ترس از نگاهش پیدا بود؛با دستمالی که در دست داشت عرق های سردی که بر صورتش نشسته بودند را پاک می کرد.برای اینکه از نگرانيش کمی بکاهد،دست در موهای طلايی رنگ و صافش می کرد و آن ها را می پیچاند.در مقابلش پاتيلی سياه رنگ و بسيار بزرگ قرار گرفته بود.پاتیلی که در آن یک معجون می جوشید.معجونی که باید تا چند دقیقه ی دیگر آن را می خورد و بعد به سوالات لرد پاسخ می داد؛سوالاتی که اگر راستش را می گفت باید خود را در تابوت تصور می کرد...
فلش بک
لوسیوس وارد خانه ی ریدل ها شد.زمانی که پا به تالار گذاشت صورت های در هم کشیده ی مرگخوارانی را دید که پشت میزی بیضوی شکل نشسته بودند.در سر میز،لرد ولدمورت در حالی كه بسيار عصبانی به نظر میرسيد،نشسته بود. با چشم های قرمز رنگش كه از هميشه سرخ تر به نظر میرسيدند، برای لوسيوس چشم غره ای رفت و با صدای سرد و بی روح هميشگی اش رو به او گفت:بازهم دير اومدی لوسيوس! اين هزارمين بارته!
لوسیوس در حالی که نفس نفس می زد به صندلی مخصوصش نزديك شد و با نگاهی هراسان و من و من كنان گفت: معذرت میخوام سرورم. اجازهی میديد بشينم؟
لرد با تکان دادن سرش جواب مثبت داد و بعد رو به مرگخواران با صدايی رسا شروع به صحبت كرد:مرگخواران من، همون طور كه میدونيد اوضاع هاگوارتز كاملا" به هم ريخته و مدرسه از هر نظر ضعيف شده...
ولدمورت با چشمان مارمانندش نگاه های ابهام آميز مرگخواران را يكی يكی از نظر گذراند و پس از چند لحظه مكث، صحبتش را تكميل كرد:میخوام بدونم كدوم يكی از شما حاضره از اين فرصت استفاده كنه و برای من جنازهی دامبلدور رو بياره؟
سكوت مرگباری فضا را احاطه كرد.هيج كس دوست نداشت جانش را به خاطر اين مسئله به بازی بگيرد، هيچكس دوست نداشت نوار زندگيش را با دستان خودش پاره كند،مرگخواران چه طور میتوانستند كاری را انجام دهند كه ولدمورت از انجامش عاجز بود... پس از مدتی سكوت، صدای سرد ولدمورت دوباره به گوش رسيد:يعنی مرگخوارهای من اينقدر احمقن كه از عهدهی كشتن يه جادوگر خرفت اونهم در همچين وضعيتی بر نميان؟ مجبورم از بينتون خودم يكی رو انتخاب كنم.
نفس ها در سینه ها حبس شده بود.صدای قلب های مرگخواران در گوش هایشان می پیچید و عرق های سرد از روی ترس و نگرانی بر صورتهايشان جاری میشد. چشمان ولدمورت در ميان صورت های نگران مرگخوارانش میچرخيد تا زمانی كه روی چهرهی لوسيوس ثابت ماند:لوسيوس، تو بايد جنازهی دامبلدور رو برام بياری!
تمام مرگخواران نفس راحتی کشیدند به جز لوسیوس که خود را در چند قدمی مرگ می دید.به خوبی میدانست كه توان مقابله با دامبلدور را ندارد،از طرفی این را نیز می دانست که مخالفتش با ولدمورت مسبب مرگش می شود،پس بلاجبار با صدایی لرزان گفت:اطاعت سرورم!
جلسه تمام شد و همه از تالار بیرون رفتند.تنها کسی که احساس خوبی نداشت لوسیوس بود؛به شدت می ترسید.هیچ کاری از دستش بر نمی آمد،نقشه ای را پيش روی خود نمیديد و حتی كوچكترين راه فراری نداشت.بیشك لوسيوس ترسناك ترين كابوس بيداری اش را میديد،او هيچ راهی نداشت،مجبور بود شانسش را آزمايش كند.
چند ساعت بعد در مدرسه
در اتاق آلبوس دامبلدور تقريبا" باز بود و فاوكس، ققنوس زيبا و باشكوه دامبلدور،از دور دیده می شد.لوسیوس با نگرانی و دستهايی لرزان،به آرامی در را که نیمه باز بود،کمی بازتر کرد که ناگهان صدایی لطيف اما غافلگير كننده او را سر جای خود میخکوب کرد.
-سلام لوسیوس!
عرقی سرد تمام وجودش را پوشاند.با دستانی لرزان در اتاق را كاملا" باز كرد و جمعی از محفلی ها را ديد كه ايستاده بودند و در ميانشان،دامبلدور روی مبل بزرگ و قرمز رنگی نشسته بود و دستانش را در هم فرو کرده بود و چشمان آبی رنگش را با نگاهی نافذ به لوسيوس دوخته بود،با صدایی آرام و لطیف دل لوسیوس را در سینه از کار انداخت: تعجب نکن!می دونم واسه کشتن من اینجایی!
لوسيوس به پيرمرد نگاه كرد كه با لبخندی او را از نظر میگذراند، او بايد فرار میكرد،هيچ راه ديگری نداشت،خودش را آماده كرد تا با حداكثر سرعت از اتاق بيرون بدود، اما هاگريد دقيقا" جلوی درگاه ايستاده بود. هاگريد دستان بزرگش را به طرف لوسيوس دراز كرد و در حالی كه پوزخندی تمسخرآميز را روی صورتش جا میداد، با صدايی خشن گفت:چوبدستيت رو بده لوسيوس!
لوسیوس بر خلاف میل خود چوب جادويی اش را در دستان هاگرید گذاشت و هاگرید او را به درون اتاق هل داد و در را محكم پشت سرش بست.
دامبلدور از روی مبلش بلند شد به دور لوسیوس،كه صورتش از شدت ترس سفيد شده بود گشت و گفت:لوسيوس، تو كه میدونستی كشتن من به اين راحتی ها نيس چرا اين حماقت رو كردی؟
دامبلدور از زير عينك نيم دايره ای خود به چشمان لوسيوس خيره شد و گفت:اومده بودی من رو بكشی؟
لوسیوس ساکت بود که ناگهان یکی از محفلی ها محکم به پشتش زد و گفت:جواب بده!
ترس وجود او را احاطه کرده بود.احساس می گرد هرگز به مرگ اینقدر نزدیک نبوده... به آرامی پاسخ داد:بله!
-چرا معطلی؟ من رو بکش!
لوسیوس از لحن دامبلدور متوجه شد به هیچ وجه شوخی نمی کند،اما از حرف آن پيرمرد پا به سن گذاشته متعجب شده بود.با صدايی ترسيده گفت:منظورت رو نمیفهمم دامبلدور! ميشه توضيح بدی؟
دامبلدور دوباره بر روی مبل نرم و ابریشمیش نشست و گفت:خب، ببين، ما برای كشتن ولدمورت فرصت های زيادی نداريم. تو پيش ولدمورت ميری و بهش ميگی كه تونستی من رو بكشی برای اینکه مطمئنش کنی انگشتر مخصوص منو بهش می دی که باعث می شه،اون قطعا" به مدرسه مياد تا اون رو تصاحب كنه و ما از فرصت استفاده میكنيم و اون رو توی مدرسه غافلگير میكنيم.
لوسيوس در حالی كه چشمانش را تنگ كرده بود،به فكر فرو رفت. او هرگز حاضر نبود به ضرر اربابش كاری انجام بدهد.او مدت ها مرگخوار بود.پس در حالی كه به آرامی سرفه میكرد، سوالش را از دامبلدور اين گونه مطرح كرد: تو چرا به من اعتماد میكنی؟
-به خاطر طلسم انگشتر!من انگشتر رو طلسم می کنم تا نتونی با اون به من خیانت کنی!البته می تونی پیشنهاد من رو قبول نکنی و بمیری!
لوسيوس محفلی ها را از نظر گذراند، به چوبدستی دامبلدور نگاه كرد كه با حالتی تهديد آميز در دستانش تكان میخورد،يا بايد به اربابش خيانت میكرد يا میمرد...دستش را دراز كرد و در حالی كه انگشتر را از دامبلدور میگرفت،گفت:قبوله!
چندین ساعت بعد در خانه ی ریدل
لوسیوس به سرعت به درون خانه وارد شد.ترس و وحشت در وجودش رخنه کرده بود.قلبش به تندی می زد،این اولین باری بود که می خواست به اربابش دروغ بگوید.وقتی وارد تالار شد،ولدمورت را ديد كه پشت به او جلوی پنجره ايستاده بود.لوسيوس میخواست شروع به صحبت كند،اما ولدمورت سريعتر از او شروع به حرف زدن كرد:تونستی دامبدور رو بكشی؟
ترسش مضاعف شد و چشمانش را به كاشی های مرمرين و سفيد رنگ روی زمين انداخت. نمیخواست وقتی دروغ میگويد نگاهش به چشمان ولدمورت دوخته شود:بله ارباب، تونستم دامبلدور رو بكشم.
از لرزش صدایش ولدمورت احساس کرد که او از چیزی ترسیده؛پس به سمت او برگشت و چهره ی سفید او را دید که یک چیز در آن موج می زد،دروغ!
-خب اگه اينطوره نشانه ای از دامبلدور برام آوردی؟
لوسیوس که کمی آرام تر شده بود نزدیکتر رفت و گفت:بله سرورم، انگشتر مخصوص دامبلدور رو آوردم.
ولدمورت با اينكه انگشتر را در دستان لوسيوس میديد، هنوز به او مشكوك بود.لرزش صدای لوسيوس، سفيدی صورتش و نگرانی چشم هايش نشان میدادند كه او حقيقت را به ارابابش نمیگويد،بايد مطمئن میشد كه لوسيوس راست میگويد، پس رو به او کرد و گفت:لوسيوس،از اينكه ماموريت رو انجام دادی ممنونم،اما احساس میكنم داری دروغ میگی... بايد معجون راستی بخوری،اين طوری معلوم ميشه كه دروغ نمیگی.
ناگهان قلب لوسیوس از کار ایستاد.او در تنگنای جدیدی قرار گرفت،تنگنایی که راه فراری نداشت.بايد سعی میکرد تا نظر اربابش را عوض کند،پس گفت:اما ارباب ...
-حرف نزن لوسيوس، همين جا صبر میكنی تا معجون رو بيارمش.
حال
قل قل معجون حس خوبی به لوسیوس نمی داد. جامی که پیتر پتی گرو در مقابلش گرفته بود را نوشید و کمی به خلسه رفت.بعد از مدتی ولدمورت در حالی كه چوبدستيش را با حالتی آزار دهنده رو به لوسيوس تكان میداد،وارد اتاق شد و پرسید:آیا تو واقعا دامبلدور رو کشتی؟
لوسیوس می خواست بگوید بله ولی زبانش این اجازه را به او نداد و جواب نه از دهانش خارج شد.
-پس تو چیکار کردی؟
می خواست بگوید كه رفت تا دامبلدور را بكشد و تا حدی هم موفق شد اما به جایش از دهانش چيزی كاملا" متفاوت به گوش رسيد:نقشه ای برای کشتن شما کشیدیم!
لرد در حالی كه عصبانی به نظر میرسيد چوبدستی بلندش را به طرف سينهی لوسيوس گرفت و با خشونت گفت:برای مرگ آماده باش لوسيوس!
لوسیوس چشم هایش را بست.در حالی كه نارسيسا و دراكو را از نظر میگذراند،تنها قطره اشکی به گونه آورد و آخرین صدایی که شنید صدای بیرحم و بی روح ولدمورت بود که رو به او می گفت:آواداکادورا!
آنلاینها
23 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] باشگاه دوئل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
دوئل اینجانب و اونجانب!
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









دامبلدور هم چشمانش را بسته بود
که ناگهان اسنیپ از در برج پرید تو و درست روی دراکو یا در واقع دالاهوف افتاد.








بپردازم ببین چه بوقی زدن به تالار! این مرغه" کیه؟!
؟!
نداره) نبود مطمئنا میتوانست سه اصل را حفظ کند و برای جسم یابی هم مشکلی نداشت . اما با وجود افکار درهمی که ذهنش را اشغال کرده بودند هیچ کاری از دستش بر نمی آمد .