جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
36
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  171 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  276 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 3 شهریور 1400 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف این جلسه:
توی یک رول برام یک بیمار مبتلا به افسردگی رو پیدا کنید، خودتون یا اطرافیانتون فرقی نداره. توضیح بدید بابت چی افسرده س، چی میشه که می فهمید بیماره، چه علائمی داره.
و در آخر چه دارویی رو براش تجویز می کنید و داروتون چه تاثیری داره.
اگه معجونه مواد تشکیل دهنده ش رو توضیح بدید و بگید چرا ضدافسردگیه، اگه خوراکی نیست از چی تشکیل شده، چرا به ذهنتون رسیده، چه تاثیری داره.
اینا همه چیزاییه که میخوام توی داستانتون ببینم.


در حالی که کل کلاس از تکلیفشان ناراضی بودند، جیانا سر از پا نمی شناخت! مطمئن بود راه حل درمان افسردگی را دارد! فقط باید سوژه (فردی افسرده) پیدا می کرد و این کار سختی نبود، چون به هر حال او کاراگاه بود. پس بعد از کلاس بچه ها را زیر نظر گرفت.اسکورپیوس داشت با رز صحبت می کرد.

-هی اسکورپیوس خوبی؟
-بهتر از این نمیشه!
-چرا؟
-دیگه....

تا به حال اسکورپیوس این طوری جواب رز را نداده بود ، جیانا باید می فهمید ماجرا از چه قرار است، هرچه زود تر بهتر! از همین جا شروع می کرد!

- هی سلام بچه ها.
-سلام.
-سلام جیانا راستی اخبار امروز رو شنیدی؟
-نه.

توجهش به سمت اسکورپیوس جمع می شود.

-اسکورپیوس خوبی؟
-آره...آره... فقط چند وقتیه بی حوصلم
-چرا؟
-نمیدونم...فقط حوصله ندارم تازه ....
-آسکورپیوووووووووووووووووووووووووووووووووووس!
-رز آروم باش حتما شب خوب نخوابیده....شایدم ..... مریض شده!
-چی؟
-یادته امروز سر کلاس پروفسور چی می گفت؟
-پس داری میگی... اسکور افسردگی گرفته؟
-یه دقیقه وایسا!

جیانا داشت با سرعت باد به سمت کوله پشتی اش می رفت.

-ببخشید...آها اینجاس!

جیانا توانست با لگد کردن پای چند اسلیترینی و ریولانکایی ، پیش رز برگردد.

-بیا اینم داروش!
-جیانا مگه نمیتونستی با اکسو بیاریش اینجا؟
-آخ، یادم نبود!
-اینه؟
-آره جواب میده ،امتحان کن! اگه بد بود پای من!
- باووووووووشه.

رز آلبوس را بیدار می کند و کمی از دارویی که جیانا داده به او می خوراند. کم کم اسکورپیوس چنان شاداب و با انرژی می شود که روی پا بند نمی شد!

-شکلات معجزه می کنه!
- مطمئنی؟
-یوهوووووووووووووووووووووووووو.

حالا دیگه نمی شد جلوی اسکورپیوس را گرفت ، او چنان خوشحال بود که از یک اسلیترینی بعید بود!

-سلام بچه ها.

بعد از دیدن اوضاع

-جیاناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این جا چه خبره؟
- هیچی فقط یکم شکلات عکس دار شیرین خورده.
-چرا پس این طوری شده؟
- چون توی موادش یکمی معجون شادیه، این شکلاتا رو این طوری درست میکنن و شکل افراد مشهور یا خاص هستن ، خیلی خوشمزه اند.
- پس این خیلی چیزا رو مشخص می کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: شنبه 30 مرداد 1400 11:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جلسه سوم کلاس شفابخشی جادویی


آنانیو میلرزید. آنانیو میترسید. آنانیو خسته بود. کرفس بیچاره دچار برگ زردگی شده بود و از بی خوابی و بی حوصلگی درحال پلاسیدن بود. اما او باز هم اینجا بود، در کلاس شفابخشی. همان کلاسی که باعث شده بود او هر شب خواب افراد متوهم گازگرفته شده ای که به سمتش حمله ور می شدند ببیند. زندگی حال حاضر او توسط گذشته تسخیر شده بود. این اتفاق بد باعث شده بود تا او دیگر میلی به زندگی...

-خب! به جلسه سوم شفابخشی جادویی خوش اومدید!

همه دانش آموزان مثل آنانیو با صدای پروفسور استانفورد از جایشان پریدند. هیچکس نمی دانست ملانی این جلسه برای آنها چه آشی پخته است.
-استاد امروز درمورد آمپول کوییز داریم؟
-

ملانی از اشتیاق جادوآموز به وجد آمد، اما مشخص بود که این اشتیاق با جنون درآمیخته است.
-آممم، نه بریج. اما حتما بعد از کلاس بیا به درمونگاه تا نشونت بدم آمپول برای شفادادنه نه شکنجه دادن!

سپس با ذوق دست هایش را به هم کوبید.
-امروز درس جذابی خواهیم داشت. راستش انتخاب خیلی سخت بود چون بیماری های زیادی وجود داره که دوست دارم علائم و درمانشون رو یاد بگیرید...

درس جذاب از نظر ملانی چه بود؟ جذاب به اندازه یک آمپول تیز و ترسناک پر از مایع قرمزرنگ؟

-بیماری ها درجات خفیف تا شدید رو دارن. بیماری خفیف علائم خیلی کمی داره، جوری که هیچکس نمی فهمه بغل دستی‌ش مبتلا به آبله اژدهایی شده و تا یه هفته دیگه صورتش مثل حفره ی ماه پر از چاله چوله و جوش خواهد شد...

دانش آموزان با نگرانی به بغل دستی هایشان نگاه کرده و کمی فاصله گرفتند.

-وقتی بیماری آشکار میشه وقتیه که به بدن آسیب زده. شما در صورتی یه شفادهنده باهوش و ماهر هستید که اولین علائم رو روی هوا بقاپید و نذارید بیماری از این بیشتر آسیب بزنه. خب حالا بریم سراغ بیمارمون!

دانش آموزان سرک کشیدند تا بیمارشان را ببینند اما روی تخت ها و در گوشه کنار کلاس هیچ بیماری نبود.

-استاد این شخص مار نداره که میگید بیماره؟
-میشه گفت تو قدیم وقتی کسی مار نداشت مریض میشد. این اسم از دوران طاعون مونده...
-اسلیترینیا هیچوقت بیمار نمیشن، چون همش مار دارن.

همه کلاس خندیدند جز آنانیو.

-خیله خب بسه. بیماری ای که میخوام بهتون معرفی کنم خیلی عجیب و موذیه. دوران خفیف بودنش طولانیه و تا وقتی که آشکار بشه آسیب زیادی به روح و روان و همچنین اطرافیان شما میزنه.

دانش آموزان مثل کسانی که در حال تماشای یک فیلم ترسناک بودند هم هیجان زده بودند و هم آماده که از ترس جیغ بزنند.

-این بیماری اسمش افسردگی‌ه.

هیچکس جیغ نزد. بلکه همه وا رفتند.

--درسته که اسمش کاملا ماگلیه، اما این بیماری هم ماگل ها و هم جادوگران رو درگیر میکنه... علائمی که بروز میکنه ناامیدی از زندگی، دوری از دیگران، بی انگیزگی در شروع چیزهای جدید و تجربیات جالب، نخندیدن، گاهی هم خندیدن به هرچیزی... نکته جالبش اینجاست که این بیماری درمان مطمئنی نداره. برای همین ازتون میخوام درمان خاصشو پیدا کنید.

دانش آموزان با حالت به استادشان خیره شدند. افسردگی؟! حتی تا الان یک موردش را هم ندیده بودند، چطور می توانستند درمان بیماری ای که نه تاحالا دیده بودندش و نه درمانی داشت را پیدا کنند!

-میدونم به چی فکر می کنید، امروز قراره یک مورد از این بیکاری و درمانی که خودم براش درنظر گرفتم رو امتحان کنیم. مورد بین خود شماست، آنانیو؟

همه کلاس به کرفس زرد رنگ نگاه کردند. آنانیو با نگرانی خفیفی لرزید، او که بیمار نبود، فقط کمی بیحال بود.
-آنانیو متاسفانه باید بگم که تو افسرده شدی. افتادگی برگ هات و ساکت بودنت علائم خفیف افسردگی ان. آیا تو از زندگیت لذت میبری؟
-من مریض نیستم پروفسور. فقط کمی بدخواب شدم و... صبح ها هم نمیخوام از اتاقم بیرون بیام، نمیخوام با کسی حرف بزنم و حوصله شنیدن حرفای هیچکسی رو هم ندارم...
-درسته، حس میکنی ناامیدی؟
-چیزی نیست که بهش امیدوار باشم، من یه کرفس عادی ام که بزودی پلاسیده میشه و هیچکس منو یادش نمی مونه.

دانش آموزان با تعجب و اندوه به دوستشان که چنین احساساتی داشت و هیچکدامشان خبر نداشتند نگاه کردند. واقعا که افسردگی بیماری مرموز و عجیبی بود!

-خب آنانیو، ازت میخوام یه کاری برام بکنی. انجامش میدی؟
-هرچی شما بگید.
-من یه غذایی درست کردم، میخوام نظرتو بدونم. لطفا یک قاشق ازش رو امتحان کن.

ملانی ظرف زیبایی را جلوی آنانیو گرفت. دانش آموزان سرک کشیدند تا درونش را ببینند. آنانیو با بی میلی قاشقی از آن را برداشت و به دهان برد.
بلافاصله چهره اش از هم باز شد. برگ هایش جان گرفتند و سبزتر شدند. آنانیو قاشق های بعدی با سرعت بیشتری به دهان برد.

-خوبه که خوشت اومد. دارویی که من برای آنانیو به کار بردم ظرفی از بستنی دبل چاکلت بود. بستنی شکلاتی شیرینه و بو و مزه خیلی خوبی داره، همچنین حال خیلی از مریضا رو خوب میکنه اما تاثیرش موقتیه. بر طبق سلیقه و چیزایی که بیمارتون دوست داره داروتون رو میتونید تغییر بدید. داروی خوراکی یا مادی یا معنوی فرقی نداره! مهم اینه که افسردگی رو درمان کنه.

تکلیف این جلسه:
توی یک رول برام یک بیمار مبتلا به افسردگی رو پیدا کنید، خودتون یا اطرافیانتون فرقی نداره. توضیح بدید بابت چی افسرده س، چی میشه که می فهمید بیماره، چه علائمی داره.
و در آخر چه دارویی رو براش تجویز می کنید و داروتون چه تاثیری داره.
اگه معجونه مواد تشکیل دهنده ش رو توضیح بدید و بگید چرا ضدافسردگیه، اگه خوراکی نیست از چی تشکیل شده، چرا به ذهنتون رسیده، چه تاثیری داره.
اینا همه چیزاییه که میخوام توی داستانتون ببینم.

از خلاقیتتون خیلی راضی ام، مشتاقم تکالیفتون رو بخونم. سوالی داشتید با جغد میتونید بپرسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: جمعه 29 مرداد 1400 17:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
امتیازات جلسه دوم کلاس شفابخشی جادویی

ریونکلاو:

دیزی کران: ۱۹
بونژوق مادام پوآرو!
به سزایی درست بود کاملا. قریضه باید میشد غریزه!
باقی داستان بسیار زیبا بود، فقط یکم یهویی دیزی بی حوصله ای که میخواست فرار کنه تبدیل به کاراگاه شد و متفاوت حرف زد. بیشتر توضیح میدادی بهتر بود. تالار ریونکلاو هم با اون رمز عبور عجیبش یه سوژه بود که ازش پریدی. اما خوب بود، صدآفرین.

آنتونی گلدشتاین: ۲۰
نقل قول:
پرفسور هرچی گفته واسه خودش گفته

بله؟
پستت هیجان انگیز بود آنتونی، هرچند که امیدوار بودم اون پس گردنی اول از دست خودم باشه.
استفاده آنانیو از آمپول خیلی خوب بود. منظور تکلیفمو خوب فهمیدی. بچه خوبی باش و دیگه پوست موز روی زمین ننداز!

جرمی استرتون: ۲۰
بزغاله و بادمجون و فرشته ی مهربون؟!
جالب بود که کل کلاس میومدن جلوت تا بفهمیم چه توهمی میزنی، من با کتی و دیزی و پلاکس تو گرفتن قاقارو و آوردنش کنارت کاملا همکاری میکنم!
خلاقیتت عالی بود. ظاهر پست خوب بود شخصیتا جای خودشون بودن. مخصوصا دیالوگ من الان پلاکسم یا هویج؟
آفرین.

آلنیس اورموند: ۲۰
زیاد دلقک بازی درمیاری از آدمای جوکری یا نه...عالی بود.
دیالوگات به تنهایی دوتا بیست داشتن، همه چیز به جا و خلاقانه و همچنین خنده دار بود. خونسردی آلنیس تو آخر داستان هم حتی طنز داشت.
بهترین تکلیف این جلسه بود. آفرین آلنیس!

هافلپاف:

آرتمیسیا لافکین: ۱۵
افرین آرت، داستانت شروع و پایان قشنگی داشت. لحن پستت جدی و جالب بود اما یه ایرادات کوچیکی داشت که توی ذوق میزد.
اولی اینکه پاراگراف هات رو از هم جدا نمیکردی. این باعث میشه خواننده خسته بشه و همه چیز رو پشت سرهم بخونه. هر پنج شش خط یه اینتر بزن و برو خط بعدی.
یا وقتی که موضوعی که داری درموردش حرف میزنی عوض میشه برو خط بعدی. درست مثل همین الان من!

یادت باشه توی توصیفات و وقتی که کسی درحال صحبت کردن نیست شکلک نذار. این فضای داستان رو خراب میکنه.
یه شکلک کافیه از زیاد شکلک زدن بپرهیز! واقعا لازم نیست. با یه دونه ش هم میفهمیم قضیه از چه قراره.
برخوردت با دانش آموز و توهم‌ش رو خیلی خوب توضیح دادی آفرین.
اما آرتمیسیا به عنوان کسی که اولین تزریقشه خیلی خونسرد بود و خودش اصلا از آمپول و گاز گرفته شدن نمی ترسید. این یکم واقع بینی‌ش کم بود اما در کل خوب بود.

جسیکا ترینگ: ۱۸ + ۲
آفرین جسیکا، این پستت نسبت به قبل خیلی بهتر بود. امیدوار بودم این جلسه بهت نمره تشویقی بیشتری بدم اما متاسفانه هنوز یه اشکالات کوچیکی موندن. من اونجا رفتم دیدم که فلانی فلان چیز رو میگفت مثل اینه که داری برای کسی تعریف میکنی چی شده. من میخوام داستان و نمایشنامه باشه. راحت باش از زبون یه نفر دیگه داستانتو تعریف کن.
توی پستت به علامت های نگارشی و فاصله پاراگراف هات هم دقت کن.
مثلا:
نقل قول:
در حالی که سعی می‌کردم فاصله ام را با آمپول حفظ کنم (که تقریبا غیرممکن بود) از کلاس بیرون رفتم و آمپول به دست راه افتادم و در راهرو ها گشت می‌زدم که لیلی رو دیدم که یه گوشه مچاله شده بود و هی می‌گفت :
- منو نخورید تورومرلین منو نخوریییید
داشتم به طرفش می‌رفتم که یهو از جا پرید :
- وای پادشاه زامبیا رسییییید.
دویدم سمتش ولی لیلی زیادی تند می‌دوید پس تمام تلاشم را کردم یک گوشه گیرش بندازم جیغ کشید :
- کمککک زامبیییی


میشه:

در حالی که سعی می‌کردم فاصله ام را با آمپول حفظ کنم (که تقریبا غیرممکن بود) از کلاس بیرون رفتم. آمپول به دست راه افتادم و در راهرو ها گشت می‌زدم که لیلی رو دیدم که یه گوشه مچاله شده بود و هی می گفت:
-منو نخورید تورومرلین منو نخوریییید.

داشتم به طرفش می‌رفتم که یهو از جا پرید.
-وای پادشاه زامبی ها رسییییید.

دویدم سمتش ولی لیلی زیادی تند می‌دوید پس تمام تلاشم را کردم یک گوشه گیرش بندازم. او جیغ می کشید.
-کمککک زامبیییی.


اول از همه، زامبیا یه کشوره! بنویس زامبی ها.
توی دیالوگ ها و کلا پایان هر جمله ای نقطه بذار.
برای هر دیالوگی لازم نیست دو نقطه بذاری. همینکه قبل از دیالوگ داری درمورد اون آدم حرف میزنی کافیه.
توی پستت برای فاصله دادن از اینتر زدن استفاده کن.
مثلا وقتی میخوای درمورد چیز دیگه ای حرف بزنی یا مکث کنی نقطه بذار و برو خط بعد، حتی دو خط بعد. اینجوری نوشته ت منظم میشه.

توی توصیفات از شکلک استفاده نکن، لازم نیست. آفرین که دو نفر رو درمان کردی، قانع کردنشون و خلاقیتت خوب بود اما درهم ریختگی نوشته ت ۲۰ رو ازت گرفت.
امیدوارم دفعه بعد این نکته ها رو هم رعایت کنی و نمره کامل بگیری.

بریج ونلاک: ۲۰
سلام بری!
به کلاسم خوش اومدی.
پستت خیلی دارک بود. چرا اینهمه خشونت؟
همه رو زدی و کشتی و فکر کنم دیزی هم مرضبخشی شد تا شفابخشی!
اینکه اخرش خودت گاز گرفته شدی جالب بود. آفرین!
ظاهر پستت هم منظم و مرتب بود. تازه واردی هستی قدیمی صفت.

گریفیندور:

کتی بل: ۲۰
دلم برای دماغ بیچاره ت کباب شد!
چرا حالا زامبی شده بود، به مرلین فقط باعث توهم می شد.
از وقتی که تازه وارد سایت شده بودی تا الان خیلی پیشرفت کردی، آفرین به تو.

جیانا ماری: ۱۷+۳
آفرین جیانا، پستت نسبت به تکلیف قبلی که خاطره نوشته بودی کاملا تغییر کرد و بهتر شد. فقط چند تا اشکال وجود داره.

اول اینکه: با علامتای نگارشی قهری؟

نقل قول:
کتی و قار قارو از دید رس دور شدن جیانا مشتی به دیوار زد که نصف دیوار ریخت ولی بعد از این که به اعصابش مسلط شد رفت پیش آلبوس

اینجوری بهتر میشه:
کتی و قار قارو از دید رس دور شدند. جیانا مشتی به دیوار زد که نصف دیوار ریخت، ولی بعد از این که به اعصابش مسلط شد به پیش آلبوس رفت.

دیدی چقدر مرتب شد؟ هرجا مکث مسکنی ویرگول بذار و هرجا جمله تموم میشه نقطه.
برای دیالوگ ها هم خط تیره کافیه لازم نیست + بذاری.
داستانت یکم گیج کننده بود، مخصوصا آخرش که عکس العملت به رز و جسیکا مشخص نبود. اما توهم گابریل و آلبپس جالب بود، آفرین!
علائم نگارشی رو رعایت کن و روی جملاتت بیشتر دقت کن تا واضح تر و جالب تر بشن.

اما ونیتی: ۲۰
وقتی داشتم تدریس این کلاس رو مینوشتم تو ذهنم بود که چی میشه اگه کسی از دید یه گازگرفته داستانو بنویسه و درواقع تو توهمش باشیم... و تو دقیقا همین رو نوشتی، به یهترین شکل!
خوشحالم که انقدر آوت آو باکس فکر میکنی و خلاقیتت صده.
فنگ با کمالات نوبر بود.
آینده روشنی روبروته دخترم. هزار و شونصد آفرین.

الکس وندزبری: یه موز ناقابل
دقتت به جزییات خیلی خوبه الکس. اینکه کتی آمپول خورده بود و خوابش میومد یا اینکه اولین تجربه آمپول زدنت بود هردو نشونه اینه که با دقت تدریسم رو خوندی. خلاقیتت خوب بود... حیف شد که ۹ ثانیه پستت رو دیر ارسال کردی وگرنه یه ۲۰ داشتی. فعلا این موز رو بردار و دفعه بعد زودتر بیا. آفرین فرزندم.


اسلیترین:


دافنه سبزچمنی گرینگرس: ۱۵
داستان قشنگی بود، اما ظاهرش متاسفانه یکم بهم ریخته بود. با یکم اینتر و ویرگول درست میشه.
مثلا:

نقل قول:
استاد ملانی همانطور که پادزهر ها را به جادواموزان داده بود تا به کسانی که توسط قارقارو گاز گرفته شده بودند تزریق کنند به انها گفت : بچه ها مواظب باشید که شما را هم گاز نگیرد سرعت قارقارو خیلی زیاد شده و گرفتنش هم سخت سعی کنید به چند گروه تقسیم شید تا بهتر بتونید بگیریدش و راهش رو سد کنید ! فقط مواظب باشید برای کلاس های دیگر مزاحمت ایجاد نکنید .
_منتظر چی هستین بدویین تا کسی را گاز نگرفته
_چشم استاد
جادو اموزان با بی دقتی به حرف استادشان گوش نکردند و به چند گروه تقسیم نشدند ! دافنه که حواسش نبود از بقیه جادو اموزان جدا شده صدایی در راهرو غربی قلعه شنید و آن را دنبال کرد ! زمانی که به صدا رسید....

اینجوری مرتب میشه:
استاد ملانی همانطور که پادزهر ها را به جادواموزان می داد تا به کسانی که توسط قارقارو گاز گرفته شده بودند، تزریق کنند به آنها گفت:
-بچه ها مواظب باشید که شما را هم گاز نگیرد، سرعت قارقارو خیلی زیاد شده و گرفتنش هم سخت است. سعی کنید به چند گروه تقسیم شوید تا بهتر بتوانید بگیریدش و راهش را سد کنید. فقط مواظب باشید برای کلاس های دیگر مزاحمت ایجاد نکنید. منتظر چی هستید! بدویید تا کسی را گاز نگرفته.
_چشم استاد.
جادو اموزان با بی دقتی به حرف استادشان گوش نکردند و بدون گروهبندی پراکنده شدند!
دافنه که حواسش نبود از بقیه جادو اموزان جدا شد. ناگهان صدایی در راهرو غربی قلعه شنید و آن را دنبال کرد. زمانی که به صدا رسید...

همونطور که دیدی من علامت هایی مثل ویرگول، نقطه یا دونقطه رو به کلمه قبل چسبوندم و از کلمه ی بعدی فاصله دادم.
وقتی هم دیالوگ کسی رو مینویسیم همه جملاتش رو توی یه پاراگراف آوردم و فاصله ندادم.
علامت تعجب اگه زیاد باشه جملات رو بی مزه میکنه بنابراین کمتر بهتر.
همچنین تو توی پستت از زبان رسمی استفاده کردی. مثلا گفتی بچه ها مواظب باشید که شما را هم گاز نگیرد، بنابراین همه جا باید این لحن رو حفظ کنی، را همیشه را نوشته بشه نه رو.مثلا منتظر چی هستین هم باید هستید نوشته بشه. کلا سعی کن یا رسمی بنویسی یا محاوره نه مخلوطی از هردو.

ملانی استاد بیخیال و کنجکاوی بود تا الان، توی پستت ملانی رو نگران و سراسیمه تصویر کردی که این یکم از امتیازت کم میکنه.
همچنین یه جاهایی داستان قطع میشه. با فضاسازی داستان رو کش بده. یهو میگی نه من آمپول نمیخوام و ملانی پوزخند میزنه، اینجا فرصت خوبیه تا تورو قانع کنه یا دلیل بیشتری برای استادت بیاری تا ازت ناراحت نشه اما یهو میبینیم آمی داره داد میزنه.
برای پایان داستان عجله نکن. خلاقیت خوبی داری، ازش استفاده کن و بیشتر بنویس و بخون.

اسکورپیوس مالفوی: ۲۰
صدآفرین اسکور! خلاقیتت و ظاهر پست و شکلکا و شخصیتا همه سرجاشون بودن. خوددرگیری خیلی باحال و خنده دار بود.
مدال پشمکی‌ش رو دادی حالا؟
استفاده از شکلکت یکم زیاد بود اما پیاز داغش رو زیاد کرده بود و جالب شده بود. لذت بردم از خوندن پستت!

آلبوس سوروس پاتر: ۱۶
پستت کمی کوتاه بود، این باعث شد که وقایع اکشن پستت خیلی شلوغ به نظر بیان.
استفاده ت از لونا و لشکرش جالب بود، هرچند که استفاده لونا از گلوله کاموای قهوه ای کاملا به لونا میخورد و عجیب نبود. همچنین توهم زده ها توی پست تدریسم گفته شد که وضع خوبی نداشتن و باید به این دقت میکردی. درواقع هیچ گاز گرفته شده ای نمیتونست وانمود به سلامتی کنه و مکارانه حمله کنه. صرفا هذیون میگفت و به در و دیوار میخورد.
اما باز پست خوبی بود. آفرین.

کیفیت تکالیفتون خیلی عالی بود. شاگردای نترس و شفابخشانه ای دارم. مراقب سلامتیتون باشید و بیشتر بنویسید.
خسته نباشید همگی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: پنجشنبه 28 مرداد 1400 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
الکس که پیش از این هم بارها وسیله ای به نام آمپول را دیده بود و حتی به اجبار با آن درمان شده بود به اندازه دیگران از آن نمی ترسید، اما باز هم می ترسید! اصلا مگر آدمی در این دنیا وجود دارد که از آمپول نترسد؟ یا از آن خوشش بیاید؟ مگر این که شخص مذکور پروفسور ملانی باشد!
دانش آموزان همچنان با تردید به سرنگ ها نگاه می کردند. الکس تصمیم گرفت زودتر به دنبال قاقارو برود تا کل حاضرین در هاگوارتز توهم زده نشده بودند. الکس نزدیک کتیِ خوابالو رفت و گفت:
_کتی! کتی پاشو باید بریم دنبال قاقارو.

کتی با پلک هایی که انگار با چون کبریت هایی نامرئی نگه داشته شده بودند نگاهی به الکس انداخت و گفت:
_قاقارو دیگه کیه؟ من خوابم میاااااد.

الکس بازوی کتی را در دست گرفت و با تحکم گفت:
_شب که شد بگیر بخواب. الان باید بریم ببینیم این قاقاروی تو چه دسته گلی به آب داده!
سپس نگاهی به کلاس خالی از دانش آموز انداخت و این بار مصرانه تر رو به کتی گفت:
_پاشو!
در همان حال به زور متوسل شده و کتی را بلند کرد؛ دو ویال قرمز و سرنگ خودش و کتی را برداشت و کتی را با خود به سمت راهرو کشاند.
هر دو سلانه سلانه راه می رفتند. در واقع الکس کتی را به دنبال خود می کشید و کتی غرغر کنان به دنبالش قدم بر می داشت. ناگهان الکس متوجه صدای گریه و فریاد از سمت سالن گریفیندور شد. کتی را کشان کشان به سمت تابلوی بانوی چاق کشاند، رمز را گفت و بعد تصویر به هم ریخته سالن عمومی مقابل چشم های الکس نقش پدیدار شد و او به سرعت عامل آشوب رو به رویش را که قاقارو بود، یافت. کتی کنار الکس قرار گرفت و گفت: آرکو چش شده؟ وای خدا چقدر خوابم میاد.

الکس که توجهش به سمت آرکوی گریان که بازوی جیسون را چنگ زده بود و جماعت تماشاگرش جلب شده بود به سمت آنها رفت. آرکو هق هق کنان می گفت:
_جیسون تو نباید بمیری! جیسون خواهش می کنم نفس بکش! جیسون!

الکس که متوجه جریان پیش آمده شده بود تصمیم گرفت هر چه زودتر ویال قرمز را به او تزریق کند، پس با صدای نسبتا بلندی گفت:
_بچه ها برید کنار! من می دونم آرکو چه بلایی سرش اومده.

جیسون که سعی داشت آرکو را قانع کند که سالم و سلامت است گفت:
_اما آرکو از من جدا نمیشه، چرا اصرار داره که من در حال مرگم؟

الکس نگاه درمانده ای به سمت کتی انداخت و گفت:
_خوب میشه! باید اینو تزریق کنم بهش.

و سرنگ حاوی ویال قرمز را بالا گرفت. آرکو که توجهش سمت الکس سرنگ به دست جلب شده بود، گفت:
_اومدی جیسون رو نجات بدی؟ داره می میره! اون چیه توی دستت؟ کمکش می کنه؟ ببین نفس نمی کشه!
و شروع به گریه کردن کرد. اعضای حاضر در سالن از اوضاع پیش آمده گیج بودند و نمی دانستند چگونه خنده شان را کنترل کنند. الکس با لبخندی اطمینان بخش گفت:
_اینو که به تو تزریق کنم جیسون حالش خوب میشه.

صدای خنده کوتاهی با حرف الکس در سالن پیچیده شد. آرکو فداکارانه گفت:
_من به خاطر جیسون حاضرم هر کاری بکنم. راستی با این چیز تیز قراره چی کار بکنی؟

الکس پرستارگونه گفت:
_تو که با چیزای تیز غریبه نیستی آرکو. بازوت رو بیار جلو تا این رو بهت تزریق بکنم.

آرکو کاری که الکس گفته بود را انجام داد و الکس سعی کرد در اولین تجربه آمپول زنی اش دست آرکو را آش و لاش نکند. چند لحظه بعد از تزریق سرنگ آرکو حالت خواب آلودی به خودش گرفت، بر روی زمین نشست، به دیوار تکیه داد و بعد صدای خر و پفش بلند شد. الکس نگاهی به کتی به خواب رفته در سوی دیگر سالن انداخت و در همین بین چشمش به قاقارو افتاد. انگار قاقارو خان لطف کرده بود و فقط آرکو را گاز گرفته بود. الکس با احتیاط قاقارو را در آغوش گرفت و روانه کلاس شفابخشی شد تا کار درمان قاقارو را به پروفسور ملانی بسپارد تا او پادزهر را به قاقارو تزریق کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 27 مرداد 1400 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پرفسور جذابم!

به نظر می‌آمد که داروی توهم زا نه تنها سرعت قارقارو را زیاد کرده بود بلکه او را به بسیار چابکتر هم کرده بود. مثل دود شدن نمرات مجنون سازی گریفندور در کلاس اسنیپ قارقارو هم ناپدید شده بود.

اما که با عده ای از دانش آموزان حدود چند ساعت بود که تمام قلعه را می دویده بودند،دیگر خسته شده بود بنابراین تصمیم گرفت یواشکی در حیاط استراحتی بکند.
روی تخته سنگی نشست و فوت کن جادویش را از جیبش در آورد چون قلعه به دلیل کم آبی کولر های جادو ایشان را قطع کرده بود هر دانش‌آموز فوت کنی داشت که به شکل یک پیر مرد پشمالو بود که وسط ریشه‌هایش به صورت آدم فوت کرد. منتها انگار فوت کن پیازخورده ایی به اما افتاده بود چون بوی بسیار بدی می‌داد و او مگر در مواقع خیلی ضروری مثلا الان که داشت می پزید به ندرت از آن استفاده می‌کرد.

اما که اعصابش خورد شده و به پیرمرد فوت کن گفت:
_ ناموسن چی خوردی حالمو داری بهم میزنی!

صدای پشت سرش گفت:
_ چیزی نخورده احمق جان باید دکمه پیازش را خاموش کنی!

اما سریعاً برگشت ولی پشت سرش کسی نبود فقط سگ هاگرید را دید که بین چمن ها نشسته بود و به او نگاه می کرد.
با خودش گفت:
_ خوب دیگه گرما مغز مو پخته و خل شدم!

فنگ گفت:
_ نه علائم گرمازدگی شامل قرمزی و بی حالی و عرق فراوان است شما هیچ کدام را ندارید در این کلاسها چه چیزی به شما یاد می دهند دانش آموزان احمق!

اما گفت:
احمق خودتی یعنی چی که برای....
اما جمله اش را نیمه گذاشت الان با فنگ حرف زده بود!
به سرعت به فنگ گفت:
_ تو که حرف نزدی؟زدی؟نه سگ عادی که حرف نمیزنه...نکنه بوی پیاز این فوت کن دیونم کرده؟

فنگ با قیافه‌ای گرفته گفت:
_ با ما بودی؟ تف مرلین بر تو باد! ما انسانی با درک و با کمالات هستیم! اگرچه انسانیت به جسم یا حیوان بودن نیست باید روح تو انسان باشد!

فنگ در حین گفتن این جمله جلوتر آمد و اما بالاخره توانست جای گاز قاراقارو را روی پای او ببیند. نفس راحتی کشید. چون در چند ثانیه گذشت واقعا احساس می کرد مغزش به سیب زمینی آپز تغییر کرده است. تا حالا قارقارو حیوانی را گاز نگرفته بود و فنگ اولین قربانی بود،البته به نظر میرسید گاز قارقارو در حیوانات برعکس عمل میکند؛ چون فنگ واقعا با کمالات شده بود. اما به خودش یادآوری کرد حتما این مورد جدید را به ملانی گزارش دهد.

اما که حواسش جمع شده بود، ناگهان رفتارش را عوض کرد و گفت:
_ بله شما درست میفرمایید جناب فنگ اشتباه از من بود چشام یکم ضعیفه!

فنگ با تاسف به اما نگاه کرد و گفت:
می دانیم. هم مغزتان ضعیف است هم چشمهایتان! در این مدرسه چیزی را به شما یاد نمی دهند که به دردتان بخورد! این بود آرمانهای هاگوارتز؟ آرمانهای گودریک؟ شما به کجا می روید؟

اما که کمی به فنگ نزدیکتر شده بود به آرامی آمپولش را از کیفش در آورد و زیر ردایش قایم کرد و با بدون فکر جواب داد:
_ بله بله درست میگید...دیگه کاری نمیشه کرد....
ولی در لحظه ایی که میخواست آمپول را تزریق گند فنگ دستش را بلند کرد و با حرارت فریاد زد:
_ نه! ما نباید تسلیم شویم! شاید این سرنوشت بزرگ ماست!باید گودریک زمانه باشیم! اکنون که تو را در این زاری میبینم دانش آموز حقیر؛ عزمم را جزم میکنم و مبحث فنگ شویی را تاسیس میکنم! مغزها و باورهایتان را میشورم!

وضع اما واقعا زار بود. انگار توهم فنگ بدتر شده بود.اما فکرش را به کار انداخت. باید کاری میکرد.
با چاپلوسی گفت:
_ چه باحال! من که به خشک شویی نیاز داشتم! جدا بو پیاز میدم!ولی میدونی باید قبل تاسیس مجموعه ات باید جوجه تیغی زده بشی!قانونه!
_چی چی زده بشویم؟ به گمالات ما برنمیخورد؟
_جوجه تیغی زده! یک سری جوجه تیغی جادویی هست که تیغاشو جدا کردن که کمالاتو قشنگ پر میده بالا!

فنگ دستش را داز کرد و اما آمپول را برای تزریق جلو آورد. دستش؟ سگها دست داشتند؟نه؟
اما میخواست بیشتر فکر کندولی سرش گیج رفت و همه چیز تاریک شد.

کتی و پیتر و الکس، اما را که بیهوش بوددروی تخت درمانگاه گذاشتند.
ملانی که کنار تخت ایستاده بود گفت:
_دقیقا چند تا آمپول بهش زدین؟

الکس خسته جواب داد:
_ فکر کنم پنج تا! تازه شانس آوردیم وگرنه فنگو کشته بود!فکر کنم گاز قارقارو زیادی روش اثر کرده بود چون میخواست یه هویجو تو دماغ اون بدبخت فرو کنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All great things begin with a vision ……....A DREAM
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 27 مرداد 1400 23:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ســـــــــلام پروفسور!
ازتون میخوام توی یک رول دنبال قاقاروی فراری بگردید، اگر کسی رو گاز گرفته و اون دچار توهم خاصی شده برام توضیحش بدید.
دنبال اتفاقات خلاقانه و بامزه باشید نه صرفا قهرمان بازی.
پادزهر رو به فردی که گاز گرفته شده تزریق کنید، اگه میترسه ترسش رو توضیح بدید، قانعش کنید یا مجبورش کنید یا تشویقش کنید، خلاصه هرکاری کنید که تزریق رو قبول کنه!
یه پست پر و پیمون ازتون میخوام.

______________________________________________

چند نفری به محض اعلام تکلیفشان به سمت در کلاس هجوم بردند. بقیه جادوآموزان هم به سرعت از کلاس خارج شدند تا عقب نمانند ولی آلنیس که وسایلش توسط دیگران لگد و پخش شده بود دیر تر از همه از در کلاس بیرون رفت.
راهرو پر شده بود از جادوآموزانی که همدیگر را هل می دادند و برای رد شدن از بین جمعیت و رسیدن به قاقارو تلاش می کردند. آلنیس هم پشت سر آنها می دوید که فرد سیاه پوشی کنار دیوار توجهش را جلب کرد. آلنیس سرنگش را آماده نگه داشت و به سمت فرد رفت.
- با وجود این همه آدم عمرا به قاقارو برسم. بذار ببینم این یارو چشه...

آلنیس با احتیاط دستش را روی شانه کسی که رویش را به دیوار کرده بود گذاشت ولی با حرکت سریع آن فرد، جیغ کشید و تعادلش را از داد و روی زمین افتاد.
- چرا اینجوری میکنی! وایسا ببینم... جــــــرمی؟!

جرمی ردای هاگوارتزش را روی شانه اش انداخته و انتهای آن را در مشت هایش گرفته بود. او روی سر یک مجسمه پرید و بعد از میله ای که به دیوار وصل بود آویزان شد.
- شوالیه تاریکی بر می خیزد!
- هن؟!

جرمی دور میله تاب خورد و رو به روی آلنیس فرود آمد.
- مردم گاتهام، نگران نباشید! بتمن اینجاست تا شما رو از دست تبهکاران نجات بده!

آلنیس پایین شلوار جرمی را دید که انگار توسط موجودی پاره شده بود. سرنگ را به سمتش گرفت.
- پس کار قاقاروئه... ببین نمی دونم این چیزه درد داره یا نه ولی پروفسور که گفت درد نداره پس فقط بذار بهت بزنمش...
- ای انسان شرور تو کی هستی؟ با زبون خوش بگو کی فرستادتت!
- شرور؟ من خودم محفلی ام! پروفسور استنفورد گفت به مریضا از اینا بزنیم!

آلنیس به سرنگی که در دستش بود اشاره کرد. جرمی ردایش را که حالا شبیه دو بال خفاش شده بود جلوی صورتش گرفت؛ بعد به سمت دیوار پرید، از آن بالا رفت و جلوی چشم های گرد شده آلنیس، برعکس از سقف راهرو آویزان شد.

- یا جد مرلین... آر یو کیدینگ می؟!
- نوچ! آیم سو سیریوس.
- عه به به از این طرفا سیریوس خان!
- زیاد دلقک بازی در میاری! از آدمای جوکری، نه؟
- این اسمای عجیب غریب چیه! می ذاری اینو بهت بزنم یا نه؟ کار و زندگی دارما علاف تو نیستم که!

آلنیس خواست سرنگ را به بازوی جرمی بزند که جرمی با ضربه ای، آن را انداخت. آلنیس به موقع با طلسمی آن را روی هوا گرفت.

- خودتو به نفهمی نزن! به اون رییست هم بگو منتظرم باشه... خیلی زود پیدا و دستگیرش می کنم!

آلنیس نفس عمیقی کشید. سرنگ را بین انگشتانش چرخاند و به سمت جرمی پرید. همه چیز اسلوموشن شد.

- نـــــــــــــــــــــــــــه...

آلنیس سرنگ را جلو آورد و بدون توجه به صدای جرمی که بخاطر آهسته شدن صحنه کلفت شده بود، سرنگش را در بازوی جرمی فرو کرد. با کم شدن ماده قرمزرنگ درونش، همه چیز از حالت اسلوموشن درآمد.
جرمی که به نظر می آمد کمی گیج باشد به دور و برش نگاه کرد.
- عه وا! تو چرا سر و تهی...
- بیا پایین ببینم!

جرمی مانند انیمیشن های ماگلی، با نگاه کردن به زمین ناگهان پایش از سقف جدا شد و با سر روی زمین فرود آمد.

- خاک عالم.
- اون دیگه چی بود... چرا داره اینجوری میشه... چی کار کردی باهام...
- زنده ای؟
- هان؟
- الان منو می شناسی؟ اسمت یادت میاد؟
- چی میگی... ولم کن بابا... چرا اینقد خوابم گرفت یهو...

جرمی وسط راهرو از هوش رفت. آلنیس هم شانه اش را بالا انداخت. دیگر از اینجا به بعد ماجرا به او ربطی نداشت؛ او وظیفه اش را انجام داده بود. سرنگ را داخل کیف مشکی گذاشت و به سمت کلاس بعدی اش حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 27 مرداد 1400 22:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب اینجور که معلومه سوژه تزریقتون پیدا شد. هرکس یه ویال قرمز از کیف برداره، سرنگ رو باهاش پر کنه و دنبال من بیاد.

همه جادو آموز ها جلو رفتند تا به نوبت یک سرنگ را بردارند و آن را با ویال قرمز پر کنند. چیزی وارد خون قاقارو شده بود که باعث می شد او هر که را گاز بگیرد، آن شخص توهم بزند. ولی حالا قاقارو فرار کرده بود و جادو آموزان موظف بودند قلعه را بگردند و با ویال قرمز هایی که در اختیار داشتند، افرادی را که قاقارو گاز گرفته بود درمان کنند.
پلاکس یکی از ویال قرمز ها را برداشت، سرنگش را با آن پر کرد و به راه افتاد. هنوز دقیقا نمی دانست که مقصدش کجاست یا حتی مطمئن نبود که می تواند کسی را پیدا کند که توسط قاقارو گاز گرفته شده بود یا نه. در راهرو های هاگوارتز سرگردان قدم می زد تا اینکه به تری رسید. با خود گفت که ببیند آیا تری را قاقارو گاز نگرفته؟
- سلام تری. خوبی؟ میگم این طرفا یک پشمالو ندیدی که بخواد گازت بگیره؟ الان من پلاکسم یا هویج؟
- پلاکسی دیگه. اصلا پشمالو چی هست؟
- هیچی، ولش کن، مهم نیست.

پلاکس، ناامید از تری دوباره در راهرو های هاگوارتز، سرگردان به راه افتاد. به پلکان هاگوارتز که رسید، جادو آموزان سراسیمه را دید که هر کدام داشتند دنبال فردی گاز گرفته می گشتند تا محلول را به او تزریق کنند. برخی هم مانند کتی و دیزی که کارشان را تمام کرده بودند، داشتند با یکدیگر درباره سختی کارشان حرف می زدند. پلاکس تعجب کرد. مگر می شد جایی کتی و دیزی حضور داشته باشند و جرمیِ همیشه حاضر در آنجا حضور نداشته باشد؟ سوال کرد:
- سلام بچه ها. میگم شما جرمی رو ندیدین؟

کتی پاسخ داد:
- نه. چیزی شده؟
- همینطوری پرسیدم چون عجیبه که شما ها باشید و اون نباشه. همیشه خودش رو می‌رسوند.
- نه خیالت راحت ندیدیمش.

کتی این را گفت و سپس دوباره شروع کرد به تعریف کردن ماجرا:
- خب دیزی داشتم می گفتم. اول فرد گازگرفته رو پیدا کردم و دویدم سمتش. اون می دوید من می دویدم. خلاصه که با یک شیرجه پریدم روش و محلول رو بهش تزریق کردم. آخ که نمی دونی چه جیغی می کشید! البته مشکل از من نبود ها، اون یکمی ترسو بود.

آن طوری که کتی پیاز داغ ماجرا را زیاد می کرد و آن را با آب و تاب تعریف می کرد، حوصله هر آدم صبوری را سر می برد؛ چه برسد به دیزی!

- وای کـــــمــــــک!

پلاکس هراسان دنبال صدا گشت. رو به کتی و دیزی کرد و پرسید:
- بچه ها این صدای جرمی نبود؟
- آره دیگه. خلاصه که طرف رو کتی جونت نجات داد.

البته که برای آن دو اهمیت چندانی نداشت. پلاکس خودش به دنبال منشأ صدا راه افتاد. صدا از یکی از راهرو ها می آمد که از انتهای راه پله ای شروع می شد که پلاکس و دوستانش روی آن بودند. پلاکس با نگرانی به سمت صدا دوید. جرمی دست هایش را روی گوش هایش گزاشته بود و با حالتی ترسیده نفس نفس می زد.
- کمک! از همه سمت قاقارو ها دارن حمله می کنن! دور شین حیوانات پلید! به راستی که سپیدی پیروز خواهد شد!

پلاکس جلو دوید. به جرمی که رسید گفت:
- جرمی حالت خوبه؟ چی شده؟

جرمی پلاکس را که دید جا خورد. لبخندی زد و پاسخ داد:
- سلام فرشته مهربونی که چشماش بنفشه و موهاش بلونده و خیلی هم مهربونه!

پلاکس به خوش بودن حال جرمی شک کرد. در همان لحظه کتی از راه رسید.

- میگم فرشته خانوم، این بز نحیف قد کوتاه لرزون پیر خرفت که داره خیار می‌خوره مال شماست؟

کتی حتما به حساب جرمی می رسید. اندکی بعد دیزی هم سر رسید.
- چیزی شده؟
- یک بادمجون سخنگو که پوشک تنش کرده و داره ویبره می زنه؟

پلاکس حتی اگر ذره ای شک داشت دیگر مطمئن شده بود. دیگر باید دست به کار می شد و محلول را به جرمی تزریق می کرد. حالا مسئله اصلی این بود که چطور او را قانع کند. جرمی با فریاد یک جمله، رشته افکار پلاکس را پاره کرد.
- قاقارو های هار که از دهنشون داره کف میاد! دارن نزدیک و نزدیک تر میشن! فرشته جون شما می تونی کمکم کنی؟

پلاکس خوشحال از این که بهانه ای پیدا کرده بود برای تزریق محلول، به جرمی گفت:
- آره عزیزم. شما این رو می بینی؟
- همین خودکار هفت رنگ که داره روپایی می زنه؟
- آره، آره گلم همین. ببین اگه میخوای قاقارو ها ازت دور بشن، باید اجازه بدی نوک همین خودکاره که میگی رو فرو کنم توی دستت. یکمی درد داره ولی عوضش قاقارو ها رو ازت دور می‌کنه.
- قبوله.

جرمی از خدا خواسته قبول کرد و پلاکس هم شروع کرد به تزریق.

- خب، حالا چه حسی داری؟
- حس خاصی ندارم. فقط میگم اینکه بز شما داره مو های اون بادمجونه رو می‌خوره عادیه دیگه؟

در واقع کتی داشت غذای قاقارو را در مو های دیزی جا ساز می کرد تا بعدش که قاقارو گشنه شد روی دیزی بپرد و حسابی با آن کارش کتی را بخنداند. محلول کم کم داشت تاثیر می کرد و در دید جرمی، همه چیز تغییر.
- عه، قاقارو ها ناپدید شدن! فرشته هه هم تبدیل شد به پلاکس. بزه هم که داره تبدیل میشه به کتی. بادمجون هم... دیزی؟ یعنی این همه مدت شما ها گوسفند بودید بزغاله های من؟

پلاکس و دیزی و کتی در حالی که پلک یک چشمشان می پرید، تصمیم گرفتند قاقارو را هر کجا که هست پیدا کنند و به جان جرمی بیاندازند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
RainbowClaw


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 27 مرداد 1400 17:23
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی جادوآموزان سرنگ به دست پشت سر پرفسور ملانی از کلاس خارج شدند.
آنتونی بعد از شنیدن صدای در سرش را از زیر میز بیرون آورد و خیلی سوسکی دور تا دور کلاس را بر انداز کرد. از زیر میز که بیرون آمد شروع به تکاندن ردایش کرد ، ناگهان دستی نهیف و باریک پس گردنی محکمی روانه کله آنتونی کرد که باعث شد هوش از سر آنتونی بپرد. آنتونی بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند گفت:
- پرفسور ملانی من واقعا معذرت میخوام ، قول میدم که دیگه کلاس رو نپیچونم ، خواهش میونم این بار رو ببخشید

آنتونی گردنش را جمع کرد ، منتظر بود تا پرفسور ملانی چیزی بگوید ولی صدایی نشنید ، کمی بیشتر صبر کرد ولی باز هم صدایی به گوشش نرسید.
بالاخره برگشت و پشت سرش را نگاه کرد ، ترسی که در وجودش بود با دیدن لبخند تمسخر آمیزی که آنانیو بر لب داشت تبدیل به آرامش شد. آنتونی سرش را تکان داد و لبخند رضایت آمیزی زد
- زهرم داشت می ترکید پسر
- داشت می ترکید؟

هر دو باهم شروع به خندیدن کردند. آنانیو درحالی که به سرنگ داخل کیف نگاه می کرد گفت:
- واقعا پرفسور ملانی با خودش چی فکر کرده که از ابزار شکنجه واسه کلاس شفا بخشی استفاده میکنه
- بهتره از این حرفا نزنی ... ممکنه صداتو بشنوه!

هر دوی آن ها درحالی که سرمست در شوخی هایی بودند که درمورد پرفسور ملانی می کردند به آرامی از کلاس خارج شدند.
هر دو جلوی در ایستاده بودند و غرق در خنده بودند برای همین متوجه حضور قاقارو در انتهای راه رو نشدند. آنتونی از داخل کیفش یک موز بیرون آورد و پوستش را کند و در بی ادبانه ترین حالت ممکن پوست موز را همان جا رها کرد.
قاقارو که به شدت هار شده بود به سمت آن دو حمله ور شد ، دهانش آب افتاده بود و میخواست هرچه سریع تر یک گاز از آن ها بزند آنتونی ناگهان قاقارو را دید و غیر ارادی به سمت عقب قدم برداشت ، قدمی که برداشت همانا و لیز خوردن پایش بخاطر پوست موز همانا
آنتونی محکم به زمین خورد و قاقارو این فرصت را غنیمت شمرد و پای آنتونی را گاز گرفت
سپس که مزه تلخ گوشت آنتونی را حس کرد سریع از مهلکه گریخت
- کرفس ... کرفس ... کرفس ...

آنانیو که هاج و واج ایستاده بود با شنیدن صدای آنتونی کمی آرام شد
- ها؟ چیزی گفتی آنتونی؟ داری منو صدا میزنی؟
- میخوام کرفس بخورم ، کرفس میخوام!

چشمان آنانیو از تعجب گرد شده بود.
- ولی تو که از کرفس متنفر بودی

آنتونی خیس عرق شده بود و داشت سرش را خیلی ملایم به زمین می کوبید ، آنانیو ادامه داد:
- تو همیشه میگفتی اگه بشه یه چیز رو از روی زمین برای همیشه نابود کرد اون باید کرفس باشه
- نهههههههه

آنتونی سریع به سمت آنانیو چرخید ، چشمانش سرخ شده بود و صورتش همانند یک ابر بهاری داشت می بارید:
- من ... دلم ... کرفس می خواد ‌... بزار ... بخورمت

آنانیو که پرز هایش ریخته بود از ترس جانش فریاد زنان شروع به فرار کرد ، آنتونی هم پشت سر او با ندای کرفس کرفس دنبالش می کرد. در همین حین که کرفس داستان ما فرار می کرد یاد حرف های پرفسور ملانی افتاد ، سرنگ و محلول قرمز را از کیفش بیرون کشید باید خیلی سریع عمل می کرد برای همین فکر نکرده عملیاتش را شروع کرد محلول را به هوا پرت کرد تا مثلا حواس آنتونی را پرت کند و بعد سرنگ را هم به سمت آنتونی پرت کرد ، ولی در همین لحظه فهمید چه گندی بالا آورده است ولی دیگر خیلی دیر شده بود آنتونی هم از این فرصت استفاده کرد و آنانیو را زمین گیر کرد. آنتونی که در این مسابقه دو برنده شده بود همچون دیوانه ای شروع به خندیدن کرد ، آنانیو هم بخاطر گندی که بالا آورده مغزش گیرپاژ کرده بود.
آنتونی دهانش را باز کرد و میخواست یک گاز آبدار از آنانیو بزند که آنانیو شروع به داد زدن کرد:
نه نه نه ، صبر کن خواهش میکنم ، من مزم خیلی تلخه ... اینقدر تلخم که نگو اگه یه ذره از منو بخوری ممکنه بمیری ولی ... ولی اگه سرنگی که توی کیفت هست رو بزاری بهت بزنم باعث میشه من خوشمزه بشم

آنتونی کرفس را رها کرد و روی زمین چمباتمه زد ، داشت به حرف های آنانیو فکر می کرد.
آنانیو که خوشحال بود و فکر می کرد موفق شده است به سمت آنتونی رفت و دستش را هم به سمت کیف آنتونی دراز کرد و در همین لحظه آنتونی فریاد بلند کشید:
- نهههههه ... همین الان میخورمت!

آنتونی ، آنانیو را گرفت و دهانش را باز کرد میخواست یک گاز محکم از آنانیو بزند که از پشت سر چوبی محکم بر فرق سر آنتونی فرود آمد برای همین آنتوتی بیهوش بر روی زمین افتاد‌.
آنانیو که برای بار دوم پرز هایش فر خورده بود مرلین را شکر کرد کمی دقت کرد تا ناجی اش را بشناسد که میوکی را پشت سر آنتونی یافت.
میوکی غرور آمیز دستی به موهایش کشید و گفت:
- نیازی به تشکر نیست


میوکی دست آنانیو را گرفت و بلندش کرد ، سپس ادامه داد:
- الان باید منتظر بشینیم تا آنتونی به هوش بیاد بعد مخش رو بزنیم که تزریق رو انجام بده

آنانیو درحالی که دندان هایش را به هم می سایید
با اخم میوکی را کنار زد و محلول و سرنگ را از کیف آنتونی بیرون کشید:
- همین الان تزریق می کنیم
- اما پرفسور گفت...
- پرفسور هرچی گفته واسه خودش گفته ، این من بودم که داشت جونش رو توسط یه روانی زنجیره ای از دست میداد

و بعد محلول را به آنتونی تزریق کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 27 مرداد 1400 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دانش آموزان آمپول به دست و سراسیمه از کلاس خارج می شدند و هر یک دوان دوان به سمتی روانه می شدند تا قاقاروی کتی را پیدا کنند.
- خب خب! سوژه اول پیدا شد! حتما قاقارو تو رو گاز گرفته!
- نه لیلی! من سالمم.
- نه! تو حتما آلوده ای.
آلبوس مجبور شد با لیلی را بکشد بفراموشاند تا دست از سرش بردارد. بعد به سمت سالن غذاخوری به راه افتاد، چون بیشتر جادو آموزان به آن طرف می رفتند.
- پیداش کردم! پیداش کردم!
- همه با تعجب به لونا که تکه ای کاموای قهوه ای در دست داشت نگاه کردند و بعد به نشانه ی تاسف سری تکان دادند. همه به جز آلبوس! این رفتار لونا غیر عادی تر از بقیه رفتارهایش بود! پس آرام آرام شروع به تعقیب لونا کرد.
- هی! جلوتو نگا کن!
- ببخشید دیزی!
لونا به سمت کلاس پیشگویی می رفت که آلبوس با فریادی او را به خود آورد.
- لونا! تو آلوده شدی!
- هیچم اینطور نیست آلبوس!
- همونجا بمون و تکون نخور!
لونا متوجه شده بود که آلبوس متوجه گاز گرفته شدندش شده، پس با یک سوت چند نفر دیگر را خبر کرد.
- اوه! خودش کم بود چنتا دیگه هم اضافه شدند! اینجا دیگه جای موندن نیست!
- حملهههههه!
آلبوس بلافاصله بعد از شنیدن فرمان حمله لونا پا به فرار گزاشته بود و لشکر پنج نفره لونا دنبالش بودند. آلبوس به سمت کلاس شفابخشی میدوید و در راه از کنار جادو آموزان میگذشت، اما هیچ کس پادزهری به لونا و لشکرش تزریق نمیکرد!
- اسکورپیوس! بیا کمکم!
- چرا با خودت حرف میزنی؟!
اسکورپیوس هم مبتلا شده بود، اما جزو لشکر لونا نبود.
- قاقارو رو صدا کنین.
لونا با شنیدن این جمله سوت عجیب و غریبی زد و چند ثانیه بعد قاقارو خودش را به کلاس رساند.
- نه لونا! گوش کن. میتونم همین الان حالت رو خوب کنم.
- ساکت شو آلبوس! کلت داره هر لحظه گنده و گنده تر میشه! الانه که بترکه!
- ببین فقط باید این پادزهرو بهت بزنم و اون وقت همه چی تموم میشه!
آلبوس در حال صحبت با لونا بود و حواسش از قاقارو پرت شده بود. قاقارو ناگهان با یک پرش بلند روی آلبوس پرید و سعی کرد تا او را گاز بگیرد.
- ولم کن گوله پشمی!
آلبوس با تمام قدرت قاقارو را به کناری پرت کرد؛ سر قاقارو به گوشه ی میز خورد و بیهوش شد!
- الان نوبت شماست. بگیر که اومد!
لونا از پرتاب آمپول آلبوس جاخالی داد و آمپول به جادوآموز پشت سرش خورد و اورا نقش زمین کرد. بعد از این کار لونا سریع آلبوس را بیهوش کرد و از محل متواری شد!
.
.
.
آلبوس با صدای جیغ گوشخراش اسکور از بیهوشی درآمد و در کمال ناباوری لرد را جلوی خودش دید که قاقارو را از اسکور تحویل گرفت و بعد از آن آمپول را در دست اسکور دید و خیالش راحت شد. اما از این ناراحت بود که چرا نتوانسته بود قاقارو را خودش تحویل کتی دهد و مژدگانی بگیرد.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 مرداد 1400 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تصحیح شده

*ازتون میخوام توی یک رول دنبال قاقارو*ی فراری بگردید، اگر کسی رو گاز گرفته و اون دچار توهم خاصی شده برام توضیحش بدید.
دنبال اتفاقات خلاقانه و بامزه باشید نه صرفا قهرمان بازی.
پادزهر رو به فردی که گاز گرفته شده تزریق کنید، اگه میترسه ترسش رو توضیح بدید، قانعش کنید یا مجبورش کنید یا تشویقش کنید، خلاصه هرکاری کنید که تزریق رو قبول کنه!
یه پست پر و پیمون ازتون میخوام.
*

در اتاقی تاریک و شلوغ که در آن هرکس به طرفی می دوید جیانا به دنبال کتی می گشت چون می دانست هرجا کتی برود قاقارو هم می رود. اما در آن ازدحام این کار مشکل بود.
ناگهان فردی از کنارش به سرعت رد شد و به دنبال کتی افتاد.

-آلبوس؟! فکر کنم اون دچار توهم شده که اینجوری دنبال کتی میدوعه.این طوری نمیشه باید یه کاری کنم!

با زحمت زیاد جیانا با چوب دستیش کاری کرد که آلبوس سر جاش خشکش بزنه و چون نگه داشتن آمپول و در آوردن چوب دستی اونم همزمان خیلی سخت بود آمپول افتاد زمین و خرد و خاکشیر شد.
-ای بابا این طوری نمیشه ... ریپارو(ورد تعمیر کردن)
کتی و قار قارو از دید رس دور شدن جیانا مشتی به دیوار زد که نصف دیوار ریخت ولی بعد از این که به اعصابش مسلط شد رفت پیش آلبوس
-آلبوس خوبی؟
+وای نه! یه غول دیگه ؟ باید اینم نابود کنم!
- من غول نیستم خب... من یه تغییر شکل دهنده ام که خودمو به شکل غول درآوردم تا اونایی رو که زندانی کردن رو آزاد کنم!
+ اوه ولی میگن اونا مزه مرغ میدن!
- خب ... نگاه کن من یه دارو دارم که میتونه تو رو هم به شکل اونا دربیاره تا با کمک اون دارو تو هم بتونی بکشیشون فقط یکم طول می کشه(آمپول رو تزریق میکنه)
+ ممنون
آلبوس از حال میره و جیانا بلند میشه که دنبال قار قارو بگرده که ناگهان پروفسور گابریل در حالی که داره به در و دیوار گل می پاشه وارد میشه
- پروفسووووووووووور! شما دارین ..... چه کار می کنین؟؟؟؟؟؟
+ مگه نمیبینی؟ دارم با وایتکس همه جارو ضد عفونی می کنم!
- ولی پروفسور اون گله...
+ چی؟ نه بابا این کاملا ژله
- پروفسور یه لحظه صبر کنین من یه ... یه ... یه ... یه وسیله کاربردی دارم که باعث میشه هرگز کثیف نشین
+جداً؟؟؟؟؟
-بله
+پس چطور خودت تا حالا نزدی سر و روت پر از چرکه!
- خب.....
جیانا فقط سه راه داشت ... یا به پروفسور می گفت که اون می خواسته اول پروفسور اون رو بزنه و بعد خودش چون اون به هر حال پروفسور بود یا می تونست بدون وقفه آمپول را تزریق کنه و هیچی نگه که موجب جیغ و داد پروفسور می شد یا می تونست بی خیال پروفسور بشه و بره دنبال قارقارو
- خب راستش ......پروفسور یه لحظه بیاین جلو تا دم گوشتون بگم...
وقتی پروفسور جلو رفت جیانا با تمام زور و دقتش آمپول رو به پروفسور تزریق کرد
- اینم از این
چند دقیقه بعد
همه درمان شدن و قارقارو به دام افتاده ولی یه چیزی درست نیست
جیانا رو به رز : هر چی گشتم نتونستم جسیکا رو پیدا کنم! شاید یکی دیگه پیداش کرده باشه و درمانش کرده باشه
جیانا سایه ای رو پشت سرش حس کرد و تا رز به خودش بیاد و بهش بگه که مشکلی نیست جیانا یه زوکی به شخص ناشناس زده بود و طلسم قوی ای رو آمادس که بهش بزنه
-ای داد بیداد فکر کنم اشتباه شد

جسیکا ترینج داشت از درد دور خودش می چرخید
- بببخشید جسیکا
+ اشکال نداره ...آخ چرا زدیم؟
- فکر کردم قارقارو تو رو هم گاز گرفته
بریج به سمتشون میاد
-خدای من بیا بریم پروفسور یه نگاهی بهت بندازه
بعد از رفتن آنها جیانا و رز با هم تنها میشن
- ناخواسته تلافی کلاس پیشگویی که مجبو شدم به خاطرش کلاس رو بسابم شد ولی نمی خواستم این طوری بشه
+ اشکالی نداره راستی آلبوس رو ندیدی؟
-وایییییییییییییییییییییییییییییییییی.... یادم رفته بود وقتی بهش آمپول زدم از حال رفت و فکر کنم هنوز همون جا باشه! آخه پروفسور گابریل رو دیدم .....
چند لحظه بعد جیانا با دو از اونجا دور شد و رز رو که هاج و واج و مبهوت بهش نگاه می کرد رو تنها گذاشت، رز هم بعد از این که از شوک در اومد رفت تا دنبال اسکورپیوس بگرده
+ دارم فکر می کنم چقدر دیگه میتونم دووم بیارم
این صدای ملانی بود که از خستگی روی صندلی ولو شد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیانا ماری در 1400/5/27 14:57:54
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!