جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: چهارشنبه 22 فروردین 1386 10:02
نمایش جزئیات
آفلاین
ایگور که رنگش حسابی پریده بود به بقیه نگاه کرد تا شاید بتوانند جوابی برای سوال دامبلدور پیدا کنند.اما بقیه هم مانند او گیج و متحیر بودند.دامبلدور به آرامی به بلا نزدیک شد و شمشیر گودریک گریفیندور را از دست او گرفت.بلا مقاومت نکرد چون میدانست در این لحظه هیچ فایده ای ندارد.
دامبلدور در حالی که شمشیر را بالا گرفته بود و آن را بر انداز میکرد گفت:دوشیزه بلاتریکس،میتونم بپرسم که شما با این شمشیر چیکار داشتین؟
بلاتریکس که مستقیم در چشم های دامبلدور نگاه میکرد گفت:هیچی،فقط میخواستیم ببینیم چطوریه.آخه دربارش زیاد حرف میزنن.
دامبلدور آهی کشید و گفت:پس برای اینکه ببینینش مخفیانه اومدین به دفتر من و اون بلا رو سر فاکس آوردین.خمب بهتر نبود بیاین پیش خودم و ازم بخواین اون رو بهتون نشون بدم؟مطمئناً من مخالفت نمیکردم.
همه سرشان پایین بود و چیزی نمیگفتند.این دفعه واقعاً گیر افتاده بودند و باید کاری میکردند اما چیزی به نظرشان نمیرسید.
دامبلدور آه کوتاهی کشید و بعد در حالی که به ایوان نگاه میکرد گفت:روزیه،تو بگو اینجا چیکار میکنین.
ایوان با وحشت سرش را بلند کرد و به بقیه نگاه کرد.نمیتوانست حقیقت رابگوید.باید چیزی سر هم میکرد،اما چطور.
دامبلدور نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:بقیه تون میتونین برین.کلاس هاتون داره دیر میشه.من آقای روزیه صحبت میکنم و بعدش میفرستمش پیش شما.ساعت 9 شب هم میخوام همتون رو توی دفترم ببینم.باید با پروفسور اسنیپ درباره این موضوع یه کم گپ بزنیم.
بچه ها بدون اینکه حرفی بزنند یکی یکی از دفتر بیرون رفتند.بلا آخرین نفری بود که از دفتر خارج شد.قبل از اینکه از دفتر خارج بشود نگاهی به ایوان انداخت وبعد در را بست.
در راهرو دفتر دامبلدور:
بلا با عصبانیت گفت:دیگه شورش رو در آورده.ما باید بریم اون تو.هم برای اینکه شمشیر رو بیاریم و هم اینکه ایوان رو نجات بدیم.
ایو گفت:اگه دامبلدور ازش حرف بکشه چی؟یا اون همه ما رو لو بده.اون وقت چیکار کنیم؟
بلا لبخند شومی زد و گفت:نمیتونه این کار رو بکنه.من حافظه ایوان رو قبل از خارج شدن پاک کردم.طلسم پاک کردن حافظه من خیلی قویه.البته اگه دامبلدور بخواد میتونه این طلسم رو بکشنه ولی اون به فکرش هم نمیرسه که یه دانش اموز بتونه همچین طلسمی به کار ببره.پس از این بابت خیالتون راحت باشه.
بلیز در حالی که به دیوار تکیه میداد گفت:خوب حالا بیاین فکر کنیم که چطوری ماموریت رو تموم کنیم.ما فرصت زیادی نداریم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: یکشنبه 27 اسفند 1385 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
احساس تردیدی توام با وحشت آن ها را فراگرفت . تا در نهایت
بلا سرش رابرگرداند و نگاه مرددی به بقیه انداخت و گفت : به محض این که گفتم همه تون یه وردی رو می فرستین طرفش ، نباید بذاریم از این جا خارج بشه ، همین جا باید کارشو یکسره کنیم .
سپس پاورچین پاورچین داخل شد ، فاوکس هنوز متوجه حضورشان نشده بود که بلا به آرامی گفت : حالا!
چندین ورد و با چندین رنگ به سوی فاوکس روانه شد ، ققنوس نارنجی رنگ در همین لحظه متوجه حضور آنان شد ولی دیر بود وقبل از آن که بتواند عکس العملی از خودش نشانش بدهد ، ورد ها به او برخورد کردند ، ناگهان شعله های آتشی ققنوس را فرا گرفت ، بلا به همراهانش اشاره کرد که دنبالش بروند ، آتش همان طور که ناگهانی به وجود آمده بود ناگهانی هم از میان رفت وتنها چیزی که بر جا گذاشت کپه ای خاکستر و جوجه ققنوسی کوچک بود .
ایگور جوجه ی ضعیف را برداشت ، جوجه به راحتی در دستش جا شد اما قادر نبود خود را از میان انگشتان پر توان جادوگر خلاص کند .
چشمان بلا پیرامونش را کاوید و سرانجام در آن اتاق گرد و در کنار کمد شمشیر یاقوت نشان زیبایی یافت به سرعت به سمت آن رفت و شمشیر رادر دست گرفت و به محض دیدن نام گودریک بر روی دسته اش به بقیه اشاره کرد که همراهش بروند ولی صدای ایگور را از پشت سرش شنید : اه...پرنده ی لعنتی ! بچه ها بیاین کمک !
ققنوس کوچک قادر به پرواز نبود ولی می توانست روی زمین راه برود و به زیر میز بخزد تا از طلسم های دشمنانش در امان بماند .
در آن لحظه که همه در حال کلنجار برای گرفتن پرنده ی دست آموز دامبدور بودند صدای نرمی را از پشت سرشان شنیدند :
مشکلی پیش اومده بچه ها ؟
همگی با وحشت برگشتند و هیکل بلند قامت مردی را با ریش سفید بلند در آستانه ی در دیدند که با لبخندی آن ها را نگاه می کرد .
در آن لحظه وحشت ایگور به هیچ وجه قابل مقایسه با ترس دیگران نبود ، همه به تکاپو افتادند و مدیر مدرسه همچنان با نگاه نافذش آن ها را می نگریست . در دست راست بلا چوبدستی و در دست چپش شمشیر گریفندور قرار داشت و اتفاقا نگاه معنا دار دامبلدور مرتبا بین چشمان بلا و شمشیر گودریک می چرخید .

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/12/27 18:49:49
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/12/27 20:59:37
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار اسلیترین در سکوت فرو رفته بود. نخستین پرتوهای خورشید صبحگاهی چهره های متفکر اسلیترینی ها را روشن می ساخت. هر کدام به نوبه خود در پی یافتن راه حلی برای انجام اولین ماموریت جام آرزوها بودند و میل نداشتند به سرنوشت شومی که در صورت انجام ندادن ماموریت در انتظارشان بود، فکر کنند.

همه در افکار خود غرق بودند. بلا به امید یافتن راه حلی برای برداشتن شمشیر گریفندور از دفتر دامبلدور اشیای پیرامونش را نگاه می کرد. اما ناگهان او به نقطه ای خیره شد و چشمانش از حیرت گشاد شدند.
-چی شد؟
بلا پوزخند زد و به مجسمه ماری که در گوشه تالار بود اشاره کرد. زبان مار حریصانه از دهانش بیرون آمده بود. چشمان قرمزش برق می زد.
بلا از جایش بلند شد- چرا از اول به فکرش نیفتادم؟ حفره شرارت ما رو مستقیم می بره به دفتر اون پیرمرد! هیچ نیازی به دونستن رمز نیست.
همه به مجسمه ای که در ورودی حفره شرارت بود نگاه کردند.
ایگور مضطربانه ساعت را نگاه کرد- الآن بریم؟
بلا با لبخندی بر لب گفت- نه، وقت صبحونه می ریم، اون موقع امکان نداره توی برجش مونده باشه!

***
مدت کوتاهی بعد گروهی با رداهای سبز در راهرو تاریک حفره ایستاده بودند.
بلیز به راهروهای اطراف نگاهی انداخت- حالا از کودوم طرف باید بریم؟
بلا متفکرانه گفت- فکر می کنم از اون طرف... یادمه یه بار با دراکو...
او آهی کشید- ولش کن... بریم از همین طرف.

اسلیترینی ها با چوبدستی های روشن با راهنمایی های بلا از راهرو های مختلفی گذشتند. صداهایی که گاهی از پشت درهای بسته به گوششان می رسید به آن ها می فهماند که از بخش های مختلف مدرسه رد شده اند. بالاخره به دری رسیدند که روی آن کنده کاری های باستانی دیده می شد.

بلا آهسته در را هل داد. در بی هیچ صدایی حرکت کرد و باریکه ای از نور راهرو را روشن کرد. او از لای در اتاق را نگاه کرد.
-به نظر نمی یاد خودش اون تو باشه، ولی...
او شانه هایش را بالا انداخت- فکر این جاشو نکرده بودیم، اون ققنوس، فوکس، اون توئه و فکر نمی کنم از حضور ما خیلی خوشش بیاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اسفند 1385 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز سرشو خاروند و گفت: به نظر من بهتره اول بفهمیم این شمشیره چیه و کجاست و چه جوری می تونیم کشش بریم.
یهو این وسط مده آ مالفوی(صرفا به دلیل اثبات وجود!)هلپی اومد تو جمع و گفت:
_ دامبلدور شمشیر گریفیندور رو تو دفترش نگه می داره. اما مشکل اینجاست که در دفتر با رمز باز میشه.
ایگور: تو رمزو می دونی؟
مده آ: یادمه پارسال که به جرم منفجر کردن کلاس تغییر شکل منو بردن دفتر دامبل، اسم رمز...اسم رمز....
ایگور با حالتی نه چندان نگران و عصبانی! گفت: د جون بکن...
مده آ: آها...یادم اومد...شیرینی آلبالویی با طعم مگس!
بلاتریکس: صبر کنین بینم بابا. این که مال یه سال پیشه. تا اوجایی که من می دونم دامبلدور مرتب اسم رمز رو تغییر میده...
همه با نگرانی به هم نگاه می کردن(البته ناچارا به ایگور نگاه نمی کردن). ایوان گفت:
_ شاید بتونیم با یه افسون خاطره حافظه ی در ورودی رو تغییر بدیم که بشه از همون شیرینی آلبالویی با طعم مگس استفاده کرد...
بلاتریکس: هوم....فکر خوبیه....ممکنه کارسار نباشه اما به امتحانش می ارزه. فقط باید دقت کنیم که ما گروهی نمی تونیم بریم دم در دفتر دامبلدور و در حالی که یه نفر افسونو اجرا می کنه بهش خیره بشیم. باید طبق یه نقشه حساب شده عمل کنیم...
بچه ها با نگاهی مشتاقانه به بلا خیره شده بودند. بلا کمی فکر کرد و گفت:
_من و ایگور دم دفتر می ایستیم و سعی می کنیم درو باز کنیم. ایوان و بلیز باید پایین پله ها منتظر باشن تا اگه کسی اومد اونا رو بپیچونن. کلا برای امتحان کردن رمز نیم ساعت وقت می ذاریم و در پایان اگه نتیجه معلوم نشده باشه برمی گردیم چون ممکنه مشکلی پیش بیاد.
بچه ها:
بلیز: آفرین بلا...خوشم میاد همیشه سرت تو حساب کتابه...فقط این وسط یه مشکل خیلی کومچولو وجود داره...
بلا: چی؟؟؟
بلیز: قبل از اینکه شما بخواین برین دفتر و سعی کنین درو باز کنین، باید دامبلدور از اتاقش بیرون رفته باشه...
بلا: اتفاقا من اینو خودم می دونستم، فقط صبر کردم ببینم شما می تونین بفهمین یا نه. آفرین بلیز، من به تو افتخار می کنم...
ایگور: خب حالا چه جوری باید دامبلدور رو از دفترش بکشیم بیرون؟
همه ی بچه ها با نگاهی متفکر به در و دیوار نگاه می کردن و منتظر رسوخ ایده ای در ذهن خود بودند که یهو یه صدایی به گوششون رسید: دو بچه ی کلاس اولی اسلیترین با هم دعوا می کرن...
بلا که اعصابش خرد شده بود گفت: بس کنین دیگه...هیچ خوشم نمیاد زیر دستام با هم دعوا داشته باشن...مگه کورین؟ ساکت! ما داریم فکر می کنیم!
مده آ زیر لب گفت: خودشه...زیر دستا با هم دعوا می کنن...
همه: چی؟؟؟؟؟؟؟
مده آ: قضیه ی تریلانی رو یادتون هست؟ یکی از تنها دفعاتی بود که دیدم دامبلدور از دفترش اومد بیرون. تریلانی با امبریج دعواش شده بود! اون هیچ وقت خوشش نمیاد زیر دستاش با هم درگیر بشن!
بلا: به نظر زیاد عملی نمیاد....کسی راه بهتری سراغ نداره؟
***
با اجازتون من خودمو به صورت اختیاری و هلپی وارد قصه کردم تا وجودم تو تالار تثبیت بشه! با عرض معذرت هر کی خواست میتونه خیلی راحت نقش منو از ادامه ی داستان بحذفه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 23:36
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایق پشت سر هم سپری میشد. و هر لحظه به زمان موعود نزدیکتر .بچه های اسلیترین با ترس به یکدیگر نگاه می کردند و منتظر بودند تا بفهمند ماموریتشان چیست!
ایوان با ترس شروع به صحبت کرد و گفت:بچه ها اگه اون ماموریت رو هیچ کدوم از ما انجام نده چی میشه
ایگور گفت:خب معلومه یا هممون میمیریم یا یه بلایی سرمون میاد
در همین لحظه بود که دوباره کمد پدیدار شد و در ان به صورت تمام اتوماتیک باز شد. از جام که از ان نور زیادی به بیرون می تابید دوباره کاغذی بیرون امد
ایگور ورقه کاغذ را که به زمین افتاده بود برداشت و با صدای بلندی خواند:گوش کنین با همتون هستم .اولین کاری که شما باید بکنین اینه که برای من یک وسیله رو بیارید.شما تا دو روز دیگه وقت دارین تا اون رو واسه من بیارین در همین ساعتی که هست.اگه نیارید اون کسی که این نوشته رو می خونه....دیگه پیش شما نمی مونه. اون وسیله شمشیر گوردیک گریفیندور هستش.
همه با تعجب به ایگور نگاه میکردند.ایگور که از ترس خشکش زده بود.
بلا شروع به صحبت کرد و با صدایی لرزان گفت:خب ما اون رو چطوری بیاریم این کار غیر ممکنه
بلیز گفت:اما ما باید سعی خودمون رو بکنیم و گرنه باید قید ایگور رو بزنیم هر کی می خواد در این کار کمک کنه همین الان بگه مثلا ما دوست ایگور هستیم ما نباید اون رو تنها بزاریم
همه بچه ها با سر موافقت کردند
اما ایگور با صدای غمگین شروع به صحبت کرد:اما بچه ها ما موفق نمی شیم ما امیدی نداریم از همتون ممنون اما شما نباید وارد این ماجرا بشین شما نباید جونتون رو به خطر بندازین ..........
اما بلا سریع وسط حرف ایگور پرید و گفت:اگه تو بری مطما باش اون مارو ول نمی کنه. تازه این موضوع فقط به تو مربوط نمی شه بلکه منظور اون این بود که هممون باید دست به کار شید
ایوان گفت: پس بیاید فکر کنیم باید چی کار کنیم
----------------------------------------------------
خب دوستان این اولین پست من تو تالار بود اگه ضایع بود لطفا پاکش کنین چون من دوست دارم سطح کار تو تالار بالا بره و دوست ندارم پست من مزاحم بشه اگه تو پستم اشکالی هست حتما بگین خوشحال میشم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و ?
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین
جمعیت بهت زده اسلیترین بر روی صندلی ها و یا کف زمین نشسته بودند و انتظار میکشیدند.نگاه همه به ساعت بزرگ و قدیمی کنار شومینه خیره مانده بود.در تمام طول روز هیچ کدام از اعضای اسلیترین حواسش سر جایش نبود.هیچ کدام در کلاسها به درس اهمیت نمیدادند.فقط با بهت و حیرت به ساعت هایشان نگاه میکردند و انتظار میکشیدند.
ایوان از روی کاناپه قدیمی که رویش نشسته بود بلند شد و شروع به قدم زدن کرد.بلیز و بلا با دقت او را نگاه میکردند.وقتی ایوان متوجه نگاه های بلیز و بلا شد ایستاد و با شک پرسید:بچه ها به نظرتون اون پیغام واقعی بود؟
بلا کاغذی را که دیشب از جام بیرون افتاده بود از جیبش در آورد و در حالی که با دقت به ان نگاه میکرد گفت:نمیدونم.این کاغذ هیچ چیز عجیبی نداری.ولی اون کمد،اون جام،اینا از کجا اومدن؟
بلیز که مغزش به سرعت کار میکرد دستش را لا به لای موهایش کرد و به پشتی صندلی اش تکیه داد.بقیه هم وضعیتی مشابه او داشتند.انگار همه اعضای اسلیترین به مجلس ختم دعوت شده بودند!
ایوان به آرامی به دیوار کنار کمد بلا نزدیک شد.بلا هم از جایش بلند شد و به کنار او امد.هر دو با قت به دیوار نگاه میکردند.ولی هیچ چیز غیر عادی درون دیوار نبود.همرنگ و همشکل قسمت های دیگر دیوار تالار بود.
ایوان زیر لب زمزمه کرد:اگه من نگفته بدم،اگه من شماره کمد رو نگفته بودم شاید اینطوری نمیشد.
بلا لبخند تلخی زد و گفت:اشکال نداره.اگه خبری شد اول از همه میدیم تو رو طلسم کنه که ما رو توی دردسر انداختی!
بعد سری تکان داد و به طرف دیگران برگشت.همه به او و ایوان نگاه میکردند.ایوان هم با تاسف سری تکان داد و به این فکر میکرد که اگر پیغام آن نامه درست باشد جام چه ماموریتی برای آنها در نظر خواهد گرفت.ایوان آروز میکرد این ماموریت نان سخت و یا هراس آور نباشد.
بلا که از این وضع خسته شده بود گفت:بس کنید دیگه.معلومه چیکار میکنین؟مگه کسی مرده که اینطوری ماتم گرفتین.بذارین ساعت 3 بشه ببینیم چه خبره.دست از این مسخره بازی ها بردارین.
ایگور روی صندلی اش جا به جا شد و گفت:کی مسخره بازی در میاره؟اگه اون پیغام درست باشه یعنی ما باید هر کاری که جام ازمون میخواد انجام بدیم.و اگه اشتباه بکنیم کشته میشیم.این نگرانی نداره؟
بلا میخواست جواب ایگور را بدهد که ایوان به تندی گفت:بچه ها،فقط سه دقیقه به ساعت سه مونده...
و همه اعضای اسلیترین در حالی که صدای ضربان قلبشان را میشنیدند به ساعت کهنه کنار شومینه نگاه کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جام آرزوهای اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 03:14
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از یک روز خسته کننده پاییزی ایوان روزه برای استراحت به تالار خصوصی اسلیترین برگشته بود.روز وحشتناکی را پشت سر گذاشته بود.چهار ساعت درس مداوم با پروفسور مک گونگال برای هر اسلیترینی به منزله یک کابوس بود.
ایوان خسته و عصبی به سمت کاناپه راحت گوشه سالن رفت که مثل همیشه چند ساعتی روی آن استراحت کند.

-بلاااااااااااااااا...بلاتریکس.بازم وسایلتو گذاشتی اینجا؟من تا کی باید اسباب و اثاثیه تو رو از گوشه و کنار تالار جمع کنم؟

صدای بلاتریکس از خوابگاه دختران به گوش رسید:کدوم وسایل؟همش دوتا ردای کوییدیچ و سه چهار تا کتاب و یه پاتیل با محتویاتش و یک جاروی شکسته اونجاست.لطف کن همشو بذار توی کمدم.
ایوان به سختی خشمش را کنترل کرد .درحالیکه از شدت عصبانیت نفس نفس میزد وسایل بلا را با یک حرکت چوب دستی جمع کرد و بطرف کمد بلاتریکس حرکت کرد.
-شماره چند بود؟پنجاه و سه؟
اینبار صدای خنده بلا خشم ایوان را به اوج خود رساند:پنجاه و سه چیه بابا...پنجاه و دو.اونجا فقط پنجاه و دو تا کمد هست.کمی هویج بخور.برای چشمات خوبه.
ایوان نگاهی به دیوار روبرویش انداخت.مطمئن بود که تا چند ثانیه پیش کمد شماره پنجاه و سه درمقابلش قرار داشت ولی حالا....
فقط دیوار سفید بود.
ایوان اهمیتی نداد.حتما خستگی آن روز طولانی باعث خطای دیدش شده بود.بدون توجه به حساسیت بلا به مرتب بودن وسایلش رداها و جارو و دیگ را درکمد گذاشت و در کمد را به سختی بست.دوباره نگاهی به دیوار سفید کرد و به سمت خوابگاه به راه افتاد.
....................
ساعت سه نیمه شب:
سردردی که از دوساعت پیش به سراغ ایوان آمده بود باعث شد که ایوان از خیر خوابیدن گذشته و برای مطالعه به سالن عمومی تالار برگردد.
ایوان کتابی را از کتابخانه کوچکی که اعضای اسلیترین باهمکاری هم درست کرده بودند برداشت و مشغول مطالعه شد.بعد از مدتی ایوان متوجه شد که قادر نیست حواسش را متمرکز کند.دیوار کنار کمد شماره پنجاه و دوبه نظر ایوان درخشش نامحسوسی داشت.
-حتما خیالاتی شدم...اون دیواره.فقط یک دیوار بدشانس که جاش کنار کمد بلاست.
ولی درخشش روی دیوار لحظه به لحظه بیشتر میشد و به مرحله ای رسیده بود که ایوان قادر نبود وانمود کند چیزی نمیبیند.
بالاخره ایوان تسلیم شد.کتاب را کنار گذاشت و به سمت درخشش عجیب روی دیوار رفت.نور نقره ای عجیبی روی دیوار بود.
دریک آن چیزی که ایوان به سختی فراموشش کرده بودظاهر شد.
کمد شماره پنجاه و سه....
ایوان بین باز کردن در کمد و بیدار کردن بقیه مردد بود.
بالاخره تصمیم گرفت و به آرامی در کمد را باز کرد.درخشش جام نقره ای که درکمد قرار داشت چشمانش را خیره کرد.روی جام کلماتی به رنگ طلایی نوشته شده بود...ایوان برای خواندن نوشته هاجلوتر رفت...
جام آرزوها....
ناگهان مایع درون جام شروع به جوشیدن کرد.بخار زیادی از سطح مایع بلند میشد.متاسفانه این مرحله با سرو صدای زیادی همراه بود و کم کم چهره های خواب آلود اسلیترینی ها درسالن عمومی نمایان شد که با دهانی باز به ایوان و جام خیره شده بودند.
بلاتریکس برترسش غلبه کرد و چند قدم نزدیک شد.
-ایوان..مواظب باش ممکنه خطرناک باشه...
صدای بلندی از جام به گوش رسید و کاغذی کهنه از میان بخار نقره ای رنگ به هوا پرتاب شد.
بلا کاغذ را میان زمین و هوا گرفت
ای ابله های سبز پوش..شما سه هزار سال است کجا هستید؟مرا خیلی منتظر گذاشتید...با باز کردن این در طلسم جام آرزوها بعد از هزاران سال شکسته شد.شما اکنون موظف به اجرای دستورات جام آرزوها هستید.حق انتخابی دربین نیست.طلسم مرگبار آرزوها همه شما را دربرگرفته....ساعت سه بعد از نیمه شب فردا منتظر دستور ماموریت اول باشید.دیگر هم تا خودم بیدار نشده ام مرا بیدار نکنید.
اسلیترینیها بهت زده به هم نگاه میکردند.هر یک منتظر بودند دیگری اعلام کند که این یک شوخی بوده...ولی اینطور نبود...مسئولیت سنگین و خطرناکی برعهده همه آنهاگذاشته شده بود.
-------------------------------------------------------------------
ببخشید کمی طولانی شد.ولی چون پست اول بود و باید ماجرا مشخص میشد مجبور بودم.
جام آرزوها سالها بود که در کمد مخفی واقع در تالار اسلیترین پنهان شده بود.این جام وسیله ارتباطی یک طرفه بین دنیای مردگان و زنده هاست.جادوگرانی که درسالهای قبل بدون دستیابی به آرزوهایشان جان خود را ازدست داده اند برای رسیدن به آرزوها یا گرفتن انتقام از فرد خاصی یا رساندن پیغام یا شیئی که در زمان زنده بودن قادر به انجام آن نبوده اند از این جام استفاده میکنند.
دستورشروع ماموریت توسط جام صادر میشود.اعضای اسلیترین تک تک سرنخها را پیدا کرده و ماموریتها را انجام میدهند.درصورت عدم موفقیت یا اطلاع دادن موضوع به شخص دیگری دچار نفرین آرزوها شده به بدترین شکل ممکن کشته خواهند شد(که به نفع همتونه این اتفاق در رول نیفته). برای رفت و آمد به همه جا از حفره شرارت استفاده خواهد شد..پس خارج شدن از مدرسه یا رفتن به تالارهای خصوصی دیگر و دفتر اساتید و..مجاز است.(نوشتن به صورت طنز یا جدی کاملا آزاده).

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/2/24 22:22:18
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/3/22 23:49:14
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 18:10:59
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده