جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] کتابخانه‌ی پروفسور اسلینکرد

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1386 09:00
نمایش جزئیات
آفلاین
وارد کتاب سرای دیاگون شدم. محیطی بزرگ و خلوت و ساکت بود با سقف بلند و کف پوش چوبی ، قفسه های بزرگی در اقصی نقاط آن دیده می شد و در بین قفسه ها میز های مطالعه پشت سر هم چیده شده بود.
به سمت قفسه مربوط به کتاب های معجون سازی رفتم و شروع به گشتن کردم. کتاب های فراوان ، جادویی ، رنگارنگ ، یکی دهان داشت و دیگری حرف می زد. تا اینکه به کتابی رسیدم که هیچ چیز نداشت. از یک کتاب معمولی هم پایین تر ، اما عنوانش نشان می داد همانی است که من می خواهم : « قوی ترین معجون های دنیا! »
کتاب را برداشتم. جلد چرمی و کاغذ های پوستی قدیمی داشت. همه کاغذ های آن سفید بود. هیچ نوشته ای در آن نبود. از پرسیدن شروع کردم : « در مورد معجون "پاور تو آید"(1) می خواستم !»
کتاب پاسخی نداد. نوشتن را امتحان کردم : « چطور معجون پاور تو آید درست کنم ؟ » باز هم کتاب جوابی نداد.
ده ها دقیقه گذشت و من هر راهی به ذهنم می رسید را امتحان کردم. سرانجام با ناامیدی کتاب را روی میز گذاشتم و در ذهنم خطاب به او گفتم : « کاش بهم می گفتی چطور باهات کار کنم !»
و در کمال شگفتی ، در ذهنم صدایی شنیدم ! در واقع صدایی نشنیدم ، صحبتی در مغزم شکل گرفت که گویی شخص دیگری آن را می گفت : « برای کار کردن با من باید از طریق فکر با من ارتباط بر قرار کنی !»
وحشت زده به کتاب خیره شدم. چیز خنده داری به ذهنم رسید. امتحانش کردم. تمرکز کردم و در ذهنم خطاب به کتاب گفتم : « چطور معجون "پاور تو آید" درست کنم ؟ »
لحظاتی بعد ، در حالی که داشتم از دریافت جواب نا امید می شدم ، کتاب در سرم صحبت کرد : « برای این کار ، باید کمی ماهیچه اژدها را با عصاره گل بابونه جادویی مخلوط کنی و در دیگی روی آتش بگذاری ، سپس کمی مغز ابولهول را درون آن بریزی و زهر باسیلیسک را هم در حالی که با دندان خرد شده افعی شاخدار مخلوط شده به آن اضافه کنی. تمام این کار ها باید در عرض ده دقیقه انجام شود. سپس آتش زیر معجون را خاموش کن و یک ساعت آن را بی حرکت نگه دار ! با این کار معجون کامل می شود. »
از سختی کار سرم درد گرفت. کاغذی برداشتم و تمام آنچه شنیده بودم را روی آن نوشتم. سپس دوباره از کتاب پرسیدم : « کار این معجون دقیقا چیه ؟ »
و کتاب توضیح داد : « قدرتی خارج العاده به انسان میده ، انسان یا خوردن یک لیوان معجون به مدت ده ساعت می تونه همه کاری بکنه ، می تونه زمان رو کنترل کنه ، به ذهن دیگران وارد بشه ، دیگران رو از طریق چشم بکشه و هزاران هزار کار خارق العاده دیگه ! »
وحشت و شوق تمام وجودم را گرفت. اگر به آن نیرو دست پیدا می کردم عالی بود. درنگ نکردم. بدون اینکه حتی کتاب را ببندم از کتابسرا خارج شدم تا وسایل مورد نیاز برای معجون را آماده کنم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1386 07:31
نمایش جزئیات
آفلاین
هری به همراه چهار پنچ گریفیندوری به داخل کتابسرای جادویی میره ... کتابسرا شدیدا شلوغ بود و میشد در بین آنها دانش آموزان گروه های هاگوارتز رو وضوح مشاهده کرد .
او به سمت مسئول کتابسرا رفت و گفت:

همگی به سمت قسمت انتهایی رفتند و مشغول جست و جو در بین کتابها شدند ... هرمیون داد زد:
پیداش کردم !!!

همگی به دور کتاب حلقه زدند ... کتاب عجیبی بود ... در داخلش فقط سه خط نوشته شده بود :

نوک قلم را بر من فشار بیارید ... برای خروج بگویید : خسته شدم ... امیدوارم که لذت ببرید ... نویسنده ی کتاب

همگی به هم نگاه میکردند تا اینکه استر قلم پر خود را در آورد و به صفحه ی کتاب فشار آورد ....

نور شدیدی به وجود آمد ...

آنها در میان جنگی ایستاده بودن ... همه چیز منفجر میشد ... نورهای زیادی از کنارشان میگذشت که رنگ های مختلفی داشت.

هرمیون شروع به صحبت کرد و به دلیل سر و صدای زیاد مجبور شد داد بزنه:

پروفسور بینز گفت آشوب رو سرکوب کنید ... فکر کنم منظورش این بود که جنگو از بین ببرید !!!

انگار همه منتظر یادآوری او بودند ... چون همه چوب دستیهاشون رو در دستشون گرفتند و به سمت گابلینها رفتند ... نتیجه ی این حمله ی آنها این بود که گابلینها نفهمیدند از کجا خوردند ... چون بچه ها در خاطره بودند و گابلینها نمیتوانستند آنها را ببینند ... در نتیجه یکی پس از دیگری به گوشه و کنار پرتاب شدند....

میدان جنگ آرام شده بود ... فقط بچه ها در میان میدان ایستاده بودند ... رون عرق خود را پاک کرد و گفت:
همین بود یعنی ؟؟؟

بــــــــــــــــــــــــــوم !!!!

آنها با صدای انفجاری به وسط کتابسرا پرت شدن ... کتابی که آنها در داخلشان بودند زبان باز کرده بود انگار ... شروع به صحبت کرد و گفت:

خاطره ی منو حق نداشتین تغییر بدین ... این بلایی که سرتون اومد حقتون بود ...

سپس کتاب با حالت قهر از آنها دور شد و در بین قفسه ای آرام جا گرفت... در حالی که تمام کتاب ها داشتند به یکدیگر حمله میکردند ...

هری گفت:
باید همه ی این کتاب ها رو این طوری کنیم؟؟ یا همین یکی کافیه ؟؟؟

همه به هری چپ چپ نگاه میکردند!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/4/21 19:55:15
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 20 تیر 1386 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب! تا اینجا که خوبه. اونا یه دهکده کوچیک و قشنگ دارن. وضعشونم خوب به نظر می رسه. من که هیچ وحشی گری ای توشون نمی بینم!

این حرفی بود که مافلدا، در حالی که مثل بقیه به دهکده گابلین ها چشم دوخته بود، زد. در حقیقت گابلین ها زندگی آرامی داشتند.

تا اینکه درست زمانی که همه متفق القول، قصد بازگشت را داشتند و فکر می کردند باید جای دیگری از تاریخ را کنکاش کنند، صدای پاقی به گوش رسید و حدود بیست جادوگر و ساحره، با رداهای آبی رنگ ظاهر شدند.

جادوگر یشمی پوش با اشتیاق گفت:
- من این لباسا رو می شناسم! اینا در زمان گذشته گارد مخصوص سلطنتی بودن ........ یعنی یه جورایی الان! ولی اونا اینجا چیکار دارن!؟

و همه با دقت و مسلما" بطور پنهانی به صحنه ورود افراد گاردی چشم دوختند.

به وضوح دیده می شد که چند نفر از افراد آبی پوش در اطراف آن دهکده موضع گرفتند و گروهی پنج نفری وارد محوطه باز بین کلبه ها شدند.

گابلین ها هم که از این ورود غیر منتظره متعجب بودند، به آرامی در محوطه جمع شدند.

یکی از افراد که به نظر دارای درجه بالاتری بود، کاغذی پوستی را بالا گرفت و با صدای بلند شروع کرد به صحبت کردن:

- شما گابلین ها باعث خشم شاه شدین! در ماه گذشته حتی یک نات هم خراج ندادین! و این یعنی اینکه شما قصد توطئه بر علیه حکومت رو دارین! باید تنبیه بشین! باید پنج نفر از این دهکده برای کار در معدن با ما بیان!

- اما شما که می دونین! امسال زمین های ما......

- خفه شو جن کثیف!

و بعد با چوبدستی خود او را نشانه گرفت و فریاد زد:
- کریشیو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/4/20 18:16:34
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 15 تیر 1386 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
... عنوان سرگذشت زندگي گابلين ها از گذشته تا به امروز که بر روي آن حک شده بود مشهود شد ومافلدا گفت :
- هي بچه ها . اينو ببينيد . در مورد زندگينامه ي گابلينهاس !!!
آبراهام كه متعجب شده بود گفت :
- ا ... خب بازش كن ديگه .
برتي گفت :
- چه عالي شد كه پيداش كردي .
... و مافلدا كتاب را به آرامي باز كرد و صفحه ي اول آن را خواند :
- اجنه معروف به گابلين ها از موجودا متكبري هستند كه در اين جهان زند ...
و دنيا بر ديدگان آنها براي چندمين بار تاريك شد و آنها در دهكده اي پر از گابلين خود را يافتند و آبراهام گفت :
- هي بچه ها . مثل اينكه اينجا محل زندگي گابلين هاس !!!
برتي گفت :
- چه جاي جالبيه .
دنيس با صداي بچه گانه اش گفت :
- خب ما الان بايد چيكار كني ...
كه چند گابلين به سمت آنها آمدند و گفتند :
- سلام انسانها . شما كاري داريد ؟
آبراهام گفت :
- ا ... ببخشيد ما فقط اومديم كه ... كه ...
و مافلدا ادامه داد :
- ما اومديم مناظر اينجا رو ببينيم .
و به سمت بوته اي از گل رفت و گفت :
- هي دنيس اين گلا چه قشنگه .
و چشمكي به آبراهام زد و آبراهام بقيه رو به دنبال خود به سمت مافلدا كشاند و مافلدا گفت :
- ما الان بايد به صورت مخفي تحقيق كنيم . طوري كه اونا بهمون مشكوك نشن .
دنيس با حالتي متعجب پرسيد :
- خب حالا از كجا شروع كنيم ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 15 تیر 1386 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خداي من اون جن داره فرار ميکنه
نگاه ها همه به سوي جن کوچکي که سعي داشت از بين بوته ها راهي براي نجات بيابد متمرکز شده بود....
ياردلي به سرعت برگشت و چوب جادوگري خود را از ردا بيرون کشيد تا جن را متوقف کند ولي ورد به جن اثابت نکرد و او همچنان با پاهاي کوچکش بوته ها را مي پيمود
ياردلي پلات که از قدرت جادوگري خود مايوس شده بود فرياد زد:بگيريدششش
سربازان که منتظر دستور بودند ساحره جوان را رها کردند و به سمت جن شتافتند ساحره به سرعت خود را به ديگر همراهانش رساند و بار ديگر تاريکي مطلق همه جارا فرا گرفت....با فرود آرامي باز به محيط قديمي و غبار آلود کتابفروشي برگشتند....و مشغول جستجو براي يافتن کتابي در باره ي زندگي گابلين ها شدند....اثري از کتاب نبود..گويي سرنوشت بر اين بود که بانک گرينگوتز در اختيار اجنه قرار گيرد......بعد از 1 ساعت جستجو همگي نا اميد به دور هم جمع شدند...جادوگر جواني که راجر نام داشت بر روي زمين کتابفروشي نشست و در حالي که به قفسه ها تکيه داده بود گفت:بي فايده است...
ابراهام با نگراني رو به مافلدا کرد و گفت:اون قفسه ي آخر رو هم گشتي؟؟
مافلدا با اشاره ي سر جواب مثبت داد...و او نيز در کنار راجر نشست...و نگاه بي تفاوتي به قفسه ها انداخت ناگهان بر قي از جلوي چشمانش گذشت اين برق از زير قفسه ي روبروي او به چشم ميخورد به سرعت 4دست و پا به سمت قفسه رفت و کتاب نقره اي رنگي را يافت که گرد و خاک مانع آن ميشد که عنوانش معلوم شود مافلدا آرام گرد و خاک را پاک کرد و عنوان سرگذشت زندگي گابلين ها از گذشته تا امروز که بر روي آن حک شده بود مشهود شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1386/4/15 16:23:03
ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 15 تیر 1386 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آبراهام گفت : « یک لحظه صبر کنید ! به یک حقه احتیاج داریم و بعد باید بریم ! »
- «باید بریم ؟»
آبراهام ادامه داد : « باید با یک حقه اون رو نجات بدیم و بعد برگردیم به کتاب خونه ! »
- «چرا برگردیم ؟ ما اومدیم تا از شورش جلوگیری کنیم ! »
آبراهام اخم کرد و گفت : « درسته ، باید یک کتاب پیدا کنیم که در مورد زندگی گابلین ها باشه ! در اون صورت می تونیم از اومدن گابلین ها به این منطقه جلوگیری کنیم ! »
بقیه کمی فکر کردند تا سرانجام دختری که مافلدا نام داشت گفت: « فکر خوبیه ، ما اون رو نجات میدیم و برمیگردیم تا جلوی گابلین ها رو برای اومدن به اینجا بگیریم ! بعد دوباره میایم اینجا و با یاردلی پلات صحبت می کنیم تا نظرش رو راجع به جن ها عوض کنیم ، بعد هم میریم به زمان شورش تا دقیقا مطمئن بشیم که هیج شورشی اتفاق نمی افته ... بعد باید تمام تاریخ رو بازنویسی کنیم ! خدای من چه کار سختی ! »
آبراهام که عرق روی شقیقه اش سر می خورد به سختی دهانش را باز کرد تا حرفی برند ، اما آن را بست. برتی گفت : « من یک فکری دارم ! »
همه توجه ها به او جلب شد و او گفت : « باید یکی از ما بره و با یاردلی پلات صحبت کنه ، یک نفر دیگه همزمان از پشت اون بوته ها میره و یکی از جن ها رو آزاد می کنه و بعد فریاد می زنه خدا من یکی از اونها فرار کرد. در این صورت یاردلی پلات همه سرباز ها رو به سمت او جن می فرسته و اون کسی که پشت بوته هاست رفیقمون رو آزاد می کنه و بعد همه با هم فرار می کنیم ! »
همه با نگاه هایی وحشت زده همدیگر نگاه کردند تا اینکه صدای یاردلی پلات شنیده شد : « فکر می کنم وقتش رسیده که آتش رو روشن کنید ! »
برتی فریاد زد : « عجله کنید ! »

مافلدا جلو رفت تا حواس یاردلی پلات را پرت کند ، پسر بچه پانزده ساله گروه ، دنیس ، به سرعت به سمت بوته ها و محل جن ها رفت و آبراهام سعی کرد او را پوشش دهد.
برتی هم به همراه دو-سه نفر دیگر در گوشه ای منتظر فرار شدند .
مافلدا شروع به صحبت کرد و ناگهان فریادی شنیده شد که مطعلق به آبراهام بود : « خدای من ، اون جن داره فرار می کنه » ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1386/4/15 15:06:44
حرفی نمونده واسه گفتن

شناسه قبلی من ! پیوز
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 15 تیر 1386 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از جادوگران بشکنی زد و گفت خودشه ،. و بدون انتظار به سراغ کتاب رفت و صفحه اولش را باز کرد ؛ سالن کتاب ها در دریایی از سیاهی فرو رفت و لحظه ای بعد جادوگران جوان خود را در وسط یک خیابان قدیمی که عده ی زیادی در گوشه ای از آن تجمع کرده بودند یافتند.
یکی ساحره ها گفت:فکر کنم تجمع اوونجا به ما مربوط باشه بیاید بریم ببینیم چه خبره.
و سپس همگی به سمت مردم رفتند.جمعیت زیادی آنجا حضور داشتند .جادوگران جوان به سختی از میان جمعیت عبور کردند و خود را به صحنه ای که مورد توجه همه بود رساندند.
تعداد زیادی جن که به نظر می آمد گابلین هستند پای در زنجیربه یک درخت بسته شده بودند و مقدار زیادی هیزم دور آنها قرار داشت .در همان لحظه جادوگری که به نظر می آمد شخص مهمی هست از دور با عده زیادی که همراهیش میکردند به طرف گابلین ها حرکت کرد.به محض نزدیک شدن او جادوگری که جلو تر از او حرکت میکرد فریاد زد.
- جناب یاردلی پلات تشریف فرما میشوند.ادب را رعایت کنید ،به عقب رفته و تعظیم کنید
مردم با شنیدن سخنان جادوگر کارهایی که گفته بود را انجام دادند و جادوگران جوان نیز به همراه آنها تعظیم کردند تا اینکه یاردلی پلات با غرور به آنجا رسید. و رو به جمعیت ایستاد.
یاردلی پلات در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت:ای مردم ببینید ،جن های خانگی به چه درجه ای رسیده اند که حالا به ما گستاخی میکنند و حاضر نیستند فرمایشات ما را اطاعت کنند.من امروز این خیانتکاران به جامعه جادوگری رو به آتش میکشم تا عبرتی برای جن های دیگر شود
صدای تشویق ها و فریاد های مردم حاکی از حمایت آنها از ایده ی یاردلی بود.در این لحظه ساحره جوان که دیگر طاقتش سر آمده بود به طرف یاردلی پلات رفت
ساحره در حالی که مضطرب به نظر می رسید:آقای پلانت شما نمی تونید این جن ها رو از بین ببرید.
پلات در حالی که لبخندی بر لب داشت:بله،شاید من قبلش باید از شما اجاز میگرفتم.میتونم بپرسم چرا ای ساحره جوان؟؟
-چون اینا جن خونگی نیستن اینا گابلینن و احمقی مثل تو با این کارش به جامعه جادوگری ضرر میزنه و باعث حوادث ناگواری در آینده میشه
پلات که حالا کمی عصبی به نظر مرسید:ای گستاخ چطور به خودت اجازه میدی با من اینطور صحبت کنی،تو چطور ساحره ای هستی که حامی جن ها هستی.سربازان این ساحره رو نیز به اون جن ها اضاف کنید شاید بهتره این ساحره با اوونا بمیره.
دو جادوگر که لباس های مخصوصی به تن داشتند آن ساحره جوان را گرفته به سمت جن ها بردند.صداهای مردم که نشان حمایت از پلات بود بار دیگر به گوش رسید.جادوگران جوان دیگر که از دور شاهد اتفاقات بودند حالا بیشتر ترسیده بودند.
آبراهام:بچه باید کمکش کنیم.بیاید بریم پیش پلات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 15 تیر 1386 00:44
نمایش جزئیات
آفلاین
اگه ممکنه ناظر پست آرتور ویزلی رو پاک کنه، بعد از زده شدن دو تا پست پست ایشون زده شده و واسه کسایی که میخوان داستانو از اول بخونن مشکل ایجاد میکنه!! بعد از اینکه پاک کرد پست منم پاک کنه!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
بسیار دشوار تر از آنچه به نظر میرسید ... تعداد آنها خیلی کمتر از آن بود که بتوانند کار به این مهمی را انجام دهند ... سرنوشت تاریخ در دست آنان بود و با یک اشتباه کوچک و پیش پا افتاده ممکن بود تا تاریخ را دگرگون کند و هزاران سال را نابود !

یکی از ساحره که تا آن هنگام تنها با تعجب به اطراف نگاه میکرد ، با صدای زیر و دخترانه ای شروع به صحبت کرد و گفت : بهتره ما یک مقدار روی این موضوع تحقیق کنیم ، باید اطلاعات جامعی در مورد یاردلی پلات و زیر دستاش داشته باشیم .

یکی از جادوگران برای کامل تر کردن سخنان او گفت : بله ، در ضمن ما اطلاعاتی در مورد گابلین ها نداریم و از رفتار اونها اطلاعی نداریم ، بهتره بگم که هنوز ما نمیدونیم با چه موجوداتی طرف هستیم !

یکی از جادوگران که صورتش پر از جوش های چرکین بود با صدای بم و خشنی گفت : معلومه که میدونیم ، اونها موجودات خبیث و کثیف و آدم کشی هستند ! و با بد دهنی به صحبتش پایان داد !

یکی از ساحره ها گفت : نخیر ! چرا اینطوری در مورد موجوداتی که اطلاعی ازشون نداری صحبت میکنی ، آبراهام ؟ تصور ما از اونها این هست ، ولی تصور ما ممکنه اشتباه باشه !

جادوگری که اسمش آبراهام بود ، با همان لحن خشن گفت : ممکنه ! ما باید به راه بیفتیم ! چیزی زیر لب گفت و برای سومین بار تاریکی محض همه جا را فرا گرفت !

آنها باز هم به سالنی منتقل شده بودند که کتاب ها در حال جنگ و دعوا بودند ! آبراهام به یکی از ساحره ها گفت برو کتاب مربوط به یاردلی پلات رو پیدا کن !

ساحره با بی حوصلگی گفت : آبراهام ، دفعه پیشی که به اینجا اومدیم وارد اون شدیم که ... ولی نه صبر کن ، اینجا یه کتاب هست : یاردلی پلات و از بین بردن گابلین ها !

یکی از جادوگران بشکنی زد و گفت خودشه ،. و بدون انتظار به سراغ کتاب رفت و صفحه اولش را باز کرد ؛ سالن کتاب ها در دریایی از سیاهی فرو رفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خب , منم شونصد سال پیش رزروکرده بودم .

--------------------------------------------------

اتشی دور انها را فرا گرفت و همگی به محل دیگری رفتند . انجا درست مثل مکانی بود که تازه همان لحظه جنگی خونین در انجا روی داده باشد . برف کمی زمین را پوشانده بود . روی برف ها لکه های خونی که پخش شده بود به چشم میخورد و نور خورشیدی که از پشت ابرهای سیاه میتابید را بازتاب میکرد . افراد بسیاری روی زمین افتاده بودند و زره و کلاه خود انان در زیر افتاب داغ شده بود . هیچ صدایی از کسی به گوش نمیرسید . جز صدای اهسته ای که بر اثر تکان خوردن پرچمی با ارم اجنه بود . ساحره ی جوان زیر لب گفت :
_ کسی فکری داره ؟!
جادوگران یشمی پوش اهسته گفت :
_ من فکر میکنم باید بریم عقب تر .... نباید بذاریم که اجنه کشته بشوند .... ببینید .... ما نقشه امون اینه که اونا رو راضی کنیم که دست از شورش بردارند ..... یا میتونیم بریم باز هم عقب تر .... جایی که یاردلی پلات گابلین ها رو میکشت .... ما باید جلوی اون رو بگیریم .... باید اونو ....
ساحره نفسش را در سینه حبس کرد و جادوگر ادامه داد :
_ باید اونو نابود کنیم !
دوباره سکوت سنگینی بر فضا حکم فرما شد . همه به یکدیگر خیره شده بودند .... هیچ کس چیزی نمیگفت .... هیچ کس قادر نبود کاری انجام دهد .... انها در مسیری قدم گذاشته بودند که بسیار دشوار مینمود ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�