جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

275 کاربر(ها) آنلاین هستند (106 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
274 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

یاران لرد سیاه به او می‌پیوندند (درخواست مرگخوار شدن)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 28 دی 1385 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: مارکوس فلینت. عضو اسلایترین! عضو مرگخواران در گذشته و در امروز اشتباها عضو محفل شدم حالا یه اشتباهای دیگه هم داشتم ولی بالاخره راهم رو پیدا کردم و فهمیدم که از موی سرم گرفته تا نوک انگشتای پام تاریکی و ظلمات هستش
اما درخواستم هم که باید یک لینکی بدم فکر کنم پس یه لحظه اگه میشه:

اکسیو لینک!

با تشکر
مارکوس فلینت


هوووم....پست بدي نبود! گرچه انتظار داشتم بهتر از اين ها بنويسي!
اما به علت سابقه ي خوب و فعاليت خوبي كه داري تاييد ميشي!
ولي! بايد فعاليت هات از اين به بعد كاملا سياه باشه! در صورت هر نوع لغزش بي برو برگرد اخراج خواهي شد!

آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/29 13:00:07
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/29 13:03:08
عضو اتحاد اسلایترین
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1385 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

برای درخواست باید این لینک داده بشه !
پست سیاه در هالی ویزارد : کروشیو

باشد تا برای همگان عبرت شود

تاييد شد!

آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/27 16:36:27
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1385 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس مالفوی مرگخوار جانی و فراری از زندان جادوگران

اینم پست توی هالی ویزارد کلیک کن.

امیدوارم مورد تایید و ورود به مرگ خوارن قرار بگیرم

تاييد شد!
به تاريكي خوش آمديد!


آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1385/10/25 22:21:07
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/25 22:29:14
جادوگران
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1385 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب ظاهرا منظورمو شفاف بيان نكردم!!

نقل قول:
پس از آن فردي كه قصد خدمت به لرد سياه را دارد بايد در هالي ويزارد و يا جادوگر تيوي پستي در مورد سياهي بزند تا شايستگي و مهارت خويش را به نمايش بگذارد!


پستتون نوي هالي ويزارد يا جي تيوي بايد يه پست سياه باشه! با سوژه و مضمون كاملا سياه!!

متاسفانه پستتون مورد قبول نيست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1385 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام یزدان پاک

درخواست عضویت در گروه پر افتخار مرگخوار

لینک هالی ویزارد : پست شماره ی 580

کمی در مورد پست خود در هالی ویزارد .
خب اگر مطالعه کنید در اون پست که مربوط به دوران حکومت های مختلف هافلپاف هست ، من به قدرت رسیدن آنی مونی رو توضیح میدم .. هر طور باشه میتونه به لرد و فداکاری هایش که برای پیشرفت گروه بود اشاره کرد ...


معرفی شخصیت به صورت کامل !

نام : ارنی
نام خانوادگی : مک میلان
سال تولد : 1990
قد : 162
ظاهر : ظاهری نسبتا جالب با موهای لَخت .( تیریپ لرد در جوانی )
محل زندگی : لندن . جنب رستوران فارتیوال
شغل : دانش آموز کلاس هفتم هاگوارتز
گروه : هافلپاف ، عضو گروهای ضد لرد سیاه در سال پنجم ( آن موقع جوان بودم و نمی دانستم که لرد انقدر خفن هست .. خدا مرا قطعه قطعه کند اگر بر ضد لرد سیاه عملی انجام دهم )
جارو : کامل بوس 2000
چوب جادو : 25 سانتی متر ، دارای قوس کوچک ، ساخته شده از پر ققنوس
تواندمندی ها : خبره در اجرای جادوی سیاه
توضیحات در مورد شخصیت : ( به دلیل توضیحات کم در کتاب ، اطلاعات زیادی ندارم )
ارنی مک میلان ، 16 ساله و دانش آموز سال هفتم علوم و فنون جادوگری هاگوارتز . . .
پدرش از خانواده های اصیل جادوگری و مادرش یک دو رگه است ، جد وی یعنی سباستن مک میلان ، یکی از بهترین جادوگر در زمان خود بود و به دلیل اجرای اعجاب آور جادوی سیاه مشهور میباشد . . .
او در سن 11 سالگی توانست پا به هاگوارتز بگذارد و در این سن پا به دنیای پر رمز و راز جادوگری بگذارد و شروع به تعلیم انواع جادو بکند . . .
در سال دوم تحصیلیش با هری پاتر و دوستانش آشنا شد و این دوستی ادامه پیدا کرد تا آنکه در سال پنجم به همراه آنها گروهی به نام " ارتش دامبلدور " را تاسیس نماید و بر ضد سیاهی و وزارت خانه کارهایی انجام دهد ، ولی خوشبختانه این گروه خیلی رود منهدم گشت و آثاری از آن باقی نماند . . .
حال اوست که برای مرگخواری حاضر است از دل و جان خود مایه بگذارد و جاسوسی پاتر را برای لرد سیاه انجام دهد . . .

در مورد سابقه !

فعالیت با شناسه و در گروهای مختلف . . .فرانک لانگ باتم . و دیگر شناسه ها ...

**من فعال هستم و در صورت تایید منتظر رول نویسی ام باشید**

به امید تایید !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاتر , رولینگ خزیده کردت !!
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1385 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
و اینک پرسی ویزلی با تمام قوا برای نابودی سفید و سفیدیان می تازد ! باشد تا برای همه عبرتی جاودان گردد

معرفی :

پرسی ویزلی ، فرزند آرتور ، 24 ساله ، منشی وزیر سحر و جادو که سعی دارد برای یاری به لرد و مرگخواران وفادار او به جرگه مرگخواران بپیوندد .

معرفی کامل :

نام: پرسی ویزلی
سن : 24
قد : 176
ظاهر : قد بلند ، موهای کوتاه سیاه ، چشمان قهوه ای تیره
چوب جادو : 12 اینچ چوب زبان گنجشک به همراه یک تار موی دم تک شاخ
محل زندگی : وزارت سحر و جادو
شغل : منشی وزیر سحر و جادو
گروه در مدرسه جادوگری : گریفندور
توضیحات :
پرسی سومین فرزند خانواده ویزلی است ، او در حال حاضر 24 سال سن دارد . آرتور ویزلی پدر اوست که در وزارت سحر و جادو کار میکند که پرسی را بعد از به اتمام رسیدن تحصیل او در مدرسه جادوگری علوم و فنون هاگوارتز او را به سمت وزارت خانه سوق داد . پرسی در زمان وزارت کورنلیوس فاج روی کار آمد و به عنوان منشی و دستیار وزیر کار خود را در وزارت خانه آغاز کرد و در حال حاضر ( زمان وزارت روفوس اسکریمجیور ) هم به عنوان منشی وزیر جدید فعالیت میکند .
از خصوصیات ظاهری او میتوان به موهای کوتاه و فرق باز کرده سیاه و چشمان قهوه ای او اشاره کرد .
پرسی ویزلی پسره جوان و شیک پوشی است که رفتار رسمی ای را در خانه ، مدرسه و وزارت دنبال میکند و در نظر دارد خود را بیش از آنچه است بالاتر نشان دهد ، و تنها چیزی که در زندگی به آن عشق میورزد مقام بالاتر و همنشین شدن با بزرگان جادوگریست و میتوان گفت که یکی از علل هایی که او رامجذوب هاگوارتز کرده بود داشتن نشان ارشدی و دستور دادن به دانش آموزان بوده است
این رفتار غیر قابل کنترل او باعث شد که منزل خود که واقع در بارو است را ترک کرده و در یکی از دفاتر وزارتخانه ساکن شود .
همچنین رفتار ناشایست او با اطرافیان باعث شده که هیچ دوستی نداشته باشد ؛ تنها دوست زندگی او دختری به نام پنه لوپه کلیر واتر بوده که در مدرسه جادوگری با او همکلاس بوده است .


لینک پست در هالی ویزارد : کروشیو


همگان آواز خنده سر دادند و گفتند پرسی ویزلی توانایی پیوستن به سیاهی را ندارد ، او درخواست خود را ارائه میدهد ولی تائید نخواهد شد ، چون توانایی تحمل سیاهی را ندارد ؛ ولی این پست باشد تا آنان عظمت سیاهی را به وضوح حس کنند و دریابند فقط سیاهی وجود دارد و کسانی که از پیوستن و توان ماندن در آن عاجزند !!!


" باشد تا همگی افتخار حضور در ارتش سیاهی را کسب کنند "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1385/10/25 19:28:39
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1385/10/25 19:30:38
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1385/10/25 19:34:12
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: شنبه 16 دی 1385 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب طرز پذيرش مرگخواران تغيير كرد!

از اين به بعد به فرمان لرد سياه!
نخستين معيار تعيين خادمين به تاريكي، سابقه ي آنها خواهد بود كه مهمترين ملاك به حساب ميايد!
پس از آن فردي كه قصد خدمت به لرد سياه را دارد بايد در هالي ويزارد و يا جادوگر تيوي پستي در مورد سياهي بزند تا شايستگي و مهارت خويش را به نمايش بگذارد!

سپس در اينجا پستي بايد بزند و ضمن معرفي خود لينك پست رو هم بايد براي بررسي بگذارد!

تاييد افراد هم حد اكثر در مدت يك هفته صورت خواهد گرفت!
در پناه تاريكي باشيد!

آرامينتا ملي فلوا
معاون ارتش تاريكي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/27 21:00:34
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 14 دی 1385 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
در آن سوی شیشه،جز مهی سرد و غلیظ،چیزی جز گورستانی مرده وخاموش چیزی نبود...دیر رسیده بود.
بخار نفس هایش بر تن سرد شیشه می نشست.با دستش بخار را پاک کرد و صدای ناله شیشه به سختی بلند شد.
آه کشید و رویش از پنجره و پوچی پشت آن برگرداند.نگاهی به غبارهایی که کنار پنجره جمع شده بود انداخت،خیلی دیر رسیده بود.
ولدمورت* رفته بود!به ساعت جیبی نقره اش نگاهی انداخت،ساعتی با پنج عقربه مجزا با اندازه های مختلف و بیست و چهار عدد روی آن و نمادهایی ناشناخته در حاشیه آن.عقربه دوم و سوم آن ساعت 1:23 را نشان میداد و عقربه سوم روی علامت شمال و عقربه چهارم و پنجم روی نماد شفق قطبی قرار داشتند.
دوباره به بیرون نگاه کرد،ولدمورت تا چند لحظه دیگر از دروازه عبور میکرد.از پل بیفروست** عبور میکرد و وارد چیتاگاتزه*** میشد.او در خطر بود.ممکن بود ارواح کار خطرناکی انجام دهند.
دوباره به ساعت نگاه کرد.عقربه پنجم از روی شفق قطبی اندکی جابه جا شده بود.اما امکان نداشت.شفق ها بین سی دقیقه تا دو ساعت انجام میشد،حتی باز کردن دروازه بیشتر از سی دقیقه وقت میبرد،اما تنها چهار دقیقه از شروع شفق گذشته بود.
ممکن بود آنها خبر دار شده باشند و به سرعت شفق را به پایان رسانده بودند.
شاید محاسبات دچار مشکل شده بود و یا شاید بد تر از همه آنها،دروازه ها از قبل باز شده بودند...
بلند شد و به سمت در رفت،نگاهی به خانه انداخت و سپس از در بیرون رفت...خود را به شمال می رساند.
با قدم های بلند و سریع بین سنگهای خاموش و فاقد حیات حرکت می کرد.در کمتر از پنج دقیقه لیتل هنگلتون را پشت سر گذاشته بود و وارد بیشه شده بود.
صدای خش خشی به صدا در آمد.چوبدستی خود را به سرعت بیرون آورد و به سمت صدا گرفت.هوا به سری گراییده بود.
و او منبع صدا را دید; یک دیوانه ساز متوسط بود- یک پیام رسان.
چوب را پایین آورد و به دیوانه ساز نگاه کرد.از لرزش خفیف دنباله ردایش معلوم بود که ترسیده.دیوانه به سرعت از هم گسست و پبام درونش آشکار شد...خطر در شمال!

------------------------------------------------------------------------------
* مطمئنا سالازار اسلیترین که جد ولدمورت هست بهش لرد نمیگه
**Bifrost یا Asbru پل رنگین کمان،پل خدایان و راه ورود آسگارد به زمین(در اسطوره های نروژی)
***دنیایی در نیروی اهریمنی اش،فاقد افراد بزرگسال با ارواحی که خورنده روح بزرگسالان هستند.

امیدوارم کوتاه و کامل باشه.

تاييد شد اما بايد فعال باشي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1385/10/15 13:30:39
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/15 21:16:56
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: پنجشنبه 14 دی 1385 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک دره ی زیبا، با درختان کاج سر کشیده، علفزارهای زیبا، و آسمانی بی ابر و هوایی خوش، یک زن با دختر و دختر خوانده اش در یک کلبه ی چوبی زندگی میکرد.
شوهر زن ملوانی دلیر بود که در جنگ جهانی اول، نه نه ببخشید انقلاب کبیر فرانسه... نه...جنگهای امپراطوری روم... آقا بالاخره توی یک جنگ با کشتی مرده بود.
همسر اول مرد، مرده بود و مرد با یک زن دیگر ازدواج کرده بود و از هرکدام همسرش، یک دختر داشت.
دختر اول، بسیار زیبا بود، باموهای طلایی، چشمانی رنگین، مژگانی بلند و لبانی خوش ساخت. (از دادن اطلاعات دیگر معذوریم)
دخترک، صبح که پا میشد، ابتدا سعی میکرد مادر و خواهر خوانده اش را بیدار کند، اما هیچوقت آنها صبح زود بیدار نمیشدند.
دخترک اول با شانه ی زمرّدین اش که پدرش به او داده بود، موهایش را شانه میکرد، سپس مشغول کار میشد.
از چاه آب می آورد، گاوها را میدوشید، اسبها را تیمار میکرد، برای خواهر و مادر خوانده اش صبحانه آماده میکرد تا اینکه بیدار میشدند، صبحانه حاضر باشد.
زن و دخترش بسیار بداخلاق بودند و علاوه براینکه دست به سیاه و سفید نمیزدند، رفتار بدی با دخترک قصه ی ما داشتند.
دختر تمام روز را کار میکرد و وقتی برایش نمیماند تا حوصله اش سر برود، اما خواهر خوانده اش همیشه زیر یک درخت چُنار(!) مشغول خمیازه کشیدن و دید زدن چهره ی کریه المنظرش در آینه ی طلایی اش بود.
روزی دخترک قصه ی ما، فارغ بال آواز میخواند و نخ میریسید.
ناگهان بادی وزید و گلوله ی پنبه ی او را با خود برد.
دخترک از سرزنش مادر خوانده اش ترسید و دنبال گلوله پنبه راه افتاد و نتوانست آنرا بگیرد و گلوله در چاه افتاد.
دخترک که از مادر خوانده اش بسیار میترسید، کمی دودل شد و بالاخره طناب سطل را گرفت و داخل چاه رفت.
دختر ذاتاً نترس بود، اما از تاریکیِ خفقان آور درون چاه میترسید.
کمی بعد که چشمش به تاریکی عادت کرد، یک تنور سوزان را دید که در حال فریاد کشیدن است.
سمت تنور رفت و پرسید: چ...چی شده؟
تنور داد و فریاد کنان گفت: آخ... آآآآآاخ... نونام سوخت! نونام رو دریار!
دختر گشت و گشت و سیخی برای برداشتن نانها ندید و چون خیلی دل رحم بود، با دستانش نانها را درآورد و کنار تنور گذاشت.
تنور پرسید: دستات سوخت؟
دخترک دستان سوخته اش را پنهان کرد و گفت:
ـ نه... کاری نشده!
تنور گفت: حالا که کمکم کردی، از سمت چپ نرو که خطرناکه، از سمت راست به راهت ادامه بده.
دخترک از تنور مهربان خداحافظی کرد و از سمت راست به راهش ادامه داد.
بعد ازینکه دختر رفت، تنور بشکنی زد و گفت: طعمه ی جدید برای لرد سیاه!
دخترک قصه ی ما، رفت و رفت تا اینکه به یک گروه درخت رسید که در حال داد و بیداد بودند.
دخترک پرسید:
ـ چرا داد میزنین؟
یکی از درختان پاسخ داد:
ـ میوه هامون به بار نشسته... رسیدن... داریم از زور تحمل اونا میمیریم! کمکمون میکنی؟
دخترک که خیلی دل رحم بود، در مدت زمانی طولانی و با سختی های بسیار، بالاخره همه ی میوه های درختان را کند.
وقتی کارش تمام شد، پیرترین درخت به او گفت:
ـ دخترم، تو دختر دلرحمی هستی و به ما کمک کردی، برای همین ما تو را راهنمایی میکنیم... از سمت چپ...
یکی از درختان جوان با شاخه هایش جلوی دهان درخت پیر را گرفت و گفت:
ـ دِ باز این پیری قات زد... از سمت راست برو دختر جون...
پیرمرد شاخه ی درخت جوان را از دستش کند و گفت:
ـ من نمیذار...
درخت جوان دوباره جلوی رهان او را گرفت و گفت:
ـ دِ پیری، همین امروز فردا گاشاپاک میزنه میبرت، میخوای هنوزم ملت رو اغفال کنی؟
دختر خداحافظی کرد و به سمت راست رفت.
نیمه های شب بود که یک کلبه ی سیاه و چوبین و بدقواره از دور دید.
امیدوار به آن نزدیک شد و خود را پشت سنگی پنهان کرد.
سه مرد با ردای سیاه که نقش مار روی آن نقش بسته بود، جلوی یک منقل نشسته بودند و یکی از آنها با یک بادبزن، روی زغالها را باد می زد و دیگری سیخهایی که روی آن بود، زیر و رو میکرد.
یک زن نیز با ردای سیاه چندی آنسو تر در حال پوست کندن پیاز بود و چندنفر آدم، که همان لباسهای را پوشیده بودند، به نظاره ایستاده بودند.
ناگهان یک مرد، که ردایی از همه سیاهتر داشت، از خانه بیرون آمد.
دختر متوجه شد علامت مار او، طلایی است.
مرد رو به یکی از مردان کرد و پرسید: چی شد، لوسیوس؟
مرد پاسخ داد: آماده میشه. بادراد آتیش رو زیادتر کن.
مردی که مقوا را تکان میداد، شروع به بادزدن با سرعتی بیشتر کرد.
دختر خواست جلو برود، اما ناگهان گذرا نگاهش به چشم ارباب آنها افتاد و از قرمزی آنها ترسید. بنابراین همانجا پشت سنگ ماند و شب همانجا خوابید.
صبح زود، دخترک با سروصدای آن آدمها بیدار شد.
همگی یک کلنگ بر سر دوش و یک کیسه بر دست داشتند و در حالی که دور میشدند، اواز میخواندند:
ـ ما همگی معدنچی ایم
مارا رو خیلی دوست داریم
هرکی بگه از ما نیست
هیفده هیژده نوزده بیست
دومبولی اینجا نیست
وزیری اینجا نیست
ما ههممون مرگخواریم
ولدی رو دوست میداریم
حیف یک پیرزنه هستش که
هی میگه بدین اجارهِ ی چاه من به
دخترک دور شدن انها را نظارت کرد و چون برای مادرش دلش تنگ شده بود، کمی گریست.
به سمت خانه رفت و روی در را نگاه کرد.
یک مار خشک شده روی ان میخ شده و روی آن نوشته شده بود: خانه ی ریدلها، شعبه ی چاه
سپس چون مطمئن بود کسی خانه نیست، داخل خانه شد.
وضعیت آنها بسیار بد بود، همه جا به هم ریخته، کثیف و نامرتب.
دخترک که تمیزی را دوست داشت و از کار کردن خوشش می آمد، شروع به تمیز کردن آنجا کرد.
لباسها را مرتب کرد، ظروف را شست ، همه جا را گردگیری و کف زمین را دستمال کشید.
در آخر هم از زور خستگی، روی یکی از تختها خوابش برد.
نیمه های شب بود که از خواب پرید و متوجه شد که آنها بازگشته و جلوی در درحال صحبت کردن با هم هستند.
صدای ارباب آنها را شنید که میگفت:
ـ خوب، خوب، اول ماهه، و فکر نکنم که جاسم تنور و ممد درخت برای ما شکاری فرستاده باشند، و گاشاپاک هم امروز میاد... نوبت کی بود خونه رو تمیز کنه؟
ـ بلا!
ـ سیریش بود!
ـ خودتون ارباب!
ناگهان صدای چیزی آمد و سکوت بر همه جا افکنده شد.
دخترک صدای ارباب را از بیرون میشنید:
ـ خانم گاشاپاک، حالتون خوبه؟
ـ بله... بله...
ناگهان در باز شد و دختر زیر چشمی نگاه کرد.
یک زن چاق با لباسهای گرانقیمت که او تابحال ندیده بود، جلوی در ایستاده بود.
خواس خودش را به او نشان دهد که ناگهان یکی از کسانی که ردای سیاه داشت، جلوی دید آن زن را به او گرفت.
ارباب آنها وارد شد و گفت:
ـ خانم، همونطور که میبینید همه چیز سر جاشه و ما هرروز و شب شکر گذار شما هستم که گذاشتین ما بعد از سقوط اینجا زندگی کنیم...
زن چاق رو به او کرد و گفت:
ـ چرب زبونی بسه، تام. من باید به جاهای دیگه ی چاه سر بزنم.
و بدون خداحافظی بیرون رفت.
همه نفس راحتی کشیدند و وارد خانه شدند.
ارباب آنها که دخترک فهمیده بود اسم او تام است، رویش را به سمت او گرفت و گفت:
ـ ممد درخت و جاسم تنور خوب آدمی فرستادن... بلیز؟
ـ بله ارباب؟
ـ پاداششون فراموش نشه.
ـ یادم نمیره ارباب.
دخترک خواست بلند شود که تام نقابش را برداشت.
دخترک از زور ترس، سر جایِ خود ماند و تکان نخورد.
تام گفت:
ـ بله... بله... حالا باهاش چیکار کنیم؟
ـ بکشیمش!
ـ سلاخی!
یکی از زنان جلوی تام ایستاد و گفت:
ـ نمیذارم بهش آسیبی برسونین، ارباب.
تام گفت: هه! جرئتت زیاد شده بلا! از سر راهم برو کنار. من دلم نمیاد اون رو ول کنم!
ـ حداقل...
ـ برو کنار بلا!
آن زن کنار نرفت و مصمم ایستاد.
تام قرمز شد و یک چیزی شبیه سیخ شومینه از رداییش بیرون آورد و به سرعت برق به سمت دخترک گرفت و چیزی را به زبان آورد، اما آن زن تام را به سمت دیگر اتاق پرت کرد و طلسم به سمت دیگری رفت.
یکی از میان انها فریاد زد:
ـ فرار کن!
دخترک با آخرین سرعتی که میتوانست، پا به فرار گذاشت و دیگر به پشت سرش نگاهی نکرد.
خواهرش پرسید:
ـ یعنی...
ـ آره! من فرار کردم. یک پیرمرد با ریش دراز من رو نجات داد و به من این طلاها رو داد، بعدشم این ماه رو روی پیشونی من گذاشت!
خواهر دخترک داشت از حسادت میمرد.
روزی گذار خواهر دخترک به چاه افتاد.
با خود گفت:
ـ مگه من چیچیم ازین دختره کمتره؟ منم میرم!
و طناب را گرفت داخل چاه رفت.
او نیز مانند خواهرش، به اشتباه به سمت چپ رفت.
به خانه نگاهی انداخت.
کثیف کثیف بود.
خواهر دخترک با خود گفت: پس کو اون پیرمرد مهربون؟ حتما من رو گول زده...
دخترک روی یکی از تختها خوابید تا صبح برگردد.
ناگهان با صدای مهیبی از خواب بیدار شد.
همه در حال فرار بودند و خانه در حال سوختن بود.
ناگهان تیری رو پیشانی او افتاد.
خواهر دخترک مرد.
خوب معاون جونا و ارباب جونم، قصه ی ما به سر رسید دامبل مرد و به خونش نرسید!
چی بگم دیگه؟ دو دفعه تایید شدم، هنوز مرگخوار نشدم!

واقعا اين قصه سر دراز دارد!
ببين...در حال حاضر ملاك من براي قبول كردنت اصلا پستت نيست!
من مي خوام ازت فعاليت خوب ببينم...فعاليت خوب و مفيد!

تايييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/15 21:12:57
I Was Runinig lose
Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
ارسال شده در: جمعه 8 دی 1385 10:35
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام..
من که هم فعالیت کردم هم درخواست دادم..
لطفا بیایید و پست قبلی مرا ( شماره 138 ) را نقد فرمایید..

به وقتش نقد کامل میشه . شما هم فعلا درخواست مجدد نده و وقتت رو برای فعالیت توی بخش های دیگه یایفای نقش بگذار من فعالیت های شما رو زیر نظر دارم . چند هفته ی دیگه مجدد در خواست بده و سعی کن سطح پست هات رو توی این چند هفته بالاتر ببری ( منظورم در تمام رول نه فقط پست عوضیت)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/10/8 12:16:10
پاتر , رولینگ خزیده کردت !!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.