پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

خوابگاه مديران

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1396/07/21
آخرین ورود
پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
عضویت
1385/12/25
پست‌ها
1511
هافلپافی های اصیل وارد اتاق کریچر شدند . جن پیر باز هم با صدای خر و پف وحشتناکی خوابیده بود. بورگین گفت : " بیچاره بقیه مدیرا چطوری می خوابن ؟ "
هافلپافی ها از اتاق کریچر خارج شدند و به سالن اصلی خوابگاه مدیران رفتند. یک دوربین در سمت دیگر سالن بود که بورگین در دفعه اول به ان دقت نکرده بود. دوربین در حال چرخش بود. هافلپافی ها اصیل صبر کردند و به محض اینکه جهت دوربین برگشت همه وارد اتاق گاوصندوق شدند. بجز پیوز و ارنی ، پیوز پرواز کرد و خودش را به بالای دوربین رسوند و یک کاغذ سیاه رنگ روی دریچه دوربین چسباند. سپس رفت و در سمت چپ در اتاق گاو صندوق ایستاد. ارنی وسط سالن ایستاد و حواسش را به همه طرف جمع کرد اما چشم پیوز فقط به اتاق عله بود.
--- داخل اتاق گاوصندوق ---
درک گفت : " خوب اریکا ، تو متخصص باز کردن قفل های جادویی هستی ! زود باش باید زود این صندوق رو باز کنیم ! "
اریکا گفت : " بله ، من سعی می کنم با راه ها و ورد های تخصصی اون رو باز کنم ، گلیزا باریکوسیون ، بریتاسیوس ، قفلیسا بازیوس تصویر تغییر اندازه داده شده "
اریکا : " نمی فهمم چرا باز نمیشه با این ورد های پیشرفته ، من دیگه پیچیده تر از این ورد بلد نیستم ! آهان یه لحظه وایسا : گریسیوس ماکاکیوس "
اریکا با تعجب گفت : " ای بابا ، یه لحظه وایسا آلوهامورا ! باز شد "
لودو یک کیف متوسط از جیبش بیرون کشید و گفت : " اون نقشه رو پیدا کن و بذار توی این ! "
همان لحظه پیوز از دیوار داخل آمد و گفت : " کوییرل با شلوار بیجامه و عروسک خرسش داره میاد ، به شدت مسلحه تصویر تغییر اندازه داده شده "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
آخرین ورود
چهارشنبه 23 مرداد 1387 14:56
عضویت
1385/10/25
پست‌ها
518
جن پیر که قدش به سختی به زانو های بورگین میرسید با لحنی خشک گفت : باشه بابا! اینقدر حرص نخور... برا بچت خوب نیست باز این کوئیریل نگهبان رو عوض کرده؟ اصلاً ولش کن ، من دارم میرم مرلین گاه تو نمیایی؟

بورگین بانگاهی پر از تعفن به کریچر با همان لحن تته پته اش گفت : ب...بله ... یعنی ... نه! من چه نه ده؟ ( لهجه شیرین کردی ) م... من باید برم سر پستم ... خوش ... خوش بگذره!

کریچر که به این حالت بود صورتش حاکی از این بود که هیچ حرفی از جملات بورگین را متوجه نشده است ، پس بدون هیچ حرفی از کنار بورگین رد شد و در میان تاریکی سیه فام خونه گم شد.

بلافاصله بعد از رفتن کریچر ، بورگین آهی از سر آسودگی کشید و عرق جبیره ای که بر پیشانی اش نشسته بود را پاک کرد! ( زیاد کنایه ای حرف میزنم نه؟) سپس با عجله به طرف پنجره رفت و دوباره از همان راهی که آمده بود برگشت...

کمی بعد
لودو : مرده شورت رو ببرن بورگین! مثلا اونجا میلیون ها سیستم امنیتی داشت و یک سگ 4000000000000000000000 سر ( ) هم جلوی اتاق عله نگهبانی میداد تو همین جوری رفتی و دیدی و برگشتی؟

بورگین که گویا با خودش در گیر بود خطاب به لودو گفت : ای بابا! اینجوری هم که تو میگی نیست! من با کریچر بر خوردم که از میلیون ها سیستم امنیتی هم خطرناک تره ! ولی خوشبختانه به دو دلیل به پر و پاچه من نپیچید یکی اینکه خواب آلود بود و یکی هم اینکه گویا عادت کرده بودش هر روز نگهبان خونشون عوض بشه چون از یک منبع خبری موثق شنیدم که عله برای ناشتای خودش باید یکی رو بلاک کنه یا دستور بلاک کردنش رو بده!ولی دیگه حالا باید از مرلین گاه برگشته باشه...

در همان هنگام!
شتررررق ..... شوتوووورق ..... زاررررررررررررررررررررت ( صدای رعد و برق )
بورگین که گویا زهره ترک شده بود پرید رو بغل ماندی و گفت : من نمیخوام اینجا نگهبانی بدم... میترسم ... میترسم...
ماندی : :mama: نمیخواد وایسی عزیزم ، تو هم با ما بیا!
بورگین :

بنابراین اما دابز تنها آماده نگهبانی شد و بورگین همچنان در آغوش ماندی همراه با هافلپافی ها از دیوار بالا رفته و به طرف پنجره کریچر حرکت کردند!

پشت صحنه و فلش بک قسمت قبل ، زمان رعد و برق و ترس بورگین!
لودو با خشم به پیوز نگاه میکرد : تو به چه حقی گذاشتی بورگین ، ملقب به بیناموس در کنار ناموس من ، اما دابز ، نگهبانی بوده اونم در دور از دیدرس ما؟

پیوز : لودو جوش نیار بابا! من چه میدونستم؟ آخه بورگین تازگی ها آسلامی شده بود...

ماندی پرید وسط : من میدونم! یک جوری به بورگین میگم صحنه رو درست کنه با خود ما بیاد!

پایان پشت صحنه و فلش بک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/07/21
آخرین ورود
پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
عضویت
1385/12/25
پست‌ها
1511
لودو در حالی که یک پوست موز روی سرش بود و در حال بیرون آوردن یک قوطی کنسرو خالی از یقه اش بود از سطل آشغال بیرون اومد و گفت : " خوب نقشه اینه : بورگین میره تو و یک سر و گوشی آب میده و یک راه خلوت و خوب پیدا می کنه به سمت گاوصندوق بعد بر می گرده و بیرون کشیک میده ، اینبار ما همه با هم می ریم تو ، پیوز و ارنی دم در اتاق گاوصندوق کشیک میدن و من و اریکا و دانگ و درک هم میریم سراغ گاو صندوق ! "
اما گفت : " پس من چکار کنم ؟ "
لودو گفت : " تو باید بایستی اینجا و به همراه بورگین کشیک بدی ! "
سپس لودو به بورگین گفت : " زود باش بورگین ، شروع کن خیلی وقت نداریم ! "
بورگین گفت :" اما با این تدابیر امنیتی من چجوری برم ! "
دانگ گفت : " خودت می دونی دیگه ، تنها راهت اینه که از پنجره اتاق کریچر بری تو ، و مسلما اگر کسی پست خودت رو تو پاتیل درزدار خونده باشه می دونه که راه دیگه ای نیست ! " تصویر تغییر اندازه داده شده
بورگین آرام آرام به سمت چپ ساختمان نزدیک شد و سر انجام وقتی به یک پنجره رسید شروع به بالا رفتن از دیوار کرد.
بورگین سر انجام به پنجره رسید و وارد ساختمان شد. صدای خر و پف نفرت انگیزی از یکی از تخت ها می آمد که معلوم نبود مال کیه و پیوز هم برای اینکه بلاک نشه اشاره ای به صاحب صدا نکرد.
بورگین به آرامی به سمت دیگر اتاق رفت و در را باز کرد و از آن اتاق بیرون رفت.
سالن خوابگاه بسیار بزرگ بود و دور تا دور آن در ها بسیاری دیده می شد که روی هر کدام اسم یکی از مدیران زده شده بود ، البته اسامیی مانند : اتاق قرار ها ، اتاق گاوصندوق یا اتاق هماهنگی و ... هم وجود داشت.
بورگین بلافاصله به سمت اتاق گاوصندوق رفت. در را با احتیاط باز کرد و متوجه شد که هیچ سیستم امنیتی ندارد !
به آرامی به سمت دیگر اتاق رفت . اتاق نسبتا کوچک بود و یک گاوصندوق و یک کمد کوچک در آن دیده می شد.
بورگین دور تا دور اتاق را نگاهی کرد و وضعیت را بررسی کرد. سپس به همان آرامی که آمده بود خارج شد. وقتی دوباره به سالن رسید و در اتاق کریچر را باز کرد و وارد شد احساس کرد چیزی به شکمش می خورد. وقتی پایین را نگاه کرد جن خانگی را دید که با شک و تردید به او نگاه می کرد. بورگین در حالی که به تته پته افتاده بود گفت : " ممم م من .... نن نگاهبان ن ... ج دد .د ید م . "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/2/24 22:11:29
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
آخرین ورود
جمعه 2 دی 1401 19:56
عضویت
1385/11/22
پست‌ها
433
ماموریت باشگاه هافلپافی های اصیل - شماره دو - ادامه پاتیل درزدار

عله با شلوارک خالدارش جلوی شومینه نشسته است و به جرقه های آتش درون آن خیره شده ، مونالیزا مشقول خواندن مجله های مشنگی و غیر مشنگی است و هر از گاهی مطالبی رو روی طوماری که زیر نوشته 1....75 منتقل میکند ، کوییرل هم مشقول لاک زدن به ناخن های دستش است ، جن خانگی هم در طرفی خوابش برده است و با صدایی بلند خر و پف میکند .

عله از جلوی شومینه بلند میشود »: اَه ...پاشید بریم بخوابیم فردا کلی ارزشی برای بلاک کردن داریم ..

کوییرل در لاک را می ببندد و با چوبدستی اش وردی را می خواند تا آن ها خشک شوند و میگوید : بابا مگه مرض داریم این حرف ها رو میزنی ، دیوار موش داره ... موش گوش داره .... ملت باورشون میشه... سپس نگاهی به لاک های دستش که آمیخته رنگ های صورتی و سبز است میکند و آن را به عله نشان میدهد : قشنگه !!!!

عله : اوهوم ... خیلی ...

مونالیزا رو به عله : پاش و برو بخواب دیگه .... رویش را به سمت کوییرل بر میگرداند و ادامه میدهد : در و پشت سرش قفل کن که شب باز پانشه بیاد بیرون ... میدونی که قزوینی ها هر شب دگرگونی دارن ....

چند دقیقه بعد تمام چراغ های خوابگاه خاموش میشود بجز یکی از آن ها که برای مرلین گاه است .

- خارج از خوابگاه -

قوممممممممم...ویژژژژژژژژژژژژ ... اییییییییییییییییییییییییییی . ( صدای اولی برای اگزوز ماشین که کوتاه شده ، صدای دومی برای پیچیدن از جلوی پیچ ، صدای سوم هم ترمز ای بی اس پیکان گوجه ای )

- خوب دمت گرم حاجی ، مجانی طی کرده بودیم .
راننده نگاهی به ماندانگاس میکند در نگاهش حس بد چتر شدگی موج میزند ، با صدایی گرفته میگوید : دفعه بعد دو برابر حساب میکنیم .

دانگ : بچه ها بپرید پایین ، بی سر و صدا ... عله خوابش سبکه ... زرتی بیدار میشه .... نمایی از عله بالای سر دانگ داخل ابرها شکل میبندد که عین گودزیلا خر و پف میکند .

لودو دو چمدان را از داخل ماشین به زور بیرون میکشد و خیلی آهسته میگوید : : خیلی خوب زیاد سیاسیش نکن ، هم معلقت میکنم هم بلاک میشی .... خوب بچه ها اینجا خوابگاه مدیرانه از این لحظه شوخی نداریم . خیلی باید حواستون باشه ... در همین لحظه لودو با چمدان ها که ناگهان آزاد شده اند به وسط سطل آشغال ها شوت میشود . ( مئو ... وییییییییییی .... فییشششششش ) و مورد عنایت گربه ها قرار میگیرد .

لودو :

ملت هافلی :

دانگ : خوب دیگه ملت آماده باشید یک دور نقشه رو مرور میکنیم بعدش این یارو بورگین میفرستیم داخل تا ببینه کی خوابه و کی بیداره بعدش وارد میشیم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/2/24 20:39:30

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
آخرین ورود
چهارشنبه 23 مرداد 1387 14:56
عضویت
1385/10/25
پست‌ها
518
ققی که در آستانه دیوانه شدن بود ، لعن و نفرین کنان تفی در دریا انداخت!

در کمال تعجب همگان ،کله ی کوسه ای از آب بیرون آمد و خطاب به ققی با لحنی که خشانت در آن موج میزد گفت : هو یره هو هو! یک بار دیگه از این کارا بکنی پراتو میچینم میزارم سر همسرم به عنوان هدیه سالگرد ازدواجشیر فهم شدی جوجه خروس؟

و دوباره با آب برگشت و هیبت کوسه هایی که دور جزیره میچرخیدند برای همگان به خصوص ققی آشکار شد.
_ اکِهه!ای تو ذاتت کوسه بی شعور!

و خطاب به دیگر حذبی ها که در قایق در حال بزن بکوب بودند گفت : مرده شور قیافهاتونو ببرن که هر وقت میبینم کهیر سی مرغ میزنم باب یک کاری بکنین! این تانکیان هم که عین سطون واستاده داره با کوسهه حرف میزنه!

کمی آن طرف تر
سرژ در حالی که آهی از سر خوشحالی می کشید خطاب به کوسه ی ماده ای که جلویش ایستاده بود گفت : asl plz؟
کوسه ماده در جواب وی گفت : کاندانا وینوروس ئیاربوس یارلین رالین یلیان لیان!( اگر توانستید رمز ای حروف را بشکنید جایزه ای ویژه دارید!این حرف رو جدی و به دور از شوخی زدم!)
سرژ: بله بله!خوب نامزد که ندارین؟...

همان زمان منوی مدیریت
عله و دیگر مدیران و وب مستران ، دور میزی اجتماع کرده بودند و گوش جان به سخنان کریچر سپرده بودند.

_ امروز ، روز شادی ماست!روزی که بعد از سال ها مدیریت توانست بر حذب غلبه کند.حذبی که آرامش و آسایش ما را بر هم زده بود.هم اکنون من پیشنهاداتی برای بهتر شدن وضع سایت دارم :
_1.ساختن ساختمان کمک به محرومین و معلولین جادوگر!
عله : خیر!
_2.کمک مالی به وب مستران مستحق
_ بعله!
_3.گرفتن پول بخاطر عضویت در سایت!
_ قبوله
_4.کمک به نیازمندان مستحق و یتیمان؟
_ مذخرفه! بودجه نداریم!

کمی بعد.جزیره بالاک
ققی دیگر خسته شده بود.بخاطر اینکه صدایش از فرط داد زدن گرفته بود و پر هایش به خاطر بال بال زدن درد می کرد.
سر انجام سرژ از اون طرف جزیره با چشمانی گشاد برگشت. به این شکل :
ققی با صدایی گرفته خطاب به سرژ گفت : ای تو هیکلت!تو کدوم جایی بودی؟در حالی که ما داشتیم پر پر میزدیم تو داشتی اون طرف با یک کوسه ماده حرف می زدی؟ حیا کن به خدا!
ناگهان از قایقی که در فاصله ده متری جزیره لنگر انداخته بود ، صدای ماندانگاس به گوش رسید که می گفت : یافتم!
توجه سرژ و ققی به وی جلب شد که داشت یک عکس لوله شده رو باز می کرد.

_ این عکس عله است!
سرژ ار اون ور جزیره با صدای کلفتش فریاد زد : خوب به چه دردی میخوره مرد حسابی؟
_ الان بهت نشون میدم!

و ماندانگاس سرش رو به طرف دریایی که هم اکنون آرام به نظر می رسید چرخاند و فریاد زد : آهای کوسه ها! بیاین بیرون کارتون دارم!
بعد از چند دقیقه جماعتی از کوسه ها قایق را در بر گرفته بود.
یکی از آنها که به نظر پیر تر می آمد گفت : با ما چه کار داری آدمیزاد؟
ماندی : این عکس رو ببینین ...
بعد از چند دقیقه کوسه ها این شکلی شده و بعد پا به فرار گذاشتند!

ماندانگاس از آن طرف خطاب به سرژ و ققی گفت : حالا شما ها آزاد هستید!
و به طرف جزیره راند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
چهارشنبه 4 مرداد 1391 17:30
عضویت
1384/12/20
پست‌ها
620
سرژ نگاهی به داخل قایق می اندازه و انیتا دومبل رو می بینه که در حال راندن قایق موتوریه. و از چند بلندگو که داخل قایق نصب شده اند صدای هورای جمعیت حذب شنیده میشه.
انیتا: کدوم بوقی تونسته !! دو تن از سران حذب رو بلاک کنه.
سرژ که همچنان در تفکره که این قایق موتوری از کجا اومده به حرف های آنیتا توجهی نمیکنه و در حال صحبت با ققیه!!
سرژ:خیلی پلیدی اون دفعه که من و سرژیا می خواستیم بریم جزایر کاوایی چرا به من نگفتی توی حذب قایق موتوری داریم!!!من ساده رو بگو که با چه بیچارگی با قایق پارویی رفتم اونجا !!!!
ققی:جدا منم نمیدونستم!!
در همین حال آنیتا که از بی توجهی که در حقش روا داشته بودند سخت پریشان بود با صدای بلند فریاد زد:گوشاتون با منه یا نه!بیاین این غذا ها رو بگیرین تا از گشنگی نمیرین منم با اعضای حذب در آزادیتون خواهیم کوشید.!زنده باد حذب ... زند...
در همین حال سرژ که از غذاهایی که به سمتش پرتاب میشد سخت تعجب کرده بود جوزدگی آنیتا رو از بین برد و رشته ی صحبت هایش را پاره کرد:اینا چیه! بوقی!مگه نی خوای ما رو با خودت ببری !!بیا دم ساحل ما هم سوار میشیم!
آنیتا اشاره ای به کوسه های سفیدی که دور جزیره می چرخند میکنه و میگه:شما بلاکین !نه می تونم غیبتون کنم و نمی تونم از خط این کوسه های جادویی بگذرم!!بوقی هم خودتی و سرژیا!
___________________________________________
در راستای خارج نشدن از موضوع تاپیک:

عله سر میزش نشسته و در حال خندیدنه!کوییریل و بارون هم در حال که در حال تعریف و تمجید از عله هستند ،قهقه های شیطانی میزنند.
کوییریل:شما با این هوش و زکاوتتون باید یه سایت باهوشان باز کنید و من رو هم مدیرش کنید!!!
بارون: پس من چی!!!
.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
چهارشنبه 23 مرداد 1387 14:56
عضویت
1385/10/25
پست‌ها
518
_راستش من و کوئیرل و کریچر نقشه کشیدیم که ققی را عصبی کنیم و در حین انجام بدرفتاری اجتماعی همگی با هم خفتش کنیم و یه سفر چند ماهه بفرستیمس جزایر بالاک...!
سرژ و ققی ، هر دو متحیر در وسط اتاق ایستاده بودند و بر و بر به یکدیگر نگاه می کردند.

سر انجام ققی به حرف اومد و خطاب به عله گفت : هو یره هو!خیکتو بکش بالا یره ما خودوم کلی سپاه دارُم فکر نکنی میتونی مو رو با ای چند نفر (********) ...
ملت حاضر :
_ میتونی مورو بلاک کنی! بلاک کردن مو هفت خوان میخه!
عله و دیگر مدیران :

_ ولی متاسفانه باید به عرض مبارکتون برسونم که شما در زمان بد احوالی عله اعظم ، بسیار بر علیه وی بد گفتید. همچنین جاسوس های ما به عرمان رساندند که شما خدایی نکرده قصد جان عله اعظم را کرده اید!
ملت مدیران:

کوییریل به سخنرانی اش ادامه داد : همین جرم ، اخراج از جامعه جادوگری را در بر دارد ؛ ولی ما ، البته ما که نه ، عله اعظم خواست به شما ترحمی کند ، شما را بخشیده و فقط به جزایر بالاک میروید.
سپس کوییریل چوبش را بیرون کشید در کمال تعجب دو حزبی ، آنها را به جزایر بالاک فرستاد!

یکی جزیره از جزایر بالاک
درجزیره ای کوچک ، با ماسه هایی نرم و روشن با مرغ های دریایی که بر فراز دریای لاجوردی پرواز می کردند و ماهی می گرفتند ، فقط دو بشر دیده می شد!
سرژ در حالی که یک شلوارک گل منگولی پوشیده و یک آبمیوه هم در دستش بود به طرف ققی رفت که هنوز سعی می کرد آپارات کند!

_ ققی جون! ولش کن!نمیشه دیگه... اگه به همین راحتی بود که اسمش رو جزایر بالاک نمی ذاشتن!اینجا آپارات کردن غیر ممکنه!در عوض بیا حالشو بچسب ! ببین چه آفتابی... به به... انگار نه انگار که مارو بلاک کردن! آدم حال میکنه یک حموم آفتاب بگیره! این کخ ها رو میبینی؟
و با دست آزادش بر دست چپش که آبمیوه قرار داشت زد و باعث شد که چند قطره آب میوه به صورت ققی بپاشه!
و ادامه داد : باید از بین برن! تو حذب عینهو سریش بهم چسبیده بودن!

ققی که از کوره در رفته بود خطاب به سرژ گفت : ببین احمق جون!من حال و حوصله ندارم با تو یکی دیگه کل کل کنم! اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ ! اونا چجوری تونستن منو بلاک کنن؟
به نظر سرژ دیگر جملات آخرین ققی ، خطاب به وی نبود ، بلکه داشت با خودش حرف می زد!
_ چرا دیگه دوستای حذبی به دادم نمی رسن؟چرا آخه؟خدایا مگه من چه گناهی مرتکب شده بودم!

و دیگر حرفی بین آن دو رد و بدل نشد تا اینکه سکوت جزیره توسط قار قار یک موتور شکست.
ناگهان ققی و سرژ از جا پریدند!
قایقی موتوری در حالی که لبریز از جمعیت بود ، فریاد کشان به طرف آنها می آمدند.
سرژ خطاب به ققی : میگما ققی جون ! بیا بریم ! فکر کنم شر خر های عله باشن طلبای عله رو میخوان!
ققی چند لحظه ای سکوت کرد و سر انجام قهقه ای زد و گفت: نه بابا هالو جان! اونا حذبی ها هستن! کاش از خدا یک چیز دیگه میخواستم !

بر روی کاپوت قایق موتوری پرچمی بر افراشته شده بود که روی آن نوشته شده بود " زنده باد حذب "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/10/10
آخرین ورود
شنبه 19 مهر 1399 22:11
عضویت
1385/07/03
پست‌ها
2608
باید از دوستانی که در این پست اسمشان اورده شده معذرت خواهی کنم چون با بیشترشون اشنائی چندانی ندارم/فقط قصدم بهتر شدن پست و طنز نویسی بوده است.
******************************
عزرائیل با جبرائیل و میکائیل و نمیدونم چی چی ئیل نشسته بودن داشتن گل یا پوچ بازی میکردند و اندر فواید این بازی جهان گیر داد سخن میدادند!......
عزرائیل خطاب به شوهر عمش یعنی جبرائیل:اره جبری جون ایندفعه را که این عله ی ذلیل شده جون سالم بدر برد ولی احتمالا تا چند تا پست اینده!خفتش میکنم اساسی...الانم دارم تمرین میکنم که اگه ییهوئی موقعیتش پیش اومد این دفعه دیگه تو گل یا پوچ ببرمش ورش دارم بیارمش این دنیا!
***************
ققی خطاب به سرژ:سرژ بنظرت کبابش کنیم بهتره یا اپ پز؟
سرژ:والله بنظر من بزاریمش تو فر مغز پخت تر میشه...
ناگهان یکی عینهو اجل معلق یا به عبارت بهتر جن بو داده ظاهر میشه/کریچر:شما دو تا خواست کی را این کارها کرد؟
ققی:به شما یکی هیچ ربطی نداشتهی!
__به مدیر توهین کرداهه؟!الان بلاکت میکننداهه تا بفهمی دیگه توهین نکرداهه
_
_دیگه جرمت سنگین تر هم شدندنداهه!
_بینیم باآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...
_شمارش معکوس را شروع میکنیم:پنچ....چهار....دو....سه
_ تو هنوز شمارش را هم بلد نیستی؟اونوقت میگن چرا مملکت پیشرفت نمیکنه!رابطه جای ضابطه را گرفته دیگه...سیکل داری؟
_
_ابتدائی رو که دیگه خوندی؟
_
_بابا پیش دبستانی چی؟
_
_یعنی اکابرم نرفتی؟
_
_خوب شما را همی سر کار گذاشتمی...من همین پارسال از سوربن فرانسه پی اچ دی افتخاری گرفتندمی!
_ای موش صحرائی بخورتت بسه دیگه مزه نریز کار نداری بری بمیری؟
__آهان راستی یادم رفت بهتون بگم/عله گفت بهتون بگم اگه تا 5 دقیقه دیگه پیشش نرید حزب من کل اجمعین بلاکیوس!
_ببینم از اون موقعی که تو اومدی اینجا چند دقیقه گذشته؟
_15-20 دقیقه....
_ای نامرد نالوتی میخواهی با براندازی از درون ما را بلاک کنی؟
_
_ببند اون غار علی صدرو....میکروبای دهنت سینوزیت میگیرن...
_
_سرژ پاشو بریم ببینم این علیا حضرت عله ما رو چه کار داره...
********************************************
سرژ دستشو به ققی میگیره و ققی هم عینهو ققنوس داخل کتاب ییهوئی غیب میشه و در دفتر عله ظاهر میشه...
_تو هنوز بلد نشدی در بزنی بیای تو؟!
_نه
_نگمه!
_جااااااااانم؟
_هیچی حالا خوهش میکنم بفرمائید بتمرگید...
_سرژ بال منو بگیر/اخه واسه چی؟/تو بگیر کارت نباشه!/بیا گرفتم............
......آآآآآآآآآآاای نفس کش ولم کن سرژ بزار حالشو بگیرم
_ببین داداش به من میگن هری پاتر!خود ولدمورتم هنوز نتونسته حال منو بگیره چه برسه به تو جوجه خروس!ببخشید جوجه ققنوس!
ناگهان ققی کنترلشو از دست میده و از میان دستان سرژ فرار میکنه و با نوک شیرجه میره به سمت شکم عله!
در این لحظه طبق نقشه قبلی عله علامت شوم منوی مدیریت روی دستش را لمس میکند و ییهوئی کوئیرل و کریچر و راجر و مونالیزا و بارون سر میرسند!
بارون:ای بر پدر و مادر هر چی مردم ازاره جمیعا صلوات!کدوم شیر پاک خورده ای نصفه شبی اون علامت بیصاحاب شده را لمس کرد؟که امیدوارم انشالله اون حس لامسش از کار بیفته...
_پویان جون من بودم!
_جدی شما بودی؟ عجب کار خوبی کردی؟اتفاقا امشب خیلی هوا خوبه نه؟
_نه
_اوکی بگذریم میشه بگید قضیه چیه؟
_راستش من و کوئیرل و کریچر نقشه کشیدیم که ققی را عصبی کنیم و در حین انجام بدرفتاری اجتماعی همگی با هم خفتش کنیم و یه سفر چند ماهه بفرستیمس جزایر بالاک...
*************************************
ققی و سرژ توی بد مخمصه ای گیر افتادن و دارن تلاش میکنن به جوری متواری شن...البته دوستان وفادارشون در حزب را هم از یاد نبرید اونها همیشه در مواقع اضطراری برای کمک خواهند رسید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
چهارشنبه 23 مرداد 1387 14:56
عضویت
1385/10/25
پست‌ها
518
اشک دور چشمان کوییریل حلقه زده بود.
با شتاب در دفتر مدیریت رو باز کرد و به طرف ویرانه های خوابگاه ، که در آن عله اعظم در حال جان سپردن بود ، دوید.
خودش نیز می دانست که اگر عله می مرد ، دیگر محل کاری نه تنها برای او ، بلکه برای تک تک جادوگران و ساحره ها وجود نداشت.

در داخل خوابگاه مدیریت
عله : هو یره عزی جون!گفتم تقلب نکن این آخر عمری منو دق میدی ها
عزرائیل با صدایی که خس خس می کرد و می شد هیجان را در آن خواند گفت : باب ، میخوام زودتر این بازی گل یا پوچ رو ببازی جونت رو بگیرم. علافم کردی به خدا!
عله بدون توجه به حرف های فرشته مرگ ، دوباره دو دست ( گلاب به روتون ) پر موش رو جلو آورد.

_ خوب... تو کدوم دستمه؟
_ خداوندا آخر بر ما چه گذشت که ما را اسیر همچین بشری گرفتار کردی؟
و از آسمان نهی رسید که :
اعدز به الله و فی الاخر الزمان ، عله پاترة میت فی الدنیا و عذاب النار فی الحضور امثال همة ، طاقتة و بازیة فیه! انت گود (good) فراشتة!
عزارئیل با این کلمات به آرامش الهی رسید و دست چپ عله رو انتخاب کرد.

_ همینه!
_ خوب باختی! تو این دستمه! حالا گورتو گم کن میخوام برم منو مدیریت یک حالی به این حزبی ها بدم ، حسابی پشتم بد گفتن!
عزرائیل با شنیدن این حرف ها : مگر همچین چیزی امکان داره؟ من جون تو رو میخو...

صدای باز شدن در باعث شد تا عزرائیل حرفش نیمه تمام بماند.
مردی قد بلند ، در حالی که عمامه ای سفید دور سرش پیچیده بود ، در آستانه در ظاهر شده بود و داشت مستقیم به عله که سر و مور و گنده نشسته بود ، نگاه می کرد.
شما اینجایید قربان؟ داشتم زهر ترک می شدم!بیایید بریم سنت مانگو!اونجا حالتون خوب میشه...

عله که دیدن وفادار ترین مدیرش او را زیاد شوکه نکرده بود ، با غرور خطاب به کوییریل گفت : فکر خوبیست! ولی حال این برج زهر مار را از اینجا بدور بینداز که قصد کرده تا جان مرا در یابد!
لحن مغرورانه عله باز گشته بود!

کوییریل هاج و واج به عله نگاه می کرد و عله نیز فقط سرش را بالا گرفته بود.
_ کدوم رو میگید قربان؟اینجا کسی به جز شما نیست! آها فهمیدم! اون قرصاتونو دادم دست اون کریچر وسواسی ، دوباره همه رو شسته به خورد شما داده!
و دیگر فرصت حرف زدن به عله نداد و وی را بر کول انداخت و به طف سنت مانگو حرکت و در این بین ، عزائیل نیز هاج و واج مانده بود!

دفتر حذب
ققی و سر کردگانشان ، دوباره کانال رو رو خوابگاه گذاشته بودن و داشتند با حرص ، در حالی که تک تک موهایشان می ریخت ، به چگونگی نجات عله پاتر از دندان فرشته مرگ نگاه میکردند.
_ ایندفعه باید خودمون عله رو سر به نیست کنیم!
این جمله رو ققی ، در حالی که لبخندی شیطانی پهنای صورتش را در بر گرفته بود ، ادا کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
سه‌شنبه 14 مهر 1388 13:13
عضویت
1348/10/11
پست‌ها
198
در همين لحظه راجر از در مياد تو و مياد چشماشو بدوزه به عله كه حس مي كنه اين كار خيلي درد داره و از انجام دادنش منصرف ميشه و بعدش چشاي آنيت رو ميشكافه و با هم از اون يكي در خارج مي شن !!!!

راجر : اه آنيت من هنوز تو كفم! چجوري چشاتو دوخته بودي ؟!
آنيت : اينجوري !!! ميخواي بدوزمت !!
- صداي درد راجر !!
در همين لحظه فلور كه اتفاقي داشته از اونجا رد مي شده اين حركت بيناموسي* راجر و آنيت رو مي بينه و از شدت ناراحتي مي ره با بيل ازدواج مي كنه !!

كارشناس اول : هووومك .. بنظر من اين يه ترفند زيركانه اس براي نزديك شدن به تيم مديريت !!
كارشناس دوم : هووومكيوس ... بنظر من اين يه توطئه از طرف حذبه كه باهاش به مديرا تهمت بزنن !!
كارشناس سوم : استليوس جيانوكوپولوس ... بنظر من فلور از آنيت خوشگلتره !! ( بر مبناي كتاب اين جمله گفته شد !! ) !‌ ( كارشناس سوم در رول نويسي به كتاب پايبند است ! ) !

در اتاق بغلي عله مبارزه سختي رو با فرشته مرگ آغاز كرده بود ..../

يكم اونورتر بكس حذب دارن با دوربين هاي مخفي اي كه تو خوابگاه مديران كار گذاشته بوده ان خوابگاه رو ديد مي زدن !!!
ققي تيريپ ناراحتي: اه بمير ديگه .. سه تا پسته داري جون ميدي !!
ادي : بزن اونور ... كانال بيناموسي داره !
همه :
ققي كانال !! رو عوض مي كنه و همه چشماشونو مي دوزن به راجر و آنيت !!

تو اتاق اون وري تر خوابگاه كوئيرل تو دلش يه احساس عجيبي پيدا مي كنه و تصميم مي گيره بره دستشويي كه يه حس ديگه بهش ميگه كه اين حس عجيب چيزي نيست بجز نيروي عشق و يه جس ديگه بهش ميگه بايد تو اون لحظه به عله كمك كنه !!

جو ميگيره كوئيرل رو و فرياد مي زنه :
طاقت بيار ... هوركراكسس ها دارن مي رسن .../!!!!



---------------------------

آنيت و راجر به هم زل زده بودن !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده

رون ويزلي !
___________________

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.