پس در پشت یکی از صندلی هایی که آنجا وجود داشت خود را پنهان کرد و منتظر شد تا پی یر بیرون بیاید!
اما وقتی پی یر بیرون آمد تنها بود و هیچ اثری از لودو در آن میان نبود...سارا ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد! چوب دستی را به کنار کمرش برگرداند و از پشت صندلی خیلی آرام بیرون آمد!
_هی ... پی یر صبر کن!
پی یر به سوی سارا برگشت... در چشمانش جرقه ایی درخشید! سارا بسیار خون سردانه :
_ناقلا کجا رفته بودی؟ راستی لودو کجاست...بچه ها نگران شدن برای همین من رو فرستادن دنبال تو و لودو! ببینم لودو هنوز اون توئه؟
پی یر که فکر می کرد سارا از اتفاقی که افتاده بود بی اطلاع ست گفت :
_آها... آره لودو گفت که من برم خودش می آد!
و سپس چوب دستی اش را در داخل چکمه اش فرو برد!
_باشه...پس بهتره ما بریم!
پی یر نیز لبخندی مصنوعی زد و موافقت کرد!
داخل قطار
قطار به راه افتاده بود! پی یر نیز داخل کوپه دیده نمی شد!
_پرفسور کار لودو ساخته شده!
دامبلدور متعجب به سمت آلیشیا برگشت و گفت :
_چی؟ چی گفتی؟ یعنی چی؟

_من چه می دونم...ایناهان...این سارا می گه!

سارا سری تکان داد و گفت :
_راس می گه پرفسور! پی یر از ما نیست!
دامبلدور یه ذره سرشو می خوارونه و یه ذره فکر می کنه!
_یعنی کار ما هم ساخته می شه؟

دنیس یکی می خوابونه تو شیکم اریک و میگه :
_مگه نمی بینی جناب دامبلدور دارن فکر می کنن! پس بهتره دهنتو ببندی!
_آهان...باشه!
دامبلدور بالاخره فکر کردنش تموم شد و به زبون اومد :
_خب ما صبر می کنیم تا به مقصد برسیم بعد سر یه فرصت مناسب همگی با هم میریزیم سرش!

فکر خوبی بود و باید به عمل می رسید!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






صورت :
بیرون.بیرون.شما حقتون همینه که پیاده برید مسافرت.به شماها قطار نیومده.





