-چي؟يعني تو موافقي در بريم؟خجالت نميكشي؟بعدا جواب ارباب روچي بديم؟

پرسي در حاليكه سعي داشت جلوي خونريزي سرش را بگيرد از جا بلند شد.
-بابا يه بهانه اي سر هم ميكنيم.مگه نميبيني اينا باز ژانگولر
شدن و دارن يكي يكي ما رو نيست و نابود ميكنن؟
ايگور سرش را به نشانه موافقت تكان داد.
-باشه.در بريم.ولي نبايد بقيه مرگخوارا ببينن.بعدا به لرد ميگيم كه ما براي تعقيب مودي از باشگاه دوئل خارج شديم و بعد توي تاريكي گمش كرديم...آخ

طلسم طلايي رنگ عجيبي به فرق سر ايگور برخورد كرد.صورت ايگور حالت گيج شده اي به خود گرفت.
-اوه مامان.اين تويي؟براي ديدن من اومدي؟
پرسي در حاليكه سعي ميكرد در مقابل طلسمهاي چپ و راستي كه از گروه مقابل فرستاده ميشد جاخالي بدهد ايگور را گرفت و به گوشه امني برد.
-چي داري ميگي تو؟مادر كدومه؟منم پرسي.منو نميشناسي؟
ايگور با محبت پرسي را در آغوش گرفت.
-مامان.دلم برات تنگ شده بود.اينجا خيلي خطرناكه.اومدي منو از اينجا نجات بدي؟

پرسي نگاهي به اطرافش كرد.جنگ همچنان با شور و حرارت ادامه داشت.بايد از اين مهلكه فرار ميكرد.ايگور ميتوانست سپر خوبي برايش باشد.
پرسي با احتياط ايگور را وادار به حركت كرد و خودش پشت سر ايگور به راه افتاد.
-هي پرسي...دارين چيكار ميكنين؟بيايين اينجا.به نيروي كمكي احتياج داريم.
پرسي با عصبانيت برگشت.بليز به كمك سامانتا توانسته بود طنابهارا باز كند.پرسي ناچارا به جمع مرگخواران پيوست.همينطور كه طلسمها را بي هدف به طرف دشمن ميفرستاد نقشه فرار را در سر طراحي ميكرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





و خواهش میکرد که الستور او را نکشد.
! کل دکوراسيون باشگاهو به هم زدن! چقدر هم قيافههاشون آشناست
...
حرف هم ميزنن!
خانم جواب ميدي يا نه؟!
شما پروفسور کوئيرل هستيد؟

