جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 6 فروردین 1386 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ملت از قطار پیاده می شوند تا به بیرون بروند و اوضاع را بسنجند.ناگهان اریک به بیرون پرید و شروع به شعر خواندن کردن ولی ایندفعه صدایش بسیار متحول شده بود و بسیار زیبا می خواند و ملت را دیوانه کرده بود.همه شروع به رقصیدن کردند و اصلا در برابر صدای او تاب مقاومت نداشتند.
اریک با صدای بلندی می خواند:
_حالا...حالا...حالا...حالا
ملت هم جوگیر:
اریک در برابر خبر نگار ها:

فقط تنها کسانی که از قطار خارج نشده بودند آلبوس و پی بر بودند.ناگهان اریک شعرش را قطع کرد و با صدای همیشگیش گفت:
_من دیگه باید برم یه چیزی بخرم چون واقعا گرسنمه.
سارا نیز پشت سر اریک به حرکت در آمد و با اریک شروع به صحبت کرد و به سمت رستوران راه افتادند.وبولت نیز در پشت سر آنها با فایرنز حرکت کردند تا از غذا بی نصیب نمانند.اریک رو به کافه دار کرد و گفت:
_برای من و این خانم بسیار محترم دو تا پیتزا بیارین.
ناگهان سارا با نگاه متحیرانه ی رو به اریک کرد و گفت:
_شما از کی تا حالا این قدر با کلاس صحبت می کنید.
اریک با حالتی بزرگ منشانه گفت:
_از وقتی که با خانم محترمی مثل شما آشنا شدم.
ناگهان گارسون با ظرفی از غذا های مختلف و پیتزا و مخلفات آن ظاهر شد و غذا را برای آنها بر روی میز چید.اریک که بسیار با شعور و متحول شده بود گفت:
_خانم شما چیز دیگه ی میل ندارید.
سارا با حالتی مبتکرانه گفت:
_خیر.
اریک رو به گارسون کرد و گفت:
_از دوستان من هم پذیرایی کنید ولی من حساب می کنم اینها تماما میهمانان من هستند.
گارسون به سمت بقیه ملت محفلی رفت و غذا ها را برای آنان برد.اریک با سری رو به پایین شروع به صحبت کردن با سارا کرد و گفت:
_سارا می دونی چیه؟....من .....من واقعا متحول شدم و قول میدم مثل قبل نباشم.....نظرت در مورد من چیه سارا....در مورد صدام....خودم....زندگیم....آیا منم می تونم یه زندگی خوب داشته باشم.....؟
سارا با چشمانی پر از اشک رو اریک کرد و گفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 5 فروردین 1386 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای تلق و تولوق قطار اجازه نمی داد کسی راحت بخوابد! اما در آن بین به نظر می رسید که دامبلدور توانسته بود یه چرتایی بزنه!
_چه خواب سنگینی هم داره! دنیا رو سیل ببره آقا رو خواب می بره! پاشو...پاشو ببینم!
لارتن همانطور با آرنج به پهلوی دامبلدور می کوبید تا او را بیدار کند!
_ ها؟ چی شده؟ دزد اومده؟
ملت محفلی : نچ!
_پس چرا منو از خواب بیدار کردید؟
جوزف با بد عنقی می گه :
_ما نمی تونیم بخوابیم! پس تو هم نباید بخوابی...
دامبلدور با شنیدن این حرف :
_من رئیس محفلم...محفل ماله منه بعد شما ها به من دستور می دید؟ همتونو بدم دست ولدی تا ناقصتون کنه؟
سارا در حالی که دست به دهان گرفته:
_ولدی ناقص کنه؟ اون تا طرف رو نکشه خیالش راحت نمی شه!
دامبل یه نگاهی میندازه به سارا یعنی " حالا هر چی " و بعد دوباره می خوابه! پی یر که به نظر می رسید با شنیدن نام ولدی یکم گوشاشو تیز کرده گفت :
_منم موافقم!
آلیشیا خیلی شاکی :
_ تو با چی موافقی نخود؟؟؟
پی یر به این صورت :
_با اینکه ولدی بزرگترین جادوگره و تا کسی رو نکشه دل کوچیکش آروم نمی گیره!
ویولت یه نگاه خفن به پی یر می کنه و میگه :
_موش بخوره تو و اون ولدی رو! ببینم پی یر تو چت شده؟ تازگی ها نسبت به ولدی ارادت خاصی پیدا کردی!
پی یر که دید داره خراب می کنه سعی کرد موضوع رو به یه طرف دیگه بکشونه!
_بچه ها قطار وایستاد...رسیدیم!
ملت محفلی :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 3 فروردین 1386 08:02
نمایش جزئیات
آفلاین
همونطوری که دامبل روی صندلی شکسته نشسته بود و سارا هم به دلیل خفنی بیش از حد داشت همون ناچیکیو(یا یه همچین چیزایی! )رو میچرخوند و اریک هم مشغول کرم ریختن بود ویولت هم یه گوشه نشسته بود و داشت با یه سری چیزی میز ور میرفت.سارا که دید ویولت خیلی مظلومانه( چه میشه کرد!)نشسته یه گوشه رفت پیشش ببینه چیکار داره میکنه.
_:وای(این وای مخفف اسم منه.اون وای از حروف انگلیسیه و یه وای دیگه هم مال اونیه که سورپریز میشه!)چیکار داری میکنی؟
ویولت هم لبخند مظلومانه ای میزنه:من؟دارم یه گوش گیر اختراع میکنم که از دیوار صوتی قویتر باشه تا صدای اریک رو خفه کنه!!
سارا جو زده میشه:وای!(این وای مال همونیه که سوپریز میشه!)
بعد صدای کف و هورا و الخ از بیرون میاد و یه سری ملت میریزن بیرون.اونجا میبینن که دنیس نشسته روی فایرنز و فایرنز هم یه سره داره جفتک میندازه و دنیس هم داره میخنده و داد میزنه:هولی!و تیریپ کابویی میاد و لارتن و جوزف هم با سوت و دست و غیره دارن همراهی میکنند و فایرنز تا سارا رو میبینه التماس کنان میگه:
_:بهشون بگو برن پایین.من مامانمو میخوام!!!
مامور قطار از راه میرسه و جیغ و داد میکنه که:حمل چهارپایان در قطار مسافر بری ممنوعه.
دنیس سر تا پای ماموره رو برانداز میکنه:پس خودت چی؟تو که کم از چهار پا نداری!!
سارا که احساس میکرد در شرف انفجار با یه پس گردنی همه محفلی ها رو از پنجره قطار پرت میکنه بیرون: بیرون.بیرون.شما حقتون همینه که پیاده برید مسافرت.به شماها قطار نیومده.
اریک:حالا که داریم پیاده میریم نظرتون چیه که یه دهن براتون بخونم؟
ویولت سریع گوش گیر اختراعیش رو روی گوشش میذاره و ملت محفلی به این شکل در میان:
............................................................................
اینم از اولین پست من.ولی قول میدم بیشتر پست بزنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/1/3 8:05:28
But Life has a happy end. :)
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1386 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
همه سوار قطار شدند و پی بر هم همراه آنها سوار قطار شد.دامبلدور که بسیار تعجب کرده بود در کوپه را بست و سر جای خود نشست.
ملت:
آلبوس:
ناگهان آلبوس نگاهی به اطراف کرد و گفت:
_فقط اریک نیومده نه؟
ملت با سر حرف او را تایید کردند.آلبوس نفسی از ته دل کشید گفت:
_خدا رو شکر که نیاوردیمش و گرنه الان شروع می کرد به خوندن خدا رو شکر......عیدمون هم خراب می کرد....ولی طفلی گناه داشت تو عمرش سفر نرفته بود و بیچاره بی سرپرست هم بود...
ناگهان بعد از حرف های دامبلدور همه ملت به زیر گریه زدند و دامبلدور از تعجب خشک شده بود.ناگهان قطار با صدای بوق بلندی شروع به حرکت کرد.هنوز ده دقیقه ی از حرکت قطار نگذشته بود که چمدان از بالا بر سر مبارک آلبوس فرود آمد و او را بیهوش کرد.ملت محفلی که بسیار فضولیشان گل کرده بود خواستند به چمدان دست بزنند که ساراجلوی آنها را گرفت و گفت:
_من خودم باید در این چمدون رو باز کنم.
ملت:
سارا با حالتی شجاعانه در چمدان را باز کرد و ناگهان اریک از چمدان بیرون پرید.
ملت:
اریک:
ناگهان لودو با حالتی که حاکی از ناراحتی وی بود گفت:
_من میرم توالت.
ناگهان پی بر هم بلند شد و پشت سر او بیرون رفت.بعد از گذشت زمانی حدودا بیست دقیقه دامبلدور از روی زمین بلند شد و لودو نیامده بود.دامبل تا چشمش را باز کرد و اریک را دید از ترس در حال دیوانه شدن بود.دامبل با صدای آهسته ی گفت:
_بابا جان تو چطوری اومدی...هان؟
اریک با حالتی پسرانه گفت:
_بابایی من توی چمدونت قایم شدم...
سارا بعد از شنیدن حرف اریک:
اریک که اصلا نمی ترسید:(نماد ضد زن ذلیلی)
ولی چون سارا دختر بود اریک به هیچ وجه بر روی او دست بلند نکرد و در کنار دامبل به سنگینی نشست و باعث شد صندلی از سنگینی وی بشکند.
_________________________________________________________________
عید بر همگی شما مبارک باد و امیدوارم که داستان رو خوب ادامه داده باشم.

من آرامینتا ها رو تبدیل به سارا کردم! چون ما آرامینتایی توی محفل نداریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/1/1 12:53:58
جوما�
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1386 09:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مأموریت شماره 2 : تعطیلات در عید...

دامبلدور خوشحال و سر حال وارد خانه شد! در حالی که مشخص بود دارد در دل خود بشکن می زند قیافه اش آرام به نظر می رسید! اعضای محفل که قبلا در خانه دور هم جمع شده بودند تا برای تعطیلاتی که در پیش داشتند برنامه ایی ترتیب دهند با دیدن دامبلدور ساکت شدند!
دامبلدور آرام بروی یکی از صندلی ها نشست و گفت :
_خب برنامه ریزیتون به کجا رسید؟
سارا یه نگاهی به دور و اطراف کرد و گفت :
_خب...خب...ما هنوز تصمیمی نگرفتیم!
آلیشیا ناگهان به میان سخن سارا پرید و گفت :
_چی چی رو تصمیمی نگرفتیم!
و سپس رو به دامبلدور کرد و گفت :
_ما می خواییم عید بمونیم همین جا و فیلم سینمایی ببینیم!
ملت محفلی :

آلیشیا با دیدن آن ها دیگر چیزی نگفت و به سراغ تلوزیون رفت تا برای بار هشتادم آنانس فیلم های سینمایی را برانداز کند! مثلا قهر کرده بود!
دامبلدور نفس بلندی کشید و گفت :
_خب که اینطور...ولی من براتون برنامه ایی دارم!
ملت محفلی : بگو...بگو!
_من سه تا کوپه درجه یک قطار بلیط گرفتم دور همی بریم صفا!
ملت محفلی :
_هـــــــــــــــــــــورا!
و پس از چند ثانیه محفلی بود که از سر و کوله هم بالا می رفتند تا هر یک زود تر به اتاق خود برای جمع وسایل برسند!

یک ساعت بعد!

همه صف کشیده آماده رفتن بودند! ناگهان دامبلدور هم از دور با یه بلوز گل منگلی و یه شلوارک ویژه جهان گردا از دور پدیدار شد!
ملت محفلی :
دامبلدور :
_خب بریم دیگه!

ایستگاه قطار :

_کوپه شماره 21 و 22 و 23! حالا بپرید بالا!
آن ها رفتند سوار شوند که ناگهان :
_صبر کنید...صبر کنید بزارید منم بیام...منو جا گذاشتید!
از دور پی یر نمایان شد که به سرعت به سوی آنان می دوید! دامبلدور یه نگاه مشکوکی به وی انداخت و گفت :
_ببینم مگه اینم عضو محفله! :yeyebrow
و کسی جوابی نداد... حتما عضو محفل بوده دیگه!
_____________________________________________

خب نفر بعدی از اعضای گروه باید در راه رو توضیح بده...دیگه به قسمت ایستگاه قطار نپردازه! برای اطلاعات بیش تر به پستی که در " جلسات محفل " توسط " استرجس پادمور " زده شده مراجعه کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 بهمن 1385 13:00
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام دوست

پایان ماموریت ها!!!

دوستانی که از این لحظه بعد در این تاپیک پست بزنن پستشون جزو ماموریت حساب نشده و امتیاز مخصوص ماموریت را به همراه نخواهد داشت !!!

جهت کسب اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید !!!(سر گروه ها حتما مراجعه کنن)

ارادتمند
استرجس پادمور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1385 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین پست مأموریت
-----------------------------------------------------------------------------------
دامبلدور چوبدستیش را در آورد و رو به آلستور کرد و گفت: این خونه که باز پیداست.
آلستور گفته: نمیدونم چرا!!!
آلستور به سوی مکانی رفت که اون لامپ درونش مخفی شده بود. لامپ انقدر داغ شده بود داشت می ترکید که آلستور بلافاصله آن را نجات داد و مانند مامانی که بچه ی نق نقوشو نوازش میکنه نوازشش کرد: :mama:
در همان زمان خانه لرزشی کرد و پایین رفت. دراکو که خیالش راحت شده بود گفت: ممنونم
ولی ناگهان هراسان گفت: اونها برمیگردن. اونها منو میخوان. کسی که به مرگخواران خیانت کنه مرگ حقشه.
دامبلدور چشمکی زد و با همان لحن آرامش بخشش گفت: نگران نباش دراکو محفل به تو کمک خواهد کرد.
دراکو دستی را که بر روی آن علامت شوم داغ زده شده بود جلو آورد. به علامت نگریست. علامتی که زمانی به آن عشق می ورزیده اکنون به علامتی تبدیل شده بود که سعی میکرد از آن رهایی یابد. ناگهان خانه لرزید و بالا آمد. دامبلدور هراسان برخاست. دیگر چه کسی پشت در بود.
ولدی با همون میکروفون مشنگی گفت: رمز اینجا رو پیدا کردم دامبل. بهتره دراکو رو تسلیم کنی وگرنه محفل رو به گور خواهم فرستاد.
دامبلدور چوبدستی را که در دستش عرق کرده بود بالا برد و فریاد زد: تا آخرین نفس برای دراکو مالفوی با تو خواهم جنگید.
محفلی ها نیز در تأیید حرف او این حرف را تکرار کردند و به سوی در راه افتادند. آلبوس در را محکم باز کرد.
ملت محفلی: خنگول! میزنی در رو میشکنی خب.
آلبوس:
در همان هنگام آرامنتیا فریاد زد: اکسپلیارموس
-نویدارموس
این صدای بورگین بود پس بورگین رقیبش را انتخاب کرده بود. بقیه هم به دنبال رقیب رفتند.
آلبوس مانند همیشه با ولدمورت میجنگید. دراکو به آرامی از پشت پنجره نظاره گر این صحنه بود.آرام آرام اشک میریخت. مودی با لوسیوس میجنگید و ریموس با سوروس
دارن نیز یکی دیگر از مرگخواران را انتخاب کرده بود
در همان هنگام ولدی و دامبل مشغول جنگی سخت بودند که ناگهان همه اعضای محفل یک طلسم جدید کشف کردند:
براونیوس
نمیدونستن چطور ولی ییهو همه با هم این ورد را فریاد زدند. و در نتیجه لرد و بقیه را کله پا کردند!!!
برگشتند دراکو را دیدند که داشت از پنجره به آنها نگاه میکرد. چوبدستی در دستش بود. معلوم بود از کاری که کرده خوشحال است. وقتی لرد و بقیه غیب شدند آلبوس وارد خانه شد و به سوی دراکو رفت و گفت: این چه طلسمی بود؟
دراکو پاسخ داد: طلسم ضد علامت شوم که فقط مرگخواران از آن با خبرند آنها میتوانند با این طلسم رمز کلبه ولدی رو بشکنند و وارد بشن. منم با یک ورد سیاه ییباره مغز شما رو ویرایش کردم و این رو در دهانتان گذاشتم همونطور که دیدید اونها شکست خوردند.
آلبوس و بقیه اعضای محفل برای دراکو: :bigkiss:
دراکو:
در همان هنگام دست چپ دراکو برقی زد. دراکو آستینش را بالا زد. از علامت شوم خبری نبود
دامبلدور که از صورتش مشخص بود که قضیه را میداند در گوش دراکو گفت: عشق اون علامتو نابود کرد
سپس با صدای بلند همه رو به یک ناهار مهمون کرد
-------------------------------------------------------------------------------
بد شد؟ خوب شد؟ چی شد؟
* اعضای عزیز توجه کنند به علت بلاک شدن سرگروهمان آلستور مودی، استرجس پادمور وظیفه سرگروه رو قبول کردند و به جای آلستور ایشان گزارش خود را در روز مربوطه تحویل خواهند داد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/11/22 17:38:27
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1385 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
الستور بلافاصله به طرف در هجوم برد و با صداي جير بلندي آن را باز كرد.دامبل در حالي مشغول تميز كردن ريشش بود گفت:
استر چند بار بهت گفتم در اين جا رو يه روغني بزن.
استر:
دامبل آهي كشيد و گفت:ناظر هم فقط ناظراي قديم.
الستور چشم سحرآميزش را كه ديوانه وار در حدقه ميچرخيد را روي صورت دراكو كه از شدت وحشت و هراس بنفش مايل يه قرمز شده بود ثابت نگه داشت و با صداي خشني گفت:
چي شده دراكو؟
دراكو خيلي سعي كرد حرفي بزند ولي فقط با خر خري صداي ناهنجاري را درآورد.و روي زمين ولو شد و غش كرد.

چندين دقيقه بعد
-شترق
دراكو كه بر روي تشكي دراز كشيده بود همچنان هذيان مي گفت:ها چيه چي شده.آمريكا حمله كرده؟
و دوباره ولو ميشه و ميغشه.

چندين لحظه بعد تر

-شترق
دراكو كه اين بار حالش كمي بهتر شده بود دوباره بهوش اومد و گفت:
چيه چرا مي زني و رو به ريموس مي كنه و در حالي كه لحنش آرام و مهربان شده بود گفت:
خوبي دختركم.بيا واست چيپس چي توز خريدم.
همينكه ريموس خواست بپره روي دراكو و اونو شپلخ كنه دامبل با دستش اونو نگه مي داره.ريموس كه صورتش از خجالت و عصبانيت سرخ شد بود گفت:
دامبل ولم كن .من مي خوام بزنمش.
دامبلدور كه لحنش صدايش مثل هميشه آْرام بود گفت:
فراموش نكن اگه اون نبود هممون مرده بوديم.

چندين لحظه بعد تر تر

دراكو كه حاش تقريبا جا اومده بود و داشت سوپ مي خورد رو به دامبل كرد و گفت:
اونا فهميدن كه به شما كمك كردم.حالا مي خوان منو بكشن.آرامينتا خواست منو بكشه.منم باهاش جنگيدم.و به اين جا آپارات كردم.
دامبلدور كه دهانش كوچكش را تا بناگوش باز كرده بود با حالت عشقولانه اي دراكو رو بغل مي كنه.
دامبل:آفرين پسر.
دراكو::bigkiss:

ناگهان صداي جيغ بلندي از بيرون به گوش رسيد.بورگين بلافاصله بلند و به بيرون نگاهي انداخت.در حالي كه صورتش سفيد شده بود گفت:
ده مرگخوار بيرون وايسادن.
ولدي در حالي كه يك بلند گوي مشنگي را در دست گرفته بود گفت:
دامبل دراكو رو تسليم كن.اون تحت اختيار تو نيست.اون يك مرگخواره.
.............................................................
بروبچ اگه خواستين تو پست بعدي داستانو تموم كنين.اگه بد شده ببخشين چون من طنزنويسيم زياد خوب نيست و اغلب جدي مي پستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
منم طنز میزنم البته جدیم توش هست یعنی مخلوط
بورگین باشه.
---------------------------------------------------------------------------------
آلستور با صدایی هراسان گفت: آلبوس! آلبوس!
ولی نتوانست حرفش را ادامه دهد زیرا تصویر آلبوس از آینه محو شد و حرف زدن را برای آلستور بیهوده ساخت
ولی آلستور لحظه ای مکث نکرد. و رو به جن خانگی گفت: حالا مطمئن شدی؟ حالا به ما وسایلو میدی؟
مارتیوس لحظه ای تردید کرد ولی سپس گفت: البته
سپس دستش را درهوا تکان داد و پس از اینکه نور آبی رنگی ظاهر شد یک شئ کوچک ظاهر شد. جن خانگی آرام آن را به آلستور داد
بورگین گفت: خب مارتیوس ممنونیم. راستی اینجا میتونیم آپارات کنیم؟؟
مارتیوس لبخندی بر لب آورد و دستانش را به سوی اعضا گرفت. لحظه ای بعد همه آنها محکم با زمین برخورد کردند
اعضای گروه بلافاصله بلند شدند و به سوی خانه دویدند
- اکس پلیارموس
طلسم سرخ رنگی از کنار دست آلستور گذشت. بلافاصله اعضا عکس العمل نشان دادند و چوبدستی به دست برگشتند. کسی که پشت آنها ایستاده بود آرامنتیا بود ولی طلسمش متأسفانه به سوروس خورده بود و چوبدستی او را به جای دوری فرستاده بود. آرتور نیز با یک طلسم او را با طناب های ضد غیب بسته بود.
در همان زمان بود که بورگین به صورت ناگهانی فریاد زد:
تریسیوس پارذیو
مودی با عصبانیت به بورگین نگاه کرد و گفت: خاک بر سر تو که حتی بلد نیستی وردو درست بگی
بورگین:
- مودی الان وقت این کارها نیست
مودی با بورگین گلاویز شده بود و این صدای ریموس بود.
او ادامه داد: الان باید مأموریتو به پایان برسانیم.
سپس به سوی خانه شماره 12 دوید. بلافاصله چوبدستیش را در آورد و وردی را زمزمه کرد. در باز شد و اعضا داخل شدند. بلافاصله پس از اینکه آلستور به عنوان آخرین نفر وارد شد خانه لرزشی کرد و شروع به پایین رفتن کرد. اما آلستور بلافاصله پس از اینکه شئ را مخفی کرد در را باز کرد و به بیرون جهید. چوبدستیش را در آورد و مشغول دوئل شد.بورگین نیز دوید تا به کمک او برود ولی صدای ریموس مانع شد که میگفت: بورگین بیا بالا. باید به دامبلدور خبرو بگیم.
بورگین در را بست و وارد شد. خانه پایین رفت. آنها بلافاصله به سوی اتاق دامبلدور شتافتند.
استرجس در زد و همراه بقیه وارد شد
رونان ماجرا را برای دامبلدور تعریف کرد.
دامبلدور با لبخندی که همیشه بر لب داشت کف زنان به آنها نزدیک شد و گفت: ممنونم بچه ها ممنونم.
و سپس از پنجره اش بیرون را نگاه کرد. مانند گذشته خاکی صاف جلوی پنجره را گرفته بود.
اما ریموس بلافاصله این سکوت را شکست و گفت: دامبلدور ولدمورتو چی کار کنیم؟
دامبلدور گفت: شما بروید. من میایم. البته اگه احتیاجی به من پیدا کنید.
سپس بلند شد و در را برای آنان باز کرد وقتی اعضا بیرون رفتند با چهره خسته آلستور رو به رو شدند که فریاد میزد: موفق شدیم. عقب نشینی کردند. ما بردیم. همه چیو. چه در جنگ با لرد چه در انجام مأموریت.
دامبلدور لبخند زنان بیرون آمد و با خنده گفت: دیدید به من نیازی نداشتید
و ادامه داد: خب. اون وسیله چی بود؟
ریموس خنده کنان گفت: هیچی همون لامپی که دیروز سوخت
و دامبلدور چشمکی زد و گفت: بله. فکر نمیکردم به کاری بیاد ولی....
و در همان هنگام تانکس همراه با تغییر رنگ دادن موهایش حرف دامبلدور را تکمیل کرد: ولی به درد میخورد
و همه خنده کنان به سوی اتاق اصلی محفل رفتند تا این خبر را به همه اطلاع دهند
در همین زمان بود که لرزشی در خانه ایجاد شد و خانه بالا آمد.
آلستور با نگرانی به در نگریست. در نواخته شد و صدای هراسان پسری که دیگر از آن غرور در صدایش خبری نبود آمد.
دراکو مالفوی


** نفر بعدی باید طوری پستش را بزند که دراکو مالفوی از مرگخواران به محفلی ها پناه میبرد. توجه داشته باشید که مالفوی هرگز نباید به محفل ققنوس بپیوندد و فقط میخواهد برای مدتی در آنجا پناه داده شود در ضمن این نقشه لرد ولدمورت نیست و مالفوی واقعا به محفل ققنوس پناه آورده.**
*سرگروه اگر این پست را زیبا نمیداند مرا مطلع سازد*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/11/21 16:19:03
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/11/21 16:25:58
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/11/21 16:34:18
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
حوالی میدان گریمولد * 2 بعد از ظهر

پنج مرگ خوار در هیبت مشنگ ، در حالی که برای بار هزارم دست به جیبشان میزدند تا از بودن چوبشان مطئن شوند بالاخره به طرف خانه ای که به تازگی روئیت شده بود حرکت کردند...
آرامینتا که در حیبت زنی که یک مانتوی قرمز رنگ و یک کیف صورتی رنگ داشت و آن را به طرز ناشیانه ای از دسته نگه داشته بود به طرف یک مرد جوان که موهایش قهوه ای رنگ و بلند بود گفت : لرد ولدمورت ! بهتر بود که همراه با ما نمیومدین...
لرد ولدمورت در چهره ای متفاوت خطاب به آرامینتا گفت : نه ! ایندفعه خودم با دامبلدور رو به رو میشم... و در ظمن ، سوروس ، بلیز و مارکوس هم با ما هستن و با توجه به تعداد کمی که تو محفل هستن میتونیم پیروز در بیایم...
و دیگر تا وقتی به جلوی خانه نرسیدند با یکدیگر حرفی رد و بدل نکردند.

کمی آنطرف تر *

الستور که از دست جن خانگی پیر عصبانی شده بود برای دهمین بار حرفش رو تکرار کرد : دارم بهت میگم جن پیر که ، دامبلدور ما رو فرستاده تا فقط بگی باید با چه وسیله ای خانه ی ما رو که برای عموم آشکار شده غیبش کنیم ! همین !
و باز هم جن پیر جواب تکراری را به استر داد : از کجا بدونم دامبلدور شما رو فرستاده ؟ من واسه دامبلدورارزش زیادی قائل میشم و تنها در صورتی میتونم این اطلاعات رو بدم که دستور رو از شخص خودش بشنوم...
ملت:
ناگهان بوریگن فریادی زد و گفت : یافتم!
و به طرف کیف دستی کوچکی که از اول سفرشان همراهش داشت رفت و در آن را باز کرد...
یک آینه رو در آورد و به طرف جن پیر حرکت کرد...
استر در حالی که دهنش وا مانده بود گفت : آینه ؟ آینه جادوگری ؟
ریموس در حالی که انگار جرقه ای امید راهش را روشن میکند آهی از سر آسودگی کشید .
الستور رو به بورگین ببینم بورگین ، اون یکی آینه دسته دامبلدوره؟
بورگین فقط با سر علامت تصدیق را به الستور نشان داد و بعد با چوبش به آینه ضربه ای زد و ناگهان چهره ی خانه گریمولد برای آنها نمایان شد...
بورگین در حالی که آینه را به طرف دهنش نزدیک میکرد گفت : آلبوس ، آلبوس دامبلدور کار اضطراری دارم!
و از خوش شانسی محفلی ها بود که دقیقا آلبوس جلوی آینه ظاهر شد...
الستور آینه را از دست بورگین قاپید و خطاب به دامبلدور گفت : هی آلبوس ، ببینم ، ما نتوستیم این جن رو قانع کنیم ، بیا خودت باهاش حرف بزن...
و آینه رو به دست جن خانگی داد...
جن خانگی آنقدر آینه را نزدیک صورتش برد که دیگر حرف های دامبلدور به جز به خودش به هیچ کس دیگری نمیرسید...
کمی بعد با چهره ای آشفته آینه را دوباره به الستور داد .
الستور به آینه نگاه کرد و دامبلدور رو دید .
دامبلدور در اونطرف آینه گفت : الان اوضاع اینجا یکم بهم ریختس ... دوباره مشنگ ها برای اعتراض اومدن ، پنج نفر هستن و آرتور و تانکس رفتن که طلسمشون کنن و آروم بشن... و
ولی آلبوس نتوانست جمله اش را ادامه دهد چون با صدای باز شدن در حرفش قطع شد.
صدای تانکس به گوش رسید که میگفت : دامبلدور ! اون ها مشنگ نیستن ! و چوب جادو دارن...! احتمال میدیم مرگ خوار باشن...
ناگهان آهی از تعجب از محفلی های درون خانه تاریک بیرون آمد و دوباره صدای آلبوس را شنیدند که میگفت : آرتور کجاست ؟
نتانکس که موهایش را به رنگ قرمز در آورده بود گفت : فعلا داره دوئل میکنه ، من هم میرم بقیه رو خبر کنم...
و با سرعت از خانه بیرون رفت.
آلبوس دوباره به طرف آینه برگشت و خطاب به الستور گفت : هرچه زودتر اون وسیله ای رو که جنه بهتون میده رو بگیرین و خیلی سریع به اینجا آپارات کنین. جنگی در شرف وقوعه!

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
معذرت اگه طولانی شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1385/11/21 14:34:46