هاگرید روی جارو نشسته بود . با دیدن این صحنه چنان نا امید شد که دو دستی بر سرش کوبید . خاک فضا را پر کرد و صدای پرندگانی که از کله او بیرون می آمدند در فضا میپیچید ...
فلش بک ...
با اضطراب و نگرانی مشغول نوشتن بود ...
- زود جمع کنین بیاین که اگه نیاین همه چی نابود میشه . وقتشه یه بار هم که شده به یه دردی بخورین و دنیا رو نجات بدین .
نامه را لول کرد و به سمت طاووس رفت .
- حالا این نامه رو به کجاش ببندیم ؟ :-؟ اممم ... به این پرها که بند نمیشه مگه ببندمش زیر . وایسا ببینم این زیر میرا چی داری ...
و پرهای طاووس را بالا زد ...
- جان ؟ :O مگه اینا پرنده نبودن ؟ :O این همه مدت تو اینجا بودی و من ...
زمین بازی
- چه دستای تپلی :ي حیف نیس با این دستا بخوای به ما گل بزنی ؟
این برای چندمین بار بود که دامبلدور روند بازی را مختل میکرد .
رودولف که از دیدن بازی کسل کننده و اعمال شنیع دامبلدور دچار اختلال مزاج شده بود از جای خود بلند شد و فریاد زد ...
- تمومه بازی !
- چی چیو تمومه بازی ؟ بشین بابا
فنگ مقابل رودولف ایستاده بود .
- چطور جرئت میکنی ؟
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] مجموعه ورزشی غولهای غارنشین
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1396/04/28
آخرین ورود: دوشنبه 18 آذر 1398 23:15
از: دواج يك امرحسنه است !
پستها:
689

جزئیات کاربر

داس در مقابل طوسی جامگان لندن
پست دوم
*******
پست دوم
*******
- اصن برا چی داریم دنبال عضو میگردیم؟
اورلا نگاهی به دای که هنوز در حال اهم اهم کردن بود و سوزانی که نزدیک بود از عصبانیت به خواب ابدی فرو برود نگاهی کرد و سپس با این وضعیت تصمیم گرفت به زمین خیره شود.
- هیچی عزیزم تو و سوزان قراره برین برا یه ماموریت فوق سری دنبال عضو بگردین.
درواقع لبخند شیطانی دای هرکسی را گول میزد. شاید هم نمیزد. و یا شاید هم همه میتوانستند بفهمند او کلک میزد. حالا هرچه!
- اما دای...
خون آشام وانمود کرد که میخواهد علف تفی شده را نشانه گیری کرد تا به ته حلق سوزان بفرستتد که تهدیدی برای سوزان محسوب میشد و حتی اگر باورتان نشود هم این به ساکت کردن سوزان کمک کرد.
- ماموریت؟

- اره.
- واقعا؟

- اره.
- واقعا واقعا؟

-
-

راستش را بخواهید درست است که اورلا حافظه اش را از دست داده و در چند ثانیه دوباره از اول همه چی را دوباره باید به یاد بسپرد اما به هرحال روحیه اش همان اورلای قبلی است دیگر.
- ولی اخه کیو بریم بیاریم؟ ها؟ منِ پاندا از کجا میخوام عضو پیدا کنم؟
ناگهان به صورت خیلی ناگهانی و حتی سریع تر از پلک زدن اجزای صورت دای با جیغ سوزان از هم باز شدند و همزمان با اورلا شروع کردند به ویبره زدند و در روزنامه ها و سایت های خبری شایعه شده است که دلیل سونامی های گذشته و حال و آینده ی ژاپن این دو هستند.
- پاندا!

- جانِ پاندا؟
- پاندا!

- بله؟
- پاندا!

- یه دقیقه آروم بگیر بگو چی میگی هی پاندا پاندا میکنی.
- منظورش اینه که بریم پاندا رو بیاریم به عنوان عضو.
- ببند!

- سوزان ببین اینم فهمید. این چیزا هوش ریونی میخواد.
- جدی که نمیگی؟

لحظه ای سکوت همه جا را فرا گرفت و حتی صدای جیرجیرک ها نیز که در این مواقع سکوت را میشکنند نیز قطع شد. آیا واقعا دای پاندا را میخواست برای مسابقه بیاورد.
همه به این می اندیشیند که اگر پاندا عضو گروه شود چه اتفاقی رخ میدهد.
دای به بالای سرش خیره شد که بالای آن ابری شکل میگرفت.
نقل قول:
داور سوت مسابقه را زد و پاندا روی جارویی که نشسته بود سعی به بالا رفتن کرد اما طبق قوانین فیزیک و نیوتون - که همه ی ما را به بدبختی کشانده- او نمیتوانست بالا برود. دای با چشم غره رو به زمین حرکت میکند تا به او کمک کند اما به محض این که پوستش با خزه ی نرم و لطیف پاندا برخورد میکند خوابش میگیرد روی شکم پاندا مثل ژلهای آب شده پخش میشود و در یک ثانیه در بغل پاندا به صورت خیلی رمانتیک خوابش میبرد.
ابر بالای سر دای کم کم محو میشود و خون آشام نیز لبخندی رضایت آمیز روی لبانش می نشیند.
حال نیز بالای سر اورلا ابری شکل میگیرد تا تفکر او را درباره آوردن پاندا به بازی نشان دهد.
- هی صب کن ببینم. اصلا باید درباره چی فکر کنم؟ چرا من هیچ چیز یادم نمیاد؟
- هیچی هیچی شما به خودت فشار نیار.

سوزان این را میگوید و سری به نشانه ی تاسف تکان میدهد. ابری که قرار بود بالای سر اورلا شکل بگیرد بالای سر سوزان کم کم شکل میگیرد و تصاویری درونش پدید می آید:
نقل قول:
با سوت داور پاندا به راحتی و با شکستن تمامی قوانین فیزیک از زمین بلند شد و به سمت پست خود یعنی دروازه بانی حرکت کرد. از شانس آن ها پاندا به اندازه ای بود که کل سه حلقه را بگیرد و هیچ کس نتواند گل بزند. و این طور بود که سوزان با خیال راحت روی جارویش روی هوا خوابش برد و تا آخر بازی بیدار نشد.
لبخندی رضایت آمیز دیگری نیز روی لبان سوزان جا خوش کرد.
- چرا هردوتون دارین میخندین؟ بگین منم بخندم خب.
- اورلا بیا بریم به ماموریت مون برسیم.

- کدوم ماموریت؟
- یعنی یادت نمیاد واقعا؟
- نچ!

سوزان آرام آرام کنار دای رفت و در گوشش گفت:
- پیس پیس. باید یه کاری بکنیما نمیشه این شکلی هیچی یادش نی.

- پیس پیس. بهتر از زمانیه همه چیز یادش بود و میرفت رو اعصابمون که.

- پیس پیس. راست میگی.

و سپس دوباره کنار اورلا ایستاد.
- خب نگفتید الان میخوایم بریم... هی دستمو ول کن! ولم کن!

- جیغ نزن! میخوایم آپارات کنیم.

- آپارات؟ خب حالا میخوایم کجا بریم؟
- باغ وحش چین!
"پــــــــــــــــــــــق"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/12/7 23:58:14
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی میماند 

Only
aven

aven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/01/06
تولد نقش: 1394/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 13 تیر 1398 18:54
از: یو ویش.
پستها:
279

داس vs طوسی جامگان لندن
پست دوم
پست دوم
پست تکی با فلش بک شروع نمیشود، ملتفتید که. اما در این برهه حساس زمانی مامان نویسنده با سینی چای در جوارش ایستاده است و اصرار دارد درباره راه های درست مدیریت اقتصادی با او بحث کند و باور کنید، اصلا وقت درستی برای یادآوری این نیست که این پست کلا ادامه دار است.
فلش بک
گاومیش باروفیو، درحالیکه سیگارش را روی نعلبکی می فشرد به قوچ سیاه رنگی که روی کاناپه ی مجاور لم داده بود نگاه کرد.
_جوون از دس دادم خان دایی. حقمو خوردن.
_رقابت تنگی بود دایی، انقد درگیر نکن خودتو.
_گشاد بود خان دایی، خیلیم گشاد بود.
درحالیکه به نامه ی روی میز خیره شده بود، سم هایش مشت شدند و چهره اش را در هم کشید.
"تبریک! شما دومین برنده ی جایزه وبلاگ برتر از طرف جامعه جادوگران عنتلکت هستید. یک جلد کتاب فاطمه جان اختصاری بهمراه مدال نقره برای شما ارسال خواهد شد."
اشک در چشمانش جمع شد و پیشانی اش را به دستانش تکیه داد. در میان نعره ی حضار آه عمیقی کشید. چشمانش که کمی چرخید، خنجر خونین کنار نامه که کمی پیش با آن چاه بست را عوض کرده بودند توجهش را جلب کرد.
***
هاگرید که طاووسش را در آغوش گرفته بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود، با لگد های پی در پی ریگولوس بی ملاحظه و بی تربیتی که همان لحظه وارد اتاق شده بود از خواب پرید.
_نمیدونم چرا این کارو کردم، ولی لازم بود بدونی که دیشب روونا به قتل رسید.
_خوشحالم ریگولوس... خوشحالم...
_نه، یه دقه نخواب. مسابقه امروزه. روونا رو کشتن، تیم شیش نفره شده.
_خوشحالم...
_
***
می دانید، ثانیه اول که چشمش به دامبلدوری افتاد که بجای باروفیو روی تخت خوابیده بود، اولین فکری که به ذهنش رسید چیز چندان جالبی نبود. در واقع فکر های دوم و سوم هم چندان جالب نبودند، و حتی ذره ای به حقیقت نزدیک. راستش را بخواهید این که باروفیو طی شب گذشته تبدیل به دامبلدور شده باشد آخرین احتمالی بود که یک ریگولوس می توانست در ده دقیقه ی اول مواجهه با صحنه ی مورد نظر به آن دست پیدا کند، اما حقیقت همیشه تلخ بود و رقابت تنگ و این صحبت ها.
_آم... باروف-اهم... میخواستم بگم که... روونا...
دامبلدورِ مذکور یک چشمش را باز کرد، و ریگولوس دیگر لزومی ندید پیش از فرار جمله اش را تمام کند.
پایان فلش بک
درست لحظه ای که زمین از وسط جر خورد و از میان شکاف طبقاتی ایجاد شده و خاکروبه های باشکوهِ چیز و اینا یک دانه عنتونین به صلابت و اقتدار تمام سر بر آورد، بنظر رسید که مرلین هم دقیقا میخواهد از همان سوراخ مورد نظر در بیاید چرا که برای چند دقیقه ی کوتاه دو اسطوره ی بی تکرار رول نویسی اقدام به زدن یکدیگر کردند و سپس همچون دو پهلوان قدر قدرت در کنار هم شانه به شانه ایستادند و به جمعیت خیره شدند.
مرلین طوری که کسی حرکت لب هایش را نبیند زیر چشمی به عنتونین نگاه کرد و زمزمه کرد.
_یادم رفت اومدیم چه غلطی بکنیم.
_لعنتی، به منم نگفته بودی فقط گفته بودی کار خوبیه.
در این میان، اورلا کوییرک که در میان صدها سپر مدافع خال خال پشمی و آبی کله غازی روی ابر ها پرواز میکرد و با هر نفسش ده تا ساختمان فرو میریخت، تصمیم گرفت ضربه آخر را بزند. لذا برگشت و با نگاهی آتشین به عنتونین و مرلین کبیر خیره شد.
و آن دو پیش از آنکه به یاد بیاورند اصلا آمده اند چکار، پودر شده در هوا پراکنده شدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/31
تولد نقش: 1394/05/31
آخرین ورود: دوشنبه 11 مهر 1401 19:22
از: تو تالار
پستها:
265

داس در مقابل طوسی جامگان لندن
پست اول
*******
پست اول
*******
خورشید از پشت کوههای عظیمالجثهی لندن طلوع میکرد و با پرتوهای سرطانزای فرابنفشِ طلایی رنگِ خود، آغاز روزی ژدید را بر همگان بانگ میزد. پرندهها، از آشیانهی خود پر زده به دنبال غذا میگشتند. غنچهها شکفته، کائنات بیدار میشدند. همگی روز جدید خود را آغاز میکردند.
در آن سوی دیگر اما، غولهای غارنشین، کبابِ تسترالِ روی آتش را رها و با طلوع آفتاب، روز خود را پایان یافته دیدند و قرار را بر فرار ترجیح دادند و به سوی غارهای خود روانه شدند. آخر میدانید؟ آفتاب به پوستشان نمیسازد!
هر روز، وقتی غولها میروند، سر و کلهی کشاورزانِ غیور و زحمتکشِ مزرعهی مشرف به ورزشگاهِ کوییدیچِ غولهای غارنشین پیدا میشود.
-پیس پیس! غولا رفتن!
یکی پس از دیگری، پشت به خورشید، به طوری که آفتابِ شدید مانع از شناسایی آنان میشد و چهرهشان مشخص نبود، وارد زمین کشاورزی شدند.
یکیشان داس به دست و بونز نام... آن دِگَر بالشت به دست و خونآشام... دیگری اما بدون دستکشش، میزند قاطُ و فراموش میکند که، او که هست؟!
-خب تو هرجوری بلدی بنویس.
"فلش بک
-دای. بیزحمت تا سمپاش دستته یه کم سم به این مگسه بزن. هی ویز ویز میکنه. اعصابمو خورد کرده! تمام دونههای گلهای آبی رو با زردا قاطی کردم!
-هی من که مگس نیستم!
-یا مرلین! اون حرف میزنه! دیدین؟ حرف زد!
-اوری آروم باش. این حشره اسمش لینیه. مگس نیست!
-آره! من یه پیکسیم!
سلام دای! سلام سوزان! سلام اورلا! 
- تو منو میشناسی؟!
-
سکوت کوتاهی فضا رو پر کرد.
-بیخیال لینی. چه خبر؟ شما کجا؟ اینجا کجا؟
-چی؟... آها آره! اومدم بگم چند وقت دیگه مسابقات جام حذفی شروع میشه!

- خب؟

-خب نداره دیگه. شما هم بیاین!

-

-

-جام حدفی چیه دیگه؟
به لطف اورلا... و باز هم سکوت. ایندفعه، کمی طولانی تر.
- برای کوییدیچه. ببخشید لینی. ولی فصل برداشت محصولا داره میرسه و ما هم اصلا وقت نداریم.

-چی میگی دای؟ هنوز کلی مونده! لین... رو ما هم حساب کن!
-چی...
و سوزان دهان دای رو سفت چسبید. سفتِ سفتِ سفت!
-باشه! پس فعلا!

-ممبمبمب مبمب...
-
پایان فلشبک
وقت ناهار بود و تیم "داس" که هنوز تیم نبود، دست از کار کشیده بود و یه گوشه نشسته بود و در سکوت غذاش رو میخورد.
-دیروز یه جغد اومده بود...
دای، در حالی که با شلوار کُردی زیرِ سایهی درختی نشسته بود و به تنهش لَم داده بود و تیریپ شاخا رو گرفته بود و تیکه علفی که بین دندونای جلوی دهنش گذاشته بود رو میجویید و کلا روی هرچی شاخه رو سفید کرده بود، گفت:
-و؟
-مسابقه چند روز دیگه شروع میشه...
-و؟
-ما چهارتا عضو کم داریم...
-خب؟
همین! فقط "خب"! اصلا براش مهم نبود. دای از اولشم مخالف بود.
-خب...
-نکنه انتظار داری پاشم برم دنبال عضو بگردم؟
دای خیلی مخالف بود!
-گوش کن! من از همون اول هم مخالفِ... خخخخ... خخخخخخ...
-چی شد؟!
دای کبود شده بود. البته اولش کبود نبود. یه پروسهای رو طی کرد و بعد کبود شد. به این صورت که اول شروع به "خخخخخخخخ" گفتن کرد. خب این عادی بود. خیلیهامون دیدیم که بعضیا وقتی باهاشون چت میکنی، برای نشون دادن خندهشون از "خخخخخخخخ" استفاده میکنن. ولی دای نمیخندید. بعد از "خخخخخخخخ" گفتن، رنگش داشت تغییر میکرد. اونجا بود که سوزان گفت "چی شد؟!
". ولی دای جوابشو نداد. خونآشاما همشون همینجورین. یهو میبینی جوابتو نمیدن! و اینجاست که خودت باید بفهمی منظورشون چیه. ولی سوزان خسته بود. علاوه بر اون، سوزان نصف زندگیشو خواب بوده، برای همین نتونست از کسی یاد بگیره که وقتی خونآشاما سکوت میکنن، چجوری باید منظورشونو فهمید.
بگذریم... رنگش داشت عوض میشد. اولش یکم سبز شد. بعد یه ترکیب ضایعی از سبز و قرمز. بعدم احتمالا داشت آبی میشد. برای این میگم احتمالا، چون سوزان بقیهشو ندید. چون ناراحت بود. شکست عشقی خورده بود. اون معتقد بود تغییر رنگ ویژگی خودشه! مال خودشه! حق خودشه! همه هم اینو میدونن. اصلا هم براش مهم نبود که آپشن تغییر رنگش چند وقته از کار افتاده و دیگه کمتر کسی یادشه اون روزا رو. اصلا دای برای چی باید اینکارو میکرد؟ نکنه از این که سوزان زوج ایفاییشه خسته شده بود؟ نکنه زیر سرش بلند شده؟ نکنه یکی دیگه رو پیدا کرده...؟
سوزان خیلی شیک و مجلسی دایو ول کرد و رفت اورلا رو آورد. اورلا هم وقتی قیافهی گرفته و داغون سوزان رو دید، چیزی بهش نگفت.
-فکر کنم یه چیزی تو گلوش گیر کرده.
وقتی اورلا اینو گفت، دقیقا همون موقع بود که دای دیگه کم کم آبی و بنفش و جیگری رو رد کرده بود و داشت به کبودی می رسید. سوزان هم که مثلا قهر بود، داشت با خودش فکر میکرد که "چقد وقتی کبود میشه جذابتر میشه... بیخود نیست زیر سرش بلند شده. احتمالا به جذابیتهای نهفتهش پی برده... آره... حتما همینه... هعـــــی... روزگار..."
اورلا دستکششو یکم (تا زیر گلوش) بالاتر کشید و بعد دستشو تا آرنج کرد تو حلق دای. احساس کرد یه چیز کوچولو و نرم اون توعه.
-عاققخخقخق...
-ای وای! ببخشید...
خب ظاهرا اشتباه کرده بود. یکم دستشو برد اون ور تر.
-آهااا!
با نوک انگشتاش یه چیزی رو از دهن دای آورد بیرون. هرچند آبدهنی شده بود.. ولی به راحتی میشد فهمید همون علفست که دای داشت می جویید.
-اهه اهه! باشه آقا جان... اهه!... غلط کردم. هر چند.. اهم!... هر چند هنوزم مخالفم... ولی باشه. بگردین دنبال عضو.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1395/12/7 22:49:45

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/12
تولد نقش: 1396/01/03
آخرین ورود: شنبه 21 مرداد 1396 17:15
از: محصولات لبنی میش استفاده کنید!
پستها:
191

طوسی جامگان لندن در برابر داس
پست اول

دفتر کابینه وزارت - جلسه فنّی
پست اول

دفتر کابینه وزارت - جلسه فنّی
-
-
-

طوسی جامگان لندن، دور تا دور میز نشسته و در سکوت مطلق، به یکدیگر خیره شده بودند.
- بنال باروفیو!

- چی ره؟

- کاپیتان تیمی خوب! باید صحبت کنی.

- در روستای ما کاپیتانی حرف زدنه ره نداشت! کاپیتان فقط اگر عقب افتادیم دعوا ره شروع میکرد. چی ره باید بگم؟

- باید حریفو آنالیز کنی!

- آنالیز چیچی هسته؟

- یعنی بگی چجوری بازی میکنن.

- خوب هنوز که بازی نکردن من از کجا اینه ره بدونم؟

در حالی که روفوس و لادیسلاو، ریگولوس را گرفته بودند که از سوء قصد احتمالی او نسبت به باروفیو جلوگیری کنند و هاگرید داشت نخ نخ ریشهایش را میکند، ملکه زیر لب گفت:
- یه فکری ...
پس از آن که ریگولوس به اعصاب خود مسلط شد و هاگرید دست از کندن برداشت، روفوس از ملکه جویا شد «چه فکری؟» اما ملکه بر این اعتقاد بود که «برای چه کسی مهم است که من چه فکری دارم؟ هیچکس به من اهمیتی نمیدهد ... البته به جز 1001 خواستگاری که درب خانهمان را از پاشنه درآورده اند.» و عاقبت پس از دریافت زیرلفظی و اندکی خوارانیده شدن از ناحیه پاچه، ایدهاش را مطرح کرد:
- من داشتم فکر میکردم که باروفیو بدم نمیگه ... اگه ببینیم چطوری بازی میکنن میدونیم چطوری بازی میکنن! منظورم اینه که از زمانبرگردان استفاده کنیم ... نه ولش کن هیچکس به ایدههای من اهمیت نمیده اصلا بیخیال من میرم ...

آنها که دسترسی داشتند به فرمت
راهی تالار زمانبرگردانها شدند و آنها که نداشتند وظیفه خطیر دلجویی از ملکهی دلشکسته را برعهده گرفتند.
باروفیو، هاگرید و ریگولوس با دهان باز و چشمهای گرد به منظره وحشتناک مقابلشان خیره شده بودند. نسخههای اصلی آنها و سایر تماشاگران آنقدر سرگرم سنگر گرفتن و تلاش برای در امان ماندن از خطرات احتمالی بودند که نیازی به پنهان شدن از چشمشان احساس نمیشد. دور تا دور مجموعه ورزشی غولهای غارنشین که واقع در درهی غولهاست، تا دقایقی قبل بین چند کوه احاطه شده بود اما حالا اخگرهای قرمز رنگی که از منوی فنگ به سمت رودولف شلیک میشد نیمی از آن را و جریان پرفشار شیری که رودولف به سمت فنگ گرفته بود نیمه دیگر را تخریب کرده بود. رودولف و فنگ پس از تخریب کامل ورزشگاه، ارتفاع گرفته و در حین پرواز به نبرد آتشینشان ادامه دادند.

جلسه اضطراری ستاد مدیریت بحران - مرلینگاه وزارتخانه
وزیر و معاونین در حالی که هنوز از وحشت صحنههایی که لحظاتی پیش دیده بودند بر خود میلرزیدند در یک مرلینگاه که تابلوی خراب است روی در آن خودنمایی میکرد تشکیل جلسه داده و در حال بررسی ابعاد وخیم اوضاع بودند.
- تو دفترچه راهنمای منو نوشته هر شلیک معادل یک بمب اتم مشنگیه و ده شلیک کل نیا رو میترکونه!

- پسر جریان شیر کلّ گونههای جانوری رو غرق میکنه ... دیگه هیچ طاووسی باقی نمیمونه!

- ما باید به عنوان متولّیان جامعه جادویی جلوی نابودیش ره بگیریم!

-

و بدین گونه بود که آنها پس از همفکری و تلاش بسیار تصمیم گرفتند با ارسال سبدکالای حاوی شیر و کیک مسموم به اردوی تیم حریف آن ها را از مسابقه دادن بازدارند تا از به جنجال کشیده شدن آن و متعاقبا نابودی دنیا جلوگیری کنند و از طرفی بدون زحمت به مرحله بعدی راه یابند.
شب قبل از مسابقه
اردوی طوسی جامگان در خاموشی فرو رفته بود تا همه با استراحت کافی وارد مسابقه شوند. از یکی از اتاقها اما سر و صدای مشکوکی به گوش میرسید ...
- لوموس!
- دزد هسته!
هاگرید!
ترسوندی منه ره.- واس چی تو آشپزخونه ای؟
- گاومیش من میخواست شیر و کیکه ره بخوره.

- شیر و کیک که دس توئه!

- نه من با اینها دارم بازی فردا ره آنالیز میکنم. شیر مثلا جارو هسته ... کیک هم تو هستی.
- تکخوری؟
- ببخشینم.

سبد کالامونه آوردن منم خواستم شما ره بیدار نکنم.
هاگرید خشکش زد و به باروفیو خیره شد.
- سبد کالا؟

- ها!
- امروز که وسط ماهه!

- وزارتخونه هسته دیگه ... حساب و کتابه ره ره نداره.

- هان راس میگی ... بریم بکپیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm sick of psychotic society somebody save me

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/10/16
تولد نقش: 1396/04/15
آخرین ورود: شنبه 30 خرداد 1405 16:47
از: دین و ایمون خبری نیست
پستها:
755

نتیجه بازی تیم قرمز و طلایی گریفیندور با کیو.سی. ارزشی ( مجموعه ورزشی غول های غارنشین )
تیم قرمز و طلایی گریفیندور:
رون ویزلی: 87
فوکس:76
برایان دامبلدور:76
امتیاز تیم: 79.6
امتیاز هماهنگی پست ها: 15
امتیاز هماهنگی پست ها: 15
کیو.سی.ارزشی:
تد ریموس لوپین: 93
ویولت بودلر:86
ویکتوریا ویزلی: 88
امتیاز تیم: 89
امتیاز هماهنگی پست ها: 17
امتیاز هماهنگی پست ها: 17
برنده مسابقه: کیو.سی.ارزشی
صاحب گوی زرین: کیو.سی.ارزشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/14
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: دوشنبه 24 خرداد 1395 11:37
از: ت نمیگذرم!! هیچ وقت!!
پستها:
59

کیو؟!
سی؟!
ارزشی!
سی؟!
ارزشی!
پُست سوّم!! 

صدای تشویق ورزشگاه را برداشته بود.اما به خاطر خون دماغ های بسیاری که در حین رقص شرقی اتفاق افتاده بود آن جا بیشتر به صحنه ی جنگ شباهت داشت. پس از مدتی گزارشگر با گیجی شروع به صحبت کرد:
- بعله حرکات موزون به دلیل اعتراض از سوی یکی از کشور های پخش کننده ی مسابقات متوقف شده و میریم که داشته باشیم شروع بازی رو.تیم گریفیندور با قالی های درجه یک فرد اعلا یکی یکی و با قدرت وارد ورزشگاه میشن.شنیده ها حاکی از اینه که این تیم قالیچه های مدل 2016 شونو مدیون دوستی دیرینه ی حسن مصطفی و گودریک گریفیندور هستن.امیدواریم که بازی جوانمردانه ای در این هوای ابری اجرا شه. همکاران من در گوشم میگن که گویی تیم کیو سی کمی تاخیر داره...
رختکن کیو سی ارزشی
لولو با ژست " وای حالاچی بپوشم" جلوی آینه ایستاده بود. تدی و ویکی با هم دور رختکن
- یه دل میگه برم برم یه دلم میگه نرم نرم...
و هراز چند گاهی نیز رو ویولت و دمنتور که دست زیر چانه نشسته و به آن ها زل زده بودند عباراتی مانند:
-شییییره گریف

- اصنم سوراخ نیس

- من میخوام جوینده ی گریفیندور باشم.

را فریاد میزد و هر از چند گاهی نیز با پاسخ :
- میام میبوسمتااا
از طرف دیوانه ساز رو به رو میشد.کریم در حالی که پشتش را به آن ها کرده بود و در گوشه ای نشسته بود و فال میگرفت با دلخوری داد زد:
- ما اصالتمون گریفیندوریه!به همین برکت قسم که مسلمون نیستم اگه به رونالد ویزلی افسانه ای گل بزنم!
لحظاتی بعد
- و این تیم کیو سی ارزشی هست که وارد صحنه میشه.واقعا مثل این که بازی منسجمی در پیشه.وحدت این تیم در حدیه که مهاجمان روی یه قالیچه مدافعان روی دیگری و جوینده ام روی چیزی نشسته که من ازینجا میتونم کلمه ی WELL COME رو روش بخونم
و خبر رسیده که دروازه بون تیم به خاطر مشکل "چی بپوشم" نتونسته خودشو به بازی برسونه و تیم به صورت 6 نفره به بازی ادامه میده.بازی حالا شروع شده و نم نم باران نیز باریدن گرفته بود.جینی ،جرج و رون دو طرف قالیچه ی مهاجمان کیو سی ویراژ میدادند و سعی میکردند با جملاتی مانند:
-ننگ ویزلیا
-اگه به بابات نگفتم
-توام یه پریزادی مث مامانت
روحیه ی ویکی را تضعیف کنند.در سوی دیگر ویولت و دمنتور که روی یک قالیچه بودند به دلیل کمبود جا مقادیر زیادی کبودی روی صورت یکدیگر ایجاد کرده بودند که البته برای دمنتور این موضوع را فقط می شد حدس زد!
آملیا بونز و هرمیون نیز پس از لحظاتی کوییدیچ را " روشی برای انحراف ذهن جادوگران نو پا " دانسته و قالیچه هایشان را به یکدیگر چسبانده و در گوشه ای در کنار حلقه ی دروازه شان در حال گفتگو راجع به "معیارهای کلان اقتصادی شعب گرینگاتز در آسیای میانه" بودند.
6 ساعت و 47 دقیقه و 23 ثانیه بعد
- بارون شدید تر شده و هنوز هیچ گلی زده نشده. قالیچه ها دیگه دارن انرژیشونو از دست میدن و قالیچه ی رونالد ویزلی نشست کرده. هیجان بازی واقعا بالاست
.به خاطر شدت بارش کوافل ها به صورت خودجوش وارد بازی شدن. اووه این کبودی زیر چشم تدی لوپین رو ببینین. نصف موهای جینی ویزلی نیز لحظاتی پیش بر اثر صاعقه گرفتگی ریختن.تنها امیدمون توی این بازی اینه که... ا مثل این که پاتر وفوکس هر دو اسنیچ رو دیدن و دارن به سمتش شیرجه میرن.گزارشگر کاملا در اشتباه بود .جیمز که قالیچه اش در حال نشست بود سعی میکرد روی قالیچه ی فوکس ببرد و فوکس پیر بی نوا با سرعت هر چه تمام تر در حال فرار از دست او بود.اما واقعا چه نیازی بود که گزارشگر را اصلاح کنند؟

جیمز روی قالیچه ی فوکس پرید و پادری زیبایش را به سمت زمین پرت کرد. صدای گزارشگر در گوشش زنگ می زد:
- این موضوع بی سابقه س.
سنگینی نگاه فوکس را روی خودش حس کرد و برگشت تا به او بگید:
- چقد خسیسی تو چی میشه حالا!
اما نگاه فوکس به او نبود.به نقطه ای پشت سرش خیره مانده بود. رد نگاهش را دنبال کرد و برق آشنای اسنیچ را از گوشه ی چشم دید. جیمز و فوکس هر دو همزمان قالیچه را چرخاندند و به سمت اسنیچ هجوم بردند و در حالی که جیمز مدام به فوکس تنه و فوکس به او نوک می زد سعی کردند هر کدام کنترل قالیچه را به دست بگیرند. اما اینجوری نمی شد. پس قالیچه را روی AUTO PILOT (اصطلاحی غربی به معنای هدایت خودکار
) گذاشتند و سپس در گلوله ای از خاک و باران و مشت و نوک پنهان شدند و هر از گاهی سر یکی از آن ها دیده می شد که برای نفس کشیدن بیرون می آمد اما دو باره به داخل کشیده میشد.- بعله دارن هر لحظه به اسنیچ نزدیکتر می شن.حالا اسنیچ به بالای سرشون رسیده و منتظره که یکیشون اونو بگیره.جیمز دستشو به سمت اسنیچ میبره اما فوکس از اون سریعتر عمل میکنه، به دستش نوک میزنه و سپس با منقار اسنیچو میگیره بعله!اسنیچ در دو میلیمتری نوکش قرار داره.
صدای تشویق طرفداران گریفیندور ورزشگاه را از جا برداشت.
- اما صبر کنین چشمام داره تار میبینه.نه!مشکل از چشای من نیست اما..اما انگار یه چیزی داره اونجا آتیش می گیره.
فوکس که به پایان عمرش رسیده بود در یک لحظه آتش گرفت و انگشتان جیمز نا امیدانه به اسنیچ چنگ انداخت و...
.
.
.
آن را گرفت.
طرفداران و اعضای تیم گریفیندور به همراه اعضای تیم کیو سی با بهت به این صحنه خیره ماندند، و چون طرفداران تیم کیو سی حدود 3 ساعت پیش ورزشگاه را ترک کرده بودند صدای 5 نعره ی خوشحالی در ورزشگاه طنین انداخت.
تدی با چشم کبود،ویولت و دیوانه ساز با سر و صورت له شده،ویکی با چشمانی گریان و کریم با ورق هایی خیس خورده از باران ،در کنار جیمزی پر از جای نوک ققنوس فرود آمدند.باران هنوز هم میبارید.اعضای تیم کیو سی با تعظیمی نمایشی سرشان را رو به جایگاه ریاست فدراسیون خم کردند.
صدای صاعقه تماشاگران در حال رفتن و اعضای تیم گریفیندور را بدرقه و نور آن، چهره ی پر از نارضایتی شخصی را روشن کرد.
پایان اپیزود دوم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

کیو؟!
سی؟!
ارزشی!
سی؟!
ارزشی!
پُست دوّم!! 

- پیش پیش پیش پیش.. پیش پیش پیش..
ویکی که با دقت به مدافع تیم کیو.سی نگاه میکرد که اونم خودش با دقت دولا شده بود جلوی قالیش و داشت سعی میکرد راضیش کُنه از روی زمین بلند شه، سرشو تکون داد:
- من تو قیافهی این قالی نمیبینم که دلش بخواد از رو زمین بُلند شه ویو.
اعضای تیم هرکدوم جلوی یه قالی واساده بودن و دو سه ساعتی میشد که از بازار برگشته بودن. البته بعد از دریافت پاترونوس ِ بی اعصاب ِ اسپانسر نازنینشون که به شکل یه کیک غولآسای خیلی خیلی ترسناک بود و لا به لای هوارهای "گوووووشنمـــــــــــــــــــه!!"ـش، میخواست بدونه دقیقاً چرا "دح میلیون طومن از هصاب ِ کوفطی شرکط ِ کیکحای پُشط ِ پرده کم شدح!!
" اگه شما هم مث جستجوگر کیو.سی تو این فکرید که: "حکایت املا بیصت بودن ِ اسپانسر چطور تونست توی پاترونوس عربدهکِشش تأثیر بذاره مرلینی؟
" شاید لازمه کاپتان بهتون یادآوری کنه: «ما هفت تا قالی رو دستمون مونده که ظاهراً هیچ علاقهای به بُلند شدن از روی زمین ندارن!
»به هر حال..
مِتُد ویولت هم چندان کاربُردی به نظر نمیرسید. جیمز شونهشو انداخت بالا:
- همینطوری همیشه ماگتو پیش پیش میکنی که قیافهش
شکلیه دیـ..جملهی جیمز هنوز تموم نشده بود که پنج عضو دیگهی تیم متوجه شدن دالونهای بازار چه حجمی از تفکر و آیندهنگری دَرِشون نهفتهس. چرا که حالا ویولت و جیمز به جای ناپدید شدن توی راهروها، توی قالیهاشون ناپدید شده و صدای هیجانانگیز ِ گفتگوی تمدّنهاشون اتاق مهمانسرای سی و هفت ستارهی شفترقُلی و باباش رو پُر کرده بود.

اوه.
گفتیم گفتگوی تمدّنها..

فلشهای بسیوووور بَک!
- باید به ریشهها بازگشت..
+ 
معالأسف، انبوه ِ مدیران ِ جادوگران تا بدین لحظه شکلکی درخور برای یک وضعیت ِ
+
طور تعبیه نکرده فلذا، در این زمینه انشاالله که تخیل خواننده بتواند مرلین را در وضعیت ِ
+
تصور بنُماید.تدی کَم مونده بود موهای نازنین فیروزهای بسیار جذّاب و دُخترکُش و دوستداشتنی و..
ویکی:

جیمز:

و.. فیروزهای؟
ـش رو بِکَنه:- یعنی چون یه عضو ِ تیم ِ ما "کریم"ـه، ما باید به ریشههای کریم برگردیم؟! یعنی الان شیش تا عضو دیگهی تیم پشمک حاجی عبدالله حساب شدن؟!

مرلین دستی به ریشش کشید که اگه میخواست به همین سیستم ادامه بده، شبی از شبهای زمستان

- موضوع فقط بازگشت به ریشهها نیست البته. ما تصمیم داریم گامی مثبت در راستای گفتگوی تمدّنها برداریم و به این بهونه..
پایان فلشهای بسیوووور بَک!
- حالا ما باید سوار ِ این کوفتیا بشیم برای مسابقهمون.

تدی که حتی حواسش نبود اون چیزی که داره بالا پایین میندازه، لولوئه، مستأصل و درمونده به قالی خودش نگاه میکرد که اصلاً شبیه به یه قالی پرنده یا حداقل قالیای که پتانسیل پرنده شدن داشته باشه، به نظر نمیرسید.
- چخه! چخه! پیشته!
کریم هم انواع و اقسام صداهایی که بلد بود برای به پرواز در آوردن ِ قالیش در میاورد. ویکی آهی کشید.
- میدونی اونطوری نهایتش میذارن میرن؟
دیوونه داش فک میکرد شاید باس همون سیستمی که برای برگردوندن ویولت و جیمز پیاده کرده رو روی قالیش هم پیاده کُنه:
- میام میبوسمتا!!

قالیها اهمیت زیادی نمیدادند.
- چُشششششش!! چُشششش!!
کریم ِ خسته برگشت سمت تدی:
- اون واسه واسوندنه. نچ نچ نچ نچ.
البته کریم برای تدی نچ نچ نچ نچ نمیکرد. تدی گُرگ بود و پرواز کردنش - حتی اگر به یاری لفظ ِ منوّرهی نُچ نُچ نُچ نُچ بال در میاورد - کوچکترین کمکی به تحکیم روابط با هیچ کشوری نمیکرد.
متأسفانه.
چون به نظر میرسید تدی پتانسیل بیشتری برای پرواز داشته باشه تا اون قالیها.
همان لحظه - پُشت پنجرهی مُتل
- پس فقط بفرستشون همون جا که مطمئن باشیم تا یه ماه بعد از مسابقه هم سر و کلّهشون پیدا نمیشه، فهمیدی عمّه؟ شنیدم هرکی رفته اونجا، برنگشته!
- فهمیدم.
مَرد باشلقپوش، زنی که قیافهش روی
قفل کرده بود رو توجیه کرد و با صدای پاقی ناپدید شد.با صدای پاق دوّم، "عمّه" وسط اتاق بچههای کیو.سی پدیدار شد.
- خدا مرگم بــــــــــــــــــــــــدهههههه!!

ویکی که سخت تحت تأثیر آداب و رسوم مملکت غریب قرار گرفته و شرقزده شده بود، جیغ زنان دُنبال چارقدش دویید. لولو هم با جیغ خفهای به شکل یه سگ سیاه ِ گُنده دراومد و بقیه اعضای تیم خیره شدن به
ِ ظاهر شده وسط اتاقشون.- میدونی..

تدی اینو آروم به جیمز گفت که کنارش واساده و اونم قیافهش
طور بود.- تو این فکرم که کِی بالاخره قیافهم از حالت
در میاد.ویولت که انگار قسم خورده بود تموم ِ طول عمرش اولّین کسی باشه که حرف میزنه:
- آبجی یوخده اشتب آپارات کردی مثکه! اینجا اُتاق ِ بروبکس ِ..
- اعضای تیم ِ کیو.سی ارزشی!
عمّه با صدای ترسناکی جملهی ویولت رو قطع کرد.
- اون قالیها هرگز حتی یک میلیمتر از روی زمین بلند نخواهند شد!
شما باید برای تهیهی قالیهای پرنده، به صحرای ریگ جن برید!
لحظاتی سکوت در اتاق برقرار شد.
عمه با خودش فکر کرد: اعضای تیم قطعاً تحت تأثیر نمایش پرطمطراقش قرار گرفته بودن.

ویکی ِ مردد، اولّین کسی بود که به حرف اومد:
- ببخشید..
- بله؟
مهاجم موطلایی تیم با کمرویی پرسید:
- شما از چی انقد تعجب کردین؟


- من تعجب نکردم.
- پس چرا..
عمّه عینکش رو برداشت و معما رو بالاخره حل کرد!!

- به خاطر عینکم بود.

اون بچهها رو یاد یه نفر مینداخت.
جیمز رو بیشتر.
جُلبک ِ تیم کیو.سی به مغزش فشار آورد. یه نگاه به لولوی سگ سیاه طور انداخت. یه نگاه به اون زن انداخت. یه مروری بر هفت جلد کتاب هری پاتر و یه بدبختی ِ جدید کرد و..
- واسا ببینم. تو یه نسبتی با سبیل تریلانی..
عمه، که حالا شدیداً شبیه ِ "برادرزاده"ش بود، عینکشو سریع گذاشت و تو یه حرکت همه قالیا رو زد زیر بغلش:
- خب دیگه خدافس! اینم حقالزحمهی من!
پاق!
عمهی سیبیل تریلانی ناپدید شد، ولی چند تا واقعیت رو پُشت سرش به جا گذاشت.
1. اون قالیها پرواز نمیکردن.
2. برای پیدا کردن ِ قالیهای پرنده باس میرفتن صحرای ریگ جن و اصلاً کدوم بوقی هس این لامصب؟!

3. حالا بدون قالیهای دَه میلیونی، باس جواب ِ اسپانسر ِ گوووشنهشونو چی میدادن؟!

زمان: فردای آن روز
لوکیشن نامعلوم - گرمای تبخیرکننده - بیابان ِ لم یرزع
- تدی بگو آآآآآ. بگو آآآآآ.
شاید تصور کرده باشید کاپتان کیو.سی در مطب دکتر حضور دارد، که خب سخت در اشتباهید. شاید تصور کرده باشید گویندهی این دیالوگ دکتر/شفادهنده/حکیم/طبیب روستا یا چیزی در این مایهها باشد، که باز هم سخت در اشتباهید. حتی در مورد این که کسی چوب بستنی را در حلق تدی کرده باشد هم در اشتباهید.
- چپ چپ چـ.. نه.. راست! شازده خانوم راس! باب نورو انداختی ته ِ روده کوچیکه.. هیچی نمیبینم..
شما تا به حال یک کاپتان ِ گرگ داشتهاید؟ د ِ نه دِ ، نداشتهاید دیگه! اگه داشته بودید ( آیکُن انهدام ِ زبان و ادب پارسی در یک لحظه ) متوجه میشدید زمانی که کاپتان در خط ِ مشی ِ بازی ِ بعدی مینویسه: «ما وسط صحرای ریگجن گیر افتادیم و چیزی نمونده همدیگه رو بخوریم..» منظورش این نیست که مجازاً همدیگه رو بخوریم. منظورش اینه که وقتی به سراب میرسیم و جیمز و ویولت سعی میکنن از روی عوض شدن ِ شکل لولو حدس بزنن تو افق چی داره میبینه، تدی بالاخره حوصلهش سر میره ( خودش میگُف حوصلهش سر رفته، شمام بگین حوصلهش سر رفته و گووووشنهش نبوده!
) واقعاً ویولت رو میخوره!خورده شدن ِ ویولت به خودی خود مسئلهی مُهمی نبود راستشو بخواین. ویولت مادرمُرده سالی به دوازده ماه، یازده ماهشو تو معدهی تدی میگذروند و کاملاً آداپته شده بود با محیط.

ولی..
ویکتوآر ویزلی حالا داشت طبق دستور ویولت ِ توی ِ معدهی تدی، چراغقوه رو به سمت راست میچرخوند و تکرار میکرد:
- تدی آآآآآآ.. بیشتــــر.. آآآآآ..
-

راستشو بخواین تدی داشت بر اثر فرو رفتن یک فروند چراغقوه در حلقش خفه میشد و شکلک فوقالذکر، ناشی از عدم تواناییش در بستن دهانش و جمع کردن لب و لوچهش بود.
این اتفاقیه که میُفته، وختی ویولت رو با نقشه میخوری!! متوجهی کاپتان؟!

- چپ حالا.. واسا واسا! اوکی! آقا فهمیدم! فهمیدم!
اون مسیره که تا الان اومدیم؟پنج صدا: خُب؟!
یک صدا: اُ؟
- پیچ انتهایی ِ اثناء عشر ِ تدی بوده.

پنج صدا:

یک صدا: :آیلِنت:
- دور بزنین، لولو رو هم بگیرین دستتون نزدیک ِ زمین، هروخ چماق شد، بِکَنین!

طبق تحقیقات ِ میدانی ِ آنها، به دلیلی نامعلوم، لولو با نزدیک شدن به قالیها، تبدیل به نوعی چُماق میشد که با توضیح کریم، فهمیدند در گذشته با آن چماق قالیهای بدبخ را میکوبیدند. مرلین میدونِس چرا.

این عیبی نداشت.
این که تا الان مسیر پیچ اثنا عشر یا اثنی عشر یا هر کوفتی ِ تدی رو دنبال میکردن هم عیبی نداشت.
این که جیمز سوار بر انبوهی شِن ِ ضدّ جاذبه (
) به هوا رفته و نمیدونی تا کجا رفته و ما این جیمزو نداشتیم و پس از آن هم، اگر دیوونه با جد و جهد بسیار برش نمیگردوند، میتونستیم نداشته باشیم (
) هم عیبی نداشت.فقط اعضای تیم کم کم داشتن فک میکردن..
نکنه این قضیه خورده شدن نقشهی ویولت بود برای این که زیر یه سقف ِ سایهدار ِ خُنک بکَپه و تدی با خودش بکشوندش؟!

زمان: ساعتی بعد
لوکیشن: نامعلوم
وضعیت اعضای تیم: لولو به شکل یک چماق، فرو رفته در حلق دیوونه که میکوشید کسی را ببوسد.
جیمز برای بار اِنُم، سوار بر شنهای ضد جاذبهی صحرای ریگجن، ناپدید شده در اُفُق.
ویکی بر اثر آفتابسوختگی حالا بیشتر شبیه باراک اوباما بود تا ویکتوآر ویزلی.
تدی و کریم در اعماق ِ چالهی عظیمی معلوم نبود چه میکردند.
ویولت هم که..

کاپتان ناباورانه به ماحصل دسترنجشان نگریست:
- فقط سه تا؟! فقط سه تا؟!!!
کریم در تلاش بود کمی خوشبین باشد:
- عوضش روی یکیشون نوشته وِل کُن!

این جمله، آستانهی تحمل تدی رو که به سه تا قالیچهی یافت شده در انتهای حفاریشون خیره شده بود در هم شکست. قالی ِ مورد اشارهی کریم رو که بیشتر شبیه پادری به نظر میومد بالا گرفت و صدای هوارش، تا سالهای سال بازار شایعات ِ موجود در ارتباط با صحرای ریگجن رو رونق بخشید:
- well Come!! روش نوشته وِل کام!! وِل کام!! مامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان!!

خب..
حداقل سه تا قالی پرنده پیدا کرده بودن دیگه..
نه؟!..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

Q
C
ارزشی!
C
ارزشی!
پُست اول

- بدو بدو... آتیش زدم به مالم!

- حاج خانوم... تشریف بیارین اینور بازار!
- یک حراااااج واقعی... یک حرااااج بینظیر! چارتا صد تومنه جون شما!
لابد الان براتون سوال پیش اومده که این دیالوگها چه ربطی به بازی کوییدیچ داره و خب حقیقت امر اینه که ربطی نداره! یعنی نباید ربطی داشته باشه اما به دلایلی که به زودی مشخص میشه متوجه ربطش میشین. اگرم موقع خوندن سه جملهی اول براتون این تصور ایجاد شده که اینا کسبهی هاگزمید یا دیاگون هستن .. try again! بذارید اینطوری بگم. یه دالون خیلی خیلی دراز و باریک رو تصور کنین که دیواراش آجریه و بافتش قدیمیه. گُله به گُله دو طرف دالون حجرههای کوچیکه و از جون مرغ تا رون آدمیزاد توش پیدا میشه. وسط دالون رو هم با مقادیر خیلی خیلی زیادی جمعیت انسانی پر کنید که به بیان خیلی خیلی ساده تو هم میلولن! دیگه انصافا هوش روونا اینا نمیخواد که بفهمین لوکیشنمون الان بازاره!
- جووون... میای عروس ننهم شی خوشگله؟

- این الان ازم خواستگاری کرد کریم؟
کریم که جلوتر از گروه پنج نفره (لولو همون پنج دقیقهی اول انقدر فرمهای مختلف ازشرخر بگیر تا قبض گاز و پلیس فتا گرفت که کلا دِفرمه شد و برگشت هتل.) حرکت میکرد, نگاهی به ویکتوریا انداخت و گفت:
- چارقدتو بکش جلوتر آبجی. نخیر! این الان متلک انداخت. با تو هم نبود, با ویولت بود که همهاش نیشش بازه!
ویکی با دستپاچگی روسرویش رو درست کرد و بیشتر به تدی چسبید. ویولت هم کلا عین خیالش نبود و با چشمای از حدقه در اومده به صنایع دستی و زلمزمیبوهای آویزون از در و دیوار نگاه میکرد و به هر کس و ناکس لبخند میزد.
- کله پزی!!
این بار جیمز بود که به تدی چشم غره رفت و بازوش رو از طرف دیگه محکم چسبید تا در نره و شروع کرد به حرفای زشت گفتن.
- مسواک له شده تو سر فدراسیون! من اصلا از کوییدیچ اینطوری استعفا میدم, برمیگردم کوییدیچ مدارس و میرم برای تیم گریف بازی میکنم!

- جوجه پاتر با تیم حریف تبانی کرده!
هر چی رشوه گرفتی نصف نصف! 
- یه رشوه ای بهت نشون بدم!
ویولت توی یکی از دالونهای فرعی پیچید و جیمز هم دنبالش. تدی آهی کشید و پشت سرشون فریاد زد: " زیاد دور نشین گممون میکنین!" اما صداش بین فریاد فروشنده ها و خریدارها گم شد.
- رسیدیم!
با اعلام کریم, چهار تا عضو تیم متوجه شدن که جلوی ورودی راسته ی فرش فروشها ایستادن. اینجا بوی کلاف و رنگ میداد و کمی فضا آرومتر بود.
- دیوونه میشه بری بچهها رو پیدا کنی بیاری اینجا؟
دیمنتور زیر لب " چشم کاپیتانی" گفت و دنبال جیمز و ویولت رفت. دقیقهای بعد دوباره جمع شیش نفره کامل و آمادهی معامله جلوی فرش فروشی ایستاده بودند. فروشنده مرد جا افتاده و دنیا دیدهای به نظر میرسید.
- بفرمایید.. بفرمایید.. دم در بده. پسر! بدو هفت تا چایی بیار. خارجی هستن؟
سوالش رو از کریم پرسید و نگاه مشکوکش بین چهرهی مخفی پشت باشلق دیمنتور و موهای تدی در حرکت بود.
- آره فامیلامن از انگلیس اومدن. فارسی بلدن..بچه های استعداد درخشان فرنگن!
تدی .. موهات! تدی که به سفارش کریم از اول ورودش موهاشو قهوهای کرده بود سریع کلاه لباسشو کشید رو سرش و زیر لب گفت:
- فکر کنم کله پزیه انداختش رو اتو پایلوت. دست خودم نیست وقتی هیجان زده میشم خب!

- اشکال نداره پسرم.. اشکال نداره. برای همشیرهتون اومدین جهاز بخرین؟
- هم.. شیره؟ جَ...ها؟

- آهان.. فهمیدم! دوماد شمایین. ببین پسرم الکی قهرمان بازی در نیاریا. خرج عروسی رو میدی تو دیگه. جهاز با خونوادهی دختره.
کریم تدی رو کنار زد و در گوشش یه " تو کاریت نباشه" ای گفت و رو به روی فروشنده ایستاد.
- حاجی! اینا از مملکت خارج اومدن. رسم و رسومای ما حالیشون نیس. قالیم واسه سوغاتی میخوان بعدا بشه گفتگوی تمدنها و کوروش آسوده بخواب که فرهنگ ما تا فرنگستان رفته.
قالی کرمون میبافم با تار جونم
تا زیر پاش بندازه یار مهربونم
نقشه ی اون نقشهی زندگانی من
رنگش مثال عشق آسمانی من!
- دِ خفه کن اون لامصبو!

فرش فروش که خیلی از این بخش " رسم و رسومای ما حالیشون نیس" خوشش نیومده بود و از اون طرف شاگردش صدای ضبطشو تا ته بلند کرده و رفته بود رو اعصابش و میخواست به یکی گیر بده, رو به دخترها کرد که با آهنگ دَم! گرفته بودند.
- حجابتونو درست کنین خواهرا! مملکت قانون داره.
بعد با بداخلاقی رو به کریم کرد و گفت:
- چی میخواین؟ چه طرحی؟ چه سایزی؟ چند تا؟
- چند میگیری عکس سفارشی روشون بندازی.. حاجی؟
جیمز مصمم چونه اش رو بالا گرفته بود و چشماش رو به حاجی دوخته بود.
- عکس سفارشی؟ شوخیت گرفته؟
- نچ! بالاخره یه طوری عکس اون بچههه رو انداختی رو اون قالیچه که پشت سرته دیه. منم میخوام واس قالیچهام این عکسه روش باشه.
و از جیبش عکسی از لوگوی گریفیندور در آورد.
- اون عکس نوهی منه بچه جون! اگه میخوای پز ایران رفتن به دوستای اجنبیت بدی باید یه طرح اصیل ببری نه این جنگولک بازیای سرخ و زرد.
- هه هه نوه ته؟ این چقد زشته! :paz: جنگولک بازی؟! به لوگوی گروه شجاعان گریفی...
- بچه است دیگه.. منظوری نداره! شما به دل نگیر حاجی.

ویولت که دستش رو روی دهن جیمز گذاشته بود, کشان کشان از پیشخوان دورش کرد.
- حسابتو میرسم!
و جیمز دوباره به دنبال ویولت توی یکی از راهروها ناپدید شد.
کریم آهی از سر آسودگی کشید و دوباره معامله رو از سر گرفت.
- ببین حاجی. این بچه ها هفت تا قالیچه دو متری میخوان. بافت و ایناش مهم نیس ولی ترجیحا یه شکل باشه بعدا فدراسیون بهشون گیر نده.
- فدراسیون؟ منظورت گمرکه؟ گمرک ممکنه بهشون گیر بده ها!
کریم یه لحظه از کاراکترش خارج شد و با صدای بلند خندید.
- همون گمرک.. نه گمرک اینا رِله است. مشکلی نیست حاجی.
مرد فرش فروش شونهای بالا انداخت و رفت پشت حجرهاش. همچنان خبری از جیمز و ویولت نبود و تدی مجبور شد دوباره دیمنتور رو دنبالشون بفرسته ولی ویکتوریا داوطلب پیدا کردنشون شد و اونم رفت که رفت! بعدا که جیمز و ویولت به طور خودجوش برگشتن و تدی مجبور شد مدافع دیوانه سازش رو دنبال پریزاد بفرسته, گزارش رسید که خانم توی راسته ی لباس فروشها جلوی حجرهی شلوار کردی فروشی ایستاده و از اونجا دل نمیکنه و خودش بعدا میاد هتل.
- بفرما! اینم هفت تا قالیچهی دستبافت ابریشمی. مبارکه؟
تدی با بی علاقگی نگاهی به قالیچهها انداخت و بعد چشمش به جاروی دسته بلندی که گوشه ی حجره ول شده بود ,افتاد و از ته دل آه کشید.
- چقدر میشه؟
- قابل نداره جون شما!
کاپیتان تیم کیو.سی. با شک ابروهاش رو بالا برد.
- یعنی...؟
- یعنی این تن بمیره راضی نیستم.. مهمون باشین!
- ایول, حاجی دمت گرم!!

هفت تا قالیچه رو زد زیر بازوش و آماده ی رفتن شد که چشمش به کریم افتاد که سرشو با شرمندگی پایین انداخته بود.
- ها؟
- یه هفته ی تموم در مورد تعارف براتون سخنرانی کردم.. یعنی به سنگ گفته بودم الان میدونست جواب اینو چطوری بده.
شرمنده داداش! حسابمون چقد شد؟ کارد میزدی خون فرش فروش در نمیاومد. چرتکهاش رو برداشت و بعد از کمی بالا پایین کردن مهرهها بالاخره گفت:
- ده میلیون میشه.. یه قرونم پایین نمیام.
- به ریال دیگه؟

- نخیر! قیمتا به تومنه.
و البته از نرخ ارز و بی ارزشی تومن و ریال حرف نمیزنیم که سیاسی نشه اما شما نسبت گالیون به پوند استرلینگ رو هم باید در نظر بگیرین و البته یادتون نره که درسته کیو.سی. تیم پولداریه ولی اول هر فصل بودجهاش برای بازخرید بازیکنای خودش میره و به این ترتیب هر چند جیب تیم و خزانه ی همایونی خودش و کیکهای پشت پرده خالی شد اما در عوض صاحب هفت تا قالیچه شد.
به محض خروج از بازار, جیمز پرسید:
- حالا چطوری پروازشون بدیم؟
و این سوالی بود که از لحظه ای که کریم پیشنهاد سفر به ایران برای پیدا کردن قالیچهی پرنده رو داده بود, کاپیتان تیم کیو.سی. جواب قانع کنندهای براش پیدا نکرده بود.
چرا تیم کیو.سی. به قالیچه ی پرنده احتیاج داره؟
آیا قالیچهها پرواز میکنند؟
آیا جادوی گریف-ریون-لولو-دیمنتور- کریم! برای به پرواز درآوردن قالیچهها کافیه؟
خوانندههای عزیز.. جواب شما شاید در پستهای بعدی باشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

پست آخر
اعضای تیم مقابل جنگل ظاهر شدند.
بعد از ظهر زیبایی بود و پرتو های نور خورشید، که در حال غروب بود، زیبایی جنگل را چندین برابر می کرد.اما این تنها منظره بیرونی جنگل بود و به دلیل رشد و گره خوردن شاخه های درختان، درون جنگل کاملا تاریک بود.
آمیلیا که کوچک ترین تلاشی برای پنهان کردن ترسش نمی کرد، گفت:
-می دونستین حتی هاگرید هم جرئت ورود به جنگل رو نداره؟!
هرمیون در حالی که از ترس می لرزید، گفت:
-تازه اون سمه...از غده ای که زیر گردن مانتیکوره به دست میاد و مانتیکور هم عاشق...
-گوشت انسانه! بله! خودمون میدونیم خانم همه چیزدان...میدونی چیه؟! تو رو به جای اون عروسکه که اسمش پروفسور همه چی دانه، ببرن شبکه دو!
این جملات را جینی با لحن کش دار بر زبان آورده بود.
هرمیون دندان هایش را به هم سایید اما نتوانست جواب مناسبی برای جینی پیدا کند بنابراین سکوت اختیار کرد.
جینی هم که گویی دی ان آی خواهرشوهر بازی اش دوباره فعال شده بود، ادامه داد:
-ها؟!...چیه؟!...نتونستی جواب خوبی براش پیدا کنی؟!دیگه شوهرت اینجا نیست که بیاد ازت طرفداری کنه!
هرمیون دستش را به سمت چوبدستی اش برد، جینی نیز همین کار را کرد. هردو آماده آماده دوئل شدند که ناگهان فریاد برایان هردو را از جا پراند:
-بس کنین! با هردو تون هستم! به خاطر این تمرین های ابلهانه رون، سه روزه که شکار نرفتم! کاری نکنید که شما دو تا، اولین انسان هایی باشید که شکارشون می کنم!
هرمیون گفت:
-به...به رون گفتی...گفتی ابله!؟
جینی اضافه کرد:
-در ضمن، تهدید هم شدیم!
جینی و هرمیون نگاهی به هم انداختند و لبخندی شیطانی بر لبان هردویشان نقش بست.
هردو چوبدستی های خود را به سمت برایان گرفتند. نور سرخ رنگی از نوک چوبدستی هردو خارج شد و به بدن برایان اثابت کرد.
آن دو، با فرمتی مانند پت و مت با یکدیگر دست دادند و نگاهی به جسم بیهوش برایان انداختند تا باشد که دیگر کسی به جناب رونالد بیلیوس ویزلی توهین نکند!
آمیلیا دهانش را با دستانش پوشاند و گفت:
-ای وای! شما چی کار کردین! نمی دونین الان حضور برایان چقدر اینجا مهم بود؟!
جینی که تلاش می کرد لحن اش بیخیال باشد گفت:
-حالا انگار برایان چه آش دهن سوزیه!
هرمیون هم به تایید سخنان جینی گفت:
-تسترال سوژه خراب کن! من موندم کی به این رنک داده؟!
-اصلا به اندازه یک هویج بارش نیست این برایان! تخصص اش به بوق دادن سوژه اس!
آمیلیا فریاد زد:
-بس کنین! اگه اسنیپ بودم، چهارصد و پنجاه امتیاز ازتون کم می کردم، مادر سیریوسا! می دونین برایان چقدر الان ارزش داشت؟!
-بیخیال، مهم نیست که! بریم دنبال سمه! اول باید مانتیکور پیدا کنیم!
آمیلیا محکم به پیشانی اش کوبید و گفت:
- اسم من بد درفته که فکر نمی کنم! شما دوتا از من بدترین! مانتیکور فقط به گوشت انسان علاقه داره! کی توی این جمع انسان نیست!؟
جینی:
هرمیون:
آمیلیا:
فوکس:
هرمیون چوبدستی اش را به سمت برایان گرفت و چند لحظه بعد، برایان به هوش آمد.
برایان گفت:
-چه اتفاقی افتاد؟! یکدفعه بیهوش شدم.
-چیزی نیست، مانتیکور بهت حمله کرد.
-؟!...الان مانتیکوره کجاست؟!
-خوب...اون چیز شد...چیز... .
-ابلوی ایت!
هرمیون این ورد را بر زبان آورد تا حافظه برایان را پاک کند و همین هم کمی حرص جینی را در آورد زیرا احساس کرد که او میخواهد خود نمایید کند. بنابراین در حالی که نمی توانست خود را کنترل کند، زیر لب گفت:
-می خواد بگه خیلی بلده!
-چیزی گفتی جینی؟
-هیچی به کارت برس!
برایان به سرعت از جایش برخاست و گفت:
-بهتره زودتر بریم جنگل.
بدین ترتیب، همگی با ترس و لرز وارد جنگل شدند.
باد در میان شاخه های نیمه لخت درختان می وزید و آنها را به اهتزاز در می آورد و صحنه ی ترسناک در میان جنگل درست کرده بود. انگار چیزی بین درختان حرکت کرد.
برایان با دستش فرمان داد تا همگی از حرکت بایستند، چشمانش با دقت به نقطه ای در تاریکی خیره شد، سپس نفس عمیقی کشید و به آرامی زمزمه کرد:
-مانتیکوره...همین جا بمونین!
سپس با سرعت زیاد به سمت تاریکی دوید و ناپدید شد.
-امممم...هرمیون؟ با ذهنش چی کار کردی؟!
-جوری تغییر دادم که هوس سم مانتیکور کنه!
-تو معرکه ای!
-ممنون.
جینی ادای عق زدن درآورد و زیر لب گفت:
-چققققدر دوست داشتنی!
هرمیون به سمت جینی برگشت و گفت:
-چیزی گفتی؟
-هیچی.
هرمیون دندان هایش را به هم سایید اما قبل از این که دعوای تازه ای شروع شود، صدای برایان به گوش رسید:
-بیاین...سم رو پیدا کردم!
معجون زرد رنگی در شیشه کوچکی در دستان برایان قرار داشت. اما حتی مرلین نیز نمی دانست که برایان به این سرعت سم را از کجا آورده است؟ با این حال آمیلیا، هرمیون و جینی، محکم دست و پای فوکس انسان را گرفتند. جینی فریاد زد:
-زود باش! معجون رو بریز توی حلقش!
فوکس دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما برایان بلافاصله معجون را در دهانش ریخت و فوکس روی زمین افتاد و شروع کرد به دست و پا زدن. چند لحظه بعد فوکس پرنده مقابل آنها قرار داشت با همان پر ها، چشم و تمام چیز هایی که از یک فوکس واقعی و همیشگی سراغ می رفت.
-وای فوکس!
-دلم برات تنگ شده بود .
-فوکس، دوست دارم.
برایان نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت:
-ببخشید ،خانما...در جریانین مسابقه پنج دقیقه دیگه شروع میشه؟
همگی به سمت برایان برگشتند، ابتدا به برایان نگاه کردند سپس به یکدیگر، ناگهان همگی شروع به دویدن کردند. اضطراب و دلهره وجودشان را پر کرد.
برایان در حالی که می دوید، گفت:
-زود باشین، برین سمت رمزتازه!
چند لحظه بعد؛ همگی مقابل ورزشگاه غول های غارنشین ظاهر شدند.
برایان چوبدستی کوتاهش را بیرون آورد و آن را به صورت موجی تکان داد و تمامی اعضای تیم، ردایشان به ردای قرمز و طلایی ، تغییر کرد.
هرمیون در حالی که نگاهی به ردایش می انداخت، گفت:
-عجله کنین.
دویدن دوباره آغاز شد، ابتدا به رختکن رفتند و جاروهایشان را برداشتند سپس به مکانی رفتند که می بایست از آنجا وارد زمین می شدند.
به محض رسیدن، اولین چیزی که دیدند، چهره خشمگین رون بود.
رون:
ملت:
رون گفت:
حیف که بازی داریم...بعدا حساب تون رو می رسم.
رون به زمین بازی نگاهی انداخت، سپس ادامه داد:
-اگه این دفعه هم ببازیم...می بندمتون به میله های دروازه های همین ورزشگاه و با توپ بازدارنده له تون می کنم!
رون این را گفت و سوار بر جارویش، وارد زمین شد.
ملت نگاهی حاکی از ترس به یکدیگر انداختند، سپس سوار بر جارو، به دنبال رون وارد زمین شدند. باید تمام تلاششان را برای بردن می کردند مگر نه سرنوشتشان مشخص نبود!
اعضای تیم مقابل جنگل ظاهر شدند.
بعد از ظهر زیبایی بود و پرتو های نور خورشید، که در حال غروب بود، زیبایی جنگل را چندین برابر می کرد.اما این تنها منظره بیرونی جنگل بود و به دلیل رشد و گره خوردن شاخه های درختان، درون جنگل کاملا تاریک بود.
آمیلیا که کوچک ترین تلاشی برای پنهان کردن ترسش نمی کرد، گفت:
-می دونستین حتی هاگرید هم جرئت ورود به جنگل رو نداره؟!
هرمیون در حالی که از ترس می لرزید، گفت:
-تازه اون سمه...از غده ای که زیر گردن مانتیکوره به دست میاد و مانتیکور هم عاشق...
-گوشت انسانه! بله! خودمون میدونیم خانم همه چیزدان...میدونی چیه؟! تو رو به جای اون عروسکه که اسمش پروفسور همه چی دانه، ببرن شبکه دو!
این جملات را جینی با لحن کش دار بر زبان آورده بود.
هرمیون دندان هایش را به هم سایید اما نتوانست جواب مناسبی برای جینی پیدا کند بنابراین سکوت اختیار کرد.
جینی هم که گویی دی ان آی خواهرشوهر بازی اش دوباره فعال شده بود، ادامه داد:
-ها؟!...چیه؟!...نتونستی جواب خوبی براش پیدا کنی؟!دیگه شوهرت اینجا نیست که بیاد ازت طرفداری کنه!
هرمیون دستش را به سمت چوبدستی اش برد، جینی نیز همین کار را کرد. هردو آماده آماده دوئل شدند که ناگهان فریاد برایان هردو را از جا پراند:
-بس کنین! با هردو تون هستم! به خاطر این تمرین های ابلهانه رون، سه روزه که شکار نرفتم! کاری نکنید که شما دو تا، اولین انسان هایی باشید که شکارشون می کنم!
هرمیون گفت:
-به...به رون گفتی...گفتی ابله!؟
جینی اضافه کرد:
-در ضمن، تهدید هم شدیم!
جینی و هرمیون نگاهی به هم انداختند و لبخندی شیطانی بر لبان هردویشان نقش بست.
هردو چوبدستی های خود را به سمت برایان گرفتند. نور سرخ رنگی از نوک چوبدستی هردو خارج شد و به بدن برایان اثابت کرد.
آن دو، با فرمتی مانند پت و مت با یکدیگر دست دادند و نگاهی به جسم بیهوش برایان انداختند تا باشد که دیگر کسی به جناب رونالد بیلیوس ویزلی توهین نکند!
آمیلیا دهانش را با دستانش پوشاند و گفت:
-ای وای! شما چی کار کردین! نمی دونین الان حضور برایان چقدر اینجا مهم بود؟!
جینی که تلاش می کرد لحن اش بیخیال باشد گفت:
-حالا انگار برایان چه آش دهن سوزیه!
هرمیون هم به تایید سخنان جینی گفت:
-تسترال سوژه خراب کن! من موندم کی به این رنک داده؟!
-اصلا به اندازه یک هویج بارش نیست این برایان! تخصص اش به بوق دادن سوژه اس!
آمیلیا فریاد زد:
-بس کنین! اگه اسنیپ بودم، چهارصد و پنجاه امتیاز ازتون کم می کردم، مادر سیریوسا! می دونین برایان چقدر الان ارزش داشت؟!
-بیخیال، مهم نیست که! بریم دنبال سمه! اول باید مانتیکور پیدا کنیم!
آمیلیا محکم به پیشانی اش کوبید و گفت:
- اسم من بد درفته که فکر نمی کنم! شما دوتا از من بدترین! مانتیکور فقط به گوشت انسان علاقه داره! کی توی این جمع انسان نیست!؟
جینی:
هرمیون:
آمیلیا:
فوکس:
هرمیون چوبدستی اش را به سمت برایان گرفت و چند لحظه بعد، برایان به هوش آمد.
برایان گفت:
-چه اتفاقی افتاد؟! یکدفعه بیهوش شدم.
-چیزی نیست، مانتیکور بهت حمله کرد.
-؟!...الان مانتیکوره کجاست؟!
-خوب...اون چیز شد...چیز... .
-ابلوی ایت!
هرمیون این ورد را بر زبان آورد تا حافظه برایان را پاک کند و همین هم کمی حرص جینی را در آورد زیرا احساس کرد که او میخواهد خود نمایید کند. بنابراین در حالی که نمی توانست خود را کنترل کند، زیر لب گفت:
-می خواد بگه خیلی بلده!
-چیزی گفتی جینی؟
-هیچی به کارت برس!
برایان به سرعت از جایش برخاست و گفت:
-بهتره زودتر بریم جنگل.
بدین ترتیب، همگی با ترس و لرز وارد جنگل شدند.
باد در میان شاخه های نیمه لخت درختان می وزید و آنها را به اهتزاز در می آورد و صحنه ی ترسناک در میان جنگل درست کرده بود. انگار چیزی بین درختان حرکت کرد.
برایان با دستش فرمان داد تا همگی از حرکت بایستند، چشمانش با دقت به نقطه ای در تاریکی خیره شد، سپس نفس عمیقی کشید و به آرامی زمزمه کرد:
-مانتیکوره...همین جا بمونین!
سپس با سرعت زیاد به سمت تاریکی دوید و ناپدید شد.
-امممم...هرمیون؟ با ذهنش چی کار کردی؟!
-جوری تغییر دادم که هوس سم مانتیکور کنه!
-تو معرکه ای!
-ممنون.
جینی ادای عق زدن درآورد و زیر لب گفت:
-چققققدر دوست داشتنی!
هرمیون به سمت جینی برگشت و گفت:
-چیزی گفتی؟
-هیچی.
هرمیون دندان هایش را به هم سایید اما قبل از این که دعوای تازه ای شروع شود، صدای برایان به گوش رسید:
-بیاین...سم رو پیدا کردم!
معجون زرد رنگی در شیشه کوچکی در دستان برایان قرار داشت. اما حتی مرلین نیز نمی دانست که برایان به این سرعت سم را از کجا آورده است؟ با این حال آمیلیا، هرمیون و جینی، محکم دست و پای فوکس انسان را گرفتند. جینی فریاد زد:
-زود باش! معجون رو بریز توی حلقش!
فوکس دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما برایان بلافاصله معجون را در دهانش ریخت و فوکس روی زمین افتاد و شروع کرد به دست و پا زدن. چند لحظه بعد فوکس پرنده مقابل آنها قرار داشت با همان پر ها، چشم و تمام چیز هایی که از یک فوکس واقعی و همیشگی سراغ می رفت.
-وای فوکس!
-دلم برات تنگ شده بود .
-فوکس، دوست دارم.
برایان نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت:
-ببخشید ،خانما...در جریانین مسابقه پنج دقیقه دیگه شروع میشه؟
همگی به سمت برایان برگشتند، ابتدا به برایان نگاه کردند سپس به یکدیگر، ناگهان همگی شروع به دویدن کردند. اضطراب و دلهره وجودشان را پر کرد.
برایان در حالی که می دوید، گفت:
-زود باشین، برین سمت رمزتازه!
چند لحظه بعد؛ همگی مقابل ورزشگاه غول های غارنشین ظاهر شدند.
برایان چوبدستی کوتاهش را بیرون آورد و آن را به صورت موجی تکان داد و تمامی اعضای تیم، ردایشان به ردای قرمز و طلایی ، تغییر کرد.
هرمیون در حالی که نگاهی به ردایش می انداخت، گفت:
-عجله کنین.
دویدن دوباره آغاز شد، ابتدا به رختکن رفتند و جاروهایشان را برداشتند سپس به مکانی رفتند که می بایست از آنجا وارد زمین می شدند.
به محض رسیدن، اولین چیزی که دیدند، چهره خشمگین رون بود.
رون:
ملت:
رون گفت:
حیف که بازی داریم...بعدا حساب تون رو می رسم.
رون به زمین بازی نگاهی انداخت، سپس ادامه داد:
-اگه این دفعه هم ببازیم...می بندمتون به میله های دروازه های همین ورزشگاه و با توپ بازدارنده له تون می کنم!
رون این را گفت و سوار بر جارویش، وارد زمین شد.
ملت نگاهی حاکی از ترس به یکدیگر انداختند، سپس سوار بر جارو، به دنبال رون وارد زمین شدند. باید تمام تلاششان را برای بردن می کردند مگر نه سرنوشتشان مشخص نبود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در 1394/8/2 22:53:17
آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.

کاراگاه برایان دامبلدور

کاراگاه برایان دامبلدور
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج