جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  216 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1393 05:21
نمایش جزئیات
آفلاین
آلیس در مقابل آنتونین:
آنتونین: امممم؟
آلیس: مرگ! چرا سوژه رو میکشونی سمت سفر و آمریکا و آلمان و دراکولا و هشت پا؟ ها؟
آنتونین: خب اونجوری جذابتره...سوژه ش هم از فروشگاه ورانسکی نشات گرفته...
آلیس: بیخود! این تاپیک مخصوص این فروشگاهه...
آنتونین: اوکی پس خودتم میفرستم تو داستان
آلیس: چی..چیکار؟ ... چــــ

پاق!
آیلین پرنس:
آلیس: میدونم عزیزم! میدونم چرا چشمات شبیه چراغ قوه شده از حدقه زده بیرون! تقصیر این آنتونین خره! بی هوا منو انداخت تو داستان؟

بعد از اینکه آیلین، آب قند و آب طلا! خورد و حالش جا اومد گفت:
_ خب استدلالش چی بود؟
آلیس: هیچی مگه اون استدلالم داره؟ گلابیه! یه گلابیه نرسیده!
آیلین: یه کوچولو هم نداشت؟
آلیس: یه چیزایی میگفت که داستان جذابتر میشه اگه بریم آمریکا دنبال دراکولا و آلمان دنبال هشت پا و ایران دنبال گرگینه...
آیلین: اممم... بنظر من درست میگه، در ثانی، ونوگ هم دوستته خب...برو کمکش کن...
آلیس: امممم... واقعا؟ اوکی پس من رفتم!
آیلین: آره آره برو من مراقب مغازه هستم... و اینگونه شد که دوباره آیلین با مغازه تنها شد


کیلومترها آنطرف تر
آمریکا- لاس وگاس

ونوگ با سختی و مشقت فراوان بالاخره در یک کازینو رد یک دراکولای آمریکایی رو زده بود و مترصد این بود که تنها گیرش بیاره و ناخن انگشت شصت دست چپشو بکشه که...

پاق!
ونوگ:
آلیس: میدونم میدونم الان چشمات مثل چراغ قوه شده و از حدقه زده بیرون! همه ش تقصیر این آنتونین خره!
ونوگ: اوووم... آنتونین کیه؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
آلیس: من اینجا چیکار میکنم یا من باید به تو بگم اینجا چیکار میکنی دختره خنگ؟ همینجوری میخواستی تنها دراکولا شکار کنی اونم از نوع اصیل آمریکاییش؟ میدونی سرعت عکس العمل اینا یک دهم سرعت نوره؟ میدونی این یعنی چی؟ یعنی از جات تکون نخوردی که تیکه و پاره شدی!
ونوگ: خب پیشنهاد تو چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: جمعه 6 تیر 1393 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین به حالت متفکر زل میزنه به ونوگ و هرلحظه بیش تر thoughtful میشه و کم کم با حالت ونوگ رو به خودش مشکوک میکنه.
- آیلین، چی شده؟ شلوارم پاره شده؟
-
- ردام کثیفه؟
-
- یه خون آشام پشت سرمه؟
-
- گرگینه؟
-
- بگو دیگه تا نزدم با دیوار پشت سرت یکی بشی. مگه پروفایله منو نخوندی، با من در بیوفتی، ور میوفتی. الان اگه من نزنم تو ور بیفتی، ایفای نقش میره زیر سوال و جواب این تازه واردا رو...

در این لحظه آیلین قصد داشت یه دیگه بزنه و هیجان ماجرا رو بیش تر کنه ولی برای این که شخصیت خودش، شخصیتی که این همه براش زحمت کشیده بود و به این جا رسونده بودش، زیر سوال نره، جواب داد:
- تو یعنی نمیتونی یه سفر نزدیک و بیخطرو خودت تنهایی بری؟ یعنی همه جا باید یکی همراهت باشه؟ یعنی انقد ترسو؟ یعنی یه..

ونوگ که رگ غیرتش حسابی به جوش اومده بود و امکان پختن آش یه محله باهاش وجود داشت ( ) جیغ زد:
- خیلی خب، خیلی خب! خودم میرم!

ونوگ به راه افتاد تا دشت و بیابون بیخطر رو با عقربا و مارا و گرگینه هاش زیر پا بزاره و آیلین به این مدل به سمت مغازه زیرزمینیشون راه افتاد که از این بعد میتونست مغازه زیرزمینی خودش حسابش کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: جمعه 6 تیر 1393 03:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ونوگ، کاراکتر جذابی داشت. شیطون بود. موهای کوتاهی داشت، کلی پر جنب و جوش بود و همیشه در حال جستجو() | نقطه مقابلش دوستش، آیلین پرنس بود که شخصیتی خشک و رسمی و شبیه مرگخواران داشت.

بالاخره بعد از روزها کار، مغازه آماده شد ولی سود دهی خوبی نداشت و ونوگ و آیلین پرنس، در نهایت به این نتیجه رسیدند که باید زیر زمینی فعالیت کنند. فعالیت زیر زمینی هم شامل تهیه لیستی از اقلام مورد درخواست مشتریان بود که هم نایاب بودند، هم یافتنشان بسیار دشوار و هم صد در صد غیر قانونی.

بدون هیچگونه پالام پولوم پیلیچی، ونوگ داوطلب شد که به سفرهای اکتشافی برای یافتن لیست مورد درخواست مشتریان زیر زمینی بپردازد و آیلین مغازه را در هاگزمید بچرخاند چون در اینصورت میتوانست به لرد ولدمورت هم نزدیک باشد و اصولا آیلین هیچوقت از لرد ولدمورت دور نمیشد.

ونوگ، کوله پشتی جادوییش را روی کولش انداخت و لیست اقلام را از جیبش بیرون آورد:
_ ناخن انگشت شصت دست چپ دراکولای آمریکایی!
_ گوش سمت راست گرگینه ایرانی!
_ زهر هشت پای آلمانی!
_....

آیلین: برو دیگه ونوگ!
ونوگ: دمت گرم تو رفیقی مثلا؟ من تنهایی برم دنبال اینا؟ حلوامم خودت پخش میکنی؟
آیلین: خودت خواستی خب! این جزو خصوصیات اخلاقی واقع گرایانه مرگخوارانه منه!
ونوگ: زرشک! من تنهایی نمیرم، باید حداقل یه همسفر داشته باشم. ولی آخه کی اینقدر کله خره که به همچین سفری بیاد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي

(( سوژه جديد))

ونوگ جونز رو به روى مغازه ى قديمى ورانسكى ايستاد و دستانش را به هم كوبيد و به ساحره ى بقل دستش كه يه زاغى روى شونه اش نگاه كرد و گفت:مرسى كه دارى كمكم مى كنى آيلين.
آيلين با لبخندى كه هميشه و ونوگ مى داد گفت:خواهش مى كنم.

ونوگ در رو باز كرد و و با ديدن ساختمان نيمه ويران و گرد و خاك چشمانش گشاد شد و تقريبا از حال رفت.
موريانه ها تقريبا كار چوب كارى هاى ديوار رو تمام كرده بودن ، خفاش ها همه جا بودن و اگه دقت نگاه مى كردى همه جا فضله ى موش و خفاش و هزاران جك و جونور ديگه رو مى ديدى كه حتى دلت نمى خواد بهش فكر كنى. همه جا تار عنكبوت چسبيده بود و تخته ها زير پا صدا مى دادند و گرد و خاك رو مى شد تو هوا تشخيص داد !

آيلين دماغش رو چين داد و با پرسيد: از چه سالى اين جا اين شكلى بوده؟
ونوگ كه داست فكر مى كرد گفت: فكر كنم از سال ١٣٨٧.
-حالا فهميدم كه چرا از كمك كردن به تو پشيمون شدم.
ونوگ كه جلوى خنده ى خودش رو به زور گرفته بود گفت : تو كه هنوز هيچ كارى نكردى!كردى؟
آيلين در حال چشمانش مى چرخوند گفت :بيا اين كار زود تر تموم كنيم باشه ؟من كار دارم.
ونوگ كا يك ابروش رو بالا داده بود و يك پاش رو جلوگذاشته بود و دستاش رو روى سينه جمع كرده بود پرسيد :چه كارى مهم تر از كمك كردن به يه دوسته؟
آيلين يكى از اون نگاه هاى مخصوصش رو به ونوگ انداخت و گفت:مگه فضولى؟
-رايتش الان كه دارم فكرش رو مى كنم نمى خوام بدونم.
-خوبه.
-راستى مى خواى يه چيزايى بعد از كمكت اين جا بفروشوم.
-فكر كنم يه سرى از محصولات مرگخوارى.
ونوگ يه ابرش رو بالا داد و به مو هاى كوتاهش دست كشيد و گفت: مشكلى نيست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: چهارشنبه 17 مهر 1387 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد :
دامبل داره در هاگزميد قدم ميزنه و دقيقا هر 92 ثانيه يكبار يك بندري ميزنه . بعد از زدن حدودا سي و دومين بندري چشمش به مغازه ي لوازم جادويي ورانسكي مي افته .
الف : دامبل در هر دقيقه چند بندري ( ها ؟ نه )
دامبل وارد مغازه ميشه و جوزف رو مي بينه كه مشغول قالب كردن يك ملاقه ي مجهز به پيش بند ، آشغال جمع كن خودكار و ظرف شور اتوماتيك به يكي از جادوگران زز و عزيزه
جوزف : به به ! خوبي دامبل جون ؟ يه برس جديد آورديم براي ريشات ! مال يه خانم دكتر ترشيده مجهز به ريش و سبيلي بوده كه صبحا يه بار ريشاشو شونه ميكرده شبا يه بار ميخواي ؟
دامبل بسيار آروم ميگه : ساكت باش و بيا بريم گوشه مرلينگاه !
دامبل و جوزي وارد مرلينگاه مغازه ي جوزف ميشن كه از غضا ( قضا ؟ ) يكي از مشتريان گرامي سيفون رو نكشيده بوده .
دامبل : اون ژل تاب دهنده ريشي كه به من انداختي باعث شد تمام موهاي ريشم بريزه مرتيكه ارزشي
جوزف : خوب اون پشتش نوشته بود براي هر نوبت فقط اندازه يك دونه برتي بات ماليده بشه .
دامبل : آره ولي اون يه ذره ژل كي كفاف مي داد اين ريش ما را !
جوزف : خوب نبايد همشو مصرف مي كردي ، به من ربطي نداره ، بعد هم پس اين همه ريش چيه ؟
دامبل در همون لحظه ريشش رو مي كشه و ريش ذيل ( ) راحت كنده ميشه و جوزف در اون لحظه چيزي رو ميبينه كه باعث يه مقدار اختلال در مغز ناقصش ميشه !
جوزف ( با لحن شاهنامه ) : واي بر من اي دامبل كبير ! چشمان من كور باد كه تورا اينچنين بي ريش نبيند !
دامبل دوباره ريش نقره فام ( اين اسلاميه هم بوقيده به كلمات ) سر جاش ميذاره و توهم جوزف از بين ميره .
جوزف : همونطور كه گفتم به من ربطي نداره و خودت مسئولي !
دامبل ابر چوبدستي رو بيرون ميكشه و جوزف رو تبديل به وزغ درختي ميكنه
جوزف : قور قور قور، قي قار قور قور . ( ترجمه وزغي به فارسي : دامبل غلط كردم ! جان مادرت بيا از اين مرلينگاه بريم بيرون كه از بوي كلم گنديده خفه شدم )
دامبل كه از بين مخلوقات زبون وزغ هاي درختي رو هم ميدونه ميگه : قيرا قورا قوري قور ( آفرين بوقي ، حالا يه چيزي برم پيدا كن تا ريشم دوباره در آد يا ... ابر چوبدسته ديگه ، شايد مجبور شدي بقيه عمرتو به شكل سوسك هاي توالت بگذروني كه زبونشونم بلد نيستم ، دارم تازه مي رم آموزشگاه * )
دامبل جوزف رو دوباره به خودش تبديل ميكنه و با هم از مرلينگاه معطر ( ) بيرون ميرن .
دامبل با حالت كابوي : ببين بچه ، اگه تا هفته ي ديگه پيداش نكردي مجبوري با آداب زندگي سوسك ها آشنا بشي
دامبل با حالت باز هم كابوي ( ! )‌ خارج ميشه و جوزف هم مغازه رو به بوق ممد ميسپره و ميره تو دفترش .
___
جوزف در حالي كه داره به تابلوي عاقبت كاسب نقد فروش نگاه ميكنه از 40 درصد بقيه ي مغزش براي فكر كردن استفاده ميكنه
ذهن جوزف :
ضمير نا خود آگاه : بايد فرار كني و گرنه سوسكت ميكنه !
ضمير مفرد مذكر مخاطب ( ) : نه ، بايد مثل يك مرد بجنگي و بگي كه ريش اون به تو مربوط نيست
و درگيري ضماير ادامه پيدا ميكنه تا جوزف با نظر ضمير متكلم مع الغير موافقت پيدا ميكنه و تصميم ميگيره به دوستاش زنگ بزنه و از اونا كمك بخواد .
آيفون 3G شو در مياره و به شماره اولين دوستش زنگ ميزنه :phone:
و در همون حال فكر ميكنه دامبل اين همه زبان رو از آريان پور ياد گرفته يا مترجمان همزمان
* : از جواب اينكه دامبلدور چطور تونسته اين جمله دراز رو در سه كلمه جا بده معذوريم .
_________________________
برو بچ اين سوژه ي جديد جاي كارش بيشتره ، چون اعضاي سوژه قبلي بلاك شدن و سوژه هم خز شده . اين هم جديدتره و هم به خاطر قسمت آخرش اعضا مي تونن به راحتي خودشونو وارد كنن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزف ورانسكي در 1387/7/17 22:32:41
[
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1386 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
جوزف:بابا ما خیر سرمون میخواستیم فرار کنیم ها!بیاین بریم قبل از این که استر بیاد پخشمون کنه!تو هم بیا مرد عنکبوتی!وف،دیش،شپلخ(شفاف سازی:اولی صدای مشت آماندا بود،دومی صدای چک آماندا بود،سومی صدای فرو رفتن جوزف در سوراخ کلید بود! ):مرد عنکبوتی خودتی و هفتاد نسلت!من اگرم چیزی باشم اسممزن عکبوتیه!
در این لحظه رادار لارتن شروع به کار میکنه و روی آاندا زوم میشه.بعد در یک حرکن خفنزانه از جاش میپره:ای ووو!چه خانوم با شخصیتندنده!با مو ازدواج موکوننده؟
پوف،دیش،شپلخ!نیازی به شفاف سازی نیست.همون مورد قبلی!
آماندا:ملت چه پرروئن تو رو خدا!نمیگن من خودم شوور دارم منتظرمه برم بزنمش!!
ملت:
بلا دست گل رو از ویولت به سمت آماندا میچرخونه:بیا آماندا جونم!من چطور جرئت کردم تو رو شکنجه کنم؟تو که خشانتت از من هم بیشتره!
کلاوس: بابا ملت تعارف بذارین واسه بعد!الان استر میاد بیاین در ریم!
_:ژوهاهاها!دیگه خیلی دیر شده!
صدای استر آنها را دچار استرس کرد!
آماندا: این کی بود جرئت کرد بلندتر از من حرف بزنه؟
همین لحظه آماندا آستینش رو میزنه بالا!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1386 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای استر میاید که بسی خشمگین است!!:با مرگخوار ازدواج میکنی؟نشونت میدم!گردان یک!!برید برای دستگیری ویولت بودلر.جوزف ورانسکی.سینیسترا و بقیه محفلی هی حاضر در مغازه...
ملت محفلی و مرگخوار با هم:
ویولت : بابا من غلط کردم ! من هنوز تصمیم ازدواج ندارم ها ! ببین بلا جون یه سری پله های ترقی هست خوب ؟! من میخوام از اونا برم بالا ! وقتی به آخرین پله ی ترقی رسیدم اونوقت شاید دربارش فکر کنم !
اینجا بود که صدایی نامرئی شنیده میشه که میگه : موهاهاهاها !
دیگه این حرفا فایده ای نداره ! فکر کردین واسه چی به من میگن استر ؟!!!! من استرم ! من استرسم !!!

بلا : من میگم بیاین همگی با هم جیم فنگه رو بزنیم !!!
ویولت : من قبول میکنم ! اما اینا رو چیکار کنیم ؟
بلا : کیا رو ؟!!...آهان اون دو سه تا بیهوش رو بیخیلش شو !
ویولت : نه ! امکان نداره ! وجدان من اجازه نمیده این کار انسان دوست مدارانه رو بکنم !
جوزف : ولش کن اونا رو ! بیا بریم ! من هنوز میخوام زنده بمونم !!!
در همین لحظه لارتن که از همه زودتر بیهوش شده بود کم کم داشت به هوش میومد .
اتاق از دید لارتن :
همه چیز تاریک بود . اجسام در برابر دیدگان مات و متحیرش تار بود و کم کم میتوانست شکل واقعی آنها را ببیند . نگاهی به اطرافش انداخت همه به او مینکریستند ! خسته شد بس گردنش را اینور و آنور کرد ! پس صاف و بدون حرکت به سقف نگاه کرد . سوالی را میخواست بپرسد ...پرسید : اینجا چه خبره ؟!!! من کجام !؟
هنوز کسی جوابش را نداده بود که احساس کرد ان بالا روی سقف چیزی تکان میخورد !
با نگرانی پرسید : سیاهی کیستی ؟!!!!
از این ور ویولت با سر در گمی پرسید : لارتن ! کی اونجاست ؟!
لارتن : کی اونجاست ؟! چه کسی صدا زد لارتن ؟!!!!! (به من چه تکیه کلامشه دیگه !!! )
و اما سیاهی :
اون کسی نبود جز یه ساحره به اسم آمانادا لانگ باتم . اون مثل مرد عنکبوتی یا همون نینجا های خودمون چسبیده بود به دیوار ولی وقتی دید که شناسایی شده پرید پایین اما چون بررسی نکرده بود که کجا قراره فرود بیاد یک راست افتاد رو صورت لارتن !
لارتن آخرین جمله اش را گفت و دار فانی را وداع گفت و رفت البته فقط برای چند ساعت . چون دوباره بیهوش شده بود !
آخرین جمله ی لارتن : اخ صورتم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1386 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
آره خلاصه به صورتی بس غیرتمندانه داداش کلاوس وارد میشه و آهنگ خوب بد زشت می پخشه!درٍ درٍ دن!دن دن دن!!
بعد کلاوس میاد جلو:آبجی داشتیم از این قرتی بازیا؟
ویولت با خونسردی میگه:تو باز واسه من غیرتی بازی در آوردی؟اینا که کاری ندارن!خواستگاری کردن!تازه اون یکی هم گروه خودته!مرگخواره درجه یکه!
کلاوس جو گیرز میشه و همچین نعره ای میزنه که ملت به این حالت بهش خیره میشن و اون هم چون دچار مرض ضایعاتی مفرط میشه به تساوی حقوق زن و مرد راضی میشه و چنین شد که نام کلاوس بودلر به نام اولین آزادی خواه جهان ثبت شد!
کلاوس به صورتی منطقیولانه میشینه کنار خواهرش:وای عزیز!اینا هر کدوم یه ایرادی دارن!از همین حالا دور رابی رو خط بکش چون قبل از بله برون توسط استر به درجه رفیع شهادت نائل میشی!بعدشم این لارتنم که شیرینه.اون رو هم بی خیال شو.این ویکتور هم که هر روز دنبال یکی از دختراش.نکنه یه موقع خر شی ها!!
ویولت آمپرش میره بالا:داداشی دیگه داری پات رو میذاری اون ور تر ها!اولا که من به هیچکدوم جواب ندادم.دوما که من اصلا دلم میخواد با رابستن ازدواج کنم.خب که چی؟
کلاوس غیرتی میشه:ویولت بیشین سر جات بینیم!
ویولت هم بلند میشه و کلاوس رو از پنجره به بیرون پرت میکنه!همین لحظه تلفن میزنگه و ویولت تلفن رو برمیداره:بله؟
صدای استر میاید که بسی خشمگین است!!:با مرگخوار ازدواج میکنی؟نشونت میدم!گردان یک!!برید برای دستگیری ویولت بودلر.جوزف ورانسکی.سینیسترا و بقیه محفلی هی حاضر در مغازه...
ملت محفلی و مرگخوار با هم:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط قدرت است که میماند و بس.
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1386 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت اول یه نگاه به این ور میکنه بعد یه نگاه به اون ور میکنه بعد ابروش رو میندازه بالا:مردک تو خجالت نمیکشی؟نه میخوام بدونم تو حیا نمیکنی؟من این همه بدبختی کشید م خودم رو تو این پست شیرین کردم زرتی زدی همه چی شپلخ کردی که!
ویکتور نیشش باز میشه:تو از اولش شپلخ بودی!
ویولت دوباره میاد با جفت پا بره تو چش ویکتور که یهو در وا میشه و پس از برخورد به دیوار طبق تشخیص کارشناسان 9999999999999999 تیکه میشه و بلا با حالت ذوق مرگیده میاد تو:اه!سلام ویولت جون.خوبی؟من دلم برات تنگ شده بود!این دسته گله رو میبینی؟رفتم برات گل بچینم!این رودولف گور به گور شده بس که ناغافلی داشتم با لنگه کفش میزدم تو سرش حواسم رو پرت کرد که همون دفعه اول بله رو گفتم و این عقده گل چینی تو دلم مونده.آخه عزیزم نه که تو خیلی باکمالاتی گفتم بیام اینجا پیشت بشینم یه پیشنهاد بدم.من یه برادر شوهر دارم که اسمش رابستن من بهش میگم رابی آبی!بس که این شل و وله!ولی عزیزم تا دلت بخواد زن ذلیله!حتی وقتی ملاقه طلایی رو بدون داشتن زن از انجمن زن ذلیلان گرفت بیچاره رودولف تا صبح ناغافلی هی طلسم های شکنجه گرم میخورد بهش!!گفتم بیای ببینی چه بچه خریه که از همین حالاش تو زن ذلیلی رو دست همه مرداست.البته به جز رودولف ها...
اینجا لارتن به سان نخودی وارد صحنه میشه:بیشین بینیم باو!نبینم باز این مرگخوارا پاشون رو اونورتر از گلیمشون بذارن ها!اولا که ویولت یه محفلیه.دوما که منم یه محفلیم.سوما که:ای وو!چه خانم با شخصیتندندنده!با مو ازدواج موکوننده؟
ویولت که از زمان ورود بلا همونطور به حالت اکشن تو هوا مونده بود زاویه حمله رو 180 درجه تغییر میده و باعث میشه لارتن شباهت خاصی به یک عدد گوجه فرنگی له شده پیدا کنه!!
اینجا ویکی میپره وسط:وایسید بینم!اولیش من بودم ها!اولا که ویولت محفلیه.دوما که هرمایونی خیلی بد اخلاقه.سوما که این هری ورپریده رو یه روز در میون میاره خونه ما.بعدشم که من هوس تجدید فرار...
بلا:منظورت تجدید فراشه دیگه نه؟
_: اهم!بله.فقط میخواستم بگم که ویولت دختر رویاهای منه و من...
در برای دومین بار با صدای شپلخ وا میشه و یه مرد گنده میاد تو:چی شد نفهمیدم؟آبجی ما رو دارید قاپ میزنید؟...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ویکتور: خب ویولت منو نیاز داشتی. استر زنگ زد و گفت هدویگ میاد میبرت به این آدرس دیگه چیزی نگفت قضیه چیه؟
ویولت:این ولدی اومده چتر شده.نمیره بیرون.یه مشت آدم رو هم انداخته پشت خودش.
ویکتور:اون که کارش سه سوته.راستی من تو رو تا حالا ندیده بودم.ای اس ال میدی؟
ویولت داره خودش رو آماده میکنه تا با پا بره توی چشم ویکتور.....چهار متر....سه متر.....دو متر....یک متر....ده سانت....

در همین لحظه یه مار خیلی بانمک و مامانی از زیر در میاد داخل.
اش ویندر:آقا من اینجا بودم؟

....دیش دام بوف....(ویولت حواسش پرت میشه و برای همین ری زمین پخش میشه)

ملت:نه

اش ویندر:به جون خودم اینجا بودم.یادتون نیست ؟رفتم توی سوراخ کلید؟
ملت:کدوم سوراخ کلید؟این دره که اصلا سوراخ کلید نداره.

اش:داشت.....به جون خودم داشت
جوزف:برو بیرون برادر من.همین شکلی خزان خزان برو بیرون.وگرنه پروازت میدم.

اش:باشه ...خودتون خواستید.ولی من بیرون نمیرم.به عنوان یک مرگ خوار با تعصب،میرم پیش ولدی خودم.
سپس خزان خزان از زیر در عبور میکنه و وارد اتاق ولدی میشه.از قضا میزگردی سیاسی اجتماعی فرهنگی هنری تاریخی نیز در حال برگزاریست.

ولدی وسط نشسته و بقیه هم به شکل چهارزانو دورش هستند.
ولدی:باب این خانمه کیه؟از سارا اوانز ژانگولر باز تره.من جلوی ژانگولر بازیش رسما کم آوردم.کم مونده بود ولدی جاودانه رو بکشه.
اشویندر:این ویولته....من هم به شخصه کم آوردم.کلا باید یه ستاد کم آوردگان تشکیل بدیم.

ولدی:ولش کنید.بیاین همون بازی خودمون رو ادامه بدیم.یه روزی آقا خرگوشه.رفت و رسید به موشه.
ایگور:موشه پرید توی سوراخ
سالازار:خرگوشه گفت:
کل ملت مرگ خوار:آخ

در همون راستای قبلی،یه میزگردی هم خارج از اتاق و توسط ملت غیور غیر مرگ خوار برگزار شده.
ویکتور:خوب ویولت خانوم.یه کم بیشتر از سوابقتون توضیح بدید؟

لارتن:بله من کارم رو از زمین خاکی های اطراف تهران شروع کردم.یه مدت توی تیم آفتابه سازی زیر نظر کالین و مرلین به تمرینات ادامه دادم...
درک و جوزف ،لارتن رو بر میدارند و از میزگرد دورش میکنند.
ویکتور:داشتید میگفتید....
--------------------------------------
پست پنج دقیقه ای

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1386/1/20 17:34:36
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c