جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سالن ورزشی دياگون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: یکشنبه 26 مهر 1394 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
عقاب تیز پرواز، کاراگاه اورلا کوییرک
ماموریت اداره کاراگاهان

*****


رودلف با تعجب به هاگرید نگاه می کرد. چطور می‌شد یک کیک خور داور مسابقه باشد؟ همین طور که در حال فکر کردن بود به نتیجه‌ی عجیبی دست یافت.
- حاجی میگما... :worry:

تراورز با حرف رودلف از حالت پوکرفیس در آمده و سپس به رودلف خیره شد و او هم ادامه داد:
- نکنه اون غوله برای مسابقه‌ی بزرگترین کیک خور های جهان داور شده؟نه؟! میدونم که داری به باهوشیم فکر میکنی؛ همین باهوشیمه که ساحره ها رو جلب میکنه!

تراورز که به کلی از دوستش ناامید شده و به حالت درآمده بود. در جواب رودلف گفت:
- آخه رود مگه صدای اون خبرنگار رو نشنیدی؟

هردو تا خرخره در هزاران شک و شبهه فرو رفته بودند و منتظر این بودند که شاید هاگرید در مصاحب اش جواب تک تک سوال هایشان را بدهد. کم کم دور هاگرید خلوت شد و تنها او ماند و اورلا کوییرک. کاراگاه در حالی که با دستکش های بلند و سرمه ای رنگش بازی می‌‎کرد رو به هاگرید گفت:
- پس داور مسابقه قوی‌ترین جادوگران جهان شدی؟

هاگرید با خوشحالی سری به نشانه موافقت تکان داد و بعد از آن دو محفلی در حالی که با همدیگر خوش و بش می کردند رفتند و درافق محو شدند.

رودلف نه نتها جواب هیچ کدام از سوال هایش را نگرفته بود بلکه سوالی دیگر به سوال هایش اضافه شده بود.
- حاجی ترا...

تراورز باز هم از حالت پوکرفیس درآمده و این دفعه با چهره ای طلبکارآمیز به رودلف خیره شد. رودلف هم پس از نگاه دوستش، آب دهانش را قورت داد و ادامه داد:
- نکنه اون غوله برا جلب ساحره ها داور شده؟ :worry:

تراوز این دفعه سری به این شکل تکان داد و ناگهان چهره اش تغییر کرد.
- یا باز تمرین می‌کنی یا پاتایا بی پاتایا!

رودلف که تازه داشت نفسی تازه میکرد دوباره هالتر را برداشت.
_ عک...دوع...سعح...چوعهار...پعن...

خانه ریدل

بلاتریکس جلوی اربابش ایستاده و به چشمان مار مانند تنها سرورش خیره شده بود. ولدمورت لبخند شینطنت باری زد و گفت:
- برامون معجون مرکب پیچیده بیار؛ همین طور برا خودت! ما باید برای تماشای مسابقه به ورزشگاه بریم.

بلاتریکس هم لبخندی شرارت بارتر از اربابش زد و از آن جا دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/7/26 20:31:58
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/7/26 20:34:46
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/7/26 20:41:23
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/7/26 21:49:58
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: چهارشنبه 22 بهمن 1393 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
باشگاه بدنسازی برادران ظفرپور به جز توحید
باشگاه بسیار لوکس،شیک و خفنگ بود و یکسری آهنگ های خفنگ هم داشت. ترا و رود به سمت هارتل رفتند.در وسیله کناری یک شخص مرموز به آنها نگاه می کرد.
هرچند که دوز و کلک در کار رود نبود اما تراورز،برای محکم کاری در حال نظارت به رودولف بود.
-عیک،عو،عع،...چعارررر...هه هه هه هه... پنع
-حاجی یادت باشه یه اسم برای تیم انتخاب کنیم.من مربی تو هم بازیکن...
-عیع...ععف...عوزوده.

چشم های تراورز گشاد شده و دستانش به سمت خرخره رود حمله ور شد...
-حمال.آدم نمیشی،این چه طرز شمردنه؟باید 100 تا بزنی.
-نمیتونم جون تو .
-پاتایا .
-باشه باشه!
-از اول شروع کن بشمر .
-نههههه.
-پاتایا .
-عیک،عو،عععع کیک .
-چی کیکم میخوای؟بزنم دو شقط کنم با سلاح خودت؟

رودولف هارتل را زمین گذاشت،نفس عمیقی کشید و در حالی که به توده ای از جمعیت اشاره می کرد به ترا گفت:
-حاجی نیگا کن اونجارو...

سپس هر دو نگاه هایشان را به سمت منشأ تعجبات رود بردند.فردی عظیم الجسه در حالی که لبخند می زد، با خبرنگاران مصاحبه می کرد.
-بله در خدمت داور بین المللی مسابقات قوی ترین جادوگران جهان هستیم.جناب آقای روبیوس هاگرید!

خانه ی ریدل ها
شخص مرموز تعظیم کرد.ولدمورت لبخندی زد و گفت:
-چه خبری برامون آوردی؟
-قربان اونا دارن خودشونو برای مسابقه قوی ترین جادوگران جهان آماده میکنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: چهارشنبه 22 بهمن 1393 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی بعد از اینکه تراورز با زور زدن تونست ردولف را از فکر های عاشقانه در بیاورد هردو به سمت کوچه دیاگون شتافتند تا ببینند ماجرای مسابقه چیه....

-حاجی ببین اونجا پر از ادمه بریم ببینیم چه خبره شاید مال مسابقه باشه..

و تراورز دست ردولف را گرفت و به سوی جمعیت عظیم مردم که در مقابل مغازه ای تجمع کرده بودند رفتند.با فشار توانستند از میان مردم عبور کنند.و سر انجام به مقابل مغازه رسیدند اعلامیه ی بزرگی به اندازه ی برگه یA3 به چشم می خورد که با حروف طلایی براقی نوشته بود...

نقل قول:
اطلاعیه اطلاعیه

مسابقه ی کی قوی تره
با حضور قوی ترین افراد جهان جادوگری
مشا هم اگر می توانید شرکت کنید
جایزه ی مسابقه....


حاجی تراورز چند بار اطلاعیه را خواند و هر باری که می خواند لبخند عظیم تری بروی لب هایش می نشست.به سمت ردولف بازگشت تا بهش مژده دهد اما ردولف در حال چشم چرونی بود.

-ردولف؟
-چیه حاجی؟
-میشه دو دقیقه چشم از این ساحره ها بر داری؟
-اخه حاجی لامصب خیلی خوشملن...

تراورز برای اینکه بتواند خود را کنترل کند تا وسط ان جمع داد و بی داد نکنه بار دیگر دست ردولف را گرفت و به راه افتاد...

فلش بک اول


لرد از پنجره بیرون را نگاه می کرد و به بلا که پشتش ایستاده بود گفت :

-ردولف و تراورز کجان؟خیلی وقته ازشون خبری نیست...فکر نمی کردم بیرون شدنشون توسط من انقدر بی اهمیت باشه...
-ارباب ولشون کنین .بهتر که انداختینشون بیرون اونا لیاقت شما را ندارند سرورم
-درست می گوی لیاقت نداشتند..

و با قدم های ارام از پنجره فاصله گرفت و با گشتن از مقابل بلا به سمت جایگاه حاکمیت خود حرکت کرد.

فلش بک دوم

-حاجی ردولف ببین باشگاه ورزشیه ی خوبیه .
-ساحره داره که خوبه؟
-ساحره نداره اما اگر می خوای بری جزیره ی جادویی پاتایا باید بری و اونجا خوب روی بدنت کار کنی.

و ردولف را که دوباره در فکر های عاشقانه ی جزیره ی جادویی پاتایا سیر می کرد را با فرمت
به داخل باشگاه هدایت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1393/11/22 20:16:27
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1393 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

_عک...دوع...سعح...چوعهار...پعن...چیز...صد و عف...صد و عشت!
_حاجی؟! الان پنج بودی؟!چه جوری شد صد وهشت؟!

رودولف شاخه درختی که در دو طرف اون یک لاستیک ماشین گذاشته بود و از اون به عنوان هالتر استفاده میکرد رو زمین گذاشت و به طرف تراورز که به نرده های خونه ریدل تکیه داده بود رفت و گفت:
_خب...مگه ندیدی اون ساحره با کمالاته رو که از جلوی خونه رد شد؟! گفتم ببینه به زور دارم تازه هشت تا میزنم ضایع است...واسه همین پریدم به صد و هفت!

تراورز سرش رو بالا گرفت و نگاهی به رودولف کرد...براش عجیب بود که رودولف چقدر بیخیال از اینکه لرد اون رو از خونه بیرون کرده،داره ورزش و چشم چرونی میکنه!
_ببینم رودولف...تو چیکار کردی الان مدت هاست لرد اجازه نداده بری توی ساختمون؟!
_هوووم...نمیدونم...یادم نمیاد....فکر کنم چون ریشام رو زدم!ولی خب...مهم نیست...این پایین هیجان انگیز تره...حالا تو هم عادت میکنی!
_منظورت چیه که عادت میکنم حاجی؟!یعنی قرار نیست حالا حالا ها برگردم توی خونه ریدل؟!:worry:
_نمیدونم حالا...چیکار کردی مگه؟!
_ارباب ماموریت داده بود که یکم سکه تهیه کنم...ولی نتونستم...به هرکی رو انداختم بی مروت ها هیچ کی هیچی بهم نداد...تو این دوره زمونه دیگه هیچکی مرام و معرفت نداره حاجی...حاجی؟! حاج رودولف میشنوی چی دارم میگم؟!
_آره...عفت...آره...عش...گفتی...نح...چیز...دً...چی گفتی؟!یاعدً!

تراورز سرش رو به نشونه تاسف به حال خودش تکون داد و نگاهی به رودولف که دوباره با شاخه درخت در حال ورزش کردن بود کرد.
تراورزهمینطور که به رودولف زل زده بود فکری به ذهنش رسید...
_هی حاجی؟!مرلین وکیلی هیکلت ردیفه ها!

رودولف با تعجب به تراورز نگاه کرد...بعد از چند ثانیه که فهمید تراورز این حرف رو به شوخی نگفته بود،گفت:
_حاج تراورز! از تو توقع نداشتم!داشتیم؟!من درسته که میگم به همه علاقه دارم ولی خب منظورم همه ی ساحره هاست!
_نه حاجی!نه...منظورم رو نگرفتی...میخواستم بگم که واقعا ورزشکاری...فکر نکردی تا حالا از این هیکل و ورزش پول دربیاری؟!
_نه...مگه میشه از این راه پول دراورد؟!
_خب...راستش من یه چند روز که پیش توی دیاگون داشتم قیمت گونی برنجی میگرفتم،چشمم خورد به یه اعلامیه که فرخوان داده بودن ورزشکار ها بیان و توی یه مسابقه که در سالن ورزشی دیاگون برگزار میشه شرکت کنن...جایزه نقدی برنده مسابقات هم دقیقا همون اندازهای هست که من باید برای ارباب میبردم حاجی!
_ببین حاجی اصولا به نظرم پول در مقایسه با بعضی چیزها در زندگی از اهمیت کمتری بخورداره!
_حاجی...نذاشتی که کامل بگم...جایزه نقدیش رو که من میبرم! اون بحثش جداست...در کنار اون یه جایزه معنوی هم دارن...برنده مسابقات به یک سفر عشق و حالی به مقصد شهر جادویی پاتایا در کشور جادویی تایلند فرستاده خواهد شد...فکر نکنم نیاز باشه از ساحره های مشتی پاتایا چیزی واست تعریف کنم حاجی...درسته؟!

رودولف به محض شنیدن کلمه جادویی پاتایا چشمهاش گشاد شد و لبخند حجیمی بر لبش نشت...و این برای تراورز به این معنی بود که رودولف در این مسابقات شرکت خواهد کرد...
اما تراوز در این فکر بود که شرکت در مسابقه کافی نیست...اون باید هر طوری که شده کاری بکنه رودولف برنده اون مسابقات بشه...هر طوری که شده...حتی با تقلب یا کشتن رقیب های رودولف! تراورز باید جایزه نقدی اون مسابقات رو میگرفت...
_خب حاج رودولف...پس آماده شو بریم ببینم داستان چیه...اصلا بریم ببینم مسابقات چی هست...چه جوری برگزار میشه...حاج رودولف؟!حاجی؟!حاج رودولف؟!کجا سیر میکنی؟!
رودولف طبیعتا جیزی نمیشند...ذهن رودولف حالا فقط معطوف پاتایا بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/11/22 0:01:53
Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1390 01:45
نمایش جزئیات
آفلاین
گوگل



-سووووت

-جردن جلو میره و گل!
چه گلی میزنه این بازیکن.


لی توپ را کنج دروازه می کوبه سدریک نمی تونه بگیره.همه اوباش روی لی پرن.

-سووووت

نیمه اول تمام میشه و بازیکنان به رختکن میرن.

رختن اوباش

-خیلی خوب بازی کردید.باریک.

اوباش::clab:

رختکن کارگاهان

-این چه طرز بازیه!سدریک خیلی بد بازی کردیها!

کارگاهان::sorry:

-سووووت

-با سوت داور بازی شروع میشه!

ناگهان تصویر کوچک میشه و در کنار گوینده اخبار قرا میگیره.

-و اما در ادامه بازی سیریوس از ضربه ازادی که بدست امد توانست گل تساوی را به ثمر برساند و بازی رابه پنالتی ها بکشاند.

دوباره تصویر بزرگ میشه و عکس گلرت میاد که می خواد گل رو بزنه.که ناگهان ناظر بازی میاد و میگه:
-مگه سدریک کارتقرمز نگرفت؟

ملت بازییکن با سر موافقت خور اعلام کردند.

پس چرا گل خورد؟به همین گل اوباش حساب نیست و کارگاهان برنده میشن

به این ترتیب کاراگاهان بازی رو بردند.


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Modir look at that ticket
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it

I’m ANGRY and I know it


تصویر تغییر اندازه داده شده

Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مرداد 1390 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای گزارشگر:
ـ بله همونطور که میدونین شیر یا خط کردن، قرار شد اوباش بازی رو شروع کنه. اینم کاپیتان تیم، گلرت، که داره به سمت دروازه ی کاراگاهان میره. به پرسیوال دامبلدور پاس میده... اوه نه اون توپو از دست میده... حالا سدریک دیگوری با سرعت هر چه تمام تر به سمت دروازه ی اوباش میره... اما... خطا ... خطائه... لی جردن با زیرپایی که برای سدریک گرفت یه کارت زرد دریافت کرد.
در زمین:
سدریک نقشه زمین شده بود و ساق پایش را گرفته و از درد ناله میکرد. سریوس و داور بالای سر او بودند. تیم پزشکی فوری سر رسید و پس از معاینه گفتند که سردیک فقط یه کبودی ساده داره و میتونه به بازی ادامه بده.
گزارشگر:
ـ دوباره بازی به جریان میوفته. سیریوس توپ به پا به طرف رز ویزلی میره. رز حالت دفاعی به خودش گرفته. (باهیجان زیاد) سریوس جلو میره... با دروازه فاصله ی چندانی نداره. آقای الیوندر از گوشه ی زمین علامت می ده که سریوس بهش پاس بده اما... سریوس اینکارو نمی کنه و با یک حرکت سرع توپ رو شوت میکنه... چه اتفاقی توی زمین افتاده؟ داور سوت زده... درسته ... درسته آفساید بود...
در زمین:
آقای الیوندر با خشم به سمت داور رفت. و فریاد زد:
ـ هیچ معلومه چتونه؟ کجای این آفساید بود؟
داورد که همچنان دستش دور 50 گالیونی بود که از گلرت گرفته بود گفت:
ـ من داورم یا شما؟ آفساید بود. بهتره دیگه اعتراض نکنید چون ممکنه بهتون کارت زرد بدم.
بازی ادامه پیدا کرد.
گزارشگر:
ـ این پرسیوال دامبلدوره که داره با سرعت به سمت گودریک میره. سدریک دیگوری سعی میکنه توپ رو از پرسیوال بگیره... اوه خدای من! ... پرسیوال افتاد... داور سوت میزنه... خطا!... اونم در چه ناحیه ایی... سدریک به سمت داور میره. مثل اینکه خیلی شاکیه! لی جردن از پرسیوال دفاع میکنه... داور دوباره سوت میزنه و به خاطر اعتراض سدریک به اون کارت قرمز میده. حالا همه ی تیم کاراگاهان شاکی هستن.
در زمین:
سریوس سر داور فریاد زد:
ـ شما امروز چتون شده؟ اون پرسیوال احمق داره نقش بازی میکنه! شما چه داوری هستین؟
داور دوباره سوت زد.
پنالتی!
***
نتیجه ی این پنالتی چه خواهد بود؟ به نفع اوباش یا به ضرر آنها؟ همه ی اینها به نفر بعدی بستگی دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هری پاتر و سنگ جادو
هری پاتر و تالار اسرار
هری پاتر و زندانی آزکابان
هری پاتر و ج
Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: یکشنبه 9 مرداد 1390 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
داور پس از ثبت نتایج به دست آمده گفت:
- مسابقه بعدی فوتسال هست که فردا راس ساعت 11 صبح برگزار میشه.

سپس اعضای هر دو گروه را فراخواند تا طریقه انجام بازی را به آنها یاد بدهد.

مرکز گروه اوباش

گلرت به وسیله جادو یک زمین فوتسال فراهم کرده بود و در حال آموزش تاکتیک های بازی به اعضای تیم خود بود.
-... پس وقتی تیم حریف توپ رو از دست داد، سریعا" می ریم برای ضد حمله. در موقعیت های تک به تک هم اگر دیدید زاویه بسته است، یا پاس به بیرون بدید یا محکم شوت بزنید چش و چال و دل و روده دروازه بان رو بیارین پایین! الان خوب متوجه شدین؟

جماعت: بله!

- پس برین فعلا" با هم پاسکاری کنین.

زمین تمرینات دفتر فرماندهی

سیریوس نیز مانند گلرت بخشی از زمین را با جادو به صورت زمین فوتسال در آورده بود. او که تاکتیک ها را زودتر آموزش داده بود در حال انجام کار های عملی بود.

گودریک درون دروازه ایستاده بود. سدریک و آقای الیواندر در حال پاسکاری بودند تا به او گل بزنند و سیریوس نیز نقش مدافع را بازی می کرد.

- ماشالا سدریک، اگر توی بازی فردا هم همینطور از قدرت دریبلت استفاده کنی کارشون تمومه. تمرین دیگه بسه. برید یه دوش بگیرید بعدشم بخوابید تا برای فردا انرژی داشته باشید.
گودریک نزد سیریوس آمد و گفت:
- من از ناحیه ربات صلیبی پای چپم احساس کشیدگی می کنم.

- اون کشاله است که کش میاد. ربات صلیبی دچار پارگی میشه. حالا عیبی نداره. برو پیش شفابخش تیم یک معجونی چیزی بهت بده.


فردا، سالن ورزشی دیاگون

- سووووووووووووووت!

داور در سوت خودش دمید و کاپیتان های دو تیم را فراخواند.
- بازی در دو نیمه سی دقیقه ای برگزار میشه. تعویضی هم در کار نیست. جوان مردانه بازی کنید.

در پایان صحبت های داور گلرت و سیریوس با هم دست دادند و نزد اعضای تیم خود رفتند.

(از این قسمت به بعد صدای گزارشگر پخش میشه (خیابانی ))

- به نام مرلین، پاسدار حرمت خون شهیدان نبرد هاگوارتز بازی بین تیم های کاراگاهان و اوباش در حالی برگزار میشه که جادوگران طرفدار بازی های ماگلی ورزشگاه رو پر کردن. در تیم اوباش رز ویزلی درون دروازه قرار گرفته، گلرت گریندل والد، لی جردن و پرسیوال دامبلدور سایر بازیکنان تیم رو تشکیل می دن.
اما در طرف دیگر گودریک گریفندور سنگربان تیم کاراگاهان هست، سیریوس بلک، سدریک دیگوری و آقای الیواندر نیز دیگر بازیکنان تیم هستن. قاعده این بازی این است که در دفاع همگی دفاع می کنند و در حمله همه بجز دروازه بان به سوی دروازه حریف پیش میرن...


-... سووووووووووووووووت...

-... اینجا هم دارو سوت شروع بازی رو به صدا در میاره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سيريوس بلك در 1390/5/9 20:54:13
ویرایش شده توسط سيريوس بلك در 1390/5/9 20:55:57
ویرایش شده توسط سيريوس بلك در 1390/5/9 20:57:23
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: یکشنبه 9 مرداد 1390 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
اوباش و کاراگاهان به سمت محل برگزاری مسابقه حر کت می کردند که ناگهان پیشخدمت سالن (که به نظر همه اشنا می امد)جلویشان را گرفت و یک میلک شیک کدو حلوایی به دست لی داد. و پس از گرفتن 100 گالیون انعام به راه خود ادامه داد. .

سیریوس و گلرت که شک کرده بودند نگاه هایی چپ چپ نسار لی می کردند.اما لی به طور مخفیانه به هر کدام چشمکی زد.

گلرت:

سیریوس:

وقتی محوطه رسیدند صاحب سالن از رهبران دو گروه که کسی را به عنوان بازیکن انتخاب کنند.گلرت پیشدستی کرد و لی را به عنوان بازیکن انتخاب کرد.

سیریوس که از این انتخواب چندان خوشش نیامده بود گودریک را به عنوان بازیکن انتخواب کرد.

داور برای صدمین بار گفت که مسابقه در 3 مرحله انجام می شود و گفت که هر کس زودتر به عدد 3 برسد بازی را برده است.

اندر مغز لی:

سیریوس:

گلرت:

اوباشیون:

کاراگاهان:

سدریک:

لی:

لی که بعد از خوردن عرق ( گول منگولی)افکار همه برایش نمایان می شد از بس همه فکر می کردند سردرد گرفت و از هوش رفت.
به این ترتیب مرحله اول را اوباش واگذار کردند

گلرت:

سیریوس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Modir look at that ticket
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it

I’m ANGRY and I know it


تصویر تغییر اندازه داده شده

Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: یکشنبه 9 مرداد 1390 04:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک به دنبال دیگر کارآگاهان راه افتاد. سیریوس وقتی سدریک را در گروه خودش دید چشمکی برای او زد و سدریک هم در جواب لبخندی زد و وارد رختکن شد.

در رختکن کارآگاهان

بعد از گذشت پانزده دقیقه همه کارآگاهان لباس های خود را پوشیده بودند و بر روی نیمکت های سفید رنگی نشسته بودند. سیریوس از روی نیمکت بلند شد و گفت: « بچه ها ما باید این مسابقه ها را ببریم نه برای پول بلکه برای اینکه آبرومون نره. پس همه تا جایی که میتونند تلاش کنند. »

ملت کارآگاه دستی برای سیریوس زدند و یک صدا گفتند: « ایول ایول داش سیریوس و ایول »

در رختکن اوباش

بعد از گذشت پنج دقیقه اوباش لباس های ورزشی خود را پوشیده بودند و بر روی زمین نشسته بودند. گلرت از روی مبل بزرگی که فقط خودش روی آن نشسته بود بلند نشد ( ) و گفت: « خوب گوشاتون را باز کنید که بفهمی بهتون چی میگم. ما باید برنده شیم چون که بوجه داره تموم میشه. اگر هم برنده نشیم باید دوشیفته کار کنید. شیر فهم شد؟ »

ملت اوباش که از لحن صحبت کردن گلرت خیلی راضی بودند ( ) سرشان را به نشانه مواقت و البته ترس تکان دادند.


بعد از گذشت لحظاتی صاحب سالن در هر دو رختکن را زد. گلرت از رختکن سمت راست وارد سالن شد و در کنارش سیریوس هم وارد سالن شد. پشت سر آن دو هم گروهشان یکی یکی بیرون می آمدند و با نفر بغلی شان دست می دادند. وقتی که همه از رختکن ها بیرون آمدند مرد صاحب سالن شروع به صحبت کرد: « مسابقه اول سنگ کاغذ قیچی هست. »

ملت:

مرد که دیده بود اینها از این بازی هیچی نمی دانند شروع کرد به توضیح دادن قوانین بازی.

ملت بعد بعد از تضیحات فراوان صاحب سالن کمی بیشتر با بازی آشنا شده بودند و دست کم می توانستند بازی کنند. صاحب سالن در ادامه توضیحاتش گفت: « برید اون جا برای بر گذاری مسابقه. » و دستش را به سالنی کوچک اشاره کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: شنبه 8 مرداد 1390 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا صبح - جلوی سالن

خورشید تازه طلوع کرده بود و اشعه های پر قدرتش را بر سنگ فرش های کوچه ی دیاگون می تاباند. مغازه دار ها در حال باز کردن مغازه های خود بودند و سر وصدا ایجاد کرده بودند. مغازه شوخی فرد و جرج هم در حال باز شد بود و چهره ی جرج جلوی در مغازه دیده می شد که در حال نصب کردن چیزی بر سر در مغازه بود.

اما در این میان تعدادی جلوی ساختمان بزرگی ایستاده بودند. انگار دو گروه بودند و از هم فاصله داشتند اما دو نفر از آنها در بین آنها ایستاده بودند. بالاخره بعد از گذشتن مدتی ، مردی به سمت آنها آمد و بعد از احوال پرسی با آنها گفت: « خب خوشحالم که اومدین ... بفرمایید »

مرد این را گفت و به طرف در ساختمان بزرگ رفت و آن را باز کرد و وارد شد. پشت او تمام افرادی که در آنجا ایستاده بودند ، همزمان وارد شدند که باعث شد دو نفر جلویی که می خواستند وارد شوند ، گیر کنند.

سیریوس: « گلرت ... بهت هشدار می دم ... برو کنار »

گلرت: « ئه ... خب چرا تو کنار نمی ری؟ »

در همین حین نیرویی از پشت هم بر آن دو وارد شد که باعث شد در بشکند و همه آنها که می خواستند وارد بشوند ، وارد شوند اما به شکلی کاملا بی ادبانه!

صاحب ساختمان صدای شکستن در را نشنیده بود و به طرف دفتر سالن رفته بود. افرادی که در را شکسته بودند هم ، در را با جادو تعمیر کردند و دنبال مرد وارد دفتر شدند.

مرد صاحب سالن: « خب مسابقه سه مرحله هست که یکیش امروز و دیگری فردا و آخری هم پس فرداست ... هر کدام بتواند دو مرحله را ببرد ، برنده 200 گالیون خواهد بود. »

مرد بعد از مکث و نوشیدن یک چای که توسط آبدارچی که به نظر سیریوس خیلی اشنا بود ، آورده شده بود ، بار دیگر ادامه داد: « خب مسابقه ی اول تا چند ساعت بعد شروع میشه ... بهتره آماده بشین »

تمام افرادی که داخل دفتر بودند بعد از شنیدن آخرین کلمه مرد ، خارج شدند و تبدیل به دو دسته شدند و هر دسته به یک طرف سالن رفت و شروع به پوشیدن لباس های ورزشی کردند اما در این میان دو نفر همینطوری مات و مبهوت ایستاده بودند.

سدریک: « خب کدوم طرف بریم؟ »

لی جردن در حالی که با انگشت اشاره اش یک بار اینطرف را نشان می داد و یک بار طرف دیگر را ، در زبان زمزمه می کرد: « 10 ... 20 .... 30 ...40 .... »

لی که شمارشش تمام شده بود ، به طرف راست رفت و سدریک هم هنوز مات مانده بود ، ناخوداگاه به طرف مقابل رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/5/8 21:20:04
تصویر تغییر اندازه داده شده