ترس از نگاهش پیدا بود؛با دستمالی که در دست داشت عرق های سردی که بر صورتش نشسته بودند را پاک می کرد.برای اینکه از نگرانيش کمی بکاهد،دست در موهای طلايی رنگ و صافش می کرد و آن ها را می پیچاند.در مقابلش پاتيلی سياه رنگ و بسيار بزرگ قرار گرفته بود.پاتیلی که در آن یک معجون می جوشید.معجونی که باید تا چند دقیقه ی دیگر آن را می خورد و بعد به سوالات لرد پاسخ می داد؛سوالاتی که اگر راستش را می گفت باید خود را در تابوت تصور می کرد...
فلش بک
لوسیوس وارد خانه ی ریدل ها شد.زمانی که پا به تالار گذاشت صورت های در هم کشیده ی مرگخوارانی را دید که پشت میزی بیضوی شکل نشسته بودند.در سر میز،لرد ولدمورت در حالی كه بسيار عصبانی به نظر میرسيد،نشسته بود. با چشم های قرمز رنگش كه از هميشه سرخ تر به نظر میرسيدند، برای لوسيوس چشم غره ای رفت و با صدای سرد و بی روح هميشگی اش رو به او گفت:بازهم دير اومدی لوسيوس! اين هزارمين بارته!
لوسیوس در حالی که نفس نفس می زد به صندلی مخصوصش نزديك شد و با نگاهی هراسان و من و من كنان گفت: معذرت میخوام سرورم. اجازهی میديد بشينم؟
لرد با تکان دادن سرش جواب مثبت داد و بعد رو به مرگخواران با صدايی رسا شروع به صحبت كرد:مرگخواران من، همون طور كه میدونيد اوضاع هاگوارتز كاملا" به هم ريخته و مدرسه از هر نظر ضعيف شده...
ولدمورت با چشمان مارمانندش نگاه های ابهام آميز مرگخواران را يكی يكی از نظر گذراند و پس از چند لحظه مكث، صحبتش را تكميل كرد:میخوام بدونم كدوم يكی از شما حاضره از اين فرصت استفاده كنه و برای من جنازهی دامبلدور رو بياره؟
سكوت مرگباری فضا را احاطه كرد.هيج كس دوست نداشت جانش را به خاطر اين مسئله به بازی بگيرد، هيچكس دوست نداشت نوار زندگيش را با دستان خودش پاره كند،مرگخواران چه طور میتوانستند كاری را انجام دهند كه ولدمورت از انجامش عاجز بود... پس از مدتی سكوت، صدای سرد ولدمورت دوباره به گوش رسيد:يعنی مرگخوارهای من اينقدر احمقن كه از عهدهی كشتن يه جادوگر خرفت اونهم در همچين وضعيتی بر نميان؟ مجبورم از بينتون خودم يكی رو انتخاب كنم.
نفس ها در سینه ها حبس شده بود.صدای قلب های مرگخواران در گوش هایشان می پیچید و عرق های سرد از روی ترس و نگرانی بر صورتهايشان جاری میشد. چشمان ولدمورت در ميان صورت های نگران مرگخوارانش میچرخيد تا زمانی كه روی چهرهی لوسيوس ثابت ماند:لوسيوس، تو بايد جنازهی دامبلدور رو برام بياری!
تمام مرگخواران نفس راحتی کشیدند به جز لوسیوس که خود را در چند قدمی مرگ می دید.به خوبی میدانست كه توان مقابله با دامبلدور را ندارد،از طرفی این را نیز می دانست که مخالفتش با ولدمورت مسبب مرگش می شود،پس بلاجبار با صدایی لرزان گفت:اطاعت سرورم!
جلسه تمام شد و همه از تالار بیرون رفتند.تنها کسی که احساس خوبی نداشت لوسیوس بود؛به شدت می ترسید.هیچ کاری از دستش بر نمی آمد،نقشه ای را پيش روی خود نمیديد و حتی كوچكترين راه فراری نداشت.بیشك لوسيوس ترسناك ترين كابوس بيداری اش را میديد،او هيچ راهی نداشت،مجبور بود شانسش را آزمايش كند.
چند ساعت بعد در مدرسه
در اتاق آلبوس دامبلدور تقريبا" باز بود و فاوكس، ققنوس زيبا و باشكوه دامبلدور،از دور دیده می شد.لوسیوس با نگرانی و دستهايی لرزان،به آرامی در را که نیمه باز بود،کمی بازتر کرد که ناگهان صدایی لطيف اما غافلگير كننده او را سر جای خود میخکوب کرد.
-سلام لوسیوس!
عرقی سرد تمام وجودش را پوشاند.با دستانی لرزان در اتاق را كاملا" باز كرد و جمعی از محفلی ها را ديد كه ايستاده بودند و در ميانشان،دامبلدور روی مبل بزرگ و قرمز رنگی نشسته بود و دستانش را در هم فرو کرده بود و چشمان آبی رنگش را با نگاهی نافذ به لوسيوس دوخته بود،با صدایی آرام و لطیف دل لوسیوس را در سینه از کار انداخت: تعجب نکن!می دونم واسه کشتن من اینجایی!
لوسيوس به پيرمرد نگاه كرد كه با لبخندی او را از نظر میگذراند، او بايد فرار میكرد،هيچ راه ديگری نداشت،خودش را آماده كرد تا با حداكثر سرعت از اتاق بيرون بدود، اما هاگريد دقيقا" جلوی درگاه ايستاده بود. هاگريد دستان بزرگش را به طرف لوسيوس دراز كرد و در حالی كه پوزخندی تمسخرآميز را روی صورتش جا میداد، با صدايی خشن گفت:چوبدستيت رو بده لوسيوس!
لوسیوس بر خلاف میل خود چوب جادويی اش را در دستان هاگرید گذاشت و هاگرید او را به درون اتاق هل داد و در را محكم پشت سرش بست.
دامبلدور از روی مبلش بلند شد به دور لوسیوس،كه صورتش از شدت ترس سفيد شده بود گشت و گفت:لوسيوس، تو كه میدونستی كشتن من به اين راحتی ها نيس چرا اين حماقت رو كردی؟
دامبلدور از زير عينك نيم دايره ای خود به چشمان لوسيوس خيره شد و گفت:اومده بودی من رو بكشی؟
لوسیوس ساکت بود که ناگهان یکی از محفلی ها محکم به پشتش زد و گفت:جواب بده!
ترس وجود او را احاطه کرده بود.احساس می گرد هرگز به مرگ اینقدر نزدیک نبوده... به آرامی پاسخ داد:بله!
-چرا معطلی؟ من رو بکش!
لوسیوس از لحن دامبلدور متوجه شد به هیچ وجه شوخی نمی کند،اما از حرف آن پيرمرد پا به سن گذاشته متعجب شده بود.با صدايی ترسيده گفت:منظورت رو نمیفهمم دامبلدور! ميشه توضيح بدی؟
دامبلدور دوباره بر روی مبل نرم و ابریشمیش نشست و گفت:خب، ببين، ما برای كشتن ولدمورت فرصت های زيادی نداريم. تو پيش ولدمورت ميری و بهش ميگی كه تونستی من رو بكشی برای اینکه مطمئنش کنی انگشتر مخصوص منو بهش می دی که باعث می شه،اون قطعا" به مدرسه مياد تا اون رو تصاحب كنه و ما از فرصت استفاده میكنيم و اون رو توی مدرسه غافلگير میكنيم.
لوسيوس در حالی كه چشمانش را تنگ كرده بود،به فكر فرو رفت. او هرگز حاضر نبود به ضرر اربابش كاری انجام بدهد.او مدت ها مرگخوار بود.پس در حالی كه به آرامی سرفه میكرد، سوالش را از دامبلدور اين گونه مطرح كرد: تو چرا به من اعتماد میكنی؟
-به خاطر طلسم انگشتر!من انگشتر رو طلسم می کنم تا نتونی با اون به من خیانت کنی!البته می تونی پیشنهاد من رو قبول نکنی و بمیری!
لوسيوس محفلی ها را از نظر گذراند، به چوبدستی دامبلدور نگاه كرد كه با حالتی تهديد آميز در دستانش تكان میخورد،يا بايد به اربابش خيانت میكرد يا میمرد...دستش را دراز كرد و در حالی كه انگشتر را از دامبلدور میگرفت،گفت:قبوله!
چندین ساعت بعد در خانه ی ریدل
لوسیوس به سرعت به درون خانه وارد شد.ترس و وحشت در وجودش رخنه کرده بود.قلبش به تندی می زد،این اولین باری بود که می خواست به اربابش دروغ بگوید.وقتی وارد تالار شد،ولدمورت را ديد كه پشت به او جلوی پنجره ايستاده بود.لوسيوس میخواست شروع به صحبت كند،اما ولدمورت سريعتر از او شروع به حرف زدن كرد:تونستی دامبدور رو بكشی؟
ترسش مضاعف شد و چشمانش را به كاشی های مرمرين و سفيد رنگ روی زمين انداخت. نمیخواست وقتی دروغ میگويد نگاهش به چشمان ولدمورت دوخته شود:بله ارباب، تونستم دامبلدور رو بكشم.
از لرزش صدایش ولدمورت احساس کرد که او از چیزی ترسیده؛پس به سمت او برگشت و چهره ی سفید او را دید که یک چیز در آن موج می زد،دروغ!
-خب اگه اينطوره نشانه ای از دامبلدور برام آوردی؟
لوسیوس که کمی آرام تر شده بود نزدیکتر رفت و گفت:بله سرورم، انگشتر مخصوص دامبلدور رو آوردم.
ولدمورت با اينكه انگشتر را در دستان لوسيوس میديد، هنوز به او مشكوك بود.لرزش صدای لوسيوس، سفيدی صورتش و نگرانی چشم هايش نشان میدادند كه او حقيقت را به ارابابش نمیگويد،بايد مطمئن میشد كه لوسيوس راست میگويد، پس رو به او کرد و گفت:لوسيوس،از اينكه ماموريت رو انجام دادی ممنونم،اما احساس میكنم داری دروغ میگی... بايد معجون راستی بخوری،اين طوری معلوم ميشه كه دروغ نمیگی.
ناگهان قلب لوسیوس از کار ایستاد.او در تنگنای جدیدی قرار گرفت،تنگنایی که راه فراری نداشت.بايد سعی میکرد تا نظر اربابش را عوض کند،پس گفت:اما ارباب ...
-حرف نزن لوسيوس، همين جا صبر میكنی تا معجون رو بيارمش.
حال
قل قل معجون حس خوبی به لوسیوس نمی داد. جامی که پیتر پتی گرو در مقابلش گرفته بود را نوشید و کمی به خلسه رفت.بعد از مدتی ولدمورت در حالی كه چوبدستيش را با حالتی آزار دهنده رو به لوسيوس تكان میداد،وارد اتاق شد و پرسید:آیا تو واقعا دامبلدور رو کشتی؟
لوسیوس می خواست بگوید بله ولی زبانش این اجازه را به او نداد و جواب نه از دهانش خارج شد.
-پس تو چیکار کردی؟
می خواست بگوید كه رفت تا دامبلدور را بكشد و تا حدی هم موفق شد اما به جایش از دهانش چيزی كاملا" متفاوت به گوش رسيد:نقشه ای برای کشتن شما کشیدیم!
لرد در حالی كه عصبانی به نظر میرسيد چوبدستی بلندش را به طرف سينهی لوسيوس گرفت و با خشونت گفت:برای مرگ آماده باش لوسيوس!
لوسیوس چشم هایش را بست.در حالی كه نارسيسا و دراكو را از نظر میگذراند،تنها قطره اشکی به گونه آورد و آخرین صدایی که شنید صدای بیرحم و بی روح ولدمورت بود که رو به او می گفت:آواداکادورا!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] باشگاه دوئل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

سقوط هاگوارتز
دو هزارسال قبل از میلاد مرلین
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور، مدیر مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز شد.
دو هزارسال بعد از میلاد مرلین
آلبوس دامبلدور همچنان مدیر هاگوارتز بود. هیچکس از سن واقعی او اطلاع دقیقی نداشت و همه بر اساس فرضیات خود و با توجه به ریش دراز و سفید او که تا نزدیک پایش میرسید حدس هایی میزدند. یکی میگفت صد، یکی میگفت دویست و دیگری سیصد. منتها او همیشه با شوخ طبعی مخصوص خودش اصرار داشت که چهارده سالش است.
سال تحصیلی جدید آغاز شده بود. شش سال از ورود هری پاتر معروف به هاگوارتز میگذشت. در سال قبل، دامبلدور در وزارت سحر و جادو رو در رو با لرد ولدمورت جنگیده بود. در جریان آن نبرد سیریوس بلک کشته شده بود.
همه دانش آموزان سرجایشان در میزهای مخصوص گروه های چهارگانه هاگوارتز نشسته بودند و منتظر دامبلدور بودند تا سخنرانی آغاز سال تحصیلی را شروع کند اما در کمال تعجب همگان، دامبلدور در حال بالا و پریدن و سعی و تلاش برای دور کردن سوسکی بالدار از خود بود. این سوسک سمج اصطلاحا گیر داده بود و مدام اطراف دامبلدور ویراژ میداد.
هیچ کس در آن لحظه متوجه دراکو مالفوی نشده بود که با چوبدستیش سوسک بالدار را همچون هواپیمای بدون سرنشین هدایت میکرد و در اطراف دامبلدور مانور میداد.
سرانجام سوسک هدایت شونده بالدار، دست از سر دامبلدور برداشت و بسمت میز اساتید و مشخصا مینروا مک گونگال رفت ...
_سووووووووووووووووووووسک!
سوسک نگون بخت با جیغ بنفش مک گونگال جا در جا، جان به جان آفرین تسلیم کرد. آرگوس فیلچ پیر که نزدیک آنجا ایستاده بود، بعد از پنج دقیقه سرش را خاراند و با سیری صعودی مدام میگفت:
_کیه؟ کیییییه؟ کیییییییییییییه؟ کیییییییییییییییییییییییه؟
بعد از به اتمام رسیدن ماجرای سوسک بالدار و هدایت سرایدار مدرسه به بیرون سرسرا، آلبوس دامبلدور رو به دانش آموزان و پشت به اساتید قرار گرفت و شروع به صحبت کرد:
_چون میدونم همه گرسنه ایم و میخوایم زودتر به غذاها حمله کنیم زیاد حرف نمیزنم. سوسک! پشه! استفراغ!
آلبوس دامبلدور برسم معمول از آن کلمات با مزه در آخر صحبت هایش استفاده کرده بود، منتها کلمه آخر باعث شد اکثر دانش آموزان لب به غذا نزنند.
-----------
آن سال اتفاقات عجیب و غریب زیادی در هاگوارتز افتاد. از جمله: انفجار جاروی پرنده دامبلدور قبل از سوار شدن او ... انفجار سوسکی بالدار در نزدیکی دامبلدور و در حیاط مدرسه ... ترکیدن یکی از جغدهای نامه بر، بیرون دفتر دامبلدور ... پیدا شدن چندین دیوانه ساز در اتاق خواب دامبلدور و ...
با وجود همه این اتفاقات آن سال تحصیلی میرفت تا به خوبی و خوشی به پایان برسد که دامبلدور توانست یکی از هورکراکس های لرد ولدمورت را پیدا کند و با هری پاتر برای نابود کردن آن از مدرسه خارج شد.
دراکو مالفوی هم از فرصت، نهایت استفاده را کرد و در غیاب دامبلدور، مرگخواران را وارد هاگوارتز کرد و همینطور در بازگشت دامبلدور، او را در بالای برج هاگوارتز گیر انداخت.
دامبلدور که مشخص بود در اثر نابود کردن هورکراکس هیچ توانی برایش باقی نمانده با طلسم مخوف و قدرتمند اکسپلیارموس، توسط دراکو مالفوی خلع سلاح شد و هاج و واج در برابر او با زانوانی خمیده ایستاده بود.
دراکو:
_ یوها ها ها هاااااااااااااااااااااااااااااا
دامبول السلطنه! دیدی بالاخره گیرت انداختم! منو شناختی؟
دامبلدور:
_هووم، پسر عزیزم تو دراکو مالفوی بابایی دیگه! تو دلت نمیاد منو بکشی.
دراکو:
_آره شاید اگه اون پسره بودم دلم نمیومد ولی من از اول سال یکی دیگه بودم و تو نفهمیدی. من آنتونین دالاهوفم!
دامبلدور: مااااااااااع
دالاهوف:
_ چیه تعجب کردی؟ من بدستور اربابم لرد ولدمورت از اول سال وارد هاگوارتز شدم و معجون تغییر شکل میخوردم و همیشه بشکل دراکو بودم. چندین بار خواستم تو رو بکشم ولی عین گربه هفت تا جون داری و نمردی. حالا دیگه کارت تمومه، اشهدتو بخون!
دالاهوف چوبدستیش را بلند کرد و آماده شد که طلسمش را شلیک کند
دامبلدور هم چشمانش را بسته بود
که ناگهان اسنیپ از در برج پرید تو و درست روی دراکو یا در واقع دالاهوف افتاد.
دالاهوف بی هوش همانجا دراز به دراز افتاد. اسنیپ برخاست، ردایش را تکاند و به سوی دامبلدور رفت.
دامبلدور یک نفس راحت کشید و به اسنیپ گفت:
_خدا خیرت بده سوروس! چه به موقع اومدی، جون منو نجات دادی.
اسنیپ:
_هووم من نیومدم جون تو رو نجات بدم، اومدم که خودم بکشمت و این افتخار نصیب خودم بشه!
اسنیپ چوبدستیش را بالا برد ....
دامبلدور: نه اسنیپ، نه نامرد! این قرارمون نبود، خواهش میکنم، جون مادرت!
ولی اسنیپ سنگدل توجهی نکرد و چوبدستیش را پایین آورد:
_ آوداکداورا!
با سقوط دامبلدور از بالای برج و مرگ او، هاگوارتز نیز سقوط کرد.
دو هزارسال قبل از میلاد مرلین
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور، مدیر مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز شد.
دو هزارسال بعد از میلاد مرلین
آلبوس دامبلدور همچنان مدیر هاگوارتز بود. هیچکس از سن واقعی او اطلاع دقیقی نداشت و همه بر اساس فرضیات خود و با توجه به ریش دراز و سفید او که تا نزدیک پایش میرسید حدس هایی میزدند. یکی میگفت صد، یکی میگفت دویست و دیگری سیصد. منتها او همیشه با شوخ طبعی مخصوص خودش اصرار داشت که چهارده سالش است.

سال تحصیلی جدید آغاز شده بود. شش سال از ورود هری پاتر معروف به هاگوارتز میگذشت. در سال قبل، دامبلدور در وزارت سحر و جادو رو در رو با لرد ولدمورت جنگیده بود. در جریان آن نبرد سیریوس بلک کشته شده بود.
همه دانش آموزان سرجایشان در میزهای مخصوص گروه های چهارگانه هاگوارتز نشسته بودند و منتظر دامبلدور بودند تا سخنرانی آغاز سال تحصیلی را شروع کند اما در کمال تعجب همگان، دامبلدور در حال بالا و پریدن و سعی و تلاش برای دور کردن سوسکی بالدار از خود بود. این سوسک سمج اصطلاحا گیر داده بود و مدام اطراف دامبلدور ویراژ میداد.
هیچ کس در آن لحظه متوجه دراکو مالفوی نشده بود که با چوبدستیش سوسک بالدار را همچون هواپیمای بدون سرنشین هدایت میکرد و در اطراف دامبلدور مانور میداد.

سرانجام سوسک هدایت شونده بالدار، دست از سر دامبلدور برداشت و بسمت میز اساتید و مشخصا مینروا مک گونگال رفت ...
_سووووووووووووووووووووسک!

سوسک نگون بخت با جیغ بنفش مک گونگال جا در جا، جان به جان آفرین تسلیم کرد. آرگوس فیلچ پیر که نزدیک آنجا ایستاده بود، بعد از پنج دقیقه سرش را خاراند و با سیری صعودی مدام میگفت:
_کیه؟ کیییییه؟ کیییییییییییییه؟ کیییییییییییییییییییییییه؟
بعد از به اتمام رسیدن ماجرای سوسک بالدار و هدایت سرایدار مدرسه به بیرون سرسرا، آلبوس دامبلدور رو به دانش آموزان و پشت به اساتید قرار گرفت و شروع به صحبت کرد:
_چون میدونم همه گرسنه ایم و میخوایم زودتر به غذاها حمله کنیم زیاد حرف نمیزنم. سوسک! پشه! استفراغ!

آلبوس دامبلدور برسم معمول از آن کلمات با مزه در آخر صحبت هایش استفاده کرده بود، منتها کلمه آخر باعث شد اکثر دانش آموزان لب به غذا نزنند.

-----------
آن سال اتفاقات عجیب و غریب زیادی در هاگوارتز افتاد. از جمله: انفجار جاروی پرنده دامبلدور قبل از سوار شدن او ... انفجار سوسکی بالدار در نزدیکی دامبلدور و در حیاط مدرسه ... ترکیدن یکی از جغدهای نامه بر، بیرون دفتر دامبلدور ... پیدا شدن چندین دیوانه ساز در اتاق خواب دامبلدور و ...
با وجود همه این اتفاقات آن سال تحصیلی میرفت تا به خوبی و خوشی به پایان برسد که دامبلدور توانست یکی از هورکراکس های لرد ولدمورت را پیدا کند و با هری پاتر برای نابود کردن آن از مدرسه خارج شد.

دراکو مالفوی هم از فرصت، نهایت استفاده را کرد و در غیاب دامبلدور، مرگخواران را وارد هاگوارتز کرد و همینطور در بازگشت دامبلدور، او را در بالای برج هاگوارتز گیر انداخت.
دامبلدور که مشخص بود در اثر نابود کردن هورکراکس هیچ توانی برایش باقی نمانده با طلسم مخوف و قدرتمند اکسپلیارموس، توسط دراکو مالفوی خلع سلاح شد و هاج و واج در برابر او با زانوانی خمیده ایستاده بود.
دراکو:
_ یوها ها ها هاااااااااااااااااااااااااااااا
دامبول السلطنه! دیدی بالاخره گیرت انداختم! منو شناختی؟ دامبلدور:
_هووم، پسر عزیزم تو دراکو مالفوی بابایی دیگه! تو دلت نمیاد منو بکشی.

دراکو:
_آره شاید اگه اون پسره بودم دلم نمیومد ولی من از اول سال یکی دیگه بودم و تو نفهمیدی. من آنتونین دالاهوفم!
دامبلدور: مااااااااااع

دالاهوف:
_ چیه تعجب کردی؟ من بدستور اربابم لرد ولدمورت از اول سال وارد هاگوارتز شدم و معجون تغییر شکل میخوردم و همیشه بشکل دراکو بودم. چندین بار خواستم تو رو بکشم ولی عین گربه هفت تا جون داری و نمردی. حالا دیگه کارت تمومه، اشهدتو بخون!
دالاهوف چوبدستیش را بلند کرد و آماده شد که طلسمش را شلیک کند
دامبلدور هم چشمانش را بسته بود
که ناگهان اسنیپ از در برج پرید تو و درست روی دراکو یا در واقع دالاهوف افتاد.دالاهوف بی هوش همانجا دراز به دراز افتاد. اسنیپ برخاست، ردایش را تکاند و به سوی دامبلدور رفت.
دامبلدور یک نفس راحت کشید و به اسنیپ گفت:
_خدا خیرت بده سوروس! چه به موقع اومدی، جون منو نجات دادی.
اسنیپ:
_هووم من نیومدم جون تو رو نجات بدم، اومدم که خودم بکشمت و این افتخار نصیب خودم بشه!

اسنیپ چوبدستیش را بالا برد ....
دامبلدور: نه اسنیپ، نه نامرد! این قرارمون نبود، خواهش میکنم، جون مادرت!

ولی اسنیپ سنگدل توجهی نکرد و چوبدستیش را پایین آورد:
_ آوداکداورا!
با سقوط دامبلدور از بالای برج و مرگ او، هاگوارتز نیز سقوط کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

جنگل ممنوعه
...وقتی که کاملا مطمئن شد تمام هم اتاقیانش خوابیدند از جای خود بلند شد،شنل نامرئی اش را از زیر تخت برداشت و سپس به سمت تخت رون رفت و او را از خواب بیدار کرد .
.
.
.
هر دو از روی چمنزارهای زیبای محوطه که به خاطر انعکاس نور ماه رنگ نقره ای زیبایی به خود گرفته بودند گذشتند و خود را به خانه ی هاگرید رساندند.
کلبه ی هاگرید پنجره هایش تاریک و ظاهر کلبه اش هم تاسف آور و حزن انگیز شده بود . وقتی هری در کلبه را باز کرد فنگ که گویی در پوست خود نمی گنجید خوشحال و شادان بیرون پرید .
هری ترسیده بود که صدای پارس بلند فنگ همه را بیدار کند، با عجله مقداری کلوچه ی مربایی از درون خانه ی هاگرید به فنگ داد . بلافاصله مربای چسبناک کلوچه باعث شد صدای فنگ قطع شود .
سپس هری شنل ارزشمندش را بر روی میز خانه ی هاگرید گذاشت؛ فنگ را نوازشی کرد و گفت :
- بیا، می خوایم بریم گردش.
هری برای آخرین بار به حرفی که هاگرید زده بود فکر کرد .
((- هرکسی که دنبال حقیقت می گرده ، کافیه که رد کرم ها رو تو جنگل دنبال کنه.))
.
.
.
فنگ با خوشحالی و سرعت تمام خود را به جنگل ممنوعه رساند و پایش را کنار یک درخت افرا بالا آورد .
هری چوبدستی اش را در آورد و زمزمه کرد :((لوموس!)).
نور ضعیفی در انتهای چوبدستی نمایان شد که برای دیدن کوره راه جنگلی و جستجوی ردپای کرم ها در درون جنگل کافی بود .
بعد از کمی جستجو درون جنگل به دو کرم رسیدند که به سمت مرکز جنگل می رفتند ، بدون صحبتی هر دو به همراه فنگ به تعیقیب کرم ها پرداختند .
هرچه قدر زمان بیشتری می گذشت و جلوتر می رفتند درخت ها بلند تر می شدند طوری که بعد از سی دقیقه راه پیمایی در میان آن راه دهشتناک دیگر خبری از آسمان زیبای شب نبود .
جنگل انبوه و انبوه تر گشته بود و فضای درون جنگل هم سیاه و سایه تر شده بود .
با آن نور ضعیف چوبدستی در آن تاریکی هم توانسته بود متوجه شود که کرم ها بزرگتر شده بودند طوری که دیگر هر کدام از کرم ها اندازه ی یک مار شده بودند .
کمی مکث کرد و با دقت به آن گروه از کرم های بزرگ نگاه کرد و متوجه شد که آنها واقعا مار هستند . با دقت که به صدای اطرافش گوش داد توانست فیش فیش مارهای اطرافش را بشنود و متوجه شده بود که آنها در مورد او و رون صحبت می کنند .
به یکی از مارهای که از کنارشان رد می شد با زبان ماری گفت :
«- ببخشید ، می تونم بپرسم بنده بزرگتون رو کجا می تونم ببینم ؟»
مار قیافه ای گرفت و گفت :
«- من اول درسام باید تموم شه ، می خوام پله های ترقی رو طی کنم ،فعلا قصد ازدواج ندارم .»
«- معذرت می خوام مثل این که اشتباه شده ، من قصد جسارت ندارم منتهی من انسان هستم و نمی تونم با مار زیبا رویی مثل شما ازدواج بکنم .»
مار که از این حرف بسیار ناراحت گشته بود گفت :
«- بی لیاقت ، اگه می خوای بزرگ فامیلمون رو ببینی باید دنبالم بیای.»
هری با سر موافقت خود را اعلام کرد و دنبال آن مار به راه افتاد .
رون سقلمه ای به هری زد و گفت :
- کجا داریم می ریم هری؟!
هری بدون آنکه چشم از مار بردارد گفت : فعلا بیا .
.
.
.
دیگر به مقر اصلی مارها رسیده بود، هری و رون با دیدن بعضی از مارهای آنجا دهانش بازمانده بود . طول بعضی از مارها به 80 متر می رسید .
ماری که آنها را به آنجا آورده بود به هری گفته بود که اینجا بایستد تا جدش را صدا کند .
بعد از ده دقیقه مار آمد و گفت :
«-الآن میاد، اسمش باسیلیسکه ،بهش احترام بذارید واسه همین هم به چشمهاش نگاه نکنید.»
«-چشم »
هری کمی به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که به غیر از خودش و رون آدمیزاد دیگری هم آنجا بود .
پیرمردی با ابروهای بلند که چشمانش را گرفته بود و سبیلهای بلندش در حالی که بر لباسش مدالهای رنگارنگی آویزان بود ،شمشیری در کمر و قلمویی در دست داشت به آنها خیره گشته بود و داشت نقاشی آنها را می کشید .
در همین موقع از پشت سر آنها صدای فش فشی آمد .
هری فهید که باسیلیسک آمده است ، رو به مار برگشت و با زبان ماری گفت :
«- ما از دوستای هاگرید هستیم ، اون و دامبلدور تو خطر افتادند . همه فکر می کنند که اتفاقای توی مدرسه تقصیره اون هستش.»
فنگ پارس بلندی کرد .
باسیلیسک نگاهی به هری کرد و گفت :
«- من با هاگرید کاری ندارم ، اون سالها پیش منو تو هاگوارتز پیدا کرد و مثل موش آزمایشگاهی باهام رفتار کرد ،من به اون کاری ندارم و برام مهم نیس.»
«- اما اون تو رو دوست داشته و می خواسته بهت کمک کنه.»
فنگ باری دیگر پارس نمود .
«- خیلی حرف میزنی پسرجون، اسمت چیه ؟!»
«-هری پاتر قربان»
همین که مار اسم هری پاتر را شنید حالت صورتش عوض شد و نگاهی معنا داری به پیرمردنقاش انداخت ، پیرمرد سری به معنای آری تکان داد و سپس مار رو به هری گفت :
«- تو و اون دوستت به من نگاه کنید تا متوجه بشید که اون مردک باهام چیکار کرده .»
همین که هری و رون (که هری به او خواسته ی مار را گفته بود)به او نگاه کرد همانا و خشک شدنشان همانا .
در همین موقع پیرمرد با صدای بلندی فریاد زد :
- من اااااسلیترین کبیییییر توانِستیَم نقااااااااااااشی مرگ هری پااااااتر را بِکِشیَم .
و همان طور که فریاد می زد و بومش را برداشته بود و به سمت قلعه ی هاگوارتز حرکت می کرد زیر لب زمزمه کرد :
- دیگه کسی کتاب پااااااااتر را نمی نِویسیَد . کیییییییه؟! کییییه؟!...
...وقتی که کاملا مطمئن شد تمام هم اتاقیانش خوابیدند از جای خود بلند شد،شنل نامرئی اش را از زیر تخت برداشت و سپس به سمت تخت رون رفت و او را از خواب بیدار کرد .
.
.
.
هر دو از روی چمنزارهای زیبای محوطه که به خاطر انعکاس نور ماه رنگ نقره ای زیبایی به خود گرفته بودند گذشتند و خود را به خانه ی هاگرید رساندند.
کلبه ی هاگرید پنجره هایش تاریک و ظاهر کلبه اش هم تاسف آور و حزن انگیز شده بود . وقتی هری در کلبه را باز کرد فنگ که گویی در پوست خود نمی گنجید خوشحال و شادان بیرون پرید .
هری ترسیده بود که صدای پارس بلند فنگ همه را بیدار کند، با عجله مقداری کلوچه ی مربایی از درون خانه ی هاگرید به فنگ داد . بلافاصله مربای چسبناک کلوچه باعث شد صدای فنگ قطع شود .
سپس هری شنل ارزشمندش را بر روی میز خانه ی هاگرید گذاشت؛ فنگ را نوازشی کرد و گفت :
- بیا، می خوایم بریم گردش.
هری برای آخرین بار به حرفی که هاگرید زده بود فکر کرد .
((- هرکسی که دنبال حقیقت می گرده ، کافیه که رد کرم ها رو تو جنگل دنبال کنه.))
.
.
.
فنگ با خوشحالی و سرعت تمام خود را به جنگل ممنوعه رساند و پایش را کنار یک درخت افرا بالا آورد .
هری چوبدستی اش را در آورد و زمزمه کرد :((لوموس!)).
نور ضعیفی در انتهای چوبدستی نمایان شد که برای دیدن کوره راه جنگلی و جستجوی ردپای کرم ها در درون جنگل کافی بود .
بعد از کمی جستجو درون جنگل به دو کرم رسیدند که به سمت مرکز جنگل می رفتند ، بدون صحبتی هر دو به همراه فنگ به تعیقیب کرم ها پرداختند .
هرچه قدر زمان بیشتری می گذشت و جلوتر می رفتند درخت ها بلند تر می شدند طوری که بعد از سی دقیقه راه پیمایی در میان آن راه دهشتناک دیگر خبری از آسمان زیبای شب نبود .
جنگل انبوه و انبوه تر گشته بود و فضای درون جنگل هم سیاه و سایه تر شده بود .
با آن نور ضعیف چوبدستی در آن تاریکی هم توانسته بود متوجه شود که کرم ها بزرگتر شده بودند طوری که دیگر هر کدام از کرم ها اندازه ی یک مار شده بودند .
کمی مکث کرد و با دقت به آن گروه از کرم های بزرگ نگاه کرد و متوجه شد که آنها واقعا مار هستند . با دقت که به صدای اطرافش گوش داد توانست فیش فیش مارهای اطرافش را بشنود و متوجه شده بود که آنها در مورد او و رون صحبت می کنند .
به یکی از مارهای که از کنارشان رد می شد با زبان ماری گفت :
«- ببخشید ، می تونم بپرسم بنده بزرگتون رو کجا می تونم ببینم ؟»
مار قیافه ای گرفت و گفت :
«- من اول درسام باید تموم شه ، می خوام پله های ترقی رو طی کنم ،فعلا قصد ازدواج ندارم .»
«- معذرت می خوام مثل این که اشتباه شده ، من قصد جسارت ندارم منتهی من انسان هستم و نمی تونم با مار زیبا رویی مثل شما ازدواج بکنم .»
مار که از این حرف بسیار ناراحت گشته بود گفت :
«- بی لیاقت ، اگه می خوای بزرگ فامیلمون رو ببینی باید دنبالم بیای.»
هری با سر موافقت خود را اعلام کرد و دنبال آن مار به راه افتاد .
رون سقلمه ای به هری زد و گفت :
- کجا داریم می ریم هری؟!
هری بدون آنکه چشم از مار بردارد گفت : فعلا بیا .
.
.
.
دیگر به مقر اصلی مارها رسیده بود، هری و رون با دیدن بعضی از مارهای آنجا دهانش بازمانده بود . طول بعضی از مارها به 80 متر می رسید .
ماری که آنها را به آنجا آورده بود به هری گفته بود که اینجا بایستد تا جدش را صدا کند .
بعد از ده دقیقه مار آمد و گفت :
«-الآن میاد، اسمش باسیلیسکه ،بهش احترام بذارید واسه همین هم به چشمهاش نگاه نکنید.»
«-چشم »
هری کمی به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که به غیر از خودش و رون آدمیزاد دیگری هم آنجا بود .
پیرمردی با ابروهای بلند که چشمانش را گرفته بود و سبیلهای بلندش در حالی که بر لباسش مدالهای رنگارنگی آویزان بود ،شمشیری در کمر و قلمویی در دست داشت به آنها خیره گشته بود و داشت نقاشی آنها را می کشید .
در همین موقع از پشت سر آنها صدای فش فشی آمد .
هری فهید که باسیلیسک آمده است ، رو به مار برگشت و با زبان ماری گفت :
«- ما از دوستای هاگرید هستیم ، اون و دامبلدور تو خطر افتادند . همه فکر می کنند که اتفاقای توی مدرسه تقصیره اون هستش.»
فنگ پارس بلندی کرد .
باسیلیسک نگاهی به هری کرد و گفت :
«- من با هاگرید کاری ندارم ، اون سالها پیش منو تو هاگوارتز پیدا کرد و مثل موش آزمایشگاهی باهام رفتار کرد ،من به اون کاری ندارم و برام مهم نیس.»
«- اما اون تو رو دوست داشته و می خواسته بهت کمک کنه.»
فنگ باری دیگر پارس نمود .
«- خیلی حرف میزنی پسرجون، اسمت چیه ؟!»
«-هری پاتر قربان»
همین که مار اسم هری پاتر را شنید حالت صورتش عوض شد و نگاهی معنا داری به پیرمردنقاش انداخت ، پیرمرد سری به معنای آری تکان داد و سپس مار رو به هری گفت :
«- تو و اون دوستت به من نگاه کنید تا متوجه بشید که اون مردک باهام چیکار کرده .»
همین که هری و رون (که هری به او خواسته ی مار را گفته بود)به او نگاه کرد همانا و خشک شدنشان همانا .
در همین موقع پیرمرد با صدای بلندی فریاد زد :
- من اااااسلیترین کبیییییر توانِستیَم نقااااااااااااشی مرگ هری پااااااتر را بِکِشیَم .
و همان طور که فریاد می زد و بومش را برداشته بود و به سمت قلعه ی هاگوارتز حرکت می کرد زیر لب زمزمه کرد :
- دیگه کسی کتاب پااااااااتر را نمی نِویسیَد . کیییییییه؟! کییییه؟!...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1389/8/19 21:10:05
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز
گابريل گارسيا ماركز
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1396/04/28
آخرین ورود: دوشنبه 18 آذر 1398 23:15
از: دواج يك امرحسنه است !
پستها:
689

سرسرای خانه ی ریدل
سرسرا پربود از مرگخوارانی که ساکت پشت میز دراز و مرصعی نشسته بودند و همه ی آنها منتظر صحبت های اربابشان بودند . آنان به خوبی میدانستند که موضوع مهمی پیش آمده که در آن موقع از شب ، لردولدمورت از استراحتش صرف نظر کرده و آنان را به جلسه فراخوانده است .
سرانجام پس از گذشت دقایقی ، صدایی واضح و سرد از راس میز به گوش رسید ...
- میخوام راجع به موضوع مهمی باهاتون صحبت کنم که به هاگوارتز مربوط میشه !
مرگخواران به چهره ی عبوس و مارمانند اربابشان خیره شده بودند و منتظر بودند تا او باقی سخنانش را به زبان بیاورد ...
- بعد از سال ها قراره که مسابقه ی جام آتش برگزار بشه و دامبلدور میخواد با برگزاری این مسابقه ، خودش رو در برابر وزارتخونه و اعضای شورای اداری مدرسه که مدت هاست به خاطر کشته شدن چند دانش آموز ، قصد برکناریش رو دارند ، با کفایت نشون بده !
لرد نگاهی گذرا به لوسیوس انداخت و سپس گفت : من میخوام که این مسابقه برگزار نشه و طبق نقشه ای هم که کشیدم ، برای اینکار به دو نفر نیاز دارم . چه کسی داوطلب انجام دادن این ماموریته ؟
بلافاصله بلاتریکس از سرجای خود برخاست و رو به اربابش گفت : سرورم ، چه افتخاری بالا تر از خدمت به شما ؟! من آماده ی خدمت به شما هستم .
- خوبه و نفر دوم ... بزار خودم انتخاب کنم ... به نظرم ...
- سرورم عذرمیخوام که صحبتتون رو قطع میکنم ولی میخواستم بگم که من هم آماده ی خدمت به شما هستم و حاضرم در این ماموریت شرکت کنم .
تعجب در صورت های مرگخواران به وضوح دیده میشد . کسی که به تازگی داغی علامت شوم را بردستش حس کرده بود ، قصد داشت تا این ماموریت خطرناک را انجام دهد . او با خود میپنداشت که اکنون بهترین فرصت برای او مهیا شده است تا از زیر سایه ی بلاتریکس ، اسنیپ و لوسیوس مالفوی که از مرگخواران محبوب و قابل اعتماد لرد کبیر بودند ، بیرون بیاید . میخواست که بیشتر دیده شود و به ارباش نزدیک تر شود پس به همین دلیل بود که تصمیم اش را مبنی بر شرکت در این ماموریت خطرناک گرفته بود .
- خوبه ! نقشه اینه که شما باید پس فردا ، ساعت ده شب به سالن نگه داری جام برسید . اون موقع دامبلدور و معاونش با وزیر توی ساختمون وزارتخونه جلسه دارند پس شما میتونید راحت تر به کارتون برسید . بعد از اینکه وارد هاگوارتز شدید ...
دو روز بعد ...
هاگوارتز
پس از گذشت یک شبانه روز و پس از طی کردن سدهای زیادی که در هاگوارتز وجود داشت ، آن دو با استفاده از پیشرفته ترین جادوهای سیاهی که اربابشان به آنان آموخته بود ، توانستند از حصار دور جام هم عبور کنند و به نزدیکی هدف که همان جام آتش بود ، برسند .
لحظه ی موعود فرا رسیده بود ... وقتش شده بود تا جام را از بین ببرند بنابراین هردو مرگخوار چوبدستی هایشان را به سوی جام گرفتند و با هم زمزمه کردند ...
- آستیاموس !
پس از شلیک طلسم ، ناگهان در باز شد و آن دو در مقابل خود تعدادی از استادان هاگوارتز و همچنین تعدادی از ماموران وزارتخانه را دیدند که میخواستند هرطور شده آنان را دستگیر کنند . دو مرگخوار چوبدستی هایشان را به سمت آنان گرفتند و نبرد آغاز شد ...
مدتی بعد ...
خانه ی ریدل
چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاه کرد ولی همه چیز را تار میدید . قدری چشمانش را مالید و دوباره نگاه کرد . درکنار خود یاکسلی را میدید که ایستاده و به او زل زده است . به خود فشار آورد و با صدایی گرفته که گویا از ته چاه بیرون می آید ، شروع کرد به سخن گفتن ...
- چی شد ؟ جام آتش رو میگم ... نابود شد ؟
- مگه خودت اونجا نبودی ؟
پس از شنیدن این جمله از سوی یاکسلی ، ترس تمام وجودش را فرا گرفت و همین ترس باعث شد تا برای اولین بار پس از به هوش آمدن ، کتفش که زخم جزیی داشت ، درد بگیرد .
به یاد آورد که در هنگام فرار ، کتفش مورد اصابت شلیک ماموران وزارتخانه قرار گرفته بود ولی به آن اعتنایی نکرد و با دلهره و ترس گفت : ما ندیدیم ! بعد از شلیک طلسم نتونستیم ببی که طلسم موثر بود یا نه ... خودت که میدونی ، آستیاموس طلسمیه که وقتی شلیک میشه ...
یاکسلی حرفش را قطع کرد و گفت : میدونم ، بلاتریکس همه چیزو واسمون تعریف کرده ... در ضمن شما دو نفر هم موفق شدید و امروز وزارتخونه اعلام کرد که تا آخر این سال تحصیلی ، هیچ جامی جایگزین نمیشه ! وقتی این خبر به ...
او به حرف های یاکسلی گوش نمیکرد و به این فکر بود که اربابش با او چگونه برخورد میکند پس بلافاصله از جایش بلند شد و به سمت سرسرای خانه رفت .
درآنجا لردولدمورت با نجینی ، مار محبوبش خلوت کرده بود و گویا در حال صحبت با او بود .
قدری جرئت به خرج داد و جلوتر رفت و در مقابل لرد تعظیم کرد و پس از اینکه کمر خود را صاف کرد ، به زمین خیره شد .
- ماموریتت رو به خوبی انجام دادی و با این کار نشون دادی که میتونم روت حساب باز کنم.
روفوس اسکریم جیور سرش را بالا آورد و به چشمان اربابش خیره شد .
چشمان سرخ اربابش ، طوری به او خیره شده بود که همیشه به مالفوی و اسنیپ خیره میشد .
شاد و مسرور بود ... پاداش شجاعت ، وفاداری و از همه مهم تر با هوشی اش را گرفته بود . کاری که انجام داده بود ، بی شک کاری بزرگ و مهم بود و موضوعی نبود که بتوان به راحتی از ذهن اربابش و مرگخواران برود . او مانع برگزاری مسابقه ی جام آتش شده بود !
سرسرا پربود از مرگخوارانی که ساکت پشت میز دراز و مرصعی نشسته بودند و همه ی آنها منتظر صحبت های اربابشان بودند . آنان به خوبی میدانستند که موضوع مهمی پیش آمده که در آن موقع از شب ، لردولدمورت از استراحتش صرف نظر کرده و آنان را به جلسه فراخوانده است .
سرانجام پس از گذشت دقایقی ، صدایی واضح و سرد از راس میز به گوش رسید ...
- میخوام راجع به موضوع مهمی باهاتون صحبت کنم که به هاگوارتز مربوط میشه !
مرگخواران به چهره ی عبوس و مارمانند اربابشان خیره شده بودند و منتظر بودند تا او باقی سخنانش را به زبان بیاورد ...
- بعد از سال ها قراره که مسابقه ی جام آتش برگزار بشه و دامبلدور میخواد با برگزاری این مسابقه ، خودش رو در برابر وزارتخونه و اعضای شورای اداری مدرسه که مدت هاست به خاطر کشته شدن چند دانش آموز ، قصد برکناریش رو دارند ، با کفایت نشون بده !
لرد نگاهی گذرا به لوسیوس انداخت و سپس گفت : من میخوام که این مسابقه برگزار نشه و طبق نقشه ای هم که کشیدم ، برای اینکار به دو نفر نیاز دارم . چه کسی داوطلب انجام دادن این ماموریته ؟
بلافاصله بلاتریکس از سرجای خود برخاست و رو به اربابش گفت : سرورم ، چه افتخاری بالا تر از خدمت به شما ؟! من آماده ی خدمت به شما هستم .
- خوبه و نفر دوم ... بزار خودم انتخاب کنم ... به نظرم ...
- سرورم عذرمیخوام که صحبتتون رو قطع میکنم ولی میخواستم بگم که من هم آماده ی خدمت به شما هستم و حاضرم در این ماموریت شرکت کنم .
تعجب در صورت های مرگخواران به وضوح دیده میشد . کسی که به تازگی داغی علامت شوم را بردستش حس کرده بود ، قصد داشت تا این ماموریت خطرناک را انجام دهد . او با خود میپنداشت که اکنون بهترین فرصت برای او مهیا شده است تا از زیر سایه ی بلاتریکس ، اسنیپ و لوسیوس مالفوی که از مرگخواران محبوب و قابل اعتماد لرد کبیر بودند ، بیرون بیاید . میخواست که بیشتر دیده شود و به ارباش نزدیک تر شود پس به همین دلیل بود که تصمیم اش را مبنی بر شرکت در این ماموریت خطرناک گرفته بود .
- خوبه ! نقشه اینه که شما باید پس فردا ، ساعت ده شب به سالن نگه داری جام برسید . اون موقع دامبلدور و معاونش با وزیر توی ساختمون وزارتخونه جلسه دارند پس شما میتونید راحت تر به کارتون برسید . بعد از اینکه وارد هاگوارتز شدید ...
دو روز بعد ...
هاگوارتز
پس از گذشت یک شبانه روز و پس از طی کردن سدهای زیادی که در هاگوارتز وجود داشت ، آن دو با استفاده از پیشرفته ترین جادوهای سیاهی که اربابشان به آنان آموخته بود ، توانستند از حصار دور جام هم عبور کنند و به نزدیکی هدف که همان جام آتش بود ، برسند .
لحظه ی موعود فرا رسیده بود ... وقتش شده بود تا جام را از بین ببرند بنابراین هردو مرگخوار چوبدستی هایشان را به سوی جام گرفتند و با هم زمزمه کردند ...
- آستیاموس !
پس از شلیک طلسم ، ناگهان در باز شد و آن دو در مقابل خود تعدادی از استادان هاگوارتز و همچنین تعدادی از ماموران وزارتخانه را دیدند که میخواستند هرطور شده آنان را دستگیر کنند . دو مرگخوار چوبدستی هایشان را به سمت آنان گرفتند و نبرد آغاز شد ...
مدتی بعد ...
خانه ی ریدل
چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاه کرد ولی همه چیز را تار میدید . قدری چشمانش را مالید و دوباره نگاه کرد . درکنار خود یاکسلی را میدید که ایستاده و به او زل زده است . به خود فشار آورد و با صدایی گرفته که گویا از ته چاه بیرون می آید ، شروع کرد به سخن گفتن ...
- چی شد ؟ جام آتش رو میگم ... نابود شد ؟
- مگه خودت اونجا نبودی ؟
پس از شنیدن این جمله از سوی یاکسلی ، ترس تمام وجودش را فرا گرفت و همین ترس باعث شد تا برای اولین بار پس از به هوش آمدن ، کتفش که زخم جزیی داشت ، درد بگیرد .
به یاد آورد که در هنگام فرار ، کتفش مورد اصابت شلیک ماموران وزارتخانه قرار گرفته بود ولی به آن اعتنایی نکرد و با دلهره و ترس گفت : ما ندیدیم ! بعد از شلیک طلسم نتونستیم ببی که طلسم موثر بود یا نه ... خودت که میدونی ، آستیاموس طلسمیه که وقتی شلیک میشه ...
یاکسلی حرفش را قطع کرد و گفت : میدونم ، بلاتریکس همه چیزو واسمون تعریف کرده ... در ضمن شما دو نفر هم موفق شدید و امروز وزارتخونه اعلام کرد که تا آخر این سال تحصیلی ، هیچ جامی جایگزین نمیشه ! وقتی این خبر به ...
او به حرف های یاکسلی گوش نمیکرد و به این فکر بود که اربابش با او چگونه برخورد میکند پس بلافاصله از جایش بلند شد و به سمت سرسرای خانه رفت .
درآنجا لردولدمورت با نجینی ، مار محبوبش خلوت کرده بود و گویا در حال صحبت با او بود .
قدری جرئت به خرج داد و جلوتر رفت و در مقابل لرد تعظیم کرد و پس از اینکه کمر خود را صاف کرد ، به زمین خیره شد .
- ماموریتت رو به خوبی انجام دادی و با این کار نشون دادی که میتونم روت حساب باز کنم.
روفوس اسکریم جیور سرش را بالا آورد و به چشمان اربابش خیره شد .
چشمان سرخ اربابش ، طوری به او خیره شده بود که همیشه به مالفوی و اسنیپ خیره میشد .
شاد و مسرور بود ... پاداش شجاعت ، وفاداری و از همه مهم تر با هوشی اش را گرفته بود . کاری که انجام داده بود ، بی شک کاری بزرگ و مهم بود و موضوعی نبود که بتوان به راحتی از ذهن اربابش و مرگخواران برود . او مانع برگزاری مسابقه ی جام آتش شده بود !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/8/17 20:59:18
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/8/17 21:06:27
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/8/17 21:06:27
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/21
آخرین ورود: پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
از: ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
پستها:
842

محاكمه:
با گام هايی مصمم در ميان زوزه های پراكندهی باد ِسوزناك آن بعد از ظهر سرد پاييزی پيش میرفت. سنگينی چوبدستيش را كه در جيب تنگ ردای تيره رنگش قرار گرفته بود، به خوبی حس میكرد. با ديدن ساختمان مجلل و بزرگ رو به رويش، به نزديك ترين درخت سرو پياده رو تكيه كرد و چشمان خرمايی رنگش را به عقربه های باريك ساعت دايره ای شكل جيبی اش دوخت. كوچكترين عقربهی ثانيه شمار، نشانگر حركت او به سوی خطر بود...
درب بزرگ ساختمان باز شد و مردی قدبلند و لاغر اندام، در حالی كه عصايی چوبی و بلند را در دست گرفته بود، از ساختمان خارج شد. ردای بلند و زيبايی پوشيده بود كه باد آن را زير زوزه های به نظر تمام نشدنی اش، میرقصاند. چكمه های بلند و چرمی اش، باشكوه تر و تميز تر از هميشه به نظر میرسيدند و گام هايش بر روی كاشی های مرمرين جلوی درب، متين تر از هميشه... اما تنها فرانك میدانست كه در وجود آن ظاهرِ به نظر آرام، چه هيولای پليد و خطرناكی لانه كرده بود. وقتش رسيده بود كه كارش را در همان لحظه تمام كند؛ اصلا" مهم نبود اگر كسی او را در هنگام قتل میديد يا اينكه به هر شكل ديگری لو میرفت، مهم اين بود كه ديگر لازم نبود هوايی را تنفس كند كه آن پيرمرد خرفت از آن نفس میكشيد...
- آواداكداورا!
طلسم سبز رنگ از نوك چوبدستی جادويی فرانك خارج شد و با فرود بر سينهی پيرمرد، او را مانند يك عروسك ناتوان، بی جان و حركت بر زمين انداخت... همه چيز از همان لحظه شروع شد!
***
صدای ملال آور اصابت چكش قاضی به ميز فلزی و بزرگ رو به رويش، در كنار سرمای نفرت انگيزی كه ديوانه سازها بر دادگاه حاكم كرده بودند، وجود فرانك را بيشتر از هر زمان ديگری میآزرد، البته به جز زمانی كه آن پيرمرد پليد همسر مهربان و عزيزش را به قتل رسانده بود، آن فرشتهی دوست داشتنی را.
- آقای فرانك واتسون...
قاضی سرفه ای كرد و چشم های عسلی تنگ شده اش را به فرانك دوخت كه با دستانی بسته شده، روی صندلی سياه رنگی كز كرده بود. قاضی سرفهی بلند و محكمی كرد و در حالی كه نگاهش را از فرانك به سمت كاغذهای كاهی پرشمار روی ميز معطوف كرده بود، ادامهی صحبتش را با صدايی رسا بيان كرد:
- آقای فرانك واتسون، محكوم به قتل جان بريج، پيرمرد و جادوگر ساكن خيابان براون! چهار نفر شما رو در هنگام قتل آقای بريج مشاهده كردن...
صحبت های قاضی برای فرانك كوچكترين ارزشی نداشت؛ هيچكس نمیدانست كه آن پيرمرد چه خيانتی در حق او كرده بود، نه قاضی میدانست، نه مردمی كه پشتش روی صندلی ها نشسته بودند، نه همراهان قاضی كه در صندلی های كنار قاضی جا خوش كرده بودند! وقتی هيچكدام از آنها چيزی نمیدانستند، چه طور میتوانست از زندانی شدنش جلوگيری كند؟ خودش به خوبی میدانست انتهای راه كوتاه اين دادگاه، محبوس شدن در آزكابان و دست و پنجه نرم كردن با ديوانهسازهاست، موجوداتی كه تحمل كردنشان حتی برای لحظاتی كوتاه هم برای فرانك غير ممكن به نظر میرسيد.
- ... دعوت میكنم از شاهد اول كه به جايگاه بيان و توضيحاتشون رو در مورد اونچه كه ديدن بيان كنن...
خواستهی قاضی مسخره تر از آنی بود كه فرانك تصورش را میكرد، چه نيازی به شهادت يك شاهد بود؟ بهتر بود پايان مشخص دادگاه را خودش زودتر رقم میزد. در ميان همهمهی آرام مردم و سرمای نفس گيری كه از ديوانه ها ريشه گرفته بود، از روی صندلی اش بلند شد و تلاش كرد كاملا" آرام به نظر برسد، اما خودش هم به خوبی میدانست كه صدايش نگرانی اش را لو خواهد داد:
- نيازی به شاهد نيست جناب قاضی. من كه گفته بودم اون آدم رو كشتم، اما برای اين كارم دليل داشتم، اون مرد همسرِ من رو به قتل رسونده بود.
همهمهی مردم بر دادگاه حكم فرما شد، ابروهای پرپشت قاضی بالا رفت و فرانك احساس كرد كه توانايی آن را دارد كه سرنوشت شومش را عوض كند، اما هنگامی كه صدای رسای قاضی با ضربات چكشش بر ميز در هم آميخت، متوجه اشتباهش شد:
- اين مسئله قبلا" در يك دادگاه بررسی شده و نيازی به بررسی مجددش نيست. در اون جلسه كه خودم هم درش حضور داشتم آقای بريج از اتهام وارده بهشون تبرئه شدن...
فرانك، مرد فربه، چشم عسلی و تنومندی را به ياد آورد كه در دادگاه مربوط به قتل همسرش در نزديكی قاضی با قلم و كاغذهايش ور میرفت...
- ... پس فكر میكنم با توجه به اينكه خودتون هم به قتل معترفين، نتيجهی دادگاه مشخص باشه. شما، به خاطر قتل آقای بريج به حبس ابد در آزكابان محكوم هستيد. به عنوان آخرين دفاع حرفی برای گفتن نداريد آقای واتسون؟
فرانك دستش را روی چشمانش گذاشت و متوجه قطراتی شد كه ناخودآگاه و به آرامی رو به گونه هايش جاری میشدند. به ردای بلندش چنگی زد و در ميان اشك ها و صدای لرزانش تنها يك جمله را بر زبان راند:
- خير جناب قاضی.
صدای اصابت چكش قاضی بر ميز به نشانهی پايان جلسه بلند شد. فرانك به خوبی سرمای ديوانه سازها را به همراه دست های بیرحم و سردشان كه بر روی شانه هايش سنگينی میكردند حس میكرد. همه چيز برايش به انتها رسيده بود، همسرش، پدر و مادرش، دوستانش و زندگی اش! اين پايانی بود كه كينه اش از آن پيرمرد برايش رغم زده بود. آرزو میكرد كه میتوانست قاتل همسرش را چندين بار ديگر با چوبدستی اش نابود كند، بريج همه چيزش را بر باد داده بود، ديگر هيچ چيز برای فرانك نمانده بود...
- من اين زندگی رو نمیخوام!
صدای فرانك بلند شد و چشمان ده ها تماشاگر او را جستجو كردند، ادامه دادن زندگی در آزكابان ديوانگی محض بود، همه چيز بايد همان جا تمام میشد، دقيقا" همانجا!
بدون توجه به ديوانه سازهايی كه دست های لزجشان را روی شانه اش گذاشته بودند، بی توجه به قاضی و همراهانش كه او را با چشمانی تنگ شده از نظر میگذراندند و بیاعتنا به مردمی كه با تعجب نگاهش میكردند به سوی ساحره ای كه مقابلش ايستاده بود حمله كرد، او را محكم روی زمين انداخت و چوبدستی او را از جيب گشاد ردايش درآورد. ديوانه سازها را میديد كه به سويش میآمدند تا قبل از اينكه دست به كار خطرناكی بزند دستگيرش كنند، اما او میتوانست قبل از اينكه گير بيفتد خودش را از شر اين دنيای تهوع آور خلاص كند... برای آخرين بار در طول زندگی پر دغدغه اش تصوير همسرش را جلوی چشمانش تصور كرد، لبخندی مبهم بر صورتش نقش بست و درحالی كه نوك چوبدستی آن ساحره را به سوی قلبش گرفته بود، آخرين كلمهی زندگيش را بر زبان راند:
- آواداكداورا!
با گام هايی مصمم در ميان زوزه های پراكندهی باد ِسوزناك آن بعد از ظهر سرد پاييزی پيش میرفت. سنگينی چوبدستيش را كه در جيب تنگ ردای تيره رنگش قرار گرفته بود، به خوبی حس میكرد. با ديدن ساختمان مجلل و بزرگ رو به رويش، به نزديك ترين درخت سرو پياده رو تكيه كرد و چشمان خرمايی رنگش را به عقربه های باريك ساعت دايره ای شكل جيبی اش دوخت. كوچكترين عقربهی ثانيه شمار، نشانگر حركت او به سوی خطر بود...
درب بزرگ ساختمان باز شد و مردی قدبلند و لاغر اندام، در حالی كه عصايی چوبی و بلند را در دست گرفته بود، از ساختمان خارج شد. ردای بلند و زيبايی پوشيده بود كه باد آن را زير زوزه های به نظر تمام نشدنی اش، میرقصاند. چكمه های بلند و چرمی اش، باشكوه تر و تميز تر از هميشه به نظر میرسيدند و گام هايش بر روی كاشی های مرمرين جلوی درب، متين تر از هميشه... اما تنها فرانك میدانست كه در وجود آن ظاهرِ به نظر آرام، چه هيولای پليد و خطرناكی لانه كرده بود. وقتش رسيده بود كه كارش را در همان لحظه تمام كند؛ اصلا" مهم نبود اگر كسی او را در هنگام قتل میديد يا اينكه به هر شكل ديگری لو میرفت، مهم اين بود كه ديگر لازم نبود هوايی را تنفس كند كه آن پيرمرد خرفت از آن نفس میكشيد...
- آواداكداورا!
طلسم سبز رنگ از نوك چوبدستی جادويی فرانك خارج شد و با فرود بر سينهی پيرمرد، او را مانند يك عروسك ناتوان، بی جان و حركت بر زمين انداخت... همه چيز از همان لحظه شروع شد!
***
صدای ملال آور اصابت چكش قاضی به ميز فلزی و بزرگ رو به رويش، در كنار سرمای نفرت انگيزی كه ديوانه سازها بر دادگاه حاكم كرده بودند، وجود فرانك را بيشتر از هر زمان ديگری میآزرد، البته به جز زمانی كه آن پيرمرد پليد همسر مهربان و عزيزش را به قتل رسانده بود، آن فرشتهی دوست داشتنی را.
- آقای فرانك واتسون...
قاضی سرفه ای كرد و چشم های عسلی تنگ شده اش را به فرانك دوخت كه با دستانی بسته شده، روی صندلی سياه رنگی كز كرده بود. قاضی سرفهی بلند و محكمی كرد و در حالی كه نگاهش را از فرانك به سمت كاغذهای كاهی پرشمار روی ميز معطوف كرده بود، ادامهی صحبتش را با صدايی رسا بيان كرد:
- آقای فرانك واتسون، محكوم به قتل جان بريج، پيرمرد و جادوگر ساكن خيابان براون! چهار نفر شما رو در هنگام قتل آقای بريج مشاهده كردن...
صحبت های قاضی برای فرانك كوچكترين ارزشی نداشت؛ هيچكس نمیدانست كه آن پيرمرد چه خيانتی در حق او كرده بود، نه قاضی میدانست، نه مردمی كه پشتش روی صندلی ها نشسته بودند، نه همراهان قاضی كه در صندلی های كنار قاضی جا خوش كرده بودند! وقتی هيچكدام از آنها چيزی نمیدانستند، چه طور میتوانست از زندانی شدنش جلوگيری كند؟ خودش به خوبی میدانست انتهای راه كوتاه اين دادگاه، محبوس شدن در آزكابان و دست و پنجه نرم كردن با ديوانهسازهاست، موجوداتی كه تحمل كردنشان حتی برای لحظاتی كوتاه هم برای فرانك غير ممكن به نظر میرسيد.
- ... دعوت میكنم از شاهد اول كه به جايگاه بيان و توضيحاتشون رو در مورد اونچه كه ديدن بيان كنن...
خواستهی قاضی مسخره تر از آنی بود كه فرانك تصورش را میكرد، چه نيازی به شهادت يك شاهد بود؟ بهتر بود پايان مشخص دادگاه را خودش زودتر رقم میزد. در ميان همهمهی آرام مردم و سرمای نفس گيری كه از ديوانه ها ريشه گرفته بود، از روی صندلی اش بلند شد و تلاش كرد كاملا" آرام به نظر برسد، اما خودش هم به خوبی میدانست كه صدايش نگرانی اش را لو خواهد داد:
- نيازی به شاهد نيست جناب قاضی. من كه گفته بودم اون آدم رو كشتم، اما برای اين كارم دليل داشتم، اون مرد همسرِ من رو به قتل رسونده بود.
همهمهی مردم بر دادگاه حكم فرما شد، ابروهای پرپشت قاضی بالا رفت و فرانك احساس كرد كه توانايی آن را دارد كه سرنوشت شومش را عوض كند، اما هنگامی كه صدای رسای قاضی با ضربات چكشش بر ميز در هم آميخت، متوجه اشتباهش شد:
- اين مسئله قبلا" در يك دادگاه بررسی شده و نيازی به بررسی مجددش نيست. در اون جلسه كه خودم هم درش حضور داشتم آقای بريج از اتهام وارده بهشون تبرئه شدن...
فرانك، مرد فربه، چشم عسلی و تنومندی را به ياد آورد كه در دادگاه مربوط به قتل همسرش در نزديكی قاضی با قلم و كاغذهايش ور میرفت...
- ... پس فكر میكنم با توجه به اينكه خودتون هم به قتل معترفين، نتيجهی دادگاه مشخص باشه. شما، به خاطر قتل آقای بريج به حبس ابد در آزكابان محكوم هستيد. به عنوان آخرين دفاع حرفی برای گفتن نداريد آقای واتسون؟
فرانك دستش را روی چشمانش گذاشت و متوجه قطراتی شد كه ناخودآگاه و به آرامی رو به گونه هايش جاری میشدند. به ردای بلندش چنگی زد و در ميان اشك ها و صدای لرزانش تنها يك جمله را بر زبان راند:
- خير جناب قاضی.
صدای اصابت چكش قاضی بر ميز به نشانهی پايان جلسه بلند شد. فرانك به خوبی سرمای ديوانه سازها را به همراه دست های بیرحم و سردشان كه بر روی شانه هايش سنگينی میكردند حس میكرد. همه چيز برايش به انتها رسيده بود، همسرش، پدر و مادرش، دوستانش و زندگی اش! اين پايانی بود كه كينه اش از آن پيرمرد برايش رغم زده بود. آرزو میكرد كه میتوانست قاتل همسرش را چندين بار ديگر با چوبدستی اش نابود كند، بريج همه چيزش را بر باد داده بود، ديگر هيچ چيز برای فرانك نمانده بود...
- من اين زندگی رو نمیخوام!
صدای فرانك بلند شد و چشمان ده ها تماشاگر او را جستجو كردند، ادامه دادن زندگی در آزكابان ديوانگی محض بود، همه چيز بايد همان جا تمام میشد، دقيقا" همانجا!
بدون توجه به ديوانه سازهايی كه دست های لزجشان را روی شانه اش گذاشته بودند، بی توجه به قاضی و همراهانش كه او را با چشمانی تنگ شده از نظر میگذراندند و بیاعتنا به مردمی كه با تعجب نگاهش میكردند به سوی ساحره ای كه مقابلش ايستاده بود حمله كرد، او را محكم روی زمين انداخت و چوبدستی او را از جيب گشاد ردايش درآورد. ديوانه سازها را میديد كه به سويش میآمدند تا قبل از اينكه دست به كار خطرناكی بزند دستگيرش كنند، اما او میتوانست قبل از اينكه گير بيفتد خودش را از شر اين دنيای تهوع آور خلاص كند... برای آخرين بار در طول زندگی پر دغدغه اش تصوير همسرش را جلوی چشمانش تصور كرد، لبخندی مبهم بر صورتش نقش بست و درحالی كه نوك چوبدستی آن ساحره را به سوی قلبش گرفته بود، آخرين كلمهی زندگيش را بر زبان راند:
- آواداكداورا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

جام اتش!
دو سال از مرحوم شدن فرد ِ مغفور! گذشته بود. اما هاگوارتز بعد از کله پا شدن لرد و دوستانش، همچنان پا برجا بود و جادوگر تولید می کرد! تازه! مسابقه جام اتش هم قرار بود دوباره در هاگوارتز برگزار شود! این بود که کلا هاگوارتز در شور و شعف خاصی به سرد می برد...
_ خب بچه های عزیز! امسال ما مسابقه جام اتش داریم ها! چرا کسی ثبت نام نکرده؟!!

بچه ها

!!!!!!
در نتیجه، پرفسور مک گونگال که رئیس هاگوارتز بود، تصمیم میگیره از روح های 3 دانش آموز مرحوم هاگوارتز در این مسابقات استفاده کنه یعنی: میرتل، سدریک و فرد!
مراسم احضار روح!
مک گونگال، فیلت ویک، تریلانی، دور یک میز گرد نشسته ن و به هم زل میزنن!
همچنان زل می زنن!
باز هم...
و دوباره...
و ...
_ دهه! مگه ما گرگیم که هی زل می زنیم به هم؟!
_ باب مگی ما که زل نزدیم، این فرد ِ بوقیه که اینجوری ما رو مچل کرده!
مک گونگال سرشو می بره بالا، یه ابروشو هم می ندازه بالا و میگه:
_ فرد! اگه بخوای هنوز احضار نشده، اینجوری مسخره بازی راه بندازی، همینجا به تام میگم وزیر رو برنده اعلام کنه! مفهومه؟!


مک گونگال رو میکنه به سبیل و میگه:
_ چخماقی خیلی بهت می یاد!!!

سیبل و فیلت ویک یه نگاه " حیا کن!" به مک گونگال می ندازن! و مک گونگال با این حرکت ورزشی، از حرفش عذر خواهی میکنه:

و با عصبانیت اعلام میکنه:
_ فرد! دفعه آخرت باشه!


_ بسیار خوب! اون برگه ی احضار ارواح کجائه؟!
تریلانی دست میکنه تو زنبیلش و یه برگه بزرگ رو بر میداره رو میز پهن میکنه.
همه زل میزنن به برگه و خیلی متفکرانه توش دقیق میشن!
فیلت ویک که از شدت تفکر چهره ش سرخ شده میگه:
_ الان برگه های احضار ارواح اینجورین؟! این خطای رنگی چین؟!
_ نه! نمیدونم! من اصلا نمیدونم این چیه!!!... بذار... اینجا یه چیزی نوشته... نق...شه...ته...را...ن بزرگ؟!!!
مک گونگال یه نگاه شیش اندر هفت به سقف می ندازه و میگه:
_ برو برگه اصلی رو بیار بوقی!

سریعا یک برگه از اون پشت مشت ها توی هوا چرخ می خوره و پهن میشه رو میز...
باز فیلت ویک به خط های حاضر در برگه نگاه میکنه و میگه:
_ اینم که از هموناست که!!!
ولی یه صدا از ناکجا می یاد:
_ نه بابا! این فرق داره! این مال مشهده!

تا مک گونگال میاد فریاد بزنه و داد و هوار کنه، میرتل و سدریک، دست در دست هم وارد میشن!( نکته اخلاقی: اینا روحن! عیب نداره!)
تریلانی:
_ ئه؟ شماها با نقشه هم احضار میشین؟!!
_ اره دیگه! رفته بودیم مشهد ماه عسل، شما احضارمون کردین،ما هم اومدیم!!!

مک گونگال میشینه و یه نفس راحت میکشه:
_ چه عجب یه کار درست کرد!... خب بچه ها،اماده این که توی جام اتش شرکت کنین؟!
میرتل در حالی که داشت اینجوری:
به سدریک نگاه می کرد، گفت:_ معلومه که نه! می خواین سدی ِ منو دوباره به کشتن بدین؟!
_ نیست که الان زنده ست!!!؟!!
_ الان فقط از این دنیا دیلیت شده، اگه یه بار دیگه کشته بشه، shift + delete میشه!!!!!!

مک گونگال که داشت بالا می یاورد از این حرکت مزخرف میرتل ف میگه:
_ واقعا هوق هستی میرتل! زمان ما که از این قرتی بازیا نبود!!!
_ تو مگه ازدواج هم کرده بودی مگی؟!!

_ کی؟ من؟ ... خب اره! ... نه! من... اصلا تو به این چیزا چیکار داری پیرمرد کوتوله؟!
_ به من میگی کوتوله؟! باشه باشه! ببینم شما دو تا پیرزن میخواین چه گلی به سر این مدرسه بگیرین که من نتونم!
_ با من بودی؟ من پیرزنم؟!
_ نه پس! حتما من پیرزنم!
_ نه! تو یه پیرمرد هاف هافو ای! کچل ِ بیریخت!
_ تو هم یه پیرزن مو وزوزی و زشتی!
_ تو خودت...
_ تو...
_...
.
.
.
چند روز بعد،اطلاعیه ای بر روی تابلوی اعلانات هاگوارتز قرار گرفت:
" به دلیل مقارن شدن مسابقات جام اتش با مرحوم شدن ِ فرد ویزلی، به جای مسابقات، مجلس یادبودی برای این عزیز برگزار می گردد! به همراه آوردن وسائل شوخی، خنده، تفریح و سرگرمی، الزامیست!"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1389/8/13 14:58:05
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1389/8/13 14:58:55
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1389/8/13 15:00:07
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1389/8/13 14:58:55
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1389/8/13 15:00:07
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

سعی کرد به آرامی از روی تخت بلند شود.صدای قژقژ فنرهای تخت با ناله او همراه شد.کمرش هنوز درد میکرد.یادگاری بدی بود.در اخرین جنگ درست و حسابی عمرش از بالای برج ستاره شناسی هاگوارتز به درون محوطه گلخانه شماره 6 افتاده بود.
میدانست که شانس چقدر با او یار بوده که بعد از همچین سقوطی زنده مانده است اما درد طاقت فرسای کمرش امانش را بریده.کار به جایی رسیده بود که ارزو میکرد ای کاش در همان جنگ کشته میشد و این روزهای نکبت بار را نمیدید.
ایوان در حالی که آب را از شیر زنگ زده دستشویی درون کتری میریخت به اینه خیره شد.موهایش بلند و سفید و نامرتب بود.در صورتش جای چندین زخم کهنه خودنمایی میکرد و ته ریش سفیدش صورتش را فرا گرفته بود.
ایوان با عصبانیت کتری را به گوشی ای پرتاب کرد و روی صندلی کهنه اش پشت میز نشست.احساس مزخرفی داشت.برای یک مرگخوار زندگی مخفیانه چیز عجیبی نبود،ولی اینکه عملا کنار گذاشته شود چیزی نبود که هیچ وقت فکرش به ان برسد.
بعد از ناپدید شدن لرد سیاه کاراگاهان و محفلی ها مرگخواران زیادی را شناسایی کردند.در این جنگ خیلی ها کشته شدند و خیلی ها زنده ماندند.انهایی که زنده مانده بودند گروه را برای پیدا کردن مجدد لرد سیاه متحد کردند.
ارزوی ایوان بعد از زنده ماندن تنها یک چیز بود.خدمت دوباره به اربابش.اما او دیگر به درد کسی نمیخورد.هنوز حرف رودولف درون گوشش زنگ میزد:...نه ایوان.متاسفم.تو فوق العاده ضعیف شدی.بودن تو کمکی به ما نمیکنه.برو و سعی کن خودت رو از همه مخفی نگه داری.وقتی ارباب رو پیدا کردیم دلیل غیبتت رو برای ارباب شرح میدیم.
ایوان نگاهی به روزنامه انداخت.جغد کوچک پیام امروز ان را با کلی جار و جنجال انجا انداخته بود و رفته بود.
درون صفحه اول عکس بزرگی خودنمایی میکرد.گروهی از محفلی های قدیمی در حالی که همه مانند ایوان پا به سن گذاشته بودند جلوی پله های بانک گرینگوتز جمع شده بودند و برای دوربین دست تکان میدادند.
بالای عکس با تیتر بزرگی نوشته شده بود:
دومین همایش تقدیر از بنیانگزاران محفل ققنوس!
مشت های ایوان با دیدن آن عکس گره شد.درون عکس ریموس،دامبلدور،سارا و چند نفر دیگه دیده میشدند.غیر از دامبلدور که به علت کهولت زیاد سن بر روی صندلی چرخ دار نشسته بود بقیه با وجود سن زیاد سر حال به نظر میرسیدند.
ایوان نفس عمیقی کشید.حال که او لیاقت پیدا کردن ارباب را نداشت باید کاری میکرد که بی فایده از دنیا نرود.باید کاری میکرد که ارباب بعد از برگشتنش از او مانند تکه گوشت بی مصرفی یاد نکند.
ایوان چوب جادویش را برداشت و با گام هایی که برای سنش زیادی سریع بود از اتاق خارج شد...
کوچه دیاگون به زیبایی تزئین شده بود و بیشتر جمعیت حاضر در کوچه جلوی پله های بانک گرینگوتز برای محفلی های پر افتخار دست میزدند.
این دومین سالی بود که گرینگوتز سخت گیر سالن همایشش را برای این چشن آماده کرده بود.
آلبوس دامبلدور در حالی که به دسته صندلی چرخدارش چنگ زده بود با خوشحالی به مردمی که برایش دست میزدند لبخند میزد.
چیزی در جلوی صف مردم نظر دامبلدور را جلب کرد.پیرمردی تکیده در حالی که سعی میکرد صاف بایستد مستقیم در چشم های اون زل زده بود.
قیافه اش بی نهایت اشنا به نظر میرسید.خشم و نفرتی که درون چشم هایش موج میزد او را نگران کرد.برای همین به پسر جوانی که کنار ایستاده بود گفت:پسرم میدونی پدرت جیمز سیریوس کجاست؟اگه میتونی پیداش کن و بگو سریع بیاد اینجا.
قبل از اینکه پسر جیمز سیریوس خرکتی بکند صدای نعره ای جمع را در سکوت فرو برد و بعد طلسم سبز رنگی به طرف پله ها به پرواز در آمد!
طلسم دست به پله های جلوی صندلی دامبلدور خورد و انها را منفجر کرد.
جمعیت وحشت زده فرار میکردند و ماموران محفل سعی میکردند بقیه را به درون ساختمان گرینگوتز ببرند و در همان حالت بی هدف به اطراف طلسم میفرستادند.
ایوان مردی را به کنار پرت کرد و با اخرین توانی که داشت اوداکداورای دیگری به سمت محفلی ها فرستاد.طلسم از بالای سرشان رد شد و قسمتی از دیوار را خراب کرد.دستانش دیگر قدرت هدف گیری قدیم را نداشتند.
ناگهان صدایی از طرف پله ها به گوشش رسید که میگفت:بزنینش اون ایوانه.اون ایوانه.
قبل از اینکه ایوان خودش را برای طلسم دیگری اماده کند گلوله نارنجی رنگی به سمت امد.قدرت جسمانی اش توان کنار کشیدن را از اون گرفته بود.
گلوله جادویی به ایوان برخورد کرد و لحظه ای بعد آتش تمام بدنش را فرا گرفت.اتش همانند ابلیسی خشمگین وجود ایوان را میبلعید.دیگر چاره ای نبود.ایوان با آخرین توانش چوب جادو را به سمت دسته ای از مردم که هراسان فرار میکردند گرفت و با وردی غیر کلامی انجا را منفجر کرد...
صدای زجه ها و فریادها درون سرش زنگ میزد.این بهترین پیش کشی بود که میتوانست به اربابش تقدیم کند.
برای همین در حالی که تمام بدنش همانند گلوله ای مذاب شده بود دهانش را باز کرد و آخرین فریاد زندگی اش را سر داد.اتش به درون حلق ایوان راه پیدا کرد و لحظه ای بعد جسد بیجانش در حالی که هنوز میسوخت به روی جوی های خون کف خیابان افتاد.
میدانست که شانس چقدر با او یار بوده که بعد از همچین سقوطی زنده مانده است اما درد طاقت فرسای کمرش امانش را بریده.کار به جایی رسیده بود که ارزو میکرد ای کاش در همان جنگ کشته میشد و این روزهای نکبت بار را نمیدید.
ایوان در حالی که آب را از شیر زنگ زده دستشویی درون کتری میریخت به اینه خیره شد.موهایش بلند و سفید و نامرتب بود.در صورتش جای چندین زخم کهنه خودنمایی میکرد و ته ریش سفیدش صورتش را فرا گرفته بود.
ایوان با عصبانیت کتری را به گوشی ای پرتاب کرد و روی صندلی کهنه اش پشت میز نشست.احساس مزخرفی داشت.برای یک مرگخوار زندگی مخفیانه چیز عجیبی نبود،ولی اینکه عملا کنار گذاشته شود چیزی نبود که هیچ وقت فکرش به ان برسد.
بعد از ناپدید شدن لرد سیاه کاراگاهان و محفلی ها مرگخواران زیادی را شناسایی کردند.در این جنگ خیلی ها کشته شدند و خیلی ها زنده ماندند.انهایی که زنده مانده بودند گروه را برای پیدا کردن مجدد لرد سیاه متحد کردند.
ارزوی ایوان بعد از زنده ماندن تنها یک چیز بود.خدمت دوباره به اربابش.اما او دیگر به درد کسی نمیخورد.هنوز حرف رودولف درون گوشش زنگ میزد:...نه ایوان.متاسفم.تو فوق العاده ضعیف شدی.بودن تو کمکی به ما نمیکنه.برو و سعی کن خودت رو از همه مخفی نگه داری.وقتی ارباب رو پیدا کردیم دلیل غیبتت رو برای ارباب شرح میدیم.
ایوان نگاهی به روزنامه انداخت.جغد کوچک پیام امروز ان را با کلی جار و جنجال انجا انداخته بود و رفته بود.
درون صفحه اول عکس بزرگی خودنمایی میکرد.گروهی از محفلی های قدیمی در حالی که همه مانند ایوان پا به سن گذاشته بودند جلوی پله های بانک گرینگوتز جمع شده بودند و برای دوربین دست تکان میدادند.
بالای عکس با تیتر بزرگی نوشته شده بود:
دومین همایش تقدیر از بنیانگزاران محفل ققنوس!
مشت های ایوان با دیدن آن عکس گره شد.درون عکس ریموس،دامبلدور،سارا و چند نفر دیگه دیده میشدند.غیر از دامبلدور که به علت کهولت زیاد سن بر روی صندلی چرخ دار نشسته بود بقیه با وجود سن زیاد سر حال به نظر میرسیدند.
ایوان نفس عمیقی کشید.حال که او لیاقت پیدا کردن ارباب را نداشت باید کاری میکرد که بی فایده از دنیا نرود.باید کاری میکرد که ارباب بعد از برگشتنش از او مانند تکه گوشت بی مصرفی یاد نکند.
ایوان چوب جادویش را برداشت و با گام هایی که برای سنش زیادی سریع بود از اتاق خارج شد...
کوچه دیاگون به زیبایی تزئین شده بود و بیشتر جمعیت حاضر در کوچه جلوی پله های بانک گرینگوتز برای محفلی های پر افتخار دست میزدند.
این دومین سالی بود که گرینگوتز سخت گیر سالن همایشش را برای این چشن آماده کرده بود.
آلبوس دامبلدور در حالی که به دسته صندلی چرخدارش چنگ زده بود با خوشحالی به مردمی که برایش دست میزدند لبخند میزد.
چیزی در جلوی صف مردم نظر دامبلدور را جلب کرد.پیرمردی تکیده در حالی که سعی میکرد صاف بایستد مستقیم در چشم های اون زل زده بود.
قیافه اش بی نهایت اشنا به نظر میرسید.خشم و نفرتی که درون چشم هایش موج میزد او را نگران کرد.برای همین به پسر جوانی که کنار ایستاده بود گفت:پسرم میدونی پدرت جیمز سیریوس کجاست؟اگه میتونی پیداش کن و بگو سریع بیاد اینجا.
قبل از اینکه پسر جیمز سیریوس خرکتی بکند صدای نعره ای جمع را در سکوت فرو برد و بعد طلسم سبز رنگی به طرف پله ها به پرواز در آمد!
طلسم دست به پله های جلوی صندلی دامبلدور خورد و انها را منفجر کرد.
جمعیت وحشت زده فرار میکردند و ماموران محفل سعی میکردند بقیه را به درون ساختمان گرینگوتز ببرند و در همان حالت بی هدف به اطراف طلسم میفرستادند.
ایوان مردی را به کنار پرت کرد و با اخرین توانی که داشت اوداکداورای دیگری به سمت محفلی ها فرستاد.طلسم از بالای سرشان رد شد و قسمتی از دیوار را خراب کرد.دستانش دیگر قدرت هدف گیری قدیم را نداشتند.
ناگهان صدایی از طرف پله ها به گوشش رسید که میگفت:بزنینش اون ایوانه.اون ایوانه.
قبل از اینکه ایوان خودش را برای طلسم دیگری اماده کند گلوله نارنجی رنگی به سمت امد.قدرت جسمانی اش توان کنار کشیدن را از اون گرفته بود.
گلوله جادویی به ایوان برخورد کرد و لحظه ای بعد آتش تمام بدنش را فرا گرفت.اتش همانند ابلیسی خشمگین وجود ایوان را میبلعید.دیگر چاره ای نبود.ایوان با آخرین توانش چوب جادو را به سمت دسته ای از مردم که هراسان فرار میکردند گرفت و با وردی غیر کلامی انجا را منفجر کرد...
صدای زجه ها و فریادها درون سرش زنگ میزد.این بهترین پیش کشی بود که میتوانست به اربابش تقدیم کند.
برای همین در حالی که تمام بدنش همانند گلوله ای مذاب شده بود دهانش را باز کرد و آخرین فریاد زندگی اش را سر داد.اتش به درون حلق ایوان راه پیدا کرد و لحظه ای بعد جسد بیجانش در حالی که هنوز میسوخت به روی جوی های خون کف خیابان افتاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/6/11 23:41:24
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/04/23
آخرین ورود: پنجشنبه 12 تیر 1393 18:14
از: دهکده شن ور دل گاارا سان
پستها:
90

گوگل
دوئل نجینی(هستیا جونز) و نیمفادورا تانکس(لودویک بگمن)
میگما ، با این همه تغییر، چه شود این دوئل!
توضیح:شما که نمی دونید! من اصولا اگه اول رولم یه مقدمه دراز و بی ربط نذارم نابود میشم ؛به فنا می رم ؛ از دست میرم ؛ کلا این مقدمه چیزی ضروری در پست منه و منم نمیتونم حذفش کنم . باهاش مشکل دارید ایراد از خودتونه!!
شب از نیمه گذشته و مدرسه ی جادوگری هاگوارتز به خواب فرو رفته بود . فیلچ طبقه اول را به دنبال دانش آموزان خطاکار کند و کاو می کرد . کمی دورتر از او ، پیوز مشغول نابود کردن نیمکت های یک کلاس متروکه بود . خیلی دور تر از پیوز ، ریموس لوپین در شیون آوارگان زوزه می کشید . خیلی خیلی دور تر از او ، جن های خانگی در تکاپو بودند تا مشتی تخم قورباغه را ازکف زمین پاک کنند . مسافت عظیمی فرا تر از اجنه ، آلبوس دامبلدور در رختخوابش خرناس می کشید . کیلومتر ها آنطرف تر، لردولدمورت مشغول عوض کردن پوشک بارتی بود و کیلومتر ها اینور تر
، چندین طبقه زیر تخت خواب دامبلدور ، بارون خون الود با چشم های از حدقه در آمده به در مخفی تالار هافلپاف خیره مانده بود.
دوربین از در مخفی عبور کرد و وارد تالار هافلپاف شد .زاخاریاس با چمدان گنده ای دم در سالن ایستاده بود و از روی طومار بلندی که دستش بود برای ملت میخواند:
-...و این ، پایان زاخاریاس اسمیت اس....
جمله زاخی به وسیله بالشی که مثل جت به سمت زاخی پرواز کرد و به پیشانی اش اصابت کرد نا تمام ماند . همه سر ها به سمت هستیا و نیمفا برگشت که با یک بغل بالش از خوابگاه بیرون پریدند و شروع به پرتاب کردند بالش ا به سمت یکدیگر و بقیه کردند . صدای جیغ و دادشان به قدری بلند بود که پیوز از صد متر آن طرف تر خبر دار شد و به سرعت بالش نیمفا
خودش رو به تالار رسوند و سر ملت فریاد کشید:
-یه دقیقه رفتم به ایفای نقش
بپردازم ببین چه بوقی زدن به تالار! این مرغه" کیه؟!
مرغ مذکور خودش رو تکوند و مقداری از پرهاش رو روی زمین ریخت و جواب داد:
-هستیام بابا! تقصیر نیمفاست!
-بله؟دورا
؟!
"به خدا منم روحم از این غلط املایی در عذابه . ولی چه میشه کرد، یه جوری باید منظور رو رسوند!
اینو نوشتم که انگیزه دوئل مشخص بشه
" به خدا من روحم از این غلط املایی در عذابه... چه میشه کرد ، یه جوری باید منظور رو رسوند!
اصل دوئل
-انتخاب مقصد،آرامش ،.... آینه بغل که نیست...آهسته؟
هستیا زیر چشمی به یادداشت های مری نگاه کرد و با ناراحتی آه کشید:
-اه! بازم نشد! انتخاب مقصد،اراده ، ارامش! انتخاب مقصد،اراده ، آرامش! چرا توی ذهنم نمی مونه؟
نیمفا که پای راستش را روی دیگری انداخته بود خمیازه ای نمایشی کشید و کتابی را که توی دستش بود روی زمین انداخت.
- من که هیچ مشکلی ندارم . فقط کافیه که با لودو هماهنگ کنم . بالاخره دگرگون نما بودن این مزایا رو هم داره دیگه! هر چند ، آپارات کردن هم همچین سخت نیست . انتخاب مقصد،اراده،ارامش!
هستیا دندان هایش را به هم سایید . اگر فکرش مشغول دیو( دقت کنید که دیو اسمه و هیچ ربطی به
یا
نداره) نبود مطمئنا میتوانست سه اصل را حفظ کند و برای جسم یابی هم مشکلی نداشت . اما با وجود افکار درهمی که ذهنش را اشغال کرده بودند هیچ کاری از دستش بر نمی آمد .
لورا که انگار به موضوع علاقه مند شده بود از آنطرف تالار پرسید:
-چه فکری تو سرته دورا؟
نیمفا کجکی لبخندی به لورا زد و شریرانه به هستیا چشم دوخت:
-من روزی که قراره امتحان بدیم خودم رو به شکل لودو در میارم . ریموس هم با شنل جیمز پاتر همون حوالی منتظرم می مونه . وقتی که قرار شد آپارات کنم ریموس افسون سرخوردگی رو روی من اجرا می کنه و لودو همون لحظه خودشو توی مقصد مورد نظرم ظاهر می کنه . هیچ کس هم بویی نمی بره!
لورا با خوشحالی گفت:
-وای ، تو خیلی باهوشی نیمفا! ولی بالاخره که چی،باید آپارات رو یاد بگیری یا نه؟ تازه،از کجا معلوم که ریموس قبول کنه؟
نیمفا از روی مبل بلند شد و همانطور که به سمت خوابگاه می رفت از روی شانه اش به لورا گفت:
-ریموس قبول می کنه . معلومه که قبول می کنه! الان فقط مهم اینه که از شر این امتحان خلاص شم . بعضی ها هم اگه از فکر پسرای اسلایترین درآن براشون بهتره!
هستیا با عصبانیت از جا برخاست و پشت سر نیمفا وارد خوابگاه شد و در را به هم کوبید . دورا از جا پرید و پشت سرش را نگاه کرد . با دیدن هستیا اخم هایش توی هم رفت و گفت:
-بلد نیستی در رو درست ببندی؟
هستیا یک قدم به نیمفا نزدیک شد،بازویش را گرفت و گفت:
-چرا جلوی همه منو مسخره می کنی؟ چی به دست میاری از این کارت؟
نیمفا یکی از همان لبخند های کج را تحویل هستیا داد و گفت:
-خوبه...حرفای سینمایی می زنی!
-بحثای مشنگی رو پیش نکش! جواب منو بده!
دورا بازویش را از دست هستیا در آورد و با خشم گفت:
-من مجبور نیستم به تو جواب پس بدم!
هستیا همانجا ایستاد و به نیمفا خیره شد که به حالت قهرالودی به سمت تخت خودش رفت ،دراز کشید و پرده های دور تا دور تخت را کشید .
خودش خوب می دانست که دیو زمانی دوست نیمفا بود و به خاطر هستیا دوستیش با او به هم خورده بود . بهتر از هر کسی می دانست که نیمفا چقدر به دوست دوران کودکیش علاقه دارد . با این حال ، اجازه داده بود که رابطه ی آنها به خاطر او به هم بخورد . خبر داشت از همه اینها و به روی خودش نمی آورد . غرورش اجازه نمی داد .
روز بعد
دورا با لبخند تلخی از کنار هستیا رد شد و به او تنه زد . نقشه بی نقصش حسابی به درد خورده بود . آقای کورت، ممتحن جسم یابی ف با انگشت به او اشاره کرد . هستیا با ترس و لرز جلو رفت . تمام بدنش خیس عرق شده بود . شرط اول از همینجا به هم می خورد . مقصدش را به شکل مسخره ای فراموش کرده بود . نمی توانست عزمش را جزم کند و تمام نیرویش را به کار بگیرد . نمی توانست... .
سرش را به نشانه نفی برای کورت تکان داد و به دنبال نیمفا دوید... .
فعلا امتیازش ندید چون صد و نود درصد ویرایش خواهد شد!

دوئل نجینی(هستیا جونز) و نیمفادورا تانکس(لودویک بگمن)
میگما ، با این همه تغییر، چه شود این دوئل!
توضیح:شما که نمی دونید! من اصولا اگه اول رولم یه مقدمه دراز و بی ربط نذارم نابود میشم ؛به فنا می رم ؛ از دست میرم ؛ کلا این مقدمه چیزی ضروری در پست منه و منم نمیتونم حذفش کنم . باهاش مشکل دارید ایراد از خودتونه!!
شب از نیمه گذشته و مدرسه ی جادوگری هاگوارتز به خواب فرو رفته بود . فیلچ طبقه اول را به دنبال دانش آموزان خطاکار کند و کاو می کرد . کمی دورتر از او ، پیوز مشغول نابود کردن نیمکت های یک کلاس متروکه بود . خیلی دور تر از پیوز ، ریموس لوپین در شیون آوارگان زوزه می کشید . خیلی خیلی دور تر از او ، جن های خانگی در تکاپو بودند تا مشتی تخم قورباغه را ازکف زمین پاک کنند . مسافت عظیمی فرا تر از اجنه ، آلبوس دامبلدور در رختخوابش خرناس می کشید . کیلومتر ها آنطرف تر، لردولدمورت مشغول عوض کردن پوشک بارتی بود و کیلومتر ها اینور تر
، چندین طبقه زیر تخت خواب دامبلدور ، بارون خون الود با چشم های از حدقه در آمده به در مخفی تالار هافلپاف خیره مانده بود.دوربین از در مخفی عبور کرد و وارد تالار هافلپاف شد .زاخاریاس با چمدان گنده ای دم در سالن ایستاده بود و از روی طومار بلندی که دستش بود برای ملت میخواند:
-...و این ، پایان زاخاریاس اسمیت اس....
جمله زاخی به وسیله بالشی که مثل جت به سمت زاخی پرواز کرد و به پیشانی اش اصابت کرد نا تمام ماند . همه سر ها به سمت هستیا و نیمفا برگشت که با یک بغل بالش از خوابگاه بیرون پریدند و شروع به پرتاب کردند بالش ا به سمت یکدیگر و بقیه کردند . صدای جیغ و دادشان به قدری بلند بود که پیوز از صد متر آن طرف تر خبر دار شد و به سرعت بالش نیمفا
خودش رو به تالار رسوند و سر ملت فریاد کشید:-یه دقیقه رفتم به ایفای نقش
بپردازم ببین چه بوقی زدن به تالار! این مرغه" کیه؟!مرغ مذکور خودش رو تکوند و مقداری از پرهاش رو روی زمین ریخت و جواب داد:
-هستیام بابا! تقصیر نیمفاست!
-بله؟دورا
؟!"به خدا منم روحم از این غلط املایی در عذابه . ولی چه میشه کرد، یه جوری باید منظور رو رسوند!
اینو نوشتم که انگیزه دوئل مشخص بشه
" به خدا من روحم از این غلط املایی در عذابه... چه میشه کرد ، یه جوری باید منظور رو رسوند!
اصل دوئل
-انتخاب مقصد،آرامش ،.... آینه بغل که نیست...آهسته؟
هستیا زیر چشمی به یادداشت های مری نگاه کرد و با ناراحتی آه کشید:
-اه! بازم نشد! انتخاب مقصد،اراده ، ارامش! انتخاب مقصد،اراده ، آرامش! چرا توی ذهنم نمی مونه؟
نیمفا که پای راستش را روی دیگری انداخته بود خمیازه ای نمایشی کشید و کتابی را که توی دستش بود روی زمین انداخت.
- من که هیچ مشکلی ندارم . فقط کافیه که با لودو هماهنگ کنم . بالاخره دگرگون نما بودن این مزایا رو هم داره دیگه! هر چند ، آپارات کردن هم همچین سخت نیست . انتخاب مقصد،اراده،ارامش!
هستیا دندان هایش را به هم سایید . اگر فکرش مشغول دیو( دقت کنید که دیو اسمه و هیچ ربطی به
یا
نداره) نبود مطمئنا میتوانست سه اصل را حفظ کند و برای جسم یابی هم مشکلی نداشت . اما با وجود افکار درهمی که ذهنش را اشغال کرده بودند هیچ کاری از دستش بر نمی آمد .لورا که انگار به موضوع علاقه مند شده بود از آنطرف تالار پرسید:
-چه فکری تو سرته دورا؟
نیمفا کجکی لبخندی به لورا زد و شریرانه به هستیا چشم دوخت:
-من روزی که قراره امتحان بدیم خودم رو به شکل لودو در میارم . ریموس هم با شنل جیمز پاتر همون حوالی منتظرم می مونه . وقتی که قرار شد آپارات کنم ریموس افسون سرخوردگی رو روی من اجرا می کنه و لودو همون لحظه خودشو توی مقصد مورد نظرم ظاهر می کنه . هیچ کس هم بویی نمی بره!
لورا با خوشحالی گفت:
-وای ، تو خیلی باهوشی نیمفا! ولی بالاخره که چی،باید آپارات رو یاد بگیری یا نه؟ تازه،از کجا معلوم که ریموس قبول کنه؟
نیمفا از روی مبل بلند شد و همانطور که به سمت خوابگاه می رفت از روی شانه اش به لورا گفت:
-ریموس قبول می کنه . معلومه که قبول می کنه! الان فقط مهم اینه که از شر این امتحان خلاص شم . بعضی ها هم اگه از فکر پسرای اسلایترین درآن براشون بهتره!
هستیا با عصبانیت از جا برخاست و پشت سر نیمفا وارد خوابگاه شد و در را به هم کوبید . دورا از جا پرید و پشت سرش را نگاه کرد . با دیدن هستیا اخم هایش توی هم رفت و گفت:
-بلد نیستی در رو درست ببندی؟
هستیا یک قدم به نیمفا نزدیک شد،بازویش را گرفت و گفت:
-چرا جلوی همه منو مسخره می کنی؟ چی به دست میاری از این کارت؟
نیمفا یکی از همان لبخند های کج را تحویل هستیا داد و گفت:
-خوبه...حرفای سینمایی می زنی!
-بحثای مشنگی رو پیش نکش! جواب منو بده!
دورا بازویش را از دست هستیا در آورد و با خشم گفت:
-من مجبور نیستم به تو جواب پس بدم!
هستیا همانجا ایستاد و به نیمفا خیره شد که به حالت قهرالودی به سمت تخت خودش رفت ،دراز کشید و پرده های دور تا دور تخت را کشید .
خودش خوب می دانست که دیو زمانی دوست نیمفا بود و به خاطر هستیا دوستیش با او به هم خورده بود . بهتر از هر کسی می دانست که نیمفا چقدر به دوست دوران کودکیش علاقه دارد . با این حال ، اجازه داده بود که رابطه ی آنها به خاطر او به هم بخورد . خبر داشت از همه اینها و به روی خودش نمی آورد . غرورش اجازه نمی داد .
روز بعد
دورا با لبخند تلخی از کنار هستیا رد شد و به او تنه زد . نقشه بی نقصش حسابی به درد خورده بود . آقای کورت، ممتحن جسم یابی ف با انگشت به او اشاره کرد . هستیا با ترس و لرز جلو رفت . تمام بدنش خیس عرق شده بود . شرط اول از همینجا به هم می خورد . مقصدش را به شکل مسخره ای فراموش کرده بود . نمی توانست عزمش را جزم کند و تمام نیرویش را به کار بگیرد . نمی توانست... .
سرش را به نشانه نفی برای کورت تکان داد و به دنبال نیمفا دوید... .
فعلا امتیازش ندید چون صد و نود درصد ویرایش خواهد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

استاد Vs ملکه و شامپو
- "فکر می کنید پیری حتما باید چه چیزی باشه؟ موهای سفید و صورت چروک و قدم زدن توی پارک. شطرنج بازی کردن و بازنشستگی و از این جور چیزها؟
نوه ها و نتیجه ها، بچه ها و عروس و داماد. تو رو به حق ریش مرلین کوتاه بیا. مینروا هم دیگه پیداش نیست چه برسه به اونا. در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند. به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند.خیلی وقته که فاوکس هم برام آوازی نخونده.
پیری یعنی این. یعنی خستگی. یعنی اینکه بشینی روی صندلیت و با خودت حرف بزنی. مدت زیادیه که می گن دامبلدور پیر و خرفته، خب اینم روش. حداقل خودم هستم که با خودم حرف بزنم. تو رو مرلین نگاه های این شفا دهنده رو نگاه کن فقط! واقعا که."
شفادهنده صندلی چرخ داری رو که دامبلدور روی اون نشسته بود به جلو هل می داد، در همون حالت هم نگاه های حاکی از ترحمی به دامبلدور می انداخت.آلبوس دامبلدور در تمام عمرش هیچ وقت کم نیاورده بود؛ الانم کم نمی آورد، همینطور به حرف زدنش ادامه می داد.
دامبلدور روی چرخ و شفادهنده از دری رد شدن که بالاش نوشته شده بود:" سرای سالمندان سنت مانگو."
از در که وارد شدن، گل و درخت و هوای خوب بیرون، همونجا پشت در موند و به جای اون وارد یک راهروی طولانی و کسالت آور شدن. از کنار دامبلدور و در جهت مخالف یه پرستار دیگه یک پیرمرد رو با خودش می برد.
پیرمرده خیلی می خندید، صد امتیاز از پرفسور لاکهارت جلو بود با این خنده هاش! دامبلدور دوباره شروع کرد به حرف زدن با خودش.
- "فکر کنم این بنده خدا هم رماتیسم مغزی داره. زیادی می خنده. یاد لارتن به خیر. جوونک خوبی بود. می گفت رماتیسم یعنی زندگی.. ولی آخه این شد زندگی؟ چه روزگاری داشتیم قبل از این..
این پرستار هم ساحره ی خوبیه.. خب بابا..شفادهنده! چه نگاههایی می کنه. با این همه مهربونیش بازم ضد ماگلاست..کاش آنیتا ازم پرستاری می کرد. ولی رفت دیگه.. مثل مینروا، تدی، جیمز و بقیه.. من مانده ام تنهای تنها! ای روزگار!"
شفادهنده قدم به قدم می ایستاد و با همکارای دیگه ش سلام و احوالپرسی می کرد. گاهی اوقات هم صحبت به خوش و بش و غیبت کردن درباره ی شفادهنده ی غائب می کشید. دامبلدور هم طی این مدت روی صندلی می نشست و در حالی که با خودش حرف می زد با ریشهاش بازی می کرد، شاید هم کاملا برعکس در حالی که با ریشهاش بازی می کرد با خودشم حرف می زد!
- "یه زمانی یه محفل ققنوس بود و یه دامبلدور. توی امتحانات سمجش با چوبدستیش کارهایی می کرد که ممتحن هاج و واج مونده بود. الانم چوب رو دارم ولی حالا دیگه حتی رپیر هم از این چوب نمی ترسه. بعید یست مثل یه بلغاری قورتش بده. اما کار درستی نیست. تا دندوناش مثل مال من مصنوعی نشده باید خوب ازشون استفاده کنه.
اوهوم این پیری برای همه هست. کچل باشی یا مودار، مجرد یا عیال وار.. یه شعری هم باید بگم. جدیدا حس می کنم شبیه کلاه گروهبندی شدم. کاری ندارم جز همین!"
دامبلدور تا زمانی که به اتاقش برگشت و با کمک شفادهنده روی تختش قرار گرفت، روی شعر جدیدش کار کرد. حتی کمی هم بعد از اون، وقتی که پرستار چراغ رو خاموش کرد و شب بخیر گفت.
- " پیرم و پیرم می لرزم به صد جوون می ارزم!"
دامبلدور کمی بعد فهمید که شعرش قبلا گفته شده برای همین دندونهاش رو توی لیوان آب بالای سرش گذاشت و خوابید!
The End!
- "فکر می کنید پیری حتما باید چه چیزی باشه؟ موهای سفید و صورت چروک و قدم زدن توی پارک. شطرنج بازی کردن و بازنشستگی و از این جور چیزها؟
نوه ها و نتیجه ها، بچه ها و عروس و داماد. تو رو به حق ریش مرلین کوتاه بیا. مینروا هم دیگه پیداش نیست چه برسه به اونا. در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند. به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند.خیلی وقته که فاوکس هم برام آوازی نخونده.
پیری یعنی این. یعنی خستگی. یعنی اینکه بشینی روی صندلیت و با خودت حرف بزنی. مدت زیادیه که می گن دامبلدور پیر و خرفته، خب اینم روش. حداقل خودم هستم که با خودم حرف بزنم. تو رو مرلین نگاه های این شفا دهنده رو نگاه کن فقط! واقعا که."
شفادهنده صندلی چرخ داری رو که دامبلدور روی اون نشسته بود به جلو هل می داد، در همون حالت هم نگاه های حاکی از ترحمی به دامبلدور می انداخت.آلبوس دامبلدور در تمام عمرش هیچ وقت کم نیاورده بود؛ الانم کم نمی آورد، همینطور به حرف زدنش ادامه می داد.
دامبلدور روی چرخ و شفادهنده از دری رد شدن که بالاش نوشته شده بود:" سرای سالمندان سنت مانگو."
از در که وارد شدن، گل و درخت و هوای خوب بیرون، همونجا پشت در موند و به جای اون وارد یک راهروی طولانی و کسالت آور شدن. از کنار دامبلدور و در جهت مخالف یه پرستار دیگه یک پیرمرد رو با خودش می برد.
پیرمرده خیلی می خندید، صد امتیاز از پرفسور لاکهارت جلو بود با این خنده هاش! دامبلدور دوباره شروع کرد به حرف زدن با خودش.
- "فکر کنم این بنده خدا هم رماتیسم مغزی داره. زیادی می خنده. یاد لارتن به خیر. جوونک خوبی بود. می گفت رماتیسم یعنی زندگی.. ولی آخه این شد زندگی؟ چه روزگاری داشتیم قبل از این..
این پرستار هم ساحره ی خوبیه.. خب بابا..شفادهنده! چه نگاههایی می کنه. با این همه مهربونیش بازم ضد ماگلاست..کاش آنیتا ازم پرستاری می کرد. ولی رفت دیگه.. مثل مینروا، تدی، جیمز و بقیه.. من مانده ام تنهای تنها! ای روزگار!"
شفادهنده قدم به قدم می ایستاد و با همکارای دیگه ش سلام و احوالپرسی می کرد. گاهی اوقات هم صحبت به خوش و بش و غیبت کردن درباره ی شفادهنده ی غائب می کشید. دامبلدور هم طی این مدت روی صندلی می نشست و در حالی که با خودش حرف می زد با ریشهاش بازی می کرد، شاید هم کاملا برعکس در حالی که با ریشهاش بازی می کرد با خودشم حرف می زد!
- "یه زمانی یه محفل ققنوس بود و یه دامبلدور. توی امتحانات سمجش با چوبدستیش کارهایی می کرد که ممتحن هاج و واج مونده بود. الانم چوب رو دارم ولی حالا دیگه حتی رپیر هم از این چوب نمی ترسه. بعید یست مثل یه بلغاری قورتش بده. اما کار درستی نیست. تا دندوناش مثل مال من مصنوعی نشده باید خوب ازشون استفاده کنه.
اوهوم این پیری برای همه هست. کچل باشی یا مودار، مجرد یا عیال وار.. یه شعری هم باید بگم. جدیدا حس می کنم شبیه کلاه گروهبندی شدم. کاری ندارم جز همین!"
دامبلدور تا زمانی که به اتاقش برگشت و با کمک شفادهنده روی تختش قرار گرفت، روی شعر جدیدش کار کرد. حتی کمی هم بعد از اون، وقتی که پرستار چراغ رو خاموش کرد و شب بخیر گفت.
- " پیرم و پیرم می لرزم به صد جوون می ارزم!"
دامبلدور کمی بعد فهمید که شعرش قبلا گفته شده برای همین دندونهاش رو توی لیوان آب بالای سرش گذاشت و خوابید!
The End!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/6/10 17:15:59
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/04/27
تولد نقش: 1398/03/29
آخرین ورود: جمعه 26 دی 1399 19:03
از: یه دنیای دیگه!
پستها:
516

دوئل سه گانۀ روزیه - دامبل - لی فای!
با خستگی از جا برخاست. دلش می خواست ردای خود را مرتب کند تا برای پذیرایی از بانو آماده باشد ولی نیرویی برای همین کار ساده نیز نداشت. نگاهی به آینه انداخت. چقدر با زمانی که اولین هورکراکس را ازبین برد، فرق کرده بود. آن انگشتر مخوف که تمام دستش را سوزانده بود...
- پاپا! چرا از سر جاتون بلند شدین؟ می دونین که نمی تونین بیشتر از یه دیقه رو پاهاتون بایستین. آخه چیکارتون کنم؟ الان می خورین زمین و بازم استخوناتون می شکنه. این شفادهنده های سنت مانگو هم که دیگه ذله شدن از دستتون. آخه چرا حرف گوش نمیدین؟
آهی کشید و به زور روی صندلی نشانده شد:
- می خواستم وقتی ملکه میاد ازش استقبال کنم.
- همچین میگین ملکه انگار چه بوقی هست! اینم یه مرگخواره مث بقیه شون! یه سیاه سوختۀ بی مصرف. حالا اگه می گفتین منتظر اون سفید خفنزه هستین یه چیزی! واسه مرگخوارم آدم بلند میشه از جاش آخه؟
- ولی اون تنها کسیه که سن و سالش بهم نزدیکه و حرفمو می فهمه. خوب... یعنی درسته که سیصد سالی ازم بزرگتره ولی به هرحال...
- به هرحال بی به هرحال. وقتی من یه چیزی میگم لابد یه چیزی می دونم دیگه. چرا نمی فهمین؟
سکوت کرد. بحث فایده ای نداشت. همیشه انتهای هر بحث همین عبارت بود: چرا نمی فهمین؟
به روزهایی اندیشید که هنوز مدیر هاگوارتز بود. کلاه گروهبندی هرسال نغمه ای نو می سرود و خودش هربار لطیفه ای تازه برای تعریف کردن داشت که درست سر بزنگاه ناچار میشد سانسورش کند. هرچه باشد دانش آموزان زیر 15 سال در سرسرا حضور داشتند و مدیر باید مراقب حرف زدنش می بود!
اما حالا چه اتفاقی افتاده بود؟ حال تنها پیرمردی هاف هافو شناخته میشد که همیشه "نمی فهمید" نسل جوانتر چه می گویند و چه می خواهند. "نمی فهمید" که یک مرگخوار، خارج از سابقۀ رفاقت صادقانه شان، یک دشمن است که باید زنده زنده کشته شود (!!!). "نمی فهمید" که سیاه همیشه سیاه است و منفور و سپید، همیشه سپید است و محبوب! حتی اگر کلام یا رفتار آن سپید بی ارزش ترین کلام و رفتار باشد و کوچکترین شباهتی به کلام و رفتار سپیدان نداشته باشد.
نه... او "نمی فهمید" که دورۀ عشق ورزیدن و دیگران را عاشقانه هدایت کردن گذشته است. او باید می فهمید که دامبل است و سپید است و بی ناموس است و حق ندارد که جز این باشد. آخر چرا نمی فهمید؟
دوباره آهی کشید. حتی نمی توانست خواهش کند آینه را برایش بیاورند چون دختر دلبندش وقتی نداشت که برای یک مرگخوار بی ارزش صرف کند و اصولا "چرا نمی فهمید" که همین راه دادن ملکۀ بوقی مرگخوار به منزلش، نهایت لطفی است که در حق او می کند؟
صدای قدم های آنیتا را شنید که از منزل خارج می شد. می دانست این خروج، صرفا به این دلیل است که نمی خواهد با یک مرگخوار روبرو و وادار به تحمل وی شود. دستش را دراز کرد و چوبدستیش را برداشت.
مرلین را شکر که هنوز وردها را به یاد می آورد و می توانست درب را به روی دوستش بگشاید.
پایان!
با خستگی از جا برخاست. دلش می خواست ردای خود را مرتب کند تا برای پذیرایی از بانو آماده باشد ولی نیرویی برای همین کار ساده نیز نداشت. نگاهی به آینه انداخت. چقدر با زمانی که اولین هورکراکس را ازبین برد، فرق کرده بود. آن انگشتر مخوف که تمام دستش را سوزانده بود...
- پاپا! چرا از سر جاتون بلند شدین؟ می دونین که نمی تونین بیشتر از یه دیقه رو پاهاتون بایستین. آخه چیکارتون کنم؟ الان می خورین زمین و بازم استخوناتون می شکنه. این شفادهنده های سنت مانگو هم که دیگه ذله شدن از دستتون. آخه چرا حرف گوش نمیدین؟
آهی کشید و به زور روی صندلی نشانده شد:
- می خواستم وقتی ملکه میاد ازش استقبال کنم.
- همچین میگین ملکه انگار چه بوقی هست! اینم یه مرگخواره مث بقیه شون! یه سیاه سوختۀ بی مصرف. حالا اگه می گفتین منتظر اون سفید خفنزه هستین یه چیزی! واسه مرگخوارم آدم بلند میشه از جاش آخه؟
- ولی اون تنها کسیه که سن و سالش بهم نزدیکه و حرفمو می فهمه. خوب... یعنی درسته که سیصد سالی ازم بزرگتره ولی به هرحال...
- به هرحال بی به هرحال. وقتی من یه چیزی میگم لابد یه چیزی می دونم دیگه. چرا نمی فهمین؟
سکوت کرد. بحث فایده ای نداشت. همیشه انتهای هر بحث همین عبارت بود: چرا نمی فهمین؟
به روزهایی اندیشید که هنوز مدیر هاگوارتز بود. کلاه گروهبندی هرسال نغمه ای نو می سرود و خودش هربار لطیفه ای تازه برای تعریف کردن داشت که درست سر بزنگاه ناچار میشد سانسورش کند. هرچه باشد دانش آموزان زیر 15 سال در سرسرا حضور داشتند و مدیر باید مراقب حرف زدنش می بود!
اما حالا چه اتفاقی افتاده بود؟ حال تنها پیرمردی هاف هافو شناخته میشد که همیشه "نمی فهمید" نسل جوانتر چه می گویند و چه می خواهند. "نمی فهمید" که یک مرگخوار، خارج از سابقۀ رفاقت صادقانه شان، یک دشمن است که باید زنده زنده کشته شود (!!!). "نمی فهمید" که سیاه همیشه سیاه است و منفور و سپید، همیشه سپید است و محبوب! حتی اگر کلام یا رفتار آن سپید بی ارزش ترین کلام و رفتار باشد و کوچکترین شباهتی به کلام و رفتار سپیدان نداشته باشد.
نه... او "نمی فهمید" که دورۀ عشق ورزیدن و دیگران را عاشقانه هدایت کردن گذشته است. او باید می فهمید که دامبل است و سپید است و بی ناموس است و حق ندارد که جز این باشد. آخر چرا نمی فهمید؟
دوباره آهی کشید. حتی نمی توانست خواهش کند آینه را برایش بیاورند چون دختر دلبندش وقتی نداشت که برای یک مرگخوار بی ارزش صرف کند و اصولا "چرا نمی فهمید" که همین راه دادن ملکۀ بوقی مرگخوار به منزلش، نهایت لطفی است که در حق او می کند؟
صدای قدم های آنیتا را شنید که از منزل خارج می شد. می دانست این خروج، صرفا به این دلیل است که نمی خواهد با یک مرگخوار روبرو و وادار به تحمل وی شود. دستش را دراز کرد و چوبدستیش را برداشت.
مرلین را شکر که هنوز وردها را به یاد می آورد و می توانست درب را به روی دوستش بگشاید.
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/6/9 5:43:19
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/6/9 5:48:30
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/6/9 5:48:30
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج