...
آرم برنامه "چه کسی وزیره ؟" با حالتی موج دار بالا و پایین می رود ، ناگهان به صورتی خیلی تیز مجری برنامه با ردای نادنجی و گل بزرگی که به سینه زده ، در صفحه تلویزیون ظاهر می شود ؛
_بینندگان گرامی ، طبق خبری که به دستمون رسیده ، یکی از کاندیداها ، آقای آرتیکوس دامبلدور ، چند ساعت پیش مورد یک حمله تروریستی_تهاجمی با بمب قرار گرفته ، که البته با تلاش های شدید مامورین مربوطه مهاجمان دستگیر شدند ...
همراه خبر ، نواری ویدئویی نیز بوده که گویا مربوط به دوربین کوچکیست که مهاجمان در ردای آرتیکوس جاسازی کرده بودند ... صحنه هایی ازین فیلم برای ما بسیار جالب آمد و گفتیم شاید شما هم خوشتان بیاید ... و از صفحه ناپدید شد ...
آرتیکوس جلوی آینه ایستاده بود ، چشمانش را بست ، زیر لب وردی خواند ؛ ناگهان چهره اش تغییر کرد ، موهایی سیاه و چشمانی روشن ؛ چهره ای بسیار معمولی ...
ردایی ساده و سیاه به تن کرد و از در خارج شد ؛ راهی طولانی را پیمود تا به یتیم خانه رسید ، نگاهی به تابلو سر در آن انداخت " یتیم خانه آوارگان با مدیریت مجرب بانو اسمایلی
" و سپس داخل شد ... دیوارهایی که در گذر زمان سیاه و کبره بسته شده بود ، زمینی کثیف ... راهرویی پر از اتاق و در هر اتاق 4 تخت دوطبقه قرار داشت ...
آرتیکوس وارد تک تک اتاق ها می شد و با چند تا از بچه ها صحبت می کرد ... لباس های بچه ها برایشان خیلی گشاد بود و سر و صورتشان پر از زخم و یا خاکی بود و هر از گاهی صدای گریه ای در فضا می پیچید ... در یکی از اتاق ها ، یکی از کاندیداها با یک کارگردان مشغول حرف زدن بود ، کارگردان در حالی که جای دوربین را برای فیلم بردار مشخص می کرد ، به کاندیدا گفت :
_ ببین تو باید بیای بالای سر اون دختر کوچولو ، اشک تو چشات حلقه بزنه ... باید حزن داشته باشی ، تا تاثیر بگذاره !!!
آرتیکوس زیر لب چیزی گفت و به سمت پسر بچه 9 ساله ای رفت که در آن همهمه که بچه ها هرکدام می خواستند رو به دوربین بازی کنند ، با آرامش کامل کتاب می خواند ؛
_ سلام پسرم ...
_ سلام آقا ...
_چند سالته پسر جان ؟ کلاس چندی ؟!
_کلاس سوم آقا ، 9 سالمونه آقا !
_بارک الله ، بارک الله ... و بوسه ای بر سر پسرک زد ...
و به سمت دخترکی کوچک که صدای هق هقش توجه او را جلب کرده بود ، رفت ...
_ دخترم چی شده ؟!
دخترک با هق هق گفت :" مامانم رو می خوام "!
_ مامانت کجاست ؟!
_ تو زلزله یه تخته از سقف افتاد روش من تو بغلش بودم و زنده موندم ولی اون ... و گریه را از سر گرفت !
_ ماشاالله ، ماشااالله ... خدا بیامرزتش ... بارک الله !
و با حالتی متفکر به سمت دفتر مدیر رفت ؛
مدیر یتیم خانه زنی چاق بود که در حال صحبت لبخندی تصنعی تحویل آرتیکوس می داد ...
_می خواستم یه کمکی به شما بکنم و در ضمن دو تا ازین بچه ها رو به فرزندی قبول کنم ، احساس می کنم این بچه ها یکم کمبود امکانات دارند ...
_ این چه حرفیه آقا !!! ما اینجا نهایت امکانات رو در اختیار این بچه ها می گذاریم ، ما ...
در همین موقع ناگهان صدای انفجار مهیبی آمد ؛
_ بووووووووووووووووووم !!!
و صفحه برفکی شد ، پس از چند لحظه تصویر مجری در حالی که اشک هایش جاری بود ، دوباره بر صفحه خودنمایی کرد ؛
_این بود شما و بازدید آرتیکوس با لباس مبدل از یتیم خانه آوارگان تا دیداری دیگر بدرود ...
آرم برنامه "چه کسی وزیره ؟" با حالتی موج دار بالا و پایین می رود ، ناگهان به صورتی خیلی تیز مجری برنامه با ردای نادنجی و گل بزرگی که به سینه زده ، در صفحه تلویزیون ظاهر می شود ؛
_بینندگان گرامی ، طبق خبری که به دستمون رسیده ، یکی از کاندیداها ، آقای آرتیکوس دامبلدور ، چند ساعت پیش مورد یک حمله تروریستی_تهاجمی با بمب قرار گرفته ، که البته با تلاش های شدید مامورین مربوطه مهاجمان دستگیر شدند ...
همراه خبر ، نواری ویدئویی نیز بوده که گویا مربوط به دوربین کوچکیست که مهاجمان در ردای آرتیکوس جاسازی کرده بودند ... صحنه هایی ازین فیلم برای ما بسیار جالب آمد و گفتیم شاید شما هم خوشتان بیاید ... و از صفحه ناپدید شد ...
آرتیکوس جلوی آینه ایستاده بود ، چشمانش را بست ، زیر لب وردی خواند ؛ ناگهان چهره اش تغییر کرد ، موهایی سیاه و چشمانی روشن ؛ چهره ای بسیار معمولی ...
ردایی ساده و سیاه به تن کرد و از در خارج شد ؛ راهی طولانی را پیمود تا به یتیم خانه رسید ، نگاهی به تابلو سر در آن انداخت " یتیم خانه آوارگان با مدیریت مجرب بانو اسمایلی
" و سپس داخل شد ... دیوارهایی که در گذر زمان سیاه و کبره بسته شده بود ، زمینی کثیف ... راهرویی پر از اتاق و در هر اتاق 4 تخت دوطبقه قرار داشت ...آرتیکوس وارد تک تک اتاق ها می شد و با چند تا از بچه ها صحبت می کرد ... لباس های بچه ها برایشان خیلی گشاد بود و سر و صورتشان پر از زخم و یا خاکی بود و هر از گاهی صدای گریه ای در فضا می پیچید ... در یکی از اتاق ها ، یکی از کاندیداها با یک کارگردان مشغول حرف زدن بود ، کارگردان در حالی که جای دوربین را برای فیلم بردار مشخص می کرد ، به کاندیدا گفت :
_ ببین تو باید بیای بالای سر اون دختر کوچولو ، اشک تو چشات حلقه بزنه ... باید حزن داشته باشی ، تا تاثیر بگذاره !!!
آرتیکوس زیر لب چیزی گفت و به سمت پسر بچه 9 ساله ای رفت که در آن همهمه که بچه ها هرکدام می خواستند رو به دوربین بازی کنند ، با آرامش کامل کتاب می خواند ؛
_ سلام پسرم ...
_ سلام آقا ...
_چند سالته پسر جان ؟ کلاس چندی ؟!
_کلاس سوم آقا ، 9 سالمونه آقا !
_بارک الله ، بارک الله ... و بوسه ای بر سر پسرک زد ...
و به سمت دخترکی کوچک که صدای هق هقش توجه او را جلب کرده بود ، رفت ...
_ دخترم چی شده ؟!
دخترک با هق هق گفت :" مامانم رو می خوام "!
_ مامانت کجاست ؟!
_ تو زلزله یه تخته از سقف افتاد روش من تو بغلش بودم و زنده موندم ولی اون ... و گریه را از سر گرفت !
_ ماشاالله ، ماشااالله ... خدا بیامرزتش ... بارک الله !
و با حالتی متفکر به سمت دفتر مدیر رفت ؛
مدیر یتیم خانه زنی چاق بود که در حال صحبت لبخندی تصنعی تحویل آرتیکوس می داد ...
_می خواستم یه کمکی به شما بکنم و در ضمن دو تا ازین بچه ها رو به فرزندی قبول کنم ، احساس می کنم این بچه ها یکم کمبود امکانات دارند ...
_ این چه حرفیه آقا !!! ما اینجا نهایت امکانات رو در اختیار این بچه ها می گذاریم ، ما ...
در همین موقع ناگهان صدای انفجار مهیبی آمد ؛
_ بووووووووووووووووووم !!!
و صفحه برفکی شد ، پس از چند لحظه تصویر مجری در حالی که اشک هایش جاری بود ، دوباره بر صفحه خودنمایی کرد ؛
_این بود شما و بازدید آرتیکوس با لباس مبدل از یتیم خانه آوارگان تا دیداری دیگر بدرود ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مریدانوس در 1384/11/19 2:37:31


)

زندگي كنار ميايند»

