بعدش هم دو تاشون بصورت کلی خندیدن و به طرف مغزه جوزف راه افتادن. البته قرار شد این دفعه ویولت دیگه انقدر خشن نباشه!
---------------------------------------------------
در باز می شه و ویولت داخل و پشت سر اون لارتن وارد میشه
ملت ولدی ( منظور ولدی ناکچل و دارو دسته اشه):
ملت جوزف:
ویولت : ببین ولدی بیا باهم کنار بیایم تو دیگه خط و نشون نکش ما هم دیگه کاری به کارت نداریم.
فهمییییییدی
ولدی: من مامانم رو میخوام
بلا که این صحنه رو میبینه ولدی ناکچل رو میگیره تو بغلش و بهش میگه: مامان برات بمیره چی میخوای گلم :mama:
ولدی: این دختره منو اذیت مکنه. من ازش میترسم
بلا: پسر قشنگم مامانم ازش میترسه
ولدی که به خودش میاد یه نگاه چبی به بلاتریکس میکنه
بلا:
بعد رو به ویولت: ببین دختره احمق هرچی بهت رو دادم پرو شدی برو بگو بزرگترت بیاد فهمیدی و در اخر هم یه نعره اینطوری میزنه یاهوووووووووووووووووووووووی
ویولت:
ملت جوزف:
ولدی: من میرم و دوباره میام یه خورده خوابم

میاد میرم بخوابم و بعدشم میاد روزگار همتون رو black میکنم
ولدی ناکچل و دارو دسته اش از مغازه بیرون میرن و جوزف و دارودسته اش به این شکل
به هم نگاه میکنن
بعد از یه دقیقه ویولت رو به بقیه میکنه و میگه من یکی رو میشناسم که اون خیلی باجذبه هستش باید به اسر بگم اونم بیاره به این ماموریت
:phone: الو استر من به اون نیاز دارم ممکنه برام با پست جغدی بفرستیش
تا گوشی قطع میشه یه چیزی به پنجره برخورد میکنه پنجره رو باز میکنند هدویگ جغد محفل یه بسته رو میندازه تو اتاق و میره
لارتن سریع میدوه و بسته رو باز میکنه
دخترای حاضر:
ویولت:
جوزف: آقا کی باشن
شخص فعلاً ناشناس: خب من ویکتور هستم ویکتورکرام ( با صدای آلن دولن بخونید)
ملت: واوووووووووووو
ویکتور: خب ویولت منو نیاز داشتی. استر زنگ زد و گفت هدویگ میاد میبرت به این آدرس دیگه چیزی نگفت قضیه چیه؟