پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

228
نفر همین الان آنلاین‌اند 79 نفر در «انجمن»
2 عضو 226 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مغازه اليواندر

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
آخرین ورود
شنبه 21 مهر 1386 06:43
عضویت
1385/08/17
پست‌ها
544
درِ مغازه ی الیوندر با شدت باز میشه.یک اتاق مربعی شکل وبزرگه که دور تا دورش به جای دیوار، قفسه هایی قرار داره که داخلشون،پر از جعبه های دراز و باریکه.
-اوه،سلام.بذار ببینم،توبااین سِنت چوبدستی نداری؟
دخترجوانی وارد مغازه شده بود.او باتعجب به الیوندر نگاه کرد و با خودش گفت:
-بذار برسیم بعد گیرژ بده!
لاوندر بروان که نفهمیده بود بلند اینو گفته به صورت
به الیوندر نگاه کرد.او جلوی پیشخوان ایستادومنتظر ماند. الیوندر یک چهارپایه رو زیر پایش گذاشت و بعد از ان بالا رفت.
-اینو امتحان کن! بیست و نه سانتی متر،چوب نراد،موی دم تک شاخ...انعطاف پذیر و دخترونه همون طور که میبینی.
لاوندر دستش را دراز کرد و چوبدستی را در دست گرفت. سرمایی بدنش را فرا گرفت،هنوز کامل انرا در دست نگرفته بود که الیوندر از دستش بیرون کشید.
-نه،نه!اون خوب نبود،این چطوره،ها؟از چوب درخت البالو،همراه پر هیپوگریف.انعطافناپذیرو خیلی خیلی قوی!
یک چوبدستی سفید رنگ و بسیار عجیب بود!لاوندر انر ادر دستش گرفت.احساس بدی مثل چسبیدن تمام رگهایش به هم را احساس کرد...حالش به هم خوردو چوبدستی را روی پیشخوان انداخت.این چجور چوبدستی بود که این کار را میکرد؟
-خوب..صبرکن! اینو امتحان کن!این خیلی خیلی قویه!از پر ققنوس،پوست مار به جای چوبش استفاده شده و،بذار ببینم،اها!انعظاف ناپذیر،سفت و محکمه!
الیوندر چوب دستی چرمی و سبز رنگی را کف دست خود نگه داشته بود. لاوندر درحالی که دستش را برای برداشتن چوبدستی دراز میکرد به الیوندر نگاه های خیره ای می انداخت.
همین که دستش با چوبدستی برخورد کرد، محکم به عقب پرتاب شد، به یک قفسه برخورد کرد و با دردی شدید در پشتش،روی زمین افتاد.الیوندر به کمک او شتافت . تمام بسته های چوبدستی روی زمین ریخته بود.لاوندر با کمک الیوندر ایستادو بعد دوباره پایش روی یک چوبدستی لیز خورد و افتاد . انرا برداشت و سپس...
احساس خنکی سراسروجودش را پر کرد. احساس اینکه ازاد شده باشد،بعد از مدتی طولانی ازاد باشد.لاوندر چوب را در دستش چرخاند و سپس،انرا به سوی یک قفسه که روبروی خود بود تکان داد.
تق!!تق!!تق!!تق!!
تمامی چوبدستی ها،همه ی انها،به ترتیب یکی پس از دیگری از داخل قفسه بیرون میامد،در هوا میچرخید سپس روی زمین میافتاد. اشوبی به پا شده بود.لاوندر دوباره تکانی به چوبدستی داد و در عرض کمتر از نیم ثانیه،تمامی چوبدستی ها در جاچوبدستی خود بودند.سکوت فضا را پر کرد. الیوندر با شور و شوق گفت:
-خودشه!خود خودش!از درخت گردو،سی سانتی متر،رنگ طبیعی ،انعطاف پذیر،سبک،عالیه!این فوق العاده اس ...و درونش...عجیب ترین ماده،یعنی اساره ی شاخ اسنورکک وجود داره!
چوبدستی بلند،سبک،قهوه ای پررنگ بود. لاوندر از زمین بلند شدوگفت:
-من همینو میخوام!
-سه گالیون!
لاوندر دست در جیب ردایش بردو یه گالیون را پرداخت کرد.وقتی بیرون از مغازه امد،به هرچیزی که میرسید،انرا جادو میکرد!(اینا عقده ای بازیه جادوگراعه!)
---------------------
ببخشید سبک پست،نظر اندر جدیه!بیشترش جدیه وهیچ جاش طنز نیست،فقط از شکلک استفاده شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
آخرین ورود
شنبه 25 بهمن 1393 18:40
عضویت
1385/08/16
پست‌ها
621
پس از یه صبح آفتابی و پر مشتری یه بعد از ظهر خسته کننده و ابری آمد هری که پس از سه سال که چوب دستی پر ققنوسش شکسته بود به مغازه الیوندر که اکنون پسرش آنرا اداره میکرد رسید و طبق گفته سایر جادو گران او بهتر از پدرش چوب دستی ها را تعمیر میکرد.
هری:سلام آقای الیوندر.

الیوندر:سلام فکر می کنم شما هری پاتر هستید درسته؟

_اما من تا بحال شما رو ندیده بودم چطوری من رو شناختید؟

_مثل اینکه یادتون رفته شما لرد سیاه رو شست دادید و عکس و پوستر های شما همه جا قابل رویت بود.

_من از بقیه مردم شنیدم که شما در کار خبره تر از پدرتون شدید.

_اه البته که نه پدرم استاد من بوده و هست.

_من یه چوب دستی براتون آوردم که مغزش پر ققنوسه و سه سال پیش در جریان مبارزه با ولدمورت شکسته میتونید تعمیرش کنید آخه من جادو و جادوگری رو با این یاد گرفتم میتونید؟

_امممم...پدرم راجع به چوب دستی شما و لرد سیاه و ارتباطات عجیش خیلی با هام صحبت کرد اما فکر کنم در طول دو هفته آینده بتونم تعمیرش کنم.امروز چندمه؟

_10 جولای چطور؟

_آخه من تا پونزدهم سرم شلوغه فکر کنم اگه به مشکلی بر نخورم تا 27 همین ماه چوب دستیتون آماده است.

_متشکرم.خدانگهدار آقای الیوندر

_خدا حافظ آقای پاتر.

روز بیست و هفتم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
آخرین ورود
پنجشنبه 5 مهر 1386 18:12
عضویت
1386/02/13
پست‌ها
68
بعد از ظهر روزی تاریک و بارانی اواسط نوامبر بود.باران گلوله گلوله به در و پنجره های مغازه ی اولیوندر می کوبید .در بیرون مغازه مردم در رفت و آمد بودند تا هرچه زودتر و قبل از خیس شدن به مغازه ی مورد نظرشان برسند. اولیوندر بر روی صندلی چوبی و قدیمیش نشسته بود و آهنگی را زمزمه می کرد .عدسی گردی به چشم زده بود و مشغول تراشیدن چوبی نازک بود تا به کلکسیون چوبدستی هایش اضافه کند.تقریبا کارش تمام شده بود که صدای دیلینگ دیلینگ از سوی در مغازه که اکنون باز شده بود به گوش رسید.

مردی با ردایی یکدست سیاه و کلاهی لبه دار وارد شد.

_سلام ، آقای اولیوندر !

_اوه ..خوشوقتم آقای کراوچ ...

اولیوندر با کراوچ دست داد .

_آقای اولیوندر...برای خرید یک چوبدستی برای خودم اومدم.

_البته البته...بفرمایین...آقای کراوچ ...شما مدت ها پیش از من چوبدستی خریده بودید...چوبدستی خوبی بود نه؟

_البته...در طی این همه سال واقعا خوب کارکرد ...و بدون نقص.

_خب ..پس هرچه مشخصات چوب جدیدتون بهش نزدیک تر باشه ..فکر کنم بهتره...

او به پشت میزش بازگشت و در میان قفسه ها به جستجو پرداخت.در همان حال زمزمه کرد:

_سی و دو سانتی متری از درخت شمشاد بود ...مغزش هم از ریسه ی قلب اژدها ..درسته؟

_درسته آقای اولیوندر...و انعطاف پذیر.

اولیوندر سری تکان داد و به جستجویش ادامه داد.در همان حال به صحبت پرداخت:

_از اون اژدها چوب دیگه ای ندارم....معمولا ما چوب هایی رو که مغز یکسانی دارن به جاهای مختلفی می فرستیم... و در عوضش نوع هایی دیگه رو می گیریم...به همین دلیل باید اولین وجه تشابه رو کنار بگذاریم.

کراوچ در حالی که ردای خیسش را خشک می کرد سری تکان داد و روی صندلیی در کنار میز اولیوندر نشست.

اولیوندر بلاخره چوبی را بیرون آورد و روی میزش ،روبروی کراوچ قرار داد.

_شما این رو امتحان بکنید لطفا...چوبش از درخت سرخسه ..اما طول و انعطاف پذیریش مثل چوبدستی قبلیتونه ...معیار های جادو ییش هم به چوبدستی های سازگار با قد و طول شانه تون ...شباهت زیادی داره.

کراوچ چوبدستی را از روی میز برداشت و پیپش را از جیبش بیرون آورد تا آن را به کمک چوب جدید روشن کند.هنگامی که چوبدستی را در دست گرفت سردی خاصی داشت.گویی چوبدستی به جعبه ی کهنه و تاریکش عادت کرده بود و اکنون از بیرون آمدن ناراضی بود.کراوچ چوبدستی اش را تکانی داد .پیپ روشن شد اما همراه آتش اندک آن جرقه هایی پدید آمد گویی ماده ای که در حال سوختن بود ناخالصی دارد.
اولیوندر که مشغول ارزیابی چوبدستی جدیدی بود ،آن را به کراوچ نشان داد و گفت:

_این یکی پر ققنوس توشه و سی و نه سانتی متره و از چوب شمشاد ..دفعه ی گذشته که امتحانش کرده بودید ..یکم بی میل بود اما ...بعد من تغییرش دادم و چوب ترکیبی اش رو عوض کردم...

کراوچ این بار چوبدستی را در دست گرفت.مانند قبلی سرد نبود ولی از آن خاک آلود تر بود.اما قبل از اینکه کلمه ای بر زبان آورد اولیوندر چوبدستی را از او گرفت و یکی دیگر را به او داد ...و با صدایی هیجان زده گفت:

_این یکی ریسه ی قلب اژدها داره...البته بر سازگاریش با صاحبش تاثیری نداره ..اما میزان قدرتش رو مشخص می کنه که با چوب سپیدارش همخونی داره....ترکیب جالبه ...سی و سه سانتی متر طولشه.

کراوچ چوبدستی را در دست گرفت..چوبدستی احساس صمیمیتی از خود نشان نداد .اما آثاری از صلابت و روح تهاجمی آن را حس کرد .مقدر و تشنه ی قدرت .میدانست چوب او را انتخاب کرده است.آن را بلند کرد و آرام زمزمه کرد

_ریداکتو....

در طول یک ثانیه چتر از هم جدا شد صدای غرش انفجاری از سوی چتر در حال برخاستن بود که کراوج با سرعت ورد ریپارو را به صورت غیر لفظی اجرا کرد.

هنوز تکه های چتر به طور کامل از هم جدا نشده بودند که از دوباره به یکدیگر پیوستند.

_عالیه...چوبدستی جالبیه ...امیدوارم مثل قبلی براتون کاربکنه.

کراوچ در حالی که چوبدستی را در جیبش می گذاشت و طلای اولیوندر را می پرداخت گفت:

_ممنونم آقای اولیوندر.

سپس شنلش را دور خود پیچید و از مغازه خارج شد.اولیوندر پیر دستانش را از دو طرف باز کرد تا خستگی اش رفع شود سپس سراغ تکه چوب تعمیری اش رفت و عدسی اش را به چشم زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... و سرانجام هیچکس باقی نماند.
آخرین ورود
چهارشنبه 25 خرداد 1401 19:50
عضویت
1386/03/09
پست‌ها
440
یه روز کسل کننده ی دیگه برای الیوندر بود الان دو سه روزی می شد که کسی نیومده بود تو مغازه که چوب دستی بخره داشت در انتظار یه مشتری ذره ذره اب می شد که استن اومد تو با اون شور و حال همیشگی
با اومدن استن قیافیه الیوندر از این حالت به این حالت تغییر کرد .
الیوند که نمی خواست همین یدونه مشتری رو هم از دست بده با لحنی چاپلوسانه گفت : سلا م اقای شانپایک
اما استن که انگار کسی در مغازه نبود رفت طرف پیشخون و لاشه ی چوب دستیشو انداخت جلوی الیوندر و گفت : ترکید ، داشتم تو خیابون لایی ميكشیدم که افتاد زیر پایه مسافر جماعت و یه بچه پر رو گرفت شکوندش
خوب یه چوب توپ می خوام الیوندر که می خواست استن رو بتیغه یه چوب دستی گذاشت و گفت 20 سانتی متر از چوب سرو و هسته ی گردو
استن که چوبو دید قیافش شد مارو گیر اوردی
خوب پس اینو بگیر 28 سانتی متر انعطاف پذیر از درخت گنجشک و هسته ی موی دم اژدها و بسیار سبک چشمان استن با دیدن چوب دستی شد
ایول همینه و گرفتش و امتحانش کرد مثل اینکه چوبم اونو قبول کرده بود چون بعد از اینکه گرفتش همه جا یه دفعه روشن شد ز
100 گالیون میشه ، چی الیوندر ادامه داد : خوب از بهترین چوب دستی هاست
استن که خودش ته نیرنگ باز ها بود و دست نذیر شنبه رو هم از پشت بسته بود یه بسته ی 100 گالیون تقلبی گذاشت جلوش و گفت : زت زیاد
هنوز چند صد متری جلوتر نرفته بود که صدایی مهیب کل کوچه رو لرزوند
مگه دستم بهت نرسه . با این حرف بود که استن با همون لبخند :grin: همیشگی غیب شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استن شانپایک در 1386/6/4 23:19:54
ٌٌدر حال پاشیدن بذر
تولد نقش
1396/07/21
آخرین ورود
پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
عضویت
1385/12/25
پست‌ها
1511
پیوز از میان در وارد مغازه شد. مغازه نسبتا تاریک بود ولی سر و صدایی از قسمت پشتی آن می آمد. الیوندر با دیدن پیوز از کار دست کشید و با شک جلو آمد : « می تونم کاری براتون بکنم ؟ »
پیوز گفت: « چوبدستی مخصوص روح هم حتما دارین درسته ؟ »
الیوندر با تعجب سر تکان داد و گفت : « پنج تا ، دیگه داشتم از فروختنشون نا امید می شدم ! اما امروز شما دومین نفری هستین که برای خرید میاین ! »
پیوز گفت : « بله ! میشه ببینمشون ؟ »
الیوندر به قسمت پشتی مغازه رفت. از نردبانی بالا رفت و در بالا ترین طبقه پشتی ترین قفسه ، پینج جعبه طلایی رنگ بیرون آورد.
- «بفرمایید»
پیوز در اولین جعبه را باز کرد و الیوندر بلافاصله گفت : « چهار چوبدستی از جمله این توسط یک روح ساخته شده ، این یک چوب عالیه با مغز پوشت روح یک تک شاخ ! »
پیوز چوبدستی را برداشت. احساس خوبی نداشت. احساس نا امنی می کرد. چوبدستی را با اکراه به جعبه برگرداند و گفت : « اصلا خوب نیست ! »
الیوندر جعبه دوم جلو گذاشت : « ساخته یک روحه ، خیلی نادره ! جزء تنها چوب هاییه که به جای مغز در وسطش یک طلسم نهفته است ! »
پیوز چوبدستی را برداشت. به نظرش سنگین می آمد. شاید مسئولین نگهداری از چوبدستی به این نادری برایش سنگین بود. تکانی به چوبدستی داد و این باعث شد که لکه آبی رنگی روی دیوار مغازه پدید آید. الیوند گفت : « مثل اینکه این هم خوب نیست ! »
سپس چوبدستی بعدی را جلو گذاشت : « ساخته جنه ! با مغز پر روح ققنوس ! »
پیوز چوبدستی را برداشت. به نظرش آمد که چیزی را از کسی دزدیده است ، احساس می کرد چوبدستی متعلق به او نیست.
گفت : « این هم خوب نیست ، میشه بعدی رو بدین ؟ »
الیوندر اخم کرد و گفت : « این یکی ساخته روح یک چوبدستی سازه ، جنسش از چوب های ناملموسه ، قدرت جادوییش خیلی بالاست و مغزش از استخوان جمجمه یک جادوگر خیلی بزرگه ! »
پیوز چوبدستی چهارم را برداشت. چوبدستی درست اندازه دستش بود اما احساس عجیبی به او میداد. تکانی به چوبدستی داد. و احساس کرد باد خنکی دارد او را با خود می برد. سپس هاله قرمز درخشانی دیده شد و کمی بعد ناپدید گشت. پیوز گفت :« عالیه ! همین رو می خوام آقای الیوندر » ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
آخرین ورود
پنجشنبه 27 تیر 1392 12:06
عضویت
1385/01/07
پست‌ها
377
چارلی آرام آرام وارد مغازه شد.خاطره هایش برای او زنده می شدند،انگار همین دیروز بود که بیل به او می گفت آقای الیواندر به تو چوب دستی نمی فروشد و تو نمی توانی وارد هاگوارتز شوی، آقای الیوندر دور سر کمر و اعضای دیگر بدنش را اندازه می گرفت،بعد از مدت کوتاهی چوبدستی که داخلش ریسه قلب اژدها بود به او فروخت.چارلی با این افکار وارد مغازه شد و سلام کرد.
صدای مردی به گوش رسید که جواب سلام او را داد.مرد از نردبان پایین آمد و با چشمان خاکستری اش به چارلی خیره شد.
- چارلی ، چارلی ویزلی! می دونی؟!کسانی که دوبار برای خرید چوبدستی میان منو غافل گیر می کنند.چه بلایی سر چوبدستیت اوردی؟
چارلی که سرش را پایین انداخته بود گفت: توی آتش اژدها سوخت!
آقای الیواندر گفت:اوهوم! و سپس ادامه داد: بهتره، بریم سراغ انتخاب چوبدستی. این... انعطاف ناپذیره ،طولش زیادی بلنده 30 اینچ، افسون های بیهوشی رو خوب اجرا می کنه توش پر ققنوس به کار رفته وازچوب زبان گنجشک،امتحان کن.
چارلی چوب دستی را در دستش گرفت و گفت: احساس قدرت می کنم، احساس...
- چارلی همه این ها احساسات مجازیه!در واقع خاصیت این چوبدستی اینه که احساس قدرت مجازی به وجود میاره!حالا یه ورد اجرا کن.هرچی دلت خواست.
- آگومانتی!
الیواندر که آب درون جام را بررسی می کرد گفت:نه! آبش طعم کلر می ده!چارلی اینو امتحان کن چوب درخت کاج، توش پر جغده نامه بره!بگیرش.
چارلی بعد از به دست گرفتن چوب دستی گرمای شدیدی وجودش را فرا گرفت.
- دیفیندو!خخخششش!
الیواندر که با دستش شلوارش را نگه داشته بود نگاهی به بند شلوار پاره اش کرد ،چوب را از دست چارلی گرفت و گفت: برای افرادی مثل خانم مالکین که با خیاطی سرو کار دارند می خوره. الیواندر به انتهای مغازه رفت و از آن جا بسته ای کوچک آورد که روی آن را گرد و خاک پوشانده بود.الیواندر عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت:این 14 اینچ از درخت گردو داخلش هم پودر پرس شده ی شاخ تک شاخ! فکرکنم این برات مناسب باشه افسون های خواب آور و کلا کاهنده رو خیلی خوب اجرا می کنه.نظرت چیه؟
همین که چارلی چوب را در دست گرفت پرتو های روشنی از چوب دستی خارج شدند.چارلی زمزمه کرد:وینگاردیوم له ویوسا!
یکی از قفسه های پر از چوبدستی مغازه به سمت بالا حرکت کرد!الیواندر با ناراححتی از چارلی خواست تا قفسه را کنترل کند اما قفسه واژگون شد و تمام چوب ها روی زمین ریختند.بالاخره الیواندرگفت:چارلی پسندیدی؟
چارلی با حرکت سر جواب مثبت داد.
الیواندر چوب دستی را در پاکتی گذاشت و گفت : 10 گالیون و 5 سیکل.
چارلی پاکت را تحویل گرفت و گفت:چک بکشم ؟!
الیواندر:
چارلی: خب بفرمایید اینم 10 گالیون منهای 5 سیکل تخفیف!نقد!
الیواندر:
چارلی: خب ممنون آقای الیواندر!فعلا خداحافظ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1386/6/4 12:39:11
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1396/07/22
آخرین ورود
امروز ساعت 15:45
عضویت
1384/11/01
پست‌ها
3124
مغازه چوب دستي فروشي،مثل هميشه خالي از آدم بود.آقاي اليواندر مثل هميشه،در حال تميز كردن مغازه اش بود كه شخصي با شنلي سياه و كلاهي كه تقريبا صورت آن را پوشانده بود،وارد مغازه شد.نزديكتر كه شد كلاهش را برداشت.او كاركاروف بود.آقاي اليواندر مقداري عقب رفت و به قفسه چوب دستي هايش برخورد كرد.
-ولي...ولي جناب كاركاروف من شنيده بودم شما كشته شديد.يعني...يعني..!
-فعلا كه ميبيني من اينجا هستم در مقابل تو.لرد سياه من را بخشيد.خب حالا من يك چوب دستي ميخوام.چوب دستي قديميم شكسته است.
-البته البته!صبر كنيد.الان يكدونه خوبش را براتون ميارم.

آقاي اليواندر از پله اي بالا رفت و قابي قهوه اي رنگ از آنجا برداشت و پايين آمد.قاب را به طرف ايگور گرفت تا او چوب دستي را بردارد.
خون در تمام بدنش خشك شد.انگار قلبش نميزد.ياد خاطره هاي بد زندگيش افتاد.اين چوب مناسبش نبود.چوب را به طرف اليواندر پرتاب كرد و منتظر ماند تو چوب ديگري را امتحان كند.

اليواندر به گوشه اي رفت و چوب دستي ديگري را آورد.اينبار چوب دستي رنگ سبز روشن بود و علامت ماري بر روي آن نمايان بود.
-19 اينچ،انعطاف پذير و با موي عقاب و درخت سرو ساخته شده است.اين چوب با علامت اسليترين ساخته شده است تا ابهت خود را نشان دهد.
اينبار بر روي بدنش تاثير بدي نداشت.عرق بر روي پيشانيش نشسته بود و ميخواست آن را امتحان كند.
-اكسيو جعبه!
جعبه به جاي اينكه به طرفش پرواز كند در همانجا منفجر شد و دودي غليظ از خود به جا گذاشت.
-البته اين نيست.بذاريد اين يكي را امتحان كنيم.پر طاووس و ريشه هاي درخت بيد.16 اينچ و انعطاف ناپذير.
يك حسي به او ميگفت كه اين چوب دستي از آن او بود.بر روي چوب دستي حروف يوناني ثبت شده بود كه كاركاروف كنجكاوانه به آن خيره شده بود.چوب دستي را در دست گرفت.اينبار هم بر روي بدنش تاثيري نداشت.نميدانست چرا دستانش ميلرزد.چوب دستي را رو به اليواندر گرفت و فرياد زد:
-كرشيو!
اليواندر بر روي زمين افتاد و از درد به خود پيچيد.ايگور كه خشنود به نظر ميرسيد با حركت ديگر از چوب دستي او را به حالت اول بازگرداند.ذهنش را اصلاح كرد و به بيرون مغازه رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در 1386/6/4 12:25:24
هر کسی جرات داره بیاد جلو (فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم )
آخرین ورود
جمعه 18 مرداد 1387 12:44
عضویت
1386/04/21
پست‌ها
214
مغازه الیواندر از قبل خیلی خلوت تر شده بود...
از زمانی که مرگ خواران آزادانه در آن حوالی راه میرفتن دیگر افراد خیلی کمی پا به این کوچه می گذاشتند.
مغازه الیواندر نیز از این قاعده مستثنی نبود...مغازه اش با اینکه دارای چوب دستی های مرغوبی بود افراد خیلی خیلی کمی در روز پا به این مغازه می گذاشتند.
ناگهان در با صدای جیر جیری باز شد... عرق سردی بر پیشانی الیواندر نشسته بود... اگر فرد تازه وارد مرگ خوار بود کارش تمام شد به حساب می آمد.
ولی لحظه ای بعد وقتی کسی را دید که هیچ شباهتی به مرگ خواران نداشته و به طرف پیشخوان حرکت میکند آهی از سر آسودگی کشید.
مرد جوان بود و خوش هیل با شناه هایی پهن و صورتی بزرگ و سختی دیده.
الیواندر با لبخندی تصنعی گفت :‌ کاری از دستم بر میاد قربان؟
مرد جوان لبخندی زد و با سر تائید کرد سپس گفت : ممنون میشم اگر یک چوب در خور من بهم بدید.قیمتش برام اهمیتی نداره ولی فقط میخوام ازجنس های مرغوبتون باشه.
الیواندر در حالیکه سعی می کرد همان لبخند را بر لبان داشته باشد سرش را تکان داد و به طرف قفسه چوب ها رفت و بعد از مدتی با یک جعبه بازگشت.در جعبه را باز کرد و گذاشت تا مرد جوان آن را ببیند و براندازش کند.سپس شروع به توضیح دادن کرد :
ـ این چوب دستی یکی از مرغوبترین چوب دستی ها هست.داخل اون یک پر ققنوس هست که باعث میشه تمامی افسون ها رو به راحتی هر چه تمام تر اجرا کرد.همچنین چوبش هم از جنس بلوط جادویی هست و به هیچ وجه من الوجوه نخواهد شکست... میتونین چند تا طلسم باهاش بفرستین!
مرد تصدیق کنان چوب را برداشت و به طرف یک گلدان سورمه ای گرفت سپس زیر لب گفت : اکیو!
طلسم به راحتی اجرا شد ... گلدان یک راست به طرف او آمد و بر روی زمین افتاد و خرد شد.
مر چوبش را به طرف خرده ها گرفت و به صورت دایره وار چرخاند و گفت : ریپارو!
گلدان بی هیچ زحمتی ترمیم شد.
ــ خیلی چوب خوبیه ولی به نظرم من رو قبول نداره!
الیواندر آهی کشید و برگشت و یک چوب دیگر را آورد.
چوب دستی دراز بود و براق و زیبا.
الیواندر نگاهی از سر رضایت به چوب انداخت و گفت : چوب دستیه فوق العادیه! مقداری شیر تک شاخ درون اون هست و همین طور موی یال سنتور ها.چوبش هم از درخت کاج سیاه هست. یکی از با دوام ترین و مقاومت پذیر ترین چوب ها!
مرد جوان این بار با رضایت بیشتری چوب را در دست گرفت.آن را چرخاند و دوباره هم طلسم ها را اجرا کرد.
سرش را به طرف الیواندر چرخاند و گفت : از این خوشم اومد. چوب دستی من رو پذیرفته!
این بار لبخندی واقعی بر لبان الیواندر نشست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
تولد نقش
1383/11/19
آخرین ورود
پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
عضویت
1384/05/18
پست‌ها
3736
با اینکه نیمی از سال تحصیلی جدید هاگوارتز می گذشت و همه دانش آموزان خرید های خود را کرده بودند ، ولی باز هم تعداد کثیری از دانش آموزان مقابل مغازه چوبدستی فروشی الیوندر جمع شده بودند . رفته رفته متقاضیان خرید چوبدستی کمتر و کمتر شدند تا اینکه بالاخره نوبت به او رسید ، با قدم های بلند و وقار خاصی که در راه رفتنش وجود داشت وارد مغازه شد و به سمت الیوندر رفت .

- سلام آقای ویزلی ! گویا خیلی در وزارت خونه در گیر هستید ، چون من کمتر شما رو توی دیاگون میبینم
- سلام الیوندر ، آره خوب ، وقتم پره ، الانم برای خرید چوبدستی جدید اومدم

الیوندر با شگفتی گفت : اوه بله ، حتما ... حتما ؛ بزار ببینم این چطوره ... اوهوم ... 23 سانت ، انعطاف پذیر ، چوب سرخس ، با هسته موی دم تک شاخ ! چوبدستی زیبایی بود ، ولی به محض این که دستش با چوبدستی تماس پیدا کرد ، اعضای بدنش از داخل شروع به لرزش کردند ؛ بی اختیار چوبدستی را به سمت الیوندر گرفت و گفت : نه نه ، این خوب نیست . :no:

الیوندر با تعجب چوبدستی را گرفت و پشت قفسه های بی شمار چوبدستی ناپدید شد ، لحظه ای بعد در حالی که سه جعبه چوبدستی در دستانش بود ، به سمت پرسی آمد و گفت : این رو امتحان کنید ، 17 سانت ، انعطاف پذیر ، چوب نارون آفریقایی با هسته پر ققنوس .

چوبدستی را از الیوندر گرفت و با بی توجهی شروع به برانداز کردن چوبدستی کرد ، سپس چوب را به سمت یکی از قفسه ها گرفت و بدون آن که وردی را زمزمه کند ، لرزش خفیفی به چوبدستی داد ؛ صدای غرشی بلند شد و قفسه ها با حالت تهدید آمیزی شروع به لرزش کردند .

آقای الیوندر با صدای نسبتا بلندی گفت : نه ... مسلما این هم نیست . این رو امتحان کنید آقای ویزلی ؛ 20 سانت ، انعطاف پذیر ، چوب پونتانای نقره ای ، با هسته ریسه قلب اژدها .

چوبدستی را گرفت ، احساس می کرد ، اعضای درون بدنش قصد دارند از لوله باریکی عبور کنند . با این حال گلدان سنگی مقابلش را هدف گرفت و تکان کوچکی به چوبدستی داد . این بار پرتوی سبز رنگی به سمت گلدان سنگی هجوم برد و گلدان به هزاران تکه تبدیل شد .

آقای الیوندر با دهان باز نگاهی به گلدان کرد و گفت : این هم نمی تونه باشه . چطوره این یکی رو امتحان کنید ... 18 سانت ، انعطاف ناپذیر ، چوب زبان گنجشک به همراه هسته موی تک شاخ .

پرسی با احتیاط چوبدستی را گرفت و مقابل قفسه ها تکان داد ، اتفاقی نیفتاد ؛ پرتو نور زرد رنگی او را در بر گرفته بود ، گویا چوبدستی او را برگزیده بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
تولد نقش
1384/08/01
آخرین ورود
شنبه 14 فروردین 1400 04:53
عضویت
1384/08/01
پست‌ها
1548
در این لحظه سامی رهبری رو در دست میگیره:خب به دو دسته تقسیم میشیم.یه عده میگردن چوبدستی رو پیدا میکنن.یه عده میرن با این محفلی ها مبارزه میکنن.یه عده هم میرن دنبال یه درمانی برای این تئو درد گرفته.
رودولف:سامی جون این که شد سه تا!
سامی:با من مخالفت میکنی؟با دختر ارباب؟الان حالیت میکنم!بابایی یکی رو میفرستم مجازاتش کنی!
و با یک حرکت خشانت بار رودولف رو پیش ولدی میفرسته تا به اجزای تشکیل دهنده اش تجزیه کنه و بلا هم دنبالش میره تا بپرسه که به چه حقی به دختر غریبه نا محرم میگه جون و آیا رودولف همیشه چپ و راست به همه دخترا میگه جون و در ضمن چرا اسم جون(اسم دختره!محض اطلاع!)رو به زبون آورده و حالا باید زبونش از حلقومش بیرون کشیده بشه!
در این لحظه تئودور از پشت شیشه به سارا خفنز اشاره میکنه:ببخشید اون خانوم محترم کیه؟ارادتمند.تئودور نات.
قبل از این که دست سارا به تئو برسه تا پاهاش رو به دستاش گره بزنه سالازار همه رو خلاص میکنه و با یک اردنگی تئو رو به قبرستون...ببخشید پیش ولدی میفرسته تا حسابش رو برسه!
مورگان مانند ساحرگان زشت روی جیغ میکشه:جییییییییییغ!خب یه کاری بکنید الانه که این محفلی ها بریزن سرمون داغونمون کنن!ما که زورمون بهشون نمیرسه!
در این لحظه چندین اتفاق با هم میفته.در حرکت اول الیوندر جوگیر میشه و با همه بیست چوبدستی سامانتا رو از مغازه پرت میکنه بیرون و سامانتا در آغوش سارا فرود میاد و سارا هم با حرکتی خفن اون رو دستگیر میکنه.در حرکت دوم مورگان توسط سالی و لوسیوس به دلیل اعتراف صادقانه به برتری محفل به قتل میرسه!در حرکت سوم ملت محفلی با هم میریزن توی مغازه تا حق متجاوزین رو کف دستشون بذارن و در حرکت چهارم ملت محفلی فقط با لوسی( ). سالی مواجه میشن که به حالت دو نقطه دی دارن به ملت غیور محفل نگاه میکنن.ملت محفل اما برای حالت دونقطه دی وقت تلف نمیکنن و سالی و لوسی رو هم دستگیر میکنن.فوقع ما وقع!
باری دیگر یکی از ماموریت های مرگخواران با شکست مواجه شد...اهم!یه سر و صدایی از اون خونه هه میایَه!(تیریپ از اون بالا کفتر میایَه!)
صدای لرد:چوبدستی من کو تئو؟جییییییییییییغ!جیییییییییییغ!من چوبدستیمو میخوام.کروشیو!کروشیو!
صدای تئو:ببخشید شما کی هستید؟آخ!ارادتمند تئودور نات.
صدای بلا:حالا دیگه شده سامی جون؟ها؟یک سامی جونی نشونت بدم حظ کنی!کروشیو!
صدای رودولف:کبوتر زیبای زندگی من!الهی قربون خشانت وجودت برم دو دقیقه صبر کن آخه....!
پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.