جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

44 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
43 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

مهمان‌خانه پاتیل درزدار

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول ماموریت – هافلپافی های اصیل – پاتیل درزدار

دنیس جلوی در هافل ایستاده و یک سینی در دست دارد که روی سینی یک کاسه و یک کتاب آسلامیوس گورکن قرار دارد . دنیس : بچه ها تو رو خدا مواظب خودتون باشید ....

دانگ ، لودو ، درک ، ارنی ، اما ، پیوز و بورگین هر کدام چمدان به دست برای دنیس دست تکان میدهد ، لودو : خیالت راحت باشه یا با مجسمه میایم یا نمیام ....

دنیس کاسه را از توی سینی بر میدارد آب درون آن را میخورد و کاسه را تو سر ارنی خورد میکند : برید دیگه ، وگرنه احساساتی میشم .... :grin:

چند صدای پاق شنیده میشود و در همان لحظه صدای موسیقی خفنی با رفتن دو ناظر از تالارهافل تمام هاگوارتز را میلرزاند .

- پاتیل درزدار -

بورگین هماطور که به ساختمان سفید و زیبا در خیابان لندن خیره نگاه میکرد گفت : ووووووو ... عجب جای با کلاسیه ... ایول ...

لودو سر بورگین را نوازش میکند : پسرم ، جای با کلاس ندیدی اینجا پاتیل درزدار نیست ... اون یکی پاتیل درزداره سپس به ساختمان کج و کوله اشاره کرد .

بورگین که با دیدن پاتیل درزدار وا میره : ای بابا ، قرار نیست اینجا زیاد بمونیم که ... دانگ از کنار بورگین رد میشود و میگوید : اتفاقا قرار اینجا زیاد بمونیم ... تا آبا از آسیاب بیفته ...

سپس تمام امت هافلی وارد پاتیل درزدار میشوند . صحنه ای که در برابر آنها نمایان میشود غیر قابل باور است تمام میزها و سیستم پاتیل درزدار به شکل مخوفی فرق کرده است ، میزها جمع شده اند و به جای آن ها نیمکت و فرش گذاشته اند ، دود قلیون ها تمام محوطه را گرفته است . ( تاثیرات فیلم ضد ایرانی 300 ما هم حاله انگلیسی ها رو میگیریم ، فرهنگ خزمون و فرستادیم واسشون )

لودو در بین دودها پیشخوان را پیدا میکند و به سمت آن میرود : سلام ، دو تا اتاق خواب میخواستم ...

بورگین به میان حرف لودو میپرد : باب دو تا چیه .. یکی بگیر آسلامیوس و ولش کن ....

ملت هافلی :

پیر مرد بد قواره از پشت دو کلید میدهد و میگوید : شبی 25 گالیون میشه ، البته چون شومایی داش ....

لودو : دانگ من که پول نمیارم جایی ، تو بده ...

دانگ که دستش تو جیبه اریکاست : باشه ، خوب بیا اینم 24 گالیون ... 1 گالیون هم خودت بزار روش ...

لودو : ها ، کوییرل به ناظرا بوجه نداده وگرنه میدادم ...سپس رویش را به پیرمرد میکند .... استاد شما یک تخفیفی بده ...

پیرمرد : باشه ... در ضمن افراد بی ناموس تنه لششون و باید جمع کنند .

سپس ملت به سمت اتاق هایشان رفتند که ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پیوز گفت : " صبر کنید رئیس ! "
بورگین به همراه بقیه ایستادند. پیوز گفت : " ممکنه هافلپافی ها توی پاتیل کمین کرده باشند ! "
بورگین کمی سرش را خاراند و گفت : " اصلا مساله ای نیست ، من نقشه ام رو برای شما گفتم ، اگر از اون گوشه و پشت اون ستون ها آروم بریم نمی بیننمون ! "
پیوز گفت : " ادوارد ، اون شئی که می گی از جادوی سیاه استفاده می کنه ؟ "
ادوارد گفت : " مسلما ! "
پیوز گفت : " پس لازم نیست همه مغازه ها رو بگردیم ! "
بورگین نگاهی موشکافانه به پیوز انداخت . پیوز گفت : " ما دو تا مغازه جادوی سیاه توی کوچه ناکترن داریم و یکی توی دیاگون ... مغازه ای که توی دیاگون بود چند ماه پیش بسته شد پس می مونه دو مغازه ... یکی مغازه بورگین و بوکز که فکر نمی کنم چنین چیزی توش باشه چون صاحب اون مغازه نوکر ولدمورت و یک وسیله ای به این ارزشمندی رو حتما میده به اون ... پس ما مستقیم باید بریم مغازه لوازم جادوی سیاه بعدی که در کوچه دیاگونه ! "
بورگین گفت : " اسم اون مغازه چیه ؟ "
ویولت گفت : " اسمش رو روی سر درش نزده ، فقط نوشته جادوی سیاه ولی صاحبش هوکیه و برای همین به مغازه لوازم جادوی سیاه هوکی معروفه ! "
بورگین گفت: " پس چرا معطلید ، زود باشین باید یک راهی برای عبور از جلو هافلپافی ها پیدا کنیم ! "
-------------------------------------------------------------------------------

بورگین جلو رفت ، پیوز و ادوارد هم به دنبالش رفتند و بقیه پشت سر آنها می آمدند.
بورگین با احتیاط در پاتیل درزدار را باز کرد. لودو در حالی که پشتش به انها بود در حال خوردن قهوه بود و بقیه اعضای هافلپاف دور همان میز نشسته بودند. بورگین خیلی آرام وارد شد و از پشت ردیف ستون ها شروع به حرکت کردن کرد. پیوز و ادوارد هم با نوک پا حرکت کردند. بقیه اعضا هم به دنبال آنها می آمدند.
بورگین سر انجام به در حیاط خلوت رسید. با ملایمت در را باز کرد و وارد شد.پیوز نگاهی به پشت سرش انداخت و وارد حیاط خلوت شد. وقتی سر انجام اما دابز وارد شد و در را بست بورگین با چوبدستی اش سه بار به دیوار حیاط خلوت پاتیل درزدار زد. آجر ها تکان خوردند و کم کم راهی باز شد که در پشت آن کوچه ای شلوغ مشخص بود ، اوباش به سمت کوچه ناکترن حرکت کردند...
-----------------------------------------
ادامه ماموریت در مغازه لوازم جادوی سیاه هوکی است.



عزيزان ماموريتتونو جوري تنظيم كنيد كه يه نفر دو تا پست پشت سر هم نزنه ...وگرنه برخورد قاطع مي كنيم ..لطفا قوانين رو بيشتر رعايت كنيد .


ویرایش ناظر: دو تا پست یکی شد!(اگر پست پشت سر همی از شما دوباره ببینم حتما پست دوم رو پاکش میکنم)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد بونز در 1386/2/6 9:24:53
ویرایش شده توسط اسکاور در 1386/2/7 13:49:25
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1386 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره گانگستر ها توانستند مقداری غذا از بین کارتن ها پیدا کنند.
کمی کنسرو ماهی، نوشباه و آبجو و همچنین گوشت نمک سود شده غذای مناسبی برای موقعیتی که در آن قرار داشتند بود.

کمی بعد بورگین ، در حالی که دهانش را با آستینش پاک می کرد خطاب به اما دابز گفت : تو برو و پاتیل رو بپا. مواظب باش که کسی بیرون نیاد.اگر کسی بیرون اومد از هیچ طلسمی استفاده نکن و سریع بر گرد همین جا. و اگه تا بیست دقیقه دیگه هیچ کس بیرون نیومد بدون که منطقه امنه.پس باز هم به اینجا آپارات کن ومارا با خبر!
اما سری به علامت تایید تکان داد خیلی سریع غیبش زد.

سپس بورگین رو به ادوارد کرد و خطاب به وی گفت : تو هم برو لندن یک قفس برای این موجود عوضی پیدا کن!
و با دست به یک گونی سر بسته اشاره کرد که مدام تکان میخورد.
ادوارد حدس زد که باید گورکن لودو در آنجا قرار داشته باشه.
او نیز به سرعت غیب شد.

سر انجام بورگین از جا بر خواست خطاب به دیگر اوباشش گفت : خوب دوستان من! ما تا بدین جا ، خطرات زیادی رو پشت سر گذاشته ایم. با گروه های مختلفی نبرد کرده ایم و چیزی که مایه ی خوشحالی منه ، اینه که تا به حال خسارت مالی و جانی ندیده ایم.و نکته ی دیگر اینکه گورکن عزیز لودو بگمن ، علیرضا ، هم اکنون در دستان ما می باشد و این یک نکته مثبته به این دلیل که میتونیم با کمک دوست گورکنمون حسابی لودو رو سر کیسه کنیم.

و اما نکته ای که هم اکنون حائض اهمیت بسیاری است ، گذر از پاتیل درز دار و رسیدن به کوچه دیاگون بدون هیچ در گیری و بر خوردی هست.این نکته رو بر اساس ترسویی و بزدلی من نگذارید ، بلکه این کار من دلیل خوبی دارد. من نیرو های شما را برای جنگ مهلک تری نگه داشته ام.

صدای تشویق تمام انباری را پر کرد.
بیست دقیقه بعد
پاق!
اما دابز ، در آستانه در بزرگ انبار ایستاده بود.
بورگین که از آمدن ناگهانی اما جا خورده بود ، خطاب به وی گفت : اتفاقی افتاده اما؟مشکلی پیش اومده؟
دابز ، نفس نفس کنان قمی به جلو گذاشت و خطاب به بورگین و دیگر اوباش گفت : الان حدود نیم ساعته که هیچ یک از اعضای باشگاه هافلپافی های اصیل از پاتیل بیرون نیومدن.وقتشه!

بورگین از جا برخاست و به پیروی از او ، دیگر اوباش نیز به پا خواستند.
بورگین خاک ردای کهنه اش را تکاند و به اوباشی که هم اکنون از بودن چوب هایشان اطمینان حاصل می کردند ، گفت : وقتشه دوستان!پیش به سوی کوچه دیاگون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1386 09:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ادوارد شروع به توضیح نقشه اش کرد :
-:ببينيد اين اشيا يه جور گنجينه هاي با ارزش قديمي و عتيقه هستند كه مال جادورهاي بزرگ بودند و انواع اقسام نيروهاي جادويي رو در خودشون دارن .. يكي از اين اجسام كه من چند سال پيش دست يه نفر ديدمش يك مدال دو تيكه بود كه قدرت احضار افراد و اشيا رو داشت ..اگه بتونيم اونو به دست بياريم .. من مي تونم با استفاده از مهارتم در جادوهاي باستاني از اون استفاده كنم..
ادوارد كه مي ديد انگار بقيه منتظر ادامه ي صحبت او هستند اين جمله را به آخر صحبت هاش اضافه كرد :
همين .. ديگه ..
پيوز: يعني تو الان نمي دوني اون كجاست ؟؟
-:‌نه متاسفانه ..ولي
-:‌پس ما رو گير آوردي؟
-: نه ..ما مي تونيم پيداش كنيم ..
-:‌چه جوري؟
-: اينجور وسايل عتيقه تو مغازه هاي وسايل جادويي پيدا مي شن..
-: توي دياگون حدود ده تا مغازه وسايل جادويي .. يعني ما بايد همه ي اونها رو بگرديم ..
-: متاسفانه ..بله .. بايد تقسيم بشيم و دنبال اون بگرديم ..
-: ولي اين خيلي خطرناك و وقت گيره ..
-: چاره ي ديگه اي نداريم .. وگرنه مجبوريم بريم با هافلي در بيوفتيم و ريموس آزاد كنيم ..
اوباش گروه همگي به در و ديوار انبار قديمي زل زده بودند انگار نمي خواستند قبول كنند كه بايد كمي براي هدف زحمت بكشند . همه ي اعضا در سكوت مطلق فرو رفته بودند كه ناگهان بورگين سكوت را شكست و گفت :
-: بريد توي اين جعبه ها رو نگاه كنيد ببينيد كه چي براي خوردن گير مياريد ..بعد از خوردن غذا راه مي افتيم به سمت دياگون !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 3 اردیبهشت 1386 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو با عصبانیت به میز روبرویش لگد زد ! ماندانگاس گفت : " آروم باشید رئیس ! "
لودو گفت : " چطور آروم باشم ، اون ها تا همین چند لحظه پیش اینجا بودند و من ندیدمشون ... واقعا خجالت آوره ... "
ماندی گفت : " حالا نگران نباشید ... ما اون گورکن رو سالم به دست شما می رسونیم ! "
لودو گفت : " امیدوارم ...
خارج از مهمانخانه پاتیل درزدار
بورگین گفت : " لارتن اینجا کجاست ما رو آوردی ؟ "
لارتن : " ببخشید رئیس ... فعلا برای مخفی شدن خوبه ! "
بورگین نگاهی به اطراف انداخت . انباری کوچک و تاریک که کفش با کاه پر شده بود و کارتن هایی که احتمال مواد غذایی مهمانخانه داخلش بود در اطراف آن دیده می شد. اوباش به سختی خودشون رو درون اون جا داده بودند. بورگین گفت : " خوب حالا من نقشم رو به شما می گم ... می ریم توی پاتیل درزدار و از پشت ردیف ستون ها خیلی آروم میریم به حیاط خلوت ... بعد سریع میریم به کوچه دیاگون و از اونجا ادوارد راهنماییمون می کنه ! ادوارد آماده ای ؟ "
- " بله قربان ! "
پیوز گفت : " ادوارد لطفا از همین جا نقشه ات رو با ما هماهنگ کن ! "
ادوارد شروع به توضیح نقشه اش کرد : " ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 3 اردیبهشت 1386 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
كمي بعد تمامي اوباش پشت در پشتي پاتيل درزدار ايستاده بودند و منتظر بودند كه رئيسشون به آنها ملحق شود تا از دست دار و دسته ي اصيل ها فرار كنند و به دنبال آن طلسم باستاني بگردند تا بتوانند با آن ريموس لوپين را از چنگ اصيل ها در بياورند . آنها در فضاي تاريك جلوي درگاه ايستاده بودند و با هم پچ پچ مي كردند و كمي آن طرف تر مرد طناب پيچ شده اي وجود داشت كه احتمالا دربان يا نگهبان آنجا بود ..اوباش با هم در مورد نقشه ي خودشان صحبت مي كردند و اينكه بونز كار خطرناكي را به عهده گرفته است .. در همين اوضاع بود كه صداي گرومپ گرومپ پاهاي بورگين كه از پله ها پايين مي آمد به گوش رسيد و همه ي اوباش ساكت شدند ، حتي پيوز كه هيچ كس جز بارون خون آلود نتوانسته بود كه او را تحت كنترل بگيرد .
-: با همتون هستم بدون هيچ صدايي دنبال من ميايد و هيچ چيزي هم نمي پرسيد .. شير فهم شد ..
-: بله قربان ..
سپس همگي آرام و بي سرو صدا از آنجا خارج شدند و در كوچه هاي ساكت لندن شروع به دويدن كردند تا هرچه زودتر از دار و دسته ي هافلي هاي اصيل دور شوند .
پيوز: ببخشيد ارباب...جسارته.. ما الان بايد كجا بريم ؟
-: نمي دونم .. فعلا بايد بريم تو اين كوچه ها ي اطراف مخفي شيم تا اونا ما رو پيدا نكنن..
لارتن :‌ ببخشيد قربان ..اين اطراف يه انبار بزرگ هست كه من نمي دونم مال كجاست شايد مال پايتيل درزدار باشه ولي مطمئنم كه كسي اونجا مزاحم ما نمي شه ..
-:‌دقيقا مجاست مي توني .. ما رو به اونجا هدايت كني ؟
بله قربان اگه مي شه دنبال من بيايد ..
پاتيل درزدار :
لودو كه به شدت نگران عليرضا گوركنه قشنگش بود كه الان به دست اوباش اسير بود جلوي پيش خوان منتظر بود تا تام خودشو به اونجا برساند و مدام زنگ روي پيش خوان را به صدا در مي آورد.
-:‌بله آقا .. بله .. اومدم .. چه كار داريد؟؟
-: تو دارودسته ي اوباش بورگينو اينجا نديدي؟
-: نه قربان !!
-:‌ ببين خوب به من نگاه كن اگه بفهم داري به م دروغ ميگي تيكه بزرگت گوشته ..ها ..فهميدي؟
-:‌بله .. قربان ..بله .. اونها اينجا هستن الان هم تو اتاقها طبقه دوم خوابيدن ..
-:‌خوبه ..خيلي .. خوبه ..
سپس لودو يك كيسه كوچك پر از گاليون به تام داد سپس رو به افراد گروهش كرد و گفت :
زود باشيد بريد اونها رو بياريد پيش من .. همشون همين الان كت بسته بياريد
------------------
فعلا يكم هم ماجرا رو با هافلي ها و تعقيب و گريز ها پيش ببريد تا چهارشنبه كه به مغازه ي هوكي برسيم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 3 اردیبهشت 1386 14:51
نمایش جزئیات
آفلاین
بورگین در تختش غلطی زد و از پنجره ی باز به آسمان آبی و پرستاره نگاه کرد.
به اتفاقاتی فکر کرد که همانند برق و باد گذشته بودند او و دسته ی اوباشش را درگیر یک ماجرای دیگر کرده بودند.
آهی از سر کلافگی کشید و به خوابی ناراحت فرو رفت.
تمامی دسته گانگسترش در حالی که به وی ریشخند می زدند از کنارش رد شده و به محفل می رفتند.دیگر هیچ کس نبود که وی را در کارهایش همیاری دهد و به وی کمک کند.او گانگستر ها را صدا می زد و به آنها می گفت که بر گردند ولی دیگر دسته اش حتی نیم نگاهی به وی نمی انداختند.دیگر تمام شده بود!بورگین نه قدرتی داشت و نه اسمی...
_ بیدار شید رئیس! بیدار شید رئیس!
بورگین سردی دستی را حس کرد و حدس زد که باید روح باشد.
کمی چشمانش را باز کرد و نگاهی به ساعتی که به دیوار وصل شده بود کرد.
ساعت 3 نصفه شب بود.
با صدایی خسته گفت : چیه پیوز؟چه اتفاقی افتاده که به خودت جرات دادی و منو تو این موقع شب بیدار کردی؟باید دلیل خوبی داشته باشی که کارت رو توجیه کنه.
پیوز دیگر نمی توانست تحمل کند!به خود جرات داد و صدایش را بلند کرد.
_ قربان!هافلپافی ها اومدن تو همین پاتیل!هنوز نمی دونن که ما اینجا هستیم ولی احتمالاً برای گرفتن اتاق اومدن و صاحب کافه هم به اونها توضیح میده که ما اینجا هستیم!
می شد اظطراب را در صدایش خواند.
با شنیدن کلمه " هافلپافی ها " دیگر خواب به طور کل از سر بورگین پرید. سریع به ظرف پنجره رفت و آن را بست و شمعی کوچک را که تنها منبع نور اتاق بود را با فوتی محکم خاموش کرد.سپس خطاب به پیوز گفت : خیلی آروم طوری که هیچ یک از هافلی ها متوجه نشن میری و بچه ها رو بلند می کنی... به زرس قاطع زور اونها به ما ها می چربه.باید بدون اینکه متوجه بشن از اینجا فرار کنیم.همین حالا!
پیوز دیگر هیچ حرفی نزد و بلافاصله از یوار اتاق رد شد و بورگین را در فضای تاریک و غم انگیز اتاق تنها گذاشت.



ویرایش ناظر: بورگین عزیز سعی کن اول و آخر نمایشنامت حدالامکان غیر رول ننویسی...نوشتن کلماتی مثل "با تشکر" و اینا هم بدتر از خارج از رول!...در کل اینو من همیشه تو نقدام میگم و اینجا هم الان گفتن که نمایشنامه هات بهتر به نظر بیان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکاور در 1386/2/3 20:25:33
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 3 اردیبهشت 1386 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
بورگین گفت : " اما چه وردی ؟ "
اديب :‌طلسمهاي باستاني !!
بورگين : طلسمهاي باستاني ؟ از كجا يه همچين چيزي رو گير بياريم ؟
-: خي اينا يه جور طلسمن كه عموما توي يكي از اشياي با ارزش و باستاني نهفته اند .. اگه ما بتونيم يكي از اون اشيارو بدست بياريم من مي تونم هركسي رو كه شما دلتون مي خواد ظاهر كنم ..
-: خب ولي ما يه همچين چيزي رو از كجا بايد بياريم ؟؟
پيوز: از مغازه ها لوازم جادويي سياه يا عتيقه فروشي ها !!
لارتن :‌قيمتشون چقدره ؟
بورگين : پول احتياج نداره ..بوقي ... زور احتياج داره
و سپس بورگين لبخند موذيانه اي زد و با يك حركت تمام قهوه اش را سر كشيد و سپس فنجان را به ميز كوبيد و يك نفس عميق كشيد و گفت :
خوب ما امروز بعد از ظهر مي ريم اونجا ... فعلا بايد استراحت كنيم ..لارتن تو برو مواظب باش كه اون دارو دسته ي اصيل پيداشون نشه .. ادوارد تو هم خوب رو نقشه ات كار كن و گرنه من مي دونم با تو ..اگه اشتباه كني يه هفته تو شيون آوارگان زندانيت مي كنم ..
-:‌بله قربان .. حتما .. حواسم هست ..
سپس بورگين از جايش بلند شد و به طرف پيشخوان رفت .. جايي كه تام صاحب مسافرخانه با ترس ايستاده بود . بورگين مشتش را روي پيشخوان كوبيد و گفت :‌
اتاقهاي مجانيت كجان مردني؟
-: هر جايي كه شما بخوايد قربان ..
-: خوبه .. بچه ها هر كدوم بريد براي خودتون يه اتاق انتخاب كنيد ..
و با اين حرف تمامي اعضاي دسته از پله ها بالا رفتند و پيوز هم در حالي كه اشيا را به طرف همه پرت مي كرد بالاي سر آنها به طبقه ي بالا رفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 2 اردیبهشت 1386 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از رول : این پست به پست های قبلی هیچ ارتباطی نداره و صرفا برای یک ماموریت گروه اوباش بورگین و رفقا هست !
----------------------------------------------------
آنچه گذشت ...
دسته اوباش متوجه میشن که لودو بگمن صاحب جدید کافه سه دسته جارو باجش رو به اونها نداده پس برای گرفتن پولشون دست بکار میشن و در این بین با مرگخواران و آبیپوشان مواجه میشن که اون ها هم از لودو باجشون رو می خوان. در این بین باشگاه هافلپافی های اصیل که لودو سردستشون سر میرسن و اوباش برای رسیدن به پولشون مجبور به گروگان گیری میشن ... اونها علیرضا گورکن لودوبگمن رو به عنوان گروگان می گیرند و هافلپافی های اصیل هم ریموس لوپین رو !
در این بین دسته اوباش با اتوبوس شوالیه فرار می کنند و به پاتیل درزدار می آن ...
ادامه داستان ...
اوباش در رو باز کردند و وارد پاتیل درزدار شدند. همه رفتند و دور یک میز نشستند و به تعداد خودشون که حالا یک نفر کمتر شده بود قهوه سفارش دادند. بورگین سردسته اوباش گفت : " باید یک کاری برای ریموس بکنیم ، من نگرانش هستم ... "
پیوز گفت : " برو بابا اون ریموس به مفت هم نمی ارزه ، جاسوس محفلی هاست ! "
بورگین گفت : " نه بابا ، اون خودش یه پا گانگستره ، اگر نجات پیدا گنه بهش مدال شجاعت گاگستر درجه دو رو میدم ! "
اما : " برو بینم ، گاگستر درجه دو کجا و ریموس کجا ! "
بورگین گفت : " مهم اینه که باید اون رو نجاتش بدیم از هر راهی که شده ! "
گارسن جدید پاتیل درزدار با یک سینی پر از قهوه اومد و اون ها رو روی میز چید. در این بین ویولت بودلر گفت : " باید از طریق یک ورد یا یک نفرین اون رو نجات بدیم ! "
بورگین گفت : " اما چه وردی ؟ " ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 20 آذر 1385 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
این داستان ادامه داستان زده شده در تاپیک سازمان آسلامی و منکرات جادوو دراینجا دیگر ادامه نخواهد داشت!

زمان تقریبا گویای ساعت 10 صبح بود اما هوای مه آلود شهر لندن این طور به نظر می آمد که گویی ساعت 7 صبح است! به همین جهت قیافه افراد عبارت بودند از:
دامبلدور سرحال و سحر خیز که جست و خیز کنان به هر سو می رفت و سعی می کردند به همراهان خود روحیه دهد!
ولدی که بدجوری مست خواب بود و کم کم داشت روی زمین ولو می شد تا بخوابه!
هدی و استر حالی بهتر از ولدی نداشتند! چون از وقتی معاون شده بودند اجازه داشتند بیش تر از بقیه بخوابند مثلا تا ساعت 1 و 2 بعد از ظهر!
بلیز و آرامینتا هم به نظر بیدار می آمدند و سعی می کردند بادراد را هم که بروی ولدی خم شده بود و به حالت ایستاده خوابیده بود را بیدار نگه دارند!
سارا هم فقط بقیه را تماشا می کرد!!
همه رأس ساعت تعیین شده مقابل درب سازمان منکرات ایستاده بودند تا برنامه کاری و هم چنین چوب دستی های خود را از آن جا تحویل بگیرند! اما هنوز کسی که از درب آنجا به سوی آنان خارج شود قابل رویت نبود.
خلاصه پس از اندی زمان یکی از بروبچس تازه وارد و ناآشنای سازمان می آد بیرون و به سرعت یه کاغذ به دست ولدی و یه کاغذ به دست دومبل می ده و بر می گرده!
_پس چوب دستی هامون چی؟؟
این صدای بلیز بود که معترضانه صحبت می کرد! اما جوابی نشنید! ولدی یه ذره چشاشو از هم باز می کنه و نیم نگاهی به برگه میندازه!
_چقدر هم طول و درازه! این وزارت هم بیکاره ها! یکی نیست به اینا بگه وزارت رو از وضع جامعه سننم.(!) به شماها چه ربطی داره؟
دامبلدور یه نگاه اینجوری به ولدی می کنه و میگه:
_نمی دونم کی بود که داشت واسه اینکه انتخاب شه گردن وزیر سابق و همه کارکنان سازمان منکرات و کل جامعه جادوگری رو از وسط نصف می کرد! نمی دونم والا!
ولدی:
لحظاتی می گذره و بالاخره چوب دستی ها از راه می رسن! استرجس ورقه از دست دومبل می قاپه و میگه:
_مثله اینکه اولین جا پاتیل درزداره! بهتره هر چه زود تر راه بیافتیم!
آرامینتا با فیس و افاده:
_خیلی ممنون جناب پادمور از اینکه از رو ورقه برامون خوندید! خودتون تنهایی این کار رو کردید!
استر می آد جوابشو بده که ترجیح می ده هدویگ رو بگیره که با نوکش نره تو شیکم طرف!
بعد از کلی دهن به دهن شدن اونها راه می افتن! وسط راه ولدی همش غر غر می کرد:
_آخه این چه جاییه که انتخاب کردن! مگه جا قحط بود...سایت به این گندگی! اونجا شلوغه من حوصله شلوغی ندارم... الان همه می ریزن که ازم امضا بگیرن منم وقت ندارم که! اصلا می گم بهتره من نیام! چطوره؟
دامبلدور خیلی مرموز می گه:
_نه ولدی جون شما حتما باید بیایی! من قول بهت می دم که اونجا تو سیل امضا گیرها کمکت کنم یه دفعه خفه نشی!
هدی و استر و سارا زدند زیر خنده و ولدی ناراحت روشو کرد اون ور! ولدی در فکر انتقام فرو رفت. محفلی ها می دانستند که علت اصلی اینکه ولدی نمی خواهد به آنجا بیاید این بود که لا اقل سه چهارم جمعیت توسط ولدی بی خانمان شده بودند و یا نقض عضو اعضای خانواده پیدا کرده بودند و به همین جهت در پی انتقام از هیچ کاری دریغ نخواهند کرد!
البته عمق فاجعه به این عمیقی هم نبود و خب واضح بود که ملت از ولدی بترسن!
درب پاتیل از دور نمایان شد. جمعیت زیادی در حال رفت و آمد از داخل آن بودند. دامبلدور به عنوان اولین نفر می خواست وارد شه که ولدی جلوشو گرفت! بعد دوباره دومبلی جلو زد و رفت که بره تو که یه دفعه ولدی از پشت موهاشو کشید و اونو به عقب آورد! خلاصه اون وسط سر اینکه کی اول بره تو دعوا شد و بعد از مدتی تصمیم گرفتند دو تاشون با هم وارد بشن!
به هر زوری بود خودشونو توی چهارچوب در جا دادند و وارد شدند. اینها که سر دسته ها بودند وضعشون این بود چه برسه به معاونانشون که به قصد کشت در حال زدن یک دیگر بودند.
یه چند نفری اونها رو از روی زمین جمع کردند و سپس درب پاتیل رو اینقدر بزرگ کردند که هر 6 نفر بتونن با هم رد بشن!
_اه...بادراد چقدر چاقی! تو خودت تنهایی یه در به این بزرگی واسه وارد شدن احتیاج داری!
هدی این را گفت و سپس با استر مشغول خندیدن شد! بلیز جلو اومد و گفت:
_این نشون دهنده اینه که ارباب ما به ما می رسه و مثل اون رئیس ریش دراز و سفیده که فکر کنم اسمش دومبلی باشه شماها را مثل نی قلیون تحویل جامعه نداده!
و سپس نوبت آن طرف بود که بمیرن از خنده!
وارد پاتیل شدند. ملت جادوگری و غیره:
سالن ساکت و مقداری هم خلوت شده بود. ولدی خیلی باد به قب قب انداخته می ره طرفه اون یارو که پشت پیشخون وایستاده بوده!
_ببینم نفله تو اینجا چی کارا می کنی؟
مرد که از ترس در حال پس افتادن بود به تته پته گفت:
_قررررربـ بـ ا ا ان....من مـ مـ مـ سئول اینـ نـ نـ جا هسـتم!
دامبلدور ولدی رو می زنه کنار و می آد نزدیک اون مرده می ایسته می گه:
_برو اون ور با سئوال کردنت! اصلا خودم می پرسم...
مرده با دیدن دومبلی خیالش راحت می شه و نفسی می کشه:
_دومبلی بفرما! هر سئوالی داری بپرس که من حاضر و آمده کت بسته در خدمتم!
دامبلدور لبخندی می زنه و میگه:
_داش تام! ببینم تو اینجا از کارت راضی هستی؟ مشتری ها از کارت راضین؟ خلاصه کارو بار خوبه؟
تام یه نگاهی دور و اطراف می کنه و میگه:
_هی بد نیست! می گذره دیگه!
اونها که می بینن با سئوال کردن از تام چیزی دستگیرشون نمی شه دو گروه می شن! البته دو گروه بودن. گروه مرگ خوارا می رن طرف آشپزخونه و جاییه که معجون ها رو درست می کردن و محفلی ها هم می رن پیش چند تا مشتری باقیمونده!
مرگ خوارا با سرعت وارد آشپرخونه می شن و کارگر ها با دیدن اونها خشکشون می زنه و فکر می کنن که دیگه لحظاته آخر زندگیشونه که آرامینتا به اونها میگه:
_ما از طرف وزارت خونه هستیم و برای بازرسی اینجا اومدیم! همه یه طرف بایستید!
مواد و وسایل استفاده روی یه میز گنده دیده می شد. معلوم بود که کارشون اینه که باید معجون ها و نوشیدنی های مختلف و جدید درست کنن!
بلیز یه خیار گندیده و یه کدو تنبل کرم افتاده از روی میز بر می داره و میگه:
_شما ها این میوه ها و سبزیجات تازه رو از کجا تهیه میکنید؟ ببینم نکنه یه عمریه دارید آشغال به خورد مردم می دید؟
بادراد هم به یه دیس پر از کرم های مرده و اسکلت شده 5 سال قبل و هم چنین شیرینی های کپک زده اشاره می کنه و میگه:
_چشم وزارت رو خوب دور دیدید هر کاری دلتون می خواد می کنید! این مشاهده ها به وزارت اطلاع داده خواهد شد.
ولدی یه نوشیدنی از روی میز بر می داره و یه غلب می خوره! بعد همشو به حالت انفجاری پرت می کنه بیرون و میگه:
_این زهره یا نوشیدنی شیرین؟
و سپس یک شیشه ی بزرگ که روی آن نوشته شده بود طعم دهنده همه کاره توجهشونو جلب می کنه!
بخش های دیگر آنجا تعریف بهتری از اولاش نداشت و گویای مسئله نخستین بود! پس از تهیه گزارش اونجا رو ترک می کنند!
محفلی ها خیلی دوستانه به طرف افراد مختلف می رن و شروع به صحبت در مورد عملکرد اونجا میشن! سخن های آن ها این رو نشون می ده که همه چیز خیلی خوشمزه و مطابق میلشونه ولی بعد از چند روز به طور ناگهانی مریض میشن که هنوز دلیلشو خودشون هم نمی دونن!
وقتی که هر دو گروه می خواستن از اونجا بیان بیرون قیافه تام مثل گچ سفید شده بود! شاید داشت به مبلغی که به عنوان جریمه باید می پرداخت فکر می کرد! هر چه چهره ها عصبانی تر می شد رقم مورد نظر بالاتر می رفت. او فکرش را هم نمی کرد روزی اینجوری گیر وزارت بیافته!

این داستان ادامه دارد به طوری که اصلا فکرشو نمی کنی!( اغراق!)..................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.