حدود یک ساعت از وداع لرد میگذشت و مرگ خواران دقایق سختی را چشم به راه خبری ،سپری میکردند.
هوریس خم شده و از داخل سوراخ کلید اتاق پرستاری،شاهد ماجراهای جالب است.
اسلاگهورن در حالی که با دو انگشت اشاره و شصت،نوک های سیبیلش رو پیچ میدهد به سمت بقیه برمیگرده

-آقا کسی دوریبن موربین همراهش نیست؟.....یه فیلم جدید بدیم بیرون؟

ملت که همین تازگی ها دوزاری های خود را صاف کرده اند...با شنیدن سخنان هوریس میپرند جلوی سوراخ کلید....
-آقا اول من ببینم

-نه...اون سری تو اول دیدی
-برید کنار که کار خودمه...
هوریس جو گیر میشه و با شکم در رو باز میکنه و فوقع ما وقع:bigkiss:
فقط بلیز در نخ پرستار نیست و ماتم گرفته ، پشت در اتاق عمل نشسته همچنین قسمت هایی از بدنش درد میکنه و چشمانش قرمز شده.
فلش بک به شب قبل
همه ی مرگ خواران در خواب به سر میبرند.بلیز آرام آرام به سمت اتاق پرستاری میرود
پایان فلش بک
کم کم به خواب فرو میرود
شروع خواب بلیز(پست های 210 تا 213)
نوای موسیقی بلوز همه جا را فرا گرفته و بلیز با اندوهی خارج از وصف یک جوات، به حرف های دکتر گوش میده
«دکتر:متاسفانه مثانه ی عضویه که تا به تا حالا کسی به کسی اهدا نکرده.فکر نکنم کسی رو پیدا کنید»
قطرات اشک از گوشه ی چشمانش به پایین سرازیر میشه.
بلیز:نننننننننننننه!.....
پایان خواب بلیز(آخر پست 213)
هوریس که در حال راز و نیاز با فرد معلوم الحالیست،صدای فریاد بلیز را شنیده و در یک اقدام غریزی به طرفش میاد.
هوریس:چی شده؟.....خوابی؟......ننننننه...تو نباید بمیری:bigkiss:....نه...تو نباید بمیری:bigkiss:
بلیز:برو اون طرف مردک بوقی،بوق زاده....اه اه...چه سیبیل تلخی....ولدی چی شد؟...هنوز محفلی ها بیهوشند؟
----------------------
ای بلوز....اگر بد بود،پی ام بده پاکش کنم..ساعت سه و نیم صبحه.حس فکر کردن نیست
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





به ولدی نگاه می کردن و اشک تمساح می ریختن! قلب ولدی هم وسط زمین آسمون داشت تالاپ تالاپ می زد و کلا انقدر صحنه نوستالوژیک بود که دل استرجس هم به رحم اومد و گفت:
بهش دست داد و از اون جایی که ولدی در حین انجام عمل باز سینه بود، تمام اون مواد سبز ریخت توی .......






تشنمه میخوام برم اب بخورم!
بابا پس تو هم حالیت میشه از این چیزا!بیا بابا جان اینو بگیر بزار ما دو دقیقه به حال خودمون باشیم!
باز این آلبوس چقدر بدبخته که اینا رو دور خودش جمع کرده!
ببخشید که اومدم...یک چیزی رو می دونین ؟ باور کنین من امروز برای بار اول عاشق شدم ، عجب دردیه این عاشقی ، اصلاً به من میگفتن هوری کرگدن ، عشق ، مشق حالیم نمیشد که،ولی امروز با دیدن...
بسه مردیکه سیبیلو!
حیف...من دلم هوای تورو کرده بود!