هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۰:۳۵ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۸۶

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
-اصلا ميخواهيد،كل خونه براي شما ها،من پاشم برم بيرون؟تو اينقدر،بلا اونقدر،فردا ايگور هم سهم ميخواد ديگه!من ميدونم،مثل مسجمه سالازار،كم كم،مال خودتون ميكنيدش!
-نه بابا!من چيزي نخواستم كه!گفتم فقط 3 دانگ از خونه رو ميخوام!فقط همين!
-
-ميدونم،كه يك دانگ رو بهم ميدي ديگه!بالاخره من كلي زوپس بلدم،بايد حقي از اينجا داشته باشم يا نه؟
-باشه،يك دنگ هم براي تو!فقط ببين،كسي نفهمه ها!بفهمند،نه تنها يك دنگ،بلكه يك پشه هم از اين خونه بهت نميدم!شبر فهم شدي؟

--------------------------------------
دو فرد از اعضاي اسليترين،كه شناسه آنها معلوم نبود در گوشه اي از خانه در حال بندري زدن بودند و مانتي وسط آنها به رقص پرداخته بود!
همه در شادي خودشان بودند كه ناگهان در خانه،زده شد!

دراكو با نگراني زياد و استرسي كه تمام وجودش را پر كرده بود و با دستان لرزان به طرف در خانه رفت!ميدانست كه اگر،يكي از اعضاي خانواده دامبلدور باشد،بايد به فكر مهريه زنش بيفتد كه 10000 سكه بهار آزادي بود! !در را كه باز كرد،ناگهان فردي با كت سياه وارد خانه شد و با نگاهي به خانه،با صدايي كلفت گفت:

-خب اينجا چند مورد تخلف هست!اولا سرعتتون زياد بود؛لايي كشيديد و كمربند نداشتيد!
كمي مكث كرد،ورقه اي كه در جيبش داشت را بيرون آورد و از روي ان ادامه داد:
-يك فرد اراذل،به نام مانتي ياكوزا،به دليل جمع كردن دختران مردم در شكمش حكم اعدام دارد!مورد ديگر،تجمع بيش از 10 نفر است!مورد بعدي هم جمع شدن در پارتي هاي شبانه و گول زدن دختر هاي هاگوارتز توسط ايگور و دراكو مالفوي و كشاندن آنها به خانه خودشان و قتل عام آنها!آيا از خود دفاعي داريد؟


ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۶ ۱:۳۵:۵۶

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۰:۲۶ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۸۶

تئودور نات


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۷ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۴:۰۰ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
از كنار بر بچ مرگ خوار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 791
آفلاین
دارکو : این آشغال ها ؟ این ها که فقط یه مشت.....

و انی مونی با صدایش مانع ادامه دادن گفته های دراکو شد!

انی مونی:ببین برو و تو این قدح رو ببین و کف کن!

دراکو سرش را بداخل قدح میبرد و غرق در دنیای خاطرات میشود!
---------------------
-رودولف یه اهنگ رپ بزار بچمون بخوابه !

رودولف:عزیزم کدوم گروه رو بزارم؟50 سنت بزارم یا امی نم؟

بلا:ای غرب زده اینا چیه گوش میدی؟یه 25 سنت بزار!

و رودولف دی وی دی رو عوض کرد!

ماندی:من 25 سنت خوشم نمیاد یه دونه اسنوپ داگ بزار!!!
رودولف و بلا هردوشون کف میکنن!

بلا:این رو از کی یاد گرفتی؟

ماندی:وقتی تو صف نونوایی دوست دختر بابا رو خوردم یه وسیله موگولی تو جیبش بود توش اسنوپ داگ داشت و منم ازش خوشم اومد!

بلا:

رودولف:
---------------------------------
دراکو سرش را از قدح بیرون کشید و با نگاهی مرموز به انی مونی نگریسست!

دراکو:این رو بجز تو کس دیگه ای هم دیده؟

انی مونی:نه.....من خودم کشفش کردم!

دراکو :به کسی چیزی نگی ها!
و با چوبش قدح رو به داخل کمدی در کنار دیوار فرستاد.

انی مونی:من حق السکوت میخوام!5 دانگ خونه به نام من!

دراکو:


ویرایش شده توسط تئودور نات در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۶ ۱:۱۴:۴۷

گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و Ø


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۰:۱۶ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۸۶

آناکین مونتاگ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۵۸ یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1403
آفلاین
- اهم
- کوفت. مگه نمیبنی صحبت خصوصیه
- به من چیه . زنت گتف فوری صدات کنم بری پیشش .

با این حرف رودلف بیخیال تیغ زدن مالفوی میشه و میره به فرمایشات زنش گوش کنه

دارکو:
-زنش چیکارش داشت؟
آنی:
- مگه زنش کارش داشت ؟
دارکو:
- توی بو ق الان اومدی گفتی .
آنی:
- آهان. میخواستم بپیچونمش . بیا ببین چی پیدا کردم تو زیر زمین . این پدر زن تو عجب مارمولکی بوده ها
دارکو: من تمام زیر زمین رو گشتم . هر چی به درد میورده قبلا فرستادم پیش مامان ((سی سی ))

آنی: حالا بیا اینو ببین . اینو قبلا ندیدی حتما.

______________

- مانتی شام دوست داره . مانتی شام با صدای آهنگ دوست داره .

- ای بترکی بچه که اینقدر می لمبونی . امروز فقط 20 تا نون بربری با مربا و 4 تا هیپوگیریف کباب شده و5تا مشنگ خوردی
- مانتی همهی دختر های که بابا تو صف نون وایی بهشون شماره داد خورده . حالا شام میخواد

._____________

ملت قهرمان اسلی به شدت مشغول چتر بازی توی خونه دراکو بودن و اصلا براشون مهم نبود کهونه قبلا مال کی بوده یا چه بلایی سرش اومده . دارکو و آنی مونی بدون جلب توجه به زیر زمین میرن و اونجا آنی مونی یه صندوق به دارکو نشون میده

دارکو : این آشغال ها ؟ این ها که فقط یه مشت.....


ویرایش شده توسط آناکین مونتاگ در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۶ ۰:۳۵:۰۹


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶

بارتی کراوچold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
رودلف که در دل نمی توانست منکر چشمان مرموز بلا در این لحظات شود کار دیگری نیز ازدستش بر نمی آمد در همین هنگام بلا از جا برخاست و بار دیگر به سمت دراکو رفت!
- هی دراکو ! بیا اینجا کارت دارم !!!
دراکو در حالی که به بازی شطرنجش ادامه می داد و به آن نگاه می کرد گفت :
- بگو ! سراپا گوشم !!!
بلا نگاهی به او کرد و گفت :
- در مورد سند خونه ا ...
دراکو ناگهان نوشیدنی که می نوشید در گلویش ریخت و داشت خفه می شد که گفت :
- آها ... باشه اومدم !!!

چند دقیقه بعد آنطرف تر :

- ببین دراکو من می دونم که سند این خونه واسه آلبوسه و تو می خوای اونو تصاحب کنی . در صورتی که این خونه به آنیتا رسیده . اگه 60% از این سهمو به من ندی من به آنتیا تو رو لو می دم
دراکو سرش را به سرعت خواراند و گفت :
- چی ؟ تو همچین کاری نمی کنی !!!
- چرا می کنم .
- نه ... ب ... ب ... باشه !!! قبوله !!!
- خوب شد . حالا بریم پیش بقیه !!!
در راه ناگهان بارتی را دیدند که از اول که سوار اوتوبوس شدند او غیبش زده بود . بارتی گفت :
- سلام بچه ها !!! من از اوتوبوس جا موندم . ولی وسایلم رسیده .


ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۶ ۰:۱۵:۱۴


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶

سامانتا ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۹ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۶:۰۸:۱۳ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۰
از ما که گذشت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 248
آفلاین
بلا داخل ذهنش :
_ این خونه...مانتی...رودلف...اینجا می تونه واسه یه ما باشه...
و سپس با عصبانیت در مغزش فریاد زد :
_ نه باید مال ما باشه!

جولیا و سامانتا همچنان در حال تخمه شکستن!
جولیا از جای خود برخاست ، نگاهی به اطراف کرد تا کسی آنجا نباشد . سپس به سمت تلویزیون جادویی رفت و شروع به وجب کردن آن نمود:
_ هی سامی...نزدیک 12 وجبه!

ایوان که همچنان در حال قدم زدن بود به تابلویی بزرگ با قابی از طلا رسید . تصویر سالازار اسلیترین با موهایی بلند که مشخص بود مربوط به دوران 18 سالگی او بوده است در درون آن خودنمایی می کرد. ایوان لبخندی زد و به قدم زدن خود ادامه داد.

بلیز برای هفتمین بار پای هیپوگریفی را در دستان مانتی قرار داد و فورا کنار کشید تا دستش مورد تجاوز دندان های این بچه 5 ساله قرار نگیرد و در همان حال با اندوه به گل پرپر شده گوشتخوارش نگریست!

بلا همچنان در داخل ذهنش :
_ بعد از این که اینجا رو فروختم توی بورس سرمایه گذاری می کنم...یه سفر هم می ریم نروژ...بعد از اونجا میریم به...
رودلف برای سومین بار فریاد زد :
_بلا!
بلا تکانی به خود داد ، خودش را جمع و جور کرد و گفت :
_ حالا چرا داد می زنی!
رودلف که در دل نمی توانست منکر چشمان مرموز بلا در این لحظات شود کار دیگری نیز ازدستش بر نمی آمد در همین هنگام بلا از جا برخاست و بار دیگر به سمت دراکو رفت!


ویرایش شده توسط سامانتا ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۵ ۲۳:۰۷:۰۶
ویرایش شده توسط سامانتا ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۶ ۱۴:۵۶:۳۳

از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶

جولیا تراورز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۹ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۲۸ سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۹
از دژ مرگ ( شکنجه گاه جادوگران سفید ! )
گروه:
کاربران عضو
پیام: 79
آفلاین
دراکو که در حال خلال کردن دندان هایش بود مهره شطرنج جادویی اش را به حرکت در آورد و می رفت تا آناکین را برای سومین بار درهمان ده دقیقه اول مغلوب کند.
بلا از پله ها پایین آمد و به طرف آن ها رفت و در همان حال رودلف نیز بچه بغل کنان به دنبال او می دوید اما ناگهان فرش زیر پایش سر خورد و شترق بر زمین خورد.

رودلف : حالت خوبه عزیزم ، جاییت شکسته؟

بلا دست او را کنار کشید ، از جای خود بلند شد و به سمت دراکو رفت !
بلا :
دراک : اتفاقی افتاده ؟
و آناکین با دیدن چهره به رنگ آلبالو بلا به طور اسرار آمیزی در حال غیب شدن بود که با فریاد بلا بر جای خود نشست!
بلیز و هوریس و ایوان و ایگور نیز با فریاد بلا دور آنها جمع شدند!
بلیز : بلا ... یه سری سیخ جدید چیدم رو منقل...الان آماده می شه!
رودلف با خوشحالی فریاد زد :

_ عالیه...خب پس ما می ریم اون طرف ... تا غذا آماده می شه مانتی هم با اون گل گوشتخوار بازی کنه!
و در همان حال دست بلا را به آن سمت کشید.

درهمان حال که رودلف سرگرم ادای این جملات بود قلب بلا با سرعت بیشتری خون را به داخل سلول های خاکستری مغز او پمپاژ می نمود و در یک لحظه از آن لحظاتی که در زندگی بلا در اوج عصبانیت او هر شونصد سال یک بار اتفاق می افتاد فکری مانند برق از ذهنش پرید و به طور کاملا ابسیلون ثانیه وارانه رنگ چهره صورتش حالت ph هفت را بر خود گرفت ، بنابراین آرام لبخندی مرموزانه برروی صورت خود هل داد و گفت :
_بریم عزیزم!

با گفتن این جمله رودلف که نمی توانست آن علامت تعجب را از بالای سرش بر دارد آب دهانش را غورت داد و به همراه بلا به سمت گل گوشتخوار رفت.
دراکو و آناکین باردیگر بازی خود را از سر گرفتند و بلیز به سمت منقل دوید...شاید بوی سوختنی به مشام می رسید!
بلا در همان حال که روی صندلی می نشست نمی توانست روح جدیدی را که در ذهنش دمیده شده بود نادیده بگیرد.


ویرایش شده توسط جولیا تراورز در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۵ ۲۳:۰۲:۴۶



Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶

هوریس اسلاگهورنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۸:۴۴ شنبه ۷ مهر ۱۳۸۶
از گاراژ اجاس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 137
آفلاین
دو چشم بلاتریکس در تلاش برای بیرون پریدن از جای خود هستند و تمام خون بدن او به صورت کاملا قرمزش هجوم آورده.
در حالیکه چوبی را به این سبک تکان میدهد فریاد میکشد:
-اینجا چیکار میکنی؟
-ممم....مممن....دنبال مامماننتی بوددم.

بلاتریکس:اون چیه؟
بلا منتظر پاسخ رودولف نمیشه و با کله شیرجه میزنه داخل قدح اندیشه.از جایی در انتهای قدح،صدای بنگی شنیده میشه.
در درون قدح،بلاتریکس سعی میکنه تا با فرستادن افسون های سیاه،دامبلدور را بکشه.
دینگ...دیش...بوم...دنگ...دامب...دیش...بومب
آلبوس دامبلدور در حال صحبت کردن با ریدل است.ناگهان چشمش را به محوطه ای که هیچ موجود زنده ای در آن دیده نمیشود هدایت میکنه و با صدای بلند فریاد میزنه:باب این قدح اندیشست.خودت رو کشتی
ریدل نیز به نقطه ی که دامبلدور به آن خیره شده نگاه میکنه.اما اثری از موجود زنده نیست....


در خارج از قدح:
رودولف در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده،در افکارش به دنبال واژه های محبت آمیزیه که در هنگامه ی خروج بلاتریکس به زبان بیاره.
پس از یک دقیقه ،ابتدا دستان و سپس صورت و پس از آن کل بدن بلاتریکس از قدح خارج میشه.
رودولف:ممن...ممن....به بررررات یه کادو خریدم.ایناهاش.
و کلکسیون چوب دستی ها رو به بلا میده.
بلا:اوه مای گاد(حالا هی بگید توی کتاب های هری پاتر،خدا نیست)
رودولف:

«حاشیه:مستند هری پاتر 2.بررسی روابط غیر آسلامی در کتاب های هری پاتر و ضرورت ایجاد طرح ارتقای امنیت جادوگری،در جامعه ی جادوگری.امشب ساعت یازده شب،از شبکه ی جادوگری تی وی.»



دقایقی به همین شکل میگذره تا اینکه در اتاق باز شده و مانتی به درون اتاق میپره.
رودولف:آخی...مانتی جونم هم اومد.چی میخوای عزیزم؟
مانتی:کباب میخوام.دراک به من کباب نداد.همه رو خودش و آناکین میخورند.

بلاتریکس:چی شد؟...اون از مخفی کردن سند ارباب و همدست شدن با البوس.اینم از غذا ندادن به مانتی....

رودولف:باید یک گفتمان دوستانه داشته باشیم...فقط اصلا نباید این جو شادی به هم بخوره ها.یه تهدید کوچیک کارسازه.
بلاتریکس:خیالت راحت.اصلا به هم نمیخوره...


ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۵ ۲۲:۰۳:۵۸
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۵ ۲۲:۰۹:۴۷

[url=http://www.jadoogaran.org/modules/article/view.article.php/2115/c29]هری پاتر و شاهنامه(به دست آمده ا�


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۲۱:۱۹ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶

بلاتریکس  لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۱۴ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 195
آفلاین
15دقیقه بعد خانه دراکو:

ریم دام دارام...ریم دیم دیریم...
صدای رودولف از میان هیاهوی سالن پذیرایی به سختی به گوش رسید..

-آنی مونی اون سی دی رو عوض کن.این چیه گذاشتی؟
آنی مونی درحالیکه ران هیپوگریف بریان شده را در دست داشت به شدت مشغول بندری زدن بود و اصلا متوجه صدای رودولف نشد.

رودولف که از سر و صدای غیر قابل تحمل سرسام گرفته بود برای پیدا کردن محلی دنج و راحت (و احتمالا چیزهای دیگر) به جستجو در اتاقهای خانه بزرگ دراکو پرداخت.

-اینجا رو ببین.این باید اتاق دراکو باشه.ایول.عجب دم و دستگاهی به هم زده.خوب اینا فکر نمیکنم به دردش بخوره.میتونم برای روز ولنتاین بدمشون به بلاتریکس.

رودولف لبخندی زد و کلکسیون باارزش چوب دستی های دراکو را در جیبش گذاشت.اتاق تاریکی در انتهای راهرو توجهش را به خود جلب کرد.رودولف اطراف را کنترل کرد.کسی نبود.به آرامی به سمت اتاق تاریک قدم برداشت.
در اتاق باصدای جیر جیر بلندی باز شد.داخل اتاق غیر از یک مشت اسباب و اثاثیه کهنه و رنگ و رو رفته چیزی نبود.رودولف با ناامیدی برای خارج شدن از اتاق به شمت در حرکت کرد ولی در آخرین لحظه درخشش عجیبی از زیر میز گوشه اتاق توجهش را جلب کرد.

-اون دیگه چیه؟خوب...اشکالی نداره اگه یه نگاهی بهش بکنم.
قدح بزرگ درخشانی زیر میز قرار گرفته بود.رودولف بلافاصله آنرا شناخت..قدح اندیشه.خانه دراکو مکان امنی نبود و رودولف به هیچ عنوان قصد نداشت وارد قدحی که نمیدانست متعلق به چه کسی بوده بشود ولی صدای فریادخشمگین بلاتریکس که به دنبال رودولف میگشت باعث از دست دادن تعادلش شد و رودولف قبل از آنکه قادر به کنترل خود باشد با سر به درون قدح فرو رفت.....

صحنه سیاه و سفید:
آلبوس دامبلدور درون اتاق کوچک و تاریکی ایستاده و پسر بچه ای حدودا یازده ساله روبرویش روی صندلی رنگ و رو رفته ای نشسته.

-بهت که گفتم.من دامبلدور هستم و اومدم تا بهت پیشنهاد بدم در مدرسه من درس بخونی...

ریدل جوان به فکر فرو رفت.
رودولف با وحشت خود را پشت آلبوس پنهان کرد.

-سرورم من نمیخواستم..من قصد نداشتم...ارباب منو نکش.. خودمونیما.چقدر خوشگل بودی قدیما.

ریدل توجهی به رودولف نکرد .
-خوب...من با تو میام..ولی همونطورکه گفتم من پول کافی برای اینکار ندارم.این کاغذایی که میبینی هیچ ارزشی ندارن.من قبلا درباره همشون تحقیق کردم.
چشمان دامبلدور برقی زد.
-میدونم. به نظر منم اون کاغذا بی ارزشن.ولی اشکالی نداره.بهرحال طبق مقررات من به عنوان مدیر مدرسه باید یه چیزی به عنوان شهریه از تو بگیرم.هاگوارتز غیر انتفاعیه..حالا اون کاغذا رو بده به من که به جاش بهت یه شکلات قورباغه ای خوشمزه بدم.
تام یازده ساله باشنیدن اسم شکلات از جا پرید:شکلات واقعی؟اول باید ببینمش.
دامبل شکلات بزرگی را از جیب ردایش آورد:تو پسر زرنگی هستی تام...بگیر..حالا اون کاغذا رو بده به من.
تام با ذوق و شوق چند تکه کاغذ را در مقابل یک شکلات به دامبل داد.
دامبل به سرعت کاغذ ها را بررسی کرد
کارنامه سال دوم....اخطار از طرف مدیر...حکم اخراج از زندان به دلیل آزار زندانیان!!سومین کاغذ خالی به نظرمیرسید.دامبل لبخند زد و با چوب دستی ضربه ای به کاغذ زد و بلافاصله نوشته های درخشان آن ظاهر شد:سند خانه ....متعلق به تام مارولو ریدل....
همین بود..دامبل موفق شده بود..کاغذ را در جیبش گذاشت..
و رودولف با ضربه محکمی که به سرش خورداز قدح به وسط اتاق سابق دامبل در خانه دراکو برگشت.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۵ ۲۱:۲۴:۳۲

عضو اتحاد اسلیترین

تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۱۹:۰۲
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 1384
آفلاین
اتوبوس شوالیه ده دقیقه بعد در جلوی مکان مورد نظر به شدت به چند درخت برخورد کرده و متوقف میشه!
رودولف در حالی که مانتی را بغل کرده فریاد میزنه:انی مونی،تو هم با این دست فرمونت!چندبار بهت گفتم پدال ترمز با گاز فرق میکنه؟!
آنی مونی که میترسد توسط ملت ناراضی جویده بشه سریع از اتوبوس پایین میپره.آنی مونی میخواست به جایی نگاه کنه باید تفریح و عشق و حال را در ان شروع کنند اما با دیدن آن در جایش خشک میشه!
همه که در حال پیاده شدن از اتوبوس هستند نگاهی به اطراف میکنن و متوجه خانه باشکوه و بزرگ رو به رویشان میشن.بلیز با دهان باز به خانه نگاه میکنه و میگه:ای بابا،پس این خونه تا الان کجا بوده؟!حیف نبود ما این همه مدت ازش خبر نداشتیم؟!
بلاتریکس که از دیدن قیافه های اسلیترینی ها خسته شده بود گفت:بسه دیگه،نکنه میخواین همه روز رو همین طوری دم در بمونین و به خونه نگاه کنین؟مثلاً اومدیم خونه رفیقمون ها!
اسلیترینهای پایه هم که منتظر شنیدن این حرف بودن در کسری از ثانیه اساب و اساسیه رو جمع میکنن و با کله به طرف در خانه میرن.
همین که همه به در ورودی میرسن در باز میشه و ملت اسلیترین وارد خونه میشن.
دراکو در حالی که از پله ها میومد پایین و یه لیوان اب پرتغال هم توی دستش بود با خوشحالی گفت:همگی خوش اومدین به خونه جدید من!
ملت:
مانتی که تونسته خودش رو از دست رودولف خلاص کنه با خوشحالی مشغول گشتن توی خونه میشه و بقیه رو به حال خودش میذاره.رودولف که سوتی از سر حیرت کشیده میگه:این خونه کی مال تو بوده که ما خبر نداشتیم؟!
دراکو آب پرتغالش رو تا ته میخوره و میگه ماجراش طولانیه،همه اش رو براتون تعریف میکنم اما فعلاً یه پیشنهاد دارم.قبل از اینکه بخوایم حرف بزنیم بساط پیک نیک رو حاضر کنیم که دلم حسابی برای یه تفریح درست و حسابی تنگ شده!
کماکان ملت:

چند دقیقه بعد:

هر کس در گوشه ای از خانه مشغول گشت و گذار است.ایوان در حالی که وسایل تزئینی و کمد های مجلل خانه نگاه میکنه جوجه ها رو به همراه رودولف به سیخ میکشه.
بلیز و ایگور هم به همراه مانتی و گل گوشتخوار مشغول قایم موشک بازی درون اتاق های خانه هستن و آنی مونی هم به منبع غذاهای خانه دست پیدا کرده و در حال عیش و نوشه!
سلسیتنا به همراه باقی دخترهای اسلیترینی همان طور که ته کیسه تخمه رو در میاره با چشمم نگاهی به همه ابعاد خانه میکنه و در گوش بلا میگه:بلا،به نظرت دراکو این خونه رو از کجا آورده؟
بلا مشتی دیگه از کیسه تخمه برمیداره و میگه:منم نمیدونم،شاید یکی رو کشته و خونه رو صاحب شده!
سلسی همون طور که لبخند میزنه میگه: بعید نیست،ولی بیا از خودش هم بپرسیم...دراکوووو،یه لحظه بیا اینجا کارت داریم!
دراکو که به همراه رودولف مشعول خوردن کیک های پاتیلی به صورت پشت سر هم هست با دهان پر میگه:بافشه.....افلان میام پیفشتون!
و به پیش ساحره های عزیز و گرامی میره...!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۵ ۲۱:۱۹:۱۵
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۵ ۲۱:۲۰:۲۵
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۵ ۲۱:۲۰:۵۵

تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶

رودولف لسترنجس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۴ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۴۰ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷
از یک مکان مخوف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 349
آفلاین
اعضای اسلی،در تالار مخصوص نشسته اند و هرکدام مشغول کاری هستند.عده ای کتاب میخوانند و عده ای مشغول بازی کردن هستند
ساعاتی از نیمه شب گذشته است ولی اصولا ملت اسلی شب و روز سرشان نمیشود...بصورت خستگی ناپذیری فعالیت میکنند!!!
آرامش وصف ناپذیر تالار،که بسان جواهر کمیاب است با صدای نعره شادمانه بلیز،بصورت وحشتناکی درهم شکسته میشود:
-آخجوووووووننننننننننن!!!
ملت اسلی که از شنیدن صدای وی،در ساعاتی پس از نیمه شب،بطور وهمناکی از خواب بیدار شده اند،با حیرت به بلیز که در حال زدن دور افتخار با پرچم اسلی بدور تالار است خیره میشوند!
رودولف در حالی که لباس خوابی با طرح خرگوش بتن دارد،از اتاق خوابش خارج میشود و بشدت بلیز را نفرین میکند:
-مرگیوس! ساعت 3نصفه شب چرا داد میزنی؟مانتی تازه خوابیده بود بیدار شد...بوق!
بلیز با هیجان رودولف را تکان میدهد:
-رودی رودی خوشخبت شدیم رودی رودی زندگی به ما لبخند زد رودی رودی دنیا داره بهت لبخند میزنه!!!
-دنیا کیه؟
بعد از اینکه بلاتریکس رودولف و بلیز را بشدت شکنجه میکند متوجه جغدی میشود که دارد بروبر آنها را تماشا میکند:
-این چیه؟
-دنیا
قبل از اینکه بلاتریکس فرصت کند بلیز را از وسط به دونیم تقسیم کند مانتی دنیا را با میله ای که رویش نشسته قورت میدهد:
-مانتی جوجه کباب دوست داره،جوجه کباب مانتی نامه داشت!
و سپس نامه ای راکه بشدت توفی شده بدست رودولف میدهد:
رودولف: :mail:
اندکی بعد رودولف بشدت جیغ میکشد و بلیز را بغل میکند-پس چی؟ بیاید بلا را بغل کند؟آسلامیوس-و بعد نامه را بدست بلاتریکس میدهد و از شدت هیجانات وارده غش میکند!!!
--نیم ساعت بعد--
همه اعضای اسلی جمع شده اند و رودولف در حال خواندن نامه برای انهاست...بعد از به اتمام رسیدن نامه،همه ملت اسلی با هم بصورت یکصدا جیغ میکشند وبه سمت اتاقهایشان هجوم میبرند تا لوازمشان را جمع کنند و برای حمله...نه یعنی رفتن به خانه دراکو و چتر شدن آماده شوند!!!
---یه ذره نیم ساعت بعد---
کوهی از لوازم ملت اسلی در کنار خیابان جمع شده است،از خوراکی و غذاهای توی راه گرفته تا کمد لباس و تخت خواب مانتی و گلدانی که بلیز تازه برای گل گوشتخوارش خریده!
-آخه اینا جا نمیشه...
-آواداکداورا
بعد از اینکه روح استن،بصورت عمودی-یا افقی-به آسمان پرواز کرد،ملت اسلی لوازم خود را بداخل اتوبوس شوالیه ارسال میکنند
و البته مجبور میشوند مقادیری از لوازم را از اتوبوس به بیرون ببرند،
لوازمی مثل مسافران خورده شده و چیزهایی شبیه این!!!
بالاخره اتوبوس،که بعلت چیزهای زیادی که در وی چپانده شده در حال انفجار است،به رانندگی آنی مونی براه می افتد:
-یه آهنگ بذار حالشو ببریم!!!
آنی مونی کلیه نوارها و الواح فشرده داخل داشبورد اتوبوس را میریزد بهم و بالاخره یک نوار خاک گرفته را داخل سیستم میگذارد و بشدت وولووم میدهد:

پارسال باهم دسته جمعی رفته بودیم زیارت
همراهمون دختری بود خوشگل و با محبت

-این چیه گذاشتی؟
بدین ترتیب کل سیستم به همراه نوار خاک گرفته از پنجره به بیرون پرتاب میشود:
-منقل و سیخ و مواد کباب که یادتون نرفته؟بچم کباب دوست داره!
-خیالت راحت باشه عزیزم...همه چیزو آوردیم!
-تا ده دقیقه دیگه میرسیم...ملت اماده باشید!!!


ویرایش شده توسط رودولف در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۵ ۲۰:۱۵:۵۰

بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.