جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1386 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
با اینکه نیمی از سال تحصیلی جدید هاگوارتز می گذشت و همه دانش آموزان خرید های خود را کرده بودند ، ولی باز هم تعداد کثیری از دانش آموزان مقابل مغازه چوبدستی فروشی الیوندر جمع شده بودند . رفته رفته متقاضیان خرید چوبدستی کمتر و کمتر شدند تا اینکه بالاخره نوبت به او رسید ، با قدم های بلند و وقار خاصی که در راه رفتنش وجود داشت وارد مغازه شد و به سمت الیوندر رفت .

- سلام آقای ویزلی ! گویا خیلی در وزارت خونه در گیر هستید ، چون من کمتر شما رو توی دیاگون میبینم
- سلام الیوندر ، آره خوب ، وقتم پره ، الانم برای خرید چوبدستی جدید اومدم

الیوندر با شگفتی گفت : اوه بله ، حتما ... حتما ؛ بزار ببینم این چطوره ... اوهوم ... 23 سانت ، انعطاف پذیر ، چوب سرخس ، با هسته موی دم تک شاخ ! چوبدستی زیبایی بود ، ولی به محض این که دستش با چوبدستی تماس پیدا کرد ، اعضای بدنش از داخل شروع به لرزش کردند ؛ بی اختیار چوبدستی را به سمت الیوندر گرفت و گفت : نه نه ، این خوب نیست . :no:

الیوندر با تعجب چوبدستی را گرفت و پشت قفسه های بی شمار چوبدستی ناپدید شد ، لحظه ای بعد در حالی که سه جعبه چوبدستی در دستانش بود ، به سمت پرسی آمد و گفت : این رو امتحان کنید ، 17 سانت ، انعطاف پذیر ، چوب نارون آفریقایی با هسته پر ققنوس .

چوبدستی را از الیوندر گرفت و با بی توجهی شروع به برانداز کردن چوبدستی کرد ، سپس چوب را به سمت یکی از قفسه ها گرفت و بدون آن که وردی را زمزمه کند ، لرزش خفیفی به چوبدستی داد ؛ صدای غرشی بلند شد و قفسه ها با حالت تهدید آمیزی شروع به لرزش کردند .

آقای الیوندر با صدای نسبتا بلندی گفت : نه ... مسلما این هم نیست . این رو امتحان کنید آقای ویزلی ؛ 20 سانت ، انعطاف پذیر ، چوب پونتانای نقره ای ، با هسته ریسه قلب اژدها .

چوبدستی را گرفت ، احساس می کرد ، اعضای درون بدنش قصد دارند از لوله باریکی عبور کنند . با این حال گلدان سنگی مقابلش را هدف گرفت و تکان کوچکی به چوبدستی داد . این بار پرتوی سبز رنگی به سمت گلدان سنگی هجوم برد و گلدان به هزاران تکه تبدیل شد .

آقای الیوندر با دهان باز نگاهی به گلدان کرد و گفت : این هم نمی تونه باشه . چطوره این یکی رو امتحان کنید ... 18 سانت ، انعطاف ناپذیر ، چوب زبان گنجشک به همراه هسته موی تک شاخ .

پرسی با احتیاط چوبدستی را گرفت و مقابل قفسه ها تکان داد ، اتفاقی نیفتاد ؛ پرتو نور زرد رنگی او را در بر گرفته بود ، گویا چوبدستی او را برگزیده بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
در این لحظه سامی رهبری رو در دست میگیره:خب به دو دسته تقسیم میشیم.یه عده میگردن چوبدستی رو پیدا میکنن.یه عده میرن با این محفلی ها مبارزه میکنن.یه عده هم میرن دنبال یه درمانی برای این تئو درد گرفته.
رودولف:سامی جون این که شد سه تا!
سامی:با من مخالفت میکنی؟با دختر ارباب؟الان حالیت میکنم!بابایی یکی رو میفرستم مجازاتش کنی!
و با یک حرکت خشانت بار رودولف رو پیش ولدی میفرسته تا به اجزای تشکیل دهنده اش تجزیه کنه و بلا هم دنبالش میره تا بپرسه که به چه حقی به دختر غریبه نا محرم میگه جون و آیا رودولف همیشه چپ و راست به همه دخترا میگه جون و در ضمن چرا اسم جون(اسم دختره!محض اطلاع!)رو به زبون آورده و حالا باید زبونش از حلقومش بیرون کشیده بشه!
در این لحظه تئودور از پشت شیشه به سارا خفنز اشاره میکنه:ببخشید اون خانوم محترم کیه؟ارادتمند.تئودور نات.
قبل از این که دست سارا به تئو برسه تا پاهاش رو به دستاش گره بزنه سالازار همه رو خلاص میکنه و با یک اردنگی تئو رو به قبرستون...ببخشید پیش ولدی میفرسته تا حسابش رو برسه!
مورگان مانند ساحرگان زشت روی جیغ میکشه:جییییییییییغ!خب یه کاری بکنید الانه که این محفلی ها بریزن سرمون داغونمون کنن!ما که زورمون بهشون نمیرسه!
در این لحظه چندین اتفاق با هم میفته.در حرکت اول الیوندر جوگیر میشه و با همه بیست چوبدستی سامانتا رو از مغازه پرت میکنه بیرون و سامانتا در آغوش سارا فرود میاد و سارا هم با حرکتی خفن اون رو دستگیر میکنه.در حرکت دوم مورگان توسط سالی و لوسیوس به دلیل اعتراف صادقانه به برتری محفل به قتل میرسه!در حرکت سوم ملت محفلی با هم میریزن توی مغازه تا حق متجاوزین رو کف دستشون بذارن و در حرکت چهارم ملت محفلی فقط با لوسی( ). سالی مواجه میشن که به حالت دو نقطه دی دارن به ملت غیور محفل نگاه میکنن.ملت محفل اما برای حالت دونقطه دی وقت تلف نمیکنن و سالی و لوسی رو هم دستگیر میکنن.فوقع ما وقع!
باری دیگر یکی از ماموریت های مرگخواران با شکست مواجه شد...اهم!یه سر و صدایی از اون خونه هه میایَه!(تیریپ از اون بالا کفتر میایَه!)
صدای لرد:چوبدستی من کو تئو؟جییییییییییییغ!جیییییییییییغ!من چوبدستیمو میخوام.کروشیو!کروشیو!
صدای تئو:ببخشید شما کی هستید؟آخ!ارادتمند تئودور نات.
صدای بلا:حالا دیگه شده سامی جون؟ها؟یک سامی جونی نشونت بدم حظ کنی!کروشیو!
صدای رودولف:کبوتر زیبای زندگی من!الهی قربون خشانت وجودت برم دو دقیقه صبر کن آخه....!
پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد گوشی رو قطع کرد. لوسیوس به این حالت و سپس به لقاال... پیوست!
ملت مرگ خوار :
اما تئو در آن میان با همان نیش باز جلو آمد و گفت :
_مشکلی پیش اومده؟؟
ملت حاضر :
مورگان که از هم جواری کلمن حسابی کیف کرده بود از اون پشت جلو آمد و گفت :
_ راستی چوب دستی کو؟؟
و ملت به سمت انبوهی از چوب دستی که به نظر می رسید به همین دلیل از تعداد مرگ خوارا کمی کاسته شده بود بازگشتند!
الیوندر :
_الان زنگ می زنم اداره محفل بیان جمعتون کنن! بدبختم کردید! زحمت 10000 سالم از دست رفت!
رودلف :
_ببخشید شما چند سالتونه؟

قبل از آنکه کسی بتواند جلوی الیوندر را بگیرد صدای بوق آژیر شنیده شد!
_شما توسط نیروهای ما محصاره شدید! خودتونو تسلیم کنید!
ملت مرگ خوار : مـــــــــــــا! یعنی محفلی ها اینقدر سریع بودن و ما نمی دونستیم!؟
_شما به جرم از بین بردن چوب دستی های جناب الیوندر و توهین به ایشون و از بین بردن آرامششون به زندگی 2 ماهه در خانه 12 گریمولد مجازات می شید!
مرگ خوارا : خانه گریمولد؟ نــــــــــــــــه! :no:
در همین بین لوسیوس که به تازگی زنده شده بود گفت :
_بچه ها صدای هدیه! عجب صدایی داره ها دمش گرم!
ملت مرگ خوار : آره...آره!
بلا که عصبانی شده بود فریاد زد :
_به جای اینکه یه کاری بکنید نشستید اینجا می خندید؟ رودلف بپر الیوندر رو ....
و تا به سمت الیوندر بازگشت تا به او اشاره کند او را دید که 20 تا چوب دستی به دست به سمت بلا نشانه رفته است پس تصمیم گرفت بقیه حرف خود را بخورد!
_دستاتونو بزارید رو سرتون و آروم از مغازه خراج شید! شورشی های بوقی!
سامانتا : هان ؟ من که به هیچ وجه تسلیم نمی شم!
_یا شما می آیید بیرون یا ما می اییم تو!
مرگ خواران در سردرگمی... اگر بر می گشتند که توسط ولدی می مردند و اگر می ماندند هم که ....
باید چه می کردند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: دوشنبه 4 تیر 1386 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
جمعیت آه بلندی از سر تعجب، وحشت، عصبانیت می کشند. الیواندر هم که لحظاتی قبل از این اتفاق در حال تفکر در رابطه با میزان خفنیت مرگخواران بود ، هم اکنون به این نتیجه رسیده که با عده ای بسیار خفن روبروست.

دپس ....دپس ....دپس دپس( صدای زنگ مرگخوار اریکسون)

جمعیت یک صدا فریاد می زنند: یا مرلینا... چی کار کنیم؟!

سالی که کنار تئو روی صندلی نشسته نا گهان با صدای رسا و لحین حماسی و کلامی آسلامی میگه:مرگخواران اصلا نگران نباشید، من سالازار اسلیترین بزرگترین جادوگر دویست سال و اندی پیش اعلام میدارم که از هم اکنون رهبری شما را به عهده می گیرم و در ضمن نگران این تئو هم نباشید هفت هشت ساعت دیگه حالش جا میاد. تصویر تغییر اندازه داده شده

سالی منتظر می مونه تا تاثیر سخنانش رو ببینه ، ملت مرگخوار پس از مدتی که سالی رو به تصویر تغییر اندازه داده شده
این حالت نگاه می کنند به صورت عادی در میان.

سامانتا با لحن مهربانانه ای میگه:پدر جان باز جوگیزر شدی؟!
- فقط یه حمله ی کوچیک بود دخترم... حالا حالم بهتره تصویر تغییر اندازه داده شده


دپس ....دپس ....دپس دپس( صدای زنگ مرگخوار اریکسون برای دومین بار)

مرگخوار ها با شنیدن این صدا هر کدام حرکتی نشون میدن، رودولف سریعا به طرف بلا میدوه و به طرز نجات بخشانه ای روی بلا می پره .
رودلف: بلا سرتو بدزد نباید شناسایی بشیم. تصویر تغییر اندازه داده شده
بلا : یه شکنجه ای بهت بدم تصویر تغییر اندازه داده شده

سالی هم سریعا فریاد می کشه: فرار... ( وعصازنان به طرف پشت صندلی حرکت میکنه!!)
مورگان با انتحاری ترین اقدام به پشت کلمن مغازه می پره.
اما لوسیوس که شجاعتی انتحاری در چهره اش دیده میشه به سمت تئو میره و گوشی رو بر میداره.

مرگخوار اریکسون از قطر نصف میشه و تصویر لرد به نمایش در میاد.
- تئو ... تئو... کدوم بوقی هستی؟
- بله لرد جان ... تئو حالش خوب نیست... کاری داشتید...
- تئو کجاست ... چوبدستی رو خریدید. تصویر تغییر اندازه داده شده
....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1386 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-ببین تو خیلی کوچیکی وگرنه میدادم مانتی بخورتت!
کارادوک با شنیدن اسم مانتی بدنش لرزشی احساس کرد (این لرزش از ترس بود نه بندری)
سامانتا سریعا یک طلسم انجام داد و کارادوک را بیهوش کرد.
دپس ...دپس ...دپس دپس...
-الو
-گوش کن تئو من چوبم رو میخوام یا الان میاری یا خفت میکنم.
-باشه بابا لرد چرا قات میزنی!تو هم میخوای مثل دمبل سقط بشی!
-چی گفتی؟
-هیچی باب فعلا بای
و سریعا گوشی را درون جیبش گذاشت.
دپس ...دپس ...دپس دپس...
تئو با ترس و لرز دکمه رو مرگخوار اریکسون رو فشار داد.
-لرد ببخشید به ریش مرلین از دهنم در رفت.خوهش میکنم منو طلسم نکنین...خواهش میکنم ارباب
-خودت هستی ممد
-تو کی هستی؟
-من جاسم هستم دوست ممد مگه این گوشی ممد نیست؟
-چرا هست اما لرد دادتش دست من مفهوم شد
تئو گوشی را قطع کرد و عرق روی پیشانی اش را پاک کرد.
دپس ....دپس ....دپس دپس
-الو بفرمایین
تصویر از وسط دو نصف شد و در نصف دیگرش لرد با چهره ای بر افروخته بود.
-به من چی گفتی؟
لرد ناگهان مشتش را گره کرد و از این طرف تصویر مشت محکمی به صورت تئودور زد.
-مــــــــــا .......این کار رو چطور کردی لرد اخخخخخخخخ!
-ببین جوجه حالا معاونم شدی دیگه قرار نیست هر چی بگی در ضمن اینم یکی از مضایای مرگخوار اریکسونه!
تئودور جای مشت لرد را میمالید و اه و ناله میکرد.
-عجب دست سنگینی داره.
در ان طرف سالی بطری کوچکی را از درون ردایش در اورد!و لبخندی شیطانی بر صورتش نشست.
-بیا پسرم این رو بخور زودتر خوب شی.
تئودور بدون این که به برچسب بطری که عکس مالدبر و فرگوس رویش بود توجه کند بطری را گرفت و سر کشید.
تئودور تکان شدیدی خورد و ناگهان نیشش تا بناگوش باز شد!
ملت مرگخوار و الیواندر با تعجب به تئودور مینگریستند.
-ببخشید این جا کجاست؟......ارادتمند شما تئودور نات
-این چش شد!ببین سالی به این چی دادی؟
سالازار با نگاهی معصومانه گفت:فقط کمی از معجون مادولین محصول مشترک مالدبر و فرگوس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و ?
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1386 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سالی برای اینکه خودی نشون بده از صندلیش با زحمت بلند شد و نگاهی عاقل اندر سفیه به سامانتا کرد و گفت: فرزندم اون چوبدستی رو بده به من... میترسم جیزدار باشه.

- بدمش به تو پوست استخون؟ بدمش به تو تا افتخار دادن اون به لرد رو از دست بدم؟ هرگز! لرد منو نمیبخشه! همه مرگخوارها تحت تأثیر این وفاداری قرار گرفتند و بیخیال اشک از چشمانشان جاری شد... فضای معنوی و آسلامی تمام مغازه را در بر گرفته بود. سالی الیوندر و سپس بستنی فروش را در آغوش گرفت.

رودولف از این جو معنوی سوء استفاده کرد و با پوزخندی شیطانی سامانتا رو طلسم کرد و چوبدستی رو ازش گرفت.
- من وفادارترین مرگخوار به لرد سیاه هستم...حالا بذارم تو جوجه چوبدستیشو بهش بدی؟ هرگز! من هر شب آرزو میکنم که افتخار کشته شدن توسط لرد نصیبم بشه حالا بذارم تو چوبدستی رو بهش بدی؟ نه...نه...این بدور از اصالت خونیه!

مرگخوارها باز تحت تأثیر این کلمات و بیانات قرار گرفتند و با نگاه هایشان رودولف را تحسین کردند.

اما ایندفعه بلاتریکس پیشدستی کرد و فریاد زد: آکسیو چوبدستی لرد عزیز مامانی خودم! و چوبدستی در دستان سرد و بی روح ولی آکنده از احساسش قرار گرفت.
بلاتریکس: من همکلاسی لرد بودم...من در رکاب لرد بودم...از لرد قول گرفتم که بعنوان هدیه روز ولنتاین شکنجه م کنه...حالا به تو دزد خرده پا اجازه بدم قدرت اون رو در دست بگیری؟ تو فکر کردی کی هستی؟ ها؟

رودولف به یاد سوابق قبلی مخالفتش با بلا افتاد. برای همین کمی به عقب رفت و آب دهانش رو قورت داد. و نفس زنان و با کمی چاشنی گفت: ببین بلا جان من هیچ منظوری نداشتم خواهش میکنم منو ببخش! منو نکش! من هزاران آرزو دارم! التماس میکنم! غلط کردم...دامبی خوردم...دامبی خوردم! منو ببخش! ایلتیماسیوس!

بلاتریکس با صدایی نازک و سرشار از محبت گفت: حالا چون پسر خوبی بودی و التماس کردی نمیکشمت. رودولف با تعجب تمام: بلاتریکس فریاد زد: کروشیو! کروشــــــــــــیو! (تشدید داره)

رودولف با آه و ناله و درد و زجر: نه! منو بکش! همون بکشی بهتره! آآآآآآآآآآآآآآآآآی...

- آوادا کداورا!
شترق! نور سبزی از چند سانتیمتری رودولف رد شد و در یک لحظه چند ردیف چوبدستی از قفسه ها فروریختند. الیوندر دستانش را بر سرش کوفت.

رودولف: ای آلبالو، ای پامادور. تو چقدر بخشنده ای. بذار دست و پات رو ببوسم!

- تو کی هستی؟

جادوگر ناشناس روپوش صورتش را کنار زد و قدم زنان بسمت مرگخوارها اومد.

- من کی هستم؟ من کارادوک دیربورنم! همونی که ولدی میخواست بکشدش ولی در عوض غیبش کرد حالا هم بدستور دامبلدور اومدم بستنی فروش اون طرف خیابون رو بعنوان بستنی ساز شخصیش استخدام کنم. ولی میبینم شما اون رو خِرکش کردین آوردین اینجا. بعنوان مأمور اعزامی محفل در کوچه دیاگون دستور میدم یا اون رو تحویل من بدید وگرنه ا همون جا میفرستمتون که ولدی رفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1386 02:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار متوجه وخامت اوضاع شد و سعی کرد فورا دو گالیونش را نجات بدهد ولی دیگر دیر شده بود.آنتونین با یک پرش زیبا دو گالیون را درهوا گرفت و به همان زیبایی روی تئودور فرود آمد.

-چیکار داری میکنی؟من به اون بستنی احتیاج دارم.قند خونم کمه...وای...سرم داره گیج میره.

مرگخوارها کوچکترین اهمیتی به التماسهای سالازار ندادند.

-رودولف بیا پولو بگیر.مواظب باش دست سالازار بهش نرسه.رودولف...رودولف کجایی؟

مرگخواران به اطراف نگاه کردند ولی اثری از رودولف نبود.همه کمد ها و کشوها و حتی زیر فرش الیواندر را گشتند ولی رودولفی در کار نبود.
لوسیوس با نگرانی جیبهای مورگان راخالی کرد.

-نه اینجا هم نیست.نکنه بلایی سرش اومده؟اوه..خدای من..سامانتا هم نیست.
موهای بلاتریکس به طرز وحشتناکی سیخ سیخ شد.

- چی چیو سامانتا هم نیست؟این دو تا چرا با هم غیبشون میزنه؟رودوووووولف...
فریاد کوتاه بلاتریکس موثر واقع شد و سرو کله رودولف از سمت دیگر خیابان پیدا شددرحالیکه به شدت نفس نفس میزد و یک بستنی قیفی بزرگ در دست داشت.

-بله عزیزم.کاری داشتی؟من فقط رفته بودم برای سالازار بستنی جور کنم..گناه داره پیرمرد.خوب دلش میخواد.فردا اگه افتاد مرد عذاب وجدان میگیریم.
خیال بلاتریکس کمی راحت شد:میشه بپرسم سامانتا کجاست؟

طولی نمیکشد که سامانتا به همراه یک عدد بستنی فروش از راه میرسد.
-بیا جد عزیزم.اینو ببر خونه ازش نگهداری کن.قول داده هر وقت بستنی خواستی فورا برات آماده کنه.

الیواندر نگاهی به جمعیت داخل مغازه میکند.
-خوب میشه بپرسم چوب رو برای کی میخوایین؟همونطور که میدونین این چوب دستیه که صاحبشو انتخاب میکنه.

-این قصه ها رو برای بچه های کلاس اول هاگوارتز نگه دار..ما بهترین چوب دستیتو میخواییم..ترجیحا توش از پر ققنوس استفاده نشده باشه چون لرد بهش آلرژی داره...
چشمان الیواندر با شنیدن کلمه لرد برقی میزند.به آرامی در بین قفسه ها گشته و یک جعبه را درمقابل مرگخواران قرار میدهد.
-خوب....فکر میکنم این مناسب باشه.

رودولف درجعبه را باز میکند و فریاد مرگخواران مغازه الیواندر را به لرزه در می آورد.

-هی..این که صورتیه..سرش هم خز داره.ما رو دست انداختی؟اگه ما اینو ببریم برای لر...اهم اهم...صاحبش احتمالا عکس العمل جالبی نشون نمیده.فورا یه چوب دستی دیگه بده.
الیواندر لبخندی زد و جعبه را سرجای اولش گذاشت.کمی فکر کرد.جعبه سیاهی را از انتهای آخرین قفسه خارج کرد.
- آره..خودشه.این حرف نداره.عالیه.فقط یک مشکل کوچیک داره.
مرگخواران با بیحوصلگی به چوب دستی سیاه براق نگاه کردند.
-چه مشکلی؟نمیشه باهاش جادو کرد؟
-نه...ام..راستش این چوب دستی کار خود من نیست.از یه عتیقه فروش خریدمش.میگفت این چوب دستی مخصوص جادوی سیاه درست شده.برای همین تابحال جرات نکردم به کسی بفروشمش..حالا هم اگه شما نمیخوایینش....
دینگ دینگ..دینگ دینگ...
پس از صدای بوق تئودور اعلام میکند که لرد سیاه طی یک اس ام اس خشانتبار اعلام کرده که درصورتیکه تا یک ساعت دیگر چوب دستی را دریافت نکند سرانجام خوبی در انتظار مرگخواران نخواهد بود.
همه حریصانه به چوب دستی روی میز خیره شدند.
سامانتا جعبه را برداشت.پول را از رودولف گرفت(البته برای انجام این کار مجبور شد رودولف را بیهوش کند).
-نه..نه..همین خوبه..ما همینو میبریم..
الیواندر نگاه تحقیر آمیزی به دو سکه روی میز انداخت.

-ولی قیمت این چوب ده گالیونه.اونم به خاطر اینه که ساخت خودم نیست.واضحه که این یک چوب دستی استثناییه.مطمئن باشید ارزش واقعیش بیشتر از صد گالیونه.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1386/4/3 2:36:46
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: شنبه 2 تیر 1386 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
قیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژ!!! و سالازار پیر سه بار دور خودش چرخید تا این که سامانتا او را به زور نگه داشت !
درهمان حال پیر اسلیترین عصای خود را بالا گرفت و تا توانست با هوار های مکرر بدون توجه به قرار گرفتن در اذهان عمومی هرچی خواست نثار بار اتوبوس شوالیه و آن کمک راننده بخت برگشته اش نمود!
_ مرتیکه...مگه کوری؟... یه لشکر آدم نمی بینی این وسط ...فقط بیا پایین تا حالیت کنم ...
سامانتا او را به سختی کنترل کرد و دندان مصنوعی هایش را به زور در دهانش جا داد و در همان حال او را به آرامش دعوت کرد.
_ بابا بزرگ عزیزم... کنترل می کنی یا کنترلت کنم !
سالازار :
مورگان با غرولند در گوش تئودور به او فهماند که بابا اینا کین ورداشتی آوردی ولی خب برای آنکه بار دیگر از آن کتک های لرد نوش جان نکند با گفتن جمله ای از خواهر لرد به حالت در آمد!
رودلف که طبق معمول در حال خود شیرینی برای بلا بود به سمت فروشنده دور گردی رفت تا برای او یک عدد دامن بخرد . یکی از آن گل من گلی هایش را که قیمتی برابر با نیم گالیون داشت را بالا گرفت و گفت :
_ این چطوره عزیزم ؟
_
_ چی کارکنم حقوقم همین قدره دیگه! تو که می دونی که.......

گروه خشانت وجب به وجب دیاگون را سیر کردند تا به مغازه اولیوندر رسیدند . مورگان لگدی به در زد
و تریپ یااللهی وارد شد :
_ سام علیک!
و سالازار را که روی کولش سوار کرده بود در گوشه ایی بر روی یک چارپایه ولو نمود...
_ بپر پایین پدر جون...سواری تموم شد...آخر خطه!!!
و به سرعت به سمت کلمن مغازه اولیوندر حمله ور شد...یا مرلینی گفت و سر کشید!

تئودور ابتدا راه رو برای خانم ها باز کرد و بعدش رودلف را که می خواست قبل از او وارد شود هل داد و در را بر دماغ او کوبید.
بلا :
اولیوندر : ها؟ چیکار کنم ؟
تئودور : خانم منظورشون این بود که یه چوب بیار!
اولیوندر : پولشو دارید ؟ هی با شما دو تام.... اون کلمن صاحاب داره ها!
رودلف : معلومه که داریم !
و دست در جیبش نمود! اما هنگامی که شست دستش بر کف جیبش رسید در یافت که در راه سلام علیکی هم با ماندانگاس فلچر نموده است...!
تئودور ابرویی بالا انداخت و با غرور خواست که کیف پولش را در بیاورد اما متوجه شد شلوارش را عوض کرده است!
سالازار : نوه گلم سامانتا جان...بیا این دوگالیون رو بگیر ...برو واسم یه بستنی قیفی از اون ور خیابون بخر....

ملت : حملــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: شنبه 2 تیر 1386 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- آماده...یک ... دو ... سه... بریم، پاق پاق پاق...!!
- وایسین بابا... پاق...
)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
تئو در یه بیابان بی آب و علف پر از مار و جک و جونور ظاهر میشه.
تئو:مآآآآآآآآآآآآآآآآآ... تصویر تغییر اندازه داده شده
یه دفعه صدای زنگ مرگخوار اریکسون بلند میشه و تئو هم جواب میده.
- تئو...تئو... پس کدوم جهنمی هستین؟!
- ام... ام... سرورم من الان در حال تحقیقات هستم، باید یه سری آزمایشات هم انجام بدم...ماآآآآآآآآآآآآآ این ماره چه قدر گنده است؟!
- چی گفتی؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
- هیچی فعلا بای

تئو سریعا موبایل رو میذاره توی جیبش و غیب میشه ...

(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
تئو بین جمع کثیری از مرگخواران که به طرز جوات گونه ای در لب جوب و کنار تیر چراغ برق نشسته اند ظاهر میشه.
تئو: خوب کجاییم؟!
جمعیت به اون طرف خیابون اشاره می کنن.
تئو:آها... تصویر تغییر اندازه داده شده ... پس بریم...

مرگخوارها بلند میشن و در همین لحظات مورگان که میاد از لب جوب بلند شه ولی به طرز غریبی با صورت در جوب سقوط میکنه.
مرگخوارا: تصویر تغییر اندازه داده شده
مورگان با هزار بدبختی و تلو تلو خوردن از داخل جوب بلند میشه و تیریپ اشغری و هشتم ولی خشتم
می پرسه:کدوم بوقی دوباره از اون نوشیدنی های شدد درشد برای من ریخت!!!؟

سالی کلش رو می خارونه و خیلی آروم در حد صدای مورچه میگه:می خواستیم یه حال بهت داده باشیم!!
مورگان: تصویر تغییر اندازه داده شده
آهنگی نواخته میشه و تئو با اعصاب خرد،گوشی رو بر میداره.
- چوبدستی رو خریدید!!؟
- نه متاسفانه لرد... هنوز نه... ظاهرا یه نفر از معجون مخصوص شما خورده ...
- چی ؟! بفرستینش اینجا ببینم... بچه پررو... باید یه شکنجه ای بهش بدم.
- ولی لرد!!؟
-همین که گفتم.

تئو گوشی رو قطع می کنه و با لحنی غم انیگز میگه:متاسفم مورگان ...
جمعیت : تصویر تغییر اندازه داده شده
مورگان:نه نه نه... تصویر تغییر اندازه داده شده
****************************************************
مورگان چندین کلیومتر اون ور تر در اتاق لرد ظاهر میشه و قبلی از اینکه دست از پا خطا کنه توسط مشت و لگد مورد حمله قرار می گیره.!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1386/4/2 11:19:41
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: جمعه 1 تیر 1386 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا توی دود و بوق و دم و کراک غرقن و به خاطر مصرف زیاد نوشیدنی های NC-17 اور دوز کردن و هی حرف های رکیک و زشت و خلاف شرع میزنن.
چند تا از ارذل دور یه میز بیلیارد وایسادن و هی دارن به هم پیتوک میدن و میخندن!!

- سووووووووووووسسسکککک!!

ملت یه جوری به سامانتا نگاه میکنن انگار بیست سی تا کریچ همزمان دیدن

از همه جا اتاق مگس کش و پیف پاف به طرف سوسک بیچاره پرت میشه و چند لحظه بعد سوسک بر دوش چند صد هزار مورچه تشییع آبرومندانه میشه!

یهو یه نفر درو از جا میکنه(به شیوه انتحاری)و میاد تو و در حالی که با تلفن همراش یه فیگور افغانی میگیره عربده میزنه: ملت موبایلو حال کنین!!

رودلف در حین تمیز کردن زیر ناخوناش با ناخن کش(!!)یه حرف زشت پی جی دار نثار اموات تئو میکنه و یه تف میندازه جایی که یه زمانی "در"( با تشکر از سازمان بیگانه رکوردز برای ساختن درهای داینامیک) بوده!

تئو: ملت بیاین بریم برای لرد چوب بخریم!
بلا: مگه چوب لرد خراب شده؟!
تئو: آره!
بلا: از کی تاحالا؟!
تئو: از وقتی این نوشیدنی های خیلی خالص اومده!!

ممد تکواندو انگشت سبابش رو مقداری توی دماغش میچرخونه و بعد با لذت فرو میکنه تو دهنش و میک میزنه...
- خب از کجا باید چوب بخریمممممم...ام...ام..!

- لرد گفت از الیوندر...

(صدای یه زنگ خفن میاد که تیریپ مصری و از این عجیب غریباس که بهش میخوره این آهنگ دیفالته اریکسون باشه!!)

- الو...هان...چیه....گور بابات اگه مزاحمی...چرا حرف نمیزنی؟!ها ها ها؟!الان شمارتو میدم 110 بیان الیوندر تو [سانسور] کنن!!!!!

تصویر از قطر دو نصف میشه و اونور لرد با چشمای قرمز و لبای کبود به سختی با تلفن حرف میزنه
- بوقی بیام همونجا این نوشیدنی ها رو فرو کنم تو حلقت؟
- لرد من...لرد بزرگ...بزرگ مرد تاریخ سینمای دفاع مقدس...مین جو!!سیاه باشی...
- بسه بسه....چوب رو گرفتین؟
- نه قربونت بگردم!!
- پس داری چه بوقی می بوقی؟!
- ذکر شما رو میگم!
- ذکر چیه؟
- خب پس خدافظ!

قطر نصف شده کامل میشه و صدای بیب بیب بیب بیب میاد!

- خب بریم!

همین..

ها راستی...با تشکر از کمپانی بیگانه و شرکا برای حمایت مالی و جانی و ناموسی مرگخواران هسته ایه این مرز و بوم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]The sun enter