جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (34 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] مهمان‌خانه پاتیل درزدار

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1393 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز منو رو برای ششمین بار از اول تا آخر میخونه.باخودش فکر میکنه کاش عینکشو آورده بود.لرد سیاه نظر خوبی نسبت به عینک نداره وبانزم سعی میکنه زیاد ازش استفاده نکنه.سرانجام تصمیمشو میگیره و میگه:
استروکاداسمل

گارسون خوشحال از اینکه سفارش گرفته از میز دور میشه و بانز هیجانزده از اینکه گرونترین غذای رستورانو سفارش داده با انگشتاش روی میز ضرب میگیره.
نیم ساعت بعد غذا آمادس.بانز با دیدن رشته های اسپاگتی که چیزی جز پنیر و لوبیا سبز روش نیست کمی ناامید میشه ولی به روی خودش نمیاره و به آرومی غذاشو میخوره.
ده دقیقه بعد دیگه آرامش تو چهره ی بانز دیده نمیشه.صورتش سرخ شده و با نگرانی به دور و برش نگاه میکنه.هر کی اونو میبینه فکر میکنه غذا مسموم بوده.ولی مشکل از جای دیگس.بانزبه خودش لعنت میفرسته که کیف پولشو تو خونه جا گذاشته.
گارسون با هیکلی بسیار عظیم ولی چهره ای خندون صورتحساب رو براش میاره.درست در لحظه ای که بانز قصد داره بگه که پولی همراهش نیست در آشپزخونه باز میشه و سه نفر پیرمردی رو با سرو وضع فلاکت بار،کشون کشون از اونجا میبرن بیرون و پرتش میکنن کنار خیابون.

بانز:این دیگه کیه؟
گارسون:چیزمهمی نیست. پارسال اومد یه قهوه خورد.پول نداشت صورتحساب رو پرداخت کنه.فرستادیمش چند تا فنجون بشوره.
بانز نگاهی به لباس های پاره و ریش بلند طرف میندازه.مطمئنه که طرف وقتی وارد ظرفشورخونه میشده این شکلی نبوده.تازه اون فقط یه قهوه خورده نه استروکاداسمل!
بانز به آبروی خودش فکر میکنه و به آبروی اربابش.با خودش زمزمه میکنه: باید یه کاری بکنم.اگه منو مجبور کنن ظرف بشورم فردا همه ی روزنامه ها این خبرو با آب و تاب اعلام میکنن و ارباب منو به چهارمیخ میکشه.
فکر میکنه و فکر میکنه. ولی درحالیکه فقط فکر میکنه که اجازه نمیدن تو رستوران بشینه.برای همین مجبور میشه پنج قهوه ی دیگه سفارش بده.بالاخره فکر کردنش به نتیجه میرسه:یافتم!ادعا میکنم تو غذام سوسک پیدا شده.ولی اون موقع باید حرفمو ثابت کنم.کاش یه سوسک از این روز و برا گیر میاوردم.

رستوران همچون خورشید وسط روز میدرخشید.تمیز و براق!بانز مطمئن بود که در اون محل هیچ سوسکی پیدا نخواهد کرد.باید به یه بهانه ای بیرون میرفت.باز هم فکر کرد.این بار در قهوه ی دوم به نتیجه رسید.با یه حرکت ناگهانی دلش رو گرفت و به طرف در دوید.گارسون غول آسا هم به دنبالش!
گارسون:کجا آقای بانز؟شما هنوز صورتحسابتونو پرداخت نکردین.
بانز:میدونم میدونم.فقط دل درد شدیدی گرفتم.
گارسون:ما مرلینگاه داریم
بانز:بله ولی با وضعیتی که من دارم بهتره برم مرلینگاه عمومی!
گارسون:هر طور مایلین.ولی اولا اونجا خیلی کثیفه.دوما منم همراهتون میام که موقع برگشتن راهو گم نکنین.

بانز و گارسون به مرلینگاه عمومی میرن.بانز پس از مدتی جستجو موفق میشه سوسک نه چندان کوچکی رو پیدا کنه.یه نفس راحت میکشه و سوسک رو توی جیبش میذاره و از مرلینگاه خارج میشه و به گارسون میگه:میتونیم برگردیم.من بی صبرانه منتظرم که پول غذای لذیذتونو بپردازم.

گارسون: بفرمایید قربان.با انعام من میشه شش گالیون و هفت سیکل
بانز دور از چشم گارسون سوسک رو که هنوز زندس از جیبش در میاره و روی میز میذاره.بعد یهو شروع میکنه به جیغ و داد کردن:ای داد! ای هوار! سوسک! تو غذا سوسک بوده!بگین رئیستون بیاد.من دچار ضربه روحی شدم.بیایین آسیب های روانی منو جبران کنین.
گارسون با نگرانی به میز بانز نزدیک میشه و میپرسه:مشکلی هست قربان؟
بانز:اگه سوسک رو مشکل حساب کنین بله!
گارسون:این که مشکل نیست.مگه استروکاداسمل سفارش نداده بودین؟تو منو که نوشته بود به همراه حشرات نایاب!اینم یکی از هموناس.

بانز با نفرت منو رو میگیره و تازه متوجه نوشته ی ریز زیر اسم غذا میشه.پس اونا لوبیا سبز نبودن!بانز با ترس و لرز میپرسه:ببخشید!لطفا به خانوادم اطلاع بدین که من همیشه به یادشون بودم.ظرفشورخونه کدوم طرف بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1393 09:55
نمایش جزئیات
آفلاین
به چپ و راست نگاهی انداخت.کسی نبود.
چوبدستی اش را محکم تر گرفت و وارد پاتیل درزدار شد.
اینجا از همیشه خلوت تر بود.فقط چند مرد در گوشه ای از هتل-رستوران کز کرده بودند
به سمت پیشخوان رفت.تام مثل همیشه درحال پاک کردن اشیا بود.
گفت:
-جناب تام؟
تام بدون اینکه رویش را برگرداند، گفت:
-ریدل نیستم!!!!
-چی؟
-میگم تام ریدل نیستم.تام خالی ام!
احتمالا این مرد بخاطر کار زیاد دیوانه شده بود.
-اتاق خالی دارین؟
-آره.اسمتون؟
-باری رایان هستم.
تام نگاه عاقل اندر ثفیهی به باری انداخت و دفترچه ای از زیر میز در آورد و در یکی از صفحاتش چیزی نوشت.
باری گلویش را صاف کرد و گفت:
-جسارتا اون سفیهه نه ثفیه.
و وقتی با نگاه عصبانی تام روبرو شد، خیلی آرام گفت:
-البته شما میتونید با ص دسته دار هم بنویسی.

-بوووووووووووووووومب.

تمام افراد داخل پاتیل درزدار،به منبع صدا که در بود، با وحشت نگاه کردند.از میان دود،سه پیکر رداپوش معلوم بود که به طرف پیشخوان می آمدند.
دهان باری مزه ی آهن میداد.مطمئن بود حدسش درست است.اما در سکوت آرزو کرد اشتباه کرده باشد.
اندکی بعد،سه پیکر کاملا مشخص شدند.
آلبوس دامبلدور پیر ، لنگ لنگان به سمت پیشخوان آمد و گفت:
-3 تا از اونای همیشگی.
از کی تا حالا اعضای محفل اینقدر اغتشاش می کنند؟
باری برای پاسخ درنگ نکرد.چوبدستیش را درآورد و رو به اعضای محفل که دامبلدور،آرتور ویزلی و ریموس لوپین بودند،فریاد زد:
-خبردار!
اعضای محفل با افکت گفتند:
-چی؟
باری قبل از اینکه جواب بدهد، سه محفلی را به زمین انداخت و زیر لب به خودش آفرین گفت.
در همین لحظه آهنگی به گوش رسید:

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
مرغ سحر قد قد قدا کن
داغ مرا ...


دامبلدور پیر به زحمت دستش را به جیبش برد و موبایلش را بیرون آورد و به تلفن جواب داد.
همین لحظه بود که کارگردان ، خودش را وسط فیلم انداخت و با نارضایتی داد کشید:

-کات!این مزخرفات چیه؟گوشی تو چرا روشن بود؟اون قد قد وسطش چی بود؟اصن مگه جادوگری مثل این دامبی 150 ساله می فهمه موبایل چیه؟مگه اون لوپین و ویزلی هویجن؟ بعدشم چرا طبق فیلمنامه پیش نمیرید.اون مردای گوشه پاتیل درزدار کی بودن؟جمع کنین این مزخرفاتو.

باری چوبدستیش را بالا گرفت و گفت:
-نخیر.من باید دشمن اربابو شکست بدم.تو هم که از هیچ کجا اومدی برو اونور.
و کروشیویی نثار کارگردان بدبخت کرد.
این لحظه بود که کل دست اندرکاران فیلم،در پاتیل درزدار ریختن و دعوا کردند.

این بود انشای من...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 4 تیر 1393 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین


تصویر تغییر اندازه داده شده



ضمیمه 1 : توضیح اینکه به طور مثال شما با شخص دیگری یا به تنهایی به پاتیل درزدار آمده اید، ماجرایی که برایتان روی می دهد را بیان کنید.(در یک رول)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
[
تصویر تغییر اندازه داده شده

بنفش! [ ]

پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین که تمام این مدت به فرمت گوشه ای ایستاده بود و نظاره می کرد یک مرتبه و بدون هشدار قبلی آستانه صبر و تحملش سر رفت و تمام سختی هایی را که در پست های قبلی کشیده بود بیرون ریخت.
- آخه ای تسترال های بی مغز!ادلتون می خواد بدمتون دست مادربزرگم ریز ریزتون کنه؟ بازم بدون فکر کار کردین؟ آخه این همه آرایشگاه تو این مملکته تا یه ریش تراش دیدین نتونستین خودتونو کنترل کنین زدین همه ریشای اینو به فنا دادین؟ می دونین چند تا پست طول می کشه تا ریشای این در بیان؟ حیف که کشتن شخصیت های فعال ایفا خلاف قوانینه سایته وگرنه تک تکتون رو به سرنوشت توبی دچار می کردم.
از صدای فریاد ناگهانی ایلین دافنه از جا پرید و چون توپی به هوا رفت و به در و دیوار و لوازم درون آرایشگاه برخورد کرد. ایوان به سرعت به اجزای سازنده اش تبدیل شد. تمام پرهای زاغی ریخت و رز دوباره روی ویبره رفت و در اثر جنبش غیر طبیعی بدنش کل آرایشگاه به لرزه در آمد و تمام آینه ها شکست.
مرگخواران:
مروپ که شدیدا از برخورد خلاف همیشه ایلین غافلگیر شده بود زودتر از سایرین موفق شد فکش را از روی زمین جمع کند.
- اهم... ایلین لازمه یادآوری کنیم که تا وقتی ما در این جمع حضور داریم کسی حق نداره فریاد بکشه مگه به اذن ما. دلتون می خواد این موضوعو به قند عسلمون منعکس کنیم؟
اما ظاهرا ایلین خشمگین تر از هر پستی بود که تا به حال در آن ظاهر شده بود.
- با تمام احترامی که براتون قائلم بانو اما تو این پست شما شناسه تون رو بستین. پس این دفعه رو استثنائا... ساکت باشین لطفا!
مروپی:
لودو که هشیاریش را به دست آورده بود نگاهی به ویرانه ی آرایشگاه انداخت که در اثر فریاد آیلین به وجود آمده بود. در حالیکه به شدت مراقب بود تا مبادا بار دیگر او را به فریاد زدن تشویق کند گفت:
- چیزه...ببینم ایلین مگه تو نرفته بودی دنبال مورفین؟ من اینجا نمی بینمش؟پس چرا نیاوردیش؟
ایلین موهایش را که در آن لحظه شدیدا نامرتب به نظر می رسید عقب زد و به دامبل که با خونسردی هر چه تمامتر هم چنان در حال وارسی کشوها بود نگاه کردظاهرا انگیزه برنده شدن در مسابقه چنان در او قوی بود که متوجه هیچ چیزی نشده بود.
- از پشت کدوم کوه میای لودو که از اخبار انقدر دور افتادی؟ کودتا خیلی وقته تموم شده و مورفین هم برگشته سر وزارتش برای همینه که چشمات اینجا نمی بیننش. هرچند اگه این افتضاحی رو که بار آوردین زودتر جمع نکنید دیگه چشمی هم براتون باقی نمی مونه. هیچ علاقه ای ندارم به خاطر خنگ بازی شماها شام امشب نجینی بشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 اسفند 1392 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین دست دامبلدور رو می‌کشه می‌بره سمت کلیپس و اقلام مو آرایی تا حواسشو پرت کنه و اونور مرگخوارا دارن شور و مشورت می‌کنن...

لینی به عنوان عقل کل ریونی ها جیغ می‌کشه:
- چه فرقی داره چقد طول بکشه! هر یه قسمت از ریششو با یه ریش‌تراش می‌زنیم خب! اگه مُرد که مُرد، اگه نمُرد پس اینا ریجابز نیستن!

ایوان سری به نشونه‌ی موافقت تکون می‌ده. ریش‌تراش رو روشن می‌کنه و به حالت و در سکوت کامل، به دنباله‌ی ریش دامبل که رو زمینه، نزدیک می‌شه.
گررررر... فرررر... قررررر... قر؟! قـــــِـــر قــــِـــر قــــِـــرش بده... [ کارگردان از در وارد می‌شه، با جذبه‌ی تمام به مروپی که اسمایلی ِ دیفالتش س نگاه می‌کنه و قبل از این که بارقه‌هایی از امیدواری برای مروپی پیش بیاد که شاید نفر بعدی لیستش اون باشه... و بعد: بچسب به رولت لعنتی!! ]

آخ... بعله... چی می‌گفتیم؟ آها... ایوان داشت همینطوری به دامبلدور نزدیک می‌شد که... بقیه مرگخوارا از روند کُند خزیدن استخون بازو و ساق دست و پنج انگشت دعاگو و مایتعلق‌به ایوان اعصاب معصابشون به فنا می‌ره و همه در یک لحظه:
- حملــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!

و چند ساعت بعد...

- ایـــــو... ایــــو... [ باب صحنه‌ای از وسط انیمیشن وال-‌ای نی، مجال بدین خو لامصبا! ] ایــــــوان...

رز که ویبره‌ش اتصالی پیدا کرده بود، مثل بقیه مرگخوارا، خسته و نیمه‌جون افتاد گوشه‌ی آرایشگاه. استخون فک ایوان از زیر کُپه‌ی مرگخوارا می‌گه:
- هــــــاه؟!

رز گفت:
- من فک نکنم این راهش باشه... لامصب اصن نفهمیده یه گله مرگخوار به ریشش حمله کردن...

و دوربین، دورنمایی از دامبلدور رو نشون می‌ده که جلوی کشوی آرایشگری ایستاده و داره کلیپس‌ها و کِش‌های مختلف رو نگا می‌کنه [ اگه بخواد بره مسابقات جهانی ریش و سیبیل، باس ریشش تمیز و مرتب باشه دیه! ]، با سوت آهنگ پلنگ‌صورتی رو می‌نوازه و کاملاً فارغ از دنباله‌ی ریشش در پُشت سرشه

لودو، اولین و آخرین حرف هوشمندانه‌ی زندگی‌ش رو زد و همونجا خشتک به خشتک‌آفرین تسلیم کرده و داغ انتقام از مورفین به جیگرش می‌مونه:
- به خیالم هیش‌کودوم ریجابز نبو... خخخخ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپی گانت در 1392/12/13 21:13:42
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 24 بهمن 1392 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
همان لحظه در آرایشگاه :

در همان حین که ملت مرگخوار مشغول تفکرات بودنند صدایی آمد

درین درین ددینــــــــــــ


به مناسبت روزز جهانی ریش و سبیل به شخصی که بلند ترین ریش را داشته باشد به اندازه ی تار تاره موهای سبیل و ریشش گالیون طلا داده میشود

دامبلدور
ملت مرگخوار :vay:

دامبلدور با شنیدن این خبر دستی به ریشش کشید و امیدوارانه از جایش بلند شد اما ملت مرگ خوار با یک اقدام ضربتی و موثر مانع از بلند شدنش شدند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چشمانت را

به مناظره دعوت می کنم
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 23 بهمن 1392 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
شهر لندن

دار و دسته سواحریون ناامید از یافتن وزیر مفقودشان دست از پا درازتر در خیابان های ماگلی لندن آواره شده بودند. رداهای سیاه و بلند مرگخواری و ظاهر نامتعارفشان باعث شده بود نگاه های کنجکاو بسیاری را به سوی خود جلب کنند. آیلین که شدیدا عصبی به نظر می رسید زیرلب گفت:
- زودتر بیاین یه فکری بکنیم تا نزدم اینارو به سرنوشت توبی دچار کنم! هیچ فکرشو نمی کردم دوباره بین این جانداران گیر بیافتم.
فلور درحالیکه بال یکی از پروانه هایش را می کند با بی اعتنایی گفت:
- اگر راهی به ذهنمون می رسید که الان اینجا نبودیم خب.
آیلین ناغافل طلسم مرگبار را نثار ماگل جوانی کرد که با اشتیاق به جمع زنانه آنها چشم دوخته بود.
- مگه دستم به این مورفین نرسه... اون نیروانارو میکنم تو حلقش!
در همان لحظه پادما که سراسیمه جیب های ردایش را بررسی می کرد وحشت زده گفت:
- نقشه؟ پس نقشه کو؟ :worry:
ملت ساحره:
پیش از آنکه کسی بتواند چیزی بگوید مرلین که به طرزی اسرارآمیز دومرتبه به داخل کادر بازگشته بود در حالیکه ریش چندمتریش را نوازش می کرد گفت:
- با همانا اراده مرلینی ما بر این قرار گرفته تا آیه ای نازل کنیم در این باب جهت جلوگیری از طولانی شدن و شهادت سوژه.
سپس بی توجه به وضعیت موجود چهارزانو روی زمین نشست و عصای باستانیش را کنارش گذاشت. ماگل ها با دیدن این صحنه به سرعت اطراف آنها جمع شدند تا نمایش به خلسه رفتن و نزول آیات مرلینی را از نزدیک مشاهده کنند.
نقل قول:
ای کسانیکه ایمان آورده اید! بدانید و آگاه باشید که مورفین گانت نقشه را جهت استعمال چیز سرقت نمود(1) همانا او به راه راست منحرف گردید(2) مع الوصف ما آیت و نشانه ی خود را برای هدایت او فرستادیم تا او را از اعماق گمراهی و ضلالت محفلیون برهاند و هر دو را چون شما در خیابان های این شهر آواره گرداندیم(3) همانا نقشه اربابتان در مقر محفلیون لو رفت باشد تا از هدایت شدگان باشید(4) دیگر بیهوده به دنبال یافتن مورفین نباشید که به طرزی اسرارآمیز از سوژه محو و ناپدید گشت آنچنان که خود نیز در کف آن مانده ایم!(5) به جای آن اراده ما بر آن قرار گرفت تا شما را در محلی که آرایشگاه سر نبش نام دارد به سایرین ملحق نماییم باشد تا از سرکار رفتگان باشید(5) برای چه همچنان ایستاده اید و می نگرید؟ به سوی هدایت رهنمون شوید دیگر ای غار نشینان متعلق به عصر نئاندرتالیان(6)

ساحره ها:

همان لحظه آرایشگاه

ایوان درحالیکه با بغلی پر از انواع ریش تراش به لینی و رز نزدیک میشد نگاهی به چمن زن انداخت.
- هوم... برای زدن ریش خیلی بزرگ نیست؟ مطمئنم این باید برای زدن ریشای مرلین طراحی شده باشه.
رز با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت.
- چه اهمیتی داره ریش ریشه دیگه.فکر نمی کنم دامبلی یا مرلینی بودن توش تاثیر چندانی داشته باشه
در همان لحظه بلاتریکس با عجله خود را به آنها رساند. درحالیکه کلاه گیس طلایی رنگ روی سرش کج شده و چتری موهای کلاه گیس به سمت کنار سرش چرخیده بود تنه ای به ایوان زد و موقتا او را از کادر خارج ساخت. با عصبانیت گفت:
- الان وقت این بحثا نیست. زود باشین اینارو رو این پشمک بالفطره امتحان کنین بلکه ریجابزو از توشون پیدا کنیم.
لودو که با بی خیالی روی صندلی مخصوص آرایشگاه نشسته بود گفت:
- به نظرم یه مشکلی این وسط هست... خب ما الان اومدیم با این ریش تراشا ریشای اینو زدیم. فکر کردی چقدر باید صبر کنیم تا معلوم بشه ریشش درمیاد یا نه؟
ملت مرگخوار:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1392 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان و دافنه، توی اتاق پشتی، داشتن تمام قفسه ها رو به دنبال یه ریش تراش جادویی بزرگ می گشتن.
ایوان در یه کمدو باز کرد و یه حجم عظیمی از کلاه گیس ریخت روی سرش و باعث شد تعادلشو از دست بده.
دافنه در کمد بغلی باز کرد و مقدار زیادی کاسه و ظرف و تیوبِ (؟) پر از ژل برگشت روی بدنش و اونم که گرد، لیز خورد و خورد تو دیوار و بر طبق قوانین فیزیک برگشت و خلاصه یه بازی بسکتبال یه نفره راه انداخت واسه خودش.
در این حین، ایوان کمد بعدی رو باز کرد و شروع کرد به بررسی دو طبقه ی اول و متوجه شد که انواع مختلفی از قرص های کلسیم، روی، آهن و غیره که برای رشد مو مفیدن اونجا قرار داده شده.

- آه!

و در ادامه ی بررسی هاش به یه طبقه پر از شونه، یه طبقه پر از قیچی، یه طبقه پر از سشوار، یه طبقه پر از ریش تراش، یه طبقه پر از آب پاش...
نگاه ایوان به سمت بالا برگشت. طبقه ی ریش تراش؟

- ایوان!
- دافنه!

ایوان و دافنه با سرعت همه ی ریش تراشا رو جمع کردن و زدن زیر بغلشون و راه افتادن به سمت طبقه ی پایین. و البته... یه ریش تراش مینیاتوریِ خیلی کوچولو که ته کمد افتاده بود رو از قلم انداختن.

طبقه ی پایین

دامبلدور با خونسردی نشسته بود و به سقف نگاه میکرد و اصلا حواسش نبود مرگخوارا دارن سر چی بحث میکنن.

- رز، ارباب گفت ریش تراش. نه چمن زن. اوه. بال چپم کج شد بس که حرص خوردم.

- بابا امتحانش که ضرری نداره. یهو کار کرد این چمن زنه. اصن از کجا معلوم! یهو این چمن زنه همون ریجابز بود در قیافه ی مبدل!

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1392 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
همون لحظه - اونور:

- آهویی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله کاشکی اونو میبستم ...

رز سرخوشانه عرض آرایشگاهو طی میکنه و از جلوی چشمان حیرت زده ی بلا و لودو که به تازگی دامبلدورو راضی به کمی نشستن و گوش دادن به حرفشون کرده بودن رد میشه. دامبلدور با تعجب میپرسه:

- فک کنم یکم قات(قاط؟) داشت نه؟

بیرون از آرایشگاه:

رز سکویی رو پیدا میکنه و با ناامیدی روش میشینه و شروع به برانداز کردن اطراف میکنه بلکه کسی به آرایشگاه مراجعه کنه و اون قبل از همه خفتش کنه و ازش ریجابز بخواد.

در همین حین که پاهاش رو آویزون کرده و اینور و اونور تکونشون میده و زیر لب شعر میخونه، صدای وسیله ای توجه اونو به خودش جلب میکنه. درست تو خونه ی جلویی که در به حیاط هم هست(!)، پیرمردی وایساده و دسته ی وسیله ی کوچیکی رو گرفته و با آرامش به جلو قدم برمیداره. هر یک قدمی که به جلو برمیداره و از روش رد میشه، چمنا کوتاه میشن و به نصف ارتفاع حالت قبلیشون میرسن.

ناگهان رز به سرعت از پله پایین میپره و جلو میره. تو مدتی که خیابونو طی میکرد و میرفت که به خونه برسه، تمام مدت به این فکر میکرد که چه شباهت یا تفاوتی میتونه بین "چمن زن" و "ریش تراش" باشه.

رز با کنجکاوی در ِ چوبی ِ کوتاه ِ خونه رو باز میکنه (چه بی در و پیکر!) و به درون خونه قدم میذاره. با اشتیاق جلو میره و غرق در تماشای پیرمرد میشه، اما به دلیل صدای حاصل از وسیله و کهولت سن و کم شدن حس شنواییش، پیرمرد متوجه حضور رز نمیشه.

بالاخره بعد از رسیدن به انتهای حیاط ِ کوچیک ِ خونه و دور زدن، پیرمرد ِ مذکور رز رو مشاهده میکنه و با عجله وسیله رو خاموش میکنه و جلو میاد.

- اینجا چی کار میکنی دختر؟

رز با خوش حالی کله ی پیرمردو رد میکنه و به پشت سرش و درست جایی که وسیله قرار داره اشاره میکنه و میپرسه:

- میشه من اینو دو دقیقه با خودم ببرم؟

پیرمرد با تردید سرتاپای رزو از نظر میگذرونه و جواب میده: نع!

رز با بی توجهی شونه هاشو بالا میندازه و همزمان با بیرون آوردن چوبدستیش میگه: مهم نیست! استیوپفای!

و پیرمرد بیهوش و بعدش پخش زمین میشه. رز جلو میره و دستگاهو زیر بغل میزنه و با خودش میگه: یعنی ممکنه واقعا کار کنه؟ ریش دامبل دست کمی از این چمنای بلند نداره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1392 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!