماهایی که از درون آدم را می‌جوند.

هیچ‌کس برنگشت نگاهش کند. مردها، زن‌ها، موجوداتِ کج‌وکوله‌ی پشت میزها... همه انگار بخشی از نقاشی بودند، گیر افتاده در لحظه‌ای که هرگز تمام نمی‌شود.

مارکوس هنوز بچه بود. حتی قدش به لبه‌ی پیشخان نمی‌رسید. اما در چشمانش چیزی بود سنگینی کسی که زودتر از وقتش فهمیده دنیا، جای قشنگی نیست.

قدم‌به‌قدم رفت جلو، تا رسید به میز گوشه‌ی تاریک. روی صندلی، مردی نشسته بود که نور روی صورتش نمی‌افتاد. فقط صدایش شنیده شد. آرام. صاف. مثل قطره‌ای جوهر توی لیوان شیر:

– تو دنبال قدرتی، مارکوس. اما چرا؟ بچه‌ها باید دنبال بازی باشند.

مارکوس جواب نداد. توی گلویش چیزی ساکن بود. کلمه‌ای، یا شاید درد گفتن.

مرد، که حالا کم‌کم می‌شد خطوط صورتش را دید، ادامه داد:
– قدرتی که تو می‌خواهی، از بازی نمی‌آید. از یاد گرفتن می‌آید. اما نه از کتاب‌های مدرسه... از یاد گرفتن تاریکی.

مارکوس نفسش را بیرون داد. انگار حرفی که مدت‌ها حبس شده بود، بالاخره راه خودش را پیدا کرد:
– پس یادم بده.

مرد لبخندی زد. صورتش، با آن چشم‌های خسته‌ی سبز، حالا کامل دیده می‌شد.
سالازار اسلیترین. نه مثل تصویر کتاب‌ها. بلکه واقعی، خاکی، و ترسناک... چون آرام بود.

– اول، باید انتخاب کنی که چی می‌خوای از خودت بسازی.
او دستش را بلند کرد. ناگهان، پاتیل درزدار انگار فرو رفت. دیوارها محو شدند. فقط مارکوس بود، سالازار، و مهی غلیظ که دورشان حلقه زده بود.

– یکی از ویژگی‌هات رو انتخاب کن، مارکوس. نه چیزی که دوست داری باشه. چیزی که هستی.

پسرک، بعد از لحظه‌ای فکر، زمزمه کرد:
– آموزش.

سالازار آهی کشید. نه از ناامیدی، بلکه از فهم.
– پس بگذار این تاریکی، کلاس تو باشه.

او دستش را باز کرد، و از دل مه، کتابی بی‌نام بیرون آمد. با صفحاتی که به جای نوشته، نفس می‌کشیدند.

– وقتی برگشتی به دیاگون، بگذار این ویژگی رو به دنیا نشون بدی. نه با حرف. با ساختن. با شکل دادن کوچه به چیزی که توی ذهنت هست.

سپس آرام زمزمه کرد:

– قدرت، وقتی واقعیه... که به دیگران منتقل بشه. حتی اگه اون‌ها تحملش رو نداشته باشن.




---
توصیفات و دیالوگات همگی خوب بودن و پیشبرد داستان هم همین‌طور. با این که تو این مرحله باید راه کوچه دیاگون رو پیدا می‌کردی، ولی چون هدف اصلی تاپیک یعنی آشنایی و برخورد با یکی از شخصیت‌های حاضر در سایت رو برآورده کرده بودی، مرحله بعد در انتظار توست!

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/5 20:17:10
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
اصلاً عجیب نبود که به عنوان یک ماگل‌زاده که پدر و مادرش پزشک بودن و هیچ چیز از مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز و دنیای جادو نمی‌دونستن، بعد از گرفتن نامه هاگوارتز کمی گیج بشم…!

در دنیای خودمون هر کتابی که پیدا کرده بودم رو خونده بودم و اطلاعاتم کامل بود؛ ولی خب واضحه که اینجا کتابی راجع به جادو و هاگوارتز پیدا نمی‌شه. واسه همین وقتی فهمیدم مدرسه هاگوارتز یک کتابخانه عظیم داره که هر کتابی در اون پیدا می‌شود، بیشتر از قبل به کتاب خوندن علاقمند شدم و دلم می خواست به کتابخانه‌اش برم.

حالا هم جلوی پاتیل درزدار ایستاده بودم و هیچ چیز بلد نبودم. از سر گیجی، یک ربعی میشد که به تابلوی درب و داغون بالای در خیره شده بودم. صداهایی از داخل می‌اومد، ولی نمی‌دونستم باید چی کار کنم. در بزنم؟ باز هست اصلاً؟ داشتم با خودم فکر می‌کردم که یک‌دفعه دستی روی شونم قرار گرفت…

برگشتم و به چهره ای برخودم که انگار همه از اون حرف می‌زدند: پسری با یک زخم خاص روی پیشونیش و عینکی گرد. خودشه، هری پاتر!

- سلام!

-سلام! من هرماینی گرنجر هستم، تو هم باید…

-بله، هری پاتر هستم.

-خوشبختم هری!

- منم همین‌طور هرماینی… از دور دیدم مدتی میشه که اینجایی، کمکی لازم داری؟

- راستش بله! من اولین باره به پاتیل درزدار اومدم و نمی‌دونم چطور باید وارد کوچه دیاگون بشم!

هری لبخندی زد و گفت: “بله! منم دفعه اول با هاگرید اومدم اینجا، یک مرد غول‌پیکر و مهربان… اون با چتر جادوییش در و اون دیوار آجری رو باز کرد…”

سپس هری من را به داخل میخانه هدایت کرد. بوی تند آبجو و غذا در فضا پیچیده بود. جمعیت زیادی با شنل‌های بلند و کلاه‌های نوک‌تیز دور میزها نشسته بودن و با صدای بلند صحبت می‌کردن و می‌خندیدن. یک هیاهوی جادویی همه‌جا رو پر کرده بود. هری من را به سمت انتهای میخانه راهنمایی کرد، جایی که یک دیوار آجری قدیمی و رنگ و رو رفته قرار داشت.

“اینجاست.” هری با لحنی مرموز گفت. سپس چوب‌دستیش رو درآورد و به آرامی به چند آجر ضربه زد.

باورم نمی‌شد! آجرها شروع کردند به لرزیدن و تکان خوردن. صداهای عجیبی از دل دیوار بلند شد، گویی نیرویی نامرئی داشت اون ها رو به عقب می‌روند. کم‌کم یک شکاف روی دیوار ایجاد شد و بعد، درست مثل یک در بزرگ و سنگین، آجرها شروع کردند به چرخیدن و کنار رفتن.

دهنم از تعجب باز مونده بود. یک راه باریک و تاریک باز شده بود که منتهی می‌شد به کوچه‌ای پر از نور، رنگ و جادو. حسی غریب و ناشناخته توی وجودم پیچید. ترسی آمیخته با هیجان.

هری زد روی شونه ام و گفت: “خب، نمی‌خوای زودتر خریداتو انجام بدی؟”

- خب بله، حق با توئه… ولی اینجا خیلی… خیلی عجیبه! بهم حق بده.

- بله، من هم دفعه اول همین‌طور شده بودم.

- هری! تو سال چندمی؟ فکر نمی‌کنم از سال های بالایی باشی…

- آره خب! من هم مثل تو یه سال اولیم.

- جدی؟ پس چطور چند بار به اینجا اومدی؟

بار دومیه که به اینجا میام. چیزهایی که تو و بقیه جادوگرا می‌دونید رو من همین دیروز فهمیدم. بعد از اینکه با هاگرید به اینجا برای خرید و فهمیدن زندگیم اومدیم، من دوباره برگشتم تا وسیله هایی رو از اونجایی که زندگی میکنم بردارم و دوباره برگشتم که با تو آشنا شدم!

- چه جالب! خوشحالم که دیدمت هری! حتماً داستان زندگیت شنیدنیه. پس تا اون موقع فعلاً خداحافظ.

- همچنین! امیدوارم سال خوبی داشته باشیم. فعلاً خداحافظ هرماینی!


---
خوش‌حالم به خوبی متوجه شدی که اینجا دنیای جادویی خودمون رو خلق می‌کنیم و لزوما نباید طبق کتاب پیش بری.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/2/18 16:32:42
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 20 فروردین 1404 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سنگفرش های بیچاره تازه به هوای بهاری عادت کرده بودند که قدم های شبح سفید بر تن ترک خورده شان لرزه انداخت.
موهای سپیدش در نسیم شبانگاهی به اهتزاز در می آمد و نور کم سوی کافه ی کوچک روبه رویشان چهره ی رنگ پریده اش را روشن میکرد.

جاناتان_ کلاغ سفید _ بر روی شانه ی مورگانا پرهایش را نکاند و به درِ کافه خیره شد. سرش را چپ و راست کرد و چند بار پلک زد.

_ درست اومدیم بانو؟

_ معلومه که درست اومدیم.تو به من شک داری جاناتان؟

_ نه بانوی من،فقط میخواستم یه نگاهی هم به نقشه بندازید.

مورگانا که از توصیفات قلمبه سلمبه نویسنده درباره ی خود خسته شده بود،دست در جیب ردای سفید چرکش که حالا خاکستری شده بود و اخرین بار صد سال پیش_ «زمانی که هنوز کلید دنیای جادویی را گم نکرده بود و برای پنج سال در ماتریکس گیر نیفتاده بود»_ شسته بود، انداخت و تکه کاغذی را بیرون اورد.

_ اوه بله!نقشه ی دقیق دست نویس شده ی خودم از کل دنیای...

تن نحیف کاغذ تا پایان جمله اش دوام نیاورد.تبدیل به ریزه کاغذ هایی شد و فروریخت.
در اینجا بود که جاناتان ترجیه داد وانمود کند اصلا از اول چنین نقشه ای وجود نداشته است. از آنجایی که در حال حاضر وقت نداشت به سمت کوچه ی علی چپ پرواز کند، سکوت را ترجیه داد‌.

_ هممم...خب میریم داخل!

خوشبختانه زمان اینبار با جاناتان یار بود.چرا که اگر نیم ساعت آینده به تاکسیدرمی شدن او میگذشت،زمان با ارزش بانویش جلوی در پاتیل درزدار تلف میشد.پس با منقارش لبخند پیروز مندانه ی نامرئی زد و با سیس عقاب،سرش را بالا گرفت تا در حین ورود،به عنوان یک اکسسوار روی استایل بانویش بدرخشد.

_ اع برق چرا رفت!

_ اه جاروی من تو شارژ بود!

_ برو بپرس مغازه بغلی هم برقشون رفته؟

همهمه ی مردم حاضر در کافه،با دیدن یک چراغ بانوی متحرک به سکوت پوکر فیسی تبدیل شد.
مورگانا لی فای به آرامی نسیم قطبی و به مرگباری سرمای جهنم به داخل کافه قدم برداشت و درخشید.
دیگر نوری نیاز نبود چراکه حضورش به سان ماه همه جا را روشن کرده بود.طره ی‌موهایش در وزش باد شبانگاهی دوباره در اهتزاز بود و نگاه سرد و روشنش لرزه بر اندام جادوگران...

_ آم...عذر میخوام.اگه کار شماست لطف کنید برقو برگردونید،سیگنال های رادیویی با قطعی برق ضعیف میشن.

کرک و پر برق مورگانا ریخت و برق کرک و پر جاناتان از سرش پرید!

در سکوتی مجهول،برق دوباره به فضای کافه برگشت و در پس زمینه، جمله ای شبیه (این گالادریل بازیا دیگه چیه،این دیگه چه سمی بود)، در فضای جادوگریِ قرن ۲۱ی کافه،شنیده شد.

مورگانا اگر هم میخواست قرمزی جیغ شخصیت مقابلش را نادیده بگیرد،نمیتوانست اینکه پنج سال گذشته را که به عنوان یک فنِ هزبین هتل در ماتریکس گذرانده،نادیده بگیرد.

با این وجود،با به یاد اوری شرم و حیا و شکوه و غرور و خون سلطنتی خویش،نیشش را که تا بناگوش باز شده بود،بست و گفت:
ببخشید؟!شما کی باشید؟

_ equal opportunity killer, alastor!(کشنده ی فرصت های برابر،آلیستور!)

مورگانا با جادو،منقارهای جاناتان را که تا لحظه ای پیش،با صدای مقلد واری،به عنوان یک کلاغ،شیرین کاری هایش را نشان میداد،به هم پیوند زد.

با این حال دیر شده بود و مورگانا کم کم داشت هنوز نیامده، اباهت ملکوتی اش به عنوان یک جادوگر شوم و هولناک زیر سوال میرفت.

لبخند پر از دندان های تیز الیستور،بناگوش دررفته تر شد.

_ خب بنظر میاد خودتون منو میشناسید!بهر حال ممنون بابت برگردوندن برق!

موجود سرخ پوش برگشت تا برود.اما مورگانا خوب میدانست که با تمام وجود میخواهد یک امضا از وی داشته باشد.
خوب میدانست که دخترک نوجوان درونش میخواهد جیغ بزند،شادی کند و یک عکس هم با او بیندازد.
خوب میدانست که میخواهد پیکر سرخ الیستور را با آن چشم های زرد و قرمز درخشان،لبخند تند و تیز و موهای سرخ آشفته اش،در کنار کلکسیون تاکسیدرمی اش داشته باشد.پس به ندای درونش گوش داد و گفت:
اهم...

الیستور سرش را برگرداند:
چیزی شده؟

_ خیر.چیزی نشده.فقط میخواستم بپرسم شما میدونید از کدوم طرف میشه رفت کوچه ی دیاگون؟

_ اینور

مورگانا به (اینور) نگاه کرد.چیزی جز دیواری آجری و یک میز گرد که یک پسر بچه و یک جن خانگی پشتش نشسته بودند ندید.

_ ممنونم!کاملا متوجه شدم!

اباهتش در خطر بود.ناسلامتی او زمانی خواهر پادشاه مرلین و همنشین چهار جادوگر بود.نباید گاف میداد.

_ خب چرا نمیگی نمیدونی؟

مورگانا مجبور شد در برابر نگاه کراشش الیستور از کندن کله ی جاناتان صرف نظر کند.

_ اوه البته که میدونم جاناتان!ما داریم هرروز رفت و امد میکنیم

چیزی در نگاه زرد و قرمز الیستور درخشید و گوش هایش تیز شد و به عقب رفت.با لحنی کاملا جدی گفت:
پس برای همینه که لباساتون خاکیه؟هرروز کلنگ زدن برای رد شدن از دیوار واقعا باید سخت باشه اینطور نیست؟

_ اوه همینطوره جناب الیستور.واقعا کار طاقت فرساییه.

و زیر لبی به مورگانا غر زد(برو یه کلنگ پیدا کن!).

_ اوه نیازی نیست من یکی دارم!

الیستور درحالیکه اگر فقط کمی بیشتر لبخند میزد،لبخندش از مپ خارج میشد و جهان گلیچ میداد،کلنگی را از جیب چند سانتی متری کتش در اورد.

مورگانا که فکرش را نمیکرد انقدر بلند حرف زده باشد نیم نگاهی به گوش های روباهی الیستور انداخت،صورت مانند گچش از خجالت کمی به صورتی گرایید و کلنگ را از دست الیستور گرفت.

_ ممنونم.جبران میکنم.

_ قابلی نداشت.فقط وقتی رسیدین اونور کلنگ رو بذارید پشت دیوار من بیام برش دارم.

مورگانا دوباره سری به نشان قدردانی تکان داد و کلنگ را بالا گرفت. آمد تا ضربه ی‌اول را بزند...

_‌میشه من رد شم لطفا خانوم سفیده؟

مورگانا به زیر پایش نگاه کرد.کودک سه و خورده ای ساله ای از او جلو زد.چوبدستی ای که سایزش از درازای دستش هم بلندتر بود را به چند اجر زد.اجر ها کنار رفت و دیوار از هم باز شد.گویی از اول وجود نداشته است.اینجا بود که مورگانا اولین شکست احساسی خود را بعد از چند قرن پس از مرلین،دوباره متحمل شد.همین باعث شد که در آن لحظه بخواهد که شکلات های قلبی اش را دور بریزد،دیگر ناخن تاکسیدرمی مادرش را لاک نزند و رز های سفیدش را پر پر کند و از همه مهمتر!لطف جناب الیستور را به موقع جبران کند.

_ اممم..شما هم میخواستین بیاین؟

کودک سه سال و نیمه در میان مرز دیوار ایستاده بود.وضعیت زشت بود،قبیح و مستهجن بود.مورگانا برگشت.اثری از الیستور نبود و وقتی هم برای گردن گرفتن هیچ گافی نبود.وقت این هم نبود که حس کند کودکی سه سال و نیمه از او جلوزده است، او را (خانوم سفیده) خطاب کرده است و چقدر اباهت فراموش شده اش خدشه دار شده.
پس گلویش را صاف کرد،غرور ریخته شده اش را از روی زمین جمع کرد و در آخر،طلسمی دیگر بر منقار جاناتان گذاشت و از دیوار رد شد.


---
داستان جالب و سرگرم‌کننده‌ای بود! اینم بگم که "ترجیح" درسته و گوشای الستور گوزنه نه روباه.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در 1404/1/20 23:21:59
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در 1404/1/20 23:23:37
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/21 2:42:49
در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white phantom of the opera
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 17 فروردین 1404 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چیز از یک شب لعنتی شروع شد.

هوا تاریک بود، بوی بارونِ مونده توی کوچه‌های سنگ‌فرش شده‌ی لندن پیچیده بود. شنلمو دور خودم پیچیدم و وارد «پاتیل دراز» شدم. جای کثیفی بود، همیشه هم بوده، ولی این بار یه حس دیگه‌ای داشت.

نگاه‌های بدبین و پرسشگر به سمتم پرتاب می‌شدن. من، دراکو مالفوی، وارث یکی از اصیل‌زاد‌ه‌ترین خانواده‌های جادویی، حالا توی یه مهمونخونه‌ی پر از مشنگ‌زاده و گرگینه نشسته بودم. مسخره‌ست، نه؟

نزدیک نیمه‌شب بود که تصمیم گرفتم اون کارو بکنم. آینه‌ی شکسته‌ی گوشه‌ی دیوارو نگاه کردم.

«لرد...» زمزمه کردم.

اونو صدا زدم. از اعماق ذهنم، از تهِ وجودم.

و اون اومد.

هوا سرد شد. شعله‌های شومینه یه لحظه آبی شدن. و بعد صدای اون، سردتر از یخ:
«چی می‌خوای، دراکو؟»

«می‌خوام راهو بدونم، ارباب. کوچه دیاگون دیگه مثل قبل نیست. پر شده از مأمورای وزارت‌خونه. من باید برم اونجا... باید چیزی پیدا کنم. ولی راهِ مخفی رو نمی‌دونم.»

سکوت کرد. برای چند ثانیه فقط صدای تیک‌تاک ساعت شنیده می‌شد.

و بعد... انگشت استخونیش از دل تاریکی دراز شد. روی میز چوبی اثر گذاشت، رد خط‌هایی مارپیچ. مثل نقشه‌ای رمزآلود.

«از زیرزمین پاتیل دراز رد شو. یه در مخفیه پشت بشکه‌های آب‌جو. اونجا راه قدیمیه، استفاده‌ش فقط برای خاص‌هاست. مراقب باش، دراکو. چون اگه چیزی اشتباه پیش بره... من کمکت نمی‌کنم.»

صدا محو شد. سرمایی که باهاش اومده بود، رفت.

بلند شدم. نوشیدنی نیمه‌خورده‌م رو گذاشتم. چشم کسی دنبال نکردم. قدم‌هام رو برداشتم سمت اون زیرزمین لعنتی.

و حالا...
دارم می‌رم به کوچه دیاگون. تنها، فقط با نقشه‌ای که از خود تاریکی گرفتم.



خلاقیتی که در مورد نحوه ورود به دیاگون و پی بردن بهش به خرج دادی رو دوست داشتم!

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/17 13:53:52
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 13 فروردین 1404 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود. تاریکی غلیظی مثل پرده‌ای از سایه‌های مرگبار، لندن را پوشانده بود. پاتیل درزدار در این ساعت از شب پر از ولگردهای جادویی، خلافکارهای بی‌هویت و جادوگرانی بود که از نگاه مستقیم به یکدیگر پرهیز می‌کردند.

در میان همهمه‌ی آرام و زمزمه‌های محتاطانه، در ورودی کافه با صدای خشک و محکمی باز شد. کفش‌های براق و عصای چوب آبنوس با دسته‌ی نقره‌ای از آستانه‌ی در عبور کردند. لوسیوس مالفوی، بلند قامت، با ردای سیاه مخملی که مانند سایه‌ای بی‌روح او را در بر گرفته بود، با نگاه سرد و پرتحقیرش درون کافه قدم گذاشت.

بیشتر افراد به محض دیدن او مسیر نگاهشان را تغییر دادند. برخی زمزمه‌ای کردند و از مسیرش کنار رفتند. تنها کسی که نگاهش را برنداشت، مردی بود که در گوشه‌ی تاریک نشسته بود. موهای چرب و بلند، چشمانی سرد و بی‌احساس و چهره‌ای که سایه‌های چراغ کافه رویش بازی می‌کردند. سوروس اسنیپ.

لوسیوس بدون مکث به سمت او رفت.

«اسنیپ.»

سوروس نگاهش را به چهره‌ی استخوانی لوسیوس دوخت. «باید خیلی مهم باشه که تو رو این وقت شب اینجا کشونده.»

لوسیوس عصایش را روی میز گذاشت. صدایش آرام اما تهدیدآمیز بود. «دستور ارباب. باید به کوچه‌ی دیاگون بروم.»

سوروس نفس عمیقی کشید. قبل از این‌که چیزی بگوید، صدای خنده‌ای بلند و دیوانه‌وار فضای کافه را شکافت. بلاتریکس لسترنج از کنار شومینه برخاست و با حالتی متزلزل ولی پر از هیجان، به سوی آن‌ها آمد.

«عزیزم، چرا این‌قدر جدی؟ کوچه‌ی دیاگون همون جاییه که همیشه بوده.» او لبخند مرگباری زد و به میز آن‌ها تکیه داد.

لوسیوس نگاه تحقیرآمیزی به او انداخت. «فقط باید مطمئن می‌شدم کسی من رو دنبال نمی‌کنه.»

بلاتریکس لبخندی زد که برق جنون در آن موج می‌زد. «اوه، تو همیشه این‌قدر محتاط بودی، لوسیوس؟ یا این هم یه لطف دیگه‌ست که لرد سیاه بهت کرده؟»

نام لرد ولدمورت در هوا پیچید. انگار که حتی زمزمه‌ی آن نیز هوا را سنگین‌تر کرد. در پس ذهن لوسیوس، خاطره‌ای کوتاه از نگاه بی‌روح و سرخ آن چشم‌های مارگونه جرقه زد. «برو. مأموریتت را انجام بده، لوسیوس. مرا ناامید نکن.» صدای زمزمه‌وار و کش‌دار ولدمورت هنوز در گوشش زنگ می‌زد.

سوروس نگاهش را به اطراف انداخت، سپس آرام از جای خود برخاست و همراه لوسیوس و بلاتریکس به سمت در خروجی کافه حرکت کرد. آن‌ها بدون هیچ صحبتی از در پشتی پاتیل درزدار گذشتند و وارد حیاط سنگ‌فرش شده‌ی پشت آن شدند. لوسیوس مکثی کرد، سپس عصایش را بالا آورد و به ترتیب روی چهار آجر مشخص ضربه زد.

چند لحظه گذشت و سپس، با صدای سنگین جادویی، دیوار آجری لرزید و آجرها از هم فاصله گرفتند. کوچه‌ی دیاگون، با نور فانوس‌های لرزانش، در مقابلشان پدیدار شد. اما چیزی در این شب غیرعادی به نظر می‌رسید. هوا سنگین‌تر بود، انگار که نگاهی نامرئی و بی‌رحم از دل تاریکی آن‌ها را می‌پایید.

بلاتریکس با خنده‌ای شیطانی زمزمه کرد: «خب، حالا ببینیم این‌جا چه خبره.»

لوسیوس قدم به درون کوچه گذاشت، در حالی که سایه‌ها در اطرافشان کشیده می‌شدند و نوری بیمارگونه بر سنگفرش‌های کهنه می‌تابید. سوروس آرام زیر لب گفت: «هرگز نمی‌توان مطمئن بود که اینجا کاملاً امن است.»

لوسیوس نگاهش را به مغازه‌های نیمه‌تاریک دوخت. مغازه‌های جادوکالا، فروشگاه چوبدستی اولیوندر، تمامشان در تاریکی فرو رفته بودند. در این ساعت از شب، کوچه دیاگون باید آرام و خالی می‌بود، اما چیزی در فضا تهدیدآمیزتر از همیشه به نظر می‌رسید.

بلاتریکس بی‌پروا خندید. «کسی اینجاست... و ما رو می‌بینه.»

در همان لحظه، از یکی از کوچه‌های فرعی، فریاد خفه‌ای برخاست. اسنیپ با دقت گوش سپرد و زمزمه کرد: «اینجا چیزی تغییر کرده… این کوچه دیاگون معمولی نیست.»

لوسیوس چوبدستیش را در دست فشرد. صدای خراشیده‌ای از میان سایه‌ها برخاست. «منتظرت بودیم، مالفوی…»

ناگهان، از میان تاریکی، موجوداتی با شنل‌های بلند و چشمان درخشان ظاهر شدند. آن‌ها به آرامی جلو آمدند، انگار که از وجود سه جادوگر، نیرویی تاریک تغذیه می‌کردند.

بلاتریکس چوبدستیش را آماده نگه داشت و با هیجان گفت: «حالا بریم ببینیم که این مسیر قراره چه سرگرمی‌هایی برامون داشته باشه!»

و در گوشه‌ی تاریک کوچه، جایی که هیچ نور فانوسی به آن نمی‌رسید، دو چشم سرخ همچون زغال‌های فروزان، در سکوت درخشیدند. ولدمورت نظاره‌گرشان بود...

داستان خیلی جذابی بود و از خوندنش لذت بردم.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/14 11:36:21
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 20 اسفند 1403 10:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لیسا وارد خیابانی قدیمی شد.خیابان انقدر قدیمی بود که میترسید اگر قدمی بردارد زمین زیر پایش ترک بخورد.
به سمت پاتیل درزدار راه افتاد.از شدت شلوغی انجا چشمانش گرد شد.نمیدانست چگونه باید از میان این جمعیت به کوچه دیاگون برسد.پایش را که درون مغازه گذاشت همه جا ساکت شد.همه نگاه ها سمت او برگشت و پچ پچ ها شروع شد.اه،چطور میتوانست فراموش کند.او،ان دختر دورگه ،همان که مادرش در جنگ میان انسان ها و خون اشام ها کشته شد است.همان که بسیار قدرتمند تر از بقیه است زیرا هم جادوگراست و هم خون اشام.در همین فکر ها بود که با کسی برخورد کرد.مردی قد بلند با مو های مشکی و چشمان خاکستری که میخورد اوایل دهه سی زندگی اش باشد.
لیسا:معذرت میخوام
مرد:نه بانوی جوان.من معذرت میخوام که شما رو ندیدم.
لبخندی زد که باعث شد لیسا هم لبخندی بزند.از ان مرد حس خوبی میگرفت
مرد:اوه.بزارید خودم رو معرفی کنم.من سیریوس بلک هستم و شما..؟
لیسا:لیسا تورپین
مرد که حالا نامش را میدانست خشکش زد.چرا فکر میکرد او با بقیه متفاوت است؟او هم مانند دیگران از او میترسید و فاصله میگرفت.این سرنوشتش بود.
بلک:خدای من.تو.....تو.....دختر مایکل و آلیشیا هستی؟
لیسا:بله.شما پدر و مادر من رو از کجا میشناختین.
بلک:داستانش درازه و اینجا هم جای تعریف کردن نیست.به نظر میاد که دنبال چیزی میگردی.میخوای بری کوچه دیاگون؟
لیسا :بله.شما میتونی کمکم کنی؟
بلک:بله.حتما.
و سپس چوب دستی اش را دراورد و به سمت دیواری گرفت.دیوار در مقابل چشمان حیرت زده لیسا فرو ریخت و کوچه ای پرهیاهو را نشان داد.
لیسا:خیلی ممنونم
بلک:خواهش میکنم.
لیسا میخواست میخواست وارد بشه که سیریوس بلک او را صدا کرد
بلک:هی ،تورپین.حواست باشه.توی هاگوارتز ممکنه یسری ماگل ها باشن که رابطه خوبی با خون اشام ها ندارن.قوی باش.و از خودت دفاع کن.
لیسا لبخندی به نشانه تشکر زد و سرش را تکان داد.وارد کوچه شد و صورت بلک از جلوی چشمانش نا
پدید شد


----
شروع پستت تا جایی که لیسا برای ورود به کوچه دیاگون از سیریوس کمک می‌خواد، هم توصیفاتش خوب بود و هم دیالوگ‌ها. اما تهش یکم یهویی بود انگار که بغل دیوار وایساده بودن و حتی فاصله‌ای رو تا رسیدن بهش طی نکردن که بهتر بود بیشتر در موردش می‌نوشتی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/12/20 13:16:12
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده