آلبوس:كجا مي ري جيگي؟

ولدمورت در حاليكه سرش را دوران مي داد اضافه كرد:حالا بيا اينجا، بيا اينجا ،بيا اينجا ،اونجا نه!

دختر سرش را به حالت تأسف تكان داد و گفت:الآن بر مي گردم
نايت كلاب در نور و رنگ غرق شده بود.صداي موسيقي سرسام آور به نظر مي رسيد و چند ثانيه تماشاي افرادي كه در ميان دود هاي خلسه آور خود را تكان مي دادند انسان را به تهوع مي انداخت.
دختر نگاهي به افرادي كه پشت در مرلين گاه صف كشيده بودند انداخت و به آرامي به سمت تلفن عمومي كنار بار به راه افتاد.
پشت در مرلين گاه:
تق تق تق ...گوف گوف...بوم بوم بوم!
_د ِ بيا بيرون ديگه!انگار مستراحو خريده!
_شبر كن داش!شبر!
گوف گوف گوف!
_بيا بيرون!مردم كار واجب دارن!مگه ارث باباته عمو؟!
_بفرما...همش پريد..شبر نداري ديگه!
....
كنار تلفن
صدايي از آنسوي خط زمزمه كرد:تو مطمئني؟!
دختر:100 درصد
صدا:حالا بايد چيكار كنيم؟
_از من مي پرسي؟!...هيچ فكر كردي اگه اين خبر تو پيام امروز منتشر بشه چه آبرو ريزي راه ميفته؟
صدا:اما....آلبوس فرمانده ي ماست...
_گوش كن ريموس!...اين قضيه بايد همينجا تموم شه...تنها امتياز ما اينه كه ولدمورت هم اينجاست و خبرگزاري سياه نمي تونه عليه مون چيزي بگه...زودتر با بچه ها بيايد آلبوس و لارتن و ببريد...سر راه يه زنگ هم به مرگخوارا بزنيد بيان اربابشونو جمع كنن!....شرم آوره!
_...باشه...داشتم به اين فكر مي كردم كه بعدش تو چيكار مي كني؟
_معلومه كه بر مي گردم به قرار گاه!!...انتظار نداري كه به اين بازي مسخره ادامه بدم؟!....ريموس مأموريت مخفي و پوشيدن لباسهاي مبدل منو كلافه كرده...مي خوام برگردم پيش بچه ها!...مي خوام خودم باشم!
_درك مي كنم ليلي...الآن يه گروه از بچه ها رو مي فرستم لندن...به مرگخوار ها هم خبر مي دم...تا آخر مأموريت اونجا باش و اگه اتفاقي افتاد فرماندهي عملياتو به عهده بگير...نبايد ماگل ها بويي ببرن...راستي با اين اوصاف فكر مي كني بايد با لارتن چيكار كنيم؟!
_نگران نباش...سيني يه بار به من گفت يه مركز ترك اعتياد خوب سراغ داره...من نمي تونم بيشتر صحبت كنم...زودتر بچه ها رو بفرست!
ريموس گوشي تلفن را روي دستگاه گذاشت و با درماندگي به اعضا نگاه كرد...فكر بازتاب اين خبر در خبرگزاري هاي دنياي جادوگري او را به وحشت مي انداخت...بايد خيلي سريع عمل مي كردند و اوضاع را به حالت عادي بر مي گرداندند...اينبار خطر از جانب مرگخوارها نبود...اهريمني بسيار بزرگتر و پليد تر حيات هر دو گروه سياه و سفيد را مورد تهديد قرار مي داد!...اعتياد!...
(جملات آخر در راستاي نكته ي اخلاقي و خوب آموزيو اينا بود
...من كلاً لذت مي برم سوژه هاي طنزو با لحن كاملاً جدي بنويسم!
...مي دونم الآن همتون اين شكلي شديد:
come::....ولي خداييش سوژه ديگه داشت خز مي شد بهتره زودتر جمعش كنيم.بايد شأن رؤسا و اعضاي محفل حفظ بشه!تكبيييييير!!)خب تغییر سوژه خوبی بود که به قول خوت باعث شد سوژه از خز شدن فرار کند.با اینکه طنز خوبی به شما نمی رفت ولی داستان بطرز جالبی به پیش رفته بود.در کل پست خوبی بود به خصوص از لحاظ بازیابی سوژه.با احترام.
4 امتیاز به همراه B در کل 8 امتیاز.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج














و چون جسمش بزرگتره، هاگريد خودش رو توي بغل گراپ ميندازه.
هاگريد و هدويگ و گراپ به جمعيت تعظيم مي کنن و با کف دستشون براشون بوسه پرت مي کنن. و ملت محفلي هم در جوابش اونها رو گلبارون مي کنن.

.......................
