جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خوابگاه مختلط هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مجلس سناي هافلپاف (هماهنگی و شوراي سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1397 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام. منم نتونستم خوابگاهو پیدا کنم همینجا فرستادم.

صبح روز یکشنبه، سدریک با صدای هوهوی باد و نور خورشید که از پنجره به صورتش می تابید، از خواب بیدار شد. ساعت شش و ربع بود. مدتی در تختش دراز کشید و به روزی که در پیش داشت اندیشید.

آن روز، روز مهمی بود؛ روزی که تحت هیچ شرایطی نباید خراب میشد و به بهترین شکل ممکن باید میگذشت. آن روز اولین روزی بود که سدریک در قالب کاپیتان تیم کوییدیچ در میان بچه ها ظاهر میشد.

با عجله از جایش بلند شد و لباس پوشید و به طرف سرسرا به راه افتاد. هنگامی که به آن جا رسید، از خلوتی سرسرا متعجب شد. به طرف میز هافلپاف که هیچ کس پشت آن ننشسته بود، رفت. ظاهرا سدریک تنها سحرخیز گروه هافل بود.

همانطور که مشغول صبحانه خوردن بود، به تیمی که مسئولیتش به او واگذار شده بود، فکر میکرد؛ به برنامه هایی که برای اداره ی تیم چیده بود، به سخنرانی ای که قرار بود در ابتدای کار برای بچه ها بکند و به تمرین هایی که قرار بود به روش خودش انجام بدهند، فکر میکرد.

اعضای تیم هافلپاف را سدریک دیگوری، سوزان بونز، هانا ابوت، نیمفادورا تانکس، ارنی پرنگ، جاستین فینچ فلچلی و ماتیلدا استیونز تشکیل می دادند.

همانطور که سدریک به برنامه هایش فکر میکرد، سوزان و نیمفادورا باهم وارد سرسرا شدند. سدریک با لبخندی به پهنای صورتش و روی خوش به آنان سلام کرد که ناگهان دریافت در مقام کاپیتان، زیادی خوش برخورد بوده است. بنابراین درحالی که اخم هایش را در هم می کشید گفت:
- یعنی چی که تا حالا خواب بودین؟ یه بازیکن کوییدیچ خوب باید از ساعت شش بیدار باشه. دیگه نبینم دیر بیدار شین!

سپس با خنده ی از ته دل سوزان مواجه شد. با عصبانیت پرسید:
- مگه حرف خنده داری زدم؟ بهتره اینو بدونی که من اصلا با کسی شوخی ندارم!

سوزان درحالی که سعی میکرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت:
- از کی تا حالا سدریکی که آخر از همه و با لگد از خواب بیدار میشد، سحرخیز شده؟
- از همون وقتی که مسئولیت سنگین کاپیتانی به عهدش گذاشته شده!

سوزان همانطور که همچنان می خندید به سمت میز به راه افتاد و مشغول خوردن شد. کمی بعد بقیه ی اعضای تیم هم آمدند و سدریک تصمیم گرفت که سخنرانی اش را آغاز کند.

چند بار سعی کرد توجه بچه ها را به سمت خودش جلب کند اما همه مشغول حرف زدن بودند و کسی به سدریک اهمیتی نمی داد.

بالاخره با فریادی که سدریک زد، همه سر ها را به طرفش برگرداندند و با تعجب به او خیره شدند.

سدریک در حالی که می اندیشید آغاز خوبی نداشته، نفس عمیقی کشید و شروع به حرف زدن کرد:
- خوبه این طوری بهتر شد. خب، همون طور که همتون می دونین، کاپیتان جدید تیم منم. برای شروع کار، اول از همه باید از همتون تست بگیرم؛ کسی که از نظر من شایستگی بودن تو تیمو نداشته باشه حذف میشه و یه نفر دیگه جایگزین میشه.

سدریک نگاهی به بچه ها انداخت و متوجه پوزخند محوی رو لب هایشان شد، اما به روی خودش نیاورد و به حرفش ادامه داد:
- بعد از تست تمرینامونو شروع می کنیم که همون موقع جزئیاتشو توضیح میدم. حالا زود صبحونتونو بخورین تا به زمین بریم و کارمونو شروع کنیم.

این سخنرانی ای که سدریک آماده کرده بود، نبود؛ درواقع به علت پوزخند بچه ها و جدی نگرفتن سدریک، سخنرانی اش یادش رفت و مجبور شد این حرف ها را بزند.

ده دقیقه ی بعد، همگی در زمین کوییدیچ آماده بودند. سدریک در حالی که مجبور بود فریاد بزند تا همه ساکت شوند، با صدای بلند شروع به حرف زدن کرد:
- خب، تستمونو شروع می کنیم. به نوبت اسماتونو میخونم و میاید جلو.

ارنی درحالی که سعی می کرد خنده اش را پنهان کند، گفت:
- آخه برای چی باید تست بدیم سدریک؟ اینجوری فقط وقتمون تلف میشه. تو که بازی مارو دیدی. درضمن، ما چند ساله که داریم بازی میکنیم!

سدریک همانطور که تلاش میکرد اعتماد به نفسش را حفظ کند گفت:
- شاید در طول این یه سال بازیتون افت کرده باشه. شایدم بازیتون از نظر من قابل قبول نباشه. من باید بازیکنایی انتخاب کنم که تو همه ی مسابقات ببریم!

یک ساعت بعد، همه ی بازیکنان از تست سدریک زیادی سربلند بیرون آمدند و سدریک از این که نتوانسته بود از هیچ کدامشان ایراد بگیرد، دلخور بود.

بچه ها با یک دیگر شوخی می کردند و می خندیدند. سدریک دلش میخواست به جمع آنان بپیوندد، اما از آن جا که این کار را در شان کاپیتانی نمی دانست، در برابر وسوسه اش مقاومت کرد.

سدریک با زحمت فراوان توانست آنان را ساکت و برای شنیدن حرف هایش آماده کند. سپس رو به بچه ها کرد و گفت:
- همتون با نتایج خوبی تو تست قبول شدین. از فردا تمرینامون شروع میشه. هر روز تمرین داریم و همتون باید بیاین؛ به هیچ وجه نمیشه حتی یه جلسه هم نیاین!

صدای غرغر بچه ها بلند شد. هانا با ناراحتی گفت:
- یعنی چی؟ پس ما کی به درسامون برسیم؟ مثل اینکه هیچ حواست به ما سال پنجمیا نیست که امسال آزمون سمج داریم!

همه با حرکت سر حرف هانا را تایید کردند. سدریک درحالی که سعی می کرد جدی به نظر برسد، گفت:
- اگه میخوای تو تیم باشی باید خودتو با برنامه تیم تطبیق بدی. اگه هم نه که همین الان میتونی از تیم بری بیرون!

هانا با عصبانیت برای سدریک شکلکی دراورد اما با این حال دیگر حرف مخالفت آمیزی نزد.

اندکی بعد، سدریک صدای جاستین را شنید که به هانا میگفت:
- ولش کن هانا. زیادی رفته تو جو کاپیتانی. حالا فکر میکنه کاپیتان شده دیگه آدم مهمیه و هر کاری دلش بخواد میتونه بکنه. اصلا رفتارش عوض شده، دیگه اون سدریک همیشگی نیست.

سدریک با ناراحتی آهی کشید. قرار نبود این طوری شود. نقشه هایی که سدریک در ذهنش ترسیم کرده بود، کاملا برعکس اتفاق افتاده بود. سدریک با ناراحتی به یاد آورد که قصد داشته به محبوب ترین کاپیتان تبدیل شود، اما با این اوضاع لقب منفورترین را از آن خود کرده بود.

هیچ نمی دانست که چرا رفتارش اینگونه شده و با بقیه این طوری حرف میزند. انگار شخص دیگری در بدن سدریک کاپیتان شده بود. هیچ یک از رفتاراش به همیشه اش شباهت نداشت.

بالاخره هرطور شده تا شب دوام آورد. هرچه سعی کرده بود رفتارش را درست کند، موفق نشده و میزان نفرت بقیه از خودش را به حداکثر رسانده بود.

درحالی که بر تختش دراز کشیده بود، به روزی که گذشت فکر میکرد. اولین روز کاپیتانی اش زمین تا آسمان با تصوراتش فرق میکرد. هیچ چیز آن طور که میخواست از آب در نیامده بود.

از وقتی کاپیتان شده بود، اخلاقش باعث دوری دیگران از او شده بود. سرانجام به نتیجه ای رسید. نتیجه ای که هم برای خودش بهتر بود و هم برای دیگران. با آن که مدت زیادی در کسب مقام کاپیتانی صرف کرده بود، تصمیم گرفت که استعفا دهد.

استعفا از کاپیتانی باعث میشد دوباره با بقیه دوست شود و خودش نیز احساس بهتری داشت. اگر از کاپیتانی استعفا میداد دوباره میتوانست دیر از خواب بیدار شود و این خیلی خوب بود.

با این تصمیم که فردا صبح اول وقت، خبر استعفایش را به بقیه میدهد به خواب رفت. سدریک عالی ترین تصمیم در تمام عمرش را گرفته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجلس سناي هافلپاف (هماهنگی و شوراي سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1397 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به همه ی نوادگان هلگا.
من نمی تونستم رولمو توی خوابگاه بفرستم پس گفتم اینجا بفرستم.


تانکس*سدریک

با حرکات آهسته ی لبم، با رز که آن طرف میز نشسته و صبحانه می خورد، صحبت می کردم:
_ بیا زمین کوییدیچ. باید تمرین کنیم.

آه از نهاد دختر ویبره ای بلند شد. اضافه کردم:
_ یادت که نرفته؟ آخر هفته با اسلیتیرین مسابقه داریم.
_ البته که نرفته یادم کاپیتان. ما شدیم خسته اما. تمرین داریم می کنیم ما سه هفته.

آب کدو حلوایی را سر کشیدم و سری به نشانه ی تایید تکان دادم:
_ می دونم رز اما باید تمرین کنیم.

از پشت میز بلند شده و به دنبال هم تیمی های دیگرم گشتم.
سدریک و ارنی کمی آن طرف تر مشغول خود نمایی کردن با چوبدستی هایشان بودند. وقتی حرف از تمرین زدم، آن ها هم مثل رز، بادشان خالی شد.

نفر بعد آملیا بود تا این موضوع را برایش توضیح دهم، و پشت سر آن ماتیلدا و دورا که توی محوطه نشسته بودند.
کمی بعد هافلپافی های زرد پوش همراه با جارو هایشان در رختکن ایستاده بودند.

_ خیلی خب بچه ها. امروزم مثل تمرین های قبل ساده و لذت بخشه.

حتی خودم حرف هایی را که می زدم باور نداشتم.
قیافه ی مبهوت کسانی که جلوی رویم ایستاده بودند هم، نشان می داد چندان امید وار نیستند.

سوار جارو هایمان شدیم و بر فراز ورزشگاه سوت و کور پرواز کردیم.
باران شروع به باریدن کرد. قطرات درشتش به سر و صورتمان می خورد. از همان ابتدا می شد فهمید که قرار نیست تمرین خوبی را پشت سر بگذرانیم.


دو ساعت بعد

_ نیمفادورا...دورا...نیمفادورااااا.

دستی جلوی صورتم تکان خورد.
_ هوم؟ بله سدریک؟

خود را کنار یکی از شومینه ها مچاله کرده بودم، و به لباس های کوییدیچ خیس که در حال خشک شدن بود نگاه می کردم.
_ چرا مثل مرده ها به ی جا زل زدی؟

بدون توجه به سوالی که دیگوری کرد، گفتم:
_ فردا هم بعد صبحونه، هم بعد ناهار باید تمرین کنیم. فهمیدی؟

با تعجب نگاهی به من انداخت:
_ اممم...باشه تانکس.

سه روز به همین منوال گذشت. اعضای تیم هر روز چند ساعت طولانی تمرین کرده و در آخر مثل جنازه به سالن عمومی بر می گشتند. استرس من هم هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد، تا اینکه روز مسابقه فرا رسید:

_ بیدار شید. بیدار شید...بیدار شییییید.

فریاد های بلندم در سالن عمومی طنین می انداخت.
هافلپافی های رنگ پریده و خسته، از خوابگاه شان بیرون آمدند:
_ چه خبر شده نیمفادورا؟

آملیا که از صدایش معلوم بود خیلی خسته است، این سوال را پرسید.
_ خب امروز روز مسابقه ی شماست. باید زود تر از همیشه بیدار می شدید.
_ وای دورا...ولی نه 4 ساعت زود تر.

وقتی بالاخره همه لباس هایشان را پوشیدند و از سالن بیرون آمدیم، سرمای گزنده ای تا مغز استخوانمان نفوذ کرد.
عجیب بود، تا به حال راهرو ها آن قدر تاریک نبود.
تمام دانش آموزان با لباس های خواب و بعضی دیگر با رداهایشان در راهرو ها ایستاده بودند.
ماتیلدا پرسید:
_ چه اتفاقی افتاده؟

پرفسور بونز به طرف ماتیلدا برگشت و با لحنی جدی گفت:
_ برف باریده. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کنی. تقریبا تمام در های عمومی بسته شده. چند ساعتی هم طول می کشه تا من و بقیه ی اساتید با جادوی آتش آن هارو آب کنیم.
_ یعنی چند ساعت؟
_ فکر می کنم 7-8 ساعت.

با قیافه ای مبهوت به طرف دیگر دانش آموزان برگشتم:
_ یعنی کوییدیچ کنسله؟
_ امم...اره مثل اینکه.

نفس راحتی کشیدم. دیگر لازم نبود استرس چیزی را داشته باشم.
حالا فقط باید استرس گلوله برفی های بزرگی که ارنی پرتاب می کرد بود، چون من دماغم را دوست دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1397/6/20 19:25:41
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1397 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
_ تریشا لطفا از دلش در بیار!
_ اگر اون لجبازه من لجباز ترم!

رز ویزلی چشمانش را در حدقه چرخاند. تالار پر شده بود از آدم‌های لجباز و مغرور! باید راهی برای تربیت‌شان پیدا میکرد. ولی قبل از آن باید مسئله شازده کوچولو تموم میشد. یکی باید تنها امیدشان، مارگارت را راضی میکرد. هر چند که رز دل خوشی از او نداشت چون بارها گلدانهایش را شکانده بود ولی چاره دیگری هم نداشت.

_ فهمیدم! دورا؟

سر دورا و نیمفادورا با هم به سمت او برگشت و جوابش را دادند. برای لحظه‌ای برگ و ریشه‌اش را گم کرد و فراموش کرد که میخواسته چه بگوید.

_ اممم... چیزه.. آهان یادم اومد. دورا تو نه. نیمفادورا حالا وقتشه که بدرخشی.

نیمفادورا که هیجان موهایش سرخ شده بود، درخشش باعث شده بود نیمفادورا گفتنش را فراموشش کند و مشتاقانه به رز نگاه کرد.

_ باید شبیه تریشا بشی و از دل مارگارت در بیاری! تمرکز کن موها و چشمهای قهوه‌ای. یه مقدار روشنتر کن موهاتو! آهان بهتر شد.. حالا برو و دل مارگارت رو به دست بیار و راضیش کن بره دنبال شازده کوچولو!

نیمفادورا با ظاهری شبیه تریشا به جستجوی مارگارت از تالار خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 6 فروردین 1397 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تریشا چشم هاش رو تو حدقه می چرخونه و می گه:

- رز همیشه می لرزه! اما در عجبم که چرا جدیدا فعل و فاعل و رعایت می کنه!

لبخند ژکوندی می زنه و چشمکی حواله ی مارگارت می کنه. مارگارت "میو" ی بلندی می گه و از بغلش بیرون می پره. شازده کوچولو انقدر کوچیک بود که بچه های هاگوارتز نتونن اون رو بگیرن اما مارگارت فرق داشت!

تريشا می دونست که بازی جدیدی برای مارگارت راه انداخته و مارگارت کارش رو بلده. برای همین دستاش رو تو جیب لباسش، و سرش رو تو شال قرمز رنگش فرو می کنه.

ارنست با تعجب به سمتش میاد و می گه:
- باز که اون گربه رو ول کردی!

تريشا نگاهی عصبی می اندازه و می گه:
-اون گربه اسم داره! مارگارت. در ضمن اون بلده چجوری باید یه موش و بگیره. منتهی این بار، مارگارت نه می تونه اون رو بخوره، نه گازش بگیره. فقط باید اون و تحویل رز بده.

- ببینم مگه نگفتی اون باهات قهره؟

تريشا با سرعت سرش رو به سمت ارنست برمی گردونه. انگار یادش نبود که مارگارت چقدر لجبازه و حالا می تونه چه دردسر جدیدی به راه بیاندازه.

ارنست هم که انگار این رو می فهمه با ناراحتی بهش خیره می شه و هر دو داد می زنن:
- مارگارت!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مارگارت داره می گه داری امضام رو می خونی!

حواست باشه داری نزديک می شی به مارگارت صدمه نزنی!

یک عدد هافلی هستم

هلگا معتقد بود با پشتکار، هوش، شجاعت و بلندپروازی هم بدست میاد!

هافلپافی باشیم، خوشحال باشیم!

هی حواست به مارگارتِ من باشه!

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اسفند 1396 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
شازده کوچولو خیلی کوچولو بود..برای همین کسی نتوانست مانع خروج او از تالار شود!

رز ویزلی اما بدون توجه به فرار شازده، به سمت گلدان رفت!
هیچکس حق نداشت جلو رز ویزلی به پورفسور دامبلدور توهین میکرد!

_اهم اهم!
_چیه؟
_جناب راوی؟
_بله؟
_داری اشتباه میزنی داداچ!
_
_اون هاگرید بود که کسی نباید چلوش به دامبلدور توهین میکرد!
_عه؟ راست میگی...الان درستش میکن!


هیچکس حق نداشت جلو رز ویزلی به گیاهان توهین میکرد!

اما وجود یک شازده آن هم از نوع کوچک، به نظر نمیرسید که جایی در هاگوارتز داشته باشد...آنها فقط میتوانستند یک جغد کوچک، یا یک حیوان خانگی کوچک مثل گربه یا قورباغه یا موش یا اژدها یا کله اژدری یورتمه برو یا هیپوگریف داشته باشند...ولی در مورد داشتن یک شازده کوچک به انها چیزی گفته نشده بود!
به همین خاطر رز زلر بالای مبل رفت و گفت:
_همه به صف شین...باید بریم دنبال شازده!
_چرا؟به چه درد میخوره؟
_چرا متوجه نیستین؟ اگه مدیریت بفهمه که ما یه شازده کوچولو رو توی هاگوارتز رها کردیم، ممکنه هزار امتیاز از ما کم کنن!
_عه؟ این بده...پس چرا تو داری از خوشحالی میلرزی؟
_از خوشحالی نیست...از رز بودنمه که همیشه در حال لرزشم...حالا هم همه اماده شین...پیش به سوی پیدا کردن شازده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 18 دی 1396 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
شازده کوچولو پرسید :
- اینجا کجاست؟

رز ویزلی جواب داد :
- هاگوارتز. مدرسه ی جادوگری. تو از کجا میای؟
- از سیاره ی لی لی پوت ها.

رودولف سقلمه ای به آدر زد و آرام گفت :
- لی لی پوت ها که تو گالیور بودن.
- اونجا پر از آدم کوچولویه. آدم کوچولو های قد و نیم قد که من شاهزادشونم. میشه یکم این دور و برو بهم نشون بدین؟ می خوام بدونم دقیقا کجا فرود اومدم. هی اون چیه؟ صندلی پارچه ایه؟

شازده بدو از لا به لای بچه ها رد شد و گرومپی خود را بر روی مبل های پانصد ساله ی تالار عمومی هافل انداخت. تمام فنر های مبل از جا کنده شد. رز ویزلی که صورتش مثل گوجه فرنگی سرخ شده بود به سمت شازده رفت و گفت :
- چی کار می کنی؟ این مبل خیلی قدیمی بودن؟

قبل از آنکه دست رز ویزلی به شازده برسد او به سمت گلی که بر طاقچه بود هجوم برد.

- وای چه گل نازی! یک گل قرمز خوشگل. چرا اینو توی خاک حبسش کردی؟ گل باید آزاد باشه و با ریشه هاش نفس بکشه. نه که توی خاک خفه شه.

شازده در یک ثانیه گل را از ریشه در آورد و گلدانش را پرت کرد به سویی.

- حالا بهتر شد.
- چیییییی کار کردیییییی؟

رز ویزلی به سمت شازده حمله کرد. می خواست یک دست کتک مفصل نوش جان این بچه ی پر رو کند تا از این به بعد تو وسایل مردم فضولی نکند. اما شازده در رفت. رز هم که نگاهش به گل بدبخت کج و کوله اش معطوف شده بود تصمیم گرفت تا دیر نشده گل را در یک گلدان جدید بکارد تا زنده بماند. بعد سراغ شازده برود.
شازده بدو از تالار عمومی بیرون پرید. بچه ها به هم نگاه کردند. شاید بهتر بود شهاب سنگ را به تالار عمومی شان نمی آوردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 13 آذر 1396 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه : نوگلان تازه شکفته ی زرده تخم مرغی؛ از مسابقه ی شهاب گیری برگشتن به تالارشون. اون هم به همراه یک شهاب سنگ. همه فکر میکنن داخل شهاب سنگ چیز با ارزشیه. برای همین اونو از وسط نصف میکنن تا ببینن داخلش چیه.


-این کیه؟
-کیه نه چیه! این شهاب سنگه میدونی که. نمیدونی؟

آملیا با اره اش به طرز تهدید امیزی به سمت گیبن رفت. در همین حال رز و رز و آدر و بقیه بالا سر شهاب رفتند و به ان خیره شدند.
-وااااااای!

پسرک قد کوتاهی از توی شهاب بیرون آمد و به سمت اولین شخصی که دید رفت.
-یه بره برام بکش.
-ها؟
-بی زحمت یه بره برام بکش.

آدر سریع کاغذ و قلمی درآورد و بره ی کوچکی برایش کشید. قیافه ی پسربچه ی کوچک از هم باز شد و تازه آن موقع نگاهی به اطرافش انداخت.

-چه سیاره ی عجیبی.

رز ویزلی به سمت پسربچه رفت و به او گفت:
-تو از سیاره ی دیگری میای؟

پسرک با شنل طلایی اش با دیدن رز یکه خورد.
-واااای تو هم مثل گل منی. زیبایی. یدونه ای. خار داری. میای با هم بازی کنیم؟ اهلی کردن ینی چی ؟
گیبن: داداچ چند تا صفحه رو جا انداختی؟

بقیه بچه ها با خشم به گیبن نگاه کردند که خفه خون بگیرد. گیبن بلند شد و از در تالار بیرون رفت.

بقیه بچه ها سرگرم صحبت با شازده کوچولو شدند و همش از او سوال میکردند. آملیا که پای ثابت بحث بود و نگاهش را از روی شازده کوچولو بر نمیداشت تا به جواب تمام سوالاتش در مورد اختر برسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 12 آبان 1396 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه های هافل دوان دوان به سمت تالار خصوصیشان می رفتند. همه از اینکه در آن شهاب سنگ چه چیزی پیدا خواهند کرد هیجان زده بودند. بچه های گروه های دیگر کنجکاوانه به صورت های سرخ از هیجان آنها و دست هایی که شهاب سنگ بزرگ را به سمت سالن هاگوارتز راهی می کردند خیره شده بودند.
باز قرار بود هافلی ها چه کار کنند؟ هیچ کس نمی دانست.
بعد چند دقیقه دویدن از این راهرو به آن راهرو به در تالار رسیدند. رمز را گفتند و وارد شدند. تا در پشت سرشان بسته شد صدای فریاد شادی بچه ها به هوا برخاست.

- « آخجون. این شهاب مال ماست. »

رز ویزلی با هیجان گفت :
- « فکر کن از توش یک آدم فضایی پیدا کنیم. »

گبین داد زد :
- « یا یک ماده ی جادویی! »

آدر پرسید :
- « حالا آملیا خودت چی فکر می کنی؟ واقعا ممکن این تو یک آدم فضایی باشه؟ »

آملیا شانه بالا انداخت و گفت :
- «» نمی دونم ، شاید! »

دست ها به آرامی شهاب سنگ را بر وسط هال گذاشتند. همچنان از شهاب سنگ کج معوج غول آسای هافلپاف که به سیاهی قیر بود بخار بلند می شد. بچه ها بر میز های پانصد ساله که مثل میراث تالار هافل بودند پریده و به شهاب خیره شدند. دختر ها از هیجان جیغ می زدند. چشم چپ گبین هم دایم بیرون می پرید و آدر هم با چهره ای بر افروخته به شهاب سنگ نگاه می کرد. قلب ها محکم در سینه می تپید. هیچ کس نمی دانست در درون آن چه چیزی منتظرشان است؟ شاید یک آدم فضایی یا یک ماده ی جادویی و یا شاید هیچی!
آملیا جیغ زد :
- « خب دیگه. حالا شهاب سنگو باز کنیم. »

گبین گفت :
- « نه ، بزار تا دیر نشده آدر قضیه ی این... این دستارو بگه. اگه بریم سراغ شهاب فرصت نمی شه. »
- « نه... »

دورا غرید :
- « تو چی می گی آملیا؟ اگه یکم طولش بدیم هیجانشم بیشتر می شه! خب آدر بگو! »

آملیا با لجبازی از مبل برخاست و گفت :
- « اصلا هر کی کار خودشو بکنه. شما حرف بزنین ، من شهاب سنگو باز می کنم. »

و به اتاقی رفت و با یک اره برقی برگشت و با صدای بلند مشغول تکه تکه کردن شهاب سنگ شد. تکه های سیاه شهاب سنگ به اطراف می پرید. رز زلر با اشتیاق فراوان به کنار آملیا رفت و با هم مشغول به کار شدند. املاین گفت :
- « تعریف کن آدر.»

آدر گلویش را صاف کرد و لبخندی زد.

- « خب ، قضیه از شش ماه قبل از اینکه بیا هاگوراتز شروع شد. من داشتم توی یک قبرستون قدیمی قدم می زدم. زمستون بود. برف میومد و هوای یخ زده مثل شیشه صورت آدم رو خراش می داد. اساتید ما توی آمپاستان اعتقاد داشتن که باید هر هفته به قبرستون بریم و قدم بزنیم تا عاقبت یک انسان رو ببینیم. بفهمیم که یک روز جامون توی قبره. پس آدم بدی نباشیم. خب منم داشتم همین کار رو می کردم. بین قبر های خاکستری و سفید راه می رفتم. برف روی زمین قهوه ای رو پوشونده بود. دور قبرستان رو جنگل گرفته بود. درخت ها همه لخت و بی برگ بودند. می لرزیدم. خسته شدم. یک جا زیر یک درخت بلند نشستم تا استراحت کنم. هیچ کس اون دور و بر نبود. همونطور که یقه ی پالتومو راست می کردم یکهو چشمم به یکی دست اسکلتی افتاد. نمی دونم چرا بیرون از قبر بود.شاید به مرور زمان از زیر خاک بیرون زده بود. یک دفعه یاد درس تاریخ جادوگریمون افتادم. اونجا گفته بود که یک جادوگر شیطان ایرانی که شباهت زیادی به ولدمورت اینجا داشت برای به قدرت رسیدن مرده های مشنگ ها رو با وردی زنده می کرد. نه که روحشون به بدن برگرده. نه. فقط با جادو نیرویی به جسم می داد که می تونست جسم مردشو کنترل کنه. بعد اونا می شدن برده ی اون و تو جنایت هاش بهش کمک می کردن و بعد فکری به سرم زد. درسته که من اونقدر قدرت نداشتم که یک بدن کاملو زنده کنم اما می شد با یک راه حلی قسمت هایی از بدن رو زنده کرد. از اون موقع دست به کار شدم. یک فکری توی سرم بود ولی مطمئن نبودم جواب بده. تا که بعد از کلی دردسر بعد پنج ماه به نتیجه رسید.
من دست های مرده های مشنگ رو از توی قبر می کشم بیرون. بعد روح یک حیوون رو با چوبدستی جدیدی که تازه گرفتم می گیرم و به دست می دم. بعد دست زنده می شه. ولی برده ی منه و به حرفم گوش می ده. الآن هم یک ماهی می شه که یک شرکت زدم. اسمشم گذاشتم : شرکت دست های پشت پرده.
من قبر مشنگ ها رو می کنم و دست هاشونو از بدنشون جدا می کنم و با این راه حل دست ها رو زنده می کنم. بعد اونا می شن برده ی من. فروششم هر روز افزایش پیدا می کنه. کارخونه هم یک جا توی همین تالاره! »

املاین جیغ زد :
- « وااای! توی همین تالار؟ یعنی تو اینجا دست های آدمیزاد داری؟ »

آدر خندید و گفت :
- « البته. یک جا تو راهروهای مخفبی هافل. توی زیرزمین ارواح. »

املاین دوباره با فریاد گفت :
- « تو دیوونه ای! روانی ای! دستای آدمیزاد؟ »

- « بس کن املاین. اون دستا که دیگه به درد مرده ها نمی خورن. من فقط از اون ها استفاده ی بهینه می کنم. هر چه باشه بالاخره اون دستا می پوسن. »

گبین با تحسین سر تکان داد و گفت :
- « خوشم اومد. شاید دیدی برای ارباب هم از این دستا سفارش دادیم. »

دورا به آرامی گفت :
- « اما... این کار یکم غیر انسانی نیست؟ »
- « من کار بدی نمی کنم. من دارم به جادوگر ها کمک می کنم. این اختراع مهمیه. خیلی هم به درد می خوره. کلی هم می شه ازش پول در آورد. اگه بخواین توی یک سوژه ی جدید یک بازدید از کارخانه داشته باشیم. »

آملیا جیغ زد. یک جیغ بلند و اره برقی را خاموش کرد. در حالی که چشم هایش از هیجان یا شاید هم وحشت گرد شده بود به درون شهاب سنگ نصف شده اشاره می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1396 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
_ نمیگم!

آملیا از ایموجی خوش حال به ایموجی پوکر فیس، به توان چهار، تبدیل شد. بعد به یاد آورد که دورا میونه خوبی با او ندارد وهرگز به او کمک نخواهد کرد. پس با این حساب به جستجوی راهی برای بردن شهاب سنگ به داخل تالار هافل کرد.

_فکر، فکر، فکر، ستاره‌ها؟ ستاره‌ها؟ ستاره‌ها؟ فکر، فکر، فکر...

آدر که از این بازی کثیف خسته شده بود و میخواست با گلوله‌ای این بازی را تمام کند، دست در جیبش کرد و چند تا دست درآورد. هافلیون و هافلات با چشمانی مکعبی به دست‌ها که از جیب آدر به بیرون سرازیر میشدند، خیره بودند.

_هااان؟ چیه؟ دستای پشت پردن دیگه...

آفتابه‌ی چشمان آملیا، لبالب از اشک شد. و به طرز زیبا تری حوضچه‌ی چشمان دورا لبالب از اشک شد. البته هر کدام به دلیلی کاملا متفاوت!

_ مرسی که کمکمون میکنی آدر!

و به سمتش دوید تا او را در آغوش بکشد که رودولف به موقع خود را حاج درک جا زد و مانع از باز شدن نیو سوجی در هافلاویز شد.

_من میدونم جریان این دست ها چیه.

و به سمت هیچ کس ندوید بلکه در جای خود به دستان پشت پرده خیره شد. آدر در جواب این موضوع رو به دورا گفت:
_تازه مدلای جدیدشم زدم! حالا بریم تالار نشونتون میدم.

دست‌ها شهاب را با حرکتی بلند کردند و بدون اینکه فشاری بر کمر نازنین هافلی ها بیاید؛ حمل کردند. در همون لحظه جسیکا مسئله جدیدی را مطرح کرد.

_حالا قراره کجای تالار ببریمش؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1396 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای بسیار بلندی به گوش شنیده شد.

- یخی که درست کردیم!
- خودتو جمع کن آملیا!
- باشه!

بعد از جمع و جور شدن آملیا، دوباره همهمه شروع شد.
- حالا ببریمش داخل چجوری؟!
- کمد لباس ایده خوبيه!
- شهاب سنگ، چه ربطی به کمد لباس داره؟
- نميدونم!

آملیا هم که فرصت حرف زدن گیر نمی آورد، با خودش فکر کرد... و فکر کرد... و فکر کرد...
- من که فکرم به جایی قد نميده. اصلا چی شد یهو اينا افتادن تو فکر شهاب سنگا؟!

به فکر فرو رفت؛ الان بود که کسی بیاید و از این طرفها رد شود، شهاب سنگش را ببرد و...

- نه!

هافلپافی ها به سمت صدا برگشتند.

- شده چت باز؟
- حتما ستاره ها بهش يه چيزي گفتن!
- آره! گفتن اگه سریعتر يه فکری به حال همشیره شون نکنیم، میان میبرنش!

در همین لحظه، فکر دیگری به ذهنش رسید. اگر همین افراد دورو برش هم دنبال دزدیدن شهاب بودند چه؟

- نه!
- از اثرات حرف زدن مداوم با ستاره ها!

باز هم فکری دیگر... اگر ميتوانست قبل از بقیه، راهی برای بردن شهاب پیدا کند...
-
- این که ثانیه به ثانیه، ایموجی ش تغییر میکنه که!

اما دورا ذهن خوان بود! آرام آرام به آملیا نزدیک شد و زیر گوشش زمزمه کرد:
- پيست! آملیا!
- بله!
- فکرت چيه؟
- هيچي هنوز!
- پس چه مرگته شیطانی میخندی؟!

آملیا، شانه ای به نشانه "نميدونم" بالا انداخت. دورا هم سرش را به زمین کوبید و با فرمت بلند شد.
- بیخیال! يه فکری دارم!
- چه فکری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!