تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
84 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
81
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
زير نور ماه! (ریونکلاو)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 01:58
از: گوی پیشگویی!
پستها:
253
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

گابریلا با تمرکز کامل به جسد نگاه میکرد. نور کمرمقی که از چلچراغهای دیواری میتابید، به سختی خطوط روی جسد را نمایان میکرد. هوا بوی فلز و رطوبت گرفته بود. سیبل، که کنار او زانو زده بود، دست لرزانش را روی دهان گذاشت. آلنیس و الستور هنوز در حال بررسی محیط بودند، اما گابریلا دیگر نیازی به جستوجو نداشت. او پیغام را دیده بود.
روی دست جسد، با خراشهای عمیق و دقتی بیرحمانه، حروفی نقش بسته بود. خون خشکشده، خطوط را مبهم کرده بود، اما هنوز قابل خواندن بودند:
"با پایان اولین نغمه، سیمهای چنگ گسسته خواهند شد. هر پردهای که فرو افتد، حقیقتی را خواهد بلعید. آواز را بشنو، پیش از آن که صدای تو خاموش شود."
سیبل با صدایی لرزان زمزمه کرد:
- این... یعنی چی؟
گابریلا آرام کلمات را زیر لب تکرار کرد. نغمه… چنگ… پرده… همه چیز شبیه به استعارهای از موسیقی بود، اما در عین حال به چیزی عمیقتر اشاره داشت. آلنیس که حالا به آنها پیوسته بود، ابرویی بالا انداخت:
-اگر بخوایم منطقی فکر کنیم، این یعنی اولین قربانی فقط شروع یک زنجیرهست. هنوز نغمهای که در موردش حرف میزنه تموم نشده...
الستور که از دور جسد را نگاه میکرد، چشمانش را ریز کرد:
-و پردهها؟ شاید به خاموش شدن نورهای سالن اشاره داره. هر بار که تاریکی میاد، یه حقیقت از بین میره. یا یه نفر...
همگی برای لحظهای ساکت شدند.
گابریلا دستش را روی جای زخمهای عمیق روی جسد کشید، گویی که میخواست از میان خشونت نقش بسته بر بدن بیجان، ذهن قاتل را بخواند.
- آواز را بشنو، پیش از آن که صدای تو خاموش شود.
این هشدار بود؟ یا نوعی تهدید؟
سیبل سرش را به نشانهی نفهمیدن تکان داد.
-این که شبیه یه نمایش شده. مثل یه نمایش تراژیک.
چهرهی الستور بدون احساس و سرد بود.
- ولی این نمایشنامه داره روی صحنهی واقعی اجرا میشه. و ما هم بازیگراش هستیم.
روی دست جسد، با خراشهای عمیق و دقتی بیرحمانه، حروفی نقش بسته بود. خون خشکشده، خطوط را مبهم کرده بود، اما هنوز قابل خواندن بودند:
"با پایان اولین نغمه، سیمهای چنگ گسسته خواهند شد. هر پردهای که فرو افتد، حقیقتی را خواهد بلعید. آواز را بشنو، پیش از آن که صدای تو خاموش شود."
سیبل با صدایی لرزان زمزمه کرد:
- این... یعنی چی؟
گابریلا آرام کلمات را زیر لب تکرار کرد. نغمه… چنگ… پرده… همه چیز شبیه به استعارهای از موسیقی بود، اما در عین حال به چیزی عمیقتر اشاره داشت. آلنیس که حالا به آنها پیوسته بود، ابرویی بالا انداخت:
-اگر بخوایم منطقی فکر کنیم، این یعنی اولین قربانی فقط شروع یک زنجیرهست. هنوز نغمهای که در موردش حرف میزنه تموم نشده...
الستور که از دور جسد را نگاه میکرد، چشمانش را ریز کرد:
-و پردهها؟ شاید به خاموش شدن نورهای سالن اشاره داره. هر بار که تاریکی میاد، یه حقیقت از بین میره. یا یه نفر...
همگی برای لحظهای ساکت شدند.
گابریلا دستش را روی جای زخمهای عمیق روی جسد کشید، گویی که میخواست از میان خشونت نقش بسته بر بدن بیجان، ذهن قاتل را بخواند.
- آواز را بشنو، پیش از آن که صدای تو خاموش شود.
این هشدار بود؟ یا نوعی تهدید؟
سیبل سرش را به نشانهی نفهمیدن تکان داد.
-این که شبیه یه نمایش شده. مثل یه نمایش تراژیک.
چهرهی الستور بدون احساس و سرد بود.
- ولی این نمایشنامه داره روی صحنهی واقعی اجرا میشه. و ما هم بازیگراش هستیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 9 تیر 1405 23:27
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

هشدار صحنههای دلخراش
با صدای برخورد جسد به زمین، مهمانان دوباره جیغ زدند و عقب رفتند.
آن پسر بیچاره، حتی پس از مرگ هم نتوانسته بود در آرامش باشد. پایش زیر بدنش مانده بود و استخوان گردنش بخاطر برخورد با زمین، از پوست بیرون زده بود.
چند نفر از افرادی که به جسد نزدیکتر بودند، با دیدن صحنه مقابلشان از شدت ترس حالشان بهم خورد و پشت جمعیت رفتند.
دختری که پیشتر ادعا داشت نامزدش گم شده، افراد را به کناری هل داد و کنار جسد پسر روی زمین افتاد.
- توماس... توماس من...
همانطور که سر پسر را در آغوش میفشرد، اشکهایش با خون معشوقش، روی زمین مرمری عمارت در هم آمیختند.
سکوت ترسناکی بر فضا حاکم بود. همگی از ترس و شوک وارده، نمیتوانستند حرکتی کنند یا حتی نگاهشان را به اطراف بیندازند تا واکنش سر ویلیام را ببینند. سر ویلیامی که خودش هم دستش را به میز گرفته و لرزش بدنش محسوس بود. عرق سرد، موهای بلندش را به پیشانی چسبانده بود.
در این میان ولی، تنها دو نفر بودند که جنازه توماس برایشان آنقدرها دلخراش و ترسناک نبود؛ گابریلا و الستور.
گابریلا با قدمهایی مطمئن از میان باقی ریونکلاویها عبور کرد و بیتوجه به دست آلنیس که برای متوقف کردنش دراز شده بود، به سمت توماس و دختر رفت. در سمت دیگر جسد ایستاد و صحنه مقابلش را برانداز کرد.
با زانو زدن گابریلا در کنار بدن توماس، دختر سرش را بلند کرد و از پشت چشمهای اشکیاش حرکات او را نظاره کرد.
گابریلا دست پسر را که هنوز سرد نشده بود در دستش گرفت. بعد، آستین خونی پیراهنش را بالا زد و همانطور که انتظار داشت، پوست دست او با حروفی تزیین شده بود.
قاتل روی اثر هنریاش پیامی برای آنها به جا گذاشته بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/12/9 3:19:47
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 01:58
از: گوی پیشگویی!
پستها:
253
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

بر خلاف گابریلا حال و هوای سالن و بقیه مهمانها کاملا متفاوت بود. سکوت سنگینی بر سالن حاکم بود. تنها صدای لرزش شمعها و وزش باد از پنجرههای بلند عمارت شنیده میشد. برخی از مهمانان با دستان لرزان به دیوارها چنگ زدند، برخی دیگر در گوشهای زانو زده و زیر لب دعا میخواندند. عدهای حتی جرئت نکردند سرشان را بالا بیاورند و به اجساد نگاه کنند، گویی که دیدن آنها میتوانست سرنوشتشان را مهر کند.
فضای تالار سنگین شده بود، گویی خود دیوارها نیز شاهد این جنایت شوم بودند و نمیتوانستند این وحشت را پنهان کنند. عطر عودهای سوخته، که پیشتر فضای مهمانی را پر کرده بود، حالا با بوی ناخوشایندی ترکیب شده بود که حس تهوع را در افراد زنده میکرد. نور شمعها لحظهای کمنور شد، سایهها روی دیوارها جان گرفتند، انگار که خودشان نیز در این صحنه شریک جرم بودند.
یک زن که لباس بنفش مخملی بر تن داشت، با چشمانی گشاد شده از ترس، دندانهایش را به هم فشرد و زمزمه کرد:
-ما نباید اینجا باشیم... این مکان نفرین شده است.
هیچکس پاسخ نداد. فقط سکوت، سنگینتر از هر جیغ و فریادی، بر سالن چیره شد. همه میدانستند که هنوز پایان ماجرا نرسیده است. نفسها در سینه حبس شده بود، عرق سرد بر پیشانیها نشسته بود. صدای ضعیف چکیدن مایعی از سقف به کف سنگی تالار به گوش میرسید، اما هیچکس جرئت نکرد نگاه کند. در آن لحظه، حتی زمان نیز به نظر متوقف شده بود، گویی که شب طولانیتر از همیشه شده است.
ناگهان، صدایی دیگر در سالن پیچید؛ صدایی خفه، مانند برخورد پارچهای سنگین با زمین. یکی از مهمانان سرش را بالا برد و با وحشتی عمیق، زمزمه کرد:
-یکی از جسدها... افتاد!
تنش در فضا به اوج رسید، و حالا حتی سکوت نیز تهدیدی در دل تاریکی به حساب میآمد. آیا نفر بعدی در میان آنها بود؟
فضای تالار سنگین شده بود، گویی خود دیوارها نیز شاهد این جنایت شوم بودند و نمیتوانستند این وحشت را پنهان کنند. عطر عودهای سوخته، که پیشتر فضای مهمانی را پر کرده بود، حالا با بوی ناخوشایندی ترکیب شده بود که حس تهوع را در افراد زنده میکرد. نور شمعها لحظهای کمنور شد، سایهها روی دیوارها جان گرفتند، انگار که خودشان نیز در این صحنه شریک جرم بودند.
یک زن که لباس بنفش مخملی بر تن داشت، با چشمانی گشاد شده از ترس، دندانهایش را به هم فشرد و زمزمه کرد:
-ما نباید اینجا باشیم... این مکان نفرین شده است.
هیچکس پاسخ نداد. فقط سکوت، سنگینتر از هر جیغ و فریادی، بر سالن چیره شد. همه میدانستند که هنوز پایان ماجرا نرسیده است. نفسها در سینه حبس شده بود، عرق سرد بر پیشانیها نشسته بود. صدای ضعیف چکیدن مایعی از سقف به کف سنگی تالار به گوش میرسید، اما هیچکس جرئت نکرد نگاه کند. در آن لحظه، حتی زمان نیز به نظر متوقف شده بود، گویی که شب طولانیتر از همیشه شده است.
ناگهان، صدایی دیگر در سالن پیچید؛ صدایی خفه، مانند برخورد پارچهای سنگین با زمین. یکی از مهمانان سرش را بالا برد و با وحشتی عمیق، زمزمه کرد:
-یکی از جسدها... افتاد!
تنش در فضا به اوج رسید، و حالا حتی سکوت نیز تهدیدی در دل تاریکی به حساب میآمد. آیا نفر بعدی در میان آنها بود؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: شنبه 21 شهریور 1405 19:10
از: هاگوارتز
پستها:
1034

نور دوباره برگشت، و مهمانان وحشتزده اطراف خود را بررسی کردند. زمزمهها و نفسهای بریده در فضای سالن پیچید، هر کس با نگرانی به دنبال دوستان و عزیزانش میگشت، و به طرز غیرمنتظرهای هیچ فرد جدیدی ناپدید نشده بود. لحظهای کوتاه، حس آرامش و آسودگی بر فضا حکمفرما شد، اما این حس شیرین، دیری نپایید.
چرا که وقتی نگاهها به سمت سقف رفت، وحشت واقعی آغاز شد.
دو جسد بیجان از میان تاریکی آویزان شده بودند، همان دو مهمانی که پیشتر در خاموشیهای قبلی ناپدید شده بودند. چشمانشان بیروح و بیحرکت، بدنهایشان مثل عروسکهای بیجان در سکوتی مرگبار تاب میخوردند. جیغی از گوشهای از سالن بلند شد، زمزمهها ناگهان تبدیل به فریادهای هراسان شدند. مردم به عقب قدم برداشتند، انگار که اگر فاصله بیشتری بگیرند، میتوانند از سرنوشت شوم این دو نفر فرار کنند. ترس و وحشت مثل مهی غلیظ در فضا پخش شد، و صدای نفسهای سنگین و لرزان، در کنار لرزش ناگهانی شمعها، عمارت را بیشتر به مکانی از کابوسها تبدیل کرد.
اما در میان تمام این آشفتگی، فقط یک نفر بود که نهتنها عقب نرفت، بلکه همچنان در جای خود ایستاده بود. گابریلا.
او به اجساد آویزان خیره شده بود، بدون ذرهای وحشت، بدون حتی یک لرزش کوچک در نگاهش. سایهای از هیجان در چشمانش برق زد، و ناگهان، لبخندی گوشهی لبش شکل گرفت. لبخندی که شاید در آن لحظه، از هر چیزی در آن سالن ترسناکتر بود.
و سپس، با لحنی آرام اما پر از اشتیاق، گفت:
- این داره حتی هیجانانگیزتر میشه!
چرا که وقتی نگاهها به سمت سقف رفت، وحشت واقعی آغاز شد.
دو جسد بیجان از میان تاریکی آویزان شده بودند، همان دو مهمانی که پیشتر در خاموشیهای قبلی ناپدید شده بودند. چشمانشان بیروح و بیحرکت، بدنهایشان مثل عروسکهای بیجان در سکوتی مرگبار تاب میخوردند. جیغی از گوشهای از سالن بلند شد، زمزمهها ناگهان تبدیل به فریادهای هراسان شدند. مردم به عقب قدم برداشتند، انگار که اگر فاصله بیشتری بگیرند، میتوانند از سرنوشت شوم این دو نفر فرار کنند. ترس و وحشت مثل مهی غلیظ در فضا پخش شد، و صدای نفسهای سنگین و لرزان، در کنار لرزش ناگهانی شمعها، عمارت را بیشتر به مکانی از کابوسها تبدیل کرد.
اما در میان تمام این آشفتگی، فقط یک نفر بود که نهتنها عقب نرفت، بلکه همچنان در جای خود ایستاده بود. گابریلا.
او به اجساد آویزان خیره شده بود، بدون ذرهای وحشت، بدون حتی یک لرزش کوچک در نگاهش. سایهای از هیجان در چشمانش برق زد، و ناگهان، لبخندی گوشهی لبش شکل گرفت. لبخندی که شاید در آن لحظه، از هر چیزی در آن سالن ترسناکتر بود.
و سپس، با لحنی آرام اما پر از اشتیاق، گفت:
- این داره حتی هیجانانگیزتر میشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

- باید وقتی روشنایی برگشت ویلیام رو بکشیم!
آلنیس تا آن لحظه از شدت تاریکی موفق نشده بود حدس بزند چه کسی در حال کشیدنش است، اما با شنیدن این حرف به خوبی صدای گابریلا را تشخیص میدهد و از تعجب وسط راه میایستد.
- منظورت چیه که "بکشیمش"؟ جدای از این که به نظر نمیاد کار ویلیام باشه، چطور میتونی این حرفو بزنی؟
گادفری که همراه ایزابل دقیقا به همان سمت برای پنهان شدن حرکت کرده بود، با شنیدن صدای گابریلا و آلنیس به آنها نزدیک میشود.
- گفتم که، این خانواده هیچوقت تو مردم حل نشدن. احتمالا یکی از مهمونا برای اذیت کردنش این کارو کرده باشه.
گابریلا دوباره با کشیدن دست آلنیس او را به حرکت وامیدارد و به دنبالش، گادفری و ایزابل هم به حرکت در میآیند.
- چه فرقی میکنه؟ بالاخره یا خود ویلیامه یا یکی که میخواد ویلیامو اذیت کنه! با حذف کردن ویلیام کل این قائله ختم میشه!
گابریلا با شنیدن صدای در و دیوار که با او حرف میزنند و یادآوری میکنند که در این صورت مهمانی به سرعت پایان مییابد و آدرنالینی که در رگهایشان جریان یافته بود فروکش میکند، ناگهان نظرش را عوض میکند. او دوست نداشت هیجانی که در حال تجربهاش بودند به این زودی پایان یابد.
- راست میگین... فعلا نکشیمش.
گادفری، ایزابل و آلنیس در تاریکی به جایی که حدس میزنند دیگری قرار داشته باشد نگاهی میاندازند و یکصدا میگویند:
- ولی ما که چیزی نگفتیم!
- با شما نبودم.
آنها هنوز به عادتِ اینگونه عادی سخن گفتنِ گابریلا با موجودات زنده و غیر زنده به جز انسانها، عادت نکرده بودند. اما بالاخره چون تصمیم نهایی مطابق میل آنها بود، سکوت میکنند و هر چهار نفر بالاخره گوشهای پنهان میشوند و منتظر بازگشت روشنایی میمانند. یعنی اینبار چه کسی گم شده بود؟
آلنیس تا آن لحظه از شدت تاریکی موفق نشده بود حدس بزند چه کسی در حال کشیدنش است، اما با شنیدن این حرف به خوبی صدای گابریلا را تشخیص میدهد و از تعجب وسط راه میایستد.
- منظورت چیه که "بکشیمش"؟ جدای از این که به نظر نمیاد کار ویلیام باشه، چطور میتونی این حرفو بزنی؟
گادفری که همراه ایزابل دقیقا به همان سمت برای پنهان شدن حرکت کرده بود، با شنیدن صدای گابریلا و آلنیس به آنها نزدیک میشود.
- گفتم که، این خانواده هیچوقت تو مردم حل نشدن. احتمالا یکی از مهمونا برای اذیت کردنش این کارو کرده باشه.
گابریلا دوباره با کشیدن دست آلنیس او را به حرکت وامیدارد و به دنبالش، گادفری و ایزابل هم به حرکت در میآیند.
- چه فرقی میکنه؟ بالاخره یا خود ویلیامه یا یکی که میخواد ویلیامو اذیت کنه! با حذف کردن ویلیام کل این قائله ختم میشه!
گابریلا با شنیدن صدای در و دیوار که با او حرف میزنند و یادآوری میکنند که در این صورت مهمانی به سرعت پایان مییابد و آدرنالینی که در رگهایشان جریان یافته بود فروکش میکند، ناگهان نظرش را عوض میکند. او دوست نداشت هیجانی که در حال تجربهاش بودند به این زودی پایان یابد.
- راست میگین... فعلا نکشیمش.
گادفری، ایزابل و آلنیس در تاریکی به جایی که حدس میزنند دیگری قرار داشته باشد نگاهی میاندازند و یکصدا میگویند:
- ولی ما که چیزی نگفتیم!
- با شما نبودم.
آنها هنوز به عادتِ اینگونه عادی سخن گفتنِ گابریلا با موجودات زنده و غیر زنده به جز انسانها، عادت نکرده بودند. اما بالاخره چون تصمیم نهایی مطابق میل آنها بود، سکوت میکنند و هر چهار نفر بالاخره گوشهای پنهان میشوند و منتظر بازگشت روشنایی میمانند. یعنی اینبار چه کسی گم شده بود؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 9 تیر 1405 23:27
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

خلاصه: مهمونی بالماسکهای توسط اصیلزادهای به نام سر ویلیام سوم داخل هاگزمید برگزار میشه و ریونیا همراه یه سری آدم دیگه شرکت میکنن. ولی مشکلاتی براشون پیش میآد: اول این که عمارت جوری طلسم شده که افراد غریبه نتونن توش از جادو استفاده کنن، و دوم این که هر چند وقت یه بار همه جا تاریک میشه و یه نفر از مهمونا غیب میشه. دلیل این تاریکیها و غیب شدنها معلوم نیست.
آلنیس به ریونیها پیشنهاد میده که موقع خاموشی، هر کس یه گوشه مخفی بشه که جواب میده، ولی مطمئن نیست که امنیتشون رو تضمین کنه. پس باید دنبال یه راه جدید باشن...
افراد گمشده تا اینجا: سو لی از ریونکلاو و دو نفر از مهمونای دیگه.
شخص سر ویلیام هم واضحا از این موضوع ترسیده بود. نه فقط سلامت جانی افراد، بلکه برای اسم و نسب خود و خاندانش هم خوب نبود. فردا روزی در پیام امروز چه میخواستند درباره او و مهمانیاش بنویسند؟! دیگر نمیتوانست با بهانههایی مانند هواخوری یا دستشویی، غیبت آن افراد را لاپوشانی کند.
آلنیس بعد از این که از حضور تمام همگروهیهایش (به جز سو) اطمینان حاصل کرد، راهش را از میان جمعیت به سمت سر ویلیام باز کرد.
- بهتون گفتم، من فکر میکنم کار یکی از مهموناست. الان که همگی لباس مبدل دارن خیلی راحته که افرادی با اهداف شوم بخوان کارشون رو انجام بدن و گیر نیفتن. باید قبل از این که دوباره تاریک بشه کاری بکنیم!
سر ویلیام درباره حرفهای او کمی فکر کرد. پس از چند ثانیه سری به نشانه موافقت تکان داد.
- پیشنهادی داری بانوی جوان؟
آلنیس برای لحظهای سکوت کرد. ولی بعد، با اطمینان از فکرش، بالای سکو رفت تا توجه دیگران را به خود جلب کند.
- خواهش میکنم گوش کنین! وضع پیش اومده برای هیچ کدوممون امن نیست!
- دخترجون هیچ کس الان حوصله سخنرانی تو رو نداره!
- ساکت شو و بذار اون حرف بزنه!
گادفری رو به مرد غریبهای فریاد زد و آلنیس در جواب حمایتش، سری به نشانه تشکر تکان داد.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
- کسی که پشت این اتفاقاته، دقیقا همین جا پیش ما توی همین عمارته!
- برای پیدا کردنش باید به گروههای دو نفره تقسیم بشیم. وقتی چراغها خاموش بشن، یه جا پیدا کنین که قایم بشین. اگر یه نفر دوباره گم بشه، معلوم میشه که کار همگروهیش بوده. یا حداقل، شاید همگروهیش شواهد به درد بخوری داشته باشه...
آلنیس به سر ویلیام نگاه کرد که نقشهای را ارائه داده بود. همه به یکدیگر نگاه میکردند و درباره این نقشه پچ پچ میکردند. افرادی در لحظه این پیشنهاد را پذیرفته و دنبال همگروهی برای خودشان بودند. حتی چند نفری هم با بیاعتمادی به اطرافیانشان نگاه میکردند، انگار که میترسیدند کسی که باعث گم شدن آن سه نفر شده، یکی از آنها باشد.
آلنیس از سکو پایین رفت تا با یکی از دوستان ریونکلاویاش که بهشان اعتماد دارد، گروه شود.
ولی همان لحظه دوباره چراغها خاموش شد و همهمه از سر گرفته شد.
آلنیس نتوانست قدمی بردارد وقتی مچ دستش توسط شخصی کشیده شد و از میزها دورش کرد تا همراهش قایم شود...
آلنیس به ریونیها پیشنهاد میده که موقع خاموشی، هر کس یه گوشه مخفی بشه که جواب میده، ولی مطمئن نیست که امنیتشون رو تضمین کنه. پس باید دنبال یه راه جدید باشن...
افراد گمشده تا اینجا: سو لی از ریونکلاو و دو نفر از مهمونای دیگه.
***
شخص سر ویلیام هم واضحا از این موضوع ترسیده بود. نه فقط سلامت جانی افراد، بلکه برای اسم و نسب خود و خاندانش هم خوب نبود. فردا روزی در پیام امروز چه میخواستند درباره او و مهمانیاش بنویسند؟! دیگر نمیتوانست با بهانههایی مانند هواخوری یا دستشویی، غیبت آن افراد را لاپوشانی کند.
آلنیس بعد از این که از حضور تمام همگروهیهایش (به جز سو) اطمینان حاصل کرد، راهش را از میان جمعیت به سمت سر ویلیام باز کرد.
- بهتون گفتم، من فکر میکنم کار یکی از مهموناست. الان که همگی لباس مبدل دارن خیلی راحته که افرادی با اهداف شوم بخوان کارشون رو انجام بدن و گیر نیفتن. باید قبل از این که دوباره تاریک بشه کاری بکنیم!
سر ویلیام درباره حرفهای او کمی فکر کرد. پس از چند ثانیه سری به نشانه موافقت تکان داد.
- پیشنهادی داری بانوی جوان؟
آلنیس برای لحظهای سکوت کرد. ولی بعد، با اطمینان از فکرش، بالای سکو رفت تا توجه دیگران را به خود جلب کند.
- خواهش میکنم گوش کنین! وضع پیش اومده برای هیچ کدوممون امن نیست!
- دخترجون هیچ کس الان حوصله سخنرانی تو رو نداره!
- ساکت شو و بذار اون حرف بزنه!
گادفری رو به مرد غریبهای فریاد زد و آلنیس در جواب حمایتش، سری به نشانه تشکر تکان داد.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
- کسی که پشت این اتفاقاته، دقیقا همین جا پیش ما توی همین عمارته!
- برای پیدا کردنش باید به گروههای دو نفره تقسیم بشیم. وقتی چراغها خاموش بشن، یه جا پیدا کنین که قایم بشین. اگر یه نفر دوباره گم بشه، معلوم میشه که کار همگروهیش بوده. یا حداقل، شاید همگروهیش شواهد به درد بخوری داشته باشه...
آلنیس به سر ویلیام نگاه کرد که نقشهای را ارائه داده بود. همه به یکدیگر نگاه میکردند و درباره این نقشه پچ پچ میکردند. افرادی در لحظه این پیشنهاد را پذیرفته و دنبال همگروهی برای خودشان بودند. حتی چند نفری هم با بیاعتمادی به اطرافیانشان نگاه میکردند، انگار که میترسیدند کسی که باعث گم شدن آن سه نفر شده، یکی از آنها باشد.
آلنیس از سکو پایین رفت تا با یکی از دوستان ریونکلاویاش که بهشان اعتماد دارد، گروه شود.
ولی همان لحظه دوباره چراغها خاموش شد و همهمه از سر گرفته شد.
آلنیس نتوانست قدمی بردارد وقتی مچ دستش توسط شخصی کشیده شد و از میزها دورش کرد تا همراهش قایم شود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/12/8 0:17:57
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/12/8 0:19:48
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/12/8 0:19:48
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 01:58
از: گوی پیشگویی!
پستها:
253
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

برای دقایقی کوتاه همه چیز در سکوت ترسناکی فرو رفته بود، تاریکی مانع دیدن بقیه میشد تنها صدای خش خش ناشی از حرکت ریونکلاویها بود که این سکوت را میشکست.
بعد از اینکه آلنیس از بقیه خواسته بود تا جایی برای پنهان شدن پیدا کنند هر کدام در گوشهای از تالار مخفی شدند. پیدا کردن مسیر در تاریکی و در جایی که برایشان آشنا نبود، سخت بود ولی بلاخره همه توانستند گوشه ای از تالار رو برای مخفی شدن انتخاب کنند.
با روشن شدن مجدد شمعها چشمهای همه هراسان به دنبال دوست و همراهانشان میگشت.
ریونکلاوی ها بلافاصله دور هم در محل قرارشان جمع شدند و آلنیس شروع به سرشماری کرد تا مطمئن شود شخص دیگری گم نشده باشد.
- ... گادفری، تری، گابریلا، الستور، جوزفین، بردلی، سیبل، خب روونا رو شکر! انگار همه هسـ...
صدای جیغ ممتدی که از سمت یک زن در انتهای تالار به گوش رسید همه را از جا پراند. زن که گویا دچار شوک شده بود، مدام جیغ میکشید و گریه میکرد.
- برادرم... اون تنها برادرم بود... حالا باید چی کار کنم... پیداش کنید...
این بار در چهره ی تک تک مهمان ها میشد اضطراب را دید. همه از وضعیت پیش آمده ترسیده بودند. به وضوح مشخص بود با هر بار خاموش شدن شمعها که کاملا عمدی به نظر میرسید، یک نفر از میان جمعیت غیب میشد.
اوضاع اصلا خوب نبود و ریونکلاوی ها باید فکری برای این اوضاع میکردند. چون در این صورت آنها هم در امان نبودند. مشخص نبود حتی راهکار مخفی شدن تا چه زمانی بتواند آنها را در امنیت نگه دارد. باید هر چه سریعتر راهحل مطمئنتری انتخاب میکردند.
بعد از اینکه آلنیس از بقیه خواسته بود تا جایی برای پنهان شدن پیدا کنند هر کدام در گوشهای از تالار مخفی شدند. پیدا کردن مسیر در تاریکی و در جایی که برایشان آشنا نبود، سخت بود ولی بلاخره همه توانستند گوشه ای از تالار رو برای مخفی شدن انتخاب کنند.
با روشن شدن مجدد شمعها چشمهای همه هراسان به دنبال دوست و همراهانشان میگشت.
ریونکلاوی ها بلافاصله دور هم در محل قرارشان جمع شدند و آلنیس شروع به سرشماری کرد تا مطمئن شود شخص دیگری گم نشده باشد.
- ... گادفری، تری، گابریلا، الستور، جوزفین، بردلی، سیبل، خب روونا رو شکر! انگار همه هسـ...
صدای جیغ ممتدی که از سمت یک زن در انتهای تالار به گوش رسید همه را از جا پراند. زن که گویا دچار شوک شده بود، مدام جیغ میکشید و گریه میکرد.
- برادرم... اون تنها برادرم بود... حالا باید چی کار کنم... پیداش کنید...
این بار در چهره ی تک تک مهمان ها میشد اضطراب را دید. همه از وضعیت پیش آمده ترسیده بودند. به وضوح مشخص بود با هر بار خاموش شدن شمعها که کاملا عمدی به نظر میرسید، یک نفر از میان جمعیت غیب میشد.
اوضاع اصلا خوب نبود و ریونکلاوی ها باید فکری برای این اوضاع میکردند. چون در این صورت آنها هم در امان نبودند. مشخص نبود حتی راهکار مخفی شدن تا چه زمانی بتواند آنها را در امنیت نگه دارد. باید هر چه سریعتر راهحل مطمئنتری انتخاب میکردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 9 تیر 1405 23:27
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

سر ویلیام کراواتش را آزادتر کرد تا بتواند نفسی بکشد. همهمه مهمانان او را هم ناآرام کرده بود.
- خواهش میکنم. مطمئن باشین که اتفاق خاصی نیفتاده و این دو نفر حتما رفتن هوایی بخورن، یا نوشیدنی بهشون نساخته و رفتن دستشویی.
دختری که نامزد توماس بود، ماسکش را از روی صورتش برداشت و در دستش فشرد.
- پس تاریکی رو چطور توجیه میکنین؟
سر ویلیام پشت گردنش را مالید و از خجالت، نگاهش را از دختر دزدید.
بنجامینِ خدمتکار خودش را به سر ویلیام رساند و سرش را نزدیک گوش او کرد.
- قربان تمام پنجرهها رو بررسی کردیم. شمعها بخاطر باد خاموش نشدن.
سر ویلیام با دست اشاره کرد که بنجامین برود.
آلنیس به باقی مهمانان که آنها هم گیج و ترسیده بودند نگاهی انداخت. بعد قدمی به جلو برداشت تا به سر ویلیام نزدیکتر شود. بعد صدایش را پایین آورد.
- اگه کار یکی از مهموناتون باشه چی؟
سر ویلیام با تعجب به آلنیس نگاه کرد.
- فکر نمیکنم کار درستی باشه که همینطور بیدلیل به جادوگرا و ساحرههای محترمی که به مهمونی یه اصیلزاده دعوت شدن تهمت بزنی.
- حق با شماست... ولی... من فکر میکنم موقع تاریکی یه صداهایی شنیدم...
سر ویلیام، مهمانانش را از نظر گذراند. نمیتوانست از پشت ماسکها چیز زیادی متوجه شود، ولی همه آنها بیآزارتر از چیزی به نظر میرسیدند که بخواهند باعث گم شدن دو نفر دیگر شوند.
- ببخشید که این طور میگم جناب، ولی من این جا به هیچکس اعتماد ندا...
عمارت دوباره در تاریکی محض فرو رفت. این بار، سروصدای ناشی از ترس باقی افراد سکوت مطلق تاریکی را شکست.
آلنیس به کمک میز و صندلیها، راهش را به طرف همگروهیهایش پیدا کرد.
- خوب گوش کنین. سریع پخش بشین و یه جا برای قایم شدن پیدا کنین. چراغا که روشن شد، دوباره همدیگه رو همین جا میبینیم.
- خواهش میکنم. مطمئن باشین که اتفاق خاصی نیفتاده و این دو نفر حتما رفتن هوایی بخورن، یا نوشیدنی بهشون نساخته و رفتن دستشویی.
دختری که نامزد توماس بود، ماسکش را از روی صورتش برداشت و در دستش فشرد.
- پس تاریکی رو چطور توجیه میکنین؟
سر ویلیام پشت گردنش را مالید و از خجالت، نگاهش را از دختر دزدید.
بنجامینِ خدمتکار خودش را به سر ویلیام رساند و سرش را نزدیک گوش او کرد.
- قربان تمام پنجرهها رو بررسی کردیم. شمعها بخاطر باد خاموش نشدن.
سر ویلیام با دست اشاره کرد که بنجامین برود.
آلنیس به باقی مهمانان که آنها هم گیج و ترسیده بودند نگاهی انداخت. بعد قدمی به جلو برداشت تا به سر ویلیام نزدیکتر شود. بعد صدایش را پایین آورد.
- اگه کار یکی از مهموناتون باشه چی؟
سر ویلیام با تعجب به آلنیس نگاه کرد.
- فکر نمیکنم کار درستی باشه که همینطور بیدلیل به جادوگرا و ساحرههای محترمی که به مهمونی یه اصیلزاده دعوت شدن تهمت بزنی.
- حق با شماست... ولی... من فکر میکنم موقع تاریکی یه صداهایی شنیدم...
سر ویلیام، مهمانانش را از نظر گذراند. نمیتوانست از پشت ماسکها چیز زیادی متوجه شود، ولی همه آنها بیآزارتر از چیزی به نظر میرسیدند که بخواهند باعث گم شدن دو نفر دیگر شوند.
- ببخشید که این طور میگم جناب، ولی من این جا به هیچکس اعتماد ندا...
عمارت دوباره در تاریکی محض فرو رفت. این بار، سروصدای ناشی از ترس باقی افراد سکوت مطلق تاریکی را شکست.
آلنیس به کمک میز و صندلیها، راهش را به طرف همگروهیهایش پیدا کرد.
- خوب گوش کنین. سریع پخش بشین و یه جا برای قایم شدن پیدا کنین. چراغا که روشن شد، دوباره همدیگه رو همین جا میبینیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/05
تولد نقش: 1403/08/10
آخرین ورود: سهشنبه 15 اردیبهشت 1405 06:29
از: کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟
پستها:
19

همهی افراد حاضر در سالن، حتی کسانی که هنوز بی توجه به سر ویلیام در حال حرف زدن بودند با فریاد سیبل ساکت شدند. همه، از جمله سر ویلیامز به گوشهی سالن خیره شده بودند؛ جایی که ریونکلاوی ها و سیبل جمع شده بودند و با نگرانی به اطراف سالن سرک میکشیدند. کم کم مهمانان چشم هایشان را از روی ریونکلاوی ها برداشتند و شروع به گشتن سالن کردند. انگار انتظار داشتند به ناگاه فرد سو نامی از پشت یکی از ستون های عظیم سرسرا بیرون بپرد و خیال همه را آسوده کند؛ ولی انگار خبری از چنین معجزه هایی نبود و گمشدهی مذکور پیدا شدن نداشت.
در کنارهی سالن، آلنیس باقی همگروهی هایش جمع کرده بود.
- باید توی جمعیت پخش شیم و هرجور شده سریع تر سو رو پیدا کنیم؛ هروقت سو پیدا شد جلوی در سالن همدیگه رو میبینیم و برمیگردیم مدرسه.
- یکم برای برگشتن زود نیست؟ همین الان اومدیم.
آلنیس به هیزل که با نگاهی پرسشگرانه به او خیره شده بود نگاه کرد.
- به نظر خودت همچین جایی امنه؟ سالنی که توش نمیتونیم جادو و در نتیجه از خودمون دفاع کنیم و هنوز مهمونی شروع نشده یه نفرمون غیب...
- اااا...
همهِ ریونکلاوی ها به سیبل خیره شدند، صدایش طوری بود که انگار داشت خفه میشد، چشمهایش در حدقه بالا رفته بودند و سفیدی چشمانش به وضوح معلوم بود.
- خطر! مرگ! دریایی سیاه مرتبا طغیان میکند و قربانیان خود را به نوبت در امواجش غرق میکند.
ناگهان چشمان سیبل به حالت اول برگشتند و سیبل در حالی که با سرفه های مکرر گلویش را صاف میکرد متوجه نگاه های خیرهی همگروهی هایش شد.
-اتفاقی افتاده؟
آلنیس زودتر از بقیه خودش را جمع و جور کرد و از سیبل پرسید:
- منظورت از قربانیان خود را به نوبت غرق میکند چی ب...
برای بار دوم حرف آلنیس قطع شد؛ اما اینبار به لطف همهمهای که پشت سرشان جریان یافته بود و باقی مهمانان مسببش بودند.
همهی مهمانان رو به سر ویلیام در حال اعتراض بودند و میخواستند بفهمند که چه اتفاقی افتاده است.
دختر جوانی که انگار با نامزدش در مهمانی حاضر شده بود فریاد زد.
- بعد این همه سال این جشن رو گرفتین که اینطوری ازمون پذیرایی کنین؟
با این حرف صدای باقی مهمانان هم شدت گرفت و سر ویلیام هر لحظه آشفته تر از قبل به نظر میرسید.
- جادوگران و ساحره های عزیز، مهمانان گرامی! خواهش میکنم آرامشتون رو حفظ کنید. اطمینان دارم که اتفاق خاصی نیفتاده که نیازمند نگرانی باشه و سو عزیز به سرعت پیدا می...
اینبار نوبت سر ویلیام بود که حرفش قطع شود. با تاریک شدن دوبارهی سالن، همهی حضار ساکت شدند. اینبار هیچکس حرفی نزد، صدایی از هیچکس درنیامد. گویی همه در شوکی بزرگ فرو رفته بودند و کسی توان حرکت کردن نداشت.
چند ثانیه بعد دوباره چراغ ها روشن شد. آلنیس با نگاهی تند و فرض باقیمانده گروهش را از نظر گذراند و با فهمیدن اینکه هیچکس غیب نشده خیالش راحت شد. باید سریعتر سو را پیدا میکردند و از عمارت خارج میشدند.
- توماااس!
همهی نگاه ها به سمت صدا برگشت. همان دخترکی بود که چندی پیش داشت سر سر ویلیام داد میکشید. حالا با سر و وضعی آشفته و چهرهای نگران میان جمعیت ایستاده بود؛ اما اینبار تنها بود و خبری از نامزدش نبود.
در کنارهی سالن، آلنیس باقی همگروهی هایش جمع کرده بود.
- باید توی جمعیت پخش شیم و هرجور شده سریع تر سو رو پیدا کنیم؛ هروقت سو پیدا شد جلوی در سالن همدیگه رو میبینیم و برمیگردیم مدرسه.
- یکم برای برگشتن زود نیست؟ همین الان اومدیم.
آلنیس به هیزل که با نگاهی پرسشگرانه به او خیره شده بود نگاه کرد.
- به نظر خودت همچین جایی امنه؟ سالنی که توش نمیتونیم جادو و در نتیجه از خودمون دفاع کنیم و هنوز مهمونی شروع نشده یه نفرمون غیب...
- اااا...
همهِ ریونکلاوی ها به سیبل خیره شدند، صدایش طوری بود که انگار داشت خفه میشد، چشمهایش در حدقه بالا رفته بودند و سفیدی چشمانش به وضوح معلوم بود.
- خطر! مرگ! دریایی سیاه مرتبا طغیان میکند و قربانیان خود را به نوبت در امواجش غرق میکند.
ناگهان چشمان سیبل به حالت اول برگشتند و سیبل در حالی که با سرفه های مکرر گلویش را صاف میکرد متوجه نگاه های خیرهی همگروهی هایش شد.
-اتفاقی افتاده؟
آلنیس زودتر از بقیه خودش را جمع و جور کرد و از سیبل پرسید:
- منظورت از قربانیان خود را به نوبت غرق میکند چی ب...
برای بار دوم حرف آلنیس قطع شد؛ اما اینبار به لطف همهمهای که پشت سرشان جریان یافته بود و باقی مهمانان مسببش بودند.
همهی مهمانان رو به سر ویلیام در حال اعتراض بودند و میخواستند بفهمند که چه اتفاقی افتاده است.
دختر جوانی که انگار با نامزدش در مهمانی حاضر شده بود فریاد زد.
- بعد این همه سال این جشن رو گرفتین که اینطوری ازمون پذیرایی کنین؟
با این حرف صدای باقی مهمانان هم شدت گرفت و سر ویلیام هر لحظه آشفته تر از قبل به نظر میرسید.
- جادوگران و ساحره های عزیز، مهمانان گرامی! خواهش میکنم آرامشتون رو حفظ کنید. اطمینان دارم که اتفاق خاصی نیفتاده که نیازمند نگرانی باشه و سو عزیز به سرعت پیدا می...
اینبار نوبت سر ویلیام بود که حرفش قطع شود. با تاریک شدن دوبارهی سالن، همهی حضار ساکت شدند. اینبار هیچکس حرفی نزد، صدایی از هیچکس درنیامد. گویی همه در شوکی بزرگ فرو رفته بودند و کسی توان حرکت کردن نداشت.
چند ثانیه بعد دوباره چراغ ها روشن شد. آلنیس با نگاهی تند و فرض باقیمانده گروهش را از نظر گذراند و با فهمیدن اینکه هیچکس غیب نشده خیالش راحت شد. باید سریعتر سو را پیدا میکردند و از عمارت خارج میشدند.
- توماااس!
همهی نگاه ها به سمت صدا برگشت. همان دخترکی بود که چندی پیش داشت سر سر ویلیام داد میکشید. حالا با سر و وضعی آشفته و چهرهای نگران میان جمعیت ایستاده بود؛ اما اینبار تنها بود و خبری از نامزدش نبود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 9 تیر 1405 23:27
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

سر ویلیام بین میزها میچرخید و با تک تک مهمانان صحبت میکرد، گویی که آنها را حتی از پشت ماسکهای رنگارنگشان نیز میشناسد.
کمی بعد، به میزهایی رسید که توسط اعضای ریونکلاو اشغال شده بود.
- بسیار باعث افتخاره که امروز میزبان شما هستیم. لطفا از خودتون پذیرایی کنید.
- خیلی ممنون سر ویلیام عزیز. ما هم خوشحالیم که تونستیم در کنارتون باشیم.
باقی افراد هم به دنبال صحبت آیلین، تایید کردند و سر تکان دادند.
سر ویلیام خواست میز آنها را ترک کند و به سراغ مهمانان دیگر برود، که ناگهان شمعها و مشعلهایی که سالن بزرگ عمارت را روشن کرده بودند، همگی خاموش شدند. ولی حتی نسیم ملایمی هم به داخل خانه نفوذ نکرده بود.
سر ویلیام صدای ناشی از تعجب و غافلگیری میهمانانش را شنید؛ ولی سعی کرد شوک خودش را هم پنهان بکند و دستهایش را بالا آورد. هر چند، تاریکتر از آن بود که هیبتش دیده شود.
- عزیزانم خواهش میکنم آرامش خودتونو حفظ کنین. بنجامین! نگاه کن ببین مشکل از کجاست.
یکی از خدمتکاران، در حالی که دستش را به میزها گرفته بود تا راهش را پیدا کند، چشمی گفت و کورکورانه به سمت پلهها رفت.
در همین حین، هیزل چوبدستیاش را بیرون کشید.
- لوموس!
در کمال تعجب، نوری از نوک چوبدستیاش فضا را روشن نکرد. هیزل با نگرانی چوبدستی را به چشمانش نزدیک کرد بلکه در آن تاریکی ایرادش را تشخیص بدهد، که با دستی روی شانهاش از جا پرید.
- مشکل از چوبدستی نیست. منم امتحان کردم و نشد.
آلنیس به مکان احتمالی چشمهای هیزل خیره شد و این را گفت.
صدای الستور، هر دوی آنها را به سمت خودش برگرداند.
- درسته. مشکل از چوبدستی نیست. احتمالا برای خود عمارته. همچین مکان باستانی و جادوییای میتونه جوری طلسم شده باشه که بیگانهها قدرت اجرای جادو داخلش نداشته باشن. جادوگرای قدرتمند معمولا این کار رو میکردن تا از انواع و اقسام آشوبهای علیهشون جلوگیری کنن.
در سکوت پس از کلام الستور، آتش مشعلهای دیواری و چلچراغ بالای سرشان روشن شد و فضا دوباره با نور سفید و سرخ آتش گرم شد.
سر ویلیام در حالی که چشمانش را باز و بسته میکرد تا به نور عادت کند، روی سکو ایستاد و دستهایش را تکان داد تا مهمانان را به سکوت دعوت کند.
- بابت مشکل پیش اومده از همگی عذر میخوام. ولی حالا که...
کلام سر ویلیام ناقص ماند هنگامی که سیبل با هراس از صندلیاش بلند شد و گویی که چیزی را گم کرده باشد، بیتابی میکرد.
- سو! سو نیست!
کمی بعد، به میزهایی رسید که توسط اعضای ریونکلاو اشغال شده بود.
- بسیار باعث افتخاره که امروز میزبان شما هستیم. لطفا از خودتون پذیرایی کنید.
- خیلی ممنون سر ویلیام عزیز. ما هم خوشحالیم که تونستیم در کنارتون باشیم.
باقی افراد هم به دنبال صحبت آیلین، تایید کردند و سر تکان دادند.
سر ویلیام خواست میز آنها را ترک کند و به سراغ مهمانان دیگر برود، که ناگهان شمعها و مشعلهایی که سالن بزرگ عمارت را روشن کرده بودند، همگی خاموش شدند. ولی حتی نسیم ملایمی هم به داخل خانه نفوذ نکرده بود.
سر ویلیام صدای ناشی از تعجب و غافلگیری میهمانانش را شنید؛ ولی سعی کرد شوک خودش را هم پنهان بکند و دستهایش را بالا آورد. هر چند، تاریکتر از آن بود که هیبتش دیده شود.
- عزیزانم خواهش میکنم آرامش خودتونو حفظ کنین. بنجامین! نگاه کن ببین مشکل از کجاست.
یکی از خدمتکاران، در حالی که دستش را به میزها گرفته بود تا راهش را پیدا کند، چشمی گفت و کورکورانه به سمت پلهها رفت.
در همین حین، هیزل چوبدستیاش را بیرون کشید.
- لوموس!
در کمال تعجب، نوری از نوک چوبدستیاش فضا را روشن نکرد. هیزل با نگرانی چوبدستی را به چشمانش نزدیک کرد بلکه در آن تاریکی ایرادش را تشخیص بدهد، که با دستی روی شانهاش از جا پرید.
- مشکل از چوبدستی نیست. منم امتحان کردم و نشد.
آلنیس به مکان احتمالی چشمهای هیزل خیره شد و این را گفت.
صدای الستور، هر دوی آنها را به سمت خودش برگرداند.
- درسته. مشکل از چوبدستی نیست. احتمالا برای خود عمارته. همچین مکان باستانی و جادوییای میتونه جوری طلسم شده باشه که بیگانهها قدرت اجرای جادو داخلش نداشته باشن. جادوگرای قدرتمند معمولا این کار رو میکردن تا از انواع و اقسام آشوبهای علیهشون جلوگیری کنن.
در سکوت پس از کلام الستور، آتش مشعلهای دیواری و چلچراغ بالای سرشان روشن شد و فضا دوباره با نور سفید و سرخ آتش گرم شد.
سر ویلیام در حالی که چشمانش را باز و بسته میکرد تا به نور عادت کند، روی سکو ایستاد و دستهایش را تکان داد تا مهمانان را به سکوت دعوت کند.
- بابت مشکل پیش اومده از همگی عذر میخوام. ولی حالا که...
کلام سر ویلیام ناقص ماند هنگامی که سیبل با هراس از صندلیاش بلند شد و گویی که چیزی را گم کرده باشد، بیتابی میکرد.
- سو! سو نیست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج