صدای چلک چلک باران،تنهامنبع صدابود.شبی سردوتاریک.چارلی ویزلی،دریکی ازخیابان های هاگزمیدقدم میزد.دستانش درجیب شلوارجین خودبود.به شدت سردش شده بود،اماتوجهی به سرمانداشت.میخواست کمی تنهاباشد...میخواست کمی فکرکند.
دینگ...دینگ...دینگ...
ساعت بزرگی که چارلی همان لحظه اززیران عبورکرده بود،دوی بعدازنیمه شب رانشان میداد.چارلی نیم ساعت دیگر،درکافه ی "شب نشین " قرار داشت.اما چندان مطمئن نبودکه کاردرستی انجام میدهدیاخیر.
اونفس عمیقی کشیدوروی زمین نشست.مطمئن بودکه به اوعلاقه داردوازعلاقه ی اونیزبه خودش خبر داشت.
تصاویری ازدیروزواتفاقات آن جلوی چشمانش نقش بسته بود.
درکافه ی سه دسته جارو نشسته بود.بعد از تمام شدن نوشیدنی اش،برای حساب کردن پول آن پیش مادام رزمرتا رفته بود.همان لحظه دخترجوانی نیز کنار او ایستاده بودو با حالت عجیبی به او چشم دوخته بود.
چارلی لبخند زنان به او سلام کرده بود،چرا که فکر میکرد دختر اشنا باشد که انطور به او خیره شده است و بعد به او لبخندی زد و گفت که لبخند زیبایی دارد و دروغ هم نگفته بود.دختر کلا زیبا مینمود.بعد از دادن پول نوشیدنی اش،ازانجا خارج شد و در کمال حیرت،متوجه حضور دختر در خیابان شد. او دنبال چارلی می امد.چارلی ایستاد تا مطمئن شود که دختر او را تعقیب نمیکندولی دختر روبروی او توقف کرد.
_سلام، من کریستین هستم!
چارلی سرش را تکان داد.
_چارلی ویزلی.
کریستین دختر موبوری بود با دهان گشاد و لبان کم رنگ.چشمان ابی او انعکاس ماه را از میان ابرها به وضوح نشان میداد.
_سلام چارلی. میتونم...
چارلی گفت:
_من توروجایی ندیده ام؟
دختر نگاهی به سرتاپای چارلی انداخت و سرش رابه نشانه ی نفی تکان داد.
_گمون نکنم.
_چرا..اره،خودشه.بگوببینم،توتاحالابه ازکابان رفتی؟
کریستین سرش را پایین انداخت.چارلی به خوبی به خاطر میاوردکه اورادرازکابان دیده است وحالاپشیمان بودکه ازان دخترخوشش امده است.
_تو یک مرگخواری!
چارلی بی اختیار چوبدستی اش راکشیده بود.کریستین که با وجودچوبدستی چارلی زیر گردنش،احساس خطر کرده بودگفت:
_اره،من مرگخوارم! ولی دلیل نمیشه که هر مرگخواری بد باشه. باور کن من باهات کاری ندارم...
چارلی به چشمان کریستین خیره شد.چوبدستی اش را بیشتر به زیر چانه ی او فشار داد و سپس گفت:
_اگه راست میگی، چوبدستی اتو بده به من!
_باشه..فقط باید بهم قول بدی که کاری کنی منم بتونم وارد محفل ققنوس بشم.
_که برای لردتون جاسوسی کنی؟!
کریستین که حالا گریه میکرد گفت:
_نه! من که گفتم، دیگه نمیخوام مرگخوار باشم!
چارلی دستش رادرجیب ردای اوفروبردوچوبدستی اش رابیرون کشیدودر همین حال بابدخلقی گفت:
_یادم نمیاد چنین حرفی زده باشی!
چارلی چوبدستی او را در جیب شلورش گذاشت وگفت:
_ فردا،ساعت دوونیم نیمه شب، توی کافه ی شب نشین همدیگرو میبینیم. بدون هیچ همراهی!
چارلی به خوبی به یادداشت که کریستین بدون هیچ حرفی فقط سرتکان داده بود.صدای دینگ دینگ دوباره به گوش رسید.ساعت دو و نیم شده بود . چارلی با عجله بلند شد .همزمان با بلند شدن او، اسمان منفجر شد.رعد و برقی زد و بعد، انچنان بارانی شروع به باریدن کرد که انگار دوش را تا اخر باز کرده بودند و بالای ابرها گرفته بودند. چارلی دوید و در حالی که موهای خیسش به پیشانی اش چسبیده بود سعی کرد انها را از صورتش کنار بزند.وارد کافه شد.نگاهی به اطراف انداخت.
کافه ی کوچکی بود که با شمع های متعدد روی دیوار روشن شده بود.پیشخوان مغازه، یک در کوچک داشت و پشت ان اتاق مربعی بود که انواع و اقسام نوشیدنی ها در قفسه ها چیده شده بود.دو میز در کنار دیوار، دومیز در وسط اتاق، دو میز در کنار دیوار دومی درسمت چپ چارلی قرار داشتند.چارلی از پنجره ها به بیرون خیره شد. چنان بارانی میبارید که شیشه های درست مثل خمیر شده بودند. دستی بلند شد و چارلی با مشاهده ی البوس دامبلدور لبخندی زد. سرش را برای او تکان داد وکنار او رفت. کافه جز انها ودو مرد قد بلند دیگر، مشتری دیگری نداشت.البوس دست خود را روی میز گذاشت و گفت:
_سلام،چارلی.اوضاع چطوره؟
_سلام پرفسور. بهتون گفته بودم که اون دخترو دیدم،اسمش کریستینه.اون مرگخواره پرفسور،چوبدستی اشم دست منه.
در همون لحظه در کافه باز شد و موی بور کریستین زیر نور ساعقه به رنگ سفید در امد.او خیس اب بود.وقتی کنار چارلی روی صندلی نشست، دو مردی که در میز مجاور بودند برای او دست تکان دادندویکی از انها چیزی گفت. چارلی بی اعتنا به انها جواب سلام لرزان کریستین را داد!
_خودشه پرفسور.
دامبلدور شروع به صحبت کرد:
_خب، تو میخوای واقعا به عضویت محفل در بیای؟تو میخوای با ولدمورت بجنگی؟
_درسته.
_ایا میتونی ثابت کنی؟
_بله!من میتونم مدتی برای مخفل کارکنم...علاوه براون..من از نقشه های لردسیاه باخبرم!
_خب؛ میشه به من هم بگی که چرا میخوای به جبهه ی سفید بیای؟
_امم...راستش،من میخوام...
او به چارلی نگاهی انداخت و ادامه داد:
_میخوام که از این به بعد خوب باشم. طبق قرارمون با چارلی هم، شرط ازدواجمون رو ادا کنم!من میخوام که خوب باشم..وقتی کسی مرگخوارباشه،بایدخیلی پلیدباشه.لردسیاه ویارانش،بیش ازحد پلیدهستند.من نمیتونم مثل اونها باشم و چون خودم دیده ام که اون یاران چطور افرادی هستند،میخوام به محفل ققنوس بیام...مرگخوار بودن،ننگ بزرگی برام بود...امیدوارم که ثابت کنم قلبم هنوزپاکه وبشه منو بخشیدتابتونم فراموش کنم که چی بودم!
دامبلدور به ارامی سرش را تکان داد وگفت:
_توخیلی خوش قلبی.مابه تونیازداریم کریستین.میدونم که بخشیدن چنین چیزی سخته،ولی انتخابی که اول کردی رومیذاریم به حساب جوونی ات.
_اوه،دامبلدور،شمافوق العاده هستید...امیدوارم که دنیا از وجود انسان هایی چون شما،نهایت استفاده رو ببره...
دامبلدور دست کریستین رو گرفت و استین ردای خیس او را بالا زد. علامت شوم روی دستش، جابه جا میشد.دامبلدور چوبدستی اش را دراوردوانرا روی زخم گذاشت.نگاه کریستین هراسان بود.
_آرستومومِنتوم!
صدایی شبیه ترق توروق اتش شنیده شدوسپس کریستین چشمانش رابست ونفسش رادرسینه حبس کرد.زخم اومشغول تغییرشکل به پوست دستش بود...مدتی بعد،دیگر هیچ علامتی روی دست او نبود . دامبلدور با خوشحالی گفت:
_حالا،تویک عضو محفل،و همسر چارلی هستی.بدون هیچ علامت شوم و ارتباطی با ولدمورت.
کریستین و چارلی به هم لبخند زدند.از ان به بعد یکی از بهترین اعضای محفل،کریستین بود.همسر چارلی،همسری وفادار و خوب.خوب همان طور که خودش خواسته بود.
پایان
این پست فقط برای این بود که بگیم اعضای مرگخوارهم دل دارن،اوناهم به قول مقاله ی یکی ازمرگخوارا"به بهشت میروند!". و دراصل هدفم این بودکه باادب ومودبانه ثابت کنم سفیدی غیرقابل مقایسه باسیاهیه!باتشکرات.
آنلاینها
18 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


)از جاش بلند شه و به این صورت در بیاد:
یعنی چی؟اینا چطوری اومد تو غار من؟ای خدا!مامان میروپ کجایی که ولدیت رو کشتن!آخه یعنی چی این؟
بهش نگاه میکنن!اونجا بود که ولدی تازه متوجه لباس خواب قشنگش شد!


!
! ما از آمپول زدن ميترسيم ! ... شما بزنين !
!








