جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 15 فروردین 1397 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور جدید لنگ هایش را روی میزش انداخته بود و کره ی زمین کوچک روی میزش را با نیشخندی شیطانی می چرخاند. انگار اصلا متوجه ی حضور محفلی ها در مقرش نشده بود. آدر گلویش را صاف کرد. پروف بر نگشت. سکوت سنگینی همه جا را در بر گرفته بود. آدر دوباره گلویش را صاف کرد و پرسید :
- پروفسور؟ حالتون خوبه؟

دامبلدور لبخندی شیطانی زد و گفت :
- البته.

در یک لحظه با انگشت اشاره اش کره ی زمین گرد را نگه داشت. پایش را از روی میز پایین آورد و بر خاست و در حالی که در اتاق قدم می زد داد کشید:
- گوش کنین. ما زیادی به مردم دنیا خدمت کردیم. حالا باید مزد این همه تلاشمون رو بگیریم. اگرالآن دنیای مشنگ ها در امنیت کامله فقط فقط به خاطر حفاظتیه که ما از اونها در برابر ولدرمورت انجام دادیم. اگر ما نبودیم همه ی دنیای مشنگی و جادوگری نابود شده بود. ما باید اختیار دنیا رو به دست بگیریم و فرمانروای جهان بشیم. به نظر شما اینطوری بهتر نمی تونیم ولدرمورت رو کنترل کنیم؟

دامبلدور که همینطور به سرعت داشت توی رویا هایش غرق می شد ادامه داد :
- من فرمانروایی خواهم بود عادل که صلح و آرامش رو به جهانیان هدیه می کنه. من...

آرنولد پفک پیگمی گفت :
- پروفسور ، اجازه نیس...

هنوز حرفش تمام نشده بود که دامبلدور مثل برق برگشت و یک کروشیو ی خشن به گربه ی معصوم کوچولو زد و کل دودمانش را به باد داد. همانطور که محفلیون با دهان هایی باز گربه ی بیچاره نگاه می کردن که دود می شد و به هوا می رفت دامبلدور با فریاد سخنرانی اش را ادامه داد :

- بهتون یاد ندادن وسط حرف بزرگترتون نپرین؟ آهخ ، چه آدمو عصبی می کنن. اینم یکی از کار هاییه که باید انجام بدم. من نه تنها دنیایی پر از صلح می سازم بلکه دنیایی رو می سازم که کسی وسط حرف بزرگترش نپره.

بچه های محفل با قیافه هایی وحشتزده به هم نگاه می کردند. دامبلدور داد زد :
- از همین حالا شروع می کنم. کی با من مخالفه؟

هیچکس چیزی نگفت. پروفسور لبخندی زد و گفت :
- عالیه! خب ، اول از خود دنیای جادوگری شروع می کنیم. باید به وزارت حمله کنیم. وقتی دنیای جادوگری رو گرفتیم ارتشی از جادوگران سفید می سازیم و دنیای مشنگ ها رو هم می گیریم. راه بیافتین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: پنجشنبه 9 فروردین 1397 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور تغییر یافته، میخواست دنیا رو وارد عصر جدیدی کنه. عصری که با سیاه شدن رئیس محفل شروع شده بود و معلوم نبود به کجا ها کشیده میشه.
دامبلدور بساطش رو جمع کرد تا از اتوبوس پیاده شه و محفلیون متعجب و البته با ترس به اون نگاه میکردن. نگاه دامبلدور روی نویل رفت... همونی که چند دقیقه پیش تا کشتنش پیش رفت.
- لانگ باتم... من به تو احتیاج دارم که به من کمک کنی تا دنیا رو وارد عصر جدیدی کنیم. تو از این به بعد مامور منی ابلح.

ترس از چشمای نویل قابل رویت بود. اون باید مامور دامبلدوری میشد که از لرد هم ترسناکتر شده بود و بدتر اینکه اون باید به دامبلدور در سیاه کردن دنیا کمک میکرد.
نویل نمیخواست قبول کنه. پا شد و روبروی دامبلدور رفت و گفت:
- پپپپروف... من... میخواستم بگم که... من نمیتونم...

ولی قبل از اینکه حرف نویل تموم شه، دامبلدور با کروشیویی( ) وارد عمل شد و بعد از کشوندن نویل به سمت خودش، به سمت اتاق مخصوص خودش در محفل آپارات کردن.

محفلیا بدون حرفی به هم نگاه میکردن و بدنبال پیدا کردن راه حلی بودن. باید از دست دامبلدور فرار میکردن یا باهاش کنار می اومدن؟ به هر حال، هر کس نظر خودشو میداد:
- اون دامبلدور نیست. پروفی که من میشناختم آودا نمیزد. ما باید با این ملعونی که خودشو به جای پروف ما جا کرده، بجنگیم. میجنگیم تا آخرین نفس...
- شاعر میفرماید:
اگر دشمنی پیش گیرد ستیز/ به شمشیر تدبیر خونش بریز
باید در مقابل این پروف واقعی یا تقلبی تدبیر پیشه کنیم. نه اینکه بجنگیم سر.
 - هر کاری کردیم... هزار تا راه رو رفتیم... ولی بازم نشد. ستاره ها میگن فرار کنیم.
- فرار!
- باید فرار کنیم. باید با پروف رو در رو نشیم. باید باهاش مدارا نکنیم.
- رون و آرنولد درست میگن بچه ها. از قدیم گفتن همیشه باید با مشکلات رو به رو شی تا بتونی شکستش بدی. ما باید به خونه گریمولد بریم و ببینیم پروف چیکار میخواد کنه. تازه اونجا مخ مون بیشتر هم کار میکنه.

محفلیون با حرف آرتور موافق بودن. به هر حال باید این قضیه قبل از فهمیدن مرگخوارا تموم میشد. پس دست هم دیگه رو گرفتن و به سوی مقر محفل آپاراتیدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: یکشنبه 13 اسفند 1396 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از کمی فکر کردن، دامبلدور اشاره ای به ققنوس کرد و ققنوس پرواز کنان به سمت آبرفورث رفت و وی را از یقه گرفت و برد اون پشتا به چوخ داد:
-کس دیگه ای نظری نداره؟
-پروفسور اجازه هست؟

این صدای نویل بود که باعث شد همه بهش نگاه کنن:
-پروفسور راه حلی به ذهنم رسیده ولی نمیدونم باهاش موافقت میکنید یا نه. شاید احمقانه باشه.
-راه حلتو بگو نویل.
-خب... راستش ایده ای که به ذهنم رسید اینه که...

نویل آب دهنشو قورت داد و با کمی ترس سعی کرد ادامه حرفشو بزنه:
-جون بکن ایدتو بگو.
-خب راستش ایدم اینه که شما هم مثل ولدمورت برای خودتون جان پیچه داشته باشید. اینجوری حتی اگه سیاهی دستتون هم از بین نره باز زنده میمونید.

دامبلدور کمی فکر کرد. نگاهی به اطرافش کرد و دوباره نگاهشو به سمت نویل چرخوند. به یاد حرف های پروفسور اسلاگهورن توی خاطرات تام ریدل درباره اینکه چطور میشه یه جان پیچه ساخت افتاد. اون باید روحشو توی یه جسم یا شی دیگه قرار میداد. اما چطور روحشو به چند قسمت تقسیم کنه؟ باز هم فکر کرد و دید که تنها راه انجام این کار قتله. سکوت بر جمع حاکم بود و هیچکس حرفی نمیزد. دامبلدور باید برای شروع کار یکی رو میکشت. شاید این باعث میشد که مثل پدرش بشه. شاید بعد از این اتفاق نه تنها جادوگران و ساحره ها، بلکه مثل دوره ی ولدمورت، ماگل ها هم آسیب ببینن و خیلیا کشته بشن. اما چیزی که اون لحظه برای دامبلدور مهم بود این بود که سیاهی دستش رو از بین ببره و جاودانه شه. دستش رو توی آستین رداش برد و چوبدستیش رو بیرون کشید. نگاهش رو به سمت نویل چرخوند. اما تا اومد حرفی بزنه یکی از محفلیون مثل تسترال پرید وسط و نطق دامبلدور کور شد:
-پروفسور شما میتونید...
-آوراکداورا.

محفلیون با دیدن این صحنه جا خوردن و عقب عقب رفتن و با چهره ای پر از وحشت به دامبلدور نگاه کردن. دامبلدور خنده ای شیطانی کرد:
-ممنونم نویل. از این دوست محفلیت هم ممنون باش چون جون تو رو نجات داد. در اصل قرار بود تو الان روی زمین دراز کشیده باشی. باید بگم که... عصر جدیدی در پیش داریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 14 بهمن 1396 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
رون که نوشابه و چیپس دستش بود گفت :
-ام.... چطوره چیپس و نوشابه بوخوریم و درباره ی این مشکل گفتگو کنیم .

و آلبوس با چهره ای پکر فیسی و رونالد با چهره ای خندان و ملت محفلی با چهره ای تجعجب بودند که آلبوس ۵ثانیه بعد رونالدو با دستهای خودش از آستین از اتوبوس پرد کرد پایین.
راننده اتوبوس گفت:
-رسیدیم.

و آلبوس با چهره ای پکر فیسی در اتوبوس نشست و گفت:
-برید بیرون صف شید بیایید پیشنهاد بدید.

و ملت از اتوبوس خارج شدند و آلبوس گفت:
-مینروا برو بگو یه محفلی بیاد پیشنهاد بده،تو راه ببین چه غذایی داره اینجا بگیر بیار

-چشم پروفسور.

چند دقیقه بعد مینروا وارد شد با یک همبرگر،وگفت:
-بفرمایید پروفسور

-پس محفلی چی شد.

-الان میگم بیاد.

مینروا به سمت درب خروجی اتوبوس حرکت کرد و وقتی میخواست درو واز کنه آبرفورث رو دید که یه فنجون قهوه دستش بود ،وخنده رو وارد اتوبوس شد.
آلبوس :
مینروا :
آبرفورث :

-چرا تو همیشه باعث تعجب همگان میشی برادر؟

-نمیدونم،ابری هستم با احتمال بارش باران.

-خب ،برا کمک ما اومدی؟

-اوهوم.

-چه راه حلی داری برا ما؟

-سه تا راه حل دارم.

-خب،بگو.

-اولین اینه که یه دوست گریم کار داره که میتونه همه جا تو سفید کنه که معلوم نشه که سیاه شدی،ولی نمیشه اخلاق تو درست کرد چون این طلسم رو اخلاقتم تأثیر داره،راه حل دوم اینه که داروی جاودانگی رو پیدا کنی و بخوری اینطور ی اخلاقت درست میشه و نمیمیری ولی سیاه می مونی و باید در آفریقا رئیس آدم خورا باشی و اسم تو به آلبوس دامبلخور تغیر بدی ،راه حل سوم اینه که تا یه هفته هیچ کاری نکنی و به یه رئیس مرگخوارا باشی و اسم تو به آلبوس دامبلدورت تغیر بدی و دنیا رو به گند بکشی.

-خوب چرا دوتا رو انتخاب نکنم ،هم دارو جاودانگی بخورم هم گیریم بشم؟

-خب تو الان پونصد سالته و ماشالا رکورد جنتی رو شکوندی تا یه هفته یا میتونی دارو جاودانگی بوخوری یا گیریم کنی.

-الان توقعه چی از من داری آبرفورث.

-البته راه چهارمی هم است، اینه که میتونی اول دارو جاودانگی بخوری بعد گیریم کنی،تصیم باخودته ،کودوم گزینه رو انتخاب کنی.

آلبوس در فکر فرو رفت تا نتیجه رو علام کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1396/11/14 21:17:16
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1396/11/14 23:00:34
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1396/11/14 23:08:14

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 11 بهمن 1396 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-یعنی بازم پیشنهاد بدیم؟
-یعنی بازم صف ببندیم و نوبتی بریم توسط ققنوس به پایین پرتاب بشیم؟

اینها بعضی از سوالات محفلی ها بود که با شک و تردید از همدیگه میپرسیدن. وقتی به سفر فکر میکردن ، صف بستن و پیشنهاد جدید دادن به دامبلدور تو ذهنشون شکل نمیگرفت. دامبلدور خط کش رو با دست سالمش گرفت و به طرف رون رفت.
-خب بگو ببینم، چرا دستم خوب نشده؟

رون نگاهی به ققنوس انداخت و وقتی خون رو تو چشماش دید از ترس پشت هرمیون قایم شد. ققنوس با نگاهی بهش اشاره کرد که هرمیون هم نمیتونه نجاتش بده. برای همین هری رو چسبوند به هرمیون، جفت پشتشون قایم شد. هری پاتر نقطه ضعف دامبلدور و ققنوس بودن همیشه. نفسی راحت کشید و چیپس و نوشابه خوران به منظره بیرون خیره شد. خوب تونسته دامبلدور و ققنوس رو دور بزنه. خیلی خوب گولشون زد. حالا هی همه بهش بگن که باهوش نیست، دیگه از این باهوش تر؟ اینقد تو این فکر بود که چقد زیادی باهوشه صدای دامبلدور رو نشنید.

-ققنوس، این هری رو بیزحمت از اتوبوس میندازی بیرون؟

ققنوس با خوشحالی پرواز کنان به طرف هری اومد و از یقه گرفتش. این بار هم ققنوس اشک میریخت ولی نه برای بهتر کردن زخم کسی یا از ناراحتی، بلکه اینها اشک شوق بودن که بالاخره تونستن از دست هری نجات پیدا کنن. هرمیون هم که دید هری رفته، دلیلی ندید که دیگه از رون محافظت کنه. سریع چیپس و نوشابه رو از دست رون گرفت و خودش از پنجره اتوبوس خارج شد.

دامبلدور در حالی که خطکش رو با دست سالمش به دست ناسالمش میزد، با صدای نسبتا بلندی گفت:
-خب آقای ویزلی؟ ادامه برنامه ات چی بود؟ تا اینجا که کمکی بهمون نشد.

به نظر میرسید که دست سیاه شده دامبلدور علاوه بر از بین بردن کارایی خود دست ، مغز دامبلدور رو هم به سیاهی میبرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 بهمن 1396 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
بد هم نمی‌گفت... پروفسور گفت:
- پیشنهادت رو قبول می‌کنم رونالد! به نظرم یه «اردوی تدارکاتی تقویت سپیدی» در سواحل زیبا و جادویی آنتالیا می‌تونه تأثیر به سزایی در بهبود دست طلسم شده‌م داشته باشه!

با ذوق رو به مک‌گونگال کرد و گفت:
- مینروا! برو به محفلیای پشت در بگو برن محفلیای پرت شده از پنجره رو با کاردک از کف حیاط جمع کنن. بعد همه‌شون با هم برن و وسایلاشونو جمع کنن که داریم می‌ریم سفر!

مک‌گونگال بازوی رون رو گرفت و به سمت بیرون هدایتش کرد. بعد از رفتنشون، پروفسور دستش رو تا آرنج توی قسمت انبوه‌تر ریشش فرو کرد و با کمی زور، چمدون بزرگی رو بیرون کشید.

چمدون به دست به سمت کمدهای گوشه‌ی دفتر دایره‌ایش رفت [بله، می‌دونم دایره گوشه نداره! یه نمره‌ی مثبت برای شما. ] و از داخل یکی از کمدهاش چند دست لباس، یه مایوی زرد راه‌راه مامان‌دوز، عینک آفتابی، کرم ضد آفتاب، یکی دوتا ابزار فلزی عجیب و غریب و چند بسته برتی باتز برداشت و توی چمدونش فرو کرد.

چند ساعت بعد، در مسیر رفتن به آنتالیا
رون داشت با صدای بلند و لحن کلاه قرمزی، «آقای رارنده! یالا بزن تو دنده!» می‌خوند، محفلیا هم که ته اتوبوس چبیده بودن با دست زدن و پا کوبیدن همراهی می‌کردن و روی مغز راننده و بقیه‌ی مسافرا یه پیاده‌روی حسابی راه انداخته بودن.
بسته‌های برتی‌باتز و سن‌ایچ‌های کدو حلوایی هم یکی پس از دیگری تموم می‌شدن و خلاصه جو شاد و مفرح و سفیدی برقرار بود.

پروفسور دامبلدور اما یکدفعه اخماش در هم رفت، برتی باتز با مزه‌ی شلغمش رو تف کرد و بی‌توجه به رون که حالا داشت «خاطرات شمال» می‌خوند یه خط‌ کش از جیب رداش بیرون کشید.
- بیست و سه سانتی‌متر و هفت میلی‌متر... این همه عشق ورزیدیم و شادی کردیم ولی سوختگیش کم نشده که هیچ، دو میلی هم بیشتر شده... به نظرم وقتی رسیدیم باید دوز سپیدی جمع رو بالا ببریم، اینطوری نمیشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1396/11/3 12:42:48
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1396/11/3 12:45:32
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1396/11/3 12:47:36
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 30 دی 1396 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلیون باقیمونده پشت در منتظر بودن و به هم دیگه پوکر فیس وارانه نگاه میکردن. پروفسور خیلی عجیب شده بود، انگار سیاهی دستش علاوه بر تاثیر بر جسمش، تاثیر روانی نامطلوبی هم در روحش گذاشته بود. آخه هیچ وقت اون یه نفر رو به خاطر یه پیشنهاد، از پنجره بیرون ننداختته بود.

درون اتاق

- خب مینروا، برو بعدی رو بگو بیاد. فقط خواهش میکنم پیشنهاد های خوبی داشته باشن. حوصله کل کل ندارم.
- چشم پروف ولی ...
- ولی چی؟
- فقط ... شما هم یخورده مدارا کنین.
- منظورت اینه که من خشن عمل کردم؟!
- نه نه! اصن هیچی. من میرم بعدی رو بگم بیام.

بیرون اتاق


همه همچنان پوکر فیس وارانه به هم نگاه میکردن که مک گوناگال از اتاق بیرون اومد و گفت:
- نفر بعدی. فقط خواهشا پیشنهادات درست حسابی داشته باشین.
- من میخوام بیام.
- تو اصن قیافت به پیشنهاد خوب داشتن میخوره رونالد ویزلی؟
- مگه من چمه؟  خیلی هم اهل ادبم! خوشتیپیم هم دسته تونی استارک رو از پشت بسته!
- بله معلومه. خب به هر حال امیدوارم به عاقبت آدر دچار نشی.

و بدین ترتیب رون یه دو تار که روی زمین بود رو برداشت و پشت سر مک گوناگال وارد اتاق شد.

درون اتاق


- سلام پروف جان! حال شما خوبه خوب هستین؟
- نه!
- بله. خب من اومدم با توانایی هام به شما کمک کنم.
- خوب شد گفتی و گرنه فک نمیکردم توانایی ای هم داشته باشی.
- عه ! توانا بودن در هر زمینه ای اسم واقعی ماست پروف!
- خب حالا بگو ببینم من الان به چه چیزی نیاز دارم؟

رون چهره ای جنتلمنی و پر غرور دوباره همون تونی استارک گرانه به خودش گرفت و گفت:
- شمابدلیل مبارزه شدیدبا مرگخواران ومدیریت محفل و هاگوارتر وهمچنین سیاهی دستتون یخورده ازلحاظ روحی، خسته شدین.یعنی روح شما نیاز به یه ریکاوری داره.مطمئنم اگه مشکلات ازیادتون بره، به زودی سیاهی دستتون خوب میشه وبه جمع ما برمیگردین!
- خب الان تو چه توانایی ای داری که میتونه به من کمک کنه؟
- من؟ خب من شعر میگم و زیاد هم شعر میخونم. از نظر من خوندن و گوش دادن بهشون میتونه روح آدم رو زنده کنه. اصن دقت کردی شاعرا چقدر زیاد عمر میکنن؟
- نه! چقدر؟
- کمی بیشتر از سن عادی مردم. چون با شعر همیشه روحشون شادابه.
- خب حالا تو یه دهن از شعر های وزن دار روح زنده کن بخون!

رون که دید داره نقشش عملی میشه و میتونه حال پروف رو خوب کنه، دو تارش رو برداشت ولی نه با صدایی دلنشین بلکه با صدایی ناهنجار شروع به خوندن کرد:
- سلسله موی دوست سلسله موی دوست حلقه دام بلاست، حلقه دام بلاست/هر که در این حلقه نیست، فااااارغ از این ماجراست فااااارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ، در نظرش بی دریغ/ دیدن او یک نظر، صد چون منش خون بهاست صد چون منش خون بهاااااست

و همین طور شعر رو تا آخرش و با حس و البته با صدایی ناهنجار خوند و بعد گفت:
- روحیت عوض شد پروف؟!
- شعرت تموم شد رونالد؟
- آره.
- خب مینروا، پنجره رو باز کن، ققنوس رو هم بیدار کن که باید یه نفر رو بیرون بندازه.

همین که رون اینو شنید به پای پروفسور افتاد و گفت:
- نه پروف نه! اینکار رو با من نکن.
- مینروا بیدارش کن.
- نه! من جوونم کلی آرزو دارم. باشه زمین صافه.
- صافی و گردی زمین ربطی به خوب شدن دست من داره مینروا؟
- نه.
- پس بیدارش کن.
- پروف رحم کن ... آهان یه فکری دارم. باور کن این یکی دیگه درسته؛ اگه بد بود هرمیونو دو دستی تقدیم کرام میکنم، بعدشم خودم ققنوس رو بیدار میکنم.

پروفسور که دید رون چنین شروطی گذاشته، پس حتما می بایست حرفش هم قابل گوش دادن باشه.
- سریع بگو فقط اینو بدون که این آخرین شانسته!
- خیلی ممنون. ببینین همونطور که گفتم، شما نیاز به یه ریکاوری دارین؛ پس یه سفر میتونه حال شما رو بهبود ببخشه اونم با محفلیا.
- سفر؟چطوری؟ بانیمبوس؟!
- نه! با اتوبوس شوالیه.

پروفسور چند ثانیه فکر کرد و سپس گفت:
- بد هم نمیگیا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1396/10/30 23:45:07
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1396/11/1 14:20:38


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 13 دی 1396 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که دامبلدور قاشق طلایی اش را در شربت آبلیمو می چرخاند ناگهان کسی تند تند در زد. دامبلدور گفت :
- بفرمایید.

در باز شد و پسری خندان پا به اتاق گذاشت.
- سلام پروفسور!
- سلام فرزندم! با ما کاری داشتی؟
- بله.

آدر کانلی جلو رفت و گفت :
- اجازه هست؟
- بنشین!

آدر بر صندلی ای رو به روی میز دامبلدور نشست. لباسش را مرتب کرد و صندلی را کمی جلو کشید و گفت :
- برای دستتون اومدم. شنیدم سیاه شده. واقعیت داره؟
- بله. آیا چاره ای داری؟
- امممم ، آره. فکر کنم بتونم کاری کنم. من یک چیزایی درباره ی پزشکی مشنگی و جادویی می دونم. میشه دستتون ببینم؟

دامبلدور آستینش را بالا زد و دست سیاه و کبودش را رو به آدر گرفت. مثل ذغال سیاه بود و کمی چروک شده بود. آدر در حالی که به دست دامبلدور خیره شده بود یکی از دست های زاپسی پشت پرده اش را از جیب بیرون کشید. دست پشت پرده بر هوا معلق بود و با فرمان آدر به سمت دست دامبلدور حرکت کرد. آدر کمی با دست پشت پرده اش گوشت ساعد دامبلدور را فشار داد. دامبلدور آه کشید :
- آه ، نزن. دردم میاد.

آدر دست پشت پرده را عقب کشید و دوباره در جیبش چپاند. به صندلی تکیه کرد و ریش هایش را خاراند و یک ابرویش را بالا انداخت. سپس بعد چند دقیقه سکوت و فکر گفت :
- مژدگونی بده پروفسور. من فهمیدم مشکل چیه؟

دامبلدور با هیجان و کنجکاوی به او نگاه کرد و گفت :
- گالیون گالیون بهت پول می دهیم ، به پست و مقام می رسانیمت. فقط بگو مشکل چیست؟

آدر گلویش را صاف کرد و ژست دکتری به خود گرفت و گفت :
- دست شما دچار بیماری ولدرموریسم شده. مرگخوار ها قصد ترور بیولوژیکی شما رو داشتن. این ویروس بعد یک مدت همه ی بدن شما رو سیاه می کنه و شما به یک لرد سیاه تبدیل می شید.

پروفسور با دهانی باز به مک گونگال نگاه کرد و بعد به آدر.

- یعنی کار مرگخوار هاست؟
- بله.
- راه چاره چیه؟
- باید دستتون قطع شه.

دامبلدور چند لحظه ای به چهره ی آدر خیره شد. پروفسور پرسید :
- الآن تو مژدگانی می خوای فرزند روشنایی؟
آدر :
- الآن انتظار داری دستانم را قطع کنم؟
-
-

دامبلدور رو به ققنوسش بشکن زد و یک شکلات برایش تکان داد و گفت :
- گوگولی مگولی! این آقا دکتر جوونمونو به مهربانی ولدرمورت به بیرون راهنمایی کن.

ققنوس سر خم کرد و با یک پرش بلند به سمت آدر آمد. پنجه هایش را در یقه ی آدر فرو کرد و آن را از پنجره بیرون انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدر کانلی در 1396/10/13 13:12:22
ویرایش شده توسط آدر کانلی در 1396/10/13 13:18:39
ویرایش شده توسط آدر کانلی در 1396/10/13 13:31:56
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 20 آبان 1396 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور همچنان منتظر بود تا محفلی بعدی بیاد اما خبری نبود. نگاهی به ققنوس که روی گالیون ها لم داده بود و پرهاشو زیر سرش گذاشته بود انداخت. ققنوس نگاهشو به سمت دامبلدور برد. دامبلدور با چشمکی به ققنوس اشاره کرد تا بره ببینه چرا محفلی بعدی نیومده. از روی گالیون ها بلند شد، پرهاشو باز کرد و از دفتر خارج شد. مدتی گذشت و بالاخره ققنوس برگشت. محفلی بعدی رو از یقه لباسش آویزون به پنجه هاش گرفته بود و به سمت دفتر دامبلدور میاورد. یک محفلی مو قرمز. درسته. اون آرتور بود. ققنوس آرتور رو وسط اتاق روی هوا ول کرد و آرتور بدبخت فلک زده با ملاج روی زمین فرود اومد. ققنوس برگشت سرجاش و دوباره روی سکه هاش لم داد.

آرتور از جاش بلند شد و نگاهی به اطرافش انداخت. پروفسور دامبلدور و مک گونگال رو که دید سر و روشو تمیز کرد و لباسش رو صاف:
-سلام پروفسور دامبلدور. سلام پروفسور مک گونگال. کاری با من داشتید؟
-درود بر تو فرزندم. کمی فکر کن! آیا دلیل خاصی وجود نداره که تو الان اینجایی؟ درواقع، تو با قلب خودت به اینجا اومدی! چون مطمئنم چیزی در ذهنت داری که میخواستی به من بگی!

آرتور پشتش رو خاروند و نگاهش رو به سمت پروفسورمک گونگال چرخوند. مک گونگال به آرومی بدون اینکه دامبلدور متوجه بشه، لب زد:
-ماموریت!

آرتور باز هم پشتش رو خاروند و کمی فکر کرد:
-آها! ماموریت؟
-چیز دیگری هم هست؟

آرتور که بازم نفهمیده بود چیشده، دوباره پشتشو خاروند. دامبلدور به سمت صندلیش برگشت و روی صندلیش نشست:
-خب آرتور! وضعیت منو که میدونی؟
-کدوم وضعیت پروفسور؟
دامبلدور:
-آها آها! گرفتم.
-خب؟
-خب به جمالت!
دامبلدور:
-با این بنده مرلین کمی سطح پایین تر صحبت کن تا متوجه منظورت بشه!
-آآآآآآ بله. متوجهم. خب آرتور! آیا کمکی توی دست و بالت داری به من پیر مرد بکنی؟ میدونی که اگه دیر بجنبیم، دیگه دامبلدوری نخواهیم داشت!
-بله بله متوجهم. در مورد کمک بذار فکر کنم.

مینروا آهی کشید و گفت:
-فرصت کمه آرتور. اگه چیزی به ذهنت میرسه بگو.
-آها فهمیدم. خب پروفسور شما باید با من بیاید.
-کجا فرزندم؟
-به جنگل ممنوعه!
-با این وضعی که من دارم فکر نمیکنم فرصت کنم تا جایی که تو میخوای باهات بیام!
-خب پس منتظر باشید من به زودی بر میگردم. مطمئن باشید که درمان شما توی دستای منه.
-فقط سریع برگرد. وقت محدوده.

آرتور چشماشو بست و زرتی غیب شد. دامبلدور و مک گونگال منتظر موندن. صبر کردن و صبر کردن و باز هم صبر کردن. اما خبری نشد. مک گونگال رو کرد به دامبلدور و گفت:
-خب مثل اینکه این یکی گم و گور شد. بریم سراغ نفر بعدی.

دامبلدور شونه ای بالا انداخت و گفت:
-بی زحمت یکم شربت آبلیمو هم بیار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: یکشنبه 14 آبان 1396 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور به پنجره خیره شده بود تا ققنوس نفر بعدی رو بیاره ولی این بار محفلی داوطلب در اتاق مدیریت رو با کمرش باز کرد. دامبلدور که متعجب شده بود چرا محفلی با کمرش در رو باز کرده از سر جاش بلند شد و به طرفش رفت. موهای بلند قهوه ای و ردای گریفیندور ،فقط یه نفر میتونه باشه ... هرمیون گرنجر!
دامبلدور سرعتش رو بیشتر کرد تا به هرمیون کمک کنه هزاران کتابی که داره با خودش حمل میکنه رو وارد اتاق مدیریت کنه.
-این همه کتاب برای چی با خودت آوردی؟

هرمیون نمیتونست جوابی بده، چون دو تا کتابم بین لب هاش گذاشته بود. دامبلدور بهش اعتماد کرد که حتما دلیلی داره کتابخونه هاگوارتز رو خالی و تمام کتاب ها رو به دفتر مدیریت منتقل کرده.
هرمیون به اولین میز که رسید، تمام کتاب هارو انداخت و نفسی تازه کرد. به خاطر خاکی که پرتاب کتاب ها بلند کرده بودن، نفس تازه کردن کمی سخت تر از همیشه به نظر میرسید. بالاخره نفسش تازه شد، موهاش مرتب شد و دستاش رو تمیز کرد.
-پروف، شنیدم که میخواین برین یه ماموریت. ققنوس اومد تو خوابگاه دخترا گفت. بعدشم چند تا عکس گرفت بره به مرگخواری به نام رودولف بفروشه.

دامبلدور به ققنوس نگاهی نکوهت آمیز انداخت ولی اون مشغول شمردن گالیون هاش بود و به نگاه های دامبلدور اهمیتی نمیداد.
-خب دخترم، بیا بشین ببینم چرا فک میکنی باهام بیایی این ماموریت ؟ درس و مشق نداری مگه؟ ... مینروا تکلیف به اندازه کافی به اینا میدی یا ولشون کردی عشق و حال کنن؟

مینروا حرفی نزد، در واقع نتونست حرفی بزنه چون هرمیون بهش اجازه نداد.
-من نمیخوام ماموریت بیام پروف.
-پس اینجا چیکار میکنی؟ این همه کتاب واسه چی آوردی؟ این وقت شب اصلا چرا بیداری؟ برو بخواب دخترم فردا کوییدیچ داریم، باید طلسم های اسنیپ بر علیه هری پاتر رو خنثی کنی.

هرمیون از سر جاش بلند شد، لیستی از جیبش در آورد و روی میز دامبلدور گذاشت.
-این تمام ایراداتی هست که از این کتاب ها گرفتم ... باید به وزارت خونه بفرستین تا اشتباهتشون گرفته بشن.

هرمیون این رو گفت ، از دفتر دامبلدور خارج شد و دامبلدور و مک گوناگل رو گونه منتظر محفلی بعدی گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!