جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] محفل به روایت فتح

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 فروردین 1386 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا چوب دستی اش را بیرون کشید! وقت چندانی برای خبر کردن محفلی ها نداشت! باید خود دست به کار می شد! به طور حتم اینقدر اریک محفلی ها را سرگرم کرده بود که آنها مخشان هم قد نمی داد که شاید او دچار دردسر شده باشد!
پس در پشت یکی از صندلی هایی که آنجا وجود داشت خود را پنهان کرد و منتظر شد تا پی یر بیرون بیاید!
اما وقتی پی یر بیرون آمد تنها بود و هیچ اثری از لودو در آن میان نبود...سارا ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد! چوب دستی را به کنار کمرش برگرداند و از پشت صندلی خیلی آرام بیرون آمد!
_هی ... پی یر صبر کن!
پی یر به سوی سارا برگشت... در چشمانش جرقه ایی درخشید! سارا بسیار خون سردانه :
_ناقلا کجا رفته بودی؟ راستی لودو کجاست...بچه ها نگران شدن برای همین من رو فرستادن دنبال تو و لودو! ببینم لودو هنوز اون توئه؟
پی یر که فکر می کرد سارا از اتفاقی که افتاده بود بی اطلاع ست گفت :
_آها... آره لودو گفت که من برم خودش می آد!
و سپس چوب دستی اش را در داخل چکمه اش فرو برد!
_باشه...پس بهتره ما بریم!
پی یر نیز لبخندی مصنوعی زد و موافقت کرد!

داخل قطار

قطار به راه افتاده بود! پی یر نیز داخل کوپه دیده نمی شد!
_پرفسور کار لودو ساخته شده!
دامبلدور متعجب به سمت آلیشیا برگشت و گفت :
_چی؟ چی گفتی؟ یعنی چی؟
_من چه می دونم...ایناهان...این سارا می گه!
سارا سری تکان داد و گفت :
_راس می گه پرفسور! پی یر از ما نیست!
دامبلدور یه ذره سرشو می خوارونه و یه ذره فکر می کنه!
_یعنی کار ما هم ساخته می شه؟
دنیس یکی می خوابونه تو شیکم اریک و میگه :
_مگه نمی بینی جناب دامبلدور دارن فکر می کنن! پس بهتره دهنتو ببندی!
_آهان...باشه!
دامبلدور بالاخره فکر کردنش تموم شد و به زبون اومد :
_خب ما صبر می کنیم تا به مقصد برسیم بعد سر یه فرصت مناسب همگی با هم میریزیم سرش!
فکر خوبی بود و باید به عمل می رسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 فروردین 1386 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا با چشمانی پر از اشک رو اریک کرد و گفت:
آخی... حیوونکی
اریک:سارا... من بدون تو ناقص و ناتموم بودم... بدون تو من نیمه هستم... ولی از وقتی که دیدمت دچار تغییر و تحول شدم!
سارا که شوکه شده بود گفت : حالاشم ناقصی!
و ناگهان لحنش تغییر کرد و ادامه داد.
_ به چه حقی با یک خانوم متشخص اینجوری حرف میزنی ای بی ناموس؟ها؟
اریک که دید هوا پسه خودشو جمع کرد به طرف آنیتا رفت و درخواست دو تا نوشیدنی گرم کرد
صدای چلق چلق کارد و قاشق تمامی فضای رستوران رو پر کرده بود و اریک بدبخت در این اواخر از هر جنسی قطع امید کرده بود ( مذکر و مونث بهش جواب رد داده بودن رفته بود سراغ چهارپایان!)
ناگهان بورگین از روی صندلی بلند شد و سرفه ای کوتاه کرد.سپس صدایش را صاف کرد و گفت: دوستان کسی از لودو خبر نداره؟
تمامی سر ها به علامت نفی تکان خوردند که استر گفت : رفته بود دستشویی دنبال سرش هم پی یر رفت.هرچند دوباره تو کوپه اومد پیشمون ولی دوباره رفتش!
سارا که از شنیدن این جملات نگران شده بود با خود اندیشه کرد: مگر چه روده ای داره که اینقدر طولش داده؟ نه حتماً یک کاسه ای زیر نیم کاسست... باید خودم دست به کار بشم.
سپس از جا بلند شد و به طرف در رفت و خطاب به دیگر محفلی ها گفت : دوستان عزیز.من دارم میرم قطار.هنوز حرکت نکرده و تا دو ساعت دیگه هم حرکت نمی کنه.خوب من میرم دستشویی رو بگردم اگه تا نیم ساعت دیگه پیدام نشد خودتون وارد عمل بشین.
ناگهان ملت : لا اله الی الله ( به یاد میدون جنگ )
سپس سارا از رستوران بیرون زد.
در دور دست های آسمان ستاره های توری شکل در ضربان بودند و یک ستاره دنباله دار سرخ آرام بر فراز آسمان گذشت و همچون جواهری از آتش درخشید.
سارا به طرف قطار خفته رفت تا بلکه بتواند لودوی بیچاره را پیدا کند و در بین راه با خود فکر هایی می کرد.
_از همون اول میدونستم این پی یر مشکوک میزنه... از اون طرف طرف دار ولدمورته و هی میگه خیلی قویه... حالا به حسابش می رسم.
در آهنی و قدیمی قطار بخار را باز کرد و داخل شد.
داخل قطار ظلماتی بود که با نوری که از نوک چوب سارا طراوش می کرد قطار دوباره تا حدودی روشن شد.
سپس سارا دوباره به حرکت افتاد و علامت WC رو دید که در طرف چپ قطار قرار داشت.
سارا به سمت چپ پیچید و گوشش را روی در دستشویی گذاشت.
_فریشششششششششششششششششششششششششششششششش(صدای سیفون )
سپس صدای دیگری به گوش سارا برخورد.
صدا مملو از خشم و انزجار بود.
_ اول تو و بعد دیگر دوستات محفلی عوضی... برای همشون نقشه دارم...
صدای دیگری که خسته و نا امید بود گفت : نه خواهش می کنم... نه ... نه...
ولی دستشویی تیره و تاریک با برق طلسمی که سارا فهمید مال پی یر بود روشن شد.
نفری هم که طلسم بهش برخورد کرده بود لودو بود.
سارا باید سریع عمل می کرد...جون تمامی اعضا در خطر بود...حالا پی یر لودو رو گروگان داشت و این اتفاق کار محفلی ها رو سخت تر کرده بود....
-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-
معذرت اگه طولانی و ارزشی شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1386/1/7 15:47:35
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 6 فروردین 1386 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ملت از قطار پیاده می شوند تا به بیرون بروند و اوضاع را بسنجند.ناگهان اریک به بیرون پرید و شروع به شعر خواندن کردن ولی ایندفعه صدایش بسیار متحول شده بود و بسیار زیبا می خواند و ملت را دیوانه کرده بود.همه شروع به رقصیدن کردند و اصلا در برابر صدای او تاب مقاومت نداشتند.
اریک با صدای بلندی می خواند:
_حالا...حالا...حالا...حالا
ملت هم جوگیر:
اریک در برابر خبر نگار ها:

فقط تنها کسانی که از قطار خارج نشده بودند آلبوس و پی بر بودند.ناگهان اریک شعرش را قطع کرد و با صدای همیشگیش گفت:
_من دیگه باید برم یه چیزی بخرم چون واقعا گرسنمه.
سارا نیز پشت سر اریک به حرکت در آمد و با اریک شروع به صحبت کرد و به سمت رستوران راه افتادند.وبولت نیز در پشت سر آنها با فایرنز حرکت کردند تا از غذا بی نصیب نمانند.اریک رو به کافه دار کرد و گفت:
_برای من و این خانم بسیار محترم دو تا پیتزا بیارین.
ناگهان سارا با نگاه متحیرانه ی رو به اریک کرد و گفت:
_شما از کی تا حالا این قدر با کلاس صحبت می کنید.
اریک با حالتی بزرگ منشانه گفت:
_از وقتی که با خانم محترمی مثل شما آشنا شدم.
ناگهان گارسون با ظرفی از غذا های مختلف و پیتزا و مخلفات آن ظاهر شد و غذا را برای آنها بر روی میز چید.اریک که بسیار با شعور و متحول شده بود گفت:
_خانم شما چیز دیگه ی میل ندارید.
سارا با حالتی مبتکرانه گفت:
_خیر.
اریک رو به گارسون کرد و گفت:
_از دوستان من هم پذیرایی کنید ولی من حساب می کنم اینها تماما میهمانان من هستند.
گارسون به سمت بقیه ملت محفلی رفت و غذا ها را برای آنان برد.اریک با سری رو به پایین شروع به صحبت کردن با سارا کرد و گفت:
_سارا می دونی چیه؟....من .....من واقعا متحول شدم و قول میدم مثل قبل نباشم.....نظرت در مورد من چیه سارا....در مورد صدام....خودم....زندگیم....آیا منم می تونم یه زندگی خوب داشته باشم.....؟
سارا با چشمانی پر از اشک رو اریک کرد و گفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 5 فروردین 1386 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای تلق و تولوق قطار اجازه نمی داد کسی راحت بخوابد! اما در آن بین به نظر می رسید که دامبلدور توانسته بود یه چرتایی بزنه!
_چه خواب سنگینی هم داره! دنیا رو سیل ببره آقا رو خواب می بره! پاشو...پاشو ببینم!
لارتن همانطور با آرنج به پهلوی دامبلدور می کوبید تا او را بیدار کند!
_ ها؟ چی شده؟ دزد اومده؟
ملت محفلی : نچ!
_پس چرا منو از خواب بیدار کردید؟
جوزف با بد عنقی می گه :
_ما نمی تونیم بخوابیم! پس تو هم نباید بخوابی...
دامبلدور با شنیدن این حرف :
_من رئیس محفلم...محفل ماله منه بعد شما ها به من دستور می دید؟ همتونو بدم دست ولدی تا ناقصتون کنه؟
سارا در حالی که دست به دهان گرفته:
_ولدی ناقص کنه؟ اون تا طرف رو نکشه خیالش راحت نمی شه!
دامبل یه نگاهی میندازه به سارا یعنی " حالا هر چی " و بعد دوباره می خوابه! پی یر که به نظر می رسید با شنیدن نام ولدی یکم گوشاشو تیز کرده گفت :
_منم موافقم!
آلیشیا خیلی شاکی :
_ تو با چی موافقی نخود؟؟؟
پی یر به این صورت :
_با اینکه ولدی بزرگترین جادوگره و تا کسی رو نکشه دل کوچیکش آروم نمی گیره!
ویولت یه نگاه خفن به پی یر می کنه و میگه :
_موش بخوره تو و اون ولدی رو! ببینم پی یر تو چت شده؟ تازگی ها نسبت به ولدی ارادت خاصی پیدا کردی!
پی یر که دید داره خراب می کنه سعی کرد موضوع رو به یه طرف دیگه بکشونه!
_بچه ها قطار وایستاد...رسیدیم!
ملت محفلی :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 3 فروردین 1386 08:02
نمایش جزئیات
آفلاین
همونطوری که دامبل روی صندلی شکسته نشسته بود و سارا هم به دلیل خفنی بیش از حد داشت همون ناچیکیو(یا یه همچین چیزایی! )رو میچرخوند و اریک هم مشغول کرم ریختن بود ویولت هم یه گوشه نشسته بود و داشت با یه سری چیزی میز ور میرفت.سارا که دید ویولت خیلی مظلومانه( چه میشه کرد!)نشسته یه گوشه رفت پیشش ببینه چیکار داره میکنه.
_:وای(این وای مخفف اسم منه.اون وای از حروف انگلیسیه و یه وای دیگه هم مال اونیه که سورپریز میشه!)چیکار داری میکنی؟
ویولت هم لبخند مظلومانه ای میزنه:من؟دارم یه گوش گیر اختراع میکنم که از دیوار صوتی قویتر باشه تا صدای اریک رو خفه کنه!!
سارا جو زده میشه:وای!(این وای مال همونیه که سوپریز میشه!)
بعد صدای کف و هورا و الخ از بیرون میاد و یه سری ملت میریزن بیرون.اونجا میبینن که دنیس نشسته روی فایرنز و فایرنز هم یه سره داره جفتک میندازه و دنیس هم داره میخنده و داد میزنه:هولی!و تیریپ کابویی میاد و لارتن و جوزف هم با سوت و دست و غیره دارن همراهی میکنند و فایرنز تا سارا رو میبینه التماس کنان میگه:
_:بهشون بگو برن پایین.من مامانمو میخوام!!!
مامور قطار از راه میرسه و جیغ و داد میکنه که:حمل چهارپایان در قطار مسافر بری ممنوعه.
دنیس سر تا پای ماموره رو برانداز میکنه:پس خودت چی؟تو که کم از چهار پا نداری!!
سارا که احساس میکرد در شرف انفجار با یه پس گردنی همه محفلی ها رو از پنجره قطار پرت میکنه بیرون: بیرون.بیرون.شما حقتون همینه که پیاده برید مسافرت.به شماها قطار نیومده.
اریک:حالا که داریم پیاده میریم نظرتون چیه که یه دهن براتون بخونم؟
ویولت سریع گوش گیر اختراعیش رو روی گوشش میذاره و ملت محفلی به این شکل در میان:
............................................................................
اینم از اولین پست من.ولی قول میدم بیشتر پست بزنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/1/3 8:05:28
But Life has a happy end. :)
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1386 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
همه سوار قطار شدند و پی بر هم همراه آنها سوار قطار شد.دامبلدور که بسیار تعجب کرده بود در کوپه را بست و سر جای خود نشست.
ملت:
آلبوس:
ناگهان آلبوس نگاهی به اطراف کرد و گفت:
_فقط اریک نیومده نه؟
ملت با سر حرف او را تایید کردند.آلبوس نفسی از ته دل کشید گفت:
_خدا رو شکر که نیاوردیمش و گرنه الان شروع می کرد به خوندن خدا رو شکر......عیدمون هم خراب می کرد....ولی طفلی گناه داشت تو عمرش سفر نرفته بود و بیچاره بی سرپرست هم بود...
ناگهان بعد از حرف های دامبلدور همه ملت به زیر گریه زدند و دامبلدور از تعجب خشک شده بود.ناگهان قطار با صدای بوق بلندی شروع به حرکت کرد.هنوز ده دقیقه ی از حرکت قطار نگذشته بود که چمدان از بالا بر سر مبارک آلبوس فرود آمد و او را بیهوش کرد.ملت محفلی که بسیار فضولیشان گل کرده بود خواستند به چمدان دست بزنند که ساراجلوی آنها را گرفت و گفت:
_من خودم باید در این چمدون رو باز کنم.
ملت:
سارا با حالتی شجاعانه در چمدان را باز کرد و ناگهان اریک از چمدان بیرون پرید.
ملت:
اریک:
ناگهان لودو با حالتی که حاکی از ناراحتی وی بود گفت:
_من میرم توالت.
ناگهان پی بر هم بلند شد و پشت سر او بیرون رفت.بعد از گذشت زمانی حدودا بیست دقیقه دامبلدور از روی زمین بلند شد و لودو نیامده بود.دامبل تا چشمش را باز کرد و اریک را دید از ترس در حال دیوانه شدن بود.دامبل با صدای آهسته ی گفت:
_بابا جان تو چطوری اومدی...هان؟
اریک با حالتی پسرانه گفت:
_بابایی من توی چمدونت قایم شدم...
سارا بعد از شنیدن حرف اریک:
اریک که اصلا نمی ترسید:(نماد ضد زن ذلیلی)
ولی چون سارا دختر بود اریک به هیچ وجه بر روی او دست بلند نکرد و در کنار دامبل به سنگینی نشست و باعث شد صندلی از سنگینی وی بشکند.
_________________________________________________________________
عید بر همگی شما مبارک باد و امیدوارم که داستان رو خوب ادامه داده باشم.

من آرامینتا ها رو تبدیل به سارا کردم! چون ما آرامینتایی توی محفل نداریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/1/1 12:53:58
جوما�
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1386 09:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مأموریت شماره 2 : تعطیلات در عید...

دامبلدور خوشحال و سر حال وارد خانه شد! در حالی که مشخص بود دارد در دل خود بشکن می زند قیافه اش آرام به نظر می رسید! اعضای محفل که قبلا در خانه دور هم جمع شده بودند تا برای تعطیلاتی که در پیش داشتند برنامه ایی ترتیب دهند با دیدن دامبلدور ساکت شدند!
دامبلدور آرام بروی یکی از صندلی ها نشست و گفت :
_خب برنامه ریزیتون به کجا رسید؟
سارا یه نگاهی به دور و اطراف کرد و گفت :
_خب...خب...ما هنوز تصمیمی نگرفتیم!
آلیشیا ناگهان به میان سخن سارا پرید و گفت :
_چی چی رو تصمیمی نگرفتیم!
و سپس رو به دامبلدور کرد و گفت :
_ما می خواییم عید بمونیم همین جا و فیلم سینمایی ببینیم!
ملت محفلی :

آلیشیا با دیدن آن ها دیگر چیزی نگفت و به سراغ تلوزیون رفت تا برای بار هشتادم آنانس فیلم های سینمایی را برانداز کند! مثلا قهر کرده بود!
دامبلدور نفس بلندی کشید و گفت :
_خب که اینطور...ولی من براتون برنامه ایی دارم!
ملت محفلی : بگو...بگو!
_من سه تا کوپه درجه یک قطار بلیط گرفتم دور همی بریم صفا!
ملت محفلی :
_هـــــــــــــــــــــورا!
و پس از چند ثانیه محفلی بود که از سر و کوله هم بالا می رفتند تا هر یک زود تر به اتاق خود برای جمع وسایل برسند!

یک ساعت بعد!

همه صف کشیده آماده رفتن بودند! ناگهان دامبلدور هم از دور با یه بلوز گل منگلی و یه شلوارک ویژه جهان گردا از دور پدیدار شد!
ملت محفلی :
دامبلدور :
_خب بریم دیگه!

ایستگاه قطار :

_کوپه شماره 21 و 22 و 23! حالا بپرید بالا!
آن ها رفتند سوار شوند که ناگهان :
_صبر کنید...صبر کنید بزارید منم بیام...منو جا گذاشتید!
از دور پی یر نمایان شد که به سرعت به سوی آنان می دوید! دامبلدور یه نگاه مشکوکی به وی انداخت و گفت :
_ببینم مگه اینم عضو محفله! :yeyebrow
و کسی جوابی نداد... حتما عضو محفل بوده دیگه!
_____________________________________________

خب نفر بعدی از اعضای گروه باید در راه رو توضیح بده...دیگه به قسمت ایستگاه قطار نپردازه! برای اطلاعات بیش تر به پستی که در " جلسات محفل " توسط " استرجس پادمور " زده شده مراجعه کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 بهمن 1385 13:00
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام دوست

پایان ماموریت ها!!!

دوستانی که از این لحظه بعد در این تاپیک پست بزنن پستشون جزو ماموریت حساب نشده و امتیاز مخصوص ماموریت را به همراه نخواهد داشت !!!

جهت کسب اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید !!!(سر گروه ها حتما مراجعه کنن)

ارادتمند
استرجس پادمور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1385 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین پست مأموریت
-----------------------------------------------------------------------------------
دامبلدور چوبدستیش را در آورد و رو به آلستور کرد و گفت: این خونه که باز پیداست.
آلستور گفته: نمیدونم چرا!!!
آلستور به سوی مکانی رفت که اون لامپ درونش مخفی شده بود. لامپ انقدر داغ شده بود داشت می ترکید که آلستور بلافاصله آن را نجات داد و مانند مامانی که بچه ی نق نقوشو نوازش میکنه نوازشش کرد: :mama:
در همان زمان خانه لرزشی کرد و پایین رفت. دراکو که خیالش راحت شده بود گفت: ممنونم
ولی ناگهان هراسان گفت: اونها برمیگردن. اونها منو میخوان. کسی که به مرگخواران خیانت کنه مرگ حقشه.
دامبلدور چشمکی زد و با همان لحن آرامش بخشش گفت: نگران نباش دراکو محفل به تو کمک خواهد کرد.
دراکو دستی را که بر روی آن علامت شوم داغ زده شده بود جلو آورد. به علامت نگریست. علامتی که زمانی به آن عشق می ورزیده اکنون به علامتی تبدیل شده بود که سعی میکرد از آن رهایی یابد. ناگهان خانه لرزید و بالا آمد. دامبلدور هراسان برخاست. دیگر چه کسی پشت در بود.
ولدی با همون میکروفون مشنگی گفت: رمز اینجا رو پیدا کردم دامبل. بهتره دراکو رو تسلیم کنی وگرنه محفل رو به گور خواهم فرستاد.
دامبلدور چوبدستی را که در دستش عرق کرده بود بالا برد و فریاد زد: تا آخرین نفس برای دراکو مالفوی با تو خواهم جنگید.
محفلی ها نیز در تأیید حرف او این حرف را تکرار کردند و به سوی در راه افتادند. آلبوس در را محکم باز کرد.
ملت محفلی: خنگول! میزنی در رو میشکنی خب.
آلبوس:
در همان هنگام آرامنتیا فریاد زد: اکسپلیارموس
-نویدارموس
این صدای بورگین بود پس بورگین رقیبش را انتخاب کرده بود. بقیه هم به دنبال رقیب رفتند.
آلبوس مانند همیشه با ولدمورت میجنگید. دراکو به آرامی از پشت پنجره نظاره گر این صحنه بود.آرام آرام اشک میریخت. مودی با لوسیوس میجنگید و ریموس با سوروس
دارن نیز یکی دیگر از مرگخواران را انتخاب کرده بود
در همان هنگام ولدی و دامبل مشغول جنگی سخت بودند که ناگهان همه اعضای محفل یک طلسم جدید کشف کردند:
براونیوس
نمیدونستن چطور ولی ییهو همه با هم این ورد را فریاد زدند. و در نتیجه لرد و بقیه را کله پا کردند!!!
برگشتند دراکو را دیدند که داشت از پنجره به آنها نگاه میکرد. چوبدستی در دستش بود. معلوم بود از کاری که کرده خوشحال است. وقتی لرد و بقیه غیب شدند آلبوس وارد خانه شد و به سوی دراکو رفت و گفت: این چه طلسمی بود؟
دراکو پاسخ داد: طلسم ضد علامت شوم که فقط مرگخواران از آن با خبرند آنها میتوانند با این طلسم رمز کلبه ولدی رو بشکنند و وارد بشن. منم با یک ورد سیاه ییباره مغز شما رو ویرایش کردم و این رو در دهانتان گذاشتم همونطور که دیدید اونها شکست خوردند.
آلبوس و بقیه اعضای محفل برای دراکو: :bigkiss:
دراکو:
در همان هنگام دست چپ دراکو برقی زد. دراکو آستینش را بالا زد. از علامت شوم خبری نبود
دامبلدور که از صورتش مشخص بود که قضیه را میداند در گوش دراکو گفت: عشق اون علامتو نابود کرد
سپس با صدای بلند همه رو به یک ناهار مهمون کرد
-------------------------------------------------------------------------------
بد شد؟ خوب شد؟ چی شد؟
* اعضای عزیز توجه کنند به علت بلاک شدن سرگروهمان آلستور مودی، استرجس پادمور وظیفه سرگروه رو قبول کردند و به جای آلستور ایشان گزارش خود را در روز مربوطه تحویل خواهند داد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/11/22 17:38:27
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1385 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
الستور بلافاصله به طرف در هجوم برد و با صداي جير بلندي آن را باز كرد.دامبل در حالي مشغول تميز كردن ريشش بود گفت:
استر چند بار بهت گفتم در اين جا رو يه روغني بزن.
استر:
دامبل آهي كشيد و گفت:ناظر هم فقط ناظراي قديم.
الستور چشم سحرآميزش را كه ديوانه وار در حدقه ميچرخيد را روي صورت دراكو كه از شدت وحشت و هراس بنفش مايل يه قرمز شده بود ثابت نگه داشت و با صداي خشني گفت:
چي شده دراكو؟
دراكو خيلي سعي كرد حرفي بزند ولي فقط با خر خري صداي ناهنجاري را درآورد.و روي زمين ولو شد و غش كرد.

چندين دقيقه بعد
-شترق
دراكو كه بر روي تشكي دراز كشيده بود همچنان هذيان مي گفت:ها چيه چي شده.آمريكا حمله كرده؟
و دوباره ولو ميشه و ميغشه.

چندين لحظه بعد تر

-شترق
دراكو كه اين بار حالش كمي بهتر شده بود دوباره بهوش اومد و گفت:
چيه چرا مي زني و رو به ريموس مي كنه و در حالي كه لحنش آرام و مهربان شده بود گفت:
خوبي دختركم.بيا واست چيپس چي توز خريدم.
همينكه ريموس خواست بپره روي دراكو و اونو شپلخ كنه دامبل با دستش اونو نگه مي داره.ريموس كه صورتش از خجالت و عصبانيت سرخ شد بود گفت:
دامبل ولم كن .من مي خوام بزنمش.
دامبلدور كه لحنش صدايش مثل هميشه آْرام بود گفت:
فراموش نكن اگه اون نبود هممون مرده بوديم.

چندين لحظه بعد تر تر

دراكو كه حاش تقريبا جا اومده بود و داشت سوپ مي خورد رو به دامبل كرد و گفت:
اونا فهميدن كه به شما كمك كردم.حالا مي خوان منو بكشن.آرامينتا خواست منو بكشه.منم باهاش جنگيدم.و به اين جا آپارات كردم.
دامبلدور كه دهانش كوچكش را تا بناگوش باز كرده بود با حالت عشقولانه اي دراكو رو بغل مي كنه.
دامبل:آفرين پسر.
دراكو::bigkiss:

ناگهان صداي جيغ بلندي از بيرون به گوش رسيد.بورگين بلافاصله بلند و به بيرون نگاهي انداخت.در حالي كه صورتش سفيد شده بود گفت:
ده مرگخوار بيرون وايسادن.
ولدي در حالي كه يك بلند گوي مشنگي را در دست گرفته بود گفت:
دامبل دراكو رو تسليم كن.اون تحت اختيار تو نيست.اون يك مرگخواره.
.............................................................
بروبچ اگه خواستين تو پست بعدي داستانو تموم كنين.اگه بد شده ببخشين چون من طنزنويسيم زياد خوب نيست و اغلب جدي مي پستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �