جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  182 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 19 تیر 1399 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
چند وقت هست که یک گربه می اید و توی پیاداروی کوچه ی ما راه میرود و به پنجره ی اتاق من نگاه می کند
چندروز بعد یه اتفاق خیلی عجیب افتاد
یک جغد امد لبه ی پنجره ی اتاق من کمی که دقت کردم دیدم یه نامه ی قدیمی به پاش وصل است نامه را باز کردم دهانم از تعجب بازماند یه نامه از هاگوارتز باورم نمی شود یکهو چشمم خورد به پایین دیدم اون گربه تبدیل شد به یک خانم با ردای سبز از پایین یه لبخند بهم زد و گفت که بهتره هر چه سریع تر راه بیفتیم...
دیگه نمی توانم تحمل کنم خیلی می ترسم نکنه توی گریفیندور نیفتم توی همین فکرها بودم که یه دختر بهم سلام کرد اینقدر هول شدم که اولش اشتباهی به فارسی سلام کردم وقتی که قیافه ی هاج و واجشو دیدم به انگلیسی گفتم : ببخشید سلام
گفت : اسم من مارتاست اسم تو چیه؟
گفتم : اسم من ستایشه
یه دختر دیگه که همون اطراف بود گفت : عجب لحجه مزخرفی داری! مال کدوم کشوری؟ چه نوع رگی داری؟
دلم می خواست فکشو بیارم پایین ولی مارتا بهم سقلمه ای زد برای همین بهش گفتم :اهل ایرانم و مشنگ زاده هستم
گفت : معلوم بود راستی اسم من هلن است بعدا می بینمت گندزاده خداحافظ
_ هلن مالفوی
_اسلایترین
مارتا گفت : ناراحت نشو خانواده مالفوی از این بهتر نمی شه
-مارتا ویزلی
_گریفیندور
-ستایش طاهرزاده
لحظه موعود فرا رسید این کلاه سرنوشت منو تعیین می کند ستایش ارامش خودتو حفظ کن
-خب خب اینجا چی داریم؟ یک دختر باهوش سخت کوش و عادل فک کنم هافلپاف خوب باشه
_نه نه هافلپاف نه
_پس با این حساب ریونکلای هم برات خوبه
_نه نه خواهش می کنم گریفیندور خواهش می کنم
_گریفیندور شجاعتت تعریفی نداره اما دختر مهربانی هستی حالا که خودت دوست داری باشه پس ...
گریفیندور
-ممنون قول میدم لیاقت این گروه رو داشته باشم
حالا با ارامش و خوشحالی وصف ناپذیری در کنار مارتا و بقیه گریفیندوری ها هستم
این بهترین شب عمرم است
گروهبندی


پاسخ:
سلام، خوش اومدی به کارگاه.
پست خوبی بود. روند جالبی داشت اما... به طور کامل کپی ای از پست کاربر لاوندر براون بود که پیش‌تر همین‌جا پست زده بودن و این باعث میشه که قسمت خلاقیت پست رو از دست بدی. قبل از ادامه چندتا نکته ی ظاهری با یه نقل قول از پستت بگم:


" توی همین فکرها بودم که یه دختر بهم سلام کرد.
این‌قدر هول شدم که اولش اشتباهی به فارسی سلام کردم. وقتی که قیافه ی هاج و واجشو دیدم به انگلیسی گفتم:
- ببخشید سلام!
-اسم من مارتاست. اسم تو چیه؟
-اسم من ستایشه.

یه دختر دیگه که همون اطراف بود گفت:
- عجب لهجه مزخرفی داری! مال کدوم کشوری؟ چه نوع رگی داری؟
"


همونطور که احتمالا خودت هم متوجه شدی، الان پستت برای خوندن راحت تر و روون تر شد و این سه تا دلیل داره:
یک اینکه املای صحیح کلمات روی روونی متن تاثیر می‌ذاره، مثلا "لهجه" درسته نه "لحجه".
نکته ی بعدی علامت های نگارشیه که نکته ی خیلی مهمی توی پسته و برای خوندن و روونی الزامیه.
نکته ی سوم هم اینه که ما اینجا دیالوگ ها رو به این شیوه ای که بالاتر دیدی، یعنی یه توصیف از گوینده، اینتر و - می‌نویسیم که هم ظاهر تمیز تری داره هم راحت تره خوندنش.
برای آوردن توصیف بعد از دیالوگ هم از دو اینتر استفاده میشه که مرتب تر باشه.
همچنین نیاز نیست هی "فلانی گفت" رو بیاری. وقتی توصیف خاصی قرار نیست داشته باشی و مکالمه بین دونفره، با همون یه اینتر و - گوینده مشخص میشه.

در نهایت با نکاتی که گفته شد، ازت می‌خوام با توجه به نکاتی که گفتم یه داستان دیگه، خلاق تر، و مرتب تر برامون بنویسی و همینجا ارسال کنی.
تا اونموقع...

تائید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط طاهرزاده در 1399/4/19 13:42:57
ویرایش شده توسط طاهرزاده در 1399/4/19 13:45:24
ویرایش شده توسط طاهرزاده در 1399/4/19 13:51:44
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/19 14:31:06
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/19 14:41:06
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 19 تیر 1399 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی ۱٠

موضوع: یکی از خاطرات هری


هری: هاگرید اینجا دیگه کجاست؟
هاگرید: میلیون ها بار بهت گفتم به من بگو عمو!
هری: خب، عمو اینجا کجاست؟
_ اها حالا شد.اینجا کوچه ی دیاگونه.
-چرا اومدیم اینجا؟
- خیال داری میزاشتم تو اون دنیای عجیب و غریب بمونی
-اینجا عجیب تر از اونجاست. خیلی عجیب تر
-اما به نظر من اونجا عجیب تره. اونا ظرف هاشون رو با دست میشورن یا میندازن تو یه ماشین به اسم ماشین ظرفشویی در صورتی که میتونن با یه ورد ظرف هاشون رو بشورن واقعا که احمقانه ست.
-اما به نظر من خیلی هم عادیه.
-بخاطر اینکه اونجا بزرگ شدی از موقعی که بچه بودی من مخالف بزرگ شدنت تو دنیای مشنگی بودم بنظر من یه جادوگر که پدر و مادرش هم جادوگر بودن باید تو دنیای جادو بزرگ شه.
-چرا؟
- این نظر منه شاید بقیه نظرات دیگه ای داشته باشن هری.
- اما به هر حال ممنونم که از دست دروسلی ها نجاتم دادی واقعا اذیتم میکردن.
- خیلی خب رسیدیم. اینم از فروشگاه لوازم جادوگری.
- هاگرید، ببخشید عمو اینا دیگه چی ان؟
- اینا ردا های هاگوارتزه یه ساده رو بردار.
- چرا؟ من از اون هایی که رنگ قرمز داره دوست دارم.
- نه هری! باید ساده برداری تا وقتی که کلاه گروهبندی گروه تو رو مشخص کنه.
- کلاه گروهبندی؟
- اره مشخص میکنه که بری گریفندور، اسلیترین، ریونکلاو یا هافلپاف
- اینا دیگه چی ان؟
- اینا چهار گروه هاگوارتز هستن که کلاه گروهبندی مشخص میکنه که باید بری تو کدوم از این گروه ها.
- اها بعدش باید از اینا بخرم؟
- الان ساده میخری بعد از اینکه گروهبندی مشخص شد خود مدرسه بهت لباس میده.
- فهمیدم
- بیا یدونه از این چوب ها برای خودت انتخاب کن.
- وای اینا چوب های جادوگری ان؟
- اره هری این چوب بیشتر برای تو مناسبه.
- پس همین رو برمیدارم.
- خوبه! اینم از چوب دستی اون کتاب ها رو هم بردار که دیگه کارمون تموم شه.
هرماینی و پدر و مادرش وارد فروشگاه میشوند. ناگهان هرماینی فریاد میزند: وای بابا! این هری پاتر معروفه.
سپس با عجله به سمت او میدود و میگوید: وای خدای من تو هری پاتری؟ من هرماینی گرنجر ام خیلی خوشحالم که تو رو میبینم. فقط چند تا سوال ازت دارم. سوال اول: وقتی زخم رو روی پیشونیت گذاشت درد داشت؟ سوال دوم: چه کسی تو رو از اونجا نجات داد؟ سوال سوم: چرا تا الان تو دنیای جادوگری زندگی نکردی؟ سوال چهار....
هری حرفش را قطع میکند: ببخشید هرماینی از اشناییت خوشحالم اما اینایی که میگی رو من اصلا یادم نمیاد چون خیلی بچه بودم.
هرماینی: ببخشید انقدر هیجان زده بودم که به این چیزا اصلا فکر نکردم.
در همان هنگام خوانواده ی ویزلی نیز وارد فروشگاه میشوند.
اقای ویزلی: وای خدای من تو هری پاتری؟
هری: بله اقا.
ران درحالی که دست هری را سفت گرفته بود و محکم تکان میداد گفت: اوه سلام هری. من ران ویزلی هستم و از اینکه دیدمت واقعا خوشحالم.
هری: منم از اشناییت خوشحالم ران.
ران به طرف هرماینی میرود و میگوید: و شما؟
هرماینی: اوه سلام من هرماینی ام، هرماینی گرنجر من تازه با هری دوست شدم.
هری: پس فکر کنم باید دوستی مون سه نفره باشه مگه نه؟
ران: دقیقا یه دوستی بی نقص.
هاگرید: هری میبینم که دوست پیدا کردی پس به رسم مهمان نوازی همه ی شما امشب شام میاید خونه ی من.

پاسخ:
سلام، خوش اومدی به کارگاه.
داستانت به مقداری که لازمه خلاقیت داشت، یعنی اتفاقات اتفاقات کتاب نبود و این چیز مثبتیه. قبل از رسیدن به باقی بخش ها، یسری نکته درمورد ظاهر پستت رو با یه مثال برات توضیح بدم:

"سپس با عجله به سمت او میدود و میگوید:
- وای خدای من تو هری پاتری؟ من هرماینی گرنجرم. خیلی خوشحالم که تو رو میبینم. فقط چند تا سوال ازت دارم. سوال اول، وقتی زخم رو روی پیشونیت گذاشت درد داشت؟ سوال دوم، چه کسی تو رو از اونجا نجات داد؟ سوال سوم، چرا تا الان تو دنیای جادوگری زندگی نکردی؟ سوال چهار....

هری حرفش را قطع کرد.
- ببخشید هرماینی. از اشناییت خوشحالم، اما اینایی که میگی رو من اصلا یادم نمیاد چون خیلی بچه بودم. "


نکته ی اول اینکه اینجا برای نوشتن دیالوگ ها، یه اینتر بعد توصیف می‌زنیم و با - دیالوگ رو شروع می‌کنیم، علامت های نگارشی هم اینجا خیلی مهمن و باید رعایت بشن.
نکته ی دوم هم اگر قراره بعد از دیالوگ دوباره توصیف بیاریم این‌بار "دوتا" اینتر می‌زنیم تا ظاهر پست مرتب تر و خوانا تر باشه.
نکته ی آخر هم اینکه همیشه قبل از دیالوگ نیاز نیست بگیم "فلانی گفت" "فلانی پرسید" یا فعل هایی از این قبیل، بلکه می‌تونیم با آوردن یه توصیف ساده قبل دیالوگ گوینده‌ش رو مشخص کنیم.
در نهایت، پست قشنگی بود. اینکه اتفاقات جدید بود رو دوست داشتم، جا داشت بیشتر روی توصیف فضا و احساسات کار کنی، یعنی صرفا دیالوگ نباشه و با توصیف نشون بدیم حس کاراکتر هارو. اما این‌ها نکاتی‌ان که با وارد شدن به ایفای نقش حل میشن.
پس بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلفینی در 1399/4/19 11:50:36
ویرایش شده توسط دلفینی در 1399/4/19 11:51:51
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/19 12:10:17
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/19 12:12:36
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 18 تیر 1399 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره پنج کارگاه داستان نویسی
من و کلاه گروهبندی
به سبک خاطره نویسی

نمیدانم؛شاید امروز عجیب ترین و خارق العاده ترین روز زندگی یازده ساله ی من باشد.تا یک هفته پیش، فکر میکردم یک دختر دیوانه و غیرعادی و بدجنسی هستم و بی آنکه واقعا بخواهم(البته دیگران فکر میکردند از عمد این کار را کرده ام)دماغ دخترخاله ی وراجم را به گلابی تبدیل کرده ام.هیچ کس نمیتوانست درک کند که چطور اینکار را کرده ام.خودم هم نمیتوانستم. از من خواستند دماغ او را دوباره به حالت اولش دربیاورم اما نمیدانستم چطور آن کار را کرده ام.چه برسد به آن که برعکسش را انجام بدهم.اما خوب،وقتی عصبانیتم فروکش کرد دماغ اوهم به دماغ معمولی تبدیل شد.(هرچند به نظر من دماغ عادی اش هم فرقی با گلابی نداشت)
چه می گفتم؟آها! یک هفته پیش نامه ای برایم رسید که با هر نامه ی دیگری فرق داشت.کاغذش پوستی بود و برای من آمده بود.حامل آن هم یک جغد خاکستری رنگ بود.قبلا هری پاتر خوانده بودم و حدس زدم که چیست.اما باورم نمی شد که واقعا یک مشنگ زاده باشم.مامان گفت:
-این هم لابد یک شوخی احمقانه ی دیگر از طرف دوستانت است!
اما باور نکردم.یعنی،راستش،باور کردم،اما تردیدم با دیدن زن قدبلندی که به دنبال من آمده بود تا مرا به کوچه ی دیاگون ببرد از بین رفت.اولش مادرم باور نمیکرد.همینطور پدرم و هینطور خواهر مشنگم.و تقریبا هم خودم.اما آن خانم باحوصله شروع به توضیح دادن کرد.اینکه من به دلیل ایرانی بودن باید به مدرسه ی دورمشترانگ در روسیه می رفتم که به ما نزدیک تر بود،اما چون از زبان های دیگر فقط انگلیسی می دانستم مرا به هاگوارتز می برند.همه چیز برایم روشن شد.
یک هفته از آن روزگذشت و من در صف کلاه گروهبندی ایستاده بودم.دختر یازده ساله ی پشت سرم روی شانه ام زد و به انگلیسی پرسید:
-اسمت چیه؟
خدارا شکر کردم که انگلیسی بلدم و اسمم اسمی است که تلفظش برای اهالی لندن سخت نیست.گفتم:
-هلنا.تو چی؟
گفت:
-تئودورا.از کجا میای؟
-از ایران.
دختر زد زیر خنده و گفت:
-نمیدونستم ایران هم جادوگر داره!
ناراحت شدم.گفتم:
-میبینی که داره.تو اهل کجایی؟
-لندن.
سری از روی خشنودی تکان دادم اما در ذهنم فهمیدم که اگر قرار باشد در هاگوارتز دوستی پیدا کنم، بهتر است کسی باشد که به ملیتم اهمیت ندهد.اماتئودورا دست بردار نبود:
-تو تنها جادوگر ایران هستی؟
-نه.جادوگرای ایرانی روسی بلدن و به دورمشترانگ میرن.
-تو چرا نرفتی دورمشترانگ؟
-چون روسی بلد نیستم.
-اصیل زاده ای؟
-نه...هیچ کدوم از بستگان من جادوگر نیستن.
-پس گندزاده ای!
شاید اگر پروفسور مک گونگال اسمش را صدا نزده بود همانجا به رسم مشنگ ها با مشت به دماغ قلمی اش کوبیده بودم. اما طنین صدای پروفسور مک گونگال در سرسرا پیچید:
-تئودورا تورنس!
او به سوی کلاه رفت و روی صندلی نشست.کلاه روی موهای بورش قرار گرفت.شکافی مثل دهان در لبه ی کلاه باز شد و فریاد کشید:
-اسلیترین!
دانش آموزان اسلیترین دست زدند و تئودورا با نگاهی سرشار از غرور به سوی میز اسلیترین رفت. شروع کردم زیر لب به او فحش دادن.به فارسی فحش دادم تا کسی نفهمد چه میگویم.صدای پروفسورمک گونگال دوباره به گوش رسید:
-هلنا صوابیان!
لهجه اش در خواندن اسمم افتضاح بود.گونه هایم سرخ شد و به سمت صندلی رفتم.نمیدانستم آن نگاه های حیرتزده و آن پچ پچ ها جذب کدام خصلت من شده اند.اسمم؟ملیتم؟یا ردای سیاه رنگم که به اندام لاغرم زار میزد؟
روی صندلی نشستم.طره ای از موهای خرمایی رنگم را از صورتم کنار زدم و چشمانم را بستم.کلاه به نرمی روی سرم قرار گرفت.صدایی شبیه به زمزمه در سرم پیچید:
-اوه!تو اهل اینجا نیستی! بگذار ببینم....ولی فقط به درد هاگوارتز میخوری نه جای دیگه....امممممم....نمیدونم....تو خیلی شجاعی....و خیلی حساس...این رو میشه از تفکرت نسبت به تئودورا تورنس فهمید....و خیلی باهوش....و بی نهایت هم درسخون...وای! تا به حال دختری ندیده بودم که به اندازه ی تو عاشق خودنمایی باشه...
شاید باید در ذهنم جوابش را میدادم اما هر آنچه می گفت حقیقت محض بود و برای پاسخ دادن به آن ناتوان بودم.
-مهم نیست از کجا اومدی...تو برای همه ی گروه ها یه نعمتی....خودت دوست داری کجا باشی؟نه بگذار حدس بزنم!میدونم که این گروه رو دوست داری!
و فریاد زد:
-گریفندور!
سر از پا نمی شناختم.در پناه تشویق ها،به سمت میز رفتم و روی لبه ی صندلی نشستم.پسری با موهای سیاه و ژولیده که مقابل من نشسته بود،جام آب کدوحلوایی اش را رو به من بالا برد و لبخند زد.
امشب شگفت انگیز ترین شب عمر من بود.همه چیز عالی بود.

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی خیلی خیلی خوش اومدی.
خلاقیت توی داستانت خیلی به چشم می‌اومد و این نکته ی حائز اهمیت و مثبتیه. داستان جالبی بود. سیر شخصیتی و برخورد اون دختر با هلنا هم قشنگ بود. فقط یسری نکات ظاهری اول از همه تو چشم بود که نیازه درموردش بگم:

"شاید اگر پروفسور مک گونگال اسمش را صدا نزده بود، همانجا به رسم مشنگ ها با مشت به دماغ قلمی اش کوبیده بودم.
اما طنین صدای پروفسور مک گونگال در سرسرا پیچید:
-تئودورا تورنس!

او به سوی کلاه رفت و روی صندلی نشست. کلاه روی موهای بورش قرار گرفت. شکافی مثل دهان در لبه ی کلاه باز شد.
-اسلیترین!"

اولین نکته اینکه وقتی بعد از دیالوگ توصیف میاریم اول باید دوتا اینتر بزنیم که قاطی نشن و خوندنش راحت باشه. نکته ی دوم اینکه توی پست هایی که بلندن (مثل پست تو) نیازه با اینتر توصیف ها رو از هم جدا کرد که سخت نشه خوندنشون. و نکته ی آخر اینکه همیشه لازم نیست قبل از دیالوگ بگیم "فلانی گفت" "فلانی پرسید" یا از این قبیل. می‌تونیم صرفا یه توصیف ازش بیاریم که نشون بدیم دیالوگ از کی بوده و بعد دیالوگو بنویسیم.
در آخر، داستان خیلی جالبی بود..تقریبا همه چیش به اندازه ی کافی بود، البته میشد یه سری جاهاش رو فاکتور گرفت و ننوشت، یا کامل تر نوشت. اما برای کارگاه کافی بود.
پس بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (27.61 KB)
43693_5f05d6ee0ddbc.jpg 300X353 px
ویرایش شده توسط girl در 1399/4/18 18:49:40
ویرایش شده توسط girl در 1399/4/18 18:51:45
ویرایش شده توسط girl در 1399/4/18 18:53:55
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/18 18:57:37
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1399 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۶ کارگاه داستان نویسی

تصویر تغییر اندازه داده شده


جیمز پاتر، سیریوس بلک و ریموس لوپین سه دوست صمیمی باهوش و شجاع در سومین سال تحصیلشان در مسیر هاگوارز با قطار سریع السیر سرخ رنگ هاگوارز بودند:


در این بین اتفاق و مکالمه هایی در بین این سه نفر در جریان بود

سیریوس بلک با حالتی ستیزه جویانه به روزنامه پیام امروز نگا ه کرد وگفت :

چی دارم می بینم :

قیمت شیر و ماست لبنیات ۲۵ درصد افزایش داشته

اجاره خانه و مسکن گرون شده چی به گزارش خبرنگار
به علت گرانی مسکن مردم پشت بام هایشان را اجاره دادند

خبر گزاری پیام امروز

گروووووووووپ


جمیز روزنامه را با سرعت از دست سیریوس میگیرد و میگوید :


چی نرخ بیکاری افزایش داشته یکی از مدیرا اختلاص کرده چه چرت پرتی

ریموس لوپین با حالتی هیجان زده می گوید :

بیاین حرفو عوض کنیم در باره ی گردش هاگزمید شنیدید میگن پر از بازی های جادویی و تنقلاته من که حتما میرم

شما چی جیمز سیریوسش ما دوتا هم میاین

سیریوس گفت: من که به زور اجازه گرفتم پدرم میگه اونجا در شعن ما نیست پر از گند زاده ها و دورگه هاست .


جیمز گفت : کی ماه کامل میشه حوصلم سر رفت

ریموس گفت : با احتساب حسابی که من انجام دادم ۳ روز ۵۰ دقیقه ی دیگه

در همین هنگام پیتر پتی گرو وارد کوپه ان سه دوست می شود


سیریوس با حالتی ازرده خاطر گفت :
باز این دست پا چلفتی اومد

جیمز گفت : خواهشا این حرفا رو پیش پیتر نگو خودت که میدونی حوصله دعوا ندارم
مگه نه لوپین

لوپین با حالتی عجیب گفت : عععع اره درست میگه جیمز تو هیچی نگو

سیریوس گفت : از اونجا که دلم میخواد سر به سرش بذارم و لی شما نمیخواید کاریش ندارم

------
پاسخ:


سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

داستان جالبی بود ولی چند تا نکته مهم وجود داره:

اولی اینه که اشکالات تایپی نسبتا زیادن. بعضیاشون با دو بار خوندن داستانت قبل ارسال برطرف میشن. بعضیای دیگه نیاز به دیدن شکل صحیح لغات و تکرار و تمرینشون دارند.

مثلا هاگوارتز بجای هاگوارز، اختلاس بجای اختلاص، شأن بجای شعن و...

نقل قول:
جیمز گفت : خواهشا این حرفا رو پیش پیتر نگو خودت که میدونی حوصله دعوا ندارم
مگه نه لوپین

نکته بعدی که خیلی مهمتر هم هست علائم نگارشین. در هیچ صورت جملاتمونو بدون علائمی مثل نقطه یا علامت سوال و تعجب و... رها نمی کنیم. ضمنا میتونی دیالوگاتو به شیوه ای که پایین مثال میزنم بنویسی:

"جیمز گفت:
-خواهشا این حرفا رو پیش پیتر نگو! خودت که میدونی حوصله دعوا ندارم. مگه نه لوپین؟"


در مورد کاربرد شکلک ها هم نکاتی هست اما به نظرم توی ایفای نقش بهتر میتونی تمرین کنی و یادشون بگیری. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Adrienne در 1399/4/17 20:12:04
ویرایش شده توسط Adrienne در 1399/4/17 20:50:32
ویرایش شده توسط Adrienne در 1399/4/17 20:54:12
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/4/17 22:24:20
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1399 13:52
نمایش جزئیات
آفلاین
حرف زدن دابی با هری

هری روی تختش دراز کشیده بود و داشت به سال جدید فکر می‌کرد ، ناگهان جلویش یک موجود عجیب با چشمان بزرگ سبز و گوش های بزرگ ظاهر شد. هری متعجب به موجود نگاه کرد، ناگهان یادش افتاد او دابی است و با خوشحالی گفت:«دابی ،تو اینجا چه میکنی؟»
-سلام هری ،چطوری ؟
-خودت چه فکر میکنی به نظرت با دورسلی ها حالم خوب باشد؟؟
دابی پوزخندی زد ،هری تا حالا ندیده بود که دابی به او پوزخند های شیطانی بزند و کمی به شک افتاد🤔. دابی همیشه به او احترام قائل بود،چیزی نگفت .
- هری ،به نظر من تو خیلی از خود راضی هستی
هری چشمانش گرد شد. حالا مطمئن بود این موجود دابی نیست.
- تو کی هستی؟😮تو دابی نیستی دابی اینگونه با من رفتار نمیکرد.
- کی گفته من دابی هستم؟ 😈من فقط قیافه ام مانند اوست. دابی مرده!!!
چشمان هری پر از اشک شد.
-یعنی چه؟من به اون نیاز دارم😭تو کی هستی و چرا دابی را کشتی؟؟؟
تا هری خواست به طرف چوب دستی اش برود موجود کپ دابی تبدیل به انسان ناشناس شد
- دابی جلوی کارهای منو میگرفت،خودش موی دماغم شد من هم کشتمش!
ناگهان ناشناس به طرف هری طلسمی روانه کرد و هری همه چیز از مدرسه هاگوارتز تا وجود رون و هرمیون از یادش رفت و حالا چیزی در حد یک ماگل در حافظه اش مانده بود.

------
پاسخ:


سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

جالب بود. اما چند تا نکته:

نقل قول:
-خودت چه فکر میکنی به نظرت با دورسلی ها حالم خوب باشد؟؟
دابی پوزخندی زد ،هری تا حالا ندیده بود که دابی به او پوزخند های شیطانی بزند و کمی به شک افتاد

سعی کن بعد اتمام دیالوگ و قبل از شروع کردن توصیفاتت بینشون با دوتا اینتر فاصله ایجاد کنی تا ظاهر داستانت منظم تر بشه.

از نکته قبل مهمتر اینه که نیازی نیست دیالوگ هارو مثل توصیف ها با لحن ادبی بنویسیم...دیالوگ ها باید عین محاورات روزمره باشن.

کلماتی مثل "چه"، "باشد"، "را"، "اینگونه"، "اوست" و... که توی دیالوگ های داستانت استفاده کردی کلمات ادبی هستند. توی محاورات عادیمون مثلا بجای "چه" میگیم "چی" یا "باشد" رو میگیم "باشه" یا "را" رو میگیم "رو" "اینگونه" رو میگیم "اینطوری" و...

"-خودت چی فکر میکنی؟ به نظرت با دورسلی ها حالم میتونه خوب باشه؟

دابی پوزخندی زد، هری تا حالا ندیده بود که دابی به او پوزخند های شیطانی بزند و کمی به شک افتاد."


نکته بعدی اینکه:

نقل قول:
-یعنی چه؟من به اون نیاز دارم��تو کی هستی و چرا دابی را کشتی؟؟؟
تا هری خواست به طرف چوب دستی اش برود موجود کپ دابی تبدیل به انسان ناشناس شد

استفاده از چندتا علامت سوال پشت سر هم، به سوالی تر شدن جمله کمکی نمی کنه. همون یدونه علامت سوال برای نشون دادن لحن جمله کافیه. اما رها کردن جملات بدون علامت جالب نیست! در هیچ صورت نباید جملات رو بدون علامت رها کرد حتی اگر مثلا در آخر جمله ت شکلک گذاشته باشی.

"-یعنی چی؟ من به اون نیاز دارم! تو کی هستی و چرا دابی رو کشتی؟

تا هری خواست به طرف چوب دستی اش برود موجود کپ دابی تبدیل به انسان ناشناس شد."


و اینکه بهتره از این شکلک ها استفاده کنی که از طریق این نماد در دسترست قرار می گیره.

از این شکلک ها هم معمولا بین توصیفامون استفاده نمی کنیم بلکه در آخر دیالوگ ها ازشون استفاده می کنیم.

موفق باشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/4/17 15:12:23
فقط لرد
زنده باد لردسیاه🥰
زنده باد اسلایترین🤪
زنده باد شرارت واقعی😍
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1399 17:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره
۱۶


جیمز پاتر، سیریوس بلک و ریموس لوپین در سومین سال تحصیلشان در هاگوارز در قطار سریع السیر سرخ رنگ هاگوارز مشغول گفتگو در باره رفتن به هاگذمید بودند .

سیریوس بلک گفت : شما دوتا درباره رفتن به هاگذمید شنید میگن پر تنقلاته و وسایل مختلفه من که به زور از پدر مادر اجازه گرفتم اخه اونا میگن هاگذمید یه جایی برای گند زاده ها و دورگه هاست .

تو چی جیمز ریموس شما هم میاین .

جیمز پاتر گفت : اره منکه میام تو چی لوپین میتونی به خاطر اون گازه بیای .،

ریموس لوپین : اگه نزارن من من بیام چکار کنم

سیریوس گفت : چرت پرت نگو ما چیز هایی داریم که اونا تو خوابشونم ندارن
و من فکر هایی تو سرم دارم ولی فعلا به هیچکی نمیگم
اخه اون دست پاچلفتی هاگذمید مون رو خراب میکنه .



در همین هنگام دم باریک وارد کوپه ان سه نفر میشود


جیمز پاتر : سیریوس اونا رو به دم باریک نگو خودت که میدونی

سیریوس بلک : چی فکر کردی معلومه که نمیگم .

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی خیلی خوش اومدی
بزرگترین ایرادی که توی پستت هست، در بخش ظاهر اونه، که اول اون رو با یه مثال توضیح میدم و بعد به محتوا می‌پردازیم.

"سیریوس بلک گفت:
- شما دوتا درباره رفتن به هاگزمید شنیدین؟ میگن پر تنقلات و وسایل مختلفه. من که به زور از پدر مادرم اجازه گرفتم. اخه اونا میگن هاگزمید یه جایی برای گند زاده ها و دورگه هاست. شما چی جیمز و ریموس؟ شما هم میاین؟

جیمز پاتر گفت:
- اره منکه میام. تو چی لوپین؟ میتونی به خاطر اون گازه بیای...؟
"


همونطور که احتمالا خودت هم متوجه شدی، الان پستت برای خوندن خیلی خیلی راحت تر و روون تر شد و این سه تا دلیل داره:
یک اینکه املای صحیح کلمات روی روونی متن تاثیر می‌ذاره، مثلا "هاگزمید" درسته نه "هاگزمید".
نکته ی بعدی توی فعل هات بود، "شما دوتا" رو به همراه فعل "شنید" آوردی که از نظر نگارشی غلطه، چون شما دوم شخص جمع و شنید، سوم شخص مفرد هستش.
نکته ی دیگه علامت های نگارشیه، که به کلمه قبلی می‌چسبن و قبل از کلمه ی بعدی یه فاصله قرار می‌دیم.
نکته ی آخر هم درمورد نحوه ی نوشتن دیالوگ ها و توصیف ها و جدا کردن اون هاست، که اینجا به شیوه ای که بالاتر مثال زدم این کار رو انجام می‌دیم.

درمورد محتوا هم، شدیدا عجله توش به چشم می‌خورد، صرفا دیالوگ های سریعی می‌دیدیم که با اون ایرادات نگارشی قابل فهم هم نبودن.
در نتیجه با این سطح، نمی‌تونم اجازه ی وارد شدن بهت بدم. پس ازت می‌خوام بیشتر به موقعیت ها و احساسات شخصیت ها دقت کنی، نکات ظاهری رو حتما بهشون اهمیت بدی تا پستت قابل خوندن باشه و با یه کارگاه دیگه پیشمون برگردی.
تا اونموقع...

تائید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Adrienne در 1399/4/16 18:00:14
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/16 18:01:45
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1399 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
►تصویر شماره 3 کارگاه داستان نویسی◄


رقصی حسرت بار

"-هی سوروس کجا داری میری؟
صورتش را برگرداند؛کسی نباید اشک هایش را می دید.«جناب مدیر فقط خواستم یه کم قدم بزنم»
دامبلدور چشمکی زد و گفت«خوش بگذره»"

در راهرو پیچید و منتظر ماند سایه لرزان دامبلدور محو شود. مسیرش را ادامه داد،اشک ها چون ستاره های درخشانی در میان شب ردایش محو می شدند.سایه غم بر روشنای وجودش سایه افکنده بود.وجودش خود مسیر را میافت.در سکوت فریاد می زد،غمی که بر قلبش چنگ انداخته بود و فقط دلش می خواست لحظه ای دیگر او را ببیند.
پارچه بر روی آینه را به گوشه ای انداخت.بخارهای مه آلود میان آینه چرخیدند و به روز جشن بازگشت:
" چراغهای تالار بالای سرشان سوسو می زدند و آن دو در جهان خودشان بودند.موهای آتشین لیلی وجودش را گرم می کرد،در میانه تالار می چرخیدند و می رقصیدند.موسیقی در زمان محو شد و لیلی سرش را بر روی سینه اش گذاشت.لبخندی زد و موهایش را لمس کرد."
گونه های خیسش او را از رویا بیرون کشید.قلبش را لمس کرد،گرمای وجود لیلی در سینه‌اش تپید.در حالیکه جهان حسرت هایش او را در گردابی غرق می کرد،پارچه را بر روی خوشی ها و حسرت هایش کشید و در حالیکه اشک هایش را پاک می کرد اتاق را ترک کرد.

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی خیلی خوش اومدی.
داستان قشنگی بود. شروع کردن داستان با دیالوگ بنظرم خیلی جالب نیست، اما اینجا با آوردن اسم سوروس توی دیالوگ اول و مشخص کردن نقش اول داستانت، به اهمیت دیالوگت اضافه کردی و کار خوبی بود. قبل از ادامه دادن، یه سری نکات درمورد ظاهر پستت بگم:

"-هی سوروس کجا داری میری؟

صورتش را برگرداند؛ کسی نباید اشک هایش را می دید.
- جناب مدیر، فقط خواستم یه کم قدم بزنم.

دامبلدور چشمکی زد و گفت:
-خوش بگذره!

در راهرو پیچید و منتظر ماند سایه لرزان دامبلدور محو شود.


توی جادوگران، ما برای آوردن دیالوگ ها از این شکلی که بالاتر دیدی یعنی - دیالوگ بعد دوتا فاصله و توصیف استفاده می‌کنیم. که هم باعث میشه ظاهر تمیز تری داشته باشه پست، هم برای خواننده خوندنش راحت تر باشه.
در آخر، داستان قشنگی بود. توصیفات جالبی داری که نشون میده اصول نوشتن رو بلدی. یه سری جاها جا داشت که بیشتر روی احساسات و اتفاقات مانور بدی اما همین اندازه ای که انجام داده بودی هم برای این مرحله کافی بود.
پس بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط m&m در 1399/4/15 14:53:58
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/15 17:18:31
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1399 07:11
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


ببخشید یه خورده شبیه کتابه ولی سعی میکنم تفاوت‌هایی رو ایجاد کنم تا حتی از کتاب هم بهتر بشه.





هری در حالی که با مهربانی به دابی لبخند میزد، کتاب‌های روی تخت رو کنار زد تا برای دابی جا باز کنه: <بابایی، بیا بشین اینجا ببینم. میدونی چه قد دلم برات تنگ شده بود؟>

دابی که بعد از ۵ سال کار بی وفقه تو خونه‌ی هری، به این رفتار هری عادت کرده بود، بدون اینکه چیزی بگه، پرید روی تخت و نشست کنار هری. هری هم با آرامش و متانت شروع کرد به ماساژ دادن گردن دابی: <به‌به، چه جوون خامی...چه روبالشی قشنگی... تازه خریدی؟>

دابی: .<نه قربان، اگه یادتون باشه اینو پارسال وینکی برام از هند آورده بود.>

هری: <هوم... وینکی رو یادمه. خوب چیزی بود. بزرگ بود. خب حالا اینارو ولش کن. بریم سر اصل مطلب... اگه راستشو بخوای امروز موقع صبحونه یه خورده مربا ریخت رو لباسم....>

هری لباسشو در میاره و میندازه جلوی پای دابی روی زمین: <اینو بشور، بعدشم اتو کن... >

دابی سعی میکنه سریع لباسو ورداره و از اتاق بره بیرون: <چشم قربان>

هری: <کجا با این عجله؟ برو لگن بیار همینجا بشور من نیگا کنم... حالا که داری میشوری، رو بالشی خودتم بشور>

دابی: <چشم قربان>

و دابی میره لگن میاره، رو بالشی خودشم درمیاره با لباس هری میندازه تو لگن. و در حالی که یه قطره اشک به آرامی از چشمش میچکه روی صورتش، شروع میکنه به چنگ زدن لباس‌ها. هری هم چهارزانو میشینه روی تخت و با اشتیاق نیگا میکنه. یه روز عادی دیگه برای دابی توی خونه‌ی پاترها...

پاسخ:
سلام و... خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.
راستش شدیدا شوکه شدم با خوندن پست کارگاهت. یه نکته ای که دیدم بهش اشاره هم کرده بودی تفاوت بود. ببین تفاوت به این معنا نیست که از قالب شخصیت ها خارج شیم صرفا برای اینکه اتفاقات جدیدی رو رقم بزنیم و شبیه کتاب نشه.
تفاوت یعنی بتونیم با چیزهایی که در اختیار داریم و چارچوبی که رولینگ برای شخصیت ها و دنیای جادویی معین کرده، یه سری روند و اتفاقات جدید رقم بزنیم که با روند اصلی متفاوت باشه. توی پست تو واقعا هری هیچ شباهتی به هری کتاب نداشت. نه از لحاظ خوش‌قلبی، نه شکل حرف زدن، و نه مهم تر از همه علاقه‌ش نسبت به دابی.
یسری نکته هم درمورد شکل ظاهری پست هست، که البته همینجوری‌ش هم تا یه حدی رعایت کردی، اما توی جادوگران ما به این شکل دیالوگ ها و توصیف هارو می‌نویسیم:

" دابی که بعد از ۵ سال کار بی وفقه تو خونه‌ی هری، به این رفتار هری عادت کرده بود، بدون اینکه چیزی بگه پرید روی تخت و نشست کنار هری.
هری هم با آرامش و متانت شروع کرد به ماساژ دادن گردن دابی.
- به‌به، چه جوون خامی...چه روبالشی قشنگی... تازه خریدی؟

دابی جواب داد:
- نه قربان، اگه یادتون باشه اینو پارسال وینکی برام از هند آورده بود."


اما همونطور که گفتم، شخصیت ها زیاد از حد از قالب خودشون خارج شده بودن، و یه سری دیالوگ های هری هم... کمی... غلط انداز بودن.
پس ازت می‌خوام به حرفایی که گفتم خوب گوش کنی، اصول نوشتن رو بلدی و این مشخصه، اما زیاد از حد چارچوب هارو نشکن و طبق چیزی که دنیای جادویی از شخصیت هاش می‌شناسه یه پست دیگه بنویس و پیشمون برگرد.
تا اونموقع...

تائید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/13 7:25:21
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/13 7:30:15
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 تیر 1399 11:07
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به عکس شماره 7 هری و اسنیپ:

(اولین کلاس معجون سازی):

با عجله از خوابگاه زدم بیرون و همون طوری که سعی میکردم ردام رو به سختی و شتاب تنم کنم به سمت کلاس معجون سازی دویدم، بلاخره به نزدیک در کلاس رسیدم که از چوبی رنگ پریده و پوسیده ساخته شده بود. بدون توجه به اون با عجله و دلهره وارد کلاس شدم و کم کم داشتم خودمو واسه یه تنبیه درست و حسابی به دلیل دیر اومدن به سر کلاس اماده میکردم که تا به وسط کلاس رسیدم و از دویدن دست برداشتم تازه فهمیدم که پروفسور سر کلاس نیست و با تمام وجودم نفس راحتی کشیدم که متوجه نگاه های خیره همه بچه ها به سمت خودم شدم. اول کمی خجالت کشیدم ولی کم کم احساس راحتی بیشتری با همکلاسیام کردم. کلاس معجون سازی توی زیر زمین بودوهواحسابی سرد بود چون توی فصل پاییز هم بودیم سردی هوا بیشتر بهمون اثر میکرد. من تا روی یه صندلی که تقریبا چند تا صندلی بیشتر با میز معلم فاصله نداشت نشستم و دقیقا همون لحظه که به زور روی میز بین اون همه شیشه ی معجون جا باز کردمو کتابامو روش صف دادم اسنیپ در رو بهم کوبید و وارد کلاس شد جلسه اول کلاس معجون سازیم بود و منم تا به حال با اسنیپ کلاس نداشتم. هیچی از نوع برخوردش با دانش اموزا و نوع تدریس و اخلاقش نمیدونستم! فقط از اولین باری که باهاش روبه رو شدم فهمیدم که از من بدش میاد. سعی کردم به این موضوع فکر نکنم پس بلافاصله دفترمو باز کردم و شروع کردم به کشیدن نقاشی.، اسنیپ توی کلاس راه میرفت و مدام نکته میگفت یا کسی رو بخواطر انتخواب مواد اولیه نامناسب یا عصاره گرفتن بد سرزنش میکرد. من اصلا حواسم به اسنیپ و رفتاراش نبود فقط به طور نامنظم نکته ها و بعضی حرفاشو مینوشتم ولی هنوز دست به کار نشده بودم و مواد اولیه معجونی که اون خواسته بود رو تهیه نکرده بودم، داشتم یه نقاشی در قالب طراحی از اسنیپ میکشیدم، زیاد بد نشده بود و داشتم کم کم تمومش میکردم با این حال حواسم کاملا به کلاس بود و اگه همون موقه مثلا اسنیپ سر میرسید و میگفت چی به چی شد هری و طرز ساخت معجون چیه و از این جور حرفا میتونستم براش کاملا توضیح بدم. ولی خوب سر گرم طراحی بودم! (با خودم گفتم خب دیگه چیزی نمونده یه ذره سایه اینجا بخوره دیگه تقریبا تمومه. اوخ!) با ضربه تقریبا محکم کتابی که اسنیپ به کله م زد نزدیک بود از ترس غش کنم چون خیلی غیر منتظره بود. تنها کاری که اون لحظه میتونستم انجام بدم این بود که در دفترمو ببندم که اسنیپ نقاشیمو از خودش نبینه. خدارو شکر چیزی ندید ولی فهمید که داشتم نقاشی میکشیدم واسه همین سرم کلی داد زد و نزدیک بود از کلاس پرتم کنه بیرون اما این کارو نکرد،بجاش مجبورم کرد که معجون جدیدی رو که الان تازه طرز تهیه شو گفته بود درست کنم. بدبخت شده بودم ولی خونسردی خودمو حفظ کردم و توی فهرست کتاب اسم معجونی رو که خواسته بود پیدا کردم و صفحه مربوط به اونو باز کردم، دفترم رو باز کردم و با خودم گفتم شاید اون نکات در هم و بر همی که نوشتم هم کارساز باشه. حالا بچه ها هم به اسنیپ پیوسته بودن و همگی داشتن منو نگاه میکردن که چطور میخوام توی جلسه اول اون معجون به این سختی رو بسازم! من نفسی کشیدم و شروع کردم به عصاره گیری از مواد اولیه و انتخواب مواد لازم. نوشته های کتاب داشت عصبیم میکرد چون هر چند ثانیه مجبور بودم بهشون نگاه کنم!اخر سر طاقت نیاوردم و کتاب رو گرفتم توی دستم و کل دستور تهیه و مواد لازم و همه چیز اونو با هم خوندم و کتاب رو به گوشه ای پرت کردم. سعی میکردم این معجون رو به روش خودم درست کنم که اتفاقا موفق هم شدم بعد از دو ساعت که اسنیپ مثل چوب بالای سرم ایستاده بود و تک تک کارامو زیر نظر داشت و کلامی حرف نمیزد معجون اماده شد و من با دلهره و اعتماد بنفس عجیبی مقداری از اونو از توی پاتل توی ظرف شیشه ای در داری ریختم و بهش دادم. اسنیپ ظرف حاوی معجون منو اول برد بالا و توی نور گرفت، بعد در اونو باز کرد و بویید،از حالت چهرش معلوم بود که از کارم راضیه ولی اصلا دوست نداره به روی خودش بیاره. اون معجون رو روی میز گذاشت و رو به من گفت:(دلیل نمیشه به خودت مغرور بشی،حالا که شانسی اونم بدون عمل کردن به حتی یه دستور ساخت کتاب این معجون رو ساختی فکر نکن توی این درس استعداد داری.) اون خیلی سعی کرد که بهانه ای پیدا کنه و از من ایراد بگیره ولی چیزی پیدا نکرد. من نفس راحتی کشیدم و خوشحال بودم چون از بچه های ترم های بالاتر شنیده بودم که اون رفتار خوبی با بقیه به خصوص سال اولی ها و همین طور اونایی که بدش میاد ازشون نداره و من خیلی خوش شانس بودم که ازش این جمله رو شنیدم چون میتونست خیلی بد تر از این باشه! بعد از چند دقیقه که همگی دوباره روی صندلی هامون نشستیم و تکلیف رو یادداشت کردیم اسنیپ گفت که کلاس تمومه و مرخصید. من کتابامو برداشتم و از کلاس بیرون رفتم. از اولین کلاسی که با پروفسور اسنیپ داشتم فهمیدم که اون ازم بدش نمیاد بلکه بشدت متنفره! نمیدونم چرا تا این حد از من متنفره؟ اخه من چیکار کردم؟ شایدم اون با هر بار نگاه کردن به من یاد چیزی یا کسی میافته! بهر حال من بر خلاف بقیه بچه ها که ازش متنفر بودن و دنبال بهونه ای میگشتن که با اون رو در رو نشن دوست داشتم توی همه کلاساش شرکت کنم و از هر فرصتی برای در کنار اون بودن استفاده کنم! چون خیلی دوست داشتم دلیل تنفر اون از خودمو بفهمم.


پاسخ:
سلام و خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.
پستت تماماً توصیفه و این ایراد نیست، اما به دلیل پشت سرهم نوشته شدنش خواننده رو گیج می‌کنه، من خودم به شخصه یکی دوجا گم کردم خط رو و این چیز خوبی نیست. دید اول شخص چیز جالبی بود که پستت رو کمی خاص می‌کرد، اما اون فشرده بودن باعث میشد این هم به چشم نیاد و صرفا یه روند معمولی رو ببینیم. می‌تونی برای خوانا تر شدنش به این شکل بنویسی:


" بعد از دو ساعت که اسنیپ مثل چوب بالای سرم ایستاده بود و تک تک کارامو زیر نظر داشت و کلامی حرف نمیزد معجون اماده شد و من با دلهره و اعتماد بنفس عجیبی مقداری از اونو از توی پاتیل توی ظرف شیشه ای در داری ریختم و بهش دادم.

اسنیپ، ظرف حاوی معجون منو اول برد بالا و توی نور گرفت، بعد در اونو باز کرد و بویید.
از حالت چهره‌ش معلوم بود که از کارم راضیه ولی اصلا دوست نداره به روی خودش بیاره. معجون رو روی میز گذاشت و رو به من گفت:
- دلیل نمیشه به خودت مغرور بشی،حالا که شانسی اونم بدون عمل کردن به حتی یه دستور ساخت کتاب این معجون رو ساختی فکر نکن توی این درس استعداد داری. "


بخاطر توصیف های پشت سر همی که اینجا داریم، راهی که می‌تونیم از ناخوانا شدن پست برای خواننده جلوگیری کنیم، جدا کردن بند ها با دوتا اینتره. علامت های نگارشی هم توی پست های بلند شدیدا مهمه.
برای نوشتن دیالوگ ها هم، توی جادوگران ما به همین شکلی که بالاتر دیدی، یه اینتر می‌زنیم و با - شروع دیالوگ رو مشخص می‌کنیم.
در آخر، ایراداتی که داری قابل حل شدنن. اما اونقدر ها هم کوچیک نیستن که بشه چشم پوشی کرد ازشون.
پس ازت می‌خوام توضیحاتم رو بخونی، یه داستان جذاب تر با اتفاقات جالب تر و توجه به فشرده نشدنش بنویسی و برامون ارسال کنی. با دیالوگ هم قهر نباش! توی دیالوگ می‌تونی احساسات رو بهتر نشون بدی.
تا اونموقع...

تائید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/12 18:06:54
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/12 18:22:46
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 تیر 1399 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور در حال باز کردن نامه با شمشیر گودریک گریفیندور


یک روز عادی تو هاگوارتز بود و همه بچه داشتند واسه رفتن به کلاس هاشون آماده می شدند همه چیز مثل قبل بود جز رفتار پرفسور دامبلدور آخه اون روز همش تو سالن عمومی قدم و جغدهای بچه ها رو دید می زد انگار که منتظر چیزی بود. بعد یه مدت جغدهای بچه ها اومدند، تمام وسایلشون رو بهشون تحویل دادند و رفتند بچه ها هم برگشتن تو کلاس ولی پرفسور دامبلدور هنوز تو اونجا مونده بود که ناگهان چشمش به جغد سیاهی افتاد که داشت به سمت دفترش می رفت پس خودش رو سریع به اونجا رسوند و نامه رو از جغد گرفت اون طبق معمول عجله داشت و می خواست که سریع نامه رو باز کنه به همین خاطر با اولین چیزی که دم دستش بود ( و اون چیزی نبود جز شمشیر گودریک گریفیندور) نامه رو باز کرد و با دیدن تایید شد! در پایین نامه با خوشحالی بالا و پایین پرید بالاخره بعد مدت ها تونسته بود داستانش رو واسه سایت جادوگران بفرسته و تایید بشه پس تصمیم گرفت اون شب یه جشن حسابی برگزار کنه.
پایان

------
پاسخ:

سلام، خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.

داستانت مثل دامبلدور کمی عجله داشت! حتی یه دیالوگ هم توش وجود نداشت و به خواننده چندان مهلت داده نمی شد که بیشتر با شخصیت ها و فضای مکانی آشنا بشه.

بهتره مطالب رو انقدر پشت هم و فشرده ننویسیم. پاراگراف بندی کنیم تا پستمون منظم تر بشه.

برای پاراگراف بندی کافیه که موضوعات مختلف رو توی نوشته هامون از هم جدا کنیم. یعنی با تموم شدن یه موضوع دوتا اینتر بزنیم و دوباره شروع کنیم به صحبت در مورد یه موضوع دیگه.

حس می کنم بهتره یه بار دیگه امتحان کنی. یه داستان دیگه برامون بنویس اما این دفعه با عجله پیش نرو؛ از دیالوگ ها هم استفاده کن...بذار شخصیت هات صحبت کنند. روی پاراگراف بندی کردن جملاتت هم بیشتر کار کن.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/4/10 23:17:54
به هیچکس اعتماد نکن!
حتی شیطان هم یه زمانی فرشته بوده.