جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 5 آبان 1385 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه مأموریت( پست آخر مأموریت)
------------------------------------------------------------------
موضوع: بازگشت به محفل

آوریل،ریموس،اسپراوت و لوییس آماده غیب شدن بودند که ناگهان مرگ خوارها را دیدند که به سوی آنها می آمدند. برگشتند و فهمیدند که خانه را مخفی نکردند.
آوریل با عجله گفت: اکسیو لیست ورد های جدید. لیست ورد ها از توی کیف اسپراوت پرواز کرد و به دست آوریل آمد. آوریل از لیست 4 تا کپی گرفت و یکی رو خودش برداشت و اون یکی ها رو داد به بقیه. سپس 4 تا چوبدستی از چوبدستی های جدید در آورد و اونها رو هم به اعضای گروه داد. سپس یکی از قویترین قفل ها از ورد های جدید رو روی لیست اصلی و چوبدستی ها اجرا کرد و آنها را غیب و ظاهر کرد در اتاقش. سپس مرگ خوارها رو نشونه گرفت و یکی از طلسم های جدید رو زمزمه کرد: تیتسی
یکی از مرگ خوارها طوری پرتاب شد که در نزدیکی خونه خودشان فرود آمد بقیه هم همین کار رو کردند.
ریموس زمزمه کرد: آولنسن.
یکی از مرگ خوارها کله پا شد و چوبدستیش از بین رفت.
اسپراوت زمزمه کرد: تینیابل
یکی دیگر از مرگ خوارها با چرخش بسیار به طرف خانه شان پرتاب شد
لوییس زمزمه کرد: نیتیمین
این طلسم به آناکین مونتاگ برخورد کرد. آناکین چرخی زد و در آسمان ظاهر شد. در حالی که از یه زنجیر آویزان بود
فقط مک بون مونده بود.
او چهار تا طلسم فرستاد:
تینبف.....لینل..... آواداکداورا.... تلبل
هر کدوم از طلسم ها به سوی یکی از اعضا رفت. اعضا نیز قوی ترین سپر را درست کردند: تبیلانین
سپس ریموس بدون هیچ صبری گفت: ایتیفغی
مک بون نیز به آسمان پرتاب شد و به آناکین برخورد کرد و همراه با آن به سوی خانه شان پرتاب شد.

اعضا که قه قهه می زدند غیب شدند و در میدان گریمولد ظاهر شدند. به خانه شماره 12 گریمولد فکر کردند. آوریل برای در زدن جلو رفت. ولی ناگهان بوی غذا به مشمامش رسید. خواست در برود ولی دیر شده بود اسپراوت بازم اونو مثل یه همبرگر له کرده بود. در رو شکسته بود و به طرف آشپزخانه هجوم برده بود. اونها به دنبال اسپراوت دویدند(همه از روی آوریل رد شدند برای همین آوریل شبیه به یه پادری شد) و در را بستند. آوریلم که جلوی در افتاده بود نزدیک بود بره تو خاک ها که یه زور جانانه زد و در را باز کرد و داخل شد و در را بست. آهی از ته دل کشید و به بدنش کش و قوسی داد تا به حالت اول برگردد. سپس به سوی اتاقش شتافت و چوبدستی ها و لیست رو برداشت و رفت.
سر میز غذا بود. همه مشغول شدند و در حالی که شادی می کردند، گفتند: می تونیم با این چوبدستی ها به ولدمورت پیروز شیم.
دامبلدور نیز حرف آنها را تصدیق کرد و گفت: البته که میتونیم مخصوصاً حالا که به اعضای محفل اضافه شده(به خارجیها اشاره کرد). فکر کنم لازم باشه یه کلوپ راه بیاندازیم تا بتونیم توش این وردها رو تمرین کنیم. خوبه
اعضای ارتش موافقت کردند و دامبلدور کلوپ را ساخت.
در همان لحظه زنگ به صدا در آمد و دامبلدور رفت که در را باز کند. او با خارجی ها وارد شد.
یکی از خارجی ها گفت: ما جنگتون با مرگ خوارها رو دیدیم. فکر کنیم چند روز دیگه به سراغ ما میومدند. پس به اینجا اومدید. مثل اینکه طرز استفاده اش رو بلدید. خب پس اگه می شه اجازه بدید ما هم بمونیم و در کارهای ارتش سفید کمکتون کنیم
دامبلدور با خوشرویی گفت: باشه. شما عضو محفل ققنوس هستید.
اینگونه بود که یکی دیگر از مأموریت های محفل به اتمام رسید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/8/5 21:55:14
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 1 آبان 1385 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آوریل:خب نقشت چیه؟
لوپین:ببین ما یه سری ....
لحظاتی بعد لوپین در حالی که تعدادی چوبدستی در دست داشت به سمت خانه خارجی‌ها می‌رفت.او به خانه آنها نگاهی انداخت و در ذهن به خود گفت:
چی میشد ما هم همچین خونه‌ای داشتیم.حیف این خونه واسه این خارجی‌های خیکی...
سرانجام به خانه آنها رسید و به در خانه کوبید.
-هو آر یو؟
-ها!!! این چی میگه؟
-آی سد هو آر یو؟
-اوا خدا مرگم بده...چی شد؟چرا آی میگی؟
-گادمن ...
-ها...؟
ناگهان در باز شد و مردی با هیکل غول‌آسا در آنسوی در ظاهر شد و با صورت برافروخته به لوپین خیره شد.
-وات؟
-ها...!کیلو وات!!!
لوپین آوریل را دید که سراسیمه به سوی آنها می‌آمد.آوریل ناگهان یادش آمده بود که لوپین زبان انگلیسی را بلد نیست بنابراین خودش به سوی آنها شتافت قبل از اینکه فاجعه دیگری رخ دهد.پس از آنکه با فرد خارجی صحبت کرد و او را آرام کرد با لوپین به سمت مکان خود برگشتند در حالی که فرد خارجی با لبخندی بسیار ملیح در خانه‌شان را میبست.آوریل آهی از روی آسودگی کشیدو سپس گفت:
-شانس آوردیم وگرنه ممکن بود مشکل پیش بیاد.
-آره ببینم این یارو چرا هی آی آی میکرد؟کجاش درد گرفته بود؟
-
در آن سمت ادی و آنی مونی درحال بدرقه مک بون بودن.
-مک بون جان مواظب ریشات باش..حواست باشه زیادی خاکی نشه.
-مک بون سعی کن خیلی بی سر و صدا حرکت کنی.
-باشه.حتما.
-مک بون یه شپش تو سرته.
-مک بون ریشات چند متره؟
-
سرانجام مک بون راهی دیار عدم...نه ببخشید راهی خانه خارجیها شد.صحنه برگشت کرد و تبدیل به صحنه های جیمز باندی شد.مک بون با یک حرکت اسلوموشون جالب و به حالت درازکش از جلوی پنجره‌های خارجیها رد شد.به در رسید و با نهایت انعطاف از زیر در رد شد.هیچ کس آنجا نبود.او باید هر چه سریعتر چوبدستیها را پیدا میکرد.ولی در کمال تعجب متوجه شد که درست بر روی میزی در مقابلش چوبدستی ها انباشته شدند.او ریشش را پیچاند و بعد از اینکه شبیه طناب شد آنرا چرخاند و به حالت کابویی چوبدستی ها را به سوی خود کشاند.و برای اینکه باید حرکات آکروباتیک انجام میداد چوبدستیش را همراه خود نیاورده بود.چندی بعد او در حال بازگشت به سوی مخفیگاهشان بود.
-آفرین مک بون.بالاخره نشون دادی که این ریش خیلی به درد بخوره.تو واقعاً باعث افتخار ما هستی.
-میدونم.میدونم که من عالی هستم.آنی مونی لازم نیست بگی.
-بسیار خب امتحانش کن.
-ببین ریش ادی یه کم بلند شده.کوتاهش کن.
مک بون یکی از چوبدستیها را برداشت و با اطمینان ورد زدن ریش را بر زبان آورد.لحظه‌ای بعد همه جا نورانی شد و:
-ادی هیچ تغییری نکردی .وردش عمل نکرد.
آنی مونی و ادی به مک بون که صورتش مانند آینه صاف شده بود و دیگر از آن ریش خبری نبود نگاه کردند.آنی مونی گفت:
-مک بون اونا تقلبی هستند.آنها ورد را به سوی خود آدم برمیگردانند.الان تو...
-چیزی گفتی آنی؟
لحظاتی بعد مک بون چوبدستی خود را برداشته بود و دوان دوان به دنبال آنی و ادی میرفت و وردها را به سوی آنها روانه میکرد.چند متر آنطرفتر اعضای محفل که ماموریت خود را به نحو احسن انجام داده بودند در حالی که قهقهه میزدند به همراه چوبدستیهای اصلی آماده غیب شدن بودند.

تمام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فریا
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1385 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اسپراوت : ولی به نظر شما چرا هنوز مرگخوارا از اینجا نرفتن؟ یعنی ممکنه نقشه دیگه ای داشته باشن؟
لوپین : نقشه؟! چه نقشه دیگه ای ممکنه داشته باشن؟
اسپراوت : نمیدونم! وی احساسی تو شیکمم به من میگه اونا میخوان یه کاری بکنن...
آوریل : مطمئنی علت اون احساس گرسنگی نیس؟
اسپراوت : آره! مطمئنم! میخواین برم یه سر و گوشی آب بدم؟
آوریل : آخه تو با این هیکلت از هزار کیلومتری قابل تشخیصی! چه جوری میخوای بری اونجا که اونا نبیننت؟
اسپراوت چوبشو در میاره و یه دونه میزنه تو سر خودش : با تغییر شکل!
در عرض چند ثانیه اسپراوت ناپدید شده و یه مورچه کوچولو جاشو پر میکنه!
لوپین : تو خوابمم اسپراوت رو انقدری نمیدیدم! برو عزیز جان! برو!
مورچه از در میره بیرون و از اون یکی در وارد مکان مرگخوارا میشه.

***مکان مرگخوارا***
آنی مونی و ادی و مک بون کنار هم نشستن و در حال کشیدن یه نقشه خبیثانه ان، اسپراوت با احتیاط به سمت یه تیکه نون میره و همونطوری که اونو میخوره، به حرفای مرگخوارا هم گوش میده.
آنی مونی : من جرات ندارم بدون اون چوبا پیش ارباب برگردم! مطمئنا ما رو میکشه!
ادی دست از جوراب شستن بر میداره : پس میگی چیکار کنیم؟
آنی مونی : باید اون چوبا رو بدزدیم! باید یه جوری وارد مکان خارجیا بشیم و اون چوبا رو بدزدیم!
ادی : خب چه جوری؟
آنی مونی : مک بون!
مک دست از بازی کردن با پشماش برمیداره : هان؟ نمنه؟
آنی مونی : تو باید از زیر در وارد اونجا بشی و چوبا رو با خودت بیاری بیرون!
مک : مـــــــــا! عمرا! مگه خر مغزمو گاز گرفته؟
آنی مونی : چرا نمیفهمی! این تنها راهه! اگه بدون چوبا پیش ارباب برگردیم کارمون ساخته اس!
مک : آخه....من....یعنی.....نمیشه ادی بره؟
آنی مونی : نخیر! ادی از زیر در رد نمیشه ولی تو رد میشی! بدو برو! حرف هم نباشه!
مک : خیلی نامردی! باشه! بذار این مورچهه رو بخورم بعد برم! چقدم چاق و چله اس...
اسپراوت با شنیدن این حرف، پا به فرار میذاره و از زیر در وارد مکان خودشون میشه و دوباره تغییر شکل میده.
آوریل : خب چی شد؟
اسپراوت : مک بون....مک بون میخواد از زیر در وارد اونجا بشه و چوبا رو بدزده!
آوریل : هیوومک....لوپین! سریع اونجا ظاهر شو و بهشون بگو که زیر درو ببندن! با هرچیزی...
لوپین : من نقشه بهتری دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آوریل در 1385/7/28 17:56:10
[size=small]جادوگران برای هم?
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مهر 1385 21:23
نمایش جزئیات
آفلاین
-این بار باید حساب شده عمل کنیم.نباید اتفاق گذشته تکرار بشه.
این صدای آوریل بود که در حالی که از ترس اسپراوت به پشت درخت پناه برده بود با دیگر اعضای گروه سخن میگفت.ولی غافل از این بود که اسپراوت در طول چند روز گذشته آرام و آرام‌تر شده بود و به حرف کسی اهمیت نداده بود و بیشتر منتظر اتمام طلسم ضدغذایی بود.لوییس که دلش به حال او می‌سوخت برای اینکه هم آوریل را از ترس پرس شدن دربیاورد و به خیال خود اسپراوت را از عذاب وجدان خود برهاند...غافل از اینکه چند دقیقه‌ای بیشتر تا اتمام طلسم اسپراوت نمانده بود.آنگاه لوییس گفت:
-آوریل جان بیا اسپراوت ترس ندارد که...ببین من الان نازش می‌کنم.نگاه کن.
آوریل با ترس و لرز سرش را از پشت درخت بیرون آورد و به لوییس خیره شد که بدون توجه به برق عجیبی که در چشمان اسپراوت دیده میشد و نوید طوفان دوباره بود به ناز کردن او مشغول بود....و ناگهان:
-آی کمک...کمک....یکی کمک کنه...اسپی اینا انگشتهای من هست.مگر تو...آی...طلسم غذا نیستی....
-به...عجب سوسیس‌های خوشمزه‌ای!!!
آوریل فریاد زد:
-دربرین.این آدم نمیشه.الان همه م را میخورد.
لوپین فریاد زد:
-متوقف شو.
و اسپراوت درست در لحظه‌ای که میخواست انگشتان لوییس را گاز بزند در جایش خشک شد.پس از آن لوپین اسپراوت را به همان حال گذاشت تا دوباره همان اتفاق نیفتد.سپس رو به لوییس کرد و گفت:
-برو و آوریل را برگردان.چوبدستیش از دستش افتاده.بنابراین نمیتواند زیاد دور شود.برو و هرجور که میتونی برش گردان.من هم با این غول گشنه صحبت میکنم.
بعد از آن لوییس به دنبال آوریل رفت تا او را مجاب کند تا برگردد.لوپین هم با اسپاوت صحبت کرد و قول داد که اگر به حرفهایش گوش دهد و کاری نکند هر چه قدر غذا بخواهد برای او فراهم کند تا سیر شود آنگاه طلسم قفل شدگی را از روی وی برداشت تا بتواند او را قبل از برگشت آوریل به حالت عادی بازگرداند.اما اسپراوت از جایش حتی ذره‌ای تکان نخورد.لوپین دوباره طلسم را بزبان آورد ولی باز اسپراوت حتی پلک هم نزد.لوپین که نگران شده بود گفت:
- اسپراوت حالت خوبه؟...اسپراوت؟
صدای نامفهومی از او بلند شد.
-درست حرف بزن ببینم دقیقا چی میگی...
-تو گفتی اگر تکان نخورم به من هر چه قدر غذا خواستم میدهی.
- بابا منظورم این نبود که حتی درست ننشینی...فقط آرام باش.
-پس اگر صاف بشم باز هم به من غذا میدهی؟
-آره
بعد از آنکه لوییس آوریل را راضی کرد تا به همراه وی به جمع چهار نفره خود بازگردند لوپین با اسپراوت حرف زد و توانست او را آرام کند و بعد از آن هر چه غذا ذخیره برای خود داشتند به او دادند.پس از حدود نیم ساعت آوریل که خود را بازیافته بود به یاد خارجی ها افتاد و دانست که باید هر چه سریعتر اقدام کنند.بنابراین گفت:
-ما باید هر چه سریعتر اقدام کنیم.وگرنه خارجی ها گرسنه میشوند و دوباره از روی اجبار به مرگخوارها اعتماد میکنند.ما باید هر چه سریعتر یک نفر را از بین خودمان انتخاب کرده و نزد انها بفرستیم.
اسپراوت در حالی که داشت لقمه می‌پیچید گفت:
-میخواهید که من....
ولی با نگاههای بقیه اعضا گروه حرفش را تغییر داد و گفت:
-تا نماینده ما میره من اینجا دراز بکشم نه؟
-این بهترین کای هست که میتونی بکنی.
-آوریل به نظر من خودت این دفعه اقدام کن .دفعه قبل هم باید خودت اقدام میکردی تا به این مصیبتها دچار نشویم.
-من هم با لوپین موافقم.
-بسیار خب پس تا من برمی‌گردم سعی کنید سر و صدا نکنید تا توجه مرگخوارها به شما جلب نشود باشه؟
-بسیار خب موفق باشی.
تمام اعضای گروه در تب و تاب بازگشت آوریل بودند و در این حین اسپراوت با همدردی تمام با خوردن غذای بیشتر غم خود را نشان میداد.سرانجام پس از حدود یک ساعت انتظار طاقت فرسا
اوریل به سوی آنها بازگشت و در حالی که لبخند اطمینان بخشی بر لب داشت بر عذاب دل آنها پایان داد و گفت:
-تمام شد.موفق شدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فریا
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 23 مهر 1385 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه مأموریت محفل.
اعضای گروه:
آوریل(سرگروه)
لوییس لاوگود
پرفسور اسپراوت
ریموس لوپین


خواهشاً غیر از ما کسی پست نزنه تا مأموریت تمام شه
-----------------------------------------------

آوریل با عصبانیت گفت: ای شکمو! حالا چی کار کنیم؟
سپس رو به اسپراوت گفت: حسابی تنبیحت می کنم. 3 روز از غذا خوردن محرومی. تازه باید راهم بری اضافی تا بفهمی شکمو بازی چه عواقبی داره

اسپراوت گریه کنان گفت: نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خواهـــــــــــــــش می کنـــــــــــــــــم! نکن

ولی آوریل چوبدستیش رو به طرف اسپراوت گرفت و گفت: ضد غذا برای 3 روز
نوری از چوبدستی خارج شد.

همه به سوی خانه راه افتادند. وقتی اسپراوت داشت می خوابید آوریل گفت: اسپراوت یه تخت خصوصی برات اونجا گذاشتم

اسپراوت تختی بزرگ را دید و رفت روی اون خوابید. شب به آرامی می گذشت و فقط صدای قار و قور اسپراوت بود که سکوت رو می شکست و برای همین آوریل رو به شکم اسپراوت گفت: سان لن سیو


صبح روز بعد وقتی صبحانه خوردند(اسپراوت نتونست حتی یه لقمه بخوره) به جلوی خونه رفتند واز شانس بدشون مرگ خواری رو دیدند که به سوی خانه خارجیا می رفت
آوریل سریع دست به کار شد وسریع مرگ خوار رو احضار کرد ولی از شانس بد اسپراوت روش افتاد و او را له کرد و سپس به صورت دراز کشیده به طرف مرگ خوار رفت و به موقع تونست مرگ خوار رو بیهوش کنه
پس از دعوا با اسپراوت توی غذای مرگ خوار ها معجون دل به هم خوردگی ریختند و حافظه شو اصلاح کردند و بیدارش کردند.

سپس پشت تخته سنگی پنهان شدن . مرگ خوار بلند و شد و به سوی خانه خارجیا رفت. ولی بعد از مدتی مرگ خوار با شتاب بلندی پرتاب شد و افتاد کنار همون جایی که قبلاً بیهوش شده بود.
سپس یک خارجی که بسیار نیز چاق بود از در بیرون آمد(اول شکمش بیرون آمد و موقع بیرون آمدن تگی از گچ دیوار را کند) و فریاد زد: گم شو کثافت رذل. می خواستی ما رو بکشی؟

مرگ خوار به سرعت دور شد و بچه ها با خوشحالی به طرف خانه راه افتادند. در راه آوریل که در جیبش می گشت ناگهان پر دیگری از پر مربوط به غذا پیدا کرد و با خوشحالی آن را به بقیه نشان داد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 23 مهر 1385 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
آوریل که توی این دو روز از بس زیر اسپراوت گیر کرده بود بیشتر از قبل شبیه به همبرگر شده بود یه پر ققنوس از جیش درآورد و گفت:
-الان اینو آتش میزنم تا دامبلدور برایمون غذا بفرسته.
سپس پر را آتش زد و ملت به پیشنهاد اسپراوت که توان ایستادن نداشت پشت تخته سنگی که در آن نزدیکی بود نشستند تا هم از دید مرگخوارها پنهان بمانند و هم بر سر این موضوع که چه کسی باید غذا را باید برای خارجی ها ببرد بحث کنند.لوییس گفت:
-اسپراوت مواظب باش که موقعی میشینی آرام بشین که زلزله نشه بشه؟
-باشه.
شپلق
-دستت درد نکنه.
-
آوریل به میانه حرف آنها پرید و رو به لوپین کرد و گفت:
-به نظر تو کدام یک از افراد برای بردن غذا نزد خاجیها مناسبترند؟
-خود تو.چون با توجه به اینکه قبلا با خرجیها بیشتر در ارتباط بودی بهتر میتونی نظرشون را جلب کنی.
-راستی اینا مال کدام کشورند؟
-فکر کنم دامبلدور گفت از کشور نیکاراگوا هستن.
در همین حین اسپراوت به فکر این بود که تحت هیچ شرایطی نباید آن غذاها را از دست بدهد چون بی شک دامبلدور بهترین غذاها را برای آنها تدارک میدید تا بتوانند گوی سبقت را از مرگخوارها بربایند.بنابراین گفت:
-من غذا را برای اونها میبرم.دامبلدور گفت که من حرف آنها را بهتر میفهمم.بعد من یه مدت تو کشور نیاگارا بودم.
-نیکاراگوا...اسپراوت جان
-همون دیگه.
بعد از آنکه لوییس موافقتش را با اسپراوت اعلام کرد آوریل به فکر فرو رفت و پس از مدتی گفت:
-بسیار خب.اسپراوت غذاها را برای آنها می‌برد.حالا باید صبر کنیم دامبلدور غذاها را بریمان بفرستد.


هفت ساعت بعد.
-اه.دامبلدور چرا غذاها را نمیفرسته پس.
-خب آوریل یه پر دیگه اتش بزن.
-آن پر فقط مخصوص همان کار بود.دیگه پری با اون پیغام ندارم.
-نمیشه این صدای خر و پف اسپراوت را خفه کنین؟
-الان...خفه شو.
آنها در تاریکی بینهایت شب به اطراف خیره شدند تا بلکه نشانی از غذاها یابند.ناگهان صدای سوت خفیفی از بالای سرشان به گوش رسید و غذاها دقیقا به روی آوریل فرود امد تا آوریل از فلترون تبدیل به ال سی دی بشود.ناگهان اسپراوت با شنیدن آن سر و صداها برخاست و تا غذاها را دید به سوی آنها حمله ور شد.
-اسپی جان خودت را کنترل کن.اسپی نه.... اینا مال خارجی ها است. غذای ما جداست نگاه کن...اینم غذای تو بیا..بیا بخور.
بالاخره توانستند اسپراوت را از خوردن آن غذاها منصرف کنند.بعد از آن اوریل را از زیر غذاها در اوردند. سپس صبر کردند تا اسپراوت غذاهایش را بخورد تا ماموریتش را انجام دهد.
-اسپراوت دور دهانت را پاک کن زشته این طوری بری پیششان.
اوریل در حالی که در ذهن خود داشت اسپراوت را با لودر مقایسه میکرد غذاها را به دست او داد و بلافاصله از جلوی او کنار رفت تا دوباره زیر او له نشود و گفت:
-سعی کن مجابشان کنی که با ما همکاری کنن.هر چه در توان داری رو کن.این موضوع خیلی حیاتیه.
-شبشسسی.
-
-باشه خب.دهنم پر بود.
-ای بترکی.
و اسپراوت به سوی خانه خارجی ها روانه شد و گروه را در تب و تاب قرار داد.

یک ساعت بعد.
ناگهان سر و صدایی از سمت قلعه خارجیها بلند شد .آوریل سراسیمه از جای خود برخاست تا بلکه بفهمد چه شده.لوییس در حالی که شادی در صدایش نفهته بود گفت:
-فکر کنم موفق شده.
-امیدوارم.
ناگهان اسپراوت به مانند یک توپ غول پیکر به سمت آنها امد و پس از برخورد با درخت بر روی زمین پخش شد.
-اسپی جان.اسپی بلند شو.این چرا دور دهانش پر از لکه غذاست؟ مگر زمانی که می رفت دور دهانش را پاک نکرد. مگر اینکه....
اوریل چوبدستی‌اش را به سمت او گرفت و گفت:
-بلند شو.
اسپراوت که به وسیله جادو بیدار شده بود بغض کرد و گریه کنان گفت:
-تقصیر من نبود.خیلی غذاهای خوشمزه ای بود...نتوانستم مقاومت کنم.تو راه همشون را به جز کاهوها را خوردم.اخه میدونین من از کاهو بدم میاد. اونا اول خیلی ازم استقبال کردند چون گونی غذا هنوز همراهم بود و توش پر ظرف بود.ولی وقتی فهمیدن که برایشان فقط کاهو آوردم بسیار عصبانی شدند و مرا از خانه خود بیرون انداختند.ببخشید...
ملت:
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فریا
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1385 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه مأموریت محفل.
اعضای گروه:
آوریل(سرگروه)
لوییس لاوگود
پرفسور اسپراوت
ریموس لوپین

خواهشاً غیر از ما کسی پست نزنه تا مأموریت تمام شه

-----------------------------------------------

لوپین رو به اسپراوت می گه: پاشو دیگه اه باید غیبش کنم؟؟ غیب شو
ظرف غیب شد و اسپراوت با کله رفت تو میز سپس با بد خلقی گفت: می ذاشتین بخورم دیگه
لوییس گفت: چه قدر می خوری؟؟ بسه دیگه. دور دهنتم پاک کن
حالا هم پاشو بریم سر کارمون

اسپراوت با این که هنوز بد اخلاق بود گفت : باشه و بلند شد تا بروند

چند دقیقه بعد- جلوی در

دامبل: آقا ببینین باید حتماً انجام بدین این مأموریتو. اسپراوت برای تو غذای خصوصی می فرستم اون یکی ها رو نخوری. خوب ببینین باید مرگ خوارها رو پیدا کنین و برین دنبالشون. بعد هم باید با دادن وعده غذا به خارجیا اونا رو خر کنید و بیارید محفل
لوپین: باشه چشم. راستی اگه مرگ خوارها زوتر این کار رو بکنن چی؟
دامبل: خودتون یه نقشه بکشین دیگه اه
لوپین: باشه. بریم دیگه الان مرگ خوارها رسیدن اون جلوها
دامبل: باشه. یادتون نره ها.
همه گفتند: باشه و راه افتادند و رفتند.سه ساعت بعد رسیدن به مرگ خوارها آروم آروم دنبالشون رفتن. بعد از مدتی اونا وایستادن و یک خانه با جادو ساختند. گروه هم همین کار را کرد ولی خونه رو غیب کرد که سیاه ها نبیننش. سپس رفتن داخل و چون غذا نداشتن با جادو غذا ظاهر کردن. بعد از غذا خوردن اسپراوت(که بیشتر غذا ها رو خورده بود) داشت ته ظرف ها را در می آورد و لوییس مجبور شد آنها را غیب کند و وقتی هم که اسپراوت روی تخت خوابید تخت شکست و آوریل رو که زیر اون خوابیده بود رو له کرد .روز بعد خانه رو از بین بردند و دوباره راه افتادند و ناگهان خانه ای را دیدند باشکوه و فهمیدن خانه ی خارجیها است
لوپین گفت حالا باید به دامبل بگیم برامون غذا بفرسته

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/7/23 10:55:01
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/7/23 10:57:54
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1385 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت محفل، لطفا اعضای گروه من ادامه بدن!
________________________________________
آوریل به آرامی در حال پایین رفتن از پله ها بود، به نظر میرسید در حال فکر کردنه چون دستشو لای موهاش برده بود و به شدت سرشو میخاروند و البته خبری از جزئیات در دسترس نیس که آیا آوریل شپش داره و این قضیه تفکر فقط سرپوشیه برای پوشاندن شپشها یا خیر، به هرحال در اوج تفکر بود که صدایی فریاد زد : شام حاضره!
- آخ جووون! غذا!!
آوریل به دنبال جهت صدا گشت و ناگهان چیزی دید مثل کمباین در ابعاد بزرگتر که با دهنی کف آلود از پله ها قل میخوردو پایین میومد!
آوریل : نـــــه! گوپس! آخ!
مدل شبیه سازی کمباین آوریل رو وسط راه پله ها کتلت میکنه و به سمت غذاخوری قل میخوره و با اشتها شروع به خوردن میکنه!
آوریل : آی کمرم...تو روحت!! اسپراوت تو کی میخوای آدم شی؟
اسپراوت : شرمنده آوریل جان! میدونی که من موقع غذا از خود بیخود میشم! دست خودم نیس!
چند دقیقه بعد همه افراد محفل پشت میز نشستن و دارن از تناول غذا لذت میبرن، دامبل صداشو صاف میکنه تا ملت یه توجهی بکنن!
دامبل : اهم اهم!
ملت : مرض! پیر خرفت!
دامبل قرمز میشه : بعله....از جاسوس ویجه (ویژه) ما برای من یه خبری اومده، گویا تعدادی خارجی وارد کشور شدن که یه سری چوب دستی با افسونهای تازه دارن و سیاها در نظر دادن اونا رو به سمت خودشون بکشن...
مریدانوس : خب که چه؟
دامبل سینه شو جلو میده و محکم میگه : ما نباید اجازه بدیم اونا به سمت سیاهی برن! معلوم نیس اون چوبها چه افسونایی رو دارا هستن! ما باید جلوشونو بگیریم...
جسیکا : خب ما باید چیکار کنیم؟
دامبل : یه تیم سه نفره تشکیل میدین! اینطور که من فهمیدم اونا سه تا هستن! تحقیقات جاسوسمون نشون میده اونا علاقه شدیدی به غذا دارن پس بهتره اسپراوت یکی از اعضای گروه باشه! شیکموها با شیکموها بهتر کنار میان و حرف همو میفهمن......آوریل به عنوان کسی که همش از این کشور به اون کشور میره میتونه رابطه اجتماعی خوبی با غریبه ها داشته باشه، پس اونم هست! به نظر میرسیه یکیشون گرگ نماست، لوپین تو هم باهاشون میری!
لوپین : فکر کنم وجود یه فرد تازه نفس هم بد نیس...به هرحال لازمه یکی دائم مراقب مرگخوارا هم باشه....
دامبل : درسته! لوییس! تو هم باهاشون میری! به دلایل زز بودن و فمنیست بازیو سایر موارد غیر مربوطه، آوریل رهبر اصلیتونه! تو ماموریت قبلی هم خوب عمل کرده بود....حالا هرچی سریعتر وسایلتون رو جمع کنین و برین!
آوریل : ولی کجا باید بریم؟ نمیدونین از کدوم قسمت وارد شدن؟
دامبل : ای بیناموس! با اون جمله های مورد دارت! چرا! از شمال وارد کشور شدن! دقت کن! کشور! گفتن این کلمه تو اون جمله ات خیلی مهم بود که تو نگفتی! زودتر برین دیگه! مرگخوارا دو ساعت پیش راه افتادن....
اسپراوت : غذا چی؟ غذا! من بدون غذا نمیتونم یه ساعت هم دوووم بیارم!
دامبل : خیکی نکبت! چون اونا علاقه زیادی به غذا دارن من خودم واستون بهترین غذاها رو با پیکهای مخصوص میفرستم، فقط حواستون باشه همشو نخورین و بهترین موارد رو برای اونا کنار بذارین! برای دوستی با اونا باید از راه شیکم وارد شیم! واضحه؟
گروه :
دامبل : خوبه! تو پنج دقیقه دیگه جلوی در میبینمتون برای بدرقه!
آوریل و لوپین و لوویس از سر جاشون بلند میشن ولی اسپروات با کله میره تو ظرف غذاش تا هرچی میتونه ذخیره کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آوریل در 1385/7/22 21:54:27
ویرایش شده توسط آوریل در 1385/7/22 21:59:04
[size=small]جادوگران برای هم?
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 15 مهر 1385 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سارينوس وارد محفل شد ودر را بست كه يهو مامان اسنتيپ بيدار شد شروع كرد به داد و هوار: اي خائن هاي بي مصرف اي كثيف زاده...اي...(سانسور)
سارينوس: ششش.. تو رو به مرلين كبير ساكت
- مرلين كدوم......يه(سانسور)..... ساكت بشم پرروي بي شعور اومدي تو خونه ي من بعد بهم مي گي خفه شو..
- م..م..من ك..ك..كي گف ..ف..تم خفه ش..شو گفتم س..سا
- هرچي گفتي غلت كردي گفتي حالام گمشو بيرون بروبيرووووون مردك كثافت زاده
در همين لحظه هري و هرميون از پله ها پايين اومدن .
هري:اوه سلام پروفسور سارينوس حالتون چطوره؟
سارينوس:ممنون هري بيا منو از دست اين زني..
مامان سيريوس: دهنتو ببند ....(سانسور) اسم نازنين منو نيار...(سانسور)
سارينوس : زنيكه نجات بده
هري:تاچند وقت ديگه عادت مي كنيد
سارينوس :نه نه من اگر بمونم اينجا ديوونه ميشم
هرميون:پروفسور يه طلسم بهش بزنين شما كه استاد اين كارا هستيد.
سارينوس:نه يه وقت سيريوس ناراحت مي شه!!!
هري:نه بابا خودش 24 ساعته داره باهش دعوا مي كنه
مامان سيريوس:آره پسره ي پررو با من دهن به دهن مي شه عوضي
سارينوس:خوب پس بيا (سايمنوكاكسي)
هرميون:عالي بود اين ديگه چه وردي بود به منم ياد ميدين پروفسور؟
سارينوس: بله البته بعد از صرف نهار.
هري: پس بفرماييد توي آشپزخونه
*******
ببخشيد اگه بد بود تند تند نوشتم.
سارينوس اسنيپ
جسيكا خواهشا تاييد كن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1385 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
آوریل : ببینین، ریش سرژ سیاهه...یعنی قشنگ سیاه پرکلاغیه، حالا شما این عکسو ببینین.
سارا و اندرو این بار نوبتی با ذره بین عکسو نگاه میکنن ولی گویا به نتیجه نمیرسن.
آوریل : خب رنگ موهای ولدی چی رنگیه؟
سارا و اندرو : سیاه!
آنیتا : اه بابا شما چشمتون حداقل شماره اش 8 هست! بیاین عینک باباییمو بزنین قشنگ تشخیص بدین! این کجاش سیاهه؟
اندرو دوباره عکس رو توی نور نگه میداره : هیوومک، راست میگیا...سیاه سیاه نیست، یه مقدار انگار اینجاها شرابی داره!
سارا عکسو میگیره و آوریل دوباره شروع میکنه : دقیقا! ولی ریش سرژ اصلا شرابی نداره!
سارا : ولی مگه نگفتن که توی اون معجون ریش سرژ بوده؟
آنیتا : درسته! ولی این نشون میده که همچین چیزی نیس، و احتمالا سرژ موی یکی دیگه رو انداخته توی اون معجون!
اندرو : ولی کی؟!
آنیتا : راستش من اینو نمیدونم، باید ببینیم کی موهاش اینجوریه!
آوریل : ولی من میدونم!

آنیتا : باز تو داری رول میزنی خودتو از همه باهوشتر و خفنتر و خداتر میبنی؟ بزنم نصفت کنم؟!
آوریل : اه، آخه قضیه اش مربوط به منه، نمیشه کس دیگه ای اینو بگه، گیر نده دیگه!

آوریل : من این نکته رو چند وقت پیش فهمیدم، یه روز که پیش سرژیا بودم بحث مدل مو و رنگ مو و این بحثای مزخرف شد...

***فلش بک به همونروزی که آوریل داره میگه***
آوریل : راستی سرژیا، موهاتو کجا رنگ کردی؟ خیلی باحال دو رنگه!
سرژیا : ایواه! (ورژن جدید اِوا) من که موهامو رنگ نکردم، رنگ طبیعیش همینجوری دو رنگه!
اوریل : یعنی از بچگی موهات سیاه و شرابی بود؟
سرژیا : آره بیا عکسامو بهت نشون بدم

***فلش فوروارد به الان***

آنیتا : جدی میگی؟ یعنی میخوای بگی که توی اون معجون موهای سرژیا بوده؟!
آوریل : دقیقا!!
اندرو : اوووووف، چه سوژه ای

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?