جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
( ببخشيد مرلين جون اين هري و رونتو نگه دار و ترشي بنداز ! )
________________
ولدي : مگه نگفتم تو حق نداري به من توهين كني ؟
هدويگ : من در مقابل تو ايستادگي ميكنم !
ولدي : حالا مي بينيم ! كروشيو ...
هدويگ : ولدي نكن !
در همين حال ولدي يه قدم عقب ميره و روي پوست هندونه ي مالدبر ليز مي خوره و مي افته زمين و هدويگ هم از اين فرصت استفاده كرده و چوب دستيشو در مياره ...
هدويگ : الان آبلنبوت ميكنم !
ولدي : هدي جون ، من چاكرتما ! نكن جان من
هدويگ چوب دستيشو بالا مي آره و ميگه : ديگه خيلي ديره ! آوادا كداورا !
هيچي نمي شه ...
ولدي : پس چرا نمردم ؟
هدويگ تازه مي فهمه پرنده كه چوب دستي نداره !
هدويگ :
ولدي : الان نشونت ميدم با كي طرفي كفتر چاهي !
هدويگ در ظاهر : ، هدويگ در باطن :
ولدي : هدويگ حالا من شب با تو مرغ سوخاري درست كرده و تمام مرگ خوارانمو دعوت مي كنم !
هدويگ :
مالدبر ، لوسيوس ، بلاتريكس ، دراكو ، بليز و اليواندر : بابا يه ساعته داري حرف ميزني بكشش ديگه .
مالدبر خسته ميشه و مي شينه به مادولين كشيدن ، هدويگ و ارباب هم داشتن مخ همو تليت مي كردن ! ، لوسيوس و بلاتريكس و دراكو و بليز هم حوصله شون سر رفته بود و يه نفرو گرفته بودند و شكنجه ميدادند .
يك ساعت بعد :
مالدبر :
بقيه :
ولدي : هدويگ الان ميكشمت !
هدويگ : برو بابا !
تا ولدي چوب دستيشو بالا مياره تا هدويگ رو به دار فاني منتقل كنه ، جوزف وارد ميشه ...
جوزف :
بقيه :
_____________________
ادامه بدين ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 13:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت ، این دفعه دیگه از کوره در رفت ... چوب دستیشو به سمت هدویگ گرفت و یه صندلی ظاهر کرد ... با یه ورد دیگه هدویگ رو به صندلی بست ... بعد چوب دستیش رو انداخت روی زمین ... خم شد و پاچه هاشو بالا زد ... کفششو در آورد .
- پیف پیف پیف ! ... چند وقته ورونیکا جوراباتو نشسته ؟! ... بی کلاس !
ولدی بی توجه به حرفای هدویگ ، جوراباشو هم در آورد ... بعد پای چپشو بلند کرد ... رداشو با یه دستش بابا زد و شصت پاشو یواش یواش یه چشم هدویگ نزدیک کرد !
هدویگ : نــــــــــــــــــه !
ولدی :
شصت پای ولدی یک سانتیمتر با چشم هدویگ فاصله داشت که ...

چیک چیک ! (صدای دوربین عکاسی ! )

رون : عکس یادگاری خوبی می شه ... هری هدویگو آزاد کن !
هری هنگامی که رون حرف می زد چوب دستیشو به سمت ولدی گرفت و گفت "اکسپلیارموس"
چوب دستی ولدی از دستش خارج شد ... هری با یه ورد طنابای دور هدویگو محو کرد ! ... هدویگ از روی صندلی به هوا بلند شد و یه زبون درازی مشتی به ولدی کرد و رفت روی شونی هری نشست !
هدویگ :
رون نامه رو به نوک هدویگ داد و گفت :
- یه راست ببرش پیام امروز ! ... فقط یادت باشه واسش یه دویست سیصد گالیونی بگیری ! ... همچین عکس نایابی عمرا پیدا نمی شه !
بعد رو به هری کرد و گفت :
- دو تا هم ازش کپی گرفتم بزنیم توی اتاقاتمون ... عکس قشنگی شده !
هدویگ از روی شونه هری بلند شد و از اتاق خارج شد و در آسمان شروع به پرواز کرد ... رفت و رفت و رفت تا رسید به پیام امروز ! ... بعد عکسو داد پولو گرفت ... برگشت و برگشت و برگشت تا رسید به مغازه الیواندر ! ... از در وارد شد و یه راست رفت طرف اتاق پشتی ... دوباره روی شونه هری نشست !
هری : آواداکداورا !
طلسم سبز به سمت ولدی رفت ... مستقیم به سینش خورد ... ولدی بی حرکت روی زمین افتاد ... ولی بعد چند ثانیه دوباره بلند شد و رداشو تکوند و ایستاد !
رون : هری با این شد 164 تا هورکراکس ... فکر می کنی چند تا دیگه مونده ؟!
ولدمورت : خودتونو خسته نکنید ! ... حالا حالا ها هورکراکس دارم !
...........................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/28 14:12:56
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 13:05
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
شوووتينگا!!!
گلوله اي سفيد رنگ به داخل اتاق كوچك انتهاي مغازه پرتاب مي شود.
ارباب لرد ولدمورت جديد: حالا ديگه سر به سر لرد سياه ميذاري هان؟ وايسا چند تا كروشيو بزنم حالت جا بياد..
هدويگ: نه! نه جون ويكتور كرام سابق اين كارو نكن! من شوهر و بچه دارم! خرجي ميدم
لرد ولدمورت با يك حركت هدويگ را طناب پيچ كرد و گفت: تو كه دلت به حال شوهر و بچت ميسوزه براي چي با دم شير بازي ميكني هان؟؟؟
هدويگ: ا مگه تو دم داشتي ما نميدونستيم؟؟ آخ جون يادم باشه به محفليا بگم به جز كله كچلت دمتم مسخره كنن
- كروشيو!!
جيغ بنفش هدويگ فضا را آْكنده مي كند.
- اگه هري اينجا بود نشونت ميداد با كي طرفي
لرد ولدمورت جديد چوبدستي اش را روي پيشاني هدويگ گذاشت و گفت: الان هري جونت بياد ببينم چيكار ميخواد بكنه مثلا؟؟
جيزززززززز

=========================
- آآآآآآآ
- چي شده هري؟ بازم زخمت درد گرفته؟؟
- واي ماماان.. حالا برم پيش كي بچه ننه بازي در بيارم كه زخمم ميسوزه؟ سيريوش كه مرد، آلبوس هم كه مرد.. آخه من چيكار كنم!

رون هري را دلداري داد و گفت: اشكال نداره.. تو هنوز دوستاي خوتو از دست ندادي
هري دست رون را پس زد و گفت: برو بابا! واقعا عجب دوستي هستي! از روزي كه دوماد شما شدم صبح تا شب دارم ظرف ميشورم و خونه رو جارو ميزنم.. اين بود خواهري كه ميگفتي مثل فرشته ها ميمونه؟؟؟ اين بود اون جيني كه وقتي چشماشو ميچرخوند هزار نفر واسش ميمردن؟؟ من ديگه از اين زندگي خسته شدم!!‌
رون جلوي دهان هري را گرفت و گفت: خيلي خوب بابا قبولت داريم! هر روز داري سرم غر ميزني! بسه ديگه... حالا چه خوابي ديدي كه زخمت درد گرفت؟؟
هري كابوس جيني را فراموش كرد و به روياي درد زخمش بازگشت.
- خواب ديدم ولدمورت داره هدويگ منو شكنجه ميده
- ولدمورت؟؟؟
هري نااميدانه زخمش را ماليد و گفت: آره... بايد بريم نجاتش بديم... من اليواندر رو ديدم كه اون ورا واسه خودش ميپلكيد.. شرط ميبندم الان تو مغازه اليواندر باشن

واين چنين بود كه رون و هري به صورت كاملا يواشكي بار و بنديل خود را بستند و كاملا يواشكي تر از آشپزخانه ويزلي ها گذشتند. (جيني و هرميون مشغول غيبت كردن درباره تيپ جديد پراواتي پاتيل بودند)

رفتند و رفتند تا به وسط حياط خانه رسيدند.
هري: آماده اي؟ يك... دو ... سه ....

غيب شدند.
=================
مغازه اليواندر، اتاقك:

- غلط كردم غلط كردم من ديگه به شما ارباب بزرگ توهين نميكنم
- قول ميدي؟
هدويك آب دهانش را قورت داد و گفت: كور خوندي!!‌

...
----------------
(خارج از رول: آقا من امتياز ويژه ميخواما! هري و رون سوژه كمي ندارن )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/8/28 13:22:05
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان الیواندر از گوشه مغازه بلند و با صدای گرفته ای گفت:
_می خوای یدونه از این آبنباتا بهش بدیم.
ولدمورت که از خوشحالی بالا و پایین می پرید گفت:
_آره بهش بده.بلاخره مغز پوک یکی شون کار کرد ایول.
ولدمورت از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و وقتی که شکلات را به بلا دادند و او از مغازه بیرون رفت.ولدمورت در حالی که به مالدبر نگاه می کرد که یک هندوانه برداشته و پوست آن را می خورد گفت:
_هوی...دیونه داری پوستشم می خوری بسه میمیری ول کن این پوسته.
ولدمورت در حالی که تلاش می کرد پوست را از دهان مالدبر بیرون بکشد با صدای بلندی گفت:
_بیاین کمک احمقا دارین چی رو نگاه می کنین.
لوسیوس و بلاتریکس و الیواندر نیز به کمک ولدمورت رفتند ولی موفق به در آوردن پوست هندوانه از دهان مالدبر نشدند و همگی با هم به روی زمین افتادند.مالدبر در حالی که با خوشحالی تکه آخر پوست هندوانه را قورت می داد گفت:
_بهتره دیگه بریم وگرنه الانه که دیگه محفلیا سر برسن و مارو بگیرن.
ولدمورت در حالی که حرف او را تایید می کرد گفت:
_آره بهتر بریم.راستی تو هم اگه خواستی بیا من تو گروهم رات میدم.
مالدبر در حالی که از خوشحالی چوبش را به اینطرف و آن طرف مغازه پرتاب می کرد با صدایی بلند گفت:
من میام...همین الان میام...
ناگهان در مغازه باز شد و هدویک و تمام افراد محفل وارد مغازه شدند و باعث ساکت شدن مالدبر شدند.هدویک با یه شیرجه چوب ولدمورت را از دستش قاپید و با خنده گفت:
_ولدی این چیه تو دست من ها اگه گفتی من و تموم اعضای محفل از این در میریم بیرون.
و بعد محکم به دیوار خورد و باعث شد چوب در جلوی پای اریک مانچ به زمین بخورد.هدویک با اینکه با ملاج به دیوار خورده بود از جایش بلند شد و بار دیگر چوب رو برداشت و گفت:
نگفتی این چیه.
ولدمورت در حالی که به چوب نگاه می کرد گفت این که کش شلوار کورممده.پس من چوبم رو چی کار کردم.
ناگهان هدویک به بالش نگاه کرد و کش شلوار کورممد را دید که هفتاد بار گره زده شده بود و با صدای ناامید کننده ای گفت:
_آره این کش شلوار....
ناگهان همه افراد محفل به خود آمدند و دیدند که مرگخوار ها آنها را نشانه گرفته اند.با یک حرکت سریع تمام افراد محفل ناپدید شدند.ولدمورت با یک شیرجه هنرمندانه ی هدویک را گرفت و با صدای بلندی گفت:
_خوب منو مسخره می کنی هان.
هدویک در حالی که ملتمصانه به ولدمورت نگاه می کرد گفت:
_من به ریش مرلین خندیدم اگه همچین کاری کرده باشم.
ولدمورت در حالی که با تعجب به هدویک نگاه می کرد گفت:
_پس اون بابای من بود که داشت منو مسخره می کرد که این چوب کیه چوب کیه.
هدویک در حالی که با پوررویی تمام به ولدمورت نگاه می کرد گفت:
_نه....بابات نبود.گمون کنم عمت بود.
ولدمورت در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود گفت:
_پرنده احمق.می فهمی داری چی می گی.
هدویک در حالی که هنوز با خون سردی به ولدمورت نگاه می کرد گفت:
_خوب معلومه دیگه خنگ خدا دارم سعی می کنم از دست تو فرار کنم دیگه.
ولدمورت در حالی که به بقیه اعضا چشمک می زد گفت:
_خوب.پس بهتره یه لحظه بیای این پشت یه کاری باهات دارم.
هدویک در حالی که زور می زد فرار کند رو به لوسیوس گفت:
_لوسیوس تو رو جو بچه ات نذار منو ببره.کمک....کمک...کمک...
لوسیوس در حالی که می خندید گفت:
تا تو باشی دیگه منو اذیت نکنی.حالا بخور تا بفهمی ما از دست این چی می کشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1385 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا: بابا بزرگ
ولدی و بقیه: مااااااااااا
بلا: بابابزرگ من بابابزرگمو می خوام
ولدی:خوبی بلا؟ چرا چرتوپرت می بافی؟
بلا: من بابا بزرگمو می خوام.
الیواندر: حالش خوب نیست. حنوز تحت تاثیر کروشیو ولدیه.
بلا: من بباب بزرگمو می خوام. اگه نیارینش اینجا گریه میکنم.
افکار ولدی - فلش بک
ولدی گوشاشو گرفته و بلا داره گریه میکنه که در یک عملیات انتحاری سقف اتاق میاد پایین.
خروج از فلش بک
ولدی:نه نه تورو جون بابا بزرگت گریه نکن.
بلا:اگه میخوای گریه نکنم بابازرگمو بایرش اینجا.
مالدبر: من میرم مرلینو بیارم.
لوسیوس: بخواب بابا.میخوای بفرستیمون گوشه زندون؟
ولدی: پس چی کار باید کرد؟ یکی یه کاری بکنه.
(ادامه دارد. )

عزیزان این چه طرز رول نویسی هست؟من چجوری این پست ها را نقد کنم.آخه یکی از قوانین رول نویسی رو هم رعایت نکردید.من که نمیتونم تو یک پست کلاس رول نویسی از اول بهتون بدم.یک ذره دقت کنید تو پست زدن و کمی وقت بگذارید!از این به بعد پست ارزشی شدید دیده بشه بدون اخطار حذف میشه!
ایگور کارکاروف

می شه بپرسم کجای این پست ارزشی هست؟ یه خرده کوتاهه اما ارزشی نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/8/27 20:47:48
ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در 1385/8/28 15:24:22
عاقلان دانند...
Re: ����� ��������
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1385 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا: ببا ببا بز...ببا ببا بزر...
ولدی رو به بلا میکند و میگوید:
_ چی بابا جان؟
_ببا ببا بز...
ولدمورت:
_ اخ چه منگولایی شدن خدمتگذار ما! هی هی این دوره دوره ی بدیه!
الیوندر سرش را به نشان تایید تکان میدهد.
الیوندر: بله... ما که جوون بودیم باباها از شونزده سالگی اخمون میکردن! حالا میبینی بچه سوسوله سی سالشه اویزون باباشه!
ولدی:
_ بله...
ولدمورت یک باد گولوی اسمی میزند که باعث بیهوش شدن مالدبر میشود.
هنوز بلا دهانش باز است و ا ا میکند.
ولدی: د بنال بینم! کروشیو!
بلا روی زمین می افتد. ولی ذوباره بلند میشود و میگوید:
_ ببا ببا بز...م...
ولدی: بیخی بیا یه دست پوکر بازی کنیم.
نیم ساعت بعد...
لوسیوس وارد میشود.
ولدی: آس پیک
الیوندر: جر نزن خاس مال منه پس عقبیهیه
ولدی: کروشیو! ا لوسیوس چی میگی؟
لوسیوس: اارباب بلا چرا اینجوریه؟
و به بلا اشاره میکند.
ولدی:
_ پیگیری کن حسش نیست.
لوسیوس به همراه آنی مونی و بلیز به چک آپ بلا مشغول میشوند.
یک ساعت بعد...
آنی مونی:
_ هوممم... یه چیزی میگه تو مایه های بابابزرگ مرلین... عجیبه اینکه مرلین داوره!
ولدی:
_ ها این پیروک هنوز حرف میزنه؟
لوسیوسک
_ فکر کنم بلا میگه بابابزرگش مرلینه! حالا چه کنیم تا به حرف بیاد؟
مالدبر به هوش می اید:
_ اهان یک جادوی پیشرفته است به نام...
ولدی: برو کنار بینیم جوجه! اسپولوش!
بلا همانطور در کف کردگی میماند.
مالدبر:
_ بابا من میگم که.. روپورسوز!
بلا به حرف می اید:
_

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
مغازه اليواندر، مغازه اليواندر، مغازه اليواندر، مغازه اليواندر، مغازه اليواندر، مغازه اليواندر
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1385 12:15
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
بلاتريكس: چي چيو الان محفليا ميان ما رو ميگيرن.. ارباب يه چيزايي درمورد بازي ميگفت.. نگاه:

نقل قول:
_ساکت شید ما داریم بازی رو نگاه می کنیم.اگه می خواین برین برین بای.


لوسيوس با قيافه عاقل اندر سفيحى گفت: يعنى ميخواسته به رمز چيزى به ما بفهمونه؟
مالدبر كه حالا هندوانه را قاچ قاچ كرده و در ديس بزرگى چيده بود از روى زمين بلند شد و گفت: من ميرم براى ارباب هندونه ببرم، يه خبرى هم ميگيرم....
بليز زابيني كه تا الان كمى از ديالوگها خارج شده بود گفت: قربون دستت، بهت اميدوار شدم!
مالدبر: خواهش ميكنم قابلى نداشت

اين را گفت و به پشت پيشخوان رفت و از آنجا به اتاق كوچكى كه در انتهاى مغازه بود وارد شد.

لوسيوس رو به بلاتريكس كرده و گفت: ميبينى تو رو به ريش مرلين! مرگ و زندگى ما افتاده دست اين يه لا قبا!
بلاتريكس گفت: نگران نباش.. به وقتش حالشو ميگيرم.

ده دقيقه بعد...

- اين نيومد... حالا چيكار كنيم؟؟
بلاتريكس كه طاقتش تمام شده بود بى مقدمه به داخل اتاق پريد.

بلاتريكس:

يك ديس بزرگ هندوانه، يك ديس كوچك پر از تخمه آفتاب گردان و سه پيش دستى گلدار با طرح دارا و سارا روى زمين گذاشته بود و لرد ولدمورت، مالدبر و اليواندر بالشى زير دست گذاشته و لم داده بودند.

تلويزيون قديمى قرمزرنگى كه سياه و سفيد هم بود جلويشان روشن بود و از پخش مستقيم جادوگر تى وى مسابقه كوييديچ بين دو تيم بوق 1960 و ريش سفيدان را نمايش مى داد.
هر گاه كه مالدبر و اليواندر (چقدر از لحاظ لفظي شباهت دارند!) مى خواستند يك تكه هندوانه بردارند لرد با يك كروشيو آنها را دور مى كرد.

تلويزيون هم اكنون داشت مرلين كبير را نشان مى داد كه جلوى دوربين ايستاده بود و وعظ مى كرد (بالاخره به ما هم يه نقشى رسيد )
لرد ولدمورت با ديدن مرلين گفت: اه پيرمرد خرفت! برو كنار بذار بازى رو تماشا كنيم!! اي بابا!! اصلا آواداكداورا

شوووت!!!
تلويزيون چند متر آن طرفتر افتاد زمين...
اليواندر: هي هي چيكار ميكني!!!‌ من براي اين تلويزيون كلي پول دادم به آرتور ويزلي!!!

مالدبر براى خودشيرينى چاقوى هندوانه برى اش را بيرون كشيد و به سمت تلويزيون گرفت. تلويزيون دوباره به حالت اول بازگشت و جلوى چشمشان قرار گرفت.
ولدمورت: اه! بازم داره مرلينو نشون ميده! اصلا اين پيرمرد چي ميخواد از جون ما ا... تو اينجا چيكار ميكني بلاتريكس؟ مگه نگفتم برگرديد؟؟؟!!

بلاتريكس:...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/8/27 12:33:51
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/8/27 14:20:09
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1385 11:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان ولدمورت در چهارچوب در ظاهر شد و با همان لحن کشدار خود با صدایی که همه بتوانند بشنوند گفت:
_کی واسه ی من شرط گذاشت ها؟
مالفوی در حالی که سرجایش خشک شده بود گفت:
_من.
ودیگر هیچ کلمه ی به زبان نیاورد.ولدمورت در حالی که در عصبانیت می سوخت گفت:
آخه ابلخ...چلمنگ...خرخوتک....قورباغه....تو چرا واسه من شرط می زاری ناسلامتی من اربابم نه تو.
مالدبر در حالی که سعی می کرد آرامشش را به دست آورد با شجاع ترین لحن گفتارش با صدایی بریده بریده گفت:
_بفرمایید...اینهم ....چاقوتون....نه چوبتون.
ولدمورت برگشت و به مالدبر نگاه کرد گفت:
_وای این همه چلمنگ دور من گرفتن.آخه احمق پس اینکه دست منه زیپ شلوار کورممد.
مالدبر در حالی که به ولدمورت نگاه می کرد گفت:
_راست می گیا این که چوب خودمه.پس این چیه این جای شلوارم.آخ اینقدر رفت توی شکمم آخ.اینکه چاقوی هندونه بری منه.
لوسیوس در حالی که دو دستی توی سرش می زد گفت:
_پس تو می خواستی به ما چی بدی کودن.
مالدبر نگاهش را روی مالفوی نگه داشت و گفت:
_می خواستم...می خواستم.
ولدمورت که خسته شده بود گفت:
_اون که اون پشت داره یه چیزی کوفت می کنه کیه؟
مالفوی در حالی که به پشت خود نگاه می کرد در مغز خود به دنبال جواب سوال بود.ناگهان با صدای بلندی گفت:
الیواندر.
ولدمورت به پشت پیشخون رفت و نیم ساعت گذشت و بیرون نیامد.مالفوی از شدت خشم مانند لبو قرمز شده بود گفت:
_آخه مالدبر مرده شور تو دیگه از کورمدد بدتری.آخه چرا اینقدر کودن و خرفت و چلمنگ و.....ها جواب بده ابله.
مالدبر در حالی که یک هندوانه برداشته بود که پاره کند گفت:
_آخه من مرض دارم و می خوام شما رو سر کار بزارم تا حالتون گرفته بشه.
بلاتریکس که به خشم آمده بود از گوشه مغازه بلند شد و دو دستی بر سر مالدبر کوبید و گفت:
_ابله.....دیوانه...منگل...انتر...آیکیو خوب ما باهات خشکه حساب می کردیم.چرا حالیت نمیشه.چرا نگفتی این چوبه چوب ارباب نیست.
مالدبر در حالی که می خندید گفت:
_کودن....مردنی تو خودتو نمی گی اومدی اینجا بعد انوقت نمی دونی اربابت چوبش دستشه.
بلاتریکس برگشت و با صدای خشنی رو به مالفوی گفت:
_ابله تو ما رو کشوندی اینجا انوقت نمی دونستی که چوب ارباب اینجا هست یا نه.
ناگهان صدای ولدمورت از پشت اشیا ته اتاق بلند شد و گفت:
_ساکت شید ما داریم بازی رو نگاه می کنیم.اگه می خواین برین برین بای.
مالفوی در حالی که سعی می کرد بفهمد اربابش چه گفته است با صدایی زمزمه مانندی گفت:
_الان محفلی ها میان و ما رو می گیرن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: ����� ��������
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1385 09:58
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
مالدبر: به شرط چاقو!
آناكين: چي؟
مالدبر:‌ ها نه ببخشيد! من يه لحظه ياد اون زمونا كه هندونه فروش بودم افتادم...
بلاتريكس: مگه هندونه فروشي هم شغله؟ اصلا هندونه چيه؟؟
مالدبر كه احساس ميكرد با يك عده مرگخوار نادان طرف است بحث را عوض كرد و گفت: بيخيال بابا! بشينين تا يه فكري كنيم ببينيم من بايد اين چوبدستي رو به چه شرطي به شما بدم؟
لوسيوس فرياد زد: فقط زودتر مالدبر! به اندازه كافي ارباب رو منتظر گذاشتيم
مالدبر:
مرگخوارها:
مالدبر:
مرگخوارها:

مالدبر چوبدستي را بالا گرفت و گفت: من ميخوام كه... من رو... من رو... يك مرگخوار كنيد!!

تا چند ثانيه كسي متوجه منظور او نشد. اما بعد، باهوش ترين مرگخواران كه بلاتريكس بود با خشانت تمام گفت: تو خيلي بي جا ميكني! تو خيلي...
چيزي نمانده بود كه با يك آواداكداورا كار مالدبر را بسازد. اما لوسيوس سريع جلوي او را گرفت و زيرلبي گفت: هي داري چيكار ميكني! ارباب گفت نبايد كسي كشته بشه.. ميفهمي؟ اگر ميخواستيم بكشيمش كه همون اول اينكارو ميكرديم و چوبدستي رو برميداشتيم... حالا بهتره با خودمون ببريمش..

لوسيوس رو به مالدبر برگشت و گفت: باشه قبوله.. با ما بيا.. ميريم پيش لرد تا تو رو مرگخوار كنه.
مالدبر گفت:‌ هي هي حواستون كجاست! ما نميتونيم بريم پيش لرد. چون نمايشنامه ها رو بايد اينجا بزنيم
لوسيوس: خب اشكال نداره ميگيم لرد بياد اينجا

پوپ!!

همگان:

صدايي سرد همچون قطب شمال در فضا پيچيده شد. كش دار همچون كش شلوار كورممد و ترسناك همچون كتابهاي دارن شان!
- كي جرئت كرده واسه من شرط بذاره ها؟؟ ... آواد...
قبل از اينكه آواداكداورايي به سمت مالدبر بفرستد مالدبر خودش را حلق آويز كرده بود

(داخل رول!: اين تيكه آخر كنايه از ترس فراوان مالدبر بود، جدي نگيريد )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/8/27 10:11:36
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ����� ��������
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1385 05:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هدویگ با یک حرکت چوبدستی مرگخواران را به صف کرد و دستشن را بست.
استرجس در حال چک کردن دستها بود.
هدویگ: کس دیگه ای با شما نیست؟
لوسیوس نگاهی به مالدبر می اندازد که در تاریکی پنهان است.
لوسیوس: نه! بجز الیوندر!الیوندر در مقابل هدویگ در حال بالا پایین پردین است:
_ اونا اونجان! اونجا یکیه!
هدویگ: خفش کن! باهم همدستن!
استرجس به سمت الیوندر میرود و او را میبندد.
هدویگ در را باز میکند:
_ از اربابتون خدا حافظی نمیکنین؟
ناگهان صدای ولدمورت طنین انداز میشود:
_ چرا! باید خداحافظی کنن!
ناگهان هدویگ و استرجس از ترس سفید میشوند و داد زنان فرار میکنند:
_ لردسیاه! ولدی!
انی مونی: اااربا ممما...
مالدبر از تاریکی بیرون می آید.
آنی مونی: تو بودی؟
مالدبر: آره. عمرا شماها بتونین!
_ دستت درد نکنه کمکمون کردی! حالا اون چوبو بده!
مالدبر: اون بحثش فرق داره! تناه به یک شرط!
آنی مونی: چی؟
مالدبر:...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose