جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] شوالیه‌های سپید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 14 دی 1397 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- من؟... من چرا؟
- شما باعث این تخلف بودین برای همین باید خودتونم امتحان بدین.
- گفتین این حکم رو کی داده؟
- جنابِ والا مقام آقایِ استاد وزیر!

گریک با شیدن این حرف گفت:
- اینا همشون یه نفره؟
- آره!
- سختشون نمی شه؟
- ینی چی؟

گریک خیلی آروم سمت محفلیا گفت:
- خب این همه چاپلوس داشتن کار سختیه!

همه محفلیا شروع کردن به خندیدن.

- چیزی گفتی؟
- نه... ینی آره... گفتم الان که دارم چهره ی وزیر و توی ذهنم تصور می کنم یه دکترم باید بین اون حرفاتون می گفتین.

پنه خندشو جمع کرد و گفت:
- این امتحانا کی شروع می شه؟
- فردا!
- فردا؟
- مگه جنگه؟
- این همه رو می خواین فردا امتحان بگیرین؟
- غلط کردم غلطططط
اگه شوخی کردم باهاتون
غلط کردم غلطططط

- این دستورِ وزیره!
- فرزندان، کاری نمی شه کرد... باید دستور رو اجرا کنیم... خیلی ممنون که اومدین و خبر دادین.

دامبلدور بلند شد و ماموران را به سمت در راهنمایی کرد.

- حالا چیکار کنیم؟
- چه سوال زیبایی به به ... پنه جان مجبوریم درس بخونیم.
- با کی فکر کردی اینو گفتی؟
- میدونم که جواب کاملی دادم... خودم همین الان به این نتیجه رسیدم.
- اصلا هم لازم نیست درس بخونین.
- ینی چی پروف؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 14 دی 1397 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


روزی مثل دیگر روزها،محفلی ها در خانه شماره12گریمولد درحال انجام کارهای روزمره بودند،مثل پنی که درحال پختن غذا بود.
-کریس!پاشو برو دوتا پیاز بگیر برای پیازپلو!

کریس دستهایش را در جیبش کرد.
-خب من...پول ماگلی ندارم.

ماتیلدا مقداری پول ماگلی روی میز گذاشت.
-من دارم.برو بخر کریس.

چند دقیقه بعد کریس همراه یک نایلون حاوی پیاز درحال بازگشت به خانه گریمولد بود که ناگهان سه فرد را مقابل خانه کناری پلاک12دید.

-پس محفلی ها کجان؟خود آرتور گفت اینجا زندگی میکنن.

کریس بعد از لعنت فرستادن بر آرتور خائن گونی پیاز را زمین انداخت و چوبدستی اش را در دست گرفت.
-اهم!اینجا چیکار دارید؟

مردی که به نظر میرسید رییس آن دو نفر دیگربود،دستش را به نشانه صلح بالا برد.
-آروم باشید آقای چمبرز!ما مامورین وزارتخونه هستیم و با آلبوس دامبلدور و بقیه محفلیا کار داریم.

کریس چوبدستی اش را به شکل تهدید آمیزی بالا گرفت.
-اسم منو از کجا...حالا ولش کن.برید سر خیابون!من میرم با پروف حرف میزنم اگه اجازه دادن،میام میبرمتون پیشش.

چند دقیقه بعد،خانه گریمولد

مامورین وزارتخانه روی تنها کاناپه محفلی ها کنار هم نشته بودند و پروفسور روی مبل تک نفره روبروی آنها نشسته بود.محفلی ها دورتا دور آنها ایستاده بودند.

پروفسور دستی به ریشش کشید.
-کارتون اینجا چیه؟مشکلی پیش اومده؟
-بله!مشکل اینه که طی گزارشات متعدد و شهادت چندین فرد قابل اعتماد جناب وزیر،شما دامبلدور،در دوران مدیریتتون در هاگوارتز،به همه محفلی ها و کسانی که همراه شما بودن،مدرک سمج اهدا کردید،بدون آزمون!

ماتیلدا قهقهه ای سر داد.
-پروفسور؟من خودم سر آزمون گیاه شناسی با 10 قبول شدم!

پنی وسط حرف ماتیلدا پرید.
-شما دارید درمورد پروفسور حرف میزنید نه یکی مثله...

دامبلدور دستش را به نشانه سکوت بالا برد
-دخترم کسی که خودشو زده به خواب نمیشه بیدار کرد.حالا حکم چیه؟

کارمند ارشد وزارتخانه کاغذ حکم را از جیبش بیرون آورد.
-طبق حکم مستقیم جناب وزیر،مدرک سمج همه ی محفلی ها و کسانی که شما به اونها مدرک بی اعتبار اهدا کردید،باطل گردیده و برای بازپس گرفتن مدرک،باید آزمون مجدد به عمل بیاید.

چند دقیقه سکوت،محفلی ها با دهان باز به کاغذ حکم خیره شده اند که ناگهان گریک سکوت را میشکند.
-من چرا؟من که با دامبلدور همزمان درس میخوندیم!
-از شما مدرک دیگه ای داریم آقای الیواندر.یه خاطره از امتحان معجون سازی...

گریک سرخ شد.
-من فقط داشتم ...

پروفسور دامبلدور نگذاشت حرف گریک ادامه پیدا کند.
-فرزندان من.چاره ای نیست.توطئه ای علیه ما انجام شده است.ولی من اطمینان دارم که شما از این امتحانات سربلند بیرون خواهید آمد و این حکم را میشکنید!حال من به اتاقم میروم و منتظر بازگشت شکوهمندانه شما ...
-صبر کن ببینم!

مامور وزارتخانه حرف پروفسور را قطع کرده بود.
-طبق این حکم، به دلیل تخلف مدرک شما هم باطل شده،شما متخلف اصلی هستید اصلا!

پروفسور دامبلدور پوکر فیس به مامورین وزارتخانه خیره شد.مانند بقیه محفلی ها.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1397 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه :

دامبلدور همینجور که قدم میزد، به گذشته هاش فکر کرد. چقدر سعی میکرده با عشق جلو بره و از همه مراقبت کنه. چه ایده های احمقانه ای تو ذهنش بود که انسانیت مهمتر از قدرته. دوست داشت اون گذشته رو به طور کلی پاک کنه و هیچ چیز جز یه سری کشت و کشتار نمیتونست دامبلدور جدید رو به جامعه جادوگری معرفی کنه. قبل از کشت و کشتار ولی باید قیافه اش رو تغییر میداد. این ریش سفید و عینک و کلاه خوابی که رو سرش بود قیافه اش رو خیلی بامزه میکردن و ترس و وحشت تو دل دشمناش نمینداخت. سریعا به طرف دستشوئی رفت و با ریش تراشی به جون صورتش افتاد.

-آخجوون، چقد ریش های زشتی داشتم ... آها این موهای رو سرم هم بزنم بره ...

بعد از ساعت ها درگیری با موهای اضافه بدنش بالاخره کارش تموم شد. ریش تراش رو سر جاش گذاشت و به کمک چوب دستیش آینه ای ظاهر کرد. آینه رو با دست چپش گرفت و با دست راستش آخرین تغییر که برداشتن عینک بود رو انجام داد. چشم هاش رو به آرومی باز کرد ولی چیزی که تو آینه دید حقیقتی رو واسش فاش کرد که یادش رفته بود.

-چیکار کردم؟

دامبلدور همچنان به آینه خیره شده بود و نمیتونست لحظه ای چشماش رو ببنده. قیافه ولدمورت رو تو آینه میدید و دیگه خبری از دامبلدور نبود. کچل، بدون ریش، بدون دماغ، صورتی کشیده، سفید و بی روح بهش زل زده بود. تمام اتفاقاتی که تو هفته های اخیر افتاده بود رو مروری کرد و وقتی فهمید چه کارهایی کرده آینده بی اختیار از دستش افتاد و به هزار تیکه تقسیم شد. دامبلدور تبدیل به چیزی شده که همیشه ازش بیزار بود.

یادش افتاد که چه رفتاری با محفلی ها داشته، چه شکنجه هایی کرده، چقد جادوگر و ماگل رو کشته. و در آخر هم یادش افتاد که یه روز به خونه ریدل رفته و تو دوئلی ولدمورت رو هم از بین برده و جسدش رو تو کیسه ای انداخته و تو دفتر مدیریت پنهان کرده. تا الان دیگه اون کیسه رو چغندر یا کریس پیدا کردن و متوجه اتفاقات افتاده تو خونه ریدل شدن.

راه حل دیگه ای نداشت، نامه ای به محفلی ها نوشت، با چوب دستی اش دستان خودش رو بست و بعد چوب دستی رو از وسط شکوند. همونجا منتظر موند تا بالاخره محفلی ها برسن و به سزای اعمالش برسه. جای اون گوشه آزکابانی سرد و دور از جامعه جادوگری بود و خودش این رو بهتر از همه میدونست. اگر خودش جلوی خودش رو نمیگرفت، مشخص نبود که چه اتفاقات وحشتناکی در انتظار جهان جادوگری میفتاد. با این افکار چشمانش رو بست و سعی کرد خاطرات دوران خوبش رو تصور کنه.


پایان


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: پنجشنبه 6 دی 1397 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
در جنگل
-چجوری می خواهیم با این ماشین بریم هاگوارتز؟ اون آبی و تو چشمه! مارو می بینن!

پنه به سمت ماشین رفت و در آن را باز کرد. وقتی توی ماشین را دید دستش را روی یک دکمه گذاشت. ناگهان هم ماشین هم پنه نامرئی شدند و فقط پاهای پنه که بیرون ماشین بود پیدا بود!
بقیه با تعجب به سمت ماشین آمدند. پنه دوباره دکمه را زد. و معلوم شد.

-منتظر چی هستین؟! سوار شین!

آنها سوار ماشین شدند. و به سمت هاگوارتز رفتند.
در هاگوارتز
کریس وارد دفتر مدیر می شود اما به جای پروف پروفسور، چغندر را می بیند.

-چغندر!

چغندر از جای می پرد و ناگهان از دستش یک کیسه گل گلی می افتد! چغندر سعی میکند بگیردتش ولی انگار شی سنگین تر از این حرف ها است.

-کی اونجاست!

صدای دامبلدور از دور می آید. چغندر وحشت می کند. کریس او را جایی قائم می کند که بلکن بعدا بتواند از زیر زبونش حرف بکشد.

-آه! کریس! تو اتاق من چه غلطی می کنی؟

-،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،.

-چرا جوابم رو نمیدی؟ گوشات رو بعد شکنجه از دست دادی؟

کریس هیچ جوابی نمی دهد بعد مدت طولانی کریس زبان باز می کند.

- حرفتون تموم شد؟

-بله!

-متأسفم پروف.س.و.ر ولی نمی خوام عین دفعه قبل بشه!

-منظورت شکنجه است؟

-بلی.

دامبلدور در ذهنش به خود افتخار می کند. اما دوام نمی آورد. به فکر جشن گرفتن می افتد.

-خب باشه من رفتم!

دامبلدور کاملا همه چیز را فراموش می کند و می رود تا بتواند به خود افتخار کند و جشن بگیرد!
کریس که خوشحال است نقشه اش گرفته به سمت چغندر می رود و لحن خود را جدی تر می کند.

-رفت. حالا بگو ببینم جریان اون کیسه چیه؟

چغندر کمی فکر می کند که بگوید یا نگوید که...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 5 دی 1397 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر هاگوارتز:

-کروشیو

دامبلدور با یه کروشیو دو هدف زد. کریس و چغندر رو زمین افتاده و از درد به خودشون میپیچیدن. دامبلدور هم کمی اونورتر رو صندلی نشسته بود و به از این صحنه زیبا لذت میبرد.

-تام راس میگفتا، شکنجه از هزار تا عشق لذت بیشتری داره.

دامبلدور ساعت ها کریس و چغندر رو شکنجه کرد ولی بالاخره حوصلش از این کار سر رفت. چوب دستیش رو تکونی داد و شکنجه رو قطع کرد. با طلسم دیگه ای چغندر رو از رو زمین بلند کرد و به سمتش رفت.

-چغندر عزیزم، امیدوارم یاد گرفته باشی که دیگه وسط حرفم نپری.

چغندر که دیگه جرات حرف زدن نداشت، با سرعت از دفتر مدیریت خارج شد تا بتونه عقده های شکنجه کردنش رو سر محفلی ها خالی کنه. دامبلدور در مرحله بعدی به سمت کریس رفت و اونم از رو زمین بلند کرد.

-یه ماموریت برات دارم، برو چند تا مرگخوار بردار بیار اینجا عضو محفل بشن. این اعضای محفلی که الان دارم زیاد به نقشه های شکنجه من علاقه ندارن.
-اما پروف؟
-باز گفت پروف انگار من پسر خالشم. شکنجه بیشتر نیاز داری کریس؟

کریس که دیگه تحمل شکنجه بیشتر رو نداشت، سرش رو پایین انداخت و به طرف جایگاه جغد ها رفت تا به مرگخوار ها نامه ای بفرسته. وقتی اونم از در خارج شد، دامبلدور به سمت پنجره اتاق مدیریت هاگوارتز رفت و به بیرون خیره شد. چه نقشه هایی برای هاگوارتز داشت، چه نقشه هایی برای دنیای جادوگری داشت. به کمک مرگخوارها میتونست راحت همه جا رو فتح کنه و فرمانروایی یک دستی به وجود بیاره. فکر شکنجه ماگل ها لبخندی به روی لباش آورد و با خوشحالی از دفتر مدیریت خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 5 دی 1397 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
پنه پیش رون رفت و چیزی به او گفت. رون هم کمی تامل کرد و چیز دیگری به او گفت. پنه بعد از شنیدن آن راه افتاد بقیه هم دنبال اون رفتند.
در هاگوارتز
کریس گیر دامبلدور افتاده بود.
- تو باید مجازات شی!
-استاد من فقط یک سوال می خواستم بکنم!
-گاهی اشتباهات کوچک مشکلات بزرگ بوجود می آورند!
-اما استاد...
-حرف نباشه!
چغندر وارد صحنه می شود.
-درود.
-و حالا مجازات تو این است که...
-اها ؟! کار به جایی رسیده که بهم بی محلی می کنید! بله. بله. ما اینجا چغندریم!
-چطور جرئت می کنی وسط حرفم بپری؟! تو هم باید مجازات شی!
در جنگل
پنه بعد از مدتی به همان جایی که می خواست می رسد.
-و بلی! می دونستم! این ماشین درب و داغان رونه! فکرت همین بود!
-درباره ماشینم درست حرف بزن.
-اما چجوری؟
حالا ببینید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: دوشنبه 26 آذر 1397 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه : دامبلدور دستش سیاه شده و داره از بین میره. این سیاهی کم کم به فکرش هم میرسه و رفتارش هم کاملا سیاه میشه.
پنه، رز، رون، گادفری و ماتیلدا به اعماق جنگل ممنوعه فرار میکنن که نقشه ای برای نجات محفل از دست این دامبلدور بکشن. بقیه محفلی ها ولی توی خونه گریمولد با دامبلدور موندن. دامبلدور که الستور و نویل و هری رو دنبالشون می فرسته اونا ام به کمکشون می رن و نقشه می کشن که با رفتن به هاگوارتز و توی کتابخونش راه حلی پیدا کنن.
دامبلدور بعد مدتی به هاگوارتز می ره تا به همه چی اشراف داشته باشه. یه چغندر قند با کاتانا استخدام می کنه تا سراغ خائنین بره و همه رو بکشه‌.


پ.ن: علیرغم توصیه خودم، یه پست شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 23 آذر 1397 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آنها به فکر کردن ادامه دادن.... باز ادامه دادن... دادن... دیگه ادامه ندادن چون هری گفت:
- فهمیدم!
- چی؟ زود باش بگو!
- اگه ما پرواز کنیم دیگه رد پایی روی زمین بجا نمیزاریم.
- خب... الان این چه کمکی میکنه؟
- مگه باید فکرایی که میکنیم کمک کنه؟!
- مرلینا مرا گاو بفرما... فکر کنین به حرفای این توجه نکنین.

و باز شروع کردن به فکر در مورد راه حل. ناگهان پنه چشمانش را گرد کرد و گفت:
- فهمیدم!

هری با ذوق بهش گفت:
- به اینکه اگه پروا....
- نه
- خب پس چی؟
- راه حلو پیدا کردم.
- خب چیه؟
- بیاین دنبالم تا بهتون بگم.

گریمولد

دامبلدور داشت عرض اتاق را طی میکرد و با خود حرف میزد:
- نمیشه که همه ی این ها خوبن پس من کدومو مجازات کنم... مثلا من بلک دامبلدورم.

در این فکر ها بود که کریس وارد شد و گفت:
- پروف سوالی داشتم!
- مگه من پسر خالتم که بهم میگی پروف.... عجیبه ها ما کوچیک بودیم پامونو جلوی بزرگترامون دراز نمیکردیم حالا این بچه میاد و به ما میگه پروف.... اصلا تو چرا موهات بلونده؟ چرا وایسادی؟ چرا سوال داری؟ چرا اینجایی؟ جواب نمیدی! خودت خواستی! باید مجازات بشی
- ولی من...
- حاظر جوابی؟ مجازات دو برابر.
- هرچی شما بگین.

دامبلدور که چشمانش از خوشحالی برق میزد، چوب دستی اش را بالا برد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/9/23 22:55:51
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/9/23 23:01:27
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 17 آذر 1397 10:07
نمایش جزئیات
آفلاین
در هاگوارتز اما...

دامبلدور به سمت کسی که بیرون اتاقش ایستاده بود نعره زد:
-یکی دودونه از اون بی مصرف هاش را بفرست. انرژی سیاهمون داره حیف میشه.میخوایم چند نفرو شکنجه کنیم.

فرد پشت در به سرعت رفت و در حین رفتن به این فکر میکرد که دامبلدور بیش از حد شبیه لرد ولدمورت شده و باید فکری کرد پس به جای اینکه نفر بعدی را صدا کند. رفت و از باغچه ی خانوم گاردن یک چغندربچه ی سخنگو پیدا کرد و با خود به پیش بلک دامبلدور آورد.

-این دقیقا چیه؟
-چغندر قند هستم. کوچیک شمام هر کی و هرجا بخوای و هر وقت بخوای برات دو سوته شیکارش میکنم.
-تو میتونی مبارزه کنی؟ اخه یه کم کوچولویی. بر و رویی هم که انچنان نداری. تو برای فتح وزارتخونه چیکار میتونی بکنی؟
-منو اینجوری چی نگاه نکنین من واسه خودم لات بچه ای هستم. میتونم هر کی رو بخوای نفله کنم.

اما دامبلدور به سند محکم نیاز داشت. چشمانش را ریز کرد و چغندر را از نظر گذراند. فکری به ذهنش رسید تبسمی کرد و بالای سر جغندر رفت.

-برو و همشونو بکش. تمام اون خائنین رو. اگه بتونی اینکارو بکنی ینی برای حمله به وزارت خونه اماده ای.

چغندر چشم هایش هم مثل بدنش قرمز شد و چون قرمز روی قرمز دیده نمیشه چشمهاش ناپدید شد که همین ابهتش رو بیشتر میکرد. کاتانای سیاه خودش رو برداشت و از روی پل هاگوارتز به سمت گروه دوم که در جنگل ممنوعه بودند حرکت کرد.

دامبلدور از بالای برج همه چیز را زیر نظر داشت. هاگوارتز خاکستری حالا مکانی برای یکی از شیطانی ترین جادوگر های زمان شده بود.


اما هنوز بودند کسانی که روشنایی برایشان معنی دیگری داشت و هر جور شده سعی میکردند که همه چیز را درست کنند. صدای پای چندتایشان وقتی روی چوب های خشک پا میگذارند شنیده میشود.

-از جنگل ممنوعه متنفرم. هنوز نرسیدیم.
-غز نزن داریم میرسیم.


این صدای هری بود که به رون میگفت. پنه لوپه که جلوتر از همه قدم برمیداشت کمی ردای ابی اش را تکاند و ایستاد و رو به جمع کرد.

-خب اینجوری بهتره. حداقل میتونیم همفکری کنیم که چطور دامبلدور رو از این وضعیت خلاص کنیم. هر کسی باید نظر بده. ما از تکنیک طوفان فکری استفاده میکنیم.

و جوری که همه ببینند شنل من یک ریونی ام را به اهتزاز دراورد.

هری و رون زانو زدند زیر پای پنه و گفتند:
-احسنت بانوی من.


- احمقاااا. الان وقت اینکارا نیست.
الستور با چماغش روی سری رون کوبید و ادامه داد.

-باید هر چه سریع تر راهی پیدا کنیم.

با حرف الستور همه دوباره روی مشکل متمرکز شدند و شروع به تفکر و ایده دادن برای حل مشکل ایجاد شده کردند و با هر قدم به سمت هاگوارتز نزدیک تر میشدند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1397/9/17 11:27:15
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 17 آذر 1397 08:06
نمایش جزئیات
آفلاین
و باز جنگل ممنوعه!

نگاه ها خیره به خنده های شیطانی آلستور، نویل و هری بود که ناگهان مدلشان کن فیکون شد و با مهربانی به طرف بچه ها دویدند.
- آخه شما ها کجا بودین؟ دلمون هزار راهو رفت!
- آره! این همه دنبالتون گشتیم که بفهمیم شما کجایین و با هم یه فکری بکنیم که پروفو از این وضعیت نجات بدیم!

پنی کمی با شک و تردید به هری نگاه کرد و بعد که هوش ریونیش را که از زمان پا گذاشتن در جنگل خاک می خورد به کار انداخت و یادش آمد آن کسی که دستش سیاه شده و افکارش هم همین طور، پروف است نه دیگر محفلیون در نتیجه این همه قایم باشک بازی و ترس و دلهره و من بدو اون بدو حماقتی بیش نبوده است.

- اصلا کی گفت ما باید از دست اینا فرار کنیم؟
نگاه غضبناکش را در پست های قبلی چرخاند و با فهمیدن این که خودش این دستور را داده سرفه ای کرد تا جهت نگاه های پوکریِ دیگران را منحرف کند.

- خب حالا! خودم گفتم! اصلا دوست داشتم!

و با نگاهی به اطراف به طرف هاگوارتز حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈