جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

88 کاربر(ها) آنلاین هستند (48 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
87 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] گورستان ریدل‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: گورستان ریدل ها ( ماموریت های مرگ خواران )
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1385 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
برای رزو فقط نیم ساعت وقت دارید و الانم مهلت شما تموم شده.شرمنده

فضای داخل قبرستوان لحظه به لحظه سردتر میشد.مه غلظی که در اطراف قبرستون جمع شده بود و تشخیص مرگخواران، آن هم با لباسهای یکدستی که پوشیده بودند غیر ممکن بود.تمام آنها در کنار هم با وسیله ای ماگلی که به وسیله جادو تغییر کرده بود حرکت می کردند.
برگها در میان درختان در اثر وزش باد میچرخیدند و صدایی همراه با خش خش ایجاد میکردند که باعث میشد هر چند دقیقه یکبار یکی از مرگخواران با ترس به اطرافش نگاهی بیاندازد.
مدتی گذشت اما هنوز اثری از محل دفن دامبلدور پیدا نشده بود.مرگخواران دوبار از سر تا ته قبرستان را گشته بودند اما هنوز امیدوار به پیدا کردن آنجا بودند.
آنی:مطمئنید اصلا اینجا دفن شده؟اگه از اینجا برده باشنش چی؟اگه اصلا دروغ گفته باشن؟
بلیز:نه همینجاست.فقط اشکالش اینه که با انواع و اقسام جادو ها طلسم شــ....
خــــــش
بلا:چی بود؟
بلیز:نترس فقط صدای برگاس از درختا می افتن پایین
رودولف:ولی من فکر نمیکنما اونجا رو یه نگاه بندار
بلیز نگاهی به نقطه ای که رودولف اشاره کرده بود انداخت اما متوجه چیز غیر عادی یا عجیبی نشد
بلیز:خبری نیست...فکر کنم دچار توهم شدی...خیله خب باید دوباره از اول بگردیم این بار از هم جدا میشیم ...بلاو رودولف برن بالا من و آنی هم میرم پاییم شماهم یه سری به چپ برید یه تعداد به راست ...وقتی کارتون تموم شد همگی بیاید همینجا درست کنار قبره...ام ... ام...چی نوشته؟
آنی:بزار الان خودم میگم...لوموس
نور خیره کننده ای از نوک چوبدستی به سمت قبر تابید.در اثر نور چوبدستی سایه هایی بر روی قبرهای اطراف شکل گرفت که باعث وحشت همه شد.
بلیز: اون لعنتی رو خاموش کن...میخوای همه بفهمن ما اینجاییم؟
رودولف که محکم بلارو بقل کرده بود و سعی میکرد با دلداری دادن اون خودش رو آروم کنه با لرزشی که در تمام بدنش ایجاد شده بود گفت:دیدی...دیدی؟گفتمکه یه چیزی اینجاست...اونا رو دیدی...منکه اجازه نمیدم بلا یه دقیقه دیم تو این جایه مخوف بمونه...بیا بریم عزیزم
بلا:ولم کن ...اگه دوست داری تنهایی برو
تعدادی از مرگخوارن که هم ترسیده بودند و هم از اینکه هنوز به اون چیزی که میخوان نرسیده بودن عصبانی بود بدون توجه به گفتگوهای بلا و رودوف به اطراف قبرستون حرکت کردند تا بتونن هر چه زودتر به خانه هایشان برگردند.
بلیز که پخش شدن مرگخوارا رو دید گفت:خب پس یادتون نره همتون تا نیم ساعت دیگه کنار قبر کلاویس جمع بشید اگه کسی قبر دامبل رو پیدا کرد صدای جغد دربیاره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: گورستان ریدل ها ( ماموریت های مرگ خواران )
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1385 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
آنی : خوب همه اینجا باشین من میرم ببینم گیلدی چی میگه !
زاخی : قربان ممکنه خطرناک باشه ها ! هنوز حرف و حدیث های زیادی پشت سر گیلدی زده میشه .
آنی : نگران نباش ! سالم میام !
آنی اسی بدون هیچ حرف دیگه ای همراه با گیلدی از آنها دور میشه و دوتایی خیلی سریع در مه غلیظی که اطراف قبرستون رو در بر گرفته بود محو میشن .
برای چند لحظه همگی ساکت شدند تا ببینند چه اتفاقی رخ میدهد . در اون میان صداهایی همچون صدای غار غار کلاغها ویزویز مگس ها و احساس ترس به خوبی حس میشد .
رودولف : ... عزیزم اون کلاغه رو ببین داره اونجا غار غار میکنه نگاش کن !
پاخخخخخخخ ! در همون لحظه کله رودولف پنج دور ، دور خودش چرخیده بود .
بلا : میبینم که آمار کلاغا رو هم داری ! اصلا به تو چه که اون داره چی کار میکنه ؟

در همون لحظه این صدا همگی رو از جا پروند .....
- نهههههههههههههههههه بگیریدش ! ای بی ناموس !!! وایسا ! حداقل پولش (؟؟؟)
همه با تعجب به محلی نگاه کردند که لحظه ای پیش آنی اسی همراه گیلدی در اونجا محو شده بود . ناگهان آنی اسی با بدنی بی جامه از میان مه بیرون اومد و فریاد زد :
- منو گول زدش ! نهههههههه
ملت

چند لحظه بعد .

آنی اسی دوباره لباس های خودشو تنش کرده بود و همه مرگخوارا هم دورش جمع شده بودند .
آنی : همین دیگه ! به من گفت اینجا محل دفن دومبوله ! منم خواستم خم شم خاک اون منطقه رو بررسی کنم که یهو احساس کردم ......... ( این قسمت هویجوری حذف میشود )

بلا : خوب دیگه بلند شین همه چیز به خیر و خوشی .... ( در همون لحظه آنی مونی ) .... منظورم اینه که از ماموریت خیلی عقب موندیم .
بلیز : خوب باید توی کدوم قطعه دونبال این پشمک بگردیم ؟
همه
آناکین : این محفلی ها بخاطر مسائل فوق امنیتی هیچ وقت نشانه ای از خودشون نمیزارن . فکر میکنم بهتره همه نقشه اصلیمونو عملی کنیم . دومبول یاباتونو دراید !
همه
بلافاصله ملت مرگخوار کوله پشتی های خودشونو میزارن زمین و از درون آن شیئی بی ناموسی که از یه میله و یه چیز بشقاب مانند تشکیل شده بود درمیارن !
آنی : خوب گوشی هاتونو بزاریید روی گوشتون !
همه همین کار رو میکنند . آنی یه شیشه کوچک از توی جیبش دراورد و ریش سیفیدی را از آن بیرون کشید و روی قسمت بشقاب مانند دوموبول یاب قرار داد چند لحظه طول کشید سپس آنی مونی گفت :
- خوبه دومبول یابامون شناساییش کرد میتونیم به حرکت خودمون ادامه بدیم .

همه شروع به حرکت کردند . در اون میان دوربین همینجور بالا و بالاتر رفت به طوری که مرگخواران به صورت یک نقطه به نظر میرسیدند . سپس به سمت عقب حرکت کرد و بعد دوباره پایین اومد . و روی نقطه ای زوم کرد . به راستی که چیز های سیاهی در حال تکون خوردن و نزدیک شدن به مرگخواران بودند !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/6/2 12:32:44
Re: گورستان ریدل ها ( ماموریت های مرگ خواران )
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1385 10:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار با هر قدمی که می گذاشتند، اطمینان بیشتری پیدا می کردند که دومبل توی یکی از مقبره های شخصی خوابیده.
آنکاین:مرگخوارها ،این دومبل وضعش بد نبوده .
صدای مورگان که به نظر میرسید در پشت سر آنکاین قرار دارد به گوش میرسید:اون چیه؟؟؟
ناگهان همگی ملت مرگخوار به نقطه ای که مورگان اشاره می کرد خیره شدند.
ملت:وااااااااااااااااااااای
همگی مرگخوارها طی یک عملیات انتحاری پا به فرار گذاشتند به جز بلیز که ظاهرا قصد خودکشی داشت.
بلاتریکس در حالی که میدوید فریاد زد:بلیز، فرار کن، چند وقته بوقی شدی.
رودلف:عزیزم ، تو بهتره نگران من باشی
بلا:تو بووووووق شدی
اما در همین لحظه ی ارزشی بلیز شروع به صحبت می کنه:این که گیلدیه؟؟
ناگهان همه ی مرگخوار ها به جسم سفید، خیره شدند.بله او گیلدی بود روی قبر ها، گل های خوش بو می گذاشت.
بلا:wow راست میگه گیلدیه
رودلف:بلا؟چرا ادای جسیکا پاتر محفلی رو در میاری؟؟
بلا:به تو چه؟؟؟اصلا تو بیخود کردی تکه کلام جسی رو میدونی؟؟
بزنم لهت کنم؟؟؟بکشمت....
آنکاین بی توجه به تعوای بلا و رودلف به گیلدی اشاره کرد و گفت:این گیلدی حتما قصد و قرضی داره، بریم پیشش
پاق پاق پاق پاق پاق پاق پاق پاق پاق
همه ی ملت مرگخوار، ناگهان کنار گیلدی ظاهر شدند .
مورگان:آنکاین، ما چرا از همون اول غیب و ظاهر نشدیم؟؟
آنکاین:چون داستان باید بلند میشد
مورگان: تصویر تغییر اندازه داده شده
در همین هنگام بود که گیلدی متوجه مرگخواران شد.و با حرکتی ارزشی جلو آمد.(همگی مرگخواران یک قدم عقب گذاشتند)
گیلدی خنده ی عجیبی کرد و گفت:سلام به آنی اسی.سلام به بلیز و سلام به مرگخوارها خوبید.
مرگخواران:آره تو این جا چی کار می کنی؟؟
گیلدی : من متوجه شدم که قبرستان ها ، از کوچه های قزوین ، پرطراوت ترند.
ملت:هان فهمیدیم
گیلدی نگاهی به جمعیت مرگخواران انداخت و پرسید:شما اینجا چه می کنید؟؟
مرگخوارها می خواستند حرف بزنند اما آنکاین جلوی همگی رو گرفت و خودش حرف زد: ما اینجا دنبال قبر دومبل می گردیم
گیلدی:آنکاین ، من می دونم کجاست، اما شرط داره ، باید با من بیای یه صحبت هایی هست
آنکاین:چچیی؟؟؟؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: گورستان ریدل ها ( ماموریت های مرگ خواران )
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1385 09:36
نمایش جزئیات
آفلاین
پاق
پاق پاق پاق
پاق پاق

تعدادی کلاغ از روی بلند ترین درخت پرواز کردن و با صدای که از یک کیلومتری هم شنیده میشد دسته جمعی غار غار میکردن .

_ عجله کنید باید زودتر پیداش کنیم.
- چطوری؟
- یعنی چی؟
- میگم چطوری میخوای پیداش کنیم . اینجا همش یه شکله
- خوب احمق ببین کدوم یکی تازه پر شده . این رو هم نمیتونی تشخیص بدی

دو تا از مرگخوار ها با هم مشغول بحث بودن. و بقیه هم در حالی که صدای این دو نفر رو میشنیدن با دقت به قبر های اطراف نگاه میکردن.
تعدادی مقبره ی شخصی در دور دست ها پیدا بود. به نظر میرسید انگار اطرافشون رو مه گرفته . به شکل عجیبی سفید به نظر میرسیدن.

یکی از مرگخوار های که داشت بین قبر ها جستجو میکرد با یه اضطراب عجیبی گفت:
- برنامتون چیه ؟ از کجا شروع کنیم؟ ما الان وسط قبرستون واسادیم بهتر نیست بریم از یه گوشه شروع کنیم بگردیم؟

تقریبا تمام مرگخوار ها موافق بودن. شروع از یه گوشه ی قبرستون این خوبی رو داشت که حد اقل یه طرفشون قبر نیست ( چه شجاع)

آناکین که شاید از بقیه بیشتر ترسیده بود گفت:
- موافقم بهتره همه بریم سمت در قبرستون

همه ی مرگخوار ها پشت سر آناکین در حالی که از ترس به هم چسبیده بودن شروع به حرکت کردن ولی ناگهان یه صدای (( ضربه )) شدید و بعدش
برخورد جسم سختی به روی یه سنگ همه رو از جا پروند . کم مونده بود از ترس همدیگه رو بقل کنن ولی وقتی پشت سرشون رو نگاه کردن تقریبا خیالشون راحت شد
چون عامل اصلی صدا بلاتریکس بود که با یه تیکه چوب زده بود تو سر رودولف و رودولف هم با کله رفته بود تو سنگ قبر زنی که داشت به قبرش نگاه میکرد

بعد از سر و صدا دوباره مرگخوار ها به سمت در قبرستون حرکت کردن
در حالی که همه با هم چوبدستی هاشون رو روشن کرده بودن
ولی به نظر میرسید مسیر رو اشتباه انتخواب کردن

__________________________________________
خوب این پست اول ماموریت مرگخوار هاست لطفا کس دیگه ای که در جریان برنامه نیست اسنجا پست نزنه دوستان غیر مرگخوار میتونن از تاپیک خبرگذاری سیاه استفاده کنن
مرگخوار ها لطفا یه بار دیگه تاپیک های زیر و سایه علامت شوم و برنامه ها رو با دقت بخونن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: گورستان ریدل ها ( ماموریت های مرگ خواران )
ارسال شده در: جمعه 11 فروردین 1385 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام دوستان... ببخشيد اكه داستاني رو قطع مي كنم... نمي دونم بايد ادامه دار نوشت؟ من يه ماموريت مي نويسم ديگه! همين جوري!
----------------------------------------------
هواي سردي بود. باد شديدي مي وزيد و درختان را به سدت تكان مي داد. فردي در دور دستهاي دهكده‌ي ليتل هنگلتون به سمت خانه‌ي بزرگ و تاريكي مي رفت... دهكده در سكوت و خاموشي فرو رفته بود، و مرد همان زور مشكوك به سمت خانه مي رفت. هر از گاهي سر بر مي گرداند و اطراف را مي پاييد. به خانه‌ي بزرگ رسيد، از كنار آن رد شد و مدتي پيش رفت تا به محوطه‌اي رسيد... سنگ ‌هاي بسياري در آن بودند، رون آن ها نام هايي نوشته شده بود... آن جا يك قبرستان بود...
هوا سرد تر و آسمان تاريك تر شده بود... آن مرد، همان طور كه مي لرزيد، به سمت يكي از سنگ قبر ها رفت و نفس عميقي كشيد... مي ترسيد... از خطري كهخ مي كرد، مي ترسيد... اربابش او را مامور كرده بود، ولي هيچ گاه تضمين جانش را نكرده بود. ماموريتي خطرناك كه در ان جان مرد در خطر بود.
دستانش را از جيب ردايش بيرون آورد و كمي ماليد. دستانش نيز مي لرزيدند، همچون شاخه‌هاي آوزيان بيد مجنوني كه در آن نزديكي ها بود.
دستان لرزانش را به سمت سنگ قبر برد، گرمايي را حس كرد كه گويي از درون آن پخش مي شد... به اطراف نگاه كرد، چند نفر با نقاب هاي سياه و رداهاي بلند نزديك مي شدند، آنان نيز مي لرزيدند... گويا همه اين افرادي كه آن جا حضور داشتند، مانند مردي كه كنار قبر ايستاده بود، ماموريتي خطرناك داشتند...
مرد به آرامي و با صدايي گرفته گفت: آماده باشيد، گرماش رو حس مي كنم، من باز مي كنم... نيم دونم زنده مي مونم يا نه
با گفتن اين جمله صدايش لرزيد، و با كمي مكث گفت: وقتي باز كردم، سريع بريد تو و اون رو بيرون بياريد، لرد بهش احتياج داره
همه سر ها را تكان دادند و اطراف قبر حلقه زدند. مرد در ميان چشمان وحشت‌زده‌ي آنان، دستانش را به سمت سنگ قبر برد، و به آرامي روي آن گذاشت، هر دو گف دستش را... به اين فكر مي كرد كه چرا او؟ چرا او مي بايست براي اين ماموريت انتخاب شود؟ گويا سياهي خون او غليظ تر از هر فردي بود...
چسسسسسسس
دستانش شوختند و او هم زمان فريادي بر اورد و به عقب پرتاب شد... سنگ قبر بالا آمده بود، باز شده بود...
مرد دستانش را محكم گرفته بود، مرگخواران ديگر به سمت سنگ دويدند و وارد محوطه زير آن شدند... وقتي ينگ را كنار گذاشتند، نور سبز خيره‌كننده‌اي بيرون تابيد...
مرد هنوز دستانش را گرفته بود، ولي ديگر حركتي نمي كرد... بدنش گم گم سرد مي شد..................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: گورستان ریدل ها ( ماموریت های مرگ خواران )
ارسال شده در: جمعه 11 فروردین 1385 07:52
نمایش جزئیات
آفلاین
این بار برای نخستین نبرد تاریکی ، لرد سیاه همه خادمان اش که اعلام آمادگی کرده اند را به جنگ فرا می خواند!

همه کسانی که در این مدت برای این ماموریت پیش امدند ، این افتخار را دارند تا فرصت کنند و در جنگ ، برای گسترش سایه قربانی شوند.

جایگاه نبرد : کافه ی محفل ققنوس

باشد که لرد سیاه بر خیزد و جاودانه فرمان براند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: گورستان ریدل ها ( ماموریت های مرگ خواران )
ارسال شده در: جمعه 11 فروردین 1385 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
وزوز پشه هاي اطراف مرداب و غار غار بي وقفه ي كلاغها به شدت سدريك را آزار ميداد.در هزاران كيلومتر آنورتر مرگخواران به كارهاي خاصي مشغول بودند كه سدريك از آنها بيخبر بود.
هيچ لزومي هم نداشت كه از كارهايي كه مرگخواران ميكنند اطلاعي داشته باشد لرد سياه كاملا او را در مورد ماموريتش توجيح كرده بود.

صداي خرد شدن شاخ و برگهاي خشك در زير پاي سدريك به او آرامش ميبخشيد ميدانست تا چند روز ديگر صداي جيغ و دادهاي جادوگران سفيد اين آرامش را از او خواهند گرفت پس اين صدا را ميشنويد و لذت ميبرد.

دقيقا نميدانست كجا بايد به دنبال آن شي ميگشت لرد سياه نيز اطلاعاته دقيقي در مورد آن شي عجيب نداشت تنها بر روي افسانه هايي كه در مورد آن شي جادويي ميگفتند تكيه كرده بود و سدريك را براي اين ماموريت خطرناك فرستاده بود.
اهالي روستايي كوچك در حوالي شهري كه سدريك نام آن را به خاطر نميآورد مدعي بودند كه در حوالي اين زمينهاي باتلاقي نوعي شي وجود دارد كه به ترويج سياهي قوت ميبخشد.
سدريك قدمهايش را آرام كرد و ناگهان ايستاد وندش را بيرون كشيد و سريع به عقب برگشت.چند لحظه اي بود كه حس ميكرد كسي او را تعقيب ميكرد .
هيچ كس در پشت سره او نبود ناگهان طلسمي از مقابل به سمت او نشانه رفت.
_استيوپفاي
_كرشيو
سدريك تقلا ميكرد ولي صداهاي عجيبي از هر سو طلسمي را به سمت او ميفرستاد.
صلسمها درست در قبل او مينشستند.
چشمان سدريك سياهي رفت و ناگهان در هوا شناور ماند.
صدايي لطيف شروع به صحبت كرد:براي چي به اينجا اومدي غريبه.
سدريك هيچ چيز را نميتوانست از آن صدا مخفي كند آن صدا نوعي قدرته ماورا طبيعه بود.
_به دنباله اون شي اومدم.
صدا بدون اينكه هيچ تغيري در صدايش ايجاد شده باشد گفت:ولي ما اون شي رو به كسي نميديم.
_ولي من بايد اون شي رو براي اربابم ببرم.
داي خنده اي شنيده شد و صداي دورگه اي به جاي آن صداي لطيف شروع به صحبت كرد:اوه پس تو از طرفه ولدمورت اومدي.
_با دهنه كثييفتون اسمه لرد سياه رو به زبون نياريد.
دوباره صداي خنده اي شنيده شد و صداي دورگه ادامه داد:اوه كوچولو ما رو ترسوندي تو هيچي در مورد ما نميدوني.
چرا خوب ميدونم.
سدريك روي زمين افتاد و ناگهان دوباره انواع طلسمها به سمت او سرازير شدند.
سدريك از نزديكترين درخت بالا رفت و وندش را بيرون آورد.
حركتي موجي شكل به آن داد و وردي را زير لب زمزمه كرد.
نوري سياه از چوبدستيه سدريك بيرون آمد و او را در خود فرو برد.
شعله هاي سياه مانند حفاظي دور سدريك را فرا گرفته بود و هر لحظه رشد ميكرد.
صدا اينبار نه چندان راضي فرياد زد:ميخواي در مقابل تاريكي از خوده تاريكي استفاده كني؟اين احمقانه ترين كاري بوده كه در تمام هزاران سال عمرم ديدم.
اينبار نوبت سدريك بود:اين تاريكي نيست اين قدرتيه كه لرد به من بخشيده اين مخلوطي از ظلمت و پليديه چيزي كه شما هيچ وقت نميتونيد به دستش بياريد.
اينبار همان صداي لطيف صحبت كرد:ما نميخوايم آسيبي به تو برسونيم ما به هيچ وجه نميتونم اون شي رو به تو تقديم كنيم.مگر اينكه...
سدريك اينبار با صدايي مشتاق گفت:مگراينكه چي؟
_مگراينكه قسمتي از روحت رو به من ببخشي.
سدريك:خداييش خيلي سوژش تكراريه
صداي لطيف:جمعش كن بابا يه تيكه روح ازت خواستيما.
سدريك:نميدم آقانميدم مگه زوره؟
صداي دورگه:بله بايد روحتو بدي اصلا همشو ميدي وگرنه زنده نميزاريمت
سدريك:ها اصلا ميرم بابا نخواستم لردم هرچي گفت گفت برام مهم نيست.
صداي لطيف:حالا چايي در خدمت بوديم.
سدريك:باشه چون زياد اصرار ميكنيد يه چايي ميخورم بعد ميرم خستگي سفرم از تنم بره.
صداي لطيف:بفرما.
و در آخر سدريك به صداي لطيف شماره داد و صداي دورگه هم از غصه دق كرد و مرد.
سدريك پيش لرد برگشت و گفت مردمه دهكده گذاشتنت سره كار.
لردم چونشو خاروند و از سدريك تشكر كرد يه دونه كرشيو فرستاد تا يه وقت نگن شخصيت لرد اينجوري نبوده كه سدريك گفته.
ق
قصه ي ما هم تموم شد .
به همين راحتي به همين خوشمزگي.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: گورستان ریدل ها ( ماموریت های مرگ خواران )
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1385 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب و مرگخواران گرامی ببخشید که من دوپایی میپرم وسط بحث
چون طبق گفته ی ارباب هرجا جنگ شد باید اینجا آمارشو داد من هم یه چیزی رو اضافه میکنم

کاراگاه ها سرژ رو دزدیدن و من برای نتاجش بیل رو گرو گلن گرفتم و حالا هم کاراگاه ها برای نجات بیل اومدن که چندتاشون به وصیله ی لرد سیاه و مرگخواران به گروگان گرفته شدن
الان این موظوع توی تاپیک دفتر فرماندهی کاراگاهن
توی وزارت سحر وجادو هستش

___________________________________

کسی که میخواد داستان رو ادامه بده از پست بالی یعنی پست ادی ماكای ادامه بده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: گورستان ریدل ها ( ماموریت های مرگ خواران )
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1385 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
اليوندر تك و تنها، روي صندلي فكسني پشت ميزش نشسته بود و منتظر باز شدن در مغازه اش بود. او ساعتها به در خيره ميماند، اما فقط سايه افراد در حال رفت و آمد چشمانش را نوازش مي كرد. او به اين تكرار عادت كرده بود و دوست داشت كه دوران پيري اش را نيز، اينگونه بگذراند.

روز سرازير شد و هوا به تاريكي زد. اليوندر از جايش بلند شد و صندلي با صداي "غيژ" خود، اظهار خوشنودي كرد. او به سمت چوبلباسي پشت انبار رفت، كت خاك گرفته اش را برداشت، با دست چروكيده اش كمي از خاكهاي روي آن را تكاند و به تن كرد. چراغ كم نور مغازه را خاموش كرد و دستگيره در را چرخاند و از مغازه خارج شد.

در سياهي شب، پا روي سنگفرش كوچه نهاد و به سمت خانه اش حركت كرد. از خم كوچه گذشت كه ترسي وجودش را فرا گرفت. قدمهايش را تندتر كرد، آن را در پشت خود حس ميكرد. با سرعت بيشتري به كوچه كم عرضي وارد شد. تصميم خود را گرفت و به سمت انتهاي كوچه دويد. مردي بلند قامت و شنل پوش در انتهاي كوچه ظاهر شد. تاريكي شب، ترس را از چهره اليوندر ميگرفت. اليوندر قدمهايش را آهسته كرد. دستي سنگين به شانه اش خورد و او را درجايش ميخكوب كرد. دوست نداشت پشت سرش را نگاه كند. سعي ميكرد كه چشمانش را ببندد، اما آنها نيز از او سرپيچي ميكردند. لبهاي مرد شنل پوش رو به رويش را در حال جنبيدن ديد. نوري چشمانش را اذيت كرد، قدرت از پاهايش ربوده شد و سرش گيج رفت. ديگر چيزي نفهميد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: گورستان ریدل ها ( ماموریت های مرگ خواران )
ارسال شده در: چهارشنبه 9 فروردین 1385 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-بیائید همینجا کارش رابسازیم!!!
-آیا عقلت زایل شده؟مگرنه اینکه لردسیاه فرمان داده اورا زنده تحویلش دهیم...
-کشتن او برای من افتخاری بس بزرگ است...
-وکشتن تو برای من!!!
آنها برگشتند ومردسیاه پوشی رادیدند که در دهانه غار ایستاده بود،کلاغی سیاه وزشت روی شانه اش نشسته بود وبدخواهانه به مرد بیهوش نگاه میکرد...همه میدانستند که او درآخرین سفرش به جهنم چنین موجودی راآورده ومیدانستند این موجود ازیک مانتیکور گرسنه خطرناکتراست!
مردجلوترآمد ویکی دونفر بااستفاده از چوبدستی روشنایی اندکی فراهم کردند...نور روی صورتش میخورد وچهره اش نمایان میشد...او رودولف بود کسی که یکبارمرده بود وبسان معجزه از اعماق جهنم بازگشته بود...روی صورتش درست زیرچشمانش زخمی عمیق وزشت بود که میگفتند شیطان خود چنین داغی برصورتش زده به نشانه اینکه او بنده ای وفاداراست...رودولف به شانه اش زد وکلاغ ازغار بیرون رفت...شاید به دنبال کسی:
-بیدارش کنید!!!
یکنفر طلسمی فرستاد وبعد مردبا ناله ای چشمانش رابازکرد هرچند بادیدن قیافه شاد مرگخواران وصورتش رودولف ترجیح داد دوباره چشمانش راببندد:
-راحت باش...فکرکن خانه خودت است!!!
مرگخواران قهقهه زدند ومرد با انزجار به رودولف خیره شد:
-نفرین برتو...خودت نمیدانی داری چه کارمیکنی...کارتو آخروعاقبتش تباهی ومرگ ونابودی است ومردمانی که میخواهی بدبختشان کنی تورانابود میکنند!!!
رودولف لبخندتلخی زد وبه زخم صورتش دست کشید:
-توازتباهی حرف میزنی...تونمیدانی تباهی چیست دراصل هیچکدام آنرا ندیدید...من ارباب تباهی رادیدم واوداغی برچهره من زد تاهمه بدانند تباهی یعنی چه...ازمرگ برای من حرف نزن چون مرگ رادیدم وازدستش فرارکردم...هرچند دردناک بود ولی افتخاری بس بزرگ درراه لردسیاه بود...فداشدن برای لردآرزوی همه ماست!!!
چهره رودولف شادبود ولی چهره دیگران نشانی ازشادی نداشت...آنها خوردن وخوابیدن ومثل حیوان ازشدت خوردن مردن رابه مرگ درراه اربابشان ترجیح میدادند ورودولف اینرا میدانست:
-خوب...بهتراست شروع کنیم...
-نه هرگز...تومیخواهی من کاری راانجام بدهم که هرگز وجدانم قبولش نخواهدکرد...تومیخواهی مرابه تباهی بکشانی...هرگز!!!
رودولف بالذت لبخندی زد،ازشوق کاری که میخواست بکند آتش درچشمانش زبانه میکشید:
-شاید زبان چوبدستی مرابهتربفهمی!!!
رودولف چوبدستی خودرابیرون کشید...چوبدستی درازی از چوبی سرخ که انگار آتش زیر چوبش زبانه میکشید:
-ازنوعی درخت درجهنم ساخته شده...هدیه ارباب تباهی...تالویس!!!
مردنعره ای کشید وازدرد به خود پیچید...دیگران عقب رفتند وبانفرت به رودولف خیره شدند که شادمانه دردکشیدن مرد رانزاره میکرد...هزاران عقرب نورانی ازچوبدستی بیرون میزدند ونیشهای خودرابه بدن مردفرومیکردند...نیشهایی که نمیکشت وفقط عذاب میداد وچه عذاب سختی بود:
-بازهم میخواهی وجدانت آسوده باشد؟
-چیزی که تو نداری!!!
رودولف اینبار برآشفت وخشمگینانه چوبدستی خودراتکان داد...مارها وافعی های نورانی همراه عقربها بیرون ریختند وبدن مرد راغرق نیش کردند...نفرت ازچشمان رودولف زبانه میکشید...کسی حق نداشت وجدانش رازیرسئوال ببرد...مگراونبود که به فرمان لردسیاه مرگ راشکست داد وبا عنوان پادشاه تباهی شارزاس به زمین آمد تاان هنگام که لرد امربه ظهورش داد واوتوانست زیر سایه لردازنام حقیقی خویش استفاده کند...مگراونبود که بخاطر لرد وحس مسئولیتی که بخاطر قسمش داشت بامامورین وزارت خانه جنگید وکشته شد وازهمسر محبوبش جداشد...آیا اینها جزوجود وجدانی آگاه بود؟وقلبی که برای لرد میتپید؟
-کافی است...
رودولف وبقیه برگشتند...مردی در آستانه دربود...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!