-ا...ا...ارباب!چرا اینجوری؟

ارباب از طرز حرف زدن کریس فهمید یه اتفاقایی افتاده!
-چیزی کریس؟چرا اینجوری با ما حرف میزنی؟
-نه!...چیزی نشده!
-چرا یه طرف دیگه رو نگاه میکنی؟ما رو نگاه کن!

کریس از خجالت قرمز شد!
-نه!چیزی نشده ارباب!

-نه!مثل اینکه یه چیزی شده!

-چی شده ارباب؟
ارباب که خشمگین تر از قبل شده بود گفت:
-کرییییییییییییس!من باید بگم یا تو؟

کریس دوبرابر عصبانیت ارباب، ترسیده بود، عین بید میلرزید!
-ا...ا...ارباب!به این وزیر تازه واردتون رحم کنین!
-ما تا ندونیم چه خبره ازت نمی گذریم!بگو چه خبره وگرنه...
کریس درحالی که دندوناش به هم میخورد یاد داستان مرگ لیلی اونز پاتر افتاد و فهمید که اگه همه چیزو نگه مثل اون میشه!ارباب به خواطر خودش از قولی که به خدمتکار وفادارش داد، میگذره.پس از اون و وزارتش هم میگذشت!
پس، یه نفس عمیق کشید و گفت:
-ارباب!...
ولی خیلی زود نا امید شد!ولی این ناامیدی هیچ فایده ای دربرار صدا کردن ارباب و شنیدنش توسط ارباب و گفتن:چته !همراه با خشم ارباب نداشت!
ارباب درحالی که کریس رو از اعماق فکرش بیرون میاورد گفت:
-کریس از فکر کردن به وزارت و اینجور فکرا بیا بیرون!حال و حوصلهی فکر کردن شماهارو دیگه نداریم!
-خب...ارباب!من دیگه نمیدونم چیکار کنم!بیاین تا سر مبارکو بشوریم!
ولی کریس همچنان داشت به کله ارباب و گندی که بالا آورد و قرار بود زود توسط یه مرگخوار بی خبر برملا بشه فکر میکرد!و با خودش میگفت:
-این چه فکرای مزخرفیه که من دارم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


و به پشت روی زمین افتاد.




پیدا کرده بودند .