آلبوس بر سر میز و هدویگ و استرجس هم در سمت چپ و راستش نشسته بودن . در ادامه هم بقیه . همه به نوعی خودشونو سرگرم کرده بودن تا حس گشنگی برشون غلبه نکنه و غذای مینروا حاظر بشه .
اما صبر آلبوس تموم شده بود و داشت با قاشق روی میز می کوبید و می گفت :
- مینروا جون .
- بــــــــــــله ؟
- غذای منو پختی ؟
- بــــــــــــله !
- پس چرا نمیاریش ؟
- دارم با تلفن صحبت می کنم آلبوس . مزاحم نشو .
مینروا این رو گفت و دوباره گوشی رو به گوشش چسبوند و شروع به صحبت کرد .
مینروا : آره ورونیکا جون ... می گفتم ... به این مردا نباید رو داد ... وگرنه از سر و کولت بالا می رن ... همین آلبوس ... روزی دو بار با کمربند نزنمش که آدم نمی شه که ! ... هر روز مجبورش می کنم تمام کارای خونه رو بکنه ... تازه لباسامون رو هم می شوره ... چی ؟ ... وااااا ! ... وا یعنی چی "اگه من شوور داشتم نمی ذاشتم دست به سیاه سفید بزنه !"
مینروا با دهنی کج حرف ورونیکا رو تکرار کرد و ادامه داد :
اگه می خوای مثل من مردت جرات نکنه هیچی بهت بگه و در آسایش زندگی کنی ، بهتره این روشو انتخاب نکنی عزیزم ... خودت که می دونی که ... تو خوشگلی و خاطرخواه هم زیاد داری... باید براشون ناز کنی عزیزم ... خودتو انقدر زود نباز ! ... چـــــــــــــــی ؟ ... اون چلاغ یه چشم ؟!
مینروا جیغ بلندی کشید و روی صندلی نشست ... لحظه ای به اطرافش نگاه کرد و آلبوس رو پشتش دید که به این حالت ایستاده بود :

مینروا : اممممم ... مالی جون من بعدا بهت زنگ می زنم ... خداحافظ عزیزم !
مینروا سریع تلفن رو قطع کرد . لبخندی مصنوعی روی لبانش نقش بست و رو به آلبوس گفت :
- عزیزم تو کی اومدی ؟
آلبوس : اینا چی بود پشت سر من می گفتی ؟

مینروا : چی ؟ ... کدوما عزیزم ! ... من که تعریفتو می کردم !
آلبوس : شب به حسابت می رسم ... جلو اینا زشته بگیرمت به بار کتک ... در ضمن مگه صد دفعه نگفتم با مرگخوارا نگرد ؟ ... تو به جهنم ، محفل به خطر میفته !
مینروا به حالت قهر ، برگشت و روی صندلی پشت به آلبوس نشست و گفت :
- از من می خوای بشینم با این زنای خاله زنک میدون گریمالد غیبت کنم ؟ ... وااا ... چه حرفا ! ... خیلی ازشون خوشم میاد !

آلبوس : دفعه بعد بشنوم با ورونیکا ادونکور صحبت کردی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ... کاری می کنم تامبالی به عزات بشینه !
ناگهان الستور مودی با چهره ای سرخ وارد شد و گفت :
- چی ؟ ... کو ؟ ... کجاست ؟ ... هان ؟!

چشم سحرآمیز مودی به طور شگفت انگیزی داشت توی کاسه اش می چرخید .
مودی دست روی قلبش گذاشت . بدنش از شدت تپش قلب به ویبره افتاده بود !!!!
......................
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

این چی میگه؟
تمام


