جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

89 کاربر(ها) آنلاین هستند (59 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
87 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

زندگی به سبک سیاه

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 شهریور 1387 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مورگان با معجون مركب به محفل نفوذ كرد و متوجه ميشود گابريل دلاكور جاسوس محفل است و اين موضوع را به لرد سياه خبر ميدهد.گابريل بي خبر از همه جا به خانه ريدل برميگردد.به دستور ارباب همه وانمود ميكنند كه از جاسوس بودن گابريل بي خبر هستند. لرد سياه براي مجازات گابريل نقشه اي كشيده.جلسه محرمانه اي با حضور گابريل براي حمله به محفل تشكيل ميشود.نقشه هميشگي.نقطه الف خانه ريدل و نقطه ب محفل است ولي اينبار نقطه "ج" هم در نقشه لرد وجود دارد.
-------------------------------------------
جمله بعدي ارباب مرگخواران را بشدت متعجب كرد.
-نقطه "ج" خونه گابريله.

ساندويچ آني موني از دستش به زمين افتاد.
-ارباب تابلو كردين كه.مگه قرار نبود ما وانمود كنيم...

بليز با عجله ساندويچ را از روي زمين برداشت و به زور در دهان آني موني فرو كرد.

لرد سياه نگاه خشمگينانه اي به آني موني انداخت و ادامه داد.
-خب...خونه گابريل به محفل نزديكه.

گابريل نقشه را زير نظر گرفت.
-هوم.ارباب اشتباهي نشده؟محفل در گريمولده و خونه من در جزيره جاسوستيني.

ارباب با عصبانيت نقشه را از روي ميز جمع كرد.
-كروشيو بر تو.يعني من اشتباه ميكنم؟وقتي ميگم نزديكه يعني نزديكه.حرفم توش نيست.حالا برو ببين بارتي كجا غيبش زده.بايد براي حمله آماده بشيم.

گابريل با حالتي گيج از اتاق خارج شد.آني موني كاغذ دور ساندويچ را روي ميز پهن كرد.

-چيكار ميكني ابله؟

اشك در چشمان آني موني جمع شد.
-ارباب براي مامانم نامه مينويسم.ماموريته خب...شايد رفتيم و برنگشتيم.

لرد سياه با عصبانيت آني موني را مجبور كرد كه كاغذ ساندويچ را تا ته بخورد.
-خوب گوشاتونو باز كنين.قرار نيست به محفل حمله كنيم.قراره شما به بهانه كمين كردن براي فرصت مناسب خونه گابريلو بگردين.ممكنه چيز به درد بخوري پيدا بشه.يكي دو روز اونجا ميمونين.رفتارتون كاملا عادي باشه.بعد از پايان كار جستجو به گابريل بگين كه ماموريت به علت آمادگي بيش از حد محفل لغو شده و همراه مدارك بيارينش پيش من.حالا ميتونين برين وسايلتونو جمع كنين.آني موني تو هم گريه نكن ديگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 24 شهریور 1387 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
و بليز وارد شد و در را پشت سرش بست .

بدون لحظه اي درنگ به سمت پله رفت . در راه نيم نگاهي به آشپزخانه انداخت . ولي فقط آني موني رو ميتونست ببينه. ظاهرا مشكلي پيش نيومده بود.

پله ها رو دو تا يكي كرد و به در اتاق لرد رسيد.هويجوري سرش رو انداخت تو و گفت:

_لرد! لرد! اگه گفتين چي شده؟

لرد ولدمورت روي صندلي چرخ دارش چرخيد و با بي حسي كامل به بليز نگاه كرد:
ارباب...اين مورگان بوقي اومده پشت در ميخواد از مرلينگاه استفاده كنه. تازه بارتي هم پشت درنيست.

لرد ولدمورت از سر صندلي اش بلند شد:

_همين حالا ميري پايين. مورگان رو با طلسم فرمان ميفرستي خونه ي گونت ها.حساب بارتي رو هم بعدا ميرسم. اين جنگولك بازي ها رو تموم ميكني و ميگي كه ارباب نقشه ي جديدي براي حمله به محفل طرح كرده و ميخواد تو جلسه ي خيلي محرمانه به همه از جمله گابريل بگه.

ديگه به در رسيده بودند . لرد سياه رد رو باز كرد كه بليز چيزي گفت:
_ولي ارباب ما براي حمله ي جديد به محفل اماده نيستيـــ...

لرد با لگدي بليز رو به بيرون از اتاقش پرت كرد .

_اين يه تله است احمق!



در آشپزخانه


گابريل روي صندلي روبروي كل ملت مرگخوار نشسته و داره به اون ها نگاه ميكنه.
گابريل دلاكور:
ملت مرگخوار:

گابريل دلاكور:
ملت مرگخوار:

گابريل دلاكور:

بليز كه ظاهرا مورگان رو دك كرده، وارد آشپزخونه ميشه و رو به همه صحبت ميكنه:
_ارباب فرمودند كه جنگولك باز هاي بلاك شدن گلگو رو تموم كنين ، ميخواد يه جلسه ي خيلي محرمانه بذاره كه هموتون و گابريل(( بايد حضور داشته باشن.
گابريل:


نيم ساعت بعد


مرگخوارها در يك طرف و لرد در يك طرف ديگر ميز آشپزخونه قرار گرفته بودند و گابريل هم سمت ديگر ميز بود(ديگه خودت بفهم كدوم ور ديگه)
لرد نگاهي خشانت بار به تمام مرگخوارها انداخت. اين نگاه ()مخصوص زماني بود كه نقشه ي جديدي داشت!

لرد يك نقشه ي بزرگ از زير رداش در آورد و روي ميز پهن كرد. همه منتظر نقشه ي جديد بدند. خوف از چشمان لرد سياه به روي نقشه فوران ميكرد.

_خب..اين نقطه كه ميبينيد ، نقطه ي "الف"ه كه ميشه موقعيت خونه ي ريدل. اين نقطه ي "ب" هم موقعيت مقر محفلي هاست...گرفتين؟

مرگخوارها با تعجب به هم و سپس به لرد نگاه كردند.

آنتوني پرسيد: ولي ارباب...اين كه نقشه ي هميشگيمونه. حالا يه بار اونا "الف" يه بار ما "ب" !() چه فرقـــ...

لرد كروشيويي نثار آنتونين كرد : حالا اوج خلاقيت لردسياه رو ميبينيد.

و از روي هوا يه مهره ظاهر كرد و ادامه داد: اين تقطه كه ميبينين ،نقطه ي "ج " اه!
مرگخوار ها: WooW! ايول ارباب! ايول خلاقيت...

لرد نگاهي به گابريل كرد كه در هاله اي از تعجب فرو رفته بود، و ادامه داد:
_موهاهاها! حالا اگه گفتين اين نقطه ي "ج" چيه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/24 22:42:00
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/24 22:46:03
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 24 شهریور 1387 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
آشپزخونه

- گابر بیا بخور عزیزم. بیا!
- گابر، دست من رو رد نکن. بعدش اینم بخور!
- گابر اگه خواستی اینا هم هستشا!

گابریل که دیگه از اون همه محبت خسته شده بود و کمی هم مشکوک ، با ناراحتی آخرین تکه ی بزرگ از چشم چپ ققنوس رو گرفت و برای تشکر سری برای سوروس تکان داد. سپس به بلاتریکس نگاه زیرزیرکی انداخت، همه داشتند او را نگاه میکردند!

ناگهانی تصویری از چیزی سمی از ذهنش گذشت! نکند ...

- خب خب، من هم اومدم! آشپز قند عسلتون.
- کی بود در؟
- مورگان بود. ( )

گابر : کی؟
آنی مونی : !!!! وای.. گند زدم!

و سپس نگاهی به سایر مرگخواران کرد که همگی با حالت نگاهش میکردند.

آنی مونی : اممم، میگم مورگان که نبود! کاش اینجا بودش و از اینا میخوردش .. نمیدونم کجاس!
گابر : هه. اون فکر نکنم دیه این ورا آفتابی شه!

و با حالت مرموزی به بقیه ی مرگخواران نگاه کرد.


دم در

بلیز یخه ی مورگان رو سفت گرفته بود و در حالی که پشتش رو به دیوار کثیف تکیه داده بود، فریاد زد:

- دِ بوقی با اومدنت الان همه چیز رو خراب میکنی!
مورگان : من باید کف دستم رو بو میکردم ؟
- بعله !
مورگان : آخه بو نمیده که ... اَییی.. بس که سیفون محفل کثیف بود! بذار برم تو دستم رو بشورم.
بلیز : نمیشه! باب میگم گابریل توئه! لرد میگفت میدونه همه چیز رو.. ما فعلا میخوایم حسابش رو برسیم.
مورگان : ولی اون جون من رو نجات داد هااا!

بلیز آهی کشید و یک نگاه ِ " خاک تو سر خرت کنند که از همون اولشم نفهمیده بودی این چه قصدی داره که اومده اینجا مرگخوار شده و الان باید بری و نباید جلوش آفتابی بشی چون می فهمه تازه ریسک هم کردم آنی رو فرستادم.. اه بوقی،کاش نمی فرستادمش! " (( به مورگان کرد و مورگان از ترسش قدمی از بلیز فاصله گرفت.

- خب پس من برم کجا ؟ این معجون مرکباش خیلی قاطی داره! تازه محفلی ها به راجر گفتن آی پیه من رو چک کنه ببینه من مورگان نیستم!
بلیز : فعلا اینجا باش تا به لرد بگیم تو اومدی .. نیای تو هااا!
مورگان : خیالت جمع ...

و بلیز وارد شد و در را پشت سرش بست .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 24 شهریور 1387 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-میگم داداش ژه حالی میده...بژن بابا...خمارتیم دادا...
- احمق هنوز آب کدوحلوایی رو هم نخوردیم.این چرت و پرت بازیا چیه دراوردی؟
- هیچی داشتم تمرین میکردم.

بارتی آب کدوحلواییش را سر کشید و به شروع به جک گفتن کرد.

---
میگم برات آفتابه بیارم تو؟
- شیش تا آفتابه تا الان بهم دادین...آرایش کردن که آفتابه نمیخواد.
-پس تو هم تو مرلینگاه آرایش میکنی؟چه جالب.

گابریل به آرامی در مرلینگاه را باز کرد و سپس از آن خارج شد.
- ا چه زود اومدی.خوب اگه دوست داشتی بیشتر توش میموندی.خجالت نکش وا...خونه خودته.

گابریل نگاهی از روی تعجب به مرگخواران که همگی با چشمان باز و لبخندی گشاد به گابریل خیره شده بودند انداخت و سپس بسوی آشپزخانه حرکت کرد.خطی دراز در پشت گابریل تشکیل شد و همگی مرگخواران پشت سر گابریل بسوی آشپزخانه براه افتادند.در همین هنگام بود که چیزی شبیه به زنگ خانه بصدا درامد.گابریل صورتش را به سوی در کرد و با تعجب گفت:
این دیگه چی بود؟
- هیچی.زنگ دره.یکم صدای بوق آذرخش میده ولی خب...جزو کشفیات لرده.
- خب پس من میرم در رو باز کنم.
آنی مونیبسرعت خودش را به جلوی گابریل رساند و سپس ما لحن شیرینی گفت:
نه عزیز...شما برو آشپزخونه خوراک ققی گذاشتم.من خودم باز میکنم.

آنی مونی این را گفت و خود را بسرعت به در رساند.از پشت چشمی-یا چیزی شبیه به آن-آن سوی در را گریست و سپس با حالت نگران کننده ای فریاد کشان بلیز را صدا زد.
بلیز خود را سریع به در رساند.
- چیه بابا هرچی خوراک ققی ومقی بود از گلوم بیرون پرید.چه مرگته؟
-اون بیرون...
-اون بیرون چی؟
-اون بیرون...اونوایساده.
-مگه لرد رو دیدی مردک.زود بگو ببینم چی شده.
-مورگان..کورگان اومده.
بلیز نگاه آستکبارانه ای به وی کرد و سپس با صدای آرامی گفت:
تو برو سر اونارو سرگرم کن.تابلو نکنیا...من میرم ببینم میتونم این مورگانو بفرستم بره یا نه.
آنی مونی: :باشه...باشه..آنی مونی تابلو نمیکنه...آنی مونی هیچی نمیگه...آنیمونی هیچی نمیگه..تابلو نمیکنه
بلیز:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1387/6/24 15:45:14
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 24 شهریور 1387 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
(جلوی خانه ی ریدل)

بارتی:

3 نفر ، ترایو(دوستان ناباب بارتی) سوار بر چوبهای جارو جلوی بارتی ترمز میگیرن.

-سلام بارتی ، هاهاهاهاها (من خیلی خوشحالم) هاهاهاها.

نفر دوم: چی شده بارتی دم در واستادی ، بفرما تو دم در بده .هاهاهاهاها.

نفر سوم: بیا این سیگارو بکش الانم با هم بیا بریم کافه ی سه دسته جارو کلی ساحره اونجاست هاهاهاهاها ما خیلی نابابیم .

بارتی: منو تنهام بذارین کار دارم ، الان باید منتظر مورگان بمونم.

3 نفر: بارتی بیخیال بیا بریم سریع بر میگردیم ، تازه پرسی هم اونجاست سراغتو میگرفت .

بارتی: چی پرسی اونجاست ، پرسی که الان تو خونه بود ؟

3نفر: نه اون پرسی مشخص نبود ، این یکی مشخه آره باو بپر بالا بریم.

بارتی: باوشه ...

بارتی سیگارو میگیره یک پک میزنه و میپره پشت یکی از جارو ها و همراه 3 دوست نابابش از اونجا میره .

(درون خانه ی ریدل)


ملت مرگخوار دور گابریل جمع شدن و همه لبخندهای بس مصنوعی تحویل او میدهند.

گابر:

ملت مرگخوار:


گابر: اهوم....شما ها حالتون خوبه؟

ملت مرگخوار:

گابر: بلی ، مثل اینکه حالتون خوبه ...بعد من میتونم برم یه چیزی بخورم ...میشه برین کنار؟

آنی مونی: چی میل داری عزیز دلم خودم برات مهیا میکنم!

گابر:

-نه فقط میخواستم هویجوری برم سر یخچال ....

بلاتریکس: نه چرا بگو من هر چی خواستی برات میارم تو خسته ای از بیرون اومدی.

گابر:

لحظه ای بدین شکل میگذره یک دفعه گابریل از جاش پا میشه و نارسیسا جلوشو میگیره.

جایی میخواستی بری گلم؟

-بابا میخوام برم مرلینگاه ، برو اونطرف .

گابریل به سمت مرلینگاه حرکت میکنه و مرگخوار ها هم با لبخند اونو دنبال میکنن و پشت در مرلینگاه که میرسن بلیز سرعتشو زیادتر میکنه و درب مرلینگاهو برای گابر باز میکنه ودستشو به نشانه ی بفرمایین تو باز میکنه.

گابریل:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/6/24 12:43:37
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1387 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار با هر سختی و مشقتی که بود یک به یک از اتاق خارج شدند.
بلاتریکس : سو خدا الهی خفت کنه ، ببین چه بلایی به سرِ دامنم اوردی
اسنیپ به هیچ عکس العمل و توجهی به حرف بلاتریکس گفت : خوب حالا ما باید چی کار کنیم؟

بلاتریکس در حالیکه سعی میکرد ، به اسنیپ نگاه نکند با خشم گفت : اول از همه بلیز باید زنگ بزنه به گلگو .
بلیز : ای بیچاره بلیز
بلاتریکس ادامه داد : بعدشم همگی میریم پایین تا بقیه کارهای مراسم سوگواری گلگو رو انجام بدیم.گرفتین ؟
ملت مرگخوار : بــــــــــله!
بلاتریکس : خب بلیز شروع کن! قدم اول با تواِ...
بلیز با عصبانیت موبایلش را از جیب ردایش بیرون کشید و شروع به شماره گرفتن کرد.
_ به خدا اگر ور نداری گلگو ...
در همان هنکام که بلیز آخرین دکمه را فشار داد ، ناگهان صدای گلگو از آن سوی خط به گوش رسید.
_ گلگو با شما صحبت کرد.
بلیز : گلگو خودتی !؟
گلگومات : بله .گلگو خودش بود بلیز.
بلیز : چه زود برداشتی؟ میزاشتی یه زنگ بخوره بعد...!
بلاتریکس که تا این لحظه گوشش را تلفن چسبانده بودتا صحبت های گلگومات را بشنود ، سقلمه ای را نثار بلیز کرد و گفت : چرا اینقدر چرت و پرت میگی؟ حالا یه بارم زود برداشته تو مشکلی داری؟ برو سره اصل مطلب!
گلگومات از آن سوی خط ها : گلگو با لیدی بلا کاملا" موافق بود. بلیز سریع باید رفت سره اصل مطلب!
بلیز در حالیکه با تعجب سرش را میخاراند ، گفت : خوب گوش کن گلگو. یه مدتی تو نباید این دور و ورا پیدات بشه ، فهمیدی؟
گلگومات در حالیکه سعی میکرد عصبانیتش را کنترل کند گفت : بوووووق! بلیز بوقی بیش نبود!
بلیز : چرا فحش میدی بی ادب
گلگومات : گلگو بلاک شد! تو بوقی این رو ندونست؟ گلگو چجوری اومد اونورا !؟
بلیز و سایر مرگخوارانی که سرشان را به تلفن چسبانده بودند :
بلیز برای رفع و رجوع کردن سوتی بزرگی که داده بود ، ادامه داد : نه! منظورم این بود که یه مدتی نزاری مورگان این دور و ورا پیداش بشه . اوکی ؟ گرفتی ؟
گلگو : بلیز دیر گفت. چون مورگان یک ساعت بود که از گلگو جدا شد . مورگان داشت اومد اونجا!
ملت مرگخوار : نــــــــــــــــه!!!!!!!!!


چند دقیقه بعد...
اکنون پس از گذشت چند دقیقه ملت مرگخوار یک به یک از حالت شک درآمده و با تعجب به اطرافشان مینگرند.
بلاتریکس : من کیم؟
بلیز : اینجا کجاست؟
در همان هنگام بارتی که از همه هوشیار تر به نظر میرسید ، سریعا پاسخ داد : تو بلاتریکسی. اینجا هم اینجاست دیگه!
ملت مرگخوار : wooW!
بلیز که اکنون کاملا" هوشیاریش را بدست آورده بود گفت : حالا چی کار کنیم؟ اگر مورگان سر برسه!
سوروس که مانند همیشه خونسرد و بی تفاوت به نظر میرسد ، راهش را از میان جمع به سمت اتاقی که گابر در آن به تنهایی به انجام کارهای سوگواری گلگو میپرداخت ، باز کرد و در همین اثنا (!) گفت : هیچ نگران نباشید. بارتی تو برو دم در واستا تا اگر مورگان اومد برش گردونی! بقیه اتونم با من بیاید تا قدم دوم ماموریتمون رو بر داریم! مهربونی با گابر !!! جوری که هیچ شکی نکنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
im back... again!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
چند لحظه بعد همه مرگخوارها اتاق را در حالي كه قيافه هايشان اين شكلي بود ترك كردند و گابريل را در اتاق تنها گذاشتند تا با سرنوشت شومش روبرو شود!

وقتي همه ي مرگخواران در اتاق به زور جا شدند، لرد اهمي كرد و گفت:

_آخه بوقيا ! چرا گابريل رو تنها گذاشتين ، ممكنه شك كنه اين دختره!

بليز از ميان جمعيت به زور به خودش تكاني داد و گفت:

_نترسين ارباب! گابر از اينا هم بوقي تره....


همان لحظه ؛ افكار گابريل
_يه حسي بهم ميگه كه ممكنه كه به چيزي شك كنم!

()

لرد با متانت هميشگي اش از جاش بلند شد و شروع به قدم زدن پشت صندلي اش زد. از اونجا كه ملت مرگخوار خودشون رو به زور اونجا چپونده بودند، با هر قدم لرد ، از جلو راهش كنار ميرفتن و به جمعيت پشت سر لرد افزوده ميشد.

اما لرد ولدمورت به حركت نوساني مرگخوارهاش توجهي نداشت و دستش رو پشتش گره زده بود و به شدت متفكر ميرسيد:
_هوم! من يه نقشه دارم! بايد اين گابر بوقي جاسوس رو به سزاي عملش برسونيم...اما قبل از هركاري؛ بليز ،تو ! تو شماره ي گلگومات رو بگير بگو كه يه مدت با اون مورگان اينجا پيداشون نشه تا نقشه مون لو نره و ...

بليز حرف اربابش رو قطع كرد و با قيافه ي خيلي ملتمسانه اي رو به لرد گفت:

_ارباب ازتون خواهش ميكنم.خواهش ميكنم. يه ماموريت ديگه بهم بدين...دفعه ي قبل كه شماره ي گلگو رو تونستم بگيرم ، 6 پست پشت سر هم داشتم شماره ميگرفتم...

لرد ولدمورت از حركت ايستاد و در جهت مخالف شروع به حركت كرد. و جماعت مرگخوار هم به صورت پادساعتگرد شروع به تغيير مكان دادند. لرد ادامه داد:

_اي كروشيو تو سرت بخوره!...تو فقط شماره بگير.
خب...قدم بعدي اينه كه بعد از اين كه از اينجا ميريم بيرون ، به طرز كاملا عادي ، با گابر گرم بگيريد كه شك نكنه و....

لرد به ديوار رسيد و دوباره روي پاشنه ي پاش چرخيد و در جهت اولي چرخيد و از اين تغيير جهت ناگهاني چند نفر از ملت مرگخوار زير دست و پاي بقيه له شدند.

_ ...و آخرين قدم سوء استفاده از اين يارو گابره. ما بايد آخرين قدم رو محكم برداريم، محكم تر از بقيه ي قدم ها...

بارتي از جايي مجهول المكان ، ميان جمعيت ، فرياد زد :
_ارباب ميشه اينقدر قدم نزنين...! خفه شديم...خخخخخخخخررررر(افكت خفه شدن)

لرد ولدمورت سرش رو بالا گرفت و ملت مرگخوارش رو ديد ؛

باب روي آنتوني افتاده بود و بارتي زير آنها در حال احتراز بود ...آني موني ديواري رو گرفته بود و سعي ميكرد صاف وايسه .
كفش پاشنه بلند نارسيسا در دهان بليز رفته بود و بلاتريكس هم دامنش رو از زير دست و پاي سوروس بيرون ميكشيد.
پرسي به طرز مشكوكانه اي اصلا مشخص نبود()

لرد: بوقيا! بجنبين بريد بيرون و اولين قدم ها رو برداريد تا بعد تا تو قدم آخر اون و محفل رو به تله بندازيم....يكي يكي پشت سر هم و با نظم بريد تا بهتون شك نكنه.

ملت مرگخوار پشت سرهم از اتاق خارج شدند ، در حالي كه هر كس كمر نفر قبل رو گرفته بود و سعي ميكرد درست پشت سر او خارج شود.

*لرد: مگه قطاره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/21 23:54:18
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/21 23:54:56
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتي تا رفتن گابريل صبر ميكنه.بعد از اينكه مطمئن ميشه گابريل از محل دور شده سريع جلوي ارباب ميپره و ميگه:ارباب،ارباب،ميخواين شپلخش كنين؟بذارين من لهش كنم!
لرد بشنكي زد و بارتي به آن طرف پرتاب شد!لرد:برو اون طرف اينقدر رداي منو نگير.پارچه اش پوسيد از بس كشيديش.
بعد دوباره به روي صندلي مخصوص خودش نشست و گفت:تو به اين كارا كاري نداشته باش.كروشيو!تا تو باشي توي كارها لرد دخالت نكني.حالا برو به بقيه مرگخوارها خبر بده كه تا نيم ساعت ديگه توي سالن پذيرايي جمع بشن.

بارتي كه رابطه اي بين اتاق پذيرايي و شپلخ شدن بارتي پيدا نميكردسرش را خاراند و بعد از تعظيمي كوتاه به سمت در رفت.قبل از آنكه دستگير در را فشار دهد لرد با صداي بلند گفت:به آني موني هم بگو اون پارچه هاي مشكيش رو از توي انبار بياره بيرون.خودش ميدونه بايد چيكار كنه.
بارتي كه كماكان متوجه چيزي نشده بود از در خارج شد تا به سراغ مرگخوارها برود.

چند دقيقه بعد در سالن پذيرايي:
...آني موني بذار من كمكت كنم.سر اون پارچه رو بده من.
اني موني دماغش را بالا گرفت و گفت:نه لازم نكرده.تو فقط توي دست و پايي.برو اون ور.
گابريل با ناراحتي از اني موني دور شد و به بقيه مرگخوارها نگاه كرد كه در حال تدارك مراسم سوگواري گلگومات بودند!

در افكار گابريل:
اينا خبر ندارن بايد براي دو نفر عزاداري كنن.اگه ميدونستن اون بيل ويزلي كه تركيده بيل ويزلي واقعي نبوده...
بارتي كه جعبه اي پر از شمع سياه در دست داشت تنه محكمي به گابريل زد و بعد گفت:چرا وايسادي وسط راه؟بيا كمك كن ديگه!
گابريل با خوشحالي به سمت بارتي رفت و گفت:من امادم.چيكار كنم؟
بارتي بعد از كمي تفكر گفت:هوم؟هيچي.برو اون طرف.كاري براي تو نداريم!
گابريل:

مرگخواران همان طور در حال وصل كردن پارچه هاي مشكي و آگهي هاي تسليت به در و وديوار بودند كه باب در را باز كرد و با صداي بلند گفت:همه بياين اتاق بالا.لرد سياه كارتون داره.
گابريل به همراه بقيه به سمت در رفت ولي باب جلويش را گرفت و گفت:لرد سياه گفت تو همين جا بموني.چون ميدونست خيلي مشتاقي توي آماده كردن مراسم عزاداري گلگومات شركت كني ميتوني كار بقيه رو ادامه بدي.
گابريل:
چند لحظه بعد همه مرگخوارها اتاق را در حالي كه قيافه هايشان اين شكلي بود ترك كردند و گابريل را در اتاق تنها گذاشتند تا با سرنوشت شومش روبرو شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 20 شهریور 1387 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
در اتاق لرد رو پس از سه بار در زدن باز می کنه و به آرامی وارد می شه . نگاهی به بارتی که داره بهش چش غره می ره میندازه و در حالیکه آب دهانش رو قورت می ده به لرد نزدیکتر می شه .
(فكر كنم بااين كپي پست ، نصف پست بارتي رو كپي كردم)

--------

بارتي: /// لرد: /// گابريل:

گابريل بلاخره بر ترس اش غلبه كرد و تونست آب دهانش رو قورت بده . خيلي آروم اومد و جلوي لرد تعظيم كوتاهي كرد:

_ارباب!

_ بله گابر عزيزم؟

بارتي به سرفه افتاد و خم شد و نزديك بود از شدت سرفه نفله بشه. اما نشد تا جواب سوالش رو بفهمه. لرد با خونسردي كامل از جاش بلند شد و از جلوي گابر رد شد و يه ضربه ي ملايم پشت بارتي زد:

_هو تو تو ..هو تو تو...چيزي پريد تو گلوت؟

گابريل كه كلي خيالش راحت شده بود ، گفت:

_ارباب اين برو بچز چرا يه جوري شدن؟

لردي ا يه حالت خيلي دپرس به خودش گرفت :

_اوه ...تو نميدوني؟...ما گلگو رو از دست داديم! داشته از جلو خونه ي محفلي ها هويجوري رد ميشده كه يهو بيل رو ميبينه و ميزنه شپلخ اش ميكنه. محفلي ها هم توطئه ميكنن با همكاري مديرا گلگو رو بلاك ميكنن...آه!

صورت گابريل خيلي كش اومد و يه اه كشيد و گفت:

_اوخــــــي!

همان لحظه در افكار گابريل

_موهاهاهاها! گلگومات زده بيل _يعني مورگان _ رو شپلخ كرده!
پس مورگان نتونسته به اين بوقيا بگه كه من جاسوس بودم!
موهاهاهاها!


يك لحظه بعد افكار لردولدمورت

_موهاهاها! اين بوقي نميدونه كه من ميتونم ذهن جويي كنم!
بوقي باورش شد! موهاهاها! حالا ميتونم نقشه ام رو عملي كنم.



بلاخره لرد به خودش مياد : خب...از اظهار تاسفت ممنونم ! تو برو پايين .تا چند ديقه ديگه يك جلسه ي خيلي فوق محرمانه داريم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/20 16:06:17
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/20 16:17:32
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 20 شهریور 1387 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاهی به ملت مرگخوار که همه کنار او جمع شده بودند انداخت و در حالیکه کفری شده بود گفت : برین دیگه . اینجوری که همه پیش من باشین ضایعه .

ملت به سرعت از اونجا دور شدن و رفتن و فقط یکی دو نفر بودن که مونده بودن که شامل بارتی که داشت موهاشو از پنجره بیرون می ریخت و لرد که داشت به اون نگاه می کرد بود (عجب عبارتی )


... گابریل خوشحال و خندان به در خانه ریدل می رسه و در می زنه ؛ بعد از 10 دیقه نارسیسا مالفوی میاد و در رو باز می کنه و نگاهی خشانت بار بهش می اندازه و می ذاره که بیاد تو .
گابریل همینطور به راهش ادامه می ده و یه سر به آشپزخانه ی ریدل می زنه . آنی مونی هم که از ماجرای خائنیت اون با خبر بوده ، هیچ غذایی بهش نمی ده و گابریل به ناچار به سمت مرلینگاه خانه ریدل می ره و پرسی بهش می گه :
- مرلینگاه خراب شده . باید بری بعدا بیای

... گابریل که کلی تعجب کرده و مونده که چرا اخلاق ملت اینجوری شده به سمت اتاق لرد می ره تا با اون در مورد این مسائل صحبت کنه .


در اتاق لرد رو پس از سه بار در زدن باز می کنه و به آرامی وارد می شه . نگاهی به بارتی که داره بهش چش غره می ره میندازه و در حالیکه آب دهانش رو قورت می ده به لرد نزدیکتر می شه .


آیا لرد گابریل رو بوق می کنه ؟ آیا لرد از شدت خشانتش مو در میاره ؟ آیا لرد موهای گابریل رو می کنه و به جای مو رو کله ی خودش می ذاره ؟ آیا لرد بوقیه ؟ آیا لرد واقعا یه فرد ارزشیه ؟ آیا لرد می تونه بقیه رو هم ارزشی کنه ؟ آیا این پست ارزشیه ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.