جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  108 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  217 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386 12:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بعدش هم دو تاشون بصورت کلی خندیدن و به طرف مغزه جوزف راه افتادن. البته قرار شد این دفعه ویولت دیگه انقدر خشن نباشه!
---------------------------------------------------
در باز می شه و ویولت داخل و پشت سر اون لارتن وارد میشه
ملت ولدی ( منظور ولدی ناکچل و دارو دسته اشه):
ملت جوزف:
ویولت : ببین ولدی بیا باهم کنار بیایم تو دیگه خط و نشون نکش ما هم دیگه کاری به کارت نداریم.
فهمییییییدی
ولدی: من مامانم رو میخوام
بلا که این صحنه رو میبینه ولدی ناکچل رو میگیره تو بغلش و بهش میگه: مامان برات بمیره چی میخوای گلم :mama:
ولدی: این دختره منو اذیت مکنه. من ازش میترسم
بلا: پسر قشنگم مامانم ازش میترسه
ولدی که به خودش میاد یه نگاه چبی به بلاتریکس میکنه
بلا:
بعد رو به ویولت: ببین دختره احمق هرچی بهت رو دادم پرو شدی برو بگو بزرگترت بیاد فهمیدی و در اخر هم یه نعره اینطوری میزنه یاهوووووووووووووووووووووووی
ویولت:
ملت جوزف:
ولدی: من میرم و دوباره میام یه خورده خوابم میاد میرم بخوابم و بعدشم میاد روزگار همتون رو black میکنم
ولدی ناکچل و دارو دسته اش از مغازه بیرون میرن و جوزف و دارودسته اش به این شکل
به هم نگاه میکنن
بعد از یه دقیقه ویولت رو به بقیه میکنه و میگه من یکی رو میشناسم که اون خیلی باجذبه هستش باید به اسر بگم اونم بیاره به این ماموریت
:phone: الو استر من به اون نیاز دارم ممکنه برام با پست جغدی بفرستیش
تا گوشی قطع میشه یه چیزی به پنجره برخورد میکنه پنجره رو باز میکنند هدویگ جغد محفل یه بسته رو میندازه تو اتاق و میره
لارتن سریع میدوه و بسته رو باز میکنه
دخترای حاضر:
ویولت:
جوزف: آقا کی باشن
شخص فعلاً ناشناس: خب من ویکتور هستم ویکتورکرام ( با صدای آلن دولن بخونید)
ملت: واوووووووووووو
ویکتور: خب ویولت منو نیاز داشتی. استر زنگ زد و گفت هدویگ میاد میبرت به این آدرس دیگه چیزی نگفت قضیه چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1386/1/20 14:14:57
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1386/1/20 14:23:46
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386 02:40
نمایش جزئیات
آفلاین
در این لحظه در گیری دیگه شروع شد! ولدی یکی دو تا آواداکداورا فرستاد طرف محفلی ها که یهو لارتن پرید وسط و گفت:
- آقا قبول نیست. من اینجوری بازی نمی کنم! مگه مامانت بهت یاد نداده از این طلسما نزنی! ها!
ملت حاظر:
- ....سکوت....یهو....!
لارتن هم بصورت به جوزف می گه:
- اینا چرا می خندن! اینا اصلا بازی بلد نیستن! اصلا بیا خودمون گرگم به هوا بازی کنیم!
جوزف:
- ای ریش مرلین! نجاتم بده! آخه تو چرا تو این تاپیک اینجوری هستی؟
لارتن:
- تاپیک دیگه چیه؟
در این لحظه لارتن می بینه تما افراد موجود در صحنهچه محفلی چه مرگخوار، انواع طلسم های رنگارنگ رو به طرفش می زنن!
(گفتم رنگارنگ یا بیسکویت های دوران دبستان افتادم)
لارتن هم با یک حرکت کاملا ماتریکسی! همه رو جاخالی می ده!
ملت:
لارتن:
- نامردا چند نفر به یه نفر! اصلا من می رم اون خانوم با شخصیته رو صدا کنم!
سینی:
- مگه خانوم با شخصیته من نیستم!؟
لارتن:
- نه خیر! تو اسمارتیز منو خوردی! الان می رم ویولت رو صدا می کنم حال همتون رو جا بیاره!
ولدی و دار و دستش:
-
اما لارتن بدون توجه می ره بیرون. اون ور خیابون ویولت وایساده داره یه شیشه نوشیدنی کره ای رو یه نفس می خوره! لارتن می گه:
- سلام ویولت. نقشمون خوب گرفته! هرچی اینا بیشتر دعوا کنن کار و کاسبی مغازه ما سکه می شه! راستی چرا انقدر خشن رفتار کردی اگه ولدی اینا برای همیشه در می رفتن که نقشمون نقش بر آب بود!
ویولت:
- نگران نباش! باید طبیعی جلوه می کرد. باید سعی کنیم هر جور شده این دعواها تموم نشه. ولی تو هم خوب ادای خل ها رو در میاریا!
بعدش هم دو تاشون بصورت کلی خندیدن و به طرف مغزه جوزف راه افتادن. البته قرار شد این دفعه ویولت دیگه انقدر خشن نباشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/1/20 2:42:52
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: جمعه 10 فروردین 1386 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
چه غلطا!!! بیشین بینیم باو ( جوگیرز شدی ویولت جان !!)
دو روز نبودیم ماهااا!

--------------------------
جوزف به این حالت عقبکی میره و ولدی غیر کچل(!)به این حالت جلویکی میاد...
ملت مرگخوار و در راس انها بلا با یک دسته گل وارد می شوند..

بلا: پس کو اون خانووووم با شخصیت...

ولدی آنتی کچل!!: ببند بلا...

بلا: اما قربان من بهش قول دادم برم گل بخرم...

ولدی: ببند...

بلا: اما....

در همین هنگام ولدی یگ نگاه چپ به بلا می کند و بلا حساب کار دستش می آید .بعد رو به جوزی می کند و می گوید:

-هووی جوزی حالا واسه من مامور اجیر کنی؟ بزنم پهن شی؟من که یه فوتت کن رو دیوار می پاچی که! آخه جوجه...

در همین زمان لارتن برای اولین و آخرین بار ! مخش رو به کار می اندازه!( دانشمندان از این واقعه به عنوان نادر ترین حادثه قرن اخیر یاد می کنند!!) و پشت سینیسترا پنهان می شود و صدایش رو به حالت داش مشتی ویولت در می آوردو می گوید:

- ببین ولدی جون.. نشدا ...اومدی نسازی ! ما بهت چی امر کردیم دادا.. قرارمون چی شد ها!! ببین خوش ندارم یه جمله دو بار بگم... (..) .. اهم .. اهم شیر فهم شد..نبینم دوباره این ورا بپلکی.. اگرنه از هستی ساقطت می کنم.. آره دادا..

وادی:

بلا بعد از کلی ذوق و این صحبتها!رو به ولدی می کند می گوید:
- دیدین قربان... اون منتظر دسته گلش می مونه...بذارین من دسته گلش رو بهش بدم...

در همین زمان لارتن که می بیند اوضاع بیخ پیدا می کند از پشت سینیسترا به این حالت به دوربین لبخند می زند.

ولدی:
بلا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: جمعه 10 فروردین 1386 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت عقب عقب میره:به من چه؟به من چه؟مگه من گفتم از اینا بخوری؟مگه من گفتم تو کچل باشی؟مگه من گفتم تو مو نداشته باشی؟چرا کچلی؟چرا کچلی؟کچل!کچل!کچل بی خاصیت!!
بعد یهو جو گیر میشه ولدی رو با اردنگی پرت میکنه بیرون و بعد داد میزنه:
_:شعور نداره نمیفهمه باید مو داشته باشه!!
بعد میبینه ملت دارن به این حالت نگاش میکنن میگه:چیه خب؟مگه چمه؟
مرگخوار ها به این حالت از در خارج میشن.
ویولت یهو میبیندشون:کجا دارید میرید؟
بلا به حالت دو نقطه دی درمیاد:کی؟ما؟آها!ما داریم میریم...داریم میریم براتون دسته گل بخریم بیاریم...
بعدشم با سرعت نور میدوئن میرن پیش ارباب جونشون.ویولت برمیگرده و میبینه بقیه هنوز تو کفن.بی خیال میشه میره سراغ جوزف میزنه رو شونه اش.
_:بین داداش!ائه از این به بعد این جیغیل واست دردسر درست کردن،داشت رو صدا کن عرض سه سوت ریدیفش میکنه!زت زیاد.
ویولت به حالت این داش مشدیا میره بیرون و ملت همینطوری اندر کف بودند و تلافی چند ماه حموم نرفتن رو در آوردن.
لارتن اولین نفری بود که دوش گرفت از کف اومد بیرون:این خانومه کی بود؟
جوزف:هیشکی.
لارتن:ولی نمیشه.اون حتما یکی بود.
جوزف:نه نبود.
لارتن:بود.
چوزف:نبو...
در این هنگام ولدی که مطمئن شدع ویولت رفته شترخ در رو وا میکنه:بیا اینجا بینم!حالا دیگه ضعیفه ها( )رو میفرستی جلو؟کاری کنم که از جوزف بودنت پشیمون شی...
جوزف به این حالت عقبکی میره و ولدی غیر کچل(!)به این حالت جلویکی میاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: پنجشنبه 9 فروردین 1386 01:56
نمایش جزئیات
آفلاین
جوزف کماکان در حال خوردن انگشتاشه ... آخ ... آها این جا انگشترشو گاز می زنه! با این حال ولدی هنوز به همون حالت خفنز داره به طرف جوزف میره که یه دفعه ...
لارتن: "اون بود! اون ترقه زد!" و با دست به سینی اشاره می کنه. بعد اضافه می کنه: "تازه اسمارتیز نارنجیه رو هم خورد!"
ولدی فرمونو می چرخونه و چون فرمون هیدرولیکه، مستقیم رو به سینی می ایسته.
سینی: "نه ... نه ... من نبودم! ویولت بود. شما که خودت لپیومانی ببین راست میگم!"
ولدی که می فهمه سینی داره راست میگه، می چرخه طرف ویولت و میگه: "واسه من ترقه می ترکونی؟ می خوای با همین سینی بزنم تو مخت که بترکی؟!"
ویولت: "نـ...نـ...نـه! اون که تـ...تـرقه نبود. یه اختراع کوکوچوچولولو بود"
ولدی: "اختراع؟"
ویولت: "آ...آره. من خـ...یـ...لـ...ـی چیزا اختراع کـ...کـردم. باور کنید راس میگم."
ولدی: "مثلا چه چیزا؟ وای به حالت سر کارم گذاشته باشی!"
ویولت که کمی خیالش راحت شده، از توی جیبش یه بطری بیرون میاره و میگه: "مثلا این. این یه معجون جدید و عالی برای کاشت موی فوریه. دو سال هم گارانتی تعویض بدون سوال و پنج سال خدمات پس از فروش داره! کارش هم تضمینیه!"
ولدی شیشه رو از دست ویولت میگیره و یه نگاه بهش می کنه. روی بطری با حروف درشت نوشته شده:
مو در میاری ظرف خوندن یه دونه اتل متل ... اینو ساختیم اختصاصی برای ولدی کچل ->
ولدی در بطری رو باز می کنه و مایحتوی رو خالی می کنه روی سرش.
بوووووووووووووووووووووووووووم!
صدای انفجار همان و نور خیره کننده همان و ظهور ولدی با موهایی مشابه هگرید همان و نثار کردن یک به موهای ولدی توسط لارتن همان!
ولدی به طور همان زمان، به این حالت به ویولت و لارتن نگاه می کنه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: چهارشنبه 8 فروردین 1386 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
همه جا رو دود میگیره و سینیسترا اون وسط سرفه کنان میاد بیرون:اون چه کوفتی بود بودلر؟
ویولت ماسک ضد سم رو میزنه به صورتش و لبخند ملیحانه ای میزنه:به نظرم بهتره که شما الان نفری یه ماسک بزنید به صورتتون!
سینی:چرا؟
_:اهم!این روی مغز آدما تاثیر معکوس داره!یعنی آدمای باهوش رو خنگ و خنگارو باهوش میکنه!
سینی و جوزف همین که این رو میشنون بدو بدو لارتن رو میارن و یه سره میزنن تو سرش:نفس بکش!نفس بکش!
بعد جوزف واسه خودشون دوتا ماسک ظاهر میکنه و بر میگرده به داد پی یر برسه ک میبینه به این حالت داره این ور و اون ور میره و به نشانه تاسف سرش رو تکون میده!
ویولت سریع ماسکش رو در میاره:به!چه زود از بین رفت!
سینیسترا با احتیاط میپرسه:لارتن خوبی؟
لارتن با لحن مودبانه ای به سینی میگه:چرا باید بد باشم؟
بعد ویولت رو میبینه و نیشش باز میشه:ای وو!چه خانم باشخصیتی...
سینی و جوزف:
ویولت لجش میگیره و قبل از اینکه سینی جوش بیاره با سنگ میکوبه تو کله لارتن و اون رو بیهوش میکنه!!
سینی به طرز خطرناکی به ویولت نزدیک میشه:تو باز اختراع کردی؟من میخوام تو رو بکشم!
ویولت عقب عقب میره:نه آخه من...
در کافه یهو باز میشه و ویولت با دیوار یکی میگردد برای شناخت ویولت باید ازشون بخوایم یه اختراع بکنن اختراع هرکدوم درست کار کرد اون دیواره!!
ولدی به حالتی خفن وارد میشه:واسه من ترقه منفجر میکنی بچه؟
جوزف:
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 5 فروردین 1386 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سینی: الو.استر جون.اون دستیار من رو بفرست بیاد.همون که آی کیو دوهزاره.آره.مخترعه.ای بابا.ویولت بودلر رو میگم.خبر نداری ما اینجا با یه مشت نابغه طرفیم...
گوشی رو میذاره و به لارتن میگه:الان یکی میاد که باعث میشه به شدت احساس نبوغ کنی!!

هنوز صحبت سینی تموم نشده که دو چشم و یک دهان که تا بناگوش باز است به این حالت از پشت پنجره نمایان می شود.شخص مذکور کسی نیست به جز ویولت بودلر معروف به بودلر خفنز ! هنوز حرف نویسنده به پایان نرسیده بود که قیافه ی سارا به این حالت ظاهر می شود.
( نویسنده :اهم...اهم... اصلاح می شود.)
خب کجا بودیم؟!
شخص مذکور کسی نیست به جز ویولت بودلر معروف به... معروف به...خب حالا که فکر می کنم اصلا" معروف نبود.
( ملت:)
ویولت با یک حرکت انتحاری - چرخشی از پنجره به درون اتاق می پرد ودر حالی که در دستش یک شی عجیب و غریب به چشم می خورد ، نگاهی به جمع می اندازد.
ویولت در حالی که سعی می کند شی مجهول الحال را در پشتش پنهان کند با صدای هنری می گوید :

-سلام ، منو استر فرستاده تا بهتون کمک کنم.

سینیسترا به این صورت که یعنی قضیه مشکوکیوس هست و اینا! با صدای درک می گوید:

- بله... در جریانم... هووووووووم... اون چی پشتت قایم کردی؟ یالا بیارش بیرون!

ویولت که می داند نباید با دم شیر بازی کند ( آخه جوجه تو ماست هم نیستی چه برسه به شیر!) دوباره نیشش تا بناگوشش باز می شود و می گوید:
-کدوم؟..من ...

- آره همون که پشتت قایم کردی!

در همین حال اش ویندر فیشی می کند و می گوید:
- اره منم دیدم!

جوزف و پی یر با هم می گویند:
-تازشم ما هم دیدیم!

پی یر رو به لارتن می کند تا نظر او را هم بپرسد اما با دیدن لارتن که دارد با اسمارتیز آبیش ماشین بازی می کند ، سری به تاسف تکان می دهد و پشیمان می شود.

ویولت که دیگر چاره ای نمی بیند با حالت مظلومانه ای می گوید:
- آهان... اینو می گین .. این یکی از جدیدترین اختراعاتمه.. آوردم تا توی این ماموریت خطیر ازش استفاده کنیم.

ویولت این را می گوید و شی را از پشتش بیرون می آورد...

بوووووووم....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: جمعه 3 فروردین 1386 08:34
نمایش جزئیات
آفلاین
جوزف یهو یادش میفته که چقدر لارتن رو دوست داره:نه جونم.تو بیا اینجا ور دست خودم بشین.نمیدونی من چقدر تو رو دوست دارم.من عاشقتم.
سینیسترا اول عینکش رو میزنه بالا بعد میده پایین بعد میده بالا بعد زیر لبی میگه:چرا استر من رو به همچین ماموریت سختی فرستاد؟من داشتم میرفتم رو سر ولدی کچل مو بکارم.
لارتن دماغش رو با ردای جوزف پاک میکنه( !)و بعد میگه:من میخوام نارنجیه باشم.
جوزف یه آهی میکشه و بعد میگه:پسر گلم(تو دلش:خلم)چرا شما اون آبیه رو برنمیداری؟ببین چه خوشگله؟
لارتن با صدای دلنوازی( )عر میزنه:نه من اون نارنجیه رو میخوام...
سینیسترا پا میشه و چون کله اش میخوره به سقف دوباره میشینه(!):نارنجیه تو شیکم منه.خیلی دلت میخواد بیا بر دار.
لارتن یه نگاه بهش میکنه و بعد به حالت دو نقطه دی میگه:نه مرسی.من اون آبیه رو ترجیح میدم.
سینیسترا دوباره نقشه رو میکشه جلوش:اه.کی رو این قهوه ریخته؟
اش ویندر با نگاهی بس محجوبانه میگه:فضولی نباشه ولی به خاطر عینکتونه.
سینیسترا زل میزنه وسط چشمهای اش:تو روی چشمای من عینکی میبینی؟نه میخوام بدونم تو جدا رو چشم من عینک میبینی؟نه این رو میخوام بدونم که تو اصلا میبینی؟!
اش ویندر ترجیح میده به رفیق شفیقش وینی بپیونده و محترمانه پرواز رو تجربه کنه.
پیام بازرگانی:پرواز را تجربه کنید با دیدار سینیسترا.زیباترین ساحره...اهم.در این لحظه به دلیل قتل نگارنده به دست خواننده تبلیغ قطع میشه!!
سینیسترا:خب داشتم نقشه رو میگفتم.
لارتن:کدوم نقشه؟
سینیسترا:نقشه حمله رو دیگه.
لارتن:کدوم حمله؟
سینیسترا رو به جوزف:آقا!خدا بهتون صبر فراوان عطا کنه.با این آی کیو دوهزارا فقط یکی مث خودشون میتونه کنار بیاد.بذار من یه زنگ به استر بزنم.
سینی: :phone: الو.استر جون.اون دستیار من رو بفرست بیاد.همون که آی کیو دوهزاره.آره.مخترعه.ای بابا.ویولت بودلر رو میگم.خبر نداری ما اینجا با یه مشت نابغه طرفیم...
گوشی رو میذاره و به لارتن میگه:الان یکی میاد که باعث میشه به شدت احساس نبوغ کنی!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 28 اسفند 1385 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سینیسترا یک کاغذ بزرگ مقوایی را برمی دارد و می گوید:
-خب نقشه اینه!...
که در همین لحظه وینی با نگاهی هیز گفت: ای وو...چه خانوم با شخصیتی!...با من ازدواج می کنی؟
سینیسترا هم چنان نگاهی بهش کرد که خودش از پنجره پرید بیرون!
بعد هم با خشانت گفت: دیگه کسی از این پیشنهاد ها نداره؟
لارتن: از کدوم پیشنهادها؟
جوزف: خانوم! شما نقشتو بگو! هنوز با اعضای اینجا آشنا نشدی. این لارتن آی کیوش بالای صد و هفتاده!
سینیسترا کاغذ مقوایی رو روی میز پهن کرد و در همین حین وینی بصورت واردشد و رفت به طرف دیوار و با دیوار تصادف کرد!
سینیسترا گفت: خب نقشه اینه!....ببینم این مقوا چرا سیاهه؟
پی یر: اهم!....عینکتون!
سینیسترا: خودم می دونستم! می خواستم آی کیوی شما رو تست کنم!
اینجا مغازه جوزفه...اینجا هم محل اختفای ولدی ایناست...
بعد رو به جوزف گفت: ببینم چرمنگ! آخه جا قحط بود اومدی با ولدی اینا همسایه شدی؟
-اش! اون اسمارتیزا رو بده من! خب ! این اسمارتیز آبیه منم...این قرمزه لارتنه...
وینی: اهم! لارتن از قرمز بدش...
سینیسترا بصورت به وینی نگاه می کنه و وینی دوباره از پنجره به پرواز در میاد.
-خب اسمارتیز سبزه اشه، اسمارتیز قهوه ایه....
لارتن: ولی من باید نارنجی باشم!
در این لحظه سینیسترا تنها اسمارتیز نارنجی رو می خوره و می گه:حرفیه؟
لارتن هم بصورتو و بعدش به طرف در می ره و میگه: من به استر و سارا می گم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 28 اسفند 1385 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
وینی : اون با من!

وینی قیافه ی حق به جانبی می گیرد و یک بسته اسمارتیز! را از جیبش بیرون می کشد.بسته ی اسمارتیز را باز میکند و می گوید:

-خب بچه ها نقشه اینه!
این اسمارتیز صورتیه منم. این قرمزه هم لارتن...

هنوز حرف وینی تموم نشده که لارتن پابرهنه می پرد وسط و می گوید:

-نخیر آقا قبول نیست!
این همه ی رنگ خوشگل ها رو واسه خودش بر می داره! من استقلالیم تازه شم که!من می خوام اون نارنجیه باشم.

جوزف:
باشه بابا تو اون نارنجیه! وینی بقیه اش رو بگو...

وین : خب، بقیشو بگو

جوزف: بقیه ی نقشه رو؟

وینی:نقشه؟ نقشه ی چی؟

جوزف: همین دیگه! این که چی کار کنیم؟

وینی: چیو چیکار کنیم؟

جوزف که تازه فکر کرده بود یک آدم بالغ و عاقل وسط این جمع پیدا شده تا چهارکلام حرف حساب بزند ، نگاهی به دوربین می کند:

-کسی می دونه من چرا اینجام؟

لارتن: آقا ما می دونیم؟آقا ما بگیم؟آقا قول می دیم درست بگیم؟
آقا تو رو خدا ... آقا...

جوزف:

در همین حال دوباره گوشی زنگ می زند :( نویسنده: خدا بابای این گراهام بل را بیامرزد واگرنه ما چه جوری رول می نوشتیم!)

اون ور خط استر:
-جوزی یکی از مامورهای زبده ی محفل رو می فرستم براتون بهتون کمک کنه!
الان دیگه می رسه!

هنوز جمله ی استر به انتها نرسیده بود که سینیسترا در را باز می کند و با خشانت تموم روی صندلی می نشیند و می گوید:

-جوزف ورانسکی کیه؟

جوزف که خیالش تخت می شود استر یک آدم حسابی برایش فرستاده می گوید:
-ماییم .. ما ...

سینیسترا یک کاغذ بزرگ مقوایی را برمی دارد و می گوید:
-خب نقشه اینه!...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»