استروکاداسمل
گارسون خوشحال از اینکه سفارش گرفته از میز دور میشه و بانز هیجانزده از اینکه گرونترین غذای رستورانو سفارش داده با انگشتاش روی میز ضرب میگیره.
نیم ساعت بعد غذا آمادس.بانز با دیدن رشته های اسپاگتی که چیزی جز پنیر و لوبیا سبز روش نیست کمی ناامید میشه ولی به روی خودش نمیاره و به آرومی غذاشو میخوره.
ده دقیقه بعد دیگه آرامش تو چهره ی بانز دیده نمیشه.صورتش سرخ شده و با نگرانی به دور و برش نگاه میکنه.هر کی اونو میبینه فکر میکنه غذا مسموم بوده.ولی مشکل از جای دیگس.بانزبه خودش لعنت میفرسته که کیف پولشو تو خونه جا گذاشته.
گارسون با هیکلی بسیار عظیم ولی چهره ای خندون صورتحساب رو براش میاره.درست در لحظه ای که بانز قصد داره بگه که پولی همراهش نیست در آشپزخونه باز میشه و سه نفر پیرمردی رو با سرو وضع فلاکت بار،کشون کشون از اونجا میبرن بیرون و پرتش میکنن کنار خیابون.
بانز:این دیگه کیه؟
گارسون:چیزمهمی نیست. پارسال اومد یه قهوه خورد.پول نداشت صورتحساب رو پرداخت کنه.فرستادیمش چند تا فنجون بشوره.
بانز نگاهی به لباس های پاره و ریش بلند طرف میندازه.مطمئنه که طرف وقتی وارد ظرفشورخونه میشده این شکلی نبوده.تازه اون فقط یه قهوه خورده نه استروکاداسمل!
بانز به آبروی خودش فکر میکنه و به آبروی اربابش.با خودش زمزمه میکنه: باید یه کاری بکنم.اگه منو مجبور کنن ظرف بشورم فردا همه ی روزنامه ها این خبرو با آب و تاب اعلام میکنن و ارباب منو به چهارمیخ میکشه.
فکر میکنه و فکر میکنه. ولی درحالیکه فقط فکر میکنه که اجازه نمیدن تو رستوران بشینه.برای همین مجبور میشه پنج قهوه ی دیگه سفارش بده.بالاخره فکر کردنش به نتیجه میرسه:یافتم!ادعا میکنم تو غذام سوسک پیدا شده.ولی اون موقع باید حرفمو ثابت کنم.کاش یه سوسک از این روز و برا گیر میاوردم.
رستوران همچون خورشید وسط روز میدرخشید.تمیز و براق!بانز مطمئن بود که در اون محل هیچ سوسکی پیدا نخواهد کرد.باید به یه بهانه ای بیرون میرفت.باز هم فکر کرد.این بار در قهوه ی دوم به نتیجه رسید.با یه حرکت ناگهانی دلش رو گرفت و به طرف در دوید.گارسون غول آسا هم به دنبالش!
گارسون:کجا آقای بانز؟شما هنوز صورتحسابتونو پرداخت نکردین.
بانز:میدونم میدونم.فقط دل درد شدیدی گرفتم.
گارسون:ما مرلینگاه داریم
بانز:بله ولی با وضعیتی که من دارم بهتره برم مرلینگاه عمومی!
گارسون:هر طور مایلین.ولی اولا اونجا خیلی کثیفه.دوما منم همراهتون میام که موقع برگشتن راهو گم نکنین.
بانز و گارسون به مرلینگاه عمومی میرن.بانز پس از مدتی جستجو موفق میشه سوسک نه چندان کوچکی رو پیدا کنه.یه نفس راحت میکشه و سوسک رو توی جیبش میذاره و از مرلینگاه خارج میشه و به گارسون میگه:میتونیم برگردیم.من بی صبرانه منتظرم که پول غذای لذیذتونو بپردازم.
گارسون: بفرمایید قربان.با انعام من میشه شش گالیون و هفت سیکل
بانز دور از چشم گارسون سوسک رو که هنوز زندس از جیبش در میاره و روی میز میذاره.بعد یهو شروع میکنه به جیغ و داد کردن:ای داد! ای هوار! سوسک! تو غذا سوسک بوده!بگین رئیستون بیاد.من دچار ضربه روحی شدم.بیایین آسیب های روانی منو جبران کنین.
گارسون با نگرانی به میز بانز نزدیک میشه و میپرسه:مشکلی هست قربان؟
بانز:اگه سوسک رو مشکل حساب کنین بله!
گارسون:این که مشکل نیست.مگه استروکاداسمل سفارش نداده بودین؟تو منو که نوشته بود به همراه حشرات نایاب!اینم یکی از هموناس.
بانز با نفرت منو رو میگیره و تازه متوجه نوشته ی ریز زیر اسم غذا میشه.پس اونا لوبیا سبز نبودن!بانز با ترس و لرز میپرسه:ببخشید!لطفا به خانوادم اطلاع بدین که من همیشه به یادشون بودم.ظرفشورخونه کدوم طرف بود؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





[
]
گوشه ای ایستاده بود و نظاره می کرد یک مرتبه و بدون هشدار قبلی آستانه صبر و تحملش سر رفت و تمام سختی هایی را که در پست های قبلی کشیده بود بیرون ریخت.
[ کارگردان از در وارد میشه، با جذبهی تمام به مروپی که اسمایلی ِ دیفالتش
س نگاه میکنه و قبل از این که بارقههایی از امیدواری برای مروپی پیش بیاد که شاید نفر بعدی لیستش اون باشه...
و بعد: بچسب به رولت لعنتی!!
]
] ایــــــوان... 







