پرواز - دوست - زیبا - اسنیچ - آبی - عجله - جارو - طلایی - دور - محکم
چرا اینجا هستم ؟ چون دوست دارم پرواز کنم . عجله ای برای گرفتن اسنیچ طلایی ندارم ، چرا که با گرفتن آن پرواز آزادانه در آسمان آبی و بر فراز هاگوارتز به پایان خواهد رسید .
دستانم را دور دسته جارو محکم می کنم که درصورت لزوم ، به سمت اسنیچ شیرجه بزنم . ولی تنها زمانی این کار را خواهم کرد که ناچار باشم .
تنها زمانی که حریف ، اسنیچ را دیده باشد و بخواهد زیبایی پیروزی را از من دریغ بدارد .
خیلی قشنگ بود...! خیلی! با بسی خوشحالی تایید میشه!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

پرواز - دوست - زیبا - اسنیچ - آبی - عجله - جارو - طلایی - دور - محکم
_____________
هري تا جايي كه ميتوانست روي جارو خم شده بود و دستش را براي گرفتن اسنيچ دراز كرده بود ، انگشتانش كمتر از چند سانتيمتر با گوي طلايي رنگ فاصله داشتند كه ناگهان ..
بلاجر قهوه اي رنگي محكم به دستش برخورد كرد و تعادل او را به هم زد ، هري پس از چند بار متوالي چرخيدن به دور خودش روي زمين سقوط كرد.
دوستانش با عجله فرود امدند و دور او حلقه زدند ،در همين لحظه فرياد شادي مالفوي به گوش رسيد معلوم بود كه اسنيچ را گرفته است ، هري نگاه شرمگينانه اي به دوستانش انداخت و بعد از زور درد اسمان آبي و زيبا در سياهي چشمانش گم شد و از هوش رفت.
سلام....تایید شد! کارگاه نمایشنامه نویسی در انتظار شماست!
_____________
هري تا جايي كه ميتوانست روي جارو خم شده بود و دستش را براي گرفتن اسنيچ دراز كرده بود ، انگشتانش كمتر از چند سانتيمتر با گوي طلايي رنگ فاصله داشتند كه ناگهان ..
بلاجر قهوه اي رنگي محكم به دستش برخورد كرد و تعادل او را به هم زد ، هري پس از چند بار متوالي چرخيدن به دور خودش روي زمين سقوط كرد.
دوستانش با عجله فرود امدند و دور او حلقه زدند ،در همين لحظه فرياد شادي مالفوي به گوش رسيد معلوم بود كه اسنيچ را گرفته است ، هري نگاه شرمگينانه اي به دوستانش انداخت و بعد از زور درد اسمان آبي و زيبا در سياهي چشمانش گم شد و از هوش رفت.
سلام....تایید شد! کارگاه نمایشنامه نویسی در انتظار شماست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط hary1234 در 1387/7/9 16:34:23
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/7/9 22:54:10
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/7/9 22:54:10
قصه هاي بيدل آوازه خوان ، نوشته شده توسط رولينگ
جزئیات کاربر

کلمات جدید:
پرواز - دوست - زیبا - اسنیچ - آبی - عجله - جارو - طلایی - دور - محکم
1) از ده کلمه ای که تعیین شده حداقل 7 تا باید در داستان به کار بره!
2) کلماتی که تعیین شدن رو لطفا در نوشته تون رنگی کنید....میتونید هم نکنید اما این به ما کمک می کنه که راحت تر پستتون رو بخونیم و تایید کنیم...
3)میتونید از یه کلمه به شکلهای مختلفش استفاده کنید...مثلا: حرکت: (حرکتی - حرکت کردم - پر حرکت) یا دلم می خواست: (دلت می خواست- دلش خواسته بود)
4) اینجا محلی برای ورود به ایفای نقشه...پست های زیبای شما اینجا خونده می شن و اگه تایید شدید( که زیر پستتون با رنگ سبز نوشته میشه) میرید به مرحله بعد....یعنی کارگاه نمایشنامه نویسی!
5) اعضای ایفای نقش هم می تونن اینجا پست بزنن...اینجا یه تاپیک آزاد برای همه ست...برای پستهای ایفای نقشی ها هم جا داره!
6) لطفا از نوشتن پست غیر اخلاقی یا دارای توهین پرهیز کنید...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
جزئیات کاربر

جشن – خوشحالي – اميد – انرژي – استراحت – دوست – چوب جادو – سر و صدا – پيروزي – هاگوارتز
بعد از پیروزی در هاگوارتز از خوشحالی جشن و سر و صدایی راه افتاد که هر کسی می شنید انرژی می گرفت و با امید دوستی با گریفی ها به طرف آنها می آمدند
شما که تو ایفای نقش هستی....
بعد از پیروزی در هاگوارتز از خوشحالی جشن و سر و صدایی راه افتاد که هر کسی می شنید انرژی می گرفت و با امید دوستی با گریفی ها به طرف آنها می آمدند
شما که تو ایفای نقش هستی....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/7/2 16:03:40
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/7/2 16:10:37
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/7/2 16:10:37
دارنده یه صد آفرین و یه ده آفرین تو انشاء از تدی


جشن – خوشحالي – اميد – انرژي – استراحت – دوست – چوب جادو – سر و صدا – پيروزي – هاگوارتز
سر و صدا هاي پيروزي از همه جا به گوش ميرسيد. اين همه اميد و انرژي بعد از جنگ سختي كه داشتند دور از باور بود.
- اين همه خوشحالي رو تا حالا توي هاگوارتز نديده بودم هري! هي! تو چته؟!
- من خسته ام لونا!
- منم اگه جاي تو بودم نياز به يه كم استراحت داشتم؛ اگه بخواي ميتونم حواسشون رو پرت كنم.
- خيلي ممنونم لونا؛ و با لحني پر افسوس گفت: تو دوست خيلي خوبي هستي...
لونا لبخندي زد و رو به جمعيت كرد و گفت:
- گراوپ رو نيگا كنيد، اون كه توي دستشه شبيه چوب جادو ي تاناكودارها
نيست؟
هري درحالي كه شنل نامرئي اش رو روي سرش ميكشيد به سمت رون و هرميون رفت و كنارشون نشست و گفت: بهتر نيست جشن رو به عهده ي بقيه بذاريد؟ من نياز دارم كه كنارم باشيد؛ آن دو بي هيچ حرفي بلند شدند و، همراهش رفتند...
خوب و قشنگ بود اما سوژه اش خیلی خیلی شبیه قسمتهای آخر کتاب هفت بود....سوژه های خودساخته ای که سعی کنیم بنویسیم همیشه قشنگترن!
ممنون از پستت...تایید شد!
سر و صدا هاي پيروزي از همه جا به گوش ميرسيد. اين همه اميد و انرژي بعد از جنگ سختي كه داشتند دور از باور بود.
- اين همه خوشحالي رو تا حالا توي هاگوارتز نديده بودم هري! هي! تو چته؟!
- من خسته ام لونا!
- منم اگه جاي تو بودم نياز به يه كم استراحت داشتم؛ اگه بخواي ميتونم حواسشون رو پرت كنم.
- خيلي ممنونم لونا؛ و با لحني پر افسوس گفت: تو دوست خيلي خوبي هستي...
لونا لبخندي زد و رو به جمعيت كرد و گفت:
- گراوپ رو نيگا كنيد، اون كه توي دستشه شبيه چوب جادو ي تاناكودارها
نيست؟هري درحالي كه شنل نامرئي اش رو روي سرش ميكشيد به سمت رون و هرميون رفت و كنارشون نشست و گفت: بهتر نيست جشن رو به عهده ي بقيه بذاريد؟ من نياز دارم كه كنارم باشيد؛ آن دو بي هيچ حرفي بلند شدند و، همراهش رفتند...
خوب و قشنگ بود اما سوژه اش خیلی خیلی شبیه قسمتهای آخر کتاب هفت بود....سوژه های خودساخته ای که سعی کنیم بنویسیم همیشه قشنگترن!
ممنون از پستت...تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/7/2 15:56:57
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/06/27
آخرین ورود: سهشنبه 31 مرداد 1396 11:06
از: قلمروی فراموش شدگان !
پستها:
395

جشن - خوشحالی - امید - انرژی - استراحت - دوست - چوب جادو - سر و صدا - پیروزی - هاگوارت
هری پس از پایان جشن پایان سال به سمت ورودی خوابگاه گریفندورد در حرکت بود .
بانوی چاق با دوستش که در تابلوی مجاورش زندگی میکرد در حال صحبت در مورد روزی بود که سیریوس تابلوی او رو با شمشیری که 3 متر طول داشت دریده بود .
-زلمبو زیمبو .
بعد از گفتن اسم رمز بانوی چاق گفت اگه یه کم ادب داشتی میونه حرفم نمیپریدی و سپس تابلویش را به سمت داخل چرخاند و هری وارد شد .
سالن در تاریکی بود و فقط نور آتش شومینه بر روی دسته های مبل که روبروی اتش بود سوسو میزد در همین حین بود که ناگهان هری احساس کرد دو دست او را از زمین بلند میکنند .
-سلام هری .
هری که آن صدارو رو شناخته بود گفت :
-اِ...اِ..منو بزار پایین جرج .
-نمیشه .
سپس چراغها روشن شد و هری تمام دانش آموزان خوابگاه رو دید که به سمتش حمله ور شدن و او را به بالای سرشان گرفتن . هرکس چیزی میگفت و چون سروصدا زیاد بود هری صدای انها رو به طور واضح نمیشنید که میگفتند :
-هری چطور باسیلیسکو کشتی ؟
-اونجا چه اتفاقی افتاد ؟
بعد از اینکه دانش آموزان هری را از روی سرشان پایین آوردند او رون رو دید که در گوشه ای از سالن برای دانش اموزان سال اولی تعریف میکرد که چطور با لاکهارت دویل کرده و حافظه او را باچوب جادویش که کمی مشکل داشت پاک کرده .
هری که باعث شده بود گره گریفندور بالاترین امتیاز رو بین چهر گروه هاگوارتز یباورد احساس خوشحالی میکرد .
از خستگی نمیتوانست چشمهایش رو روی هم نگه دارد به سوی تخت نرمش در خوابگاه پیش رفت .
تایید شد! سعی کن کوتاه تر بنویسی
هری پس از پایان جشن پایان سال به سمت ورودی خوابگاه گریفندورد در حرکت بود .
بانوی چاق با دوستش که در تابلوی مجاورش زندگی میکرد در حال صحبت در مورد روزی بود که سیریوس تابلوی او رو با شمشیری که 3 متر طول داشت دریده بود .
-زلمبو زیمبو .
بعد از گفتن اسم رمز بانوی چاق گفت اگه یه کم ادب داشتی میونه حرفم نمیپریدی و سپس تابلویش را به سمت داخل چرخاند و هری وارد شد .
سالن در تاریکی بود و فقط نور آتش شومینه بر روی دسته های مبل که روبروی اتش بود سوسو میزد در همین حین بود که ناگهان هری احساس کرد دو دست او را از زمین بلند میکنند .
-سلام هری .
هری که آن صدارو رو شناخته بود گفت :
-اِ...اِ..منو بزار پایین جرج .
-نمیشه .
سپس چراغها روشن شد و هری تمام دانش آموزان خوابگاه رو دید که به سمتش حمله ور شدن و او را به بالای سرشان گرفتن . هرکس چیزی میگفت و چون سروصدا زیاد بود هری صدای انها رو به طور واضح نمیشنید که میگفتند :
-هری چطور باسیلیسکو کشتی ؟
-اونجا چه اتفاقی افتاد ؟
بعد از اینکه دانش آموزان هری را از روی سرشان پایین آوردند او رون رو دید که در گوشه ای از سالن برای دانش اموزان سال اولی تعریف میکرد که چطور با لاکهارت دویل کرده و حافظه او را باچوب جادویش که کمی مشکل داشت پاک کرده .
هری که باعث شده بود گره گریفندور بالاترین امتیاز رو بین چهر گروه هاگوارتز یباورد احساس خوشحالی میکرد .
از خستگی نمیتوانست چشمهایش رو روی هم نگه دارد به سوی تخت نرمش در خوابگاه پیش رفت .
تایید شد! سعی کن کوتاه تر بنویسی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/7/1 17:47:34
جزئیات کاربر

جشن - خوشحالی - امید - انرژی - استراحت - دوست - چوب جادو - سر و صدا - پیروزی - هاگوارتز
در سرسرای اصلی هاگوارتز ،جشن هالوین برگزار بود و همه دانش آموزان پر انرژی و امید بودند و خوشحالی سرسرا را در بر گرفته بود و من که شب گذشته به خاطر شکسته شدن چوب جادویم به خواب نرفته بود حوصله تحمل این سروصدا ها رو نداشتم.
برای استراحت به خوابگاهم در تالار گریفندور رفتم که کادویی بر روی تختم بود.اون یک چوب جادو از طرف دوستم بود.خوشحالی من را فرا گرفت و این یک پیروزی برای من بود.
تایید شد!
در سرسرای اصلی هاگوارتز ،جشن هالوین برگزار بود و همه دانش آموزان پر انرژی و امید بودند و خوشحالی سرسرا را در بر گرفته بود و من که شب گذشته به خاطر شکسته شدن چوب جادویم به خواب نرفته بود حوصله تحمل این سروصدا ها رو نداشتم.
برای استراحت به خوابگاهم در تالار گریفندور رفتم که کادویی بر روی تختم بود.اون یک چوب جادو از طرف دوستم بود.خوشحالی من را فرا گرفت و این یک پیروزی برای من بود.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/6/31 17:37:14
جزئیات کاربر

کلمات:جشن - خوشحالی - امید - انرژی - استراحت - دوست - چوب جادو - سر و صدا - پیروزی - هاگوارتز متن:.سر و صدای زیادی تمام دهکده ی اوتری سنت کچپل را فراگرفته بود.در پناهگاه جشنی به پا بود.همه ی اعضای خانواده ی ویزلی به همراه دوستانشان در انجا حضور داشتند تا بتوانند در کنار هم در شادی ان پیروزی چشمگیر سهیم باشند.در چهره ی تک تک میهمانان برق امید به چشم می خورد.موج انرژی در میان حضار روان بود.همه با خوشحالی پای کوبی می کردند.گاه بی گاه افرادی با چوب جادویشان حباب هایی زرین درست می کردند که در میان ان نمایی از هاگوارتز می درخشید.
اری...دیگر اکثر مردم این باور را پیدا کرده بودند که اکنون وقت ارامش و استراحت از جنگ های خونینی است که صدها سال احساس امنیت را از جامعه ی جادوگری گرفته بود.
تایید شد!
اری...دیگر اکثر مردم این باور را پیدا کرده بودند که اکنون وقت ارامش و استراحت از جنگ های خونینی است که صدها سال احساس امنیت را از جامعه ی جادوگری گرفته بود.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/6/30 18:18:40
*FLORENCE*~~~~~
~~~~~
Any Thing Is Possible If you Just Believe That
~~~~~
Any Thing Is Possible If you Just Believe That

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/21
تولد نقش: 1395/04/05
آخرین ورود: پنجشنبه 9 اردیبهشت 1400 04:38
از: لرد سیاه اطاعت میکنم
پستها:
388

جشن - خوشحالی - امید - انرژی - استراحت - دوست - چوب جادو - سر و صدا - پیروزی - هاگوارتز
به آرامی راه میرفتم. سر و صدای مرگخواران که به خاطر کشتن وزیر خوشحالی میکردند را میشنیدم. اما نباید حواسم پرت میشد.من نیز مأموریتی داشتم. هم اکنون وقت استراحت نبود.
به مکان مورد نظرم رسیدم. چوب جادویم را در آوردم و به سمت در نشانه رفتم.
در به آرامی چرخید. ورد آواداکداورا را برزبان راندم و سپس آپارات کردم. هم اکنون زمان آن بود که من نیز پیروزیم را جشن بگیرم.
با انرژی برروی صندلی های خانه نشستم و با دوستم که منتظرم بود دربارهی موفقیتم صحبت کردم
تایید شد!
به آرامی راه میرفتم. سر و صدای مرگخواران که به خاطر کشتن وزیر خوشحالی میکردند را میشنیدم. اما نباید حواسم پرت میشد.من نیز مأموریتی داشتم. هم اکنون وقت استراحت نبود.
به مکان مورد نظرم رسیدم. چوب جادویم را در آوردم و به سمت در نشانه رفتم.
در به آرامی چرخید. ورد آواداکداورا را برزبان راندم و سپس آپارات کردم. هم اکنون زمان آن بود که من نیز پیروزیم را جشن بگیرم.
با انرژی برروی صندلی های خانه نشستم و با دوستم که منتظرم بود دربارهی موفقیتم صحبت کردم
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پشـمالو در 1387/6/30 10:15:35
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/6/30 12:40:47
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/6/30 12:40:47
جزئیات کاربر

لرد سیاه تصمیم خود را گرفته بود و با خوشحالی در حال فکر کردن به کاری بود که قرار بود انجام شود . او مرگخوارانش را فرستاده بود تا در گوشه و کنار هاگوارتز کمین کنند و در حین جشن به هاگوارتز حمله کنند . در هاگوارتز پرفسور فلیت ویک و پروفسور مک گوناگول با چوب جادو های خود در حال زیبا کردن سالن عمومی بودند که ناگهان پروفسور فلیت ویک به زمین افتاد . پروفسور مک گوناگول دوان دوان به سوی او حرکت کرد و به او کمک کرد . سپس به پروفسور فلیت ویک گفت : برو به اتاقت و کمی استراحت کن . وقتی انرژی گرفتی دوباره بیا . جشن شروع شده بود و هرکسی با دوست خودش گفت و گو می کرد که ناگهان : مرگخواران با سرو صدا وارد سالن عمومی شدند . فریادی از پیروزی سر دادند و طلسم های خود را به هر طرف فرستادند . از طرف دیگر که اعضایی از محفل ققنوس در جشن حضور داشتند امیدوارانه چند طلسم به سوی مرگخواران پرتاب کردند .
تایید شد!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/6/29 18:36:19
Good News Is No News
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج