جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  52 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  164 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  176 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  280 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1393 09:55
نمایش جزئیات
آفلاین
به چپ و راست نگاهی انداخت.کسی نبود.
چوبدستی اش را محکم تر گرفت و وارد پاتیل درزدار شد.
اینجا از همیشه خلوت تر بود.فقط چند مرد در گوشه ای از هتل-رستوران کز کرده بودند
به سمت پیشخوان رفت.تام مثل همیشه درحال پاک کردن اشیا بود.
گفت:
-جناب تام؟
تام بدون اینکه رویش را برگرداند، گفت:
-ریدل نیستم!!!!
-چی؟
-میگم تام ریدل نیستم.تام خالی ام!
احتمالا این مرد بخاطر کار زیاد دیوانه شده بود.
-اتاق خالی دارین؟
-آره.اسمتون؟
-باری رایان هستم.
تام نگاه عاقل اندر ثفیهی به باری انداخت و دفترچه ای از زیر میز در آورد و در یکی از صفحاتش چیزی نوشت.
باری گلویش را صاف کرد و گفت:
-جسارتا اون سفیهه نه ثفیه.
و وقتی با نگاه عصبانی تام روبرو شد، خیلی آرام گفت:
-البته شما میتونید با ص دسته دار هم بنویسی.

-بوووووووووووووووومب.

تمام افراد داخل پاتیل درزدار،به منبع صدا که در بود، با وحشت نگاه کردند.از میان دود،سه پیکر رداپوش معلوم بود که به طرف پیشخوان می آمدند.
دهان باری مزه ی آهن میداد.مطمئن بود حدسش درست است.اما در سکوت آرزو کرد اشتباه کرده باشد.
اندکی بعد،سه پیکر کاملا مشخص شدند.
آلبوس دامبلدور پیر ، لنگ لنگان به سمت پیشخوان آمد و گفت:
-3 تا از اونای همیشگی.
از کی تا حالا اعضای محفل اینقدر اغتشاش می کنند؟
باری برای پاسخ درنگ نکرد.چوبدستیش را درآورد و رو به اعضای محفل که دامبلدور،آرتور ویزلی و ریموس لوپین بودند،فریاد زد:
-خبردار!
اعضای محفل با افکت گفتند:
-چی؟
باری قبل از اینکه جواب بدهد، سه محفلی را به زمین انداخت و زیر لب به خودش آفرین گفت.
در همین لحظه آهنگی به گوش رسید:

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
مرغ سحر قد قد قدا کن
داغ مرا ...


دامبلدور پیر به زحمت دستش را به جیبش برد و موبایلش را بیرون آورد و به تلفن جواب داد.
همین لحظه بود که کارگردان ، خودش را وسط فیلم انداخت و با نارضایتی داد کشید:

-کات!این مزخرفات چیه؟گوشی تو چرا روشن بود؟اون قد قد وسطش چی بود؟اصن مگه جادوگری مثل این دامبی 150 ساله می فهمه موبایل چیه؟مگه اون لوپین و ویزلی هویجن؟ بعدشم چرا طبق فیلمنامه پیش نمیرید.اون مردای گوشه پاتیل درزدار کی بودن؟جمع کنین این مزخرفاتو.

باری چوبدستیش را بالا گرفت و گفت:
-نخیر.من باید دشمن اربابو شکست بدم.تو هم که از هیچ کجا اومدی برو اونور.
و کروشیویی نثار کارگردان بدبخت کرد.
این لحظه بود که کل دست اندرکاران فیلم،در پاتیل درزدار ریختن و دعوا کردند.

این بود انشای من...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 4 تیر 1393 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین


تصویر تغییر اندازه داده شده



ضمیمه 1 : توضیح اینکه به طور مثال شما با شخص دیگری یا به تنهایی به پاتیل درزدار آمده اید، ماجرایی که برایتان روی می دهد را بیان کنید.(در یک رول)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
[
تصویر تغییر اندازه داده شده

بنفش! [ ]

پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین که تمام این مدت به فرمت گوشه ای ایستاده بود و نظاره می کرد یک مرتبه و بدون هشدار قبلی آستانه صبر و تحملش سر رفت و تمام سختی هایی را که در پست های قبلی کشیده بود بیرون ریخت.
- آخه ای تسترال های بی مغز!ادلتون می خواد بدمتون دست مادربزرگم ریز ریزتون کنه؟ بازم بدون فکر کار کردین؟ آخه این همه آرایشگاه تو این مملکته تا یه ریش تراش دیدین نتونستین خودتونو کنترل کنین زدین همه ریشای اینو به فنا دادین؟ می دونین چند تا پست طول می کشه تا ریشای این در بیان؟ حیف که کشتن شخصیت های فعال ایفا خلاف قوانینه سایته وگرنه تک تکتون رو به سرنوشت توبی دچار می کردم.
از صدای فریاد ناگهانی ایلین دافنه از جا پرید و چون توپی به هوا رفت و به در و دیوار و لوازم درون آرایشگاه برخورد کرد. ایوان به سرعت به اجزای سازنده اش تبدیل شد. تمام پرهای زاغی ریخت و رز دوباره روی ویبره رفت و در اثر جنبش غیر طبیعی بدنش کل آرایشگاه به لرزه در آمد و تمام آینه ها شکست.
مرگخواران:
مروپ که شدیدا از برخورد خلاف همیشه ایلین غافلگیر شده بود زودتر از سایرین موفق شد فکش را از روی زمین جمع کند.
- اهم... ایلین لازمه یادآوری کنیم که تا وقتی ما در این جمع حضور داریم کسی حق نداره فریاد بکشه مگه به اذن ما. دلتون می خواد این موضوعو به قند عسلمون منعکس کنیم؟
اما ظاهرا ایلین خشمگین تر از هر پستی بود که تا به حال در آن ظاهر شده بود.
- با تمام احترامی که براتون قائلم بانو اما تو این پست شما شناسه تون رو بستین. پس این دفعه رو استثنائا... ساکت باشین لطفا!
مروپی:
لودو که هشیاریش را به دست آورده بود نگاهی به ویرانه ی آرایشگاه انداخت که در اثر فریاد آیلین به وجود آمده بود. در حالیکه به شدت مراقب بود تا مبادا بار دیگر او را به فریاد زدن تشویق کند گفت:
- چیزه...ببینم ایلین مگه تو نرفته بودی دنبال مورفین؟ من اینجا نمی بینمش؟پس چرا نیاوردیش؟
ایلین موهایش را که در آن لحظه شدیدا نامرتب به نظر می رسید عقب زد و به دامبل که با خونسردی هر چه تمامتر هم چنان در حال وارسی کشوها بود نگاه کردظاهرا انگیزه برنده شدن در مسابقه چنان در او قوی بود که متوجه هیچ چیزی نشده بود.
- از پشت کدوم کوه میای لودو که از اخبار انقدر دور افتادی؟ کودتا خیلی وقته تموم شده و مورفین هم برگشته سر وزارتش برای همینه که چشمات اینجا نمی بیننش. هرچند اگه این افتضاحی رو که بار آوردین زودتر جمع نکنید دیگه چشمی هم براتون باقی نمی مونه. هیچ علاقه ای ندارم به خاطر خنگ بازی شماها شام امشب نجینی بشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 اسفند 1392 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین دست دامبلدور رو می‌کشه می‌بره سمت کلیپس و اقلام مو آرایی تا حواسشو پرت کنه و اونور مرگخوارا دارن شور و مشورت می‌کنن...

لینی به عنوان عقل کل ریونی ها جیغ می‌کشه:
- چه فرقی داره چقد طول بکشه! هر یه قسمت از ریششو با یه ریش‌تراش می‌زنیم خب! اگه مُرد که مُرد، اگه نمُرد پس اینا ریجابز نیستن!

ایوان سری به نشونه‌ی موافقت تکون می‌ده. ریش‌تراش رو روشن می‌کنه و به حالت و در سکوت کامل، به دنباله‌ی ریش دامبل که رو زمینه، نزدیک می‌شه.
گررررر... فرررر... قررررر... قر؟! قـــــِـــر قــــِـــر قــــِـــرش بده... [ کارگردان از در وارد می‌شه، با جذبه‌ی تمام به مروپی که اسمایلی ِ دیفالتش س نگاه می‌کنه و قبل از این که بارقه‌هایی از امیدواری برای مروپی پیش بیاد که شاید نفر بعدی لیستش اون باشه... و بعد: بچسب به رولت لعنتی!! ]

آخ... بعله... چی می‌گفتیم؟ آها... ایوان داشت همینطوری به دامبلدور نزدیک می‌شد که... بقیه مرگخوارا از روند کُند خزیدن استخون بازو و ساق دست و پنج انگشت دعاگو و مایتعلق‌به ایوان اعصاب معصابشون به فنا می‌ره و همه در یک لحظه:
- حملــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!

و چند ساعت بعد...

- ایـــــو... ایــــو... [ باب صحنه‌ای از وسط انیمیشن وال-‌ای نی، مجال بدین خو لامصبا! ] ایــــــوان...

رز که ویبره‌ش اتصالی پیدا کرده بود، مثل بقیه مرگخوارا، خسته و نیمه‌جون افتاد گوشه‌ی آرایشگاه. استخون فک ایوان از زیر کُپه‌ی مرگخوارا می‌گه:
- هــــــاه؟!

رز گفت:
- من فک نکنم این راهش باشه... لامصب اصن نفهمیده یه گله مرگخوار به ریشش حمله کردن...

و دوربین، دورنمایی از دامبلدور رو نشون می‌ده که جلوی کشوی آرایشگری ایستاده و داره کلیپس‌ها و کِش‌های مختلف رو نگا می‌کنه [ اگه بخواد بره مسابقات جهانی ریش و سیبیل، باس ریشش تمیز و مرتب باشه دیه! ]، با سوت آهنگ پلنگ‌صورتی رو می‌نوازه و کاملاً فارغ از دنباله‌ی ریشش در پُشت سرشه

لودو، اولین و آخرین حرف هوشمندانه‌ی زندگی‌ش رو زد و همونجا خشتک به خشتک‌آفرین تسلیم کرده و داغ انتقام از مورفین به جیگرش می‌مونه:
- به خیالم هیش‌کودوم ریجابز نبو... خخخخ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپی گانت در 1392/12/13 21:13:42
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 24 بهمن 1392 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
همان لحظه در آرایشگاه :

در همان حین که ملت مرگخوار مشغول تفکرات بودنند صدایی آمد

درین درین ددینــــــــــــ


به مناسبت روزز جهانی ریش و سبیل به شخصی که بلند ترین ریش را داشته باشد به اندازه ی تار تاره موهای سبیل و ریشش گالیون طلا داده میشود

دامبلدور
ملت مرگخوار :vay:

دامبلدور با شنیدن این خبر دستی به ریشش کشید و امیدوارانه از جایش بلند شد اما ملت مرگ خوار با یک اقدام ضربتی و موثر مانع از بلند شدنش شدند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چشمانت را

به مناظره دعوت می کنم
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 23 بهمن 1392 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
شهر لندن

دار و دسته سواحریون ناامید از یافتن وزیر مفقودشان دست از پا درازتر در خیابان های ماگلی لندن آواره شده بودند. رداهای سیاه و بلند مرگخواری و ظاهر نامتعارفشان باعث شده بود نگاه های کنجکاو بسیاری را به سوی خود جلب کنند. آیلین که شدیدا عصبی به نظر می رسید زیرلب گفت:
- زودتر بیاین یه فکری بکنیم تا نزدم اینارو به سرنوشت توبی دچار کنم! هیچ فکرشو نمی کردم دوباره بین این جانداران گیر بیافتم.
فلور درحالیکه بال یکی از پروانه هایش را می کند با بی اعتنایی گفت:
- اگر راهی به ذهنمون می رسید که الان اینجا نبودیم خب.
آیلین ناغافل طلسم مرگبار را نثار ماگل جوانی کرد که با اشتیاق به جمع زنانه آنها چشم دوخته بود.
- مگه دستم به این مورفین نرسه... اون نیروانارو میکنم تو حلقش!
در همان لحظه پادما که سراسیمه جیب های ردایش را بررسی می کرد وحشت زده گفت:
- نقشه؟ پس نقشه کو؟ :worry:
ملت ساحره:
پیش از آنکه کسی بتواند چیزی بگوید مرلین که به طرزی اسرارآمیز دومرتبه به داخل کادر بازگشته بود در حالیکه ریش چندمتریش را نوازش می کرد گفت:
- با همانا اراده مرلینی ما بر این قرار گرفته تا آیه ای نازل کنیم در این باب جهت جلوگیری از طولانی شدن و شهادت سوژه.
سپس بی توجه به وضعیت موجود چهارزانو روی زمین نشست و عصای باستانیش را کنارش گذاشت. ماگل ها با دیدن این صحنه به سرعت اطراف آنها جمع شدند تا نمایش به خلسه رفتن و نزول آیات مرلینی را از نزدیک مشاهده کنند.
نقل قول:
ای کسانیکه ایمان آورده اید! بدانید و آگاه باشید که مورفین گانت نقشه را جهت استعمال چیز سرقت نمود(1) همانا او به راه راست منحرف گردید(2) مع الوصف ما آیت و نشانه ی خود را برای هدایت او فرستادیم تا او را از اعماق گمراهی و ضلالت محفلیون برهاند و هر دو را چون شما در خیابان های این شهر آواره گرداندیم(3) همانا نقشه اربابتان در مقر محفلیون لو رفت باشد تا از هدایت شدگان باشید(4) دیگر بیهوده به دنبال یافتن مورفین نباشید که به طرزی اسرارآمیز از سوژه محو و ناپدید گشت آنچنان که خود نیز در کف آن مانده ایم!(5) به جای آن اراده ما بر آن قرار گرفت تا شما را در محلی که آرایشگاه سر نبش نام دارد به سایرین ملحق نماییم باشد تا از سرکار رفتگان باشید(5) برای چه همچنان ایستاده اید و می نگرید؟ به سوی هدایت رهنمون شوید دیگر ای غار نشینان متعلق به عصر نئاندرتالیان(6)

ساحره ها:

همان لحظه آرایشگاه

ایوان درحالیکه با بغلی پر از انواع ریش تراش به لینی و رز نزدیک میشد نگاهی به چمن زن انداخت.
- هوم... برای زدن ریش خیلی بزرگ نیست؟ مطمئنم این باید برای زدن ریشای مرلین طراحی شده باشه.
رز با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت.
- چه اهمیتی داره ریش ریشه دیگه.فکر نمی کنم دامبلی یا مرلینی بودن توش تاثیر چندانی داشته باشه
در همان لحظه بلاتریکس با عجله خود را به آنها رساند. درحالیکه کلاه گیس طلایی رنگ روی سرش کج شده و چتری موهای کلاه گیس به سمت کنار سرش چرخیده بود تنه ای به ایوان زد و موقتا او را از کادر خارج ساخت. با عصبانیت گفت:
- الان وقت این بحثا نیست. زود باشین اینارو رو این پشمک بالفطره امتحان کنین بلکه ریجابزو از توشون پیدا کنیم.
لودو که با بی خیالی روی صندلی مخصوص آرایشگاه نشسته بود گفت:
- به نظرم یه مشکلی این وسط هست... خب ما الان اومدیم با این ریش تراشا ریشای اینو زدیم. فکر کردی چقدر باید صبر کنیم تا معلوم بشه ریشش درمیاد یا نه؟
ملت مرگخوار:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1392 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان و دافنه، توی اتاق پشتی، داشتن تمام قفسه ها رو به دنبال یه ریش تراش جادویی بزرگ می گشتن.
ایوان در یه کمدو باز کرد و یه حجم عظیمی از کلاه گیس ریخت روی سرش و باعث شد تعادلشو از دست بده.
دافنه در کمد بغلی باز کرد و مقدار زیادی کاسه و ظرف و تیوبِ (؟) پر از ژل برگشت روی بدنش و اونم که گرد، لیز خورد و خورد تو دیوار و بر طبق قوانین فیزیک برگشت و خلاصه یه بازی بسکتبال یه نفره راه انداخت واسه خودش.
در این حین، ایوان کمد بعدی رو باز کرد و شروع کرد به بررسی دو طبقه ی اول و متوجه شد که انواع مختلفی از قرص های کلسیم، روی، آهن و غیره که برای رشد مو مفیدن اونجا قرار داده شده.

- آه!

و در ادامه ی بررسی هاش به یه طبقه پر از شونه، یه طبقه پر از قیچی، یه طبقه پر از سشوار، یه طبقه پر از ریش تراش، یه طبقه پر از آب پاش...
نگاه ایوان به سمت بالا برگشت. طبقه ی ریش تراش؟

- ایوان!
- دافنه!

ایوان و دافنه با سرعت همه ی ریش تراشا رو جمع کردن و زدن زیر بغلشون و راه افتادن به سمت طبقه ی پایین. و البته... یه ریش تراش مینیاتوریِ خیلی کوچولو که ته کمد افتاده بود رو از قلم انداختن.

طبقه ی پایین

دامبلدور با خونسردی نشسته بود و به سقف نگاه میکرد و اصلا حواسش نبود مرگخوارا دارن سر چی بحث میکنن.

- رز، ارباب گفت ریش تراش. نه چمن زن. اوه. بال چپم کج شد بس که حرص خوردم.

- بابا امتحانش که ضرری نداره. یهو کار کرد این چمن زنه. اصن از کجا معلوم! یهو این چمن زنه همون ریجابز بود در قیافه ی مبدل!

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1392 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
همون لحظه - اونور:

- آهویی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله کاشکی اونو میبستم ...

رز سرخوشانه عرض آرایشگاهو طی میکنه و از جلوی چشمان حیرت زده ی بلا و لودو که به تازگی دامبلدورو راضی به کمی نشستن و گوش دادن به حرفشون کرده بودن رد میشه. دامبلدور با تعجب میپرسه:

- فک کنم یکم قات(قاط؟) داشت نه؟

بیرون از آرایشگاه:

رز سکویی رو پیدا میکنه و با ناامیدی روش میشینه و شروع به برانداز کردن اطراف میکنه بلکه کسی به آرایشگاه مراجعه کنه و اون قبل از همه خفتش کنه و ازش ریجابز بخواد.

در همین حین که پاهاش رو آویزون کرده و اینور و اونور تکونشون میده و زیر لب شعر میخونه، صدای وسیله ای توجه اونو به خودش جلب میکنه. درست تو خونه ی جلویی که در به حیاط هم هست(!)، پیرمردی وایساده و دسته ی وسیله ی کوچیکی رو گرفته و با آرامش به جلو قدم برمیداره. هر یک قدمی که به جلو برمیداره و از روش رد میشه، چمنا کوتاه میشن و به نصف ارتفاع حالت قبلیشون میرسن.

ناگهان رز به سرعت از پله پایین میپره و جلو میره. تو مدتی که خیابونو طی میکرد و میرفت که به خونه برسه، تمام مدت به این فکر میکرد که چه شباهت یا تفاوتی میتونه بین "چمن زن" و "ریش تراش" باشه.

رز با کنجکاوی در ِ چوبی ِ کوتاه ِ خونه رو باز میکنه (چه بی در و پیکر!) و به درون خونه قدم میذاره. با اشتیاق جلو میره و غرق در تماشای پیرمرد میشه، اما به دلیل صدای حاصل از وسیله و کهولت سن و کم شدن حس شنواییش، پیرمرد متوجه حضور رز نمیشه.

بالاخره بعد از رسیدن به انتهای حیاط ِ کوچیک ِ خونه و دور زدن، پیرمرد ِ مذکور رز رو مشاهده میکنه و با عجله وسیله رو خاموش میکنه و جلو میاد.

- اینجا چی کار میکنی دختر؟

رز با خوش حالی کله ی پیرمردو رد میکنه و به پشت سرش و درست جایی که وسیله قرار داره اشاره میکنه و میپرسه:

- میشه من اینو دو دقیقه با خودم ببرم؟

پیرمرد با تردید سرتاپای رزو از نظر میگذرونه و جواب میده: نع!

رز با بی توجهی شونه هاشو بالا میندازه و همزمان با بیرون آوردن چوبدستیش میگه: مهم نیست! استیوپفای!

و پیرمرد بیهوش و بعدش پخش زمین میشه. رز جلو میره و دستگاهو زیر بغل میزنه و با خودش میگه: یعنی ممکنه واقعا کار کنه؟ ریش دامبل دست کمی از این چمنای بلند نداره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1392 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 17 بهمن 1392 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:


لرد روش جدیدی برای نابودی دامبلدور کشف کرده.پیدا کردن یک ریش تراش جادویی(معروف به ریجابز..مخفف ریش تراش جادویی بزرگ) و تراشیدن ریش دامبلدور با اون.
مرگخوارا برای جستجوی ریش تراش وارد آرایشگاهی میشن و شروع به بازجویی از آرایشگر میکنن.
دامبلدورهم بطور اتفاقی متوجه میشه که مرگخوارا دنبال چیزی به نام ریجابز هستن.

____________________



-چی فرمودین پروفسور؟ریجابز؟یه طلسم جدیده؟یادداشتش کنم؟بالاخره اکسپلیارموس تموم شد؟میریم درس بعدی؟
-ساکت باش ببینم.خودمم نمیدونم چیه.ریجابز...شاید مخفف یه اسمی باشه.مثلا ریموند جابز.از فک و فامیلای اون مشنگ مرحوم باشه.استیو!

در حالی که که دامبلدور در حال دستیابی به نتایج خفن بود آرتور ویزلی در نزده وارد شد.
-یه تماس تلفنی دارین پروفسور.
-یه چی دارم؟
-تلفن!یه وسیله هیجان انگیز مشنگیه.گرچه لودو اون پایین جادوییش کرده.حالا بعدا براتون توضیح میدم.شما بفرمایین از این محفظه حرف بزنین.
-هوم.متوجه شدم.باشه...البته زیاد آمادگی ندارم.خب...حاضرین؟سه دو یک...اهم اهم...یاران ققنوس...فرزندان روشنایی...عزیزان دلم!امروز که پا به پای هم, در کنار هم, در آغوش هم...

-پروفسور چی دارین میگین؟این برای سخنرانی که نیست.یکی پشت خط باهاتون کار داره.

دامبلدور با دستپاچگی زیر پایش را نگاه کرد.
-خط؟کدوم خط؟
-شما فقط لطف کنین این تو بگین الو!


آرایشگاه ماگلی

-موهای ابروت تموم شد.الان خیال دارم برم سراغ مژه هات...برای آخرین بار ازت میپرسم.ریجابز کجاس؟

در حالیکه بلا سرگرم بازجویی از آرایشگر بود, لینی شروع به بررسی سشوار کلاهی کرد.
-وسیله شکنجه خوبیه.میتونی طرفو بذاری اینجا.شصت ساعت بمونه این تو.بخار پز بشه.تازه سرو صداشم ابزار شکنجه دیگه ایه.موقع رفتن اینو با خودمون میبریم!

درست در همین لحظه در آرایشگاه باز شد و رز جست و خیر کنان وارد آرایشگاه شد.
-داره میاد...دامبل داره میاد!خودم دیدمش.طبق عادت دو کوچه پایین تر آپارات کرد که مثلا مودبانه وارد بشه...داره میاااااد!

مرگخواران سریعا آرایشگر را به مکان نامعلومی ارسال کردند.بلاتریکس از داخل ویترین کلاه گیس طلایی رنگی را برداشت و به سختی موهای انبوهش را داخل آن جای داد.لینی ریش مصنوعی بلندی را با عجله به صورتش چسباند...

-سلام فرزند روشنایی.آیا شما با من تماس گرفته بودید؟

لودو با حرکت سر جواب مثبت داد.

-پشت تلفن گفتین مطلب مهمی هست که باید به من بگین.منم برای حفظ منافع ققنوس خودمو سریعا رسوندم اینجا.

لودو دامبلدور را بطرف صندلی مخصوص اصلاح صورت هدایت کرد.
-لطف کنین همینجا بشینین تا بگم.

در گوشه ای از آرایشگاه لینی و ریشش جلوی شومینه زانو زنده بودند.
-ارباب؟از لینی به ارباب...از لینی به ارباب؟

شومینه با صدای خفه ای روشن شد و چهره خشمگین لرد در میان شعله های آتش پدیدار شد.
-چیه باز تو این گرما ارباب رو کشوندین وسط شعله ها؟

-ارباب قسمت دوم نقشه اجرا شد!
-قسمت دوم نقشه چی بود؟
-اصلاح ریش دامبل!...الان دامبل زیر دستمونه...فقط مشکل اینجاس که ریجابز رو هنوز پیدا نکردیم!!خواستم اطلاع بدم خوشحال شین!

چهره لرد اصلا خوشحال به نظر نمیرسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1392/11/20 2:47:33