جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|




) باعث شد که نقد پُستت دو هفته طول بکشه. Sorry. 



-ای بابا! چرا هر کاری می کنیم رو شما، نمیاین تو سیاهی آخه؟
... اینو هم باید اصلاحش کنی به «به سیاهی نمیپیوندین» یا همچین چیزی.لرد ولدمورت، این را پی در پی پیش خود و بعضی وقت ها هم،بلند، می گفت.
رون راه افتاد و او دنبالش، رفت.
چوبدستی خود را در آورد و روبروی رون، گرفت.
مشغول درست کردن غذا، شد.
ماتیلدا با اخم جلو آمد و گفت:

- مطمئین؟
به هم نگاهی عجیبی انداختند.
اما به هر سختی ای هم که شده بود، با مهربانی با محفلیون حرف زده بود.رون راه افتاد و او دنبالش، رفت.![]()
هوا از نظر ولدمورت، بوی انتقام میداد و برای او بسیار خوشایند بود. بر اثر قدم های لرد، زمین می لرزید. که بعضی وقت ها هم رون با تعجب بر می گشت و به او خیره میشد. بعد مدت طولانی ای، بالاخره به یک در چوبی رسیدند که دستگیره ای فلزی بر روی خود داشت.
رون دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. ولدمورت و نجینی با خوشحالی قبل از انتقام، وارد آشپزخونه شدند و لرد، در را بست. همه جا از کابینت، پر شده بود. او حدود سی تا کابینت را شمرد.
گاز و وسایل آشپزی، در سمت راست ، و یخچال و سینک، در طرف دیگر بود. وسط آنجا، میز بزرگی همراه دو صندلی کوچک، قرار داشت که رون در یکی از صندلی ها نشسته بود و دستانش را به طور عصبی، بر میز می زد.

ولدمورت از جای خود برخاست. معجون عشق را بر روی میز گذاشت و مشغول درست کردن غذا، شد.![]()



دارین ماردن نوشته:
سلام ، اگه میشه اینو نقد کنید


me

، قبل از صحبت در مورد توصیف اگرچه چند تا چیز کوچیک باید گفته بشه.
. موضوع اصلی اینه که میخوام اون صحنه رو از دید تو ببینم، از دید هر فرد هر مکانی متفاوت هست چون نویسنده ها با هم فرق دارن. ممکنه وارد یه خونه قدیمی بشه یه نفر و از بدی هاش ببینه ولی یه نفر از قدیمی بودن خونه لذت ببره و نکات مثبتش رو ببینه.

